متقی را بهتر بشناسیم
السلام علیک یا أباعبدالله، السلام علیکم و رحمة الله و برکاته، السلام علی الحسین و علی بن الحسین و اولاد الحسین و اهل بیت الحسین و رحمة الله و برکاته
محتویات
- ۱ متقی، تأییدی خدا و ولایت
- ۲ متقی و امیرالمؤمنین
- ۳ متقی و داشتن کارت علی
- ۴ تبری متقی
- ۵ تولید متقی، ولایت است
- ۶ حرفهای متقی به لوح نوشته شده
- ۷ متقی، ایمن از آتش جهنم
- ۸ پرونده متقی و دوستان ولایت
- ۹ متقی و پیامبر
- ۱۰ متقی و حضرت زهرا
- ۱۱ متقی و امام حسین
- ۱۲ متقی و امام رضا
- ۱۳ متقی و جوادالائمه
- ۱۴ متقی و امام زمان
- ۱۵ متقی و آقا ابوالفضل
- ۱۶ متقی و حضرت معصومه
- ۱۷ متقی و حاج شیخ عباس تهرانی
- ۱۸ متقی، از خودش حرف نمیزند
- ۱۹ علم متقی و پاسخگوی تمام ادیان بودن
- ۲۰ پدر و مادر متقی
- ۲۱ خانه متقی
- ۲۲ متقی در اطاعت امر خدا، ملاحظه هیچکس را نمیکند
- ۲۳ متقی، ولایت را بهتر از بهشت میخواهد
- ۲۴ پای متقی به امر است
- ۲۵ داشتن چشم ولایت و سیر ماوراء
- ۲۶ متقی و دیدن برزخ و قیامت
- ۲۷ مکاشفه متقی و دیدن حضرت عیسی
- ۲۸ مصونیت از گناه
- ۲۹ متقی، آتش خاموشکن است
- ۳۰ شیطان به متقی زور نیست
- ۳۱ بیزاری از دنیا
- ۳۲ پرهیز از لهو و لعب
- ۳۳ پرهیز از نگاه به نامحرم
- ۳۴ پرهیز از خوردن مال حرام و شبههناک
- ۳۵ متقی از برکات میخورد
- ۳۶ پرهیز از شنیدن غیبت و حرف لغو
- ۳۷ پرهیز از دروغ
- ۳۸ کنترل شهوت
- ۳۹ کسب و کار
- ۴۰ رعایت حقالناس
- ۴۱ رحم به حیوانات
- ۴۲ خدمت به فقرا
- ۴۳ متقی میخواهد خودش نخورد، مردم بخورند
- ۴۴ متقی دنیایی که در آن کارگشایی از مردم کند را بهتر از بهشت میخواهد
- ۴۵ عزت نخواستن از خلق
- ۴۶ متقی دستش را جلوی کسی دراز نمیکند
- ۴۷ متقی و حمایت از مؤمن
- ۴۸ استجابت دعای متقی
- ۴۹ گذشت متقی
- ۵۰ متقی همه را حلال میکند، بجز کسی که تهمت بزند
- ۵۱ اخلاق در خانواده
- ۵۲ متقی و شنیدن بوی ولایت
- ۵۳ ذکر متقی
- ۵۴ متقی، ولایتپرست است نه شخصپرست
- ۵۵ محبت متقی به دوستان ولایت
- ۵۶ متقی هرچه برای خود میخواهد، برای رفقا هم میخواهد
- ۵۷ تندی متقی از روی دلسوزی است
- ۵۸ متقی برای حفظ دوستان ولایت، هیچ مزدی نمیخواهد
- ۵۹ شکر دوستان ولایت
- ۶۰ سوزش قلب متقی تا قیام قائم خاموش نمیشود
- ۶۱ سفارش متقی به حفظ جلسه ولایت
- ۶۲ سفارش متقی به حاج ابوالفضل، وصی ایشان
- ۶۳ نجوا با خدا
- ۶۴ حرف آخر
متقی، تأییدی خدا و ولایت
خدای تبارک و تعالی دوازدهامام، چهاردهمعصوم را معلومکردهاست، آنها هم متقی را معلوم کردهاند. [۱]
قسم میخورم، یک جوانی بود، اینقدر گریه کرد، من ناراحت شدم. گفت: من چند روزی که به محرّم داشتیم، خدمت آقا امیرالمؤمنین رسیدم و گفتم: علیجان! من سرگردان هستم، کجا بروم؟ گفت: برو خانه حاج حسین. والله، گفت: من آنجا را تأیید میکنم. به دینم، اگر من این جوان را بشناسم. به او گفتم: تا حالا آمدی؟ گفت: یکی دو دفعه جمعه آمده بودم. مثل باران گریه میکرد و میگفت: خدا از سر گناهان من میگذرد؟ من چهکسی بودم که امیرالمؤمنین را ببینم؟ آنوقت من قضیه داوود را به او گفتم که خدا میگوید: گنهکاران را بهتر [از صدیقین] میخواهم. باباجان! کجا میخواهید بروید؟ چه میخواهید دیگر؟ بهدینم، اگر من این جوان را بشناسم. [۲] اگر تو کسری نداشته باشی که نمیگوید برو پیش متقی. متقی کسری ندارد، اهلدنیا نیست. [۳]
روایت صحیح داریم، اگر کسی متقی نباشد، خدا هیچکدام اعمالش را قبول نمیکند؛ بروید بپرسید. قرآن هم راجع به متقی صحبت کرده است. کسیکه امیرالمؤمنین را به «ألیوم أکملت لکم دینکم» قبول دارد، نه بنیعباس را، نه عمر و ابابکر و پیروانشان را؛ اینها متقی نیستند. اگر دیدید نماز میخوانند، روزه میگیرند، جهاد میروند، تمام اینها به باد فناست؛ چونکه خدا اعمال از متقی قبول میکند. ببین، امامالمتقین، امیرالمؤمنین چه میگوید. نمیگوید من امام همهام، میگوید: «امام المتقین»، من امام متقیها هستم. [۴] چون متقی تصفیه شده است، به غیر خدا و امام زمان چیزی نمیبیند. حالا میگوید: همه عقایدش را من قبول میکنم. میگوید: اگر یک توهین به او کنی، خانه من را خراب کردی. [۵]
قرآن به پیغمبر نازل شده، به متقی هم میشود. ما به خیالمان [قرآن] برای گنهکارها نازل شدهاست؛ نه! حالا چرا به متقی نازل میشود؟ چون متقی به قرآن عمل میکند. [۶]
امیرالمؤمنین روی دست پیغمبر آیه «قد أفلح المؤمنون» را میخواند، او متقی را معلوم کرده است. یک بچه به قول شما [سه روزه]، به قول من نور تمام خلقت، دارد «قد أفلح المؤمنون» را میخواند. دارد معلوم میکند، متقی آن مؤمن است. [۷]
تمام اینها که میخواستند امام زمان را ببینند، رفوزه شدند؛ امّا مؤمن، متّقی، رفوزه نیست؛ امام زمان خودش میآید پیشش. به دینم، به خودش قسم، خودش میآید پیشش. [۸]
آقا امامحسین میفرماید: «متقی وکیل من است.» وقتی میخواستند صحن امامحسین را تعمیر کنند، امامحسین به آنها فرمود: «پیش وکیل من متقی بروید!» آمدند و من هم به آنها گفتم: «صحن را تعمیر کنید؛ اما باقی نیاورید.» امام فقط به شما نمیگوید که دنبال متقی بروید! به همه عاَلم میگوید. گفتار امام به تمام عاَلم است. شما خوبها! کجا دارید میروید؟! تمام عاَلم باید پیش متقی بیایند. [۳] وقتی وکیل امامحسین شدی، وکیل تمام خلقت هستی؛ یعنی تمام خلقت را محکوم میکنی، جوابگوی همه هستی. [۹]
امامصادق میفرماید: شیعیان عضو ما هستند. فرقی نمیکند، آنجا امیرالمؤمنین راجع به حُر گفت: نایب ماست، اینجا هم امامحسین میگوید: متقی وکیل من است، بروید از متقی اجازه بگیرید و صحن ما را تعمیر کنید. یعنی متقی وکیل امامحسین است. حُر در آن زمان بوده، متقی در این زمان است. امامرضا به یکی از رفقا فرمود: هر چیزی از من میخواهید، از متقی بخواهید؛ یعنی حرف متقی تأیید شده. چهکسی این حرفها را در دنیا زده است؟ تمام حرفها، حرف خلق است؛ اما اگر القا باشد، حرف حق است؛ یعنی آن را خدا و علیبنابوطالب میدهند؛ پس چرا حرف متقی را گوش نمیدهید؟ [۱۰] جان من! متقی حرف از خودش نمیزند. متقی مثل ضبط صوتِ آنها میماند، آنها تویش حرف زدند که متقی میزند. [۱۱]
من یک شب خواب دیدم آنچه که بشر احتیاج دارد، از زمین بیرون میریزد. به من گفتند: اینها را جمع کن. آقای بزرگواری بود، حالا به امر او بیرون میریخت، من نمیفهمم؛ اما آنچه که بشر احتیاج داشت [بیرون میآمد]. او گفت که اینها را جمع کن؛ یعنی اینها را ضبط کن. من هم یک چیزی دستم بود و همه اینها را جمعآوری میکردم که پخش نشوند. اما چرا به من گفت جمع کن؟ خب آدم خیلی بود دیگر. من فکر کردم که خدای تبارک و تعالی یا ائمه یک نظری مرحمت کردند که [رفع] مشکلات بشر را آنها به ما میدهند و ما هم به شما دادیم و مِنبعد هم انشاءالله خواهیم داد.
حالا باز حرف دیگری هم هست که آقا امامرضا فرمود: من تو را هدایتکننده قرار میدهم. گفتم: آقا! هدایتکننده شما هستید. گفت: اینها را راهنمایی کن. باز دوباره از این بالاتر هم هست؛ کسی هست که از همینجا به معراج رفته، یعنی توی آسمان رفتهاست. باز [چیزهای دیگری هم] هست؛ مثلاً این بندهخدا، آقای موحدی میگفت: من دیدم که نور از پشتبام [خانه شما] ساطع میشود، به همهجا میرود، آنقدر میرفت که از چشم میافتاد. من گفتم: این نورها شما هستید، اینها حرفهایی است که اینجا زده میشود. زمانی بشود که این حرفها جهانگیر شود؛ نه تنها توی قم، قم که چیزی نیست، توی قم به غیر اینکه مخالفت کنند، چیزی نیست. [۱۲]
چرا امام زمان میآید به متقی سر میزند؟ چرا امامحسین میفرماید: متقی وکیل من است؟ چرا امامرضا به متقی میفرماید: برو مردم را راهنمایی کن؟ چرا امام موسی کاظم به متقی میفرماید: حسین! غصه نخور، حرفهایت را در جهان پخش میکنیم؟ چون امام به متقی نظر دارد، متقی هم نظرش با امام است. [۱۳]
متقی و امیرالمؤمنین
آسودهخاطرم که در دامن توام، علیجان، خدا میداند راست میگویم: آسودهخاطرم که در دامن توام دامن نبینم که در دامنش بروم دامن بهغیر دامن تو بیمحتوا بود دامان توست اتصال به ماوراء بود خدا میداند همه خلقت را میبینم، میبینم همه خلقت بیمحتوا است؛ اما با تمام گلولههای خونم، با تمام موهای بدنم میگویم: علی، علی، علی، علی، علی، علی، علی. چرا؟ خدا گفته: علی، رسولالله گفته: علی. پیامبر در معراج تا «قاب قوسین او ادنی» رفت و با خدا گفتگو کرد؛ [خدا فرمود:] ای رسولالله! من علی را میخواهم. تو علی را دوست داری، من هم تو را دوست دارم، بیا پیش من. حالا تا «قاب قوسین او ادنی» رفتهاست. حالا میگوید: علی، خدا هم میگوید: علی. خداحافظی خدا با پیامبر، علی است. [۱۴]
حالا من میبینم خدا گفته: علی، من هم میگویم: علی. تقلید ایناست. کجا میروید از کسی دیگر تقلید میکنید؟ تقلید باید از خدا کرد. خدا گفته: علی، ما هم میگوییم: علی. من درباره ولایت، از خدا تقلید میکنم؛ همهشما باید همینطور باشید. [۱۵] تا وقتیکه جان به خرخرهام بیاید، تا نَفَس آخر میگویم: علی؛ چونکه خدا گفت: علی، من هم میگویم: علی. [۱۶] به تمام آیات قرآن، خوب بلدم یک ربع راجعبه عظمت امیرالمؤمنین بگویم. بسکه خوشم میآید، فقط میگویم: علی. چرا؟ خدا گفت: علی، من هم خیلی چیزی رویش نمیگذارم، میگویم: علی. قلبم هم میگوید: علی. اما عزیز من! زمانیکه گفتی علی، دیگر نگو کس دیگر. [۱۷]
به علی قسم، من اسم علی را به خلقت نمیدهم. اگر الآن جبرئیل نازل شود، بگوید: فلانی! تمام خلقت در اختیار تو. همینجور که «إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النّبی» را در اختیار پیغمبر گذاشتم، در حقّ تو هم اجرا میکنم، اما اسمم را از تو میگیرم، یا اسم علی را میگیرم؛ بهقرآن، به تمام مقدسات عالم، به خدا قسم، نمیدهم. چرا؟ مقصد من، عالَم نیست؛ مقصد من، علی است، مقصد من، حسین است، مقصد من زهراست. [۱۸]
بسکه دلم میخواهد علی بگویم، والله یکی که اسمش علی است، اصلا دلم میخواهد او را ببوسم. چرا؟ امامحسین میفهمد که اسم تمام بچههایش را علی گذاشته: علیاکبر، علیاصغر، علی اوسط. چرا اسم بچههایتان را چیز دیگری میگذارید؟ [۱۹]
اگر یک علی گفتی، باید علی را از تمام خلقت بالاتر بدانی. آنوقت دنبال خلقت میروی؟ دنبال خلق میروی؟ ما علی نگفتیم. بهدینم، علی نگفتیم. بهدینم، وقتی علی میگویم، تمام خلقت را آنطرف میریزم و میگویم: علی. تمام خلقت ارزش ندارد، چهقدر پِی خلق میروید؟ اصلاً کسی ارزش ندارد. هر کس که اتّصال به علی است، ارزش دارد. [۲۰] با تمام اشیائم میگویم: علی. به تمام مقدسات عالم، اگر تمام خلقت چیز دیگر بگویند، من میگویم: علی. والله من علیپرستم، نه خلقتپرست. [۲۱]
من یکوقت میخواستم از جوی بپرم، یکمرتبه میپریدم و میگفتم: علی. [۲۲]
یار من علی است، جان من علی است، عمر من علی است، دین من علی است، خدای من علی است. چرا؟ اگر علی را نخواستی، خدا را نخواستی. اشتباه نکنی، بگویی چرا اینرا گفت؛ من بهجا میگویم، دیوانه نیستم، خواست خدا علی است. [۱۲] آخر کسی از علی بهتر هم هست؟ اول شجاع خلقت، اول عبادت[کن] خلقت، برادر رسولالله، مقصد خدا [علی است]. والله، بالله، به دینم قسم، اگر امیرالمؤمنینخواستن بهشت هم نبود، به من میگفتند: اول شخص، اول وجود در تمام خلقت کیست؟ میگفتم: علی بن ابوطالب. تمام گلولههای خونم این است که اصلاً غیر ممکن است کسی مانند علی باشد، غیر ممکن است. [۲۳]
آنقدر خوشم میآید علی بگویم که اگر خجالت نمیکشیدم، یکساعت، علی، علی میگفتم. وقتی علی میگویم، تمام کالبد بدن من، انگار جان میگیرد؛ یعنی انگار علی به روح آدم جلوه میدهد. کجا میروی پای این تلویزیون که آنها را ببینی؟ تو هنوز کسری داری، دل تو هنوز به آنها تمایل دارد. [۱۴]
من یکوقت یک خوابی دیدم، تمام اهل قم بیرون رفتهبودیم. یک قلعهای بود، راه به هیچکسی نمیدادند. من جلو رفتم، تقاضا کردم، بهمن راه دادند. وقتی نشستم، دیدم دوازدهامام، چهاردهمعصوم آنجا تشریف دارند. میزبانی، جلوی من میوه آورد. تا آورد گفتم: اینها چه کسانی هستند؟ گفت: پیغمبر است و علی است و زهرا و حسن و حسین، از آنطرف هم گفت: امامسجّاد است تا حجةبنالحسن. من بلند شدم، اصلاً به میوهها اعتنا نکردم، (آن میوهها همهاش میوههای بهشتی بود، من که میوه بهشتی نمیخواهم، اصلاً والله، بهشت بیعلی زشت است؛ بهدینم قسم، زشت است.) من بلند شدم. زمین آن قلعه خاکی بود، اما آنجایی که آنها نشسته بودند یک حساب دیگری داشت. به خاک افتادم، تمام سر و صورتم را در مقابل خدا به خاک مالیدم. گفتم: خدایا! تشکر از تو میکنم. تو بهمن راه دادی، تو اینها را بهمن نشان دادی. [۲۴] بلند شدم، خودم را در دامن علی انداختم. دیدم رسولالله هم دلش میخواهد من خودم را در دامن علی بیندازم. نگویید چرا خودت را در دامن رسولالله نینداختی؟ خواست رسولالله، علی است. همانطور که در دامنش انداختم از خواب بیدار شدم. [۲۵]
به تمام آیات قرآن، تمام موهای بدنم دارد میگوید که هیچکس بهغیر خدا علی را نشناختهاست. ما خوب خوبهایمان اینقدر علی را شناختیم که بهشت برویم؛ چونکه بیحبّ علی کسی به بهشت نخواهد رفت. إنشاءالله، امید خدا وقتی میروی، من دیدم، باید زنگ بزنی. اگر محبّت علی داشتهباشی، آن زنگ میگوید: علی! در هم باز میشود و داخل میشوی. اصلاً زنگ درِ بهشت، علی است. [۲۶]
من رفتم در فکر، گفتم: امیرالمؤمنین که کار لغو نمیکند که در چاه حرف میزد؛ به علی قسم، یکوقت دیدم که یک چاهی است، همینجور دارد میگوید: علی، علی. افتادم روی زمین و گوشم را گذاشتم، یک علی که میگفت، لذتِ تمام خلقت در وجود من میآمد. [۲۷] تو باید جانم! دلت چاه باشد، علی در آن باشد، بگوید: علی! علی! علی! نه اینکه بگوید: ماهواره و ویدئو! [۲۸] مگر نبود که وقتی قلب من را عمل میکردند، قلبم میگفت: علی، علی. علی تویش است. علی باید توی تو باشد. این نیست که [فقط با زبانت] علی، علی بگویی. [۲۹] کوس میزنم: علی دارم، زهرا دارم، حسین دارم، حسن دارم. عمر! ابابکر! تو را میخواهم چهکنم؟ [۳۰]
من یکشب خواب دیدم یک کسی بود، خیلی ابعاد داشت. آمد گفت: من میخواهم پیش شما عقیدهام را بگویم. گفتم: عزیز من! اینهمه علما و مراجع است، آمدی پیش من چهکنی؟ گفت: میخواهم عقیدهام را به تو بگویم. گفتم: بگو. گفت: من علی را قبول دارم، اما آن دو نفر را هم قبول دارم؛ چونکه آنها زحمت کشیدند و پدر زن پیغمبر بودند و بنا کرد این حرفها را زدن. گفتم: من هم عقیدهام را میگویم. گفت: هان؟ گفتم: من بهغیر از اینکه به این دو تا لعنت کنم، هیچ راهی ندارم. تمام گلولههای خونم، موهای بدنم به اینها لعنت میکند. مگر من به کفر اینها شک دارم؟ مگر به زندیقی اینها شک دارم؟ یکوقت در عالَم خواب دیدم خانواده من را صدا میزند، گفت: چه میگویی؟ نه اینکه من داشتم این حرفها را بلند میزدم. گفت: تو را میکُشند. گفتم: به علی قسم، به آن قرآنی که نازلشد به پیغمبر قسم، منتها آرزویم این است که کشته شوم، قطرات خونم بگویند: «علی، علی». این است حب و بغض. رفقایعزیز! بهمن لعنت، اگر من برای خودم این حرف را زدم، میخواهم بیدار شویم، اینطوری باید بشویم. اگر کسی اینطوری شد، در هر کجا زیر این آسمان که باشد، حبّ دارد؛ اگر نشد، شک دارد. [۲۴]
آن چند شب به خدا گفتم: خدایا! اینکار را تو میتوانی بکنی، هیچکسی [دیگر] نمیتواند بکند. جسارت هم کردم، گفتم: تا حتی انبیاء، تا حتی اولیاء نمیتوانند اینکار را بکنند. خدایا! اگر میخواهی من را بیمحبت علی، بیمحبت زهرا وارد محشر کنی، از صحنه گیتی نابودم کن؛ نه بهشتت را میخواهم، نه فردوست را و نه جناتت را. مگر اینکه آنجا من را با محبت اینها وارد محشر کنی. گفتم: تو خود نیستی، به خودت دارم راست میگویم؛ من اینرا میخواهم. [۳۱]
من یکشب خواب دیدم یک محوطهای است، امیرالمؤمنین علی آنجا تشریف دارند. در این محوطه یکنفر، یکطرف یک صندلی گذاشته و یکی هم آنطرف گذاشتهاست. اشخاصی میآمدند که تمام ابعاد مسلمانی به اینها جمع بود تا حتی سر انگشتهایشان حنا بسته بود، ریشها حنایی، اثر سجود در پیشانیشان بود، عبا و ردا داشتند، در تمام ابعاد منظم بودند. اینها پیش آن دو نفر که میآمدند، من میدیدم که برمیگردند؛ امیرالمؤمنین علی هم در آن محوطه ایستادهاست، تعجب کردم. جلو رفتم. به علی قسم، نمیخواهم خودم را معرفی کنم. به ولایت قسم، راست میگویم؛ میخواهم حرف را پرورش بدهم. گفتم: آقا! من میخواهم پیش امیرالمؤمنین بروم. گفت: باید فدا بشوی. گفتم: من نه یکدفعه، میخواهم هفتاد دفعه فدا شوم. میخواهی من را آتش بزنی، میخواهی من را قطعه، قطعه کنی، گوش من را ببری، سر من را ببری؟ میخواهم هفتاد دفعه فدای علی بشوم، میگذاری بروم؟ گفت: بله. وقتی این مطلب را گفتم، به علی قسم، ایشان صورت بهصورت من چسباند، یکدستی به کمر من زد، گفت: برو پیش علی. ببین، باید فدا بشوید. این آقایان تا میگفت فدا، حاضر نبودند. [۳۲]
به تمام آیات قرآن، اگر هر روز بند بند من را جدا کنند، میگویم: علی. آخر نمیتوانم نگویم علی. [۳۳] والله، اگر در رختخواب بیفتم، تا نَفَس آخر میگویم: علی. [۳۴]
متقی و داشتن کارت علی
ما شب ماهرمضان بود، یکقدری نشستیم، حالا یک سُر سُری کردیم، گفتیم: خدایا! خودت گفتی که ما مهمان هستیم، مهمان ما هستید. گفتم: مهمان تو هستیم ایخدا! جایمان بده در خانه علی و فاطمه راهمان بده گرفتیم خوابیدیم. یکوقت دیدیم یک خانهای هست، گویا خانه اهلبیت بود. هر کس میخواهد برود، باید یک کارت داشتهباشد. ما وارد خانه شدیم، خیلی خانه اعیانی بود. (حالا خانه که میگوییم میخواهیم خودمان حالیمان بشود، یک عالَمی بود.) یکجوانی گفت: کجا؟ گفتم: با این کارت آمدم، کارت علی. گفت: برو بالا. تا نشان دادم، گفت: برو بالا. کارت از تو میخواهد. تو چهکارتی میبری؟ کارت تلویزیون، کارت ویدیو، کارت هوا و هوس، کارت دنیا، کارت خیانت، کارت دروغ، کارت قرآن را به اسم کسی دیگر حسابکردن، کارت جنایت؛ چقدر من کارت دارم! کارت علی از من میخواهد، میگوید: برو همه اینها را بینداز دور. خدا میداند این کارت علی چقدر قیمت دارد. از کجا کارت علی بگیریم و به ما بدهد؟ اطاعتش را بکن. [۳۵] کارت علی، امر علی است. [۳۶]
خدا کارت قبولیِ آقا ولیّاللهالأعظم امام زمان را میخواهد. ما همهمان پیرو زمان شدیم. زمان به ما کارت میدهد. عزیزان من! کارت زمان بهدرد خود زمان میخورد. بهوجدانم قسم، من یکشب خواب دیدم که محشر است. تمام این محشر صاف است، یعنی بیابان است؛ آنچه که نگاه میکنی، بیابان است. همینجور مردم بود. یک منبری گذاشتهبود، پیغمبر اکرم از تمام مردم بلندتر بود یعنی مسلّط به کل محشر بود.[۳۷] تمام مردم دور پیغمبر ریختهبودند، بهخصوص اهلتسنّن. (آخر من به شما بگویم: خدا حاجشیخعباس را رحمت کند، میگفت: خدا مستضعفین اهلتسنن را امتحان میکند. اگر توی دریا بیفتد، همان بساط امیرالمؤمنین را برایشان پیش میآورد؛ اگر قبول کردند، میآیند جزء شیعهها؛ اگر نیایند هم که جزء همانها هستند. اما علمایشان اهلآتش هستند، آنها حقیقت را میدانند.) بعد آنها آنجا ریختهبودند، همه «یا محمّد» میکردند، «وا محمّدا!» میگفتند. یکعده خیلی محدود، از این رفقایی که بهاصطلاح دم از شیعگی میزنند، گناهکارهایشان هم آنجا بودند. حضرت همینجوری منتظر امر خدا بود. یکدفعه امریه صادر شد، (اینرا من میگویم: کارت،) گفت: هر کس محبّت علی دارد، برود داخل بهشت، هر کس [نداشت]، ریختند در جهنّم؛ تمام شد و رفت پِی کارش. [۳۸]
من به شما گفتم، یکوقت در یکجا رفتم، دیدم ائمهطاهرین آنجا جمعند. یک حیاطی بود که خیلی وسعت داشت، وارد شدم. گفت: اینجا آمدی چه کنی؟ گفتم: با این آمدم. فوراً خدای تبارک و تعالی یک کارت نوشت: علی! [تا آنرا دید] گفت: برو بالا، برو بالا. مواظب باش کارت شهوت، کارت دنیا، کارت خیانت، کارت پول، کارت اینها را نداشته باشی؛ کارت علی داشته باشی. گفت: برو بالا. به تمام آیات قرآن، این کارت، تو را تا عرش خدا میبرد، کارت داشتهباش. مثل تیتر روزنامه نوشته بود: ولایت امیرالمؤمنین. [۳۹]
تبری متقی
چرا [پیامبر] نمیگوید سلمان برادر من است، اما میگوید اویس برادر من است؟ بسکه تبرّی از اینها دارد. شما باید از اینها و از کسانی که پیرو اینها هستند تبرّی داشتهباشید. من خودم همینساخت هستم. من نه [این را] میخواهم و نه کسی که اینرا بخواهد؛ در وجودم همیناست. اگر مرا قطعهقطعه هم کنند، همیناست. نه او را میخواهم، نه این را. من کسیکه عمر و ابابکر را بخواهد نمیخواهم، کسی هم که اینها را بخواهد، نمیخواهم. چرا؟ این ظلمه است، آن ظلمهخواه است. [۲۹] اویس از شجره توحید است. شجره توحید از شجره خبیثه بدش میآید؛ یعنی هرچه به او بدهند، باز بدش میآید. مؤمن نمیتواند شجره خبیثه را بپذیرد. اگر بپذیرد، مؤمن یا متقی نیست. اصلاً اویس نمیتواند بپذیرد. شما ببین عمَر یک سلام به او رسانده، جوابش را نداد و از آن شهر هم رفت. [۴۰]
بهدینم قسم، من مکه رفته بودم، اینقدر ناراحت بودم که اگر پول داشتم و ممکن بود، حاضر بودم پنجاه میلیون که هیچ، صد میلیون، هزار میلیون بدهم، یکی یک علی بگوید. اگر داشتم و ممکن بود میدادم. اینقدر من روحم ناراحت بود. من دارم برای اسم علی جان میدهم. به مکه و مِنا راست میگویم، به صفا و مَروه راست میگویم. دیدم چهکار کنم؟ گفتم: میروم با خدا حرف میزنم. از پلهها بالا آمدم. آنجا یک ایوان است، رو به خانهخدا کردم، گفتم: آمدم در خانهات ایخدا! دیدم نیست اسمی از علی مرتضی گشت خانهات بهر من زندان ای خدای علی مرتضی! گفتم: خانهات برای من زندان است، من دارم پِی اسم علی میگردم. [۴۱]
شما باور کنید از یکمیلیون حاجی که آنجا بود، [یکنفر اینطور نبود] که آنجا بیاید و تمام مکه و منا تا حتی زیارت چهار امام و زیارت خود پیامبر او را شاد نکند، محبت علی او را شاد کند؛ یعنی از اینها بگذرد و بگوید: آمدم در خانهات ای خدا! دیدم اسمی نیست از علی مرتضی گشت خانهات بهر من زندان ای خدای علی مرتضی! اصلاً [متقی] نه مکه میخواهد، نه منا میخواهد و نه مقام؛ علی میخواهد. دارد پِی او میگردد. محبوب آن حاجی، علی است؛ نه محبوبش طواف باشد، نه محبوبش تاحتی زیارت پیامبر باشد. چرا؟ خود پیامبر هم همین را میخواهد، خود چهار امام هم همین را میخواهند؛ آن تجلّی ولایت را میخواهند. حالا وقتی اینطور شدی، چیزی تو را آرام نمیکند. این مال همهکس نیست. آنوقت [پیغمبر] به تو میگوید: برو بالای خانهخدا، اذان بگو. تو در آن قسمت که اینطوری شدی، پشت پا به همه خلقت زدی؛ خلقتی را نمیخواهی، علی را میخواهی. [۱۴]
خانهخدا پیش کسانی که واقعیت امیرالمؤمنین را میبینند زندان است. حالا اینهمه میزنند آنجا بروند، اما من نمیخواهم بروم. من دلم میخواهد زمانی بروم که امام زمان، حجةبنالحسن از آنجا قیام کند. پرچم را بلند کند، پیش آن پرچم بروم که بگوید «أشهد أنّ علیاً ولیالله»، بگوید «أشهد أنّ علیاً حجةالله»، دلم میخواهد آنزمان بروم. والله، به تمام آیات قرآن، از آن شهر خوشم نمیآید. چند دفعه بندهزاده گفته میخواهم تو را به عمره ببرم. میگویم: من نمیآیم. امروز میگویم، نیامدنم مال این است که «أشهد أنّ امیرالمؤمنین علیاً ولیالله» توی آن شهر نیست، من از آن شهر خوشم نمیآید. در صورتیکه حرم رسولالله است. خب باشد، آنجا حرم علی نیست، اسم علی نیست. [۴۲] این کارِ اویس است. شاید بشود از پول گذشت، اما من از سرِ صدها، هزاران ثواب عبادت گذشتم. گفتم: نمیخواهم اینها را ببینم. این تولّی و تبرّاست؛ اما تو میروی با آنها دوست میشوی. [۴۰]
آدم آنجا که میرود، بهغیر دشمن زهرا چیز دیگری نمیبیند؛ اما تو کار خودت را بکن، امر را اطاعتکن، برو. پیغمبر همهاش پیش عمر و ابابکر، طلحه و زبیر بود. من وقتی میرفتم، این فکر را میکردم. چونکه آدم، مؤمن را میخواهد ببیند، نه فاسق را. همینجور من اینها را میدیدم که انگار آمادهاند که عمر بگوید درِ خانه زهرا بریزند. اینها را اینجور میدیدم. [۴۳]
من همینجور که در مدینه راه میرفتم، گریه میکردم. میگفتم: زهرا جان! اینجا به تو سیلی زدند. زهرا جان! اینجا بازویت را شکستند. زهرا جان! اینجا طناب گردن علی انداختند. [۲۹]
من دو سال پیش که به مکه رفتم، یکدفعه دیدم برقی زد، حسن و حسین درِ مسجدند. بهدینم دیدم زینب و امکلثوم درِ مسجدند. دارند میگویند: مبادا بداء حاصل شود، پدرمان را بکشند. همه دارند گریه میکنند. یکدفعه داد زدم: مسجد! خراب شوی. مسجدی که تویش علی را بگذارند، اینها اینجوری بشوند، نمیخواهم ببینم. نه ثواب میخواهم، نه مسجد را. اما حاجیها! به شما میگویم، شما این کار را نکنید. من علی دیدم و زهرا، تو دنیا میبینی. مبادا اینکار را بکنی، [تو برو]. [۴۴] به صاحب آن مسجد که خداست، توی مسجد رفتم، داد کشیدم. گفتم: ای مسجد! کاش خراب شده بودی. نگاه تویش نکردم. هِی گفتند: اینجا نمیدانم بلال اذان گفته و... گفتم: کاش خرابشده بودی که علی را نمیکشیدند با طناب بیاورند اینجا. [۴۵] کاش خراب شده بود و ابابکر در آن مسجد نمیآمد که این فسادها را بهوجود بیاورد. [۴۶] تمام خلقت باید علی را بخواهد، تمام خلقت باید اطاعت کند. حالا میگوید: بیا با ابابکر بیعت کن! خدا میداند روحم رفت، دوباره برگشت. انگار دو مرتبه روح از بدنم رفت، برگشت. گفتم: ای مسجد! خراب شوی؛ پایم را نمیگذارم در این مسجد. [۲۷]
حضرت فرمود: در سایه سنّیها ننشینید. از آنجا که سنگ میزنند [در مِنا] تا توی خیابان، یک تونل زدند. خدا میداند آن سالی که من مکه رفتم، پاهایم از گرما به زمین میچسبید، اما توی آن تونل نرفتم؛ چونکه حضرت فرمود: زیر سایه سنّیها نروید. حالا سنّیها برادر ما شدند! آیا جگر متقی آتش میگیرد یا نمیگیرد؟ بهدینم، اگر نگیرد، متقی نیست. [۴۷]
میگویم: خدایا! اگر میخواهی من را بسوزانی، یک جهنمی ایجاد کن، من را در آن ببر؛ من را پیش دشمنان زهرا نبر، پیش دشمنان علی نبر. [۴۸] من کار به آتش ندارم؛ میخواهد بسوزاند، میخواهد نسوزاند. به تمام آیات قرآن قسم، اگر خدا من را جهنم ببرد، یا در فردوسش راه بدهد، میگویم: خدایا! من تو را یکطور میخواهم. من تو را نمیخواهم که من را به بهشت یا فردوس ببری؛ اما دلم هم نمیخواهد من را آنجا [پیش دشمنان علی] ببری. به خدا گفتم: اگر نمیخواهی گناهان من را عفو کنی، (اول عفو کن)، حالا دلت میخواهد عفو نکنی، یک جهنمی برای من درستکن که دشمنان علی در آن نباشند. میخواهی بسوزانی، بسوزان؛ اما سوختن این است که ما پیش دشمنان علی باشیم. [۴۹]
تولید متقی، ولایت است
متقی، «لا اله الا الله» گوی واقعی درست میکند، متقی کارش تولید ولایت است، نه تولید دنیا. متقی کار که میکند میگوید: «لا اله الا الله، علیولیالله» [۵۰]
من خواب دیدم که یک موادی آوردند ریختند جلوی من، تا بههم زدم یکدفعه دیدم که یک صورت زیبا میآید روی این زانوی من میگوید «لاالهالاالله»، تا میگفت: «لاالهالاالله» تمام خلقت میگفت: «لاالهالاالله» با دست چپم بههم میزدم، باز دوباره یک صورتی میشد روی زانوی چپ من، همه هم میگفتند: «لاالهالاالله» من والله تعبیر کردم، شماهایید که آمدید اینجا میگویید: «لاالهالاالله»
من یکوقت میخواستم جلسه را تعطیل کنم، خواب دیدم همه آمدند، هر کس یک ظرف آورده، تا توی کوچه جمعیت بود. گفتم: چه میخواهید؟ به حضرتعباس، گفتند: ما ولایت میخواهیم. من فهمیدم که اشخاصی هستند مثل شماها پی ولایت میدوند. [۵۱]
چرا من میگویم موادی جلوی من بود، اینجور میکردم، صورت خوب میشد، میگفت: یا علی؟ تو باید تولیدت یاعلی باشد، کارَت یاعلی باشد، قلمت یاعلی باشد، قدمت یاعلی باشد، خوابت یاعلی باشد، رفتارت یاعلی باشد، دکانت یا علی باشد، سیمپیچیات یا علی باشد، دَرسَت یا علی باشد. مگر به غیر علی چیزی از تو میخرند؟ [۵۲]
حرفهای متقی به لوح نوشته شده
من آن سال که مکه رفتم، چند وقتی که گذشت، شب خواب دیدم یک لوحی میان آسمان و زمین نصب شد. ما آمدیم دیدیم یک آقایی اینطرف لوح است، یک آقایی آنطرف. اما لوح پایه نداشت، نصب بود. به من گفتند: شما مکه بودی؟ من خجالت کشیدم. حالا هم خجالت میکشم. (آخر چه حاجیگری ما داریم؟ چه امری را اطاعت کردیم؟ خودمان داریم میگوییم [که حاجی هستیم]، اما میبینیم رفوزهایم. شما بیایید بشنوید و رفوزه نشوید. بروید دکترا بگیرید. چه کسی دکترا به تو میدهد؟ علی. چه کسی دکترا به تو میدهد؟ زهرا. چه کسی دکترا به تو میدهد؟ رسولالله. چه کسی دکترا به تو میدهد؟ حسین. این دکتر است. اگر این دکتر به تو دکترا داد، قلب دوستان علی را شفا میدهی، حرفت شفابخش میشود. چرا حرفها فایده ندارد؟ دکترا به تو ندادهاند. چرا حرفها اینقدر بیارزش شده؟ از خودمان حرف میزنیم. خودمان میگوییم دکتریم.) به من گفت: شما مکه بودی؟ من خجالت کشیدم. گفت: بله، شما مکه بودی. ما سخنرانی شما را ضبط کردیم. من نگاه کردم، دیدم بالای لوح نوشته «یا حجة ابن الحسن، یا ولیاللهالاعظم». بعد صحبتی که کرده بودم آنجا نوشته بود. گفت: شما آنجا گفتی اگر کسی گناه کند، دوباره کند، سهباره کند، به فکر توبه نباشد، مُصِر است، ما او را نمیآمرزیم. ما هم حرفت را قبول کردیم و این حرف تو را نوشتیم. ببین توبه چقدر خوب است. به مکه و منا قسم، اسم سه تا حاجی بیشتر نبود. چرا باید اینجور باشد؟ خدا میداند چقدر من ناراحت شدم که از تمام حجاج، فقط اسم سه حاجی به لوح قبولی خداست. چرا باید اینجوری باشد؟ امر را اطاعت نکرده. [۵۳] قربانت بروم، حرفهای تو نوشته میشود، مواظب دهانت باش. [۷]
متقی، ایمن از آتش جهنم
خدا حاج شیخ غلامحسین شیرازی را رحمت کند، بعضی وقتها درِ دکّانم میآمد. قبل از مُردنش به آقای نجفی وصیت کرده بود که به هر قیمتی هست مرا به نجف ببرید. وقتی از دنیا رفت، مخالفت کردند و نگذاشتند که او را به نجف ببرند. بعد از یک شب یا دو شب، آقای نجفی خوابش را دیده بود که به او میگوید: آقاجان! غصه مرا نخور، مَلَک نقّاله مرا پیش امیرالمؤمنین علی برد. عزیز من! مَلَک نقّاله تو را هم میبرد؛ اما ولایت را میبرد، نه جسمت را. حاج شیخ غلامحسین چند صفت خوب داشت: یکی اینکه با رادیو مخالف بود، دیگر اینکه به محراب و دنیا علاقه نداشت. حاج شیخ عباس تهرانی مرا با او روبرو کرد، سفارش مرا به او و سفارش او را به من کرد.
وقتی آقای شرعی وکیل شد، خانهای داشت، دمِ خانه یک اتاق ساختند؛ چونکه وقتی وکلاء میآمدند، دیدند که آبروریزی است؛ به خاطر همین آبروداری کردند. اما حاج شیخ غلامحسین گریه میکرد و خطاب به خودش میگفت: غلامحسین! این اتاق را میخواهی چهکنی؟ داد میکشید که چرا این اتاق را ساختی؟ ببین، وقتی به دنیا علاقه نداشته باشید، امیرالمؤمنین علاقه خودش را به شما میدهد؛ آن علاقه، جهنم خنثیکن و بهشت درستکن است. چرا علاقه به دنیا دارید؟ چرا اینها را خلق حساب میکنید؟ خدا شما را مخیّر کرده؛ پس با عقلتان کار کنید، نه با هوشتان. آنقدر علاقه به دنیا داشته باشید که اموراتتان بگذرد.
خلاصه آمدند و بالای مدرسه علمیه را ساختند و یک بلندگو هم آنجا گذاشتند. حاج شیخ غلامحسین مخالف بود و میگفت: این بلندگو را نگذارید، طلبهها میخواهند درس بخوانند و ناراحت میشوند. اینها آمدند و به او پشت کردند و بلندگو گذاشتند. حاج شیخ غلامحسین هم قهر کرد و دیگر به مدرسه نیامد.
این را به شما بگویم که اگر شما به علمای واقعی، (نه علمای مصنوعی که «من» دارند)، خدمت کنید، امیرالمؤمنین به شما پاسخ میدهد. من همیشه درباره مظلوم ساکت نمینشستم؛ بلند میشدم، تمام کار و کاسبیام را برای یاری او رها میکردم. این بندهخدا درِ دکّانم آمد و گفت: حاج شیخ حسین! فردای قیامت میگویم که یاری خواستم و کسی مرا یاری نکرد. گفتم: آقا! خیلی ادعا کردی. این امامحسین بود که یاری نداشت، تو یاور داری. چرا ناراحت هستی؟ بلند شدم، یک کاغذ دست گرفتم و گفتم: حاج شیخ غلامحسین را میخواهید، یا بلندگو را؟ تا میخواستند که بنویسند بلندگو، من میگفتم: خاک بر سر او که بگوید من بلندگو را میخواهم! یک طومار درست کردم و به سردسته آنها گفتم: بروید حاج شیخ غلامحسین را بیاورید. گفت: لازم نکرده. گفتم: من به شما بگویم که من هم جماعتی و هم اهل محل هستم؛ اما شما اهل محل نیستید. اول اهل محلیام را ثابت کردم، تا سرِ جایش بنشیند. مُلّا حسین گفت: زمانِ ما بلندگو بوده. گفتم: مُلّا حسین! سرِ جایت بنشین و تکان نخور که فاسدت میکنم. خلاصه، اینها جلسهای داشتند، یک نفر توی جلسه آمد و فحش داد؛ اینها همه فرار کردند و جلسه بههم خورد. وقتی اینطور شد، همه رفتند و با عزت و احترام حاج شیخ غلامحسین را آوردند.
حرفم سرِ این است که به علمای واقعی خدمت کنید. الکی نروید به علمای مصنوعی خدمت کنید. خلاصه، بعدها یک چرخی به حاج شیخ غلامحسین زد و او مُرد. خدا رحمتش کند، از لهو و لعب بدش میآمد. بعد از چند وقت در عالم رؤیا با یک سیّدی درِ دکّانم آمد. وقتی داخل شد، دکّان ما روشن شد. به من گفت: آقای حاج شیخ حسین! این آقاست که بَرات آزادی از جهنم میدهد. گفتم: یک برات آزادی از جهنم به من بدهید. آقا نوشت: تو از آتش ایمنی. من کاغذ را گرفتم و بوسیدم و در جیبم گذاشتم. [۱۳]
پرونده متقی و دوستان ولایت
به تمام آیات قرآن، پرونده من را به دستم دادند. یک نکته بد توی آن نبود، نورفشانی میکرد. تو باید پروندهات نورفشانی کند، نه ظلمتفشانی. کجا ظلمتفشانی میکند؟ موقعی که توی فکر دنیا بروی. موقعی که اهلدنیا باشی. بیا عزیز من! پروندهات نورفشانی کند، حضرت زهرا افتخار به پرونده تو بکند، در حقت دعا کند. [۵۴]
نمیخواهم منّت سر شما بگذارم. بسکه درباره شما دعا کردم، یک شب خواب دیدم که یک کامپیوتر جهانی است، خیلی بزرگ بود. آنوقت اشخاصی که میرفتند، پروندههایشان را توی این میریختند. شما همین کتابها و اینها دستتان بود، آمدید. گفت: توی این بریزید. همه را ریختید، از آنطرف درآمد. گفت: همه سالم هستید. [۵۵] تمام اهلجلسه دفترهایشان را آوردند، توی این ریختند، درآمد سالم، سالم. اما اهل جلسه باش، تو اهل کجایی؟ اهل تلویزیونی، اهل ویدیویی، اینها هیچکدامشان اهل جلسه نیستند. [۱] کدام پروندههایتان را امامحسین امضاء کرده؟ کدام پروندههایتان را گفت که سالم است؟ به تمام آیات، تمامتان با همین دفترهایتان بودید. (اینکه داد زدم و گفتم: بنویسید و دفتر داشته باشید، برای این است که کسیکه دفتر ندارد، آنجا پروندهاش در کامپیوتر جهانی نیست.) همه را گفت: سالم. بابا! تو ناسالمش نکن. کجا ناسالم میکنی؟ وقتی که از این جلسه بروی، وقتی که از این حرفها بروی. [۵۶]
متقی و پیامبر
عزیز من! فدایتان بشوم، ما باید خودمان را هدیه کنیم. به رسولالله قسم، رسولالله گفت: ما تو را وقف کردیم. من گاهیوقتها میگویم: خوب است که رسولالله من را وقف کردهاست. وقف [یعنی] باید استفادهمان به همدیگر برسد؛ نه اینجا، در آنجا هم باید برسد. تو باید عبادت و اطاعتت را بگذاری برای خلق. من چندوقت پیش از این خواب دیدم که آنچه که بشر احتیاج دارد از زمین بیرون میریزد. یک جایی بود، حفره بود، آنچه که بشر احتیاج داشت بیرون میریخت؛ هر چه که احتیاج داشت. من یک چیزی دستم بود، انگار گفتهبودند که جمع کن، من اینها را همچین میکردم که پخش نشوند. به دینم قسم، من اصلاً ذرّاتی توی فکر نبودم که یک ذرّه از اینها را بردارم. من را که میبینید، این بساط من است، خودتان که ما را خوب میشناسید، ما احتیاج نداریم؟ من حساب میکردم که به من نگفتند بردار. [۵۷]
من یکشب خواب دیدم خدا یک باغی بهمن داده است که اصلاً چشم روزگار ندیده است. یک پسری بود که اینقدر زیبا بود، از شما هم زیباتر بود. همه شما خیلی زیبا هستید، او از شما هم زیباتر بود. اینقدر زیبا بود که من نگاه میکردم، میگفتم: بهمن نمیآید. به این پسر گفتم: برو. گفتم: اینرا چهکسی بهمن دادهاست؟ گفت: رسولالله عطا کردهاست. به چهکسی عطا میکند؟ به کسی که به ولایت، یقین داشتهباشد، به کسیکه در خانه امام زمان و علیبنموسیالرضا فقیر باشد؛ نه اینکه یکچیز داشتهباشد، بخواهد یکچیز دیگر روی باد و بودش بگذارد. گفتم: رسولالله کجاست؟ به خود رسولالله، گفت: او رسولالله است. باباجانِ من، به تو عطا میکند. [۵۸]
یکحرفی بزنم تند است، اگر تو در اختیار ائمه باشی، ائمه هم در اختیار تو میآیند. تو نیستی. تو اگر در اختیار امام زمان باشی، والله امام زمان در اختیارت میآید. به حضرتعباس، من رفتم مکه، رسولالله آمد دیدن من. آخر، رسولالله کجا و من کجا؟! باور کردید؟ چه دارید میگویید؟ به مکه و منا، من خدمت امام زمان رسیدم، (نمیخواهم خودم را معرفی کنم)، البته در عالم رویا. خب، تو خدمت چهکسی میرسی؟ [۵۹]
دیشب یک برقی زد، بهدینم راست میگویم، دیدم یک عدهای آمدند به رسولالله سلام کردند. رسولالله از دست آنها غضبناک شد. حاجی بودند. چنان رسولخدا ناراحت شد که نگو. ناراحتیاش مال ایناست: میگوید کجا آمدید؟ چرا امر من را اطاعت نکردید؟ چرا امر علی را اطاعت نکردید؟ مگر مقصد خدا ولایت نیست؟ چرا امر ولایت را اطاعت نمیکنید؟ کجا مکه میآیید؟ [۳۵]
پیامبر بهمن گفت: برو توی خاکها، بگو آخرین امضاء شد. من تا خیال میکردم آمریکا بودم، انگلیس بودم، شوروی بودم. در تمام شهرها داد میزدم، دوباره میرفتم به شهر دیگر. از اینجا تا خیال میکردم در آن شهر بودم. [۶۰]
شما اگر واقعاً بخواهی در صراط مستقیم باشی، هر موقع که یکذره در یک حرفهایی بروی، نشان تو میدهند و به یقینت اضافه میشود. من یکوقت در این فکرها رفتم. دیدم مُردم. حالا وقتی مُردم، رفتم در قیامت. خدا میداند آنجا چهخبر است. به تمام آیات قرآن، دیدم پیامبر بالای یک منبر بود که از همه منبرها بلندتر بود. همه دور منبر پیامبر جمع شده بودند و وانفسا میگفتند. بهقدر این میز، گنهکاران دوستان علی بودند، بقیه همه اهلتسنن بودند. پیامبر استغاثه کرد. یکدفعه ندا آمد: یا محمد! هر کس کارت علی دارد، باشد. همه را به جهنم انداختند. آنجا از تو کارت میخواهند، باید کارت علی داشتهباشی. [۶۱] بهوجدانم قسم من آنجا آزادِ آزاد بودم. نه جزء سُنیها بودم، نه جزء گنهکارها، خیلی آزاد بودم. خدا میداند آنجا چقدر تماشا دارد. قربانت بروم، نگاه به صفحه تلویزیون نکنید، آنجا تماشا را به شما نشان میدهد، راحت تماشا میکنید. چنان آزاد بودم که نگو، هیچ ملالی نداشتم؛ فقط جلوه نورانی پیغمبر را میدیدم، چشم از او برنمیداشتم، اصلاً چشمم به جمال مبارک پیغمبر خشک شدهبود. [۶۲]
متقی و حضرت زهرا
یکوقت دشمن تعریف میکند، یکوقت دوست. عایشه تعریف میکند، میگوید: تا وقتی که زهرا بود، یک نوری تمام مدینه را گرفتهبود. به تمام آیات قرآن، من آن نور را دیدهام. تو اگر زهرا را بشناسی، نورش را میبینی. بهدینم، نه اینکه نورش را ببینی، از نورش استشمام میکنی؛ اما چشمی که جایی دیگر نگاه نکند، چشمی که در اختیار زهرا باشد، مشامی که در اختیار ولایت باشد. همانطور که آنها انتظار خباثت دارند، مؤمن انتظار اینها را میکشد. به تمام آیات قرآن، زهرا بهمن دست دادهاست. بهدینم، راست میگویم؛ اما این دست، جای دیگری نرفته باشد، در اختیار باشد؛ این چشم، در اختیار باشد؛ این پا، در اختیار باشد. حضرت زهرا با من صیغه محرمیت خواندهاست، صیغه محرمیت، یعنی صیغه ولایت. حالا این آقا مهدی میگفت: وقتی تو را عمل میکردند، آنطرف میگفت: این چه کسی است که قلبش دارد علی میگوید؟ آن قلبی که علی بگوید، با زهرا محرم است. [۴۶] زهرا بهمن دست داده، قربان آن دستش بروم. اما بیخود که بهمن دست نمیدهد، میگویم: خدایا! من نمیگویم من را غضب نکن؛ من را غضب کن سگ باشم، اما سگ درِ خانه زهرا باشم؛ من را سگ قرار بده! این محبت زهراست. حالا چه میکند؟ میآید و به تو دست هم میدهد. [۶۳]
یکی از این طلبهها که بهاصطلاح ولایتی هم هست اما سقوط کرد، یک چندوقت با ما دوست بود. من یکشب خواب دیدم در بیابان است، چنان نعره میزند که اصلاً یکقسمت از بیابان را روی سرش گذاشتهبود. گفتم: چه شده؟ گفت: زهرا بهمن کارت نمیدهد. ما یکوقت نگاه کردیم، دیدیم آنطرف یک بساطی هست و میزی هست و حضرت زهرا هم تشریف داشتند؛ اما دستکش دستشان بود، خوب من متوجه شدم. گفتم: بیا برویم، من میگویم به تو بدهد. گفت: نمیدهد. بهوجود زهرا قسم، رفتم سلام کردم. گفتم: بیبی جان! یک کارت به این بده. فوراً یک کارت نوشت، داد. چه دارید میگویید؟ گفتم بهوجود زهرا که باور کنید. فوراً نوشت یک کارت به او داد. مؤمن به جایی میرسد که واسطه میشود میان مردم. [۶۴]
خدا نکند زن بیخودی در انظار کتک بخورد. من یکوقت در خیابان داشتم میرفتم، یکزنی یکقدری لبجوی آمدهبود که یکچیزی بشوید؛ یکدفعه توی جوی افتاد. خدا میداند من یاد حضرت زهرا افتادم، گریه کردم. دیدم این زن نمیتواند خودش را ضبط کند. توی جوی افتاد. عزیزان من! کسیکه تفکّر داشتهباشد، هر چه ببیند، یک مصداق برای خودش درست میکند.[۶۵] خدا میداند من وقتی یاد [مصائب حضرت زهرا] میافتم، روح میآید اینجا و دوباره پایین میرود، از بس که ناراحت میشوم. [۲۹]
دیشب یا پریشب بود، خیلی حالم منقلب شد. آنقدر زهرا را دوست دارم، گفتم: قربان آن یهودی که چادر زهرا پیشش است. گفتم: ای یهودی! خوشا به حالت که چادر زهرا پیشت است، پیش من چیست؟ ما باید محبت زهرا پیشمان باشد. [۶۶]
من یکوقت یک اشارهای به شما کردم؛ من مرتب زهرا، زهرا میکردم که راهم بدهد. یکوقت راهم داد. خیلی جمعیت بود؛ کسی را راه نمیداد، اما من را راه داد. من بودم و حضرت زهرا؛ من همینجور به مقصد خودم رسیده بودم، داشتم توی دلم شکر میکردم. میگفتم: خدایا! من به مقصدم رسیدم. یکوقت دیدم سقف شکافتهشد، جبرئیل پایین آمد. یکچیزی نشان داد، گفت: حسین! این فردوس است، این جنات و این هم بهشت؛ میخواهی بروی، برو. گفتم: تو از جانب خدا آمدی؟ گفت: بله. گفتم: مخیرم یا امر است باید بروم؟ گفت: مخیری. گفتم: پشت پا بر عالم امکان زدم، من دست بر دامن زهرا زدم. برو! [۶۷] وقتی بلند شدم، اینقدر تشکر از خدا کردم و گفتم: خدا! علیجان! تو من را نگهداشتی که زهرا را به بهشت و فردوس و جنّات ندادم. [۶۸]
مرد باید باشد که بگوید: پشت پا بر عالم امکان زدم دست بر دامن زهرا زدم بشر باید حیوانیت خودش را بفهمد، حس کند. مگر من بهشت میخواهم که بروم آنجا گلابیاش را بخورم و حوریهاش را ببینم؟ به تمام آیات قرآن، من میلیارد حوریه را به کفش زهرا صلح نمیکنم. یکی از حرفهایی که به امام زمان میزنم، ایناست که میگویم: آقاجان! افتخار تو این است کفش زهرا پیش توست، افتخار تو این است که پیراهن حسین پیش توست؛ پیش من نیست. کجا دارید میروید؟ چهکار دارید میکنید؟ بیا اینطرف خط. به تمام آیات قرآن، اگر کفش زهرا را بهمن بدهند، به بهشت و فردوس صلح نمیکنم. میگویم: من اینرا میخواهم بو کنم، چونکه بوی زهرا به تمام خلقت میارزد. [۶۹] مگر من بهشت میخواهم؟ من زهرا را میخواهم. اگر او را بخواهی که ثوابی و جهنّمی نیستید. [۷۰] چنان جلوه امام، جلوه زهرا، آدم را میگیرد که انگار تمام عالم پیش مؤمن واقعی یکچیز گندیده و باطل میشود، تا حتی بهشت. چرا؟ چون میبینم بهشت بهواسطه این خلق شده، عقل میگوید این را بخواه. [۷۱]
من همهاش میگویم: خدایا! یک کاری کن زهرا یک لبخند به ما بزند، ما همین را میخواهیم. نه بهشتت را میخواهم، نه فردوست را و نه جناتت را. یک خنده زهرا را میخواهم که از روی رضایت یک لبخند به ما بزند. [۷۲]
متقی و امام حسین
حسینجان! آقاجان! فدایت شوم، من دلم میخواهد سگِ درِ خانهات شوم؛ به خودت قسم حرفی ندارم. نه مقام میخواهم، نه شأن میخواهم، هیچ چیز نمیخواهم؛ فقط حسینجان! تو را دوست دارم. همینقدر که افتخاری نصیبم شود سگِ درِ خانهات باشم، برایم بس است. آقاجان! بچههایت بیایند کف پایشان را روی پوز من بمالند، پوز من متبرک شود. خودت بهجای خود؛ علیاکبرت، عون و جعفرت بیایند پا بمالند به پوز من. حسینجان! تا اینجا حاضرم؛ اما تو آقایی، تو بزرگواری. حالا درخواست از تو میکنم، تو را بهحق علیاکبرت، عنایت کن به من، به سینه من، ما این نوار را سوغاتی ببریم برای رفقای عزیزی که انتظار دارند. حسینجان! من به رفقایم افتخار میکنم. حسینجان! آقاجان! خودت من را بغل گرفتی، به سینهات چسباندی، آنچه که باید در سینهام بریزی، ریختی، قبول دارم.
والله، خواب دیدم امامحسین با حضرتزینب داشت میرفت. من را صدا کرد، من را در بغل گرفت، پاهایم به زمین نمیرسید؛ مثل یک پدری که بچهاش را در بغل بگیرد و پاهایش روی زمین نباشد. دست مبارکش در دست من بود. قدری طول کشید، یکوقت به من گفت: فلانی! (دیدم زینب ایستاده، اینطوری به ما نگاه میکند)، گفت: فلانی! خواهرم زینب است. [۷۳] اصلاً زبان من قطع بشود، مثل اینکه انگار اجازه گرفت که برود. [۷۴] جان من! عزیز من! اگر شما خالص و مخلص باشید، امامحسین تو را در بغل میگیرد. حالا چرا من را اینجوری کرد؟ من مثل یک ذخیرهای شدم برای شما که شما رفقا را با این زبان الکنم به امامحسین برسانم. من را مثل یک غلام درِ خانه شما قرار داد که با شما رفقایعزیز باوفا باشم، که خدا میداند تا زمانیکه جان در گلویم بیاید، هستم. [۷۳]
من یک پارهوقتها یک چهارپایه است، اینجا مینشینم؛ سلام میدهم به دوازده امام، چهارده معصوم، یک دفعه میگویم حسین! این اشک همینجور میآید. [۷۵]
من از اول عمرم حسینی بودم. خدا خودش میداند چقدر توی بیابانها رفتم و اشک ریختم. حالا الحمدلله امامحسین به من عنایتی کرده است که به کم کسی میکند؛ شما را به من داده است. من از شما تشکر میکنم که از راههای دور پای حرفهای من میآیید. خانههای مجلل دارید و اینجا میآیید و فشرده مینشینید. به تمام آیات قرآن، شما فشار قبر نمیبینید. من شرمنده همه شما هستم. آن گریهها که توی بیابان، شب و نصف شب کردم، حالا امامحسین عنایت کرده و شما را به من داده است. [۷۴]
من روز عاشورا که میشد، پابرهنه میشدم، سرِ باز میدویدم؛ یک چرخ هم داشتم، تا آنجا که میتوانستم در بیابان، جاییکه هیچکس نباشد میرفتم؛ فقط برای امامحسین گریه میکردم، به امامحسین سلام میکردم. بعضیوقتها میگفتم آنها خاک بر سرشان میریختند، من هم میریختم. تا بعد از ظهر آنجا بودم. [۷۶] رفقایعزیز! یکوقت در مسجدی، جزء عزاداران امامحسین نیستی؛ یکوقت در بیابانی، در صحرایی، در کارگاهی جزء عزاداران امامحسین هستی. [۷۷]
خدا پهلوی را لعنت کند. این آتشگرفته، وقتیکه به سلطنت رسید، توی دستهها میآمد و سینه میزد. یواش، یواش، یکقدریکه رشد کرد، روضهخوانی را قدغن کرد. آنوقت ما در طویلهها میرفتیم؛ یعنی یکی، یکی میشدیم و در طویلهها میرفتیم و «حسین» میگفتیم. خدا میداند آن حسین گفتن چه حسینی بود. مگر ما دست از حسین برداشتیم؟ هنوز هم آن لحظهای که در طویلهها «حسین» میگفتیم در عروق بدنم هست. عزیز من! مکان شرط نیست، خودت شرط هستی. [۷۴]
رفقا! من هنوز این حرف را به شما نزدهام. والله، بالله، من با سرِ امامحسین نجوا کردم. من یکشب خیلی حسین، حسین، کردم. خواب دیدم آمدم کنار شریعه، دیدم یکی وسط شریعه، یک سر به دست من داد. اشاره کرد: فلانی! این سر امامحسین است. من سر را میبوسیدم، میبوییدم، توی صورت خودم میزدم. مرتب میگفتم: حسینجان! چهکسی رگهای بدنت را جدا کرد؟ این مطلب طول کشید. دوباره میبوسیدم، میبوسیدم، میبوسیدم، میبوسیدم. دوباره اینجوری میکردم. آخر بهصورت خودم میزدم. یکوقت دیدم زینب و سکینه پیدایشان شد. وقتیکه من توی سر خودم میزدم، گفت: سر را به من بده. من سر را تقدیم زینب کردم. والله، سکینه ایستاده بود، نگاه میکرد و حیرانزده شده بود. زینب سر را از من گرفت و به سینه خودش چسباند. [۷۸]
من به قدر پول کربلا، یکخرده کم و زیادتر داشتم. یکنفر بنده خدا میخواست نمیدانم آب بکشد، برق هم نداشت. من گفتم: پول برقت را نمیدهم، پول آبت را میدهم، پول گازت را هم میدهم. دادیم و مرتب موس موسکمان میشد که خب اینها همه رفتند کربلا، تو هم برو. به امامحسین قسم، خواب دیدم سهنفر آمدند، گفتند: فلانی! امامحسین سلام خدمت شما رسانده، شما را تولیت قرار داده، اجازه بده ما صحن را یکمقدار اینطرف و آنطرف کنیم. [۷۹] امامحسین فرمود: «بروید از وکیل من اجازه بگیرید.» پیش من آمدند، به آنها گفتم: تعمیر کنید؛ اما باقی نیاورید. [۹]
در حرم امامحسین داد زدم. گفتم: حسینجان! چهکسی تو را کشت؟ نه یهود، نه مجوس، نه ارمنی، نه ادیان؛ چهکسی تو را کشت؟ [۴۶] مسلمانها حسینِ ما را کشتند. داد زدم، [۸۰] از جگر گفتم، از تمام اشیاء بدنم گفتم. [۲] خدا میداند، آن فریادی که در حرم امامحسین زدم، امام زمان به من «تقبلالله» گفت. گفت: حسین! خوب فهمیدی. [۸۱]
خدا میداند من آنجا که رفتم، چه حالی داشتم. یک بخور و نمیر میبردم. این زمین را میدیدم، میگفتم زینب اینجا بوده، اصغر اینجا بوده، اکبر اینجا بوده. فقط در کربلا من جان ندادم؛ اما این آقا زیارت میکرد، میرفت پای ویدیو؛ اصلاً تویش نیست. حالا میگوید اگر با دین از دنیا رفتی، ملائکه تعجب میکنند. [۸۲]
یکی از خواهشهایم از امامحسین اینبود که دفاع از ولایت کنم. گفتم: حسینجان! هیچچیزی هم نمیخواهم، فقط میخواهم مادرت یک لبخند به من بزند. آن لبخندی که به من میزند، از همهچیز بالاتر است؛ از بهشت و فردوس هم بالاتر است، من لبخند مادرت را میخواهم. جزء آنها نباشم که نیامدند، جزء آنها باشم که آمدند. [۷۱]
من بالای سرِ امامحسین رفتم و گفتم: خدایا! بهحق حسین و بهحق آن راهی که رفت، چند چیز بهمن بده. اول اینکه دل من را پاکسازی کن؛ بهغیر محبت خودت و اهلبیت یعنی دوازدهامام و آنها که دنبالشان میروند، چیز دیگری نباشد. دوم اینکه: خدایا! باز بهحق حسین و راهی که رفت، هر کجای عالم مُردم، با ولایت علی بمیرم. ولایت من را حفظ کن. همه میخواهند ولایت ما را بگیرند، ولایت من را حفظ کن. خدایا! بهحق صاحب این قبر، آنهایی که دنبال ائمه نیستند، از من دور کن، حتی اگر اولادم است. من اولاد هم نمیخواهم. من تو را میخواهم، امر تو را میخواهم؛ آنها که دنبال تو میآیند، آنها که امر تو را اطاعت میکنند را میخواهم. [۸۳] یکی هم گفتم: آقا جان! شیطان را از ما دور کن. اگر ما را ول کنی، گناه میکنیم. یکی هم خواستم: اینقدر بهمن بده که دستم جلوی مردم دراز نباشد، من را محتاج خلق نکن. [۵]
متقی و امام رضا
من اسمم را نوشته بودم که به مشهد بروم، یکی از رفقای عزیز یک پول حسابی داد. آن روزی که این پول را به ما داد، دیدم فردایش ماه مبارک رمضان است. ما آمدیم قدری مرغ و برنج گرفتیم و بچهها را خواستیم، بردند به فقرا دادند. من عقیدهام ایناست که اگر اسمتان را برای مشهد یا مکه نوشتید، بروید؛ اگر نروید، پشتپایش را میخورید. من اسمم را نوشته بودم، گفتم نکند ما از آنها باشیم که خلاصه اسممان را نوشتیم و نرفتیم. در فکر بودم، بعد از یک شب یا دو شب، خواب دیدم به عمره رفتم و دارم از عمره میآیم. با یک نفر دیگر بودم. آن یک نفر گفت: آیا میخواهی ائمه طاهرین را به شما معرفی کنم؟ گفتم: بکن. همانطور که اشاره کرد، من یک ذره جلو رفتم. دیدم ائمهطاهرین آنجا هستند. امیرالمؤمنین از آنجا بیرون آمد. فوری دستش را بوسیدم و خیلی با هم لَحمُک لَحمی بودیم و از خواب بیدار شدم. ببین امامرضا حالیِ من کرد. گفت که من از دست تو راضی هستم، دوازدهامام، چهاردهمعصوم از تو راضی هستند؛ (من خودم تعبیر دارم؛) اینکاری که کردی، رضایت ماست. [۸۴]
من یک دوستی داشتم و حالا هم دارم، خدا انشاءالله او را تأیید کند؛ استخاره کرده بود که مشهد برود، بَد آمده بود، پیش من آمد. استخاره کردم، خوب آمد. ایشان با خانواده رفت. وقتی رفت، دو سه ساعت کشید، ما یکقدری داغ کردیم، گفتیم: بابا! آنجا پیش آدم حسابی رفته استخاره کرده، حالا آمده ما یک طاق و جفت کردیم، استخاره خوب آمده، خدایا! مبادا طوری بشود ما یک عمر خجالت بکشیم، یا مثلاً خانمش به او بگوید: تو به حرف این رفتی، آنجا استخاره کردی، حالا اینجا به حرف یک بچه رعیت رفتی. خلاصه در فکر رفتم. همین که رفتم بخوابم، دیدم خوابم نمیبرد، ناراحت هستم. ناراحتیام برای این بود که چطور آن استخاره بد آمد، این استخاره خوب. یکوقت خواب دیدم آمدهام مشهد، حضرت بیرون است. من برخوردی داشتم، سلام کردم. حضرت گفت: چرا اینقدر ناراحت هستی؟ من برایش حافظ گذاشتم. بابا جان! امام، برای تو حافظ میگذارد. خیال من را راحت کرد. [۸۵]
من یک عروس خاله داشتم، خیلی زن خوبی بود. (این مادر شوهرش یک روضه داشت، گفته بود: عروس! این را تا آخر برسان. این بنده خدا، شوهر هم نداشت و شیرازه گیوه میچید. اولها این دمپاییها که درنیامده بود، گیوه بود. بالاخره روضه را جلو میبرد. اینقدر هم بنده خدا چیز بود که انگار کن که به ما محرم بود. مثلاً من یادم است که یک خاک اره در چشم من رفته بود، من را خواباند، خاک اره را از چشم من درآورد.) این همهاش گریه میکرد که من نمیتوانم مشهد بروم. گفتم: عروس خاله! من تو را مشهد میبرم. ما مادرمان بود و این عروس خاله را هم برداشتیم رفتیم. پیشتر مثل حالا اینجوری نبود، بیابانیها میآمدند. آنوقت این نزدیک مرقد رفته بود، تنه به او زده بودند، افتاده بود. مادرم میگفت همه اینهایش سیاه شده بود. میگفت: من میخواهم قبر امامرضا را ببوسم. خُب حالا هم که میبینید چقدر شلوغ شده است. من یکدفعه به او گفتم: عروس خاله! من روز آخر شما را میرسانم، غصه نخور. ما با امامرضا بالاخره یک رابطهای داشتیم و داریم، الحمدلله هنوز طی نشده است. به امامرضا گفتیم: آقاجان! این خیلی دلش میخواهد. به خود حضرترضا قسم، او را آوردم، اینجوری ایستادم. گفتم: آقا! او را آوردم. به علیبنموسیالرضا قسم، هیچکس جلو نمیآمد؛ همینجور انگار یک سد اینطرف کشیده شده بود، یک سد هم آنطرف. یک نفر هم جلو نمیآمد. او را بردم و گرداندم. گفتم: عروس خاله! گفت: بله. گفتم: ببین، دو تا قرآن روی قبر است. یکیاش قرآن امامرضا است، یکی هم آریامهر، پهلوی آورده رویش گذاشته؛ این قرآن همان است. دیدی؟ گفت: بله. گفتم: خوب شد؟ گفت: بله. یکدفعه مثل کشی که در برود، جمعیت آمد و به هم جمع شد. [۸۶]
امیدوارم معرفت در حق امامرضا داشته باشید. من که سواد ندارم، تاکنون زیارتنامه نخواندهام؛ اگر سواد هم داشته باشم، نمیخوانم؛ اما تو باید بخوانی، نگویی چون او نخوانده است، من هم نمیخوانم. من به یک چیز ایمان دارم: «تسمع کلامی، تردّ سلامی»؛ امامرضا! تو زنده هستی، من سلام میکنم، تو هم جواب میدهی. امام را باید زنده بدانی، نه اینکه برداری اینقدر زیارتنامه بخوانی و آخر هم نفهمی. آمده بود پشت به حضرت کرده بود و داشت زیارتنامه میخواند! گفتم: بابا! اینطرف بایست. [۸۷]
من رفتم حرم امام رضا، گفتم: امام رضا! من روضه خواندم، پول روضه خوانی من را بده. گفت: چه میخواهی؟ گفتم: محبت من را به مادرت زیاد کن. القا و افشا بده، من مردم را راهنمایی کنم. خب حالا دادی، برای رفقایم هم میخواهم. تا آخر برسانیم، سرفراز باشیم، بگوییم محبت زهرا آوردیم. [۸۸]
من هر شب یک دور تسبیح برای حضرتمعصومه و نجمه و نرگس و امامصادق و موسیبنجعفر و جوادالائمه و حضرت زهرا میفرستم، هر شب، اصلاً ترک نمیشود. حالا به امامرضا گفتم: آقا! من هر شب یاد پدرت و آن عزیز کردهات جواد الائمه و مادرت و خواهرت هستم، تو هم یاد ما باش. کدامیک از شما اینطوری یاد آنها هستید؟ گفتم: یاد ما باش. گفتم: من فقط چیزی که از تو میخواهم، از خدا بخواه توفیق افشای ولایت به من بدهد، ولایت را افشا کنم. یکی هم خواستم گفتم: امامرضا! تو را بهحق جوادت من را سخنگوی ولایت قرار بده. سخنگو باشم، سخن هدایت بگویم، نه سخن جنایت. هیچچیز دیگر نمیخواهم. گفتم: من شکرانه رفقایم را نمیتوانم بکنم. از آنطرف هم گفتم: خدایا! اینها که کمک میکنند، کمکشان کن. آنها که میخواهند کمک کنند و ندارند، به آنها بده. گفتم: خدایا! ریسمان حبلالمتین را از رفقای من قطع نکن. خارج بروند، هر کجا میخواهند بروند، اتصال به امر باشند. گفتم: اویس اتصال به امر است، حالا [پیغمبر] میگوید برادر من است. خدایا! رفقای من هم اتصال به امر باشند. خلاصه ثواب زیارتم را هم به پدر و مادرم دادم، دست خالی آمدم! فقط عشق شما را آوردم. [۸۹]
من در سفری که یکی از سالها به مشهد رفتم، پنج شب آنجا بودم. از امامرضا تقاضاهایی کردم، ببینید من چقدر به فکر شما هستم، میخواهم این پنج شب را خدمتتان عرض کنم.
شب اول: از امامرضا خواستم که رفقایم را به بلوغ برسان. ما بالغ نیستیم، به تکلیف رسیدهایم؛ چونکه گول میخوریم. گفتم: «تَشهدُ مَقامی وَ تَسمعُ کَلامی و تَرُدّ سَلامی»: ای کسیکه مرا میبینی، حرفم را میشنوی و جوابم را میدهی! آقاجان! وقتی ولیّاللهالأعظم، امام زمان تشریف میآورد، ما را به بلوغ میرساند. فرقی که نمیکند، شما این رفقای مرا به بلوغ برسان. من از طرف قومم آمدهام، برای خودم چیزی نمیخواهم. رفقایم یک اندازهای تصفیه بشوند. خلاصه قدری از این حرفها زدم و منتظر پاسخ شدم. من بهطوری هستم که وقتی با امام حرف میزنم، منتظر جواب هستم. شب خواب دیدم که دو چیز به من دادند و گفتند اینها را طراحی کن؛ اینها شمش طلا میشوند. من اینقدر خوشحال شدم که رفقایم طلا میشوند.
شب دوم: در فکر رفتم و گفتم: آیا این حرفی که زدم درست بود یا نه؟ یکوقت دیدم که حضرت فرمود: ما تو را هادی قرار دادیم. دیدم که این بار برای من زیاد است؛ گفتم: یابن رسولالله! هادی یعنی هدایتکننده؛ من راهی بلد نیستم؛ خدا هم میفرماید: هدایت با من است. امامرضا فرمود: شما راهنما باش، اینها را پرداخت کن. امامرضا با زبان نجاری با من صحبت کرد و گفت: اینها را پرداخت کن. آخر ما وقتی در میساختیم، همه کارهایش را که میکردیم. آخر سر یک رنده کم تیغ به آن میزدیم که صیقلی شود. امامرضا هم همین را به من فرمود و گفت: اینها را پرداخت کن. گفتم: آقا! رندهاش را به من بده. وقتی امام این را فرمود، خوشحال شدم. فهمیدم که شما درست هستید، فقط نیاز به پرداخت دارید؛ اما توجهتان کم است. به حرم رفتم و گفتم: آقاجان! من پرداخت کردم، خودت اینها را نگهدار و محافظت کن که چرکش نکنند. اصلاً روز به روز شفافتر باشند. شفافتر از آن، این است که از گناه بگذرند. من خیلی برایم مُشکل است که این حرف را بزنم؛ اما چاره ندارم، باید بزنم؛ چونکه آقا امامرضا فرمود: کمِ این رفقا نگذار.
شب سوم: دیدم ایام محرّم است و باید بروم در این فکر که گریه امامحسین چهطوری است؟ گریه سهجور است: گریه عُقده که برای مشکلات خودمان گریه کنیم؛ گریهای که توهین به ولایت است، یعنی ائمه را بیچاره بدانیم و دلمان برای بیچارگی آنها بسوزد؛ اما یک گریهای است که امام زمان میکند از برای توهینی که به عمهاش، حضرتزینب شده، این گریه درست است. وقتی در این فکر رفتم، ببین چهجور مرا تأیید کرد، فرمود: فلانی! ولایت گریه میکند، نه مردم. امام زمان روح تمام خلقت است، ولایت است. وقتی گریه میکند، کسانیکه ولایت دارند، گریهشان به گریه ولایت اتصال است.
شب چهارم: گفتم: آقاجان! اینکه حضرت میفرماید در آخرالزمان از هزار نفر، یک نفر با دین از دنیا نمیرود، با این فرمایش پسرت، حجت خدا، جواد الأئمه که میفرماید زیارت قبر پدرم، هفتاد حج و هفتاد عمره ثواب دارد، چه مناسبتی دارد؟ این مردم که اینهمه زیارتِ شما میآیند، سالی پنج، ششدفعه میآیند؛ پس چرا بیدین از دنیا میروند؟ امام فرمود: زیارتشان را قبول نمیکنم، چون کارشان است؛ مرا شرط نمیدانند و ارتباط ندارند و با چیزهای دیگر ارتباط دارند. دفعه بعد که مشهد رفتم، گفتم: آقاجان! تو میدانی که من نمیخواهم اصلاً جایی را ببینم که بروم؛ کاخش را هم نمیخواهم ببینم، چه برسد به اینکه کارم باشد. آقاجان! تو با خدا مشترک هستی. حالا نگویید که شریک برای خدا درست کردی! گفتم: خدا شریکت کرده؛ آن کارهایی که خدا میکند، به تو هم داده که آن را بکنی. سِفت و محکم به او گفتم: هفتاد حج و هفتاد عمره را به من بدهی، به مردم میدهم.
اما شب پنجم: توی کرامتهایی که شما رفقا دارید، رفتم و گفتم: رفقایم سخی هستند، کمک میکنند، آتش فقرا را واقعاً خاموش میکنند؛ از امام درخواست کردم که اینها جزء شُفَعاء باشند. [۹۰]
گفتم: خدایا! اینها را مانند سنگ حجرالأسود قرار بده. تمام اینها که محبت مادرتزهرا و امیرالمؤمنین و اهلبیت را ندارند، دور اینها بگردند. اما آقا امامرضا! تو نصب کن. بیا و در دلشان بهقدر یک سنگ نظر کن. در دل اینها ولایت را نصب کن؛ غیر ولایت، دور اینها بگردد. مبادا دست سخاوتشان تهی باشد، دستشان جلوی غیر دوستهای امیرالمؤمنین دراز باشد. [۹۱]
متقی و جوادالائمه
ما گفتیم که خدایا! اگر یک بچه به ما بدهی، بالاخره ما یک روضهای میخوانیم. آنوقت خدا این محمد را به ما داد. ما قصد کرده بودیم اگر پسر باشد، اسمش را بگذاریم علیاکبر؛ اما شب قتل امام محمد تقی [بهدنیا آمد]. گفتم: امامحسین! من از امامرضا خجالت میکشم. اسمش را گذاشتم تقی، نذرمان را هم بهم زدیم! ما یک چند سالی روضه گرفتیم، انداختیم به شب قتل که خودم کار کنم. بالاخره گفتیم به قدر وسعمان؛ وقتیکه وسع نداشتیم، میدادیم کسی بخواند. یواش یواش وسعمان بیشتر شد و ده بیست نفری بودند و خلاصه حالا برنجی بود و هر چه بود بالاخره درست میکردیم. ما دیدیم آمدند در آن دخالت کردند، حسابی هم دخالت کردند؛ روضه را قطع کردیم. دیگر کنترلش از دست ما رفت. قطع کردیم و حالا رفتیم در فکر که خدایا ما چه کنیم؟ آیا وظیفهمان بود؟ به روح تمام انبیاء، آقا امام محمد تقی تشریف آوردند اینجا، فرمودند: فلانی! من اراده کردم. من ارادةالله هستم، من اراده کردم [که این مجلس نباشد]. خب بیا، از غصه در میآورد تو را. حالا شب قتل که میشود، به بندهزادهها و دامادمان میگویم همانجا بیایند، یک روضهخوان هم میآورم، یک روضه میخواند و یک شام هم میدهم. ببین آن کاری که میکنی، اگر یکذره ناراحت باشی که درست است یا نه، میآید میگوید: من اراده کردم روضه من نباشد. [۹۲]
خواب دیدم به مشهد رفتم، جوادالائمه خانهای داشت، به آنجا رفتیم. شاخه گلی بود، آنرا برداشتم و زیر لباسم گذاشتم. بعد فکر کردم نکند که تصرف کردهام؟ به خودم گفتم: تا امام رویش را برمیگرداند، آن را سر جایش میگذارم؛ اما امام در قلبم تصرف کرد و فرمود: این شاخه گل را برای خودت بردار، آن را هم برای پسرت محمد تقی. [۱۳]
متقی و امام زمان
آسودهخاطرم که در دامن تواَم دامن نبینم که در دامنش روم دامن به غیر دامن تو بیمحتوا بود دامان توست اتصال به ماوراء بود
آقایان! بیایید توی دامن امام زمان بروید. به خودش قسم که به تمام عالم میارزد، به من گفت: حسین! مردم مسموم شدند. دفعه دیگر خدمت ایشان رسیدم، گفت: حسین! مردم اهلدنیا شدند و به دنیا نمیرسند. [۴۷]
چند وقت پیشها دیدم آقا امام زمان تک و تنها بود؛ تمام خلق اینطرف بودند. کجا امام زمان، امام زمان میکنید؟ تک و تنها بود. خدا میداند من از ناراحتی، از غصه و فکر چه به سرم آمد. [۹۳] اینهمه عالِم، اینهمه مجتهد، اینهمه اسلام، آخر یکی نباید با امامزمان باشد؟ [۹۴] الان امامزمان در شهر دارالمؤمنین بیاید، از درِ دروازه کاشان، از درِ دروازه قلعه وارد شهر بشود، بخواهد یک خانه برود که ویدیو و تلویزیون نداشته باشد، خانه چهکسی برود؟ خانه کدامیک از علما برود؟ آنها که دم از دین میزنند، شما که هیچ! کجا برود که مرکز فساد نباشد؟ خب اگر خانه ما بخواهد بیاید که آمده است. چرا خانه تو نمیآید؟ خانه تو، انگلیسی میآید، آمریکایی میآید، ژاپنی میآید، همه توی خانهات میآیند؛ تقبلالله هم به تو میگویند! ای کسی که پیرو ما هستی! تقبلالله! اما امامزمان میآید، میگوید: تو یاور من هستی. به تمام آیات قرآن، راست میگویم. [۹۴]
بهوجود امام زمان، اگر بدانید آقا چقدر ناراحت بود. گفت: آنهایی که تأیید نکردیم، [از جلسه] میروند. آنهایی هم که تکذیب کردیم، دنبالشان میروند. این بشارت را داد! من همین جوشی که دارم میزنم، وجود مبارک امام زمان مطلع شد، یکقدری من را راحت کرد. حرف این بود، گفت: اینقدر که تو ناراحت میشوی، داری تمام قلبت را از بین میبری؛ اینها به حرف من هم نیستند. من به آنها میگویم آنجا نروید، میروند. آنجا را تکذیب میکنم، باز میروند. آرامش داد. این مثل همان بود که پیغمبر اینهمه جوش میزد، خدا گفت: محمد! من باید هدایت کنم، اینقدر جوش نزن. من روی جوش خودم نزدیک بود قلبم را از دست بدهم که بعضیها یک کارهایی میکنند. این است که دارم به شما میگویم، ذرهای ناراحت باشید، میآید از ناراحتی درتان میآورد؛ اما سنخهاش بشوید، اینچیزها که در دل و قلبتان است را کنار بریزید. [۹۵]
رفقای عزیز! زشت است من این مطلب را بگویم، اما میگویم. یکی از آنهایی که من را درست نمیشناسد، گفت: خواب دیدم آقا ظهور کرده، تو به هر کس یک شمشیر میدادی. گفت: یکی دوتا آمدند، گفتند: بده، گفتی: برو مِهر دنیا را از دلت بیرون کن. کسی که مهر دنیا دارد، یاور امام زمان نیست؛ حالا یک شیعه دل او را میبیند. اینقدر این مرد آدم خوبی بود، گفت: به من هم ندادی! [۷۵] دوستان امام زمان خودشان کاره هستند. [امامزمان] مخیّرشان میکند، میگوید: میخواهی به این شمشیر بده، میخواهی نده! این است که میگویم شیعه شفاعت میکند. مگر این حرف شوخی است؟ چرا خودش نمیدهد؟ چنان به شیعهاش [اختیار] میدهد که ماوراء این آدم را میبیند. میبیند این مهر دنیا دارد، به او نمیدهد. [۶۷]
باید از امام زمان چیز مهم بخواهید. من راجع به یک قسمت خواستم. دیدم امشب جواب نداد، فردایش هم نداد؛ به امامحسن عسکری متوسل شدم. گفتم: آقاجان! تمام خلقت دست پسر توست. تمام باران، تمام نَفَسهایی که عالم میکشند، دست پسر توست. با تمام این حرفها، امر تو به او واجب است. امر کن که جواب من را بدهد. فردا شب جواب داد. اینها اینطور میکنند، ببیند تو چطور هستی؛ آیا دست برمیداری یا نه؟ بابا! در را بزن. بهدینم، اگر در را زدی، به تو جواب میدهد. اما تو این در را که میزنی، چند در دیگر را هم میزنی. او هم میگوید: برو همان در را بزن. [۹۳]
من مسجد جمکران که میرفتم، هر کسی هر حاجتی داشت، از امام زمان میگرفتم. گفتم: آقاجان! تو را به حقّ مادرت زهرا، یک زنی قسمت من بکن که دین من را نبرد. نگفتم خوشگل باشد، اینجوری باشد. خدا میداند این زن من چقدر خوب است. جوانها! زن میخواهید بگیرید، از امام زمان بخواهید زنی قسمتتان کند که دین شما را نبرد. [۹۶]
وقتی امامزمان بیاید، (یک مقدار بهمن نشان دادند)، تمام ماشینها و طیارهها و اتم و تفنگ و باروت از کار میافتند. اینها فلج میشوند که امامزمان به اینها زور میشود. [۶۰] من یکشب خواب دیدم در دکانم هستم. یکمرتبه گفتند: آقا ظهور کرده. گفتم: کجاست؟ گفتند: دمِ جویشور. ما همینطور سر و پا برهنه، دویدیم. دویدیم و یک تیشه هم روی دستگاهمان بود، برداشتیم. رفتیم سمت جویشور. دیدم آقا آنجا تشریف آوردهاند. آنوقت روی کوه دو برادران، توپ سوار کرده بودند. من زمان شاه توپ دیده بودم، آنجا هم توپ دیدم. همینساخت این توپها اینطوری بود، لولههایش هم به اینصورت بود. رو به امام زمان سوار کرده بودند. ما تا رسیدیم آنجا، انصافاً، وجداناً، خیلی آقا ما را تحویل گرفت. میخواهم بگویم در همه این جمعیت مثل من نبود. بعد آقا مُنشی داشت، گفت: برو به بازاریها بگو بیایند. آنها رفتند. گفت: بازاریها نیامدند. حالا ما همینطور در فکریم. من یکدفعه به آقا گفتم: (آخر، من همهجا فضولم) آقا! ما اسلحه نداریم، اینها توپ و تانک دارند. آقا فرمود: اینها در نمیشود. یکدفعه بهقدر این اتاق، خیلی حالا بیشتر، شمشیر از آسمان ریخت. ما اینطوری کردیم، یکیاش را که خوشدستتر بود، برداشتیم. من فقط مواظب آقا بودم، یک پایم را میگذاشتم اینطرف، یک پایم را میگذاشتم آنطرف، همینطور محاصره کرده بودم، کسی نزدیک آقا نشود. آقا یک صوت حجاز خواند. همینساخت که صوت حجاز خواند، انگار تمام عالم داشت میخواند. آنوقت آدم از عشق اینطور میشد. صوت حجازش که تمام شد، اینها رفتند پشت توپها؛ آنچه که کردند، توپها در نرفت. آنوقت اینها همه دستهایشان را به اینصورت کرده بودند [به حالت تسلیم] آمدند. من هم نمیگذاشتم یکی پیش آقا بیاید. آخر روایت داریم آنها که یاور امام زمانند، قدر چهل تا شجاع، شجاع میشوند. به اینصورت نیست که تو، من را توی چرخ بگذاری بروی، فهمیدی؟ من همینطور حضرتعباسی، بهوجود امام زمان، مرتب میگفتم: یا امام زمان! من کشته بشوم، زهرا بخندد، خوشحال شود. من دلم میخواهد مادرت خوشحال شود. من کشته بشوم. خلاصه، ما از خواب بیدار شدیم. [۹۷]
من یک دوستی داشتم به نام حاجمظلوم؛ این بنده خدا راست راستی هم مظلوم بود. یک باغ داشت، همه انارهایش را به مردم میداد؛ اما آدمشناس هم بود. بعضی از این طلبهها میآمدند، چند تا انار جلویشان میگذاشت و توی باغ میرفت. با بعضیها حرف میزد. حالا کاری ندارم. یکوقت اینها میگفتند: ایشان هست تا امام زمان بیاید. این مریض شد و او را بردند عملش کردند. حالندار شد. خواب دیدم که من در باغش آمدم. به من گفت: حاجحسین! یک نفر اینجا میآید که هر چه صفات خوبی در عالم است، به اوست. ما فکر کردیم به غیر از امام زمان کس دیگری نیست. بالای باغش رفتیم، دیدم آقا آنجاست. تا به من رسید، سلام کردم. گفت: فلانی! خوشی تمام شد. گفتم: جدّ شما هم گفته؛ اما به نظرم دو خوشی هست: یکی (دستم را همچین کردم، از دم پایش بردم تا بالا)، گفتم: آدم خدمت امام زمانش باشد، (یعنی گفتم شما را میشناسم)، یکی هم بیتوته شب. همچین خندید که من هنوز عاشق دندانهایش هستم. [۶]
من یک پارهشبها به امام زمان میگویم: تو یک چیزهایی داری که من ندارم؛ کاش من هم داشتم. یکی کفش مادرت زهرا، که اگر همه دنیا را به من بدهند، کفش را بگذارند آنطرف، والله، همه دنیا را میدهم، کفش زهرا را میگیرم؛ یکی هم پیراهن امامحسین. تو هر دفعه نگاه به اینها میکنی، اشک میریزی. اما تو میروی ویدیو میزنی بیغیرت!؟ آنوقت تو امام زمان را دوست داری؟ باید سنخه او باشی. [۷۱]
من یک اتاقی داشتم و بیتوته میکردم. یکوقت آقا با یکنفر تشریف آوردند. آقا موهای سرشان قدری فرفری بود و یک خالی هم اینجایش داشت. حالا در عالم رویا است. من یک موقع دیدم که اتاق روشن شد. آن شخص گفت: ایشان امامزمان است. ایشان خلاصه ابراز محبت کرد. گفتم: آقاجان! من یک حرف میخواهم از شما سؤال کنم؛ چند تا خواهش هم از شما داشتم. گفتم: آقا! اگر شما الان امر کنی، خدا سلطنت سلیمان را به من بدهد؛ نه، یکچیز بالاتر، یعنی تمام خلقت در اختیار من باشد، (الان در اختیار توست، تو میتوانی در اختیار من بگذاری)؛ به خودت قسم، دل من خوش نمیشود، تا اینکه احقاق حق از جدت حسین و مادرت زهرا کنم. یکدفعه تا اسم مادرش زهرا را بردم، همچنین کرد [تکان خورد]. گفتم: خاک بر سرت! کاش اسم حضرتزهرا را نبرده بودی، آقا ناراحت شد. گفتم: اگر بودم که بودم، اگر نبودم، به امر خودت، به امر خدا، من را زنده کن تا در رکاب تو باشم. بعد گفتم: آقا! چهکار کنم اینطوری باشم؟ حضرت دست مبارکش را اینطوری کرد و گفت: صلوات بفرست. [۹۸]
مقصد ما ظهور حضرت است. خود امامزمان میگوید: ظهور من را از خدا بخواهید. امامزمان میداند چهوقت ظهورش است، اما دو اجازه میخواهد: اول اجازه از خدا، بعد اجازه از حضرت زهرا. من چند وقت پیش خواب دیدم، گفت: آخرین امضاء شد. اول باید خدا امضاء کند، بعد زهرا. الحمدلله دیدم ظهور نزدیک است. گفت: آخرین امضاء شد. [۱۹] یک شب خواب دیدم که خدمت پیغمبر رسیدم. حضرت فرمود: برو بگو آخرین امضاء شد. من یک پایم را میگذاشتم اینجا، یک پایم را میگذاشتم عراق، یک پایم را میگذاشتم آمریکا، تا خیال میکردم [آنجا بودم]؛ فریاد میکشیدم: آخرین امضاء شد. [۹۹]
من یادم نمیرود، یک دفعه در مکه خدمت امام زمان رسیدم. به خودش قسم که مطابق تمام خلقت است، به من درس گفت. خیلی قشنگ بود، همینطور که حضرت میگفت، این [کتاب] خودش ورق میخورد. دیگر با دست نمیکرد، خودش ورق میخورد. کتاب به امرش بود. به حساب، ما هم رفته بودیم مکه. به تمام آیات خدا، یک نگاه به مکه، به خانه خدا نکردم؛ فقط توجهم به امام بود. یک دفعه ایشان حرکت کرد، ما هم حرکت کردیم؛ آمدیم دَمِ حرم حضرت معصومه، دیگر ما آمدیم خانه، حضرت هم رفت. [۱۰۰]
من همیشه نماز امام زمان را در خانهام میخوانم. به امام زمان قسم، یک خانهای به من داد، اصلاً چشم روزگار ندیده، در تمام دنیا نظیرش نیست. گفت: به خاطر این نمازی است که میخوانی. خدا خاطرخواه من است که میدهد؟ برای چه میدهد؟ برای اینکه [جایی] نمیروم. تو چند جا میروی؟ امر امام زمان را اطاعت کن. امام زمان میگوید: هر کجا زن و مرد قاطی است، عذاب خدا دارد میریزد. [۱۰۱]
من والله، به دینم، نه صدقه میخورم، نه ردّ مظالم و نه سهم امام. خود امام زمان روزی من را میدهد؛ زنگ میزند، میگوید: [فلانی!] برو یک چیزی به این بده. من با زنگ امام زمان دارم زندگی میکنم. [۵۲]
یکبار در عالم رؤیا دیدم که سرِ کوچهمان آمدم تا سوار ماشین بشوم و به حرم حضرتمعصومه بروم. دیدم که تمام مردم حیوان هستند. یکدفعه دیدم هودَجی از آسمان پایین آمد، آقایی در آن بود که به من فرمود: سوار شو. سوار شدم. خوب یادم است از رودخانه قم ردّ شد. رفت و رفت، از کوهها ردّ شد، به یک عمارتی رسیدیم. آقای بزرگواری آنجا بود که دستور داد پذیرایی شوم. به ایشان گفتم: «شما مرا از دست آن حیوانات نجات دادید، ممکن بود مرا بِدرند. اما آقاجان! اگر شما هم تقوا نداشته باشید، شما را هم نمیخواهم.» حالا وقتی بیدار شدم، اینقدر ناراحت شدم که تُف در صورتم انداختم که چرا این حرف را زدم؟! آقا حاضر شد و فرمود: «حسین! چرا ناراحتی؟ ما خودمان به تو القا کردیم که این حرف را بزنی» [۱۳]
متقی و آقا ابوالفضل
آقا ابوالفضل خیلی به من خدمت کرده است؛ حالا چند تا از خدمتهایش را میگویم. ما یک سال رفتیم کربلا، وقتی آمدیم، (با مادرمان بودیم، داداش ما خیلی امروزی بود)، خانه [یکی از همسایهها] را گرفت. خانه ما را زنانه کرد، آنجا را مردانه. ما هم بالأخره توی آخوندها بودیم، خیلیها آمدند. آنجا یک تالارچه بود، اینها یک تیری اینجوری گذاشتند، یک چادر رویش کشیدند، آنوقت تهِ این یک سنگ گذاشتند. این رفت چادر را بکشد، سنگ افتاد روی مچ پسر صاحبخانه. خلاصه خیلی ناجور شد. حالا خدا هم بعد از ده، دوازده سال، این بچه را به اینها داده بود. او را پیش حاج سید رضا که آنموقع شکستهبند بود، بردند. گفت: اصلاً مچش خاک شده؛ من چند تا نِی میگذارم اینجا، اما شما باید بروید، دستش را ببُرید. این به ما گفت. ما شب رفتیم بالای پشتبام و گفتم: ابوالفضلجان! من چیزی از تو ندیدم؛ هر چه دیدم، نقل کردند که آقا ابوالفضل اینطور کرده، آنطور کرده. من یک حرف به تو میزنم: [اگر دست این پسر را شفا ندهی،] دیگر کسی به زوّار برادرت کمک نمیکند. تو محض اینکه به زوّار برادرت کمک کنند، دست این را شفا بده. آقا! خدا میداند، صبح که رفتیم دستش را باز کنند، این دست چنان جوش خورده بود که حالا بنّاست، میگوید: این دستم اصلاً درد نمیگیرد، آن دستم درد میگیرد. این یک.
دو: حاج شیخ عباس به ما گفت که شما پنج سال سفره امالبنین بینداز، تو را سربازی نمیبرند. من آن موقع شاگرد بودم، استاد کارخانه بودم. آنوقت یک نفر با استاد ما بد بود و رفت ما را نشان داد. ما را گرفتند و با پیشفنگ [سلام نظامی] ما را بردند. گفتم: من کسی را دارم که من را نجات بدهد. ما رفتیم آنجا. آنها همه رفتند پِی بازیشان و ما هم رفتیم دو رکعت نماز کردیم. گفتم: ابوالفضلجان! من را نجات بده؛ آخر این به درد من نمیخورد که. حالا ما را بردند آنجا، دستگاه گذاشتند که به حساب امتحان کنند، ببینند [سالم هستیم یا نه.] حرفم سر این است، من چهارشنبه رفتم. شب آقا با ورقه آمد، گفت: حسین! برو بیرون. اصلاً ورقه داد، گفت: برو بیرون. آقا! فردا معافیمان آمد. این دو.
سه: ما وقتی رفتیم کربلا، زمانِ حسن البکر بود، دعوا بود. رفتیم نجف و ننهمان گفت که من تقی بیبابا نمیخواهم. آنجا دعوا بود؛ با حسن البکر دعوا میکردند، تیر اندازی میکردند. آمدیم کربلا. ما دیدیم در صحن آقا ابوالفضل که میرویم آن حال را که در صحن امام حسین داشتیم، نداریم. هر دفعهای هم من به عشق یکی میرفتم، یک دفعه سکینه، یکدفعه رقیه، یکدفعه علیاکبر، همینساخت با حال میرفتم.
اما حرم آقا ابوالفضل، [اینجور] نبودیم. ما هم گفتیم: یا ذاتمان عیب دارد، یا پولمان. ما رفتیم بالای پشتبام، گفتیم: ابوالفضلجان! تو را به حق برادرت، حسینجان! به حق ابوالفضل، من امشب بفهمم چه چیزم است؛ پولم عیب دارد؟ ذاتم عیب دارد؟ من یکدفعه شب خواب دیدم در عالم رؤیا وارد حرم امام حسین شدم. به خود آقا ابوالفضل، دیدم امام حسین آنجا ایستاده، آقا ابوالفضل مثل یک سرباز در مقابل یک سرهنگ یا سرتیپ، امام حسین را احترام میکند که امام حسین امریه صادر کند [او اطاعت کند]. تا ما آنجا پیدا شدیم، گفت: حسین! بیا. به خود آقا ابوالفضل قسم، ابوالفضل همینساخت کوچه داد، کوچه داد؛ همینطور که همچین میکرد، دیگر کسی نمیآمد. ما رفتیم خدمت امام حسین. رفتم پایش را ماچ کنم، نگذاشت؛ دستش را ماچ [کردم. گفت:] حسین! چرا اینقدر ناراحتی؟ چرا اینقدر وحشت میکنی؟ تو حلالزادهای، تو حلالزادهای، تو حلالزادهای. حالا همه عالَم به من بگویند حرامزاده، امام حسین به من گفته حلالزاده. باباجان من! قربانت بروم، میخواهم بگویم که من اصلاً با آقا ابوالفضل محشور بودهام. [۱۰۲]
انشاءالله، به امید خدا، به آقا ابوالفضل توسل پیدا کنید. من خودم هر وقت بیچاره بشوم، توسل پیدا میکنم، جوابم را میدهد. حالا هم که رفتم سر قبر آقا ابوالفضل، گفتم: ابوالفضلجان! شما ارادة اللهی، امام حسین تو را خیلی دوست داشت. اگر علیاکبر شهید شد، قاسم شهید شد، نگفت کمرم شکست؛ بالای جنازه تو گفت: عباسجان! کمرم شکست. من یک خواهشی از تو دارم. من رو سیاهم، نمیدانم برادرت من را قبول میکند، یا نه. اما یک خواهشی از تو دارم، از برادرت درخواست کن، همینساخت که تو یاور آقا امام حسین بودی، من هم یاور امام زمان باشم. [۱۰۲]
متقی و حضرت معصومه
ما نمیفهمیم خدای تبارک و تعالی چه عنایتی به ما کرده که این بیبی دو عالم را در قم قرار داده است. اگر بفهمیم، میرویم آنجا، از ایشان میخواهیم. والله، میدهد. اینقدر حضرت معصومه پیش خدا و ائمه مقام دارد که هنوز ایشان به دنیا نیامده، روایت داریم امامصادق میفرماید: یکی از پارههای تن ما در قم دفن میشود. امامصادق ایشان را پاره تنش حساب کرده است. چرا نمیروید پیش حضرت معصومه این که من میگویم را بخواهید: ای بیبی دو عالم! بیا عنایت کن. بیا در دل ما یک نظری مرحمت کن. لذت بیتوته به ما بده. لذت فکر ولایت به ما بده. ما ولایت را پایمال نکنیم. والله، اگر بخواهی، حضرت معصومه به تو میدهد. ما نشناختیم ایشان را. مگر نیست که آقا امام زمان میگوید: هر کسی ایشان را با معرفت زیارت کند، بهشت به او واجب میشود؟ با معرفت یعنی چه؟ یعنی معرفت در حق علی داشته باشی، در حق زهرا داشته باشی، در حق خود ایشان داشته باشی؛ نه اینکه بروی آنجا زیارت کنی بیایی؛ نه اینکه نستجیر بالله بدچشمی کنی.
اصلاً ایشان مشکلگشای حقیقی است. ای بیبیجان! قلب ما را منوّر کن به محبت خودتان. حرفشنیدن یک حرف است، عمل یک حرف؛ از ما عمل میخواهند. اگر بُنیه نداری، توان نداری، برو درِ خانه این بیبی، ببین به تو توان میدهد یا نمیدهد؟ [۱۰۳]
به دینم که دین اسلام است، به وجود خود این فاطمه معصومه که وجودش به همه خلقت میارزد، خود حضرت به من گفت: حسین! مردم زیارت میکنند قبر ما را، اطاعت نمیکنند امر ما را. [۷] تو الان آمادگی داری بیایی زیارت امامرضا؛ اما آیا آمادگی داری امرش را هم اطاعت کنی؟ یک خلقت قربان حضرتمعصومه بشود، چقدر من ممنونش هستم. خدا میداند اگر یک میلیارد چشم داشتم، راجع به حضرتمعصومه کور بودم. یک میلیارد، نه این دو تا چشم. گفتم: عنایت کن، من به این رفقا بگویم. گفت: زیارت میکنند قبر ما را، اطاعت نمیکنند امر ما را. [۱۰۴]
من برای شما خدمت حضرتمعصومه خواستم: خدایا! هرچیزی که برای خودم میخواهم، برای رفقا هم میخواهم. قسمش دادم، گفتم: از سر گناه کوچک و بزرگ ما درگذر؛ ما را بیگناه وارد سال نو کن. حالا کردی، مثل سابقمان نشویم، هوایمان را داشته باش، گناه نکنیم. یکی هم گفتم: خدایا! امسال اینطوری بوده است، سال دیگر خیر بیشتر در دست ما جاری کن. گفتم: خدایا! دل ما را با یکدیگر مهربان کن. این مهربانی دل ما را به قلب مبارک دل امام زمان متصل کن. اگر اینطوری باشد، اتصال به خدا هم هست. آنجا دعا کردم، گفتم: خدایا! سایه اینها که خیّر هستند را از سر فقرا کم نکن، این فقرا به یک نوایی برسند. [۱۰۵]
یکوقت اینجا را بمباران میکردند. این علی آقای ما زن گرفته بود، رفته بود آنجا. یک پدر زن داشت، مثل من بود؛ یک عبایی داشت و اینها. آمد درِ دکان ما، گفت که فلانی! گفتم: بله. گفت: من میروم چیز بخرم، بازیام میدهند، یکی دو تا از این [زدهها را] میآورد، میریزد توی پاکت. گفتم: من امروز یکقدری چیز میخرم، به تو میدهم. ما رفتیم آنجا و یکقدری از این پرتقالهای رنگی و نارنگی و اینها دادیم به [پسرمان، علی آقا]، گفتیم: بابا! بردار برو آنجا؛ اما امشب نمانی. دوباره آمدم توی خیابان، گفتم: اگر بمانی، میآیم لحاف را از رویت پس میزنم! نمانی امشب آنجا. وقتی آمدیم، دیدیم ایشان همینجور گرفته خوابیده است. خانواده گفت: چرا اوقات بچه را تلخ میکنی؟ گفتم: خب دارم میبینم. آقا! ما آمدیم و نصفشب یکمرتبه صدای بمب بلند شد. این بمب افتاد آنجا و خانمش، پدر زن و مادر زنش زیر موشک رفتند. این هم اگر آنجا بود، زیر موشک میرفت. چه کسی به دل من میاندازد که آنجا نخوابد؟ صبح که شد، پا شدیم رفتیم [حرم حضرت معصومه] با همین دمپاییها. شق شق پا شدم رفتم و همینجور که دارم میگویم، نه سلامی، نه زیارتی، هیچ با دختر حجّت خدا نگفتم. عین یک گوساله رفتم آنجا! داد کشیدم، گفتم: والله، اگر اینها توی خانه من بودند، دفاع میکردم. چرا دفاع نمیکنی؟ چرا جلوی بمباران را نمیگیری؟ اگر توی خانه من بود، دفاع میکردم. چرا دفاع نمیکنی؟ یک قدری از این حرفها زدیم و آمدیم. از درِ صحن که بیرون آمدم، دیدم انگار که فرح دارم. یک عدهای بودند با من رفیق بودند، خانمهایشان را برده بودند چهار فرسخی. آنها میگفتند: اگر حاجحسین بگوید، ما میآییم؛ تا نگوید، نمیآییم. توجه فرمودید؟ گفتم: بروید به خانمهایتان بگویید بیایند. والله، دیگر بمباران نشد. کار دست اینهاست، چرا اینها را کاره نمیدانید؟ اصلاً کار دست حجت خداست، کار دست حضرت معصومه است. والله، بالله، دیگر بمباران نشد. چرا نمیروید درِ خانه اینها؟ کار دست اینهاست. اما تو خودت یک چیزت میشود؛ از خود بیا بیرون، تا خود شوی. تا خودی، خود نیستی. از خود بیا بیرون، آنها را خود حساب کن. من دارم میگویم، قسم هم میخورم، دیگر بمباران نشد. اما حرف این است، ببین نکته حساسش ایناست: میدانم این میکند، میروم به این میگویم. خودم هیچ هستم، میدانم کار دست اینهاست، این میکند. خب وقتی به او بگویی، میکند یا نمیکند؟ اما تو میخواهی دکان درست کنی. [۱۰۶] وقتی به امر رفتی، خدا یک آبرویی به تو میدهد. حضرتمعصومه آبرویت را میگیرد و تمام ایران دیگر بمباران نمیشود. [۱۰۷]
یکی که به من خدمت میکند، میگویم: خدایا! من نمیتوانم؛ من نه مال دارم، نه قدرت دارم، خدایا! خودت کمکش کن، خودت عوض به او بده. یک حواله مینویسم، میدهم به خدا؛ خدا هم حواله ما را تا حالا که رد نکرده است. رفتم به حضرتمعصومه گفتم: بیبی جان! قربانت بروم، خاک کف پایت شوم، خیلی من تشکر میکنم، حوالههای من را رد نکردی. به ارواح پدرم رد نمیکند. [۱۰۸]
پسر ما یک خانهای درست میکند، یکخرده تویش ماند. پاشدم رفتم پیش حضرتمعصومه، گفتم: من نمیگویم خانه این تمام شود یا نشود، از کجا درست شود، من یاد تو نمیدهم؛ اما این درست شود. خب الحمدلله، من شنیدم که دارد درست میشود. [۱۰۹]
یکی آمد یک چیزی از من میخواست. پا شدم رفتم حرم حضرتمعصومه، (من یکوقت یک چیزی دارم، لای رختخواب میگذارم)، همینجوری به ارواح پدر و مادرم، گفتم: حضرتمعصومه! از لای رختخوابم خبر داری که چیزی ندارم، [خودت برسان]. تا آمدم، به ارواح پدرم، رسید. گرفتم، دادم به این. خب بفرما! [۵۹]
یک نفر بود به نام حاجدارابی، خواهری به نام سکینه داشت که معروف بود به «سکینه قلعهنشین». اینها به قم آمدند و ما مهمانشان کردیم. سکینه به من گفت که پانصد تومان دارم، میخواهم یک روپوش روی ضریح حضرتمعصومه بیندازم. گفتم: خانم! با این پول که نمیشود روپوش به اندازه ضریح خرید. پولت را به من بده تا به یک سیّد بدهیم. او را به یک بَزّازی بردم، یک پیراهن برای آن سیّد و زن و دخترش خرید، پانصد تومان شد. وقتی به خانه آن سیّد رفتیم، بیست تومان هم به خودش داد، رویهم پانصد و بیست تومان شد. با همدیگر به خانه برگشتیم. قدری که از شب گذشت، دیدم صدای گریه سکینه بلند شد. ما با حاجدارابی در اتاق دیگری خوابیده بودیم. من به حاجدارابی گفتم: اگر ایشان مریض است، او را به مریضخانه ببریم. اما ایشان که گفته بود، دیدیم نه، قضیه، قضیه دیگری است. سکینه قدری که گریه کرد، گفت: وقتی میخواستم بخوابم، در این فکر رفتم که این چه کاری بود که پسر دایی کرد؟ من چهل سال بود که به قم نیامده بودم، میخواستم یک روپوش روی ضریح بیندازم. تا خوابیدم، دیدم که وارد صحن شدم و بیبی معصومه با چند خانم آنجاست. یکدفعه حضرت فرمود: بروید به سکینه قلعهنشین بگویید بیاید. سکینه گفت: یک لوحی جلوی حضرت بود، به آن نوشته شده بود: ای سکینه قلعهنشین! پانصد و بیست تومان به توسط حاجحسین بهدست ما رسید. ببین حضرت معصومه ارتباط دارد که وقتی پول میدهی و سخاوت میکنی، تو را میبیند و جوابت را میدهد. [۱۰]
من یک دفعه در عالم رؤیا آمدم حرم، دیدم که این صحن و سرای حضرت معصومه تاحتی کفشداری رفته وسط آسمان! هر چه نگاه کردم، دیدم قبری نیست. آنوقت صدها زنجیر مثل انگشتان دست که کوتاه و بلند است، از صحن و سرا سرازیر بود. اگر کسی یکی از این زنجیرها را در دستش میگرفت، فوراً او را بالا میبرد؛ زنجیر روح داشت. تمام مردم قم و غیر آن آمده بودند، اما کسی دستش به زنجیرها نمیرسید. تا چشمم کار میکرد [جمعیت بود]. مردم تعجب کرده بودند که چرا صحن و سرا تا آنجا رفته است؟ ما آمدیم گوشه صحن دمِ آن در، آن جایی که بعضی وقتها میایستم؛ گفتم: خدایا! نمیخواهم به تو بگویم؛ اما خودت میدانی، چند دفعه آبروی خودم را به خاطر مردم ریختهام، ولی آبروی کسی را نریختهام؛ بیا جلوی مردم آبروی ما را نریز! تا رفتم جلو، زنجیر به امر بود، به حضرت عباس، یک زنجیر آمد پایین. نه اینکه من دستم را به آن بگیرم، بردم زیر پایم گذاشتم، مرا بالا برد و در ایوان حضرت معصومه نشستم. این حَبلُ المتین است، تو را ضبط میکند و به مقصد میرساند؛ آنجا که بخواهی، تو را میبرد. [۱۱۰]
متقی و حاج شیخ عباس تهرانی
به تمام آیات قرآن، من اگر پیش حاج شیخ عباس میرفتم همینطور مواظب بودم ایشان یکچیز بگوید، من عمل کنم. یعنی یکدفعه نمیشد که یکچیزی بگوید، عمل نکنم. آدم مبرّایی بود و یکچیز به اصطلاح عوضی نمیگفت؛ فقط قال الصادق و قال الباقر میگفت. فقط میگفت: پیغمبر اینطور میگوید، امیرالمؤمنین اینطور میگوید، امامحسین اینطور میگوید، تا حتی میگفت: آقا علیاکبر اینطور میگوید. منظورم این است که حاج شیخ عباس، سِیر امامت داشت، سِیر توحید داشت، سِیر میکرد، آن سِیر را به ما میگفت؛ اما ساختن با ایشان ممکنِ غیر ممکن بود. هیچ رودربایستی نداشت؛ هیچکس را احترام نمیکرد، مگر کسیکه ولایت داشت. یعنی ایشان ولایت را احترام میکرد، نه شخص را. خیلی با علما برخورد داشت، آنها هم او را میشناختند، احترامش میکردند.[۵]
به تمام آیات قرآن، من آرزو میبردم، روزشماری میکردم که جمعه بشود، بروم پیش حاج شیخ عباس. خب نمیتوانستم بروم، کار داشتم، شاگرد داشتم، سرِ کار میرفتم، اینجوری [مثل الان] که نبودم؛ اما روز جمعه فراغت داشتم، میرفتم آنجا. از اوّل هفته توی فکر بودم که آنجا بروم. شما هم از اوّل هفته باید در این فکر باشید که چهارشنبه بیایید، شب جمعه بیایید. [۱۱۱] یکوقت ما میرفتیم، میگفت: هان! حسین! چه آوردی؟ مردی که همیشه دانشجو بود، حالا از زبان هر که میشنید. آن قضایای حضرت عیسی را ایشان خیلی لمس کرده بود که آمدند بروند، [سگی دیدند،] همه دمِ دماغهایشان را گرفتند. عیسی گفت: عجب دندانهای سفیدی دارد! حاج شیخ عبّاس هم همهاش پیِ دندان سفید میگشت. [۱۱۲]
شانزدهسال توی خانه حاج شیخ عباس بودم، اگر یک استفاده یک قرانی از ایشان کردم، به دین یهود بمیرم. چنان رفتم و آمدم که نمیدانم اصلاً اتاقش چند تا و چطوری بود. طوری بودم که آنجا امر ولایت را اطاعت کنم. به پسرش گفتم: من یک قِران از ایشان استفاده نکردم. تمام میگفتند: خرج و مخارجش را این [حاج شیخ عباس] میدهد. امیدوارم که به باطن امام زمان، ما امر را از خیالهای خودمان بالاتر بدانیم که پیرو امر باشیم، نه پیرو خیالهای خودمان. ما کجاییم؟ حالا چطور شده؟
یک نیکبین بود، خدا او را بیامرزد، یک عالَمی را میدید. وقتی حاج شیخ عباس مُرد، میخواست او را ببیند. یکوقت دید یک کاغذ از آن قصری که دارد، از آن خانهای که دارد، [بیرون] آمد، نوشتهبود: هر چند از ملاقات تو من محرومم من خسته راه از زمین میباشم اندوه نخور زِ مؤمنین میباشم من بساط حورالعین میباشم آنوقت به او گفتهبود که: به حاج حسین نجّار بگو من در دنیا نتوانستم تلافی کنم، اما در آخرت برایت تلافی میکنم. تو باید کاری که میکنی توی صندوق آخرت بگذاری، نه توی صندوق فکر و خیالت. بیدین از دنیا بروم [اگر دروغ بگویم]، یکوقت اگر چیزی حالا یا از مال شما یا مال خودم به کسی بدهم، راهم را دور میکنم؛ یعنی باید از اینجا بیایم، از آنجا میانداختم، از آنطرف میدان میآمدم که مبادا من را ببیند و خجالت بکشد. هر وقت او را میدیدم، خجالت میکشیدم. من آخر کسی نیستم که به کسی خدمت کنم. حساب میکردم آن شخص یک آبرویی دارد. [۷۱]
به حضرتعباس، به پدر حضرتعباس، من یکدفعه خانه حاج شیخ عباس رفتم، دیدم انگار مثل گُلهای پژمرده است. به تو بگویم این [حاج شیخ عباس] به من هم نمیگفت. اگر میگفت، من یکخُرده بیتاب میشدم و جلویشان را میگرفتم. تا میتوانست به من نمیگفت. این همسایه بغلیشان، از این تار و تَنبورها، کَمانچهها میزد، (تلویزیون که نبود)؛ آنوقت ایشان یک سرداب نَمور داشت، رفتهبود آنجا، پنبه در جفت گوشهایش گذاشتهبود که صدا نشنود. [۱۱۳]
خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را، یکدفعه رفتم خانهشان، دیدم با زنش حرفش شدهاست، داد و قال. آقا! چه شده؟ گفت: این میگوید من بروم جهنم، من میگویم نمیروم. حالا چه شده؟ یکی آمدهبود، دو سهشاهی به او دادهبود، زنش میگفت که شبعید است بده به من، بروم یکخرده چیز بخرم. میگفت: یک چادر داری، یکی هم بکَن بپوش تو است؛ یک جفت کفشداری، یک جفت هم برای مهمانیات داری؛ یک پیراهن داری، یکیدیگر هم داری. من باید این را بدهم به یک طلبهای که زنش یک پیراهن داشتهباشد، خودش هم یک کفش. ببین او دارد امر را میبیند، زنش را نمیبیند. [۱۱۴]
این زشت است که بگویم، اما میگویم؛ خدا میداند که من مقصد ندارم. من با حاج شیخ عباس تهرانی قرار گذاشتم که [بعد از فوت ایشان] ماهی یکدفعه ایشان به من سر بزند. نزدیک سهماه نیامد. خیلی ناراحت شدم. من وقتی ایشان نمیآید، میگویم: من عیب دارم. با من قرار گذاشتهاست، اما یکوقت میبینی که قدری طول میکشد، من یکمقدار ناراحت میشوم. تا ناراحت میشوم، ایشان میآید. [۱۱۵]
خدا رحمت کند حاجشیخعباس را، (خدا درجهاش عالی است، متعالی کند)، خدا میداند چه درجهای دارد. یکوقت من خواب دیدم مُردم، رفتم آنجا در محشر، گفتم: حاج شیخ عباس را میخواهم. دیدم همینجور از اینجا تا نمیدانم کجا ملائکه صف کشیدهاند. باید به اولی بگویی، بگوید، بگوید، بگوید، تا آخر که ایشان اجازه بدهد. اما بهمن گفت، تا گفت، گفتم بگو: حاج حسین نجار. گفت: بیا. رفتم جلو. رفتیم آنجا و سلام و علیک کردیم. یکجوانی جلویش بود، به تمام آیات، از همه شما خوشگلتر بود. گفت: برو به فروغی بگو بیاید، به حائری بگو بیاید، حاج حسین آمده است. [۷]
من حاج شیخ عباس را مسجد بالاسر خواب دیدم. آمدند به او گفتند: تو در محراب بایست. گفت: حسین را بیاورید بایستد. گفتند: اینکه سواد ندارد. گفت: فهم که دارد. فهم چیست؟ ولایت است. [۱۱۶]
ما یکدفعه خواب دیدیم که یک باغی است، چشم روزگار ندیده است. نه اینطرفش پیدا بود، نه آنطرفش، خیلی درختهای سرسبزی داشت. یکوقت دیدیم حاج شیخ عباس مثل یک هودجی بود، مثل یک هلیکوپتر پایین آمد. گفت: حسین! گفتم: بله. گفت: بیا برویم. رفتیم توی آن باغ، دیدیم خیلی جایش خوب است. گفتم: آقا! گفت: بله. گفتم: من همینجا میمانم. گفت: باید بروی. صاف گفت باید بروی. گفتم: آقا، اینجا نمانم؟ گفت: نه؛ تو فعلاً باید بروی. گفت: دو روز به مردنت تو را خبر میکنم. [۱۲]
یکوقت [شخصی بود به نام] مُراد، چلوکباب میآورد؛ حاج شیخ عبّاس به ما میداد که به مردم بدهیم. من توی کوچهها، بعضی جاهایش میرفتم، گریه میکردم. میگفتم: خدایا! کاش من هم داشتم، میدادم. یکروز رفتم به حاجشیخعبّاس گفتم. گفت: حسین! یکوقت [خدا] به تو که با این نیت میدهی، بیشتر ثواب میدهد تا به او که داده. او که داده، [یکوقت] ریا کرده؛ تو ریا نمیکنی، مال مردم را داری میدهی، اما او مال خودش است.
یکروز به من گفت: حسین! گفتم: بله. (ما چند سال اینها را میدادیم به مردم. البتّه یک قدریاش را ایشان میگفت، یک قدریاش را خودمان سراغ داشتیم.) [گفت: از اینها به خانه ببر]، گفتم: نه. گفت: اینها مُهر چلوکباب سلطانی است. گفتم: سلطانی چیست؟ گفت: حسین جان! یک گوشتی است، اینجوری، اینجوریاش میکنند، میگذارند روی پلو، میخورند. گفتم: آقا! این دندان من به چلوکباب سلطانی نخورده؛ من نه خودم میفهمم، نه ننهام میفهمد، نه بابایم میفهمد، نه زنم. بگذار ما برویم همان گوشت قُنَبیط خودمان را بخوریم، من نمیخواهم. من اصلاً نمیدانستم چیست!
فردایش من را صدا زد، ما را دو تا ماچ کرد. گفت: کاش همه مثل تو بودند. چرا؟ من دیدم که اگر این توی خانه من بیاید، اینها میفهمند از این چیزها هم هست! توجّه داری؟ هر چه که هست که توی خانهتان نبرید. بدان این که میبری، باید دنباله داشتهباشد، دوباره هم بتوانی بخری. [۱۱۷]
خدا میداند ما وقتی میخواستیم یک شامی بخوریم، من که کوفتم میشد. من یک اندیشهای داشتم، نمیخواستم مادرم را اذیت کنم. خدا رحمتش کند. من از اول مهماندوست بودم، اما اذیتکن نبودم. من وقتی میخواستم حاج شیخ عباس را مهمان کنم، سه چارک گوشت میخریدم. میگفتم: مادر! من میخواهم حاج شیخ عباس را دعوت کنم، حاضر هستی؟ میگفت: بله، مادر جان. من که امامصادق را ندیدم، [ایشان را میبینم؛] حاضرم. این بیچاره پاهایش هم درد میکرد. اینقدر صدمه میخورد که این شامی زهر من میشد. من بیشتر وقتها شامی نمیخوردم، میدیدم مادرم صدمه میخورد؛ اما حاج شیخ عباس که میآمد، نمیشد که نخوری. برنج که یا نبود یا کم بود. خیلی اعیانی که میکردیم، کتلت درست میکردیم. این بندهخدا از این شامیهای هشتپر درست میکرد. یک دانهاش را دیگر ما نه دیدیم، نه خوردیم. من حاج شیخ عباس را دعوت میکردم و به ایشان میگفتم: هر کس که شما بگویی من بیاورم. او هم میگفت: ملامحمود را بیاور، مشهدی عباسقلی را بیاور. یکمشت از این پیرها که از کار افتاده بودند میگفت برو به آنها بگو. من یکوقتی حاجآقا رضا بهاءالدینی را هم میآوردم، بغل حاج شیخ عباس میگذاشتم که بالاخره یک همنفسی داشتهباشد. منظور من این است، اتاق ما آنجا بود، اتاق مادرم اینجا بود. میآمد مینشست روی پله، حاج شیخ عباس که میآمد زارزار گریه میکرد. میگفتم: مادر چه شدهاست؟ میگفت: من که امامصادق را ندیدم، شاگردش را میبینم. آقایان چطور شد؟ کدام زنها دیگر برای شما گریه میکنند؟ چرا اهلدنیا شدید؟ چرا محبّتتان از دل خوبان رفت؟ چرا رفت؟ کرده خودتان رفت. شما نسبت به امامصادق عمل نکردید.[۱۰۵]
خدا حاجشیخعباس را رحمت کند، میگفت: حسین! من از تو اظهار تشکر میکنم. گفتم: آقا! چرا؟ گفت: هر وقت من را دعوت کردی، یکی مِثل خودم را بغل من گذاشتی. من یکوقت میدیدی بهاءالدینی را میآوردم، آقای بُرقعی را میآوردم، یک عالِمی میآوردم بغلش میگذاشتم. [ایشان] میگفت: فلانی من را دعوت کرده، (آنموقع مرغها اینجوری نبود. مثلاً اگر یکی یک مرغ میکشت میگذاشت توی مهمانی، شَقُ القمر کردهبود!) میگفت: یک مرغ جلوی من گذاشتهاست! آنوقت یک دو، سهنفر دعوت کرده، بغل من گذاشته. این دارد حرف الاغش را میزند، آن حرف گوسفندش را میزند، آنهم نمیدانم چوپان است، حرف نمیدانم حیوانش را میزند. میگفت: بابا! من چه بگویم؟ میگفت: تو هر وقت من را دعوت کردی، یک عالِم بغل من گذاشتی که ما حرف مراجع بزنیم، حرف ائمه بزنیم. [۱۱۸]
من از رفقایعزیز خواهش میکنم، یکوقت تند میشوم، کُند میشوم [ناراحت نشوند]. یک دو جمله من میخواهم به شما بگویم، ببینید حاج شیخ عباس با همه رفاقتش با ما چطوری بود! یکروز من زیرشلواری پوشیده بودم، جای جاخالی ما گذاشتهبودند [یعنی کادو بود]، خیلی راه، راه بود. ما تا بیرون آمدیم، به ایشان برخوردیم. گفت: اینچه چیزی است که پوشیدی؟! گفتم: آقا! اینرا جای جاخالی ما گذاشته بودند، من پوشیدم. گفت: جندههای شهر نو هم اینها را میپوشند! بفرما! خب این آقا [این را گفت]، ما از جا درنرفتیم. گفتم: آقا! من نمیدانستم آنها هم میپوشند، وگرنه نمیپوشیدیم. این یک.
دو: خب، ما زن عقد بسته داشتیم، (حالا دیگر یا عقلمان میرسید یا نمیرسید) من از اول صورتم را [با ماشین ریشتراشی نمره] یک و نیم میزدم. من حالا منظور دارم که این حرف را میزنم. ما یک شاگردی داشتیم، روبروی دکان ما سلمانی رفت، ما هم رفتیم آنجا. این صورتش را خیلی کوتاه کرد، ما هم کردیم.
من وقتی یکقدری ریشم را کوتاه میکردم، تا چند روز پیش حاجشیخعباس نمیرفتم؛ میفهمیدم که به من میتوپد. یکدفعه ایشان به ما کار داشت، دنبال ما روانه کرد. آمدم. گفت: دلم برایت تنگ شدهبود، میخواستم تو را دو تا ماچ بکنم، اما صورت تو بهدرد ما نمیخورد. حالا من هستم با ایشان. نه که ایشان من را خیلی میخواست، حاجشیخعباس گفت: چرا همچین کردی؟! گفتم: آقا! ما مهمان شاگردمان بودیم، آنجا رفت، من هم آنجا مهمان بودم. گفت: شاید مهمان شاگردت بودی، یککار دیگر هم با تو میکرد!
ما از خجالتمان یواشیواش از زیر کرسی بیرون آمدیم که برویم. این فهمید که من یکقدری ناراحت شدم. بهقدر یک ربع به غروب، آمدهبود دم مسجدِ روبروی خانه ما ایستادهبود. تا من سر کشیدم که ببینم حاج شیخ عباس هست یا نه که بروم، صدایم زد و گفت: بیا ببینم! وقتی آمدم، گفت: من فهمیدم که تو یکقدری ناراحت شدی! گفت: بچه داری؟ گفتم: تازه خدا یک بچه به ما دادهاست. گفت: میخواهی بسوزد؟ گفتم: نه آقا! تا توان داشتهباشم نمیگذارم. گفت: حسین جان! تا توان داشتهباشم، میخواهم شما نسوزید. قربانتان بروم، رفقا! من یکوقت اگر حرف بیحیاگری میزنم، من را عفو کنید. به روح تمام انبیاء مقصد ندارم. یکوقت یک حرفهایی میزنم، دلم میخواهد شما رشد کنید، دلم میخواهد ولایت را بشناسید، دلم میخواهد زهرا را بشناسید، دلم میخواهد رشد کنید.
یکروز که دیگر نزدیک مُردنش بود، به من گفت: حسین! گفتم: بله. گفت: بیا بنشین. ما نشستیم. گفت: حسین جان! هفتاد سال داد کشیدم، چهارتا یا پنجتا، آنهم یک حدی درست شد. میگفت یک حدی! به آن راهی که رفته قسم، شاخصش را میگفت منم. نمیخواهم بگویم من شاخص بودم، میخواهم بگویم که گوش به حرف من بدهید. گفت: بعد از هفتاد سال، آنهم یک حدی [چهار یا پنج نفر درست شد]. آنوقت بنا کرد گریهکردن؛ وقتی یکقدری گریههایش را کرد، گفت: علی هم پنجنفر داشت. فهمیدی؟ یک عمری تبلیغ کرد. آدم را میشناخت.
یکروز به او گفتم: آقا! دلم میخواهد یک بلندگو باشد و همه حرفهای شما را بشنوند. گفت: سلیقهات خوب نیست! چهکسی حرف من را میشنود؟ چهکسی این حرفها را میخواهد؟ [۱۱۹]
متقی، از خودش حرف نمیزند
والله، بالله، من بدون آیه و روایت حرف نمیزنم. زیر قبه امامحسین ایشان را به مادرش زهرا قسم دادم که اگر بخواهم از خودم حرف بزنم مرا لال کند. بهجای لال کردن، قلب و زبانم را باز کرد. [۱۲۰]
امام وقتی دست در سینه کسی بگذارد، به او تصرف میکند. آنچه را که من از این حرفها بلد هستم، به این دلیل است که یکوقت امامحسین من را در بغل گرفته. وقتی در بغل گرفت، یک فشار بهمن داد. به خودش قسم! دستش را اینجای من گذاشت. پایم از زمین بالاتر بود، میگفتم: ایخدا! من میخواستم سگِ در خانه حسین بشوم، من را در بغلش گرفته؟ آنچه را که بود، در سینه من ریخت. این حرفها که میزنم برای من که نیست؛ به حضرتعباس، خودم نوارم را گوش میدهم تعجب میکنم. [۱۲۱]
یک دلیلی که این حرفها از خودم نیست، ایناست: بهقدری حضرتعباسی شما مُعظَم هستید، الان اهل خبره اینجاست که منبری است، اگر دو تا از شما پای هر منبری باشید، آن منبری [نطقش] میافتد. من عمرم را پای منبرها و این حرفها طی کردم. اینکه میبینید من چیزیام نمیشود، برای ایناست که حرف از من نیست؛ یعنی ابهت شخصیت امامزمان و حضرتزهرا، بالاتر از شماست، نمیخواهم به شما توهین کنم. من که صحبت میکنم چیزیام نمیشود، چون به امر آنها صحبت میکنم. [۱۲۲]
شما الان حساب کنید، ببینید چندینسال است که برای شما حرف میزنم، هر روز یکحرفی بودهاست. این پسرم منبری است، یکروز به او گفتم: باباجان! حرفهایت تکراری نباشد، اینجا این حرف را گفتی، آنجا هم همین را بگویی. گفت: من سی تا منبر باید بروم، همه را باید بنویسم. به حضرتعباس، من اینهمه حرف برای شما زدم، هر روز یکطور بودهاست؛ چون این حرفها از منبع صادر میشود، نه از کتاب. [۱۲۳] به وجود امام زمان، این حرفهایی که میزنم، تمرین نکردهام، خودش میآید. من نه کتاب دارم و نه تمرین کردهام. [۷۵]
عزیز من! من روایت و حدیث میگویم. از روی دل خودم حرف نمیزنم، والله! نمیزنم. خدا میداند، اینقدر خدمت حضرتمعصومه گریه کردم، گفتم مبادا یک کلام از خودم حرف بزنم. اگر بخواهم بزنم، قسمشان دادم که من را مرگ بدهند! من به استقبال مرگ میروم که یککلام از خودم حرف نزنم. [۱۱۳] والله، بالله، اینقدر التماس کردم که دیگر خودم خجالت میکشم. گفتم: خدایا! اینها یکقدری به حرف من اطمینان دارند، مبادا حرفی بزنم که امر تو نباشد. من دلم میخواهد پیامرسان باشم، امر تو را به اینها برسانم. مگر کس دیگر این حرفها را میزند؟ برو ببین کجا میزنند؟ کجا این حرفها پیدا میشود؟ این حرفها از ناحیه وجود ائمه است. قدر بدانید. [۱۲۴] به من اجازه دادند که اینجور داشوار حرف میزنم. مگر [امامرضا] نگفت هدایت کن؟ مگر نگفت که پرداخت کن؟ بیایید حرف بشنوید، مبادا حرفها را از حنجره من بدانید، حرفها را از تأییدی حضرترضا قبول کنید. [۱۰۴]
یکوقت خیال نکنید که من بهشما برتری دارم. من در مقابل شما، کوچک و بزرگتان، مثل [مأمور] پست میمانم. ما کاغذ پست را برمیداریم و میآییم. ما نه مقامی داریم و نه پستی. کاغذ پست، خودش دارد میآید، برای اینکه آن حقیقتی که میخواهم بگویم، در قلب شما تجلی کند و انشاءالله قبول کنید. آنها میدهند و ما میگوییم؛ وگرنه ما نه مقامی داریم و نه ریاستی. [۱۲۵]
بعضیها از راه دور میآیند و دست من را میبوسند. میگویم: عزیز من! قربانت بروم، حرف من را بشنو. دست من که تو را شفا نمیدهد، حرف من تو را شفا میدهد. چونکه حرف من، حرف ائمه است، حرف زهرایعزیز است، حرف آقا امام زمان است، حرف من خواست زهرا است. [۲۵] من حرف از خودم نمیزنم. غلط میکنم حرف خودم را بزنم. تمام اینها که میگویم احکام است. [۱۲۶] خیلی مشکلم است که بگویم، من هر وقت بخواهم حرف بزنم از مصحف حضرت زهرا میزنم. من رابطهام با حضرت زهرا خیلی خوب است. والله، بالله، حرفهایی است که یکقدری ملاحظه میکنم بگویم. من از آنجا با شما حرف میزنم، خودم که حرفی بلد نیستم. [۱۲۷]
حرفها را ببینید، بهمن چهکار دارید؟ روی تمام این حرفها حساب کنید. تمام اینها امر خداست، خواست امام زمان است و خواست علیبن ابوطالب و خواست حضرت زهراست. من دارم خواست آنها را به شما میگویم. من از خودم حرف نمیزنم. خدای تبارک و تعالی از اول تاریخات اسلام را در دل من ریختهاست. من که مطالعه ندارم. مطالعه برای کسی است که بلد نیست. [۴۰]
علم متقی و پاسخگوی تمام ادیان بودن
والله، بالله، من بدون آیه و روایت حرف نمیزنم. زیر قبه امامحسین ایشان را به مادرش زهرا قسم دادم که اگر بخواهم از خودم حرف بزنم مرا لال کند. بهجای لال کردن، قلب و زبانم را باز کرد. [۱۲۰]
امام وقتی دست در سینه کسی بگذارد، به او تصرف میکند. آنچه را که من از این حرفها بلد هستم، به این دلیل است که یکوقت امامحسین من را در بغل گرفته. وقتی در بغل گرفت، یک فشار بهمن داد. به خودش قسم! دستش را اینجای من گذاشت. پایم از زمین بالاتر بود، میگفتم: ایخدا! من میخواستم سگِ در خانه حسین بشوم، من را در بغلش گرفته؟ آنچه را که بود، در سینه من ریخت. این حرفها که میزنم برای من که نیست؛ به حضرتعباس، خودم نوارم را گوش میدهم تعجب میکنم. [۱۲۱]
یک دلیلی که این حرفها از خودم نیست، ایناست: بهقدری حضرتعباسی شما مُعظَم هستید، الان اهل خبره اینجاست که منبری است، اگر دو تا از شما پای هر منبری باشید، آن منبری [نطقش] میافتد. من عمرم را پای منبرها و این حرفها طی کردم. اینکه میبینید من چیزیام نمیشود، برای ایناست که حرف از من نیست؛ یعنی ابهت شخصیت امامزمان و حضرتزهرا، بالاتر از شماست، نمیخواهم به شما توهین کنم. من که صحبت میکنم چیزیام نمیشود، چون به امر آنها صحبت میکنم. [۱۲۲]
شما الان حساب کنید، ببینید چندینسال است که برای شما حرف میزنم، هر روز یکحرفی بودهاست. این پسرم منبری است، یکروز به او گفتم: باباجان! حرفهایت تکراری نباشد، اینجا این حرف را گفتی، آنجا هم همین را بگویی. گفت: من سی تا منبر باید بروم، همه را باید بنویسم. به حضرتعباس، من اینهمه حرف برای شما زدم، هر روز یکطور بودهاست؛ چون این حرفها از منبع صادر میشود، نه از کتاب. [۱۲۳] به وجود امام زمان، این حرفهایی که میزنم، تمرین نکردهام، خودش میآید. من نه کتاب دارم و نه تمرین کردهام. [۷۵]
عزیز من! من روایت و حدیث میگویم. از روی دل خودم حرف نمیزنم، والله! نمیزنم. خدا میداند، اینقدر خدمت حضرتمعصومه گریه کردم، گفتم مبادا یک کلام از خودم حرف بزنم. اگر بخواهم بزنم، قسمشان دادم که من را مرگ بدهند! من به استقبال مرگ میروم که یککلام از خودم حرف نزنم. [۱۱۳] والله، بالله، اینقدر التماس کردم که دیگر خودم خجالت میکشم. گفتم: خدایا! اینها یکقدری به حرف من اطمینان دارند، مبادا حرفی بزنم که امر تو نباشد. من دلم میخواهد پیامرسان باشم، امر تو را به اینها برسانم. مگر کس دیگر این حرفها را میزند؟ برو ببین کجا میزنند؟ کجا این حرفها پیدا میشود؟ این حرفها از ناحیه وجود ائمه است. قدر بدانید. [۱۲۴] به من اجازه دادند که اینجور داشوار حرف میزنم. مگر [امامرضا] نگفت هدایت کن؟ مگر نگفت که پرداخت کن؟ بیایید حرف بشنوید، مبادا حرفها را از حنجره من بدانید، حرفها را از تأییدی حضرترضا قبول کنید. [۱۰۴]
یکوقت خیال نکنید که من بهشما برتری دارم. من در مقابل شما، کوچک و بزرگتان، مثل [مأمور] پست میمانم. ما کاغذ پست را برمیداریم و میآییم. ما نه مقامی داریم و نه پستی. کاغذ پست، خودش دارد میآید، برای اینکه آن حقیقتی که میخواهم بگویم، در قلب شما تجلی کند و انشاءالله قبول کنید. آنها میدهند و ما میگوییم؛ وگرنه ما نه مقامی داریم و نه ریاستی. [۱۲۵]
بعضیها از راه دور میآیند و دست من را میبوسند. میگویم: عزیز من! قربانت بروم، حرف من را بشنو. دست من که تو را شفا نمیدهد، حرف من تو را شفا میدهد. چونکه حرف من، حرف ائمه است، حرف زهرایعزیز است، حرف آقا امام زمان است، حرف من خواست زهرا است. [۲۵] من حرف از خودم نمیزنم. غلط میکنم حرف خودم را بزنم. تمام اینها که میگویم احکام است. [۱۲۶] خیلی مشکلم است که بگویم، من هر وقت بخواهم حرف بزنم از مصحف حضرت زهرا میزنم. من رابطهام با حضرت زهرا خیلی خوب است. والله، بالله، حرفهایی است که یکقدری ملاحظه میکنم بگویم. من از آنجا با شما حرف میزنم، خودم که حرفی بلد نیستم. [۱۲۷]
حرفها را ببینید، بهمن چهکار دارید؟ روی تمام این حرفها حساب کنید. تمام اینها امر خداست، خواست امام زمان است و خواست علیبن ابوطالب و خواست حضرت زهراست. من دارم خواست آنها را به شما میگویم. من از خودم حرف نمیزنم. خدای تبارک و تعالی از اول تاریخات اسلام را در دل من ریختهاست. من که مطالعه ندارم. مطالعه برای کسی است که بلد نیست. [۴۰]
پدر و مادر متقی
خدا پدرهای شما را بیامرزد و کسانی هم که پدر دارند به آنها ببخشد؛ یکوقت دیدم حال پدرم منقلب است. بالای پشتبام رفتم. گفتم: خدایا! او را بیامرز و او را ببر. دیدم روز، حال او خوب شد. خانواده گفت: نمیروی؟ گفتم: پدرم امروز روز آخرش است. حالش قدری خوب شد، اول گفت: «لا اله الا الله»، علی و یازده فرزندش بر حق هستند، دوباره گفت: «لا اله الا الله»، «محمد رسولالله»، دوازدهامام همه بر حق هستند. یکوقت رو به قبله نشست و بر سر خودش زد و گفت: ایخدا! اگر گلپایگانی را آمرزیدی، کاری نکردی. اگر من گنهکار را آمرزیدی، کاری کردی. انگار صد سال است که افتادهاست. یک بچه داشتم گفت: بابا! بیا ببین بابا مشهدی رضا مثل گل است؛ چنان او میدرخشید. اما سخی بود. یک جالیز داشت، هر کس میآمد میگفت: یک هندوانه یا خربزه بچین، بیاور. یک قابلمه هم داشت، هر چیزی بود در آن میریخت و هر کسی هم که میآمد، میگفت: بیا بنشین و بخور. [۶۱]
اصلاً سر و شکلی که باید از بین برود و بوی گند به آن بیفتد، مثل گل، مثل ماه میدرخشید. هم سخی بود و هم سخیالطبع بود. من یادم هست، پای دیگ امامحسین میرفت؛ اما آبگوشت نمیآورد. به زنش میگفت: یکچیزی درستکن. مبادا این غذا را که برای سینهزنان امامحسین است، بخورم. [۸۷]
من یکوقت صد صلوات به بابایم میفرستادم. گفتم: خدایا! ما که صلوات میفرستیم، به او میرسد؟ آخر من صلوات را تند میفرستم. به حضرتعباس، شب آمد اینجا نشست، گفت: حسین! بابا! بهمن میرسد، بهمن میرسد. پدر من یک آدم رعیت بود، بیشتر در بیابانها بود، اما تا آخر عمرش گفت علی، تا آخر عمرش فدای امامحسین بود. [۱۲۸] بابای ما وقتی میخواست بمیرد، خیلی ثروت داشت! یک پنجاه تومانی توی جیبش بود! من به قربان آن پنجاه تومانش بروم، حلال بود. باز یک بیلی زدهبود، یککاری کردهبود. [۱۲۹]
خدا ننه ما را بیامرزد! در آن سال گرانی، نان را قسمت میکردند. إنشاءالله آن سالها را نبینید. بهقرآن شکر کنید. آنوقت نانها را قسمت میکردند. ننه ما بیچاره، سهمش را توی کاسه میانداخت. یکقدری دست دست میکرد، (آنوقت یکنفر بود، اسمش اصغر بود، کسی را نداشت،) توی خرابه میرفت و به او میداد. تا غروب گرسنگی میخورد و نان را به این میداد. [۱۱۹] به تمام آیات قرآن، خدا میداند این مادر من چه جایی دارد؛ برای اینکه سخی بود، دل خانمها را همیشه بهدست میگرفت. [۱۳۰]
من زمانیکه حاجشیخعباس را دعوت میکردم، به مادرم میگفتم: مادر! میخواهم آقا را دعوت کنم. میگفتم: آقا! من هیچکس را ندارم. ایشان هم چهار، پنجنفر که خودش میخواست را نشان میداد، ما هم میرفتیم دعوت میکردیم. من میرفتم سهچارک گوشت میگرفتم، مادرم بندهخدا روماتیسم زانو داشت، به او میگفتم: مادر! درست میکنی؟ چرخگوشت که نبود، این سهچارک گوشت را برمیداشت و شامی هشت پَر درست میکرد. من اتاقم دست راست بود، اتاق ایشان دست چپ بود. در را باز میکرد، آنجا مینشست؛ تا حاجشیخعباس وارد میشد، زار زار گریه میکرد. میگفتم: مادرجان! چه شده؟! میگفت: مادر! من که امامصادق را ندیدم، الان دارم شاگردش را میبینم. بنا میکرد هایهای گریهکردن، دستهایش را بلند میکرد و میگفت: خدایا! شکر! من زندهبودم و به شاگرد امامصادق خدمت کردم. چه خدمتی؟! آخر شما حسابش را بکن این سهچارک گوشت را توی یک سِرکو [هاون] چهجور کوبیده است، چهجور درست کردهاست. [۱۳۱]
خدا میداند این مادر من با علی! علی! مرد، دیگر نتواست گفت: عَل عَل و مُرد. خدا رحمت کند اینهایی که با علی گفتن از دنیا رفتند. خدایا! ما هم زبانمان علی! علی! بگوید و بمیریم. [۱۷]
خانه متقی
والله! یکی از آقایان اینجا آمدهبود، میگفت: من شب خواب دیدم، نورهایی از پشتبام خانه شما به تمام قم تجلّی میکند، بالا میرفت و اینجوری میآمد، مثل قُلُنبه نور تجلّی میکرد. من گفتم: این نورها رفقای من هستند، بهمن مربوط نیست. من بهغیر ظلمت چیزی ندارم. گفتم: اینها نورهای خدا هستند، اینها کسانی هستند، که دیدنشان ثواب زیارت دوازدهامام را دارد. من والله، اینجور تعبیر کردم. چرا از خانه من نور بالا میرود، از خانه تو ظلمت؟ چون تو آنجا را بُتکده کردهای. [۱۳۲]
اینجا قدمگاه است. [۱۳۳] اینخانه، خانهای است که علیبنموسیالرضا آمده، امیرالمؤمنین آمده، بهدینم فاطمهزهرا آمده، بهایمانم جوادالائمه آمده، بهایمانم امامحسین آمدهاست. [۸۶] اینجا کانال ولایت است، از این کانال دارد درمیآید. به تمام آیات قرآن، آنچه را که بشر احتیاج داشت بیرون میآمد. گفت: اینها را جمع کن، ضبط کن. من همه را ضبط میکردم. این حرفها هنوز دنباله دارد. مگر حرف ولایت تمام میشود؟ [۱۳۰]
روایت داریم ملائکه در مجلس امامحسین میآیند، میبینند مجلس تمام شدهاست، پرهایشان را به سینه دیوارها میمالند، پرش میکنند در ماوراء، به این مینازند که در مجلس امامحسین نزول کردهاند. به حضرترضا قسم، این دور هم نشستن شما همان مجلس است. [۱۹]
اینجا آقا آمده، امیرالمؤمنین آمده، حضرت زهرا آمده، تا حتی جبرئیل توی این جلسه نازل شدهاست، دیگر از این بهتر که نمیشود. جوادالائمه آمده، خود امیرالمؤمنین آمده، تمام اینها اینجا جلسه دارند. من تا حتی به این پسرم که انشاءالله چند ماه دیگر میخواهد یکخرده بنایی کند، میخواهم بگویم این گچها را اگر رویش زدی که هیچ، اما اگر تراشیدی، باید بروی اینها را توی بیابان بریزی که سجدهگاه ملائکه بشود. اینها را لای آشغالها نریزید، مگر رویش را همینطور سفید کنی. من هم به او گفتم: بابا! همین رویش را سفید کن؛ چونکه گچی است که همهاش حرف ولایت زدهشده، حرف توحید زدهشده، زهرایعزیز تشریف آورده، امیرالمؤمنین تشریف آورده، ائمه تشریف آوردند، بیخودی که نیامدند. آنها شما را قابل میدانند؛ من که مثل ضبط صوتم، چیزی بلد نیستم. آنها وقتی یکجایی میآیند، آنجا را تایید میکنند. [۱۲]
چرا امیرالمؤمنین در اینخانه میآید؟ چرا حضرت زهرا میآید؟ چرا جواد الائمه میآید؟ چرا ائمه میآیند؟ محض من میآیند؟ من که یک بچه رعیت بدبخت بیچاره بیسواد هستم. محض این حرفها که زده میشود میآیند؛ اینها میآیند استقبال میکنند که الحمدلله توی قم یک جلسهای است که حرف ما زده میشود. به تمام آیات قرآن، امیرالمؤمنین آمد، گفت: علی! علی خانه هیچکس توی قم نرفته، فقط خانه پدر تو آمدهاست. قدردانی کنید. [۱۳۴]
این علی ما میگفت: بابا! ما آمدیم گلزار، دیدیم دارند آبپاشی میکنند، گاو و گوسفند حاضر کردند، گفتند: امیرالمؤمنین علی دارد میآید. یکمرتبه امیرالمؤمنین آمد، رفت منبر. یکقدری که صحبت کرد، همه مردم رفتند، فقط تو ماندی. یکنفر هم با امیرالمؤمنین بود، تو با آنها و امیرالمؤمنین آمدی درِ خانه. حالا دلیل درستی خوابش هم ایناست که گفت: تو نمیخواستی پشت به امیرالمؤمنین کنی بروی در خانه را باز کنی. گفت: یکدفعه امیرالمؤمنین همچین کرد، در باز شد. آنشخص گفت که علی! ببین [امیرالمؤمنین] علی خانه هیچکس نمیرود، فقط خانه بابایت میآید. [۲۲]
یک خوابی دیده شده خیلی عجیب، آن شخصی هم که این خواب را نقل کرده الان حضور دارد. شخصی است مُرده است، اصلاً من را نمیشناخته، از کسان آن مُرده که او هم مُرده و با این مجلس ارتباط داشته، گفته: هر کس که به منزل ایشان رفت و آمد دارد، بیحساب و کتاب به بهشت میرود، گفته: نگاه کن، آنهم که دارد با آب حوض کوثر آببازی میکند [یک نمونهاش است]. مگر من منزل دارم؟ به تمام آیات قرآن، یکذره در قلب من خطور ندارد که من منزل دارم، منزل مال خود ولایت است. شما هم عنایت دارید به اینجا، بهمن مربوط نیست. ببین، دارد جا را نشانتان میدهد، صراط مستقیم را نشانتان میدهد، رفیقتان را نشان میدهد، میگوید بیایید اینجا. [۱۳۵]
اگر من مُردم، قدر اینخانه را بدانید، امیرالمؤمنین آمده، حضرتزهرا آمده، بهدینم امامحسین آمده، نگاه به دکهایاش نکنید. گفتم اینجا مثل غار پیغمبر است، اگر من رفتم، بالاخره هر جور که هست اینخانه را خالی نگذارید. [۲۲]
متقی در اطاعت امر خدا، ملاحظه هیچکس را نمیکند
به تمام آیات قران، اگر تمام خلقت از من رو بگردانند، میگویم: برو، امر را اطاعت میکنم، بههیچ کس کار ندارم. به تمام آیات قرآن، اگر رزق من دست یکی باشد، جان میدهم، اما به حرف او نیستم. [۱۳۶]
والله، بهدینم راست میگویم. من یکوقت دیدم که یکجایی هستم، گویا محشر بود. داشتم میرفتم، دیدم همه آنجا باب باب است. مثلاً نوشتهبود: باب اباذر، یا مثلاً باب مقداد. یکدفعه دیدم اینجا نوشته، باب علیبنابوطالب، وصی رسولالله. من یکقدری فکر کردم که اگر میگفت: علی، من از آنجا میرفتم، وصی رسولالله فقط یکنفر است. ببین من یقین دارم. ما گفتیم میایستیم تا ایشان بیرون بیاید. ما رویی نداریم که برویم در را بزنیم، همانجا ایستادیم. یکدفعه دیدیم آقای آلطاها دارد میآید، یک کتاب میخواست. امیرالمؤمنین علی روی این حساب که میدانست این کتاب میخواهد، آن کتاب را آوردهبود. من تا راه شدم، ایشان زودتر به امیرالمؤمنین رسید. من گفتم: علیجان! چونکه ایشان زودتر آمده، [نوبت اوست]، یاد روایت اباذر افتادم. [اباذر آمد پیش پیامبر برود، دید پیامبر دارد با جبرئیل که به صورت دحیه کلبی ظاهر شدهبود صحبت میکند، از آن طرف رفت، پیامبر او را صدا زد، گفت: اباذر جان! چرا از آنطرف رفتی؟ گفت: شما گفتید وقتی دو نفر با هم صحبت میکنند، تو داخل نشو.] به علی قسم، یاد این روایت افتادم. یقین یعنی این. ما اینجور باید روایت و حدیث را احترام کنیم. اینکه من میگویم یکوقت از علی هم باید گذشت، ایناست.
ما باید امر علی امیرالمؤمنین، وصی رسولالله را اطاعت کنیم، امر پیغمبر را اطاعت کنیم، امر ولیّاللهالأعظم را اطاعت کنیم. فقط به اینکه بگویی من تو را میخواهم که نیست. اگر بگویی من تو را میخواهم، میگوید: دروغگو! برو امر من را اطاعت کن. حالا من دیدم نمیتوانم بگذرم، گفتم: علیجان! چونکه ایشان زودتر آمده، من میخواهم دست شما را ببوسم، بروم. حضرت دست مبارکش را اینجوری کرد، ما بوسیدیم، وِل هم نمیکردیم! همینطور که نفس میکشیدم، انگار تمام لذت عالم توی کالبد بدن من میرفت. مگر علی دیدن شوخی است؟ مگر رفتن شوخی است؟ یکچیزی میگویم، یکچیزی میشنوید. چرا؟ دیدم امرش این است، من را که صدا نزده، من باید بروم؛ امر یعنی این.
یکی دیگرش را بگویم. من یکوقت خواب دیدم نجف رفتم. خصوصیاتش را نمیگویم، درست نیست. چون آن سالی که ما کربلا رفتیم، نجف جنگ بود. شب که خوابیدیم، اینها همینجور توی صحن نجف میریختند و تا صبح صدای گلوله و این حرفها میآمد. مادرم گفت که من تقیِ بیپدر نمیخواهم، بلند شو برویم. ما از آنجا آمدیم کربلا، دهروز که میخواستیم نجف بمانیم، کربلا ماندیم. ما با امیرالمؤمنین قرارداد کردیم که علیجان! اگر من کربلا بیایم، اول میآیم اینجا که پوزش بطلبم. ما یکی دو شب به نظرم آنجا خوابیدیم. من با آن مبنا نجف رفتم. وقتی نجف رفتم، دیدم یک عدهای هستند جسارت کردند و دیوارهای نجف را خراب کردند. بعد من خاکها را پس کردم که دو رکعت نماز بخوانم. تا یک نمازم طی شد، دیدم که شخصی یک امریه از رسولالله آورده. من امریهاش را قبول نکردم، گفتم: رسولالله کجاست؟ گفت: آنجاست. نگاه کردم، دیدم رسولخداست. دیگر پیش رسولخدا، به رسولخدا قسم، نرفتم. امرش را اطاعت کردم. آیا از رسولالله گذشتن ممکناست؟ من حساب کردم امر رسولالله، خود رسولالله است؛ من باید امر رسولالله را اطاعت کنم. [۱۳۷]
خدا حاج شیخعباس را رحمت کند، میگفت: جاییکه زن و مرد قاطی باشند، عذاب خدا دارد میریزد. به امام زمان که دم از او میزنم، تمام روح و جانم بود که در سردابه امام زمان بروم. تا رفتم، دیدم زن و مرد قاطی هست، برگشتم. دیدم اینجا درست است که سردابه امام زمان است، اما امر امام زمان را باید اطاعت کنم. آیا من نمیخواستم سردابه را ببینم؟ آتش گرفتم که چرا ندیدم؟ اما پشیمان نیستم، چون که امر را اطاعت کردم. [۱۰۷]
من یکی دو ماهی بود که حاجشیخعباس را [بعد از فوت ایشان در خواب] ندیدهبودم. ناراحت بودم، گفتم حاجشیخعباس با ما قرارداد کرده که به هم سر بزنیم، حتماً من عیب دارم. هر موقعی که ناراحت میشوم، ایشان میآید و بهمن سر میزند. [۳۷] حالا من خواب دیدم که محشر است، یک اشارهای شد که [کسانی که کارت علی دارند را] جمع کنید. من دیدم آن آدم پیش حاجشیخعباس است؛ (ببین، اینجور باید امر را اطاعت کرد. من هیچکس را بهقدر حاجشیخعباس نمیخواهم، یعنی ولایتش را میخواهم. سهماه بود که ایشان را ندیده بودم.) آن کس که پیش حاج شیخعباس بود، فوری یک کارت از جیبش درآورد. گفتم: بیا برویم؛ دیگر نگاه به حاجشیخعباس نکردم. ببین، اگر اینجوری شدیم، درستاست. من هیچکسی را قدر او نمیخواهم، [اما] دیگر به او نگاه نکردم، امر را اطاعت کردم و آن [شخص که کارت علی داشت] را بردم. اینجور باید بشوی. [۱۱۵]
یکوقت گفتم حاجشیخعباس پیِ من روانه کرد و گفت: حسین! هوای بچههای من را داشتهباش، شکارچیها شکارشان نکنند. این احمد آقا و حسینش خیلی بچه بودند، اینقدر من اینها را روی شانهام گذاشتم و دسته عزاداری بردم. خیلی مواظبشان بودم، مگر کسی جرأت داشت به اینها نگاه کند؟ [۱۳۸] حالا احمد آقا یک خانهای درست کرد، دههزار تومان در حساب با بنّا اختلاف داشتند. این بندهخدا گفت: امروز بیا صحبت کنیم. ما شب رفتیم آنجا، بنا شد احمد آقا پانزده هزار تومان بدهد که بنّا بیاید تتمه کارش را انجام دهد. احمدآقا گفت: دههزار تومان. بنّا گفت: آنجا دههزار تومان از حساب من زدی، من اینجا پنجتومان دیگر میخواهم، پانزدهتومان باید بدهی. احمد آقا در دکّان ما آمد، گفت: برو به این بنّا بگو که بیاید کارش را تمام کند. حالا ما با این بنّا هم خیلی رابطه نداشتیم. اینقدر گفتیم مهدی، مهدی، که یادمان آمد که اسمش حاجمهدی است. رفتیم درِ خانهاش، گفت: حاجحسین! مگر وقتی میخواست به مکّه برود، بنا نشد پول بهمن بدهد؟ گفتم: چرا، گفت: خب چیزی بهمن نداده که، من چه چیز را بیایم تمام کنم؟ ما اینجور هم نگفتیم، رفتیم گفتیم: حاجآقا! میگوید: یکقدری پول بهمن بده. گفت: چقدر میخواهد؟ گفتم: پانزدهتومان. گفت: دهتومان. گفتم: پانزدهتومان میخواهد. گفت: تو چرا این حرف را میزنی؟ گفتم: اگر آقایگلپایگانی هم بگوید، من قبول نمیکنم. من خودم بودم که گفت پانزدهتومان. گفت: من بروم شُش بزنم [یعنی منبر بروم] بدهم به این؟ گفتم: میخواهی شُش بزن، میخواهی نزن، این پانزدهتومان میخواهد. با ما قهر کرد. خب بکند، چطور میشود؟ مگر نان من را میخواهد بدهد؟ اصلاً به کلی سر این مسئله با من قهر کرد، تمام زحمتهای من را هم از بین برد. [۳۳] حالا که مُرد، به زمین افتادم و سجده شکر کردم که طرفش نرفتم. اصلاً طرفدار نباید ببینی، باید حق را ببینی. شناخت ماورائی یعنی این. به محمد گفتم: تو پسر من هستی، اگر کسی بگوید چشم این دربیاید، میگویم: چشم من دربیاید؛ اما اگر با یکی روبرو بشوی و تو تقصیر داشتهباشی، میگویم تو تقصیرکاری. این یکحرف است، آن یکحرف دیگر. [۱۳۸] آدم باید روی حق بایستد، نه روی شخص؛ ما بیشترمان روی شخص ایستادگی میکنیم. [۱۳۹]
یکوقت بندهزاده آمد یکحرفی زد، خیلی به او توپیدم. یعنی من از اول عمرم تا حالا اینجور نشدم، ولایت یکچیزی است که اصلاً بیتابم میکند. یکحرفی زد که من نعره کشیدم، افتادم زمین، اصلاً افتادم. اینقدر اینها ترسیدند به خیالشان من مُردم. یکقدری به حال آمدم (البته حالا خیلی خوب شده، من تشکر از او میکنم، آن موقع که یکقدری مثل بعضیهایتان بود!) و گفتم: بابا! اگر رضایت پدر شرط است، من راضی نیستم اینجا بیایی. مگر آدم بچهاش را نمیخواهد؟ ایناست که میگویم ولایت را از بچهتان بیشتر بخواهید. من بچهام روحانی است، یک عمر زحمتش را کشیدم. اینقدر پول در جیبش گذاشتم. نمیخواهم بگویم بهدست خالی، آنجور که میخواست برایش عقد کردم، آنجور که میخواست مجلسش را درست کردم. حالا این حاصل زحمت من است. این بچهها حاصل زحمت من هستند. پیر شدم، اینرا دارم. اما به او گفتم: اگر رضایت من شرط است، اینجا نیا. چنان هم به او گفتم که غش کردم افتادم. اینطرز باید باشی، غرّی نباشی. چرا؟ من علی را بیشتر از بچهام میخواهم. راه علی را بیشتر میخواهم. دیدم در یک راه دیگر است، گفتم: اصلاً برو. این رفت و ما گرفتیم خوابیدیم، دیگر نتوانستیم حرف بزنیم. یکمرتبه دیدم علیمان آمد. گفت: بابا! گفتم: بله. گفت: دیشب خواب دیدم یک خانهای است، به همه ما گفتند که امامصادق آمده، بروید بیرون. ما آمدیم بیرون، من آنجا ایستادم. یکوقت دیدم که آنشخص گفت: علی! به اینها بگو امامصادق میگوید: پدرت یاور امام زمان است، پدرت یاور امام زمان است، اذیتش نکنید، نکنید. خب بفرما! اما باید بیندازیاش بیرون! حالا خودش هم نصفشب آمدهبود، گفتهبود: مادر! من بد کردم. مادرش گفتهبود: پسر جان! تو نزدیک سی سالت است، هنوز بابایت را نشناختی؟ بابایت اگر راهی را تشخیص بدهد که راه خداست، دیگر هیچکس را نمیبیند. ببین اینجور که بشوی امامصادق افشایت میکند، میگوید: کارش نداشتهباشید، یاور امام زمان است. آدم نباید کسی را بهغیر ولایت ببیند. اصلاً بچه کیست؟ [۲۲]
این داداش ما، خدا بیامرز، یک دکّانی داشت، مال یکنفر بود؛ فروخت به یکی. آن بندهخدا [صاحب دکان] گفت: اگر دکّان را فروختی، دو سهم به خانواده ما بده، یکی هم تو بردار. داداش ما رفت دکّان را به اسم خودش کرد. آنموقع چهلهزار تومان داد، سند را به اسم خودش کرد. زن بیچاره آمد، چقدر گریه و زاری کرد. حالا اینها شهود خواستند، تمام گفتند که ما نمیآییم. به حبیب زغالی گفت، گفت: بابا! شهود حاجحسین بهقدر هزارتای ماست. من هم گفتم: باشد میآیم؛ دوتا سهم ایناست، یکی سهم آن. بچّه برادرم دکتری میخواند، گفت: مگر برادر تو نیست؟ گفتم: باشد؛ او که نمیآید در قبر جواب من را بدهد. برادر! بدان تا دادگاه تهران میآیم و میگویم: دوتا سهم او است، یکی سهم تو. الآن نه داداشش، نه بچّههای داداشش، اصلاً با ما حرف نمیزنند، قطع رابطه کردند. [۳۳] من پیرو آن پیغمبری هستم که به عمویش لعنت میکند، «تَبّت یَدا أبیلَهَب» اما میگوید: «سلمانُ مِنّا أهلالبیت». من برادر و پسر برادر حالیام نیست. [۱۸]
متقی، ولایت را بهتر از بهشت میخواهد
من از اوّل عمرم ثواب نخواستم، گفتم: خدایا! بهشت برای توست و جهنّم هم برای توست، میخواهی مرا اینجا ببر یا آنجا. به دینم قسم، به خدا گفتم: اگر من را در جهنم ببری، همینطور که الان تو را میخواهم، آنجا هم میخواهم. من تو را نمیخواهم که من را به بهشت ببری. اگر اینطور باشید، ثواب نمیخواهید؛ اگرنه ثوابخواهید. من اختیارم با خداست، خب اگر من را در جهنم ببرد، بهخاطر اعمال بد من است، تازه خدا با عدالتش با من رفتار کردهاست. [۵۶]
والله، من آرزوی بهشت نمیکنم؛ به دینم، نمیکنم. بهشت چیست؟ تجلّی خدا و ولایت از بهشت بالاتر است. خدا کند در قلب ما تجلّی بشود، پشت پا بر عالم امکان میزنی. خودِ بهشت هم عالم امکان است، دست بر دامن وجود مبارک ولیّاللهالأعظم امام زمان میزنی. [۱۰۶] چنان جلوه امام، جلوه زهرا، آدم را میگیرد که انگار تمام عالم پیش مؤمن واقعی یکچیز گندیده و باطل میشود، تا حتی بهشت. چرا؟ چون میبینم بهشت بهواسطه اینها خلق شده، عقل میگوید اینها را بخواه. [۷۱]
من یکوقت یک اشارهای به شما کردم؛ من مرتب زهرا، زهرا میکردم که راهم بدهد. یکوقت راهم داد. خیلی جمعیت بود؛ کسی را راه نمیداد، اما من را راه داد. من بودم و حضرت زهرا. من همینجور به مقصد خودم رسیده بودم، داشتم توی دلم شکر میکردم. میگفتم: خدایا! من به مقصدم رسیدم. یکوقت دیدم سقف شکافتهشد، جبرئیل پایین آمد. یکچیزی نشان داد، گفت: حسین! این فردوس است، این جنات و این هم بهشت؛ میخواهی بروی، برو. گفتم: تو از جانب خدا آمدی؟ گفت: بله. گفتم: مخیرم یا امر است باید بروم؟ گفت: مخیری. گفتم: پشت پا بر عالم امکان زدم، من دست بر دامن زهرا زدم. برو! [۶۷] وقتی بلند شدم، اینقدر تشکر از خدا کردم و گفتم: خدا! علیجان! تو من را نگهداشتی که زهرا را به بهشت و فردوس و جنّات ندادم. [۶۸]
کسری بهشت و فردوس و جنّات را دیدم، کسری خلقت را دیدم، دیدم مافوق همه اینها علی است. چرا؟ خدا یک مقصد دارد، آن هم علی است. اگر آن جلوه امیرالمؤمنین علی به تو بشود تمام اینها تا حتّی بهشت، پیش تو ظلمت میشود؛ یعنی در مقابل اصل ولایت، ظلمت است. اگر واقع ولایت را بخواهی، ولایت به تو بهشت را عطا میکند. [۱۴۰]
مرد باید باشد که بگوید: پشت پا بر عالم امکان زدم دست بر دامن زهرا زدم بشر باید حیوانیت خودش را بفهمد، حس کند. مگر من بهشت میخواهم که بروم آنجا گلابیاش را بخورم و حوریهاش را ببینم؟ به تمام آیات قرآن، من میلیارد حوریه را به کفش زهرا صلح نمیکنم. یکی از حرفهایی که من به امام زمان میزنم، ایناست که میگویم: آقا جان! افتخار تو این است کفش زهرا پیش توست، افتخار تو این است که پیراهن حسین پیش توست؛ پیش من نیست. کجا دارید میروید؟ چهکار دارید میکنید؟ بیا اینطرف خط. به تمام آیات قرآن، اگر کفش زهرا را بهمن بدهند، به بهشت و فردوس صلح نمیکنم. میگویم: من اینرا میخواهم بو کنم، چونکه بوی زهرا به تمام خلقت میارزد. [۶۹] من زهرا را میخواهم. اگر او را بخواهی که ثوابی و جهنّمی نیستی. [۷۰] به حضرتعباس، نه بهشتش را خواستم، نه غلمانش را و نه حوریهاش را، گفتم: من تو را میخواهم؛ این میشود مردانگی. یکوقت شما آدم خوبی هستی، اما مردانگی و گذشت نداری. شیعه واقعی یک مقصد دارد، اینرا بهخاطر [ولایت] نمیخواهد. اما تو همهاش ناراحتی، تو برای بهشتش [با ولایت] کار داری، خب این آخور را جلویت میاندازد. بهشت بیعلی آخور است، مثل مَشالاغها که آخور دارند! من امیرالمؤمنین را میخواهم، آنوقت دلم میخواهد امیرالمؤمنین بهشت را بهمن عنایت بکند. آنوقت آن بهشت [عطای] علی است، نه من عبادت کنم که در بهشت بروم. به ارواح پدرم راست میگویم. ابراهیم که گفت: مزد میخواهم، خدا گفت: چه کردی؟ تو اگر کار کنی و بهشت بخواهی، به تو مزد میدهد، اما خودش را نمیدهد. من خودش را میخواهم. اما حالا آیا من بهشت نمیخواهم؟ چرا، اگر نخواهم دیوانهام. من شماها را میخواهم چون میبینم بوی بهشت میدهید، آنوقت بهشت را نمیخواهم؟! من بوی بهشت را میخواهم. شما بوی بهشت میدهید؛ من شما را میخواهم، بهشت را نمیخواهم؟! چرا، دلم میخواهد بهشت را بهمن عنایت کنند، بهمن عطا کنند. آن بهشتی که امام زمان یا امیرالمؤمنین عطا کند، خوب است. [۶۶]
من یک گِلهای هم از جابر دارم، با همه حرفهایش ثوابی بود. قدمهایش را کوچک، کوچک برمیداشت. پیغمبر فرمود: هر کسی حسین من را زیارت کند، هر قدمی که برمیدارد اینهمه ثواب دارد. بهدینم، اگر من بودم، همه راه را یکقدم میکردم. من ثواب میخواهم چهکنم؟! من حسین میخواهم. [۱۴۱] ثوابِ بیمحبّت، ثواب نیست، جزاست. ثواب بیمحبت، تازه مثل شیطان شدی، میگویی مزد عبادت من را بده! خجالت بکش! مزد میخواهی چه کنی؟! علی را بخواه، حسن را بخواه، حسین را بخواه، خدا و قرآن را بخواه. [۱۴۲]
پای متقی به امر است
آدم باید بفهمد کجا برود، کجا نرود. ببین، پای من نرفت. حالا من به شما بگویم، من منبر پسر حاج شیخ عباس [قمی] را دوست داشتم. یکوقت بالای پشتبام خوابیده بودم، دیدم صدای منبرش میآید. پایین آمدم و رفتم. خانه حاج آقا جلال زرگر بود. رفتم بروم، دیدم نمیتوانم. [۵۴] آن موقع هنوز آب لولهکشی نبود. این بلد بود و خلاصه بشکههایی گذاشته بود بالای پشتبام، آنوقت یک حوض بزرگی بود، آب فواره میزد. دور خانه را هم تختهایی گذاشته بود که حضار مجلس روی این تختها بنشینند. خیلی با جلالت بود. ما رفتیم برویم، دیدیم نمیتوانیم. دوباره اینطور کردیم، دیدیم اصلاً نمیتوانیم برویم؛ برگشتیم. [۱۴۳] گفتم: یک چیزی هست که نمیرود. صبح آمدم درِ دکان حاج حسین بازرگان، زیر گذر سفید آب. گفت: حاج حسین! این انگشتر چند میارزد؟ گفتم: والله، نمیدانم؛ پنجاه یا شصت تومان میارزد. خیلی انگشتر خوبی بود. گفت: من در دکان حاج آقا جلال بودم، این انگشتر را از یک زن، دو تومان خرید. گفتم به من بده. گفت: صد تومان میارزد! حالا دارد روضهخوانی میکند. پسر حاج شیخ عباس را هم دعوت کرده و اینهمه هم تشکیلات درست کرده است. کجا توی این مجلسها میروید؟ یک نصارا این کار را میکند؟ یک یهودی با زن مسلمان این کار را میکند که یک چیز صد تومانی را دو تومان بخرد؟ دو تا ماچ به پاهایم کرد. گفتم: قربانت بروم ای پا! که جایی نرفتی. تو باید پایت همهجا نرود. [۵۴] مؤمن پایش در این مجلس نمیرود؛ حافظ دارد، او را عقب میکشد.[۱۴۳]
داشتن چشم ولایت و سیر ماوراء
اگر من این حرف را بزنم، باورکردنی نیست، اما میزنم. تمام خلقت را میبینم، همه خلقت را. به دینم راست میگویم، به ایمانم راست میگویم. همه در سجده و محبوبِ خدا هستند، فقط زمینیها نیستند. دارم میبینم، همه آنطرف هستند. حالا میگوید بیدین میروید. این است که متقی گناه نمیکند، دارد میبیند دیگر. همه کرات را میبیند، تمام کرات میگویند: علی؛ تمام کرات میگویند: زهرا؛ تمام کرات با دنیا که اینها را کُشته مخالفند. یک سوزن و نخ داشته باشی، راهت نمیدهد. اگر مِهر آنها را داشته باشی، مِهر دنیا نداشته باشی، به تمام آیات قرآن، از آسمان هم بالاتر میروی؛ به تمام آیات قرآن، قیامت را میبینی؛ به تمام آیات قرآن، برزخ را میبینی؛ به تمام آیات قرآن، بهشت و جهنم را میبینی؛ چیزی نیست که نبینی؛ اما تو تلویزیون و ویدیو و ماهواره میبینی. [۱۴۴]
من دارم این عالم را میبینم. به تمام آیات قرآن، اینقدر خدا چیز دارد که چشم من دارد آنها را میبیند؛ این دنیا در مقابل آنها مثل یک ذرات است. تو چرا برای ذرات میروی لهو و لعب میخری؟ بدبخت بیچاره! بیا اینطرف خط. [۱۴۵]
چرا عیسی یک سوزن و نخ داشت، به آسمان راهش نداد؟ به تمام آیات قرآن، به روح تمام انبیاء، هفت آسمان رفتم، بالاتر از هفتآسمان رفتم. چرا من میروم، تو نمیروی؟ تو بهدنیا پابندی، به شهوت پابندی، به اینچیزها پابندی؛ قربانت بروم، نمیروی. آسمان افتخار میکند به مؤمن که او را ضبط کند و او را بالا ببرد. کجا تو را بالا میبرد؟ [۱۴۶]
عزیز من! قربانت بروم، تو اگر نگاه به اینجور چیزها نکنی، اینها را پس بزنی، مثل انبیاء میشوی، مثل اولیاء میشوی، مثل ائمهطاهرین میشوی، عرش هم میروی، بهشت هم تو را سیر میدهند. به تمام آیات قرآن، من بهشت رفتم. باور کردید یا نه؟ من یک چیزهایی است، نمیخواهم بگویم. چرا نمیخواهم بگویم؟ یکدفعه در قلب شما میرود که چطور ما نمیرویم؟ خب، من را اینجوری کرده که به تو بگویم. خب، حرف بشنو باباجان! جلوی چشمت را بگیر. چشمی که این تیتیشها را ببیند، آن را نمیبیند که! [۱۰۸]
از تلویزیون برو کنار، از لهو و لعب برو کنار، از هوا و هوس برو کنار، از خیالهای باطل برو کنار؛ تمام باطل است، آنوقت ببین میبینی یا نمیبینی؟ والله، من میبینم. امام زمان! دشمن تو باشم اگر بخواهم خودم را افشاء کنم. با یقین باید ببینید. مگر اصبغ نیست که میگوید: جهنم را میبینم، بهشت را میبینم، نالههایش را هم میشنوم؟ مگر تو نمیتوانی اصبغ شوی؟ چرا میتوانی، اما «بشرطها و شروطها و أنا من شروطها». قربان امامرضا بروم، شرط، ولایت است. [۱۴۷]
چشمی که به تلویزیون و ویدیو نخورد، به معصیت خدا نخورد، به بعضی صورتها نخورد، میبیند. چرا میگویند یک بچّه، آینه دلش پاک است؛ هر گناهی که میکند، یک لکّه به دلش میافتد؟ روایت بگویم که قبول کنید: بچّه، ملائکه را میبیند، وحی را میشنود، دلش پاک است. خدا حاجشیخعباس را رحمت کند، گفت: هر گناه، یک لکّه سیاه به دل ما میاندازد، [ تا اینکه] آنقدر سیاه میشود که دیگر جایی را نمیبینی.[۱۸] تمام ندیدن ماورای ما، مال گناه است. تو بیا یکحرف من را بشنو؛ اگر ندیدی، به من لعنت کن! [۱۴۶]
عزیز من! تو بلبل باغ ملکوتی، نه از عالم خاک. تو باید در جوّ عالم بپری. به تمام آیات قرآن، من یکدفعه از تمام آسمانها بالاتر رفتم. تو هم روحی، این که چیزی نیست. تو اگر عضو امیرالمؤمنین بشوی، خب امیرالمؤمنین آنجاست، تو هم هستی. مگر نمیگوید اگر عضو ما باشی [به ما اتصالی]؟ اما تا زمانی که گناه نکنی. [۱۴۵]
یک شیعه تا «قاب قوسین أو أدنی» میتواند برود، اما شیعه باشد. خدای تبارک و تعالی، محل وحیاش از عرش بالاتر است. من دیدهام آنجا را، از عرش خدا بالاتر است. آنطرف خدا بود، اینطرف علی بود. از آنجا اطلاعیه نازل میشود به عرش. عرش جای دوازدهامام، چهاردهمعصوم است؛ آنها هم اطلاعیه نازل میکنند به کل خلقت. [۱۴۵]
متقی و دیدن برزخ و قیامت
من والله، بالله، قیامت را دیدهام. نمیخواهم حرفهایی بزنم. بعضیهایتان که میکِشید، به بعضیها میگویید، نمیکِشند؛ میگویند: مگر ممکن است این کار بشود؟ روز قیامت که میشود، گنهکارهای شیعه همه سر به زیر هستند، باید حقالناس را رفع و رجوع کنند. گناهکاریم، آنجا گرفتاریم. خدا میداند چهخبر است. خواب دیدم، در عالم رؤیا، قیامت آنجا زمین صاف است، هرچه میزنی صاف است. نه خانهای است و نه هیچچیز، زیر خورشیدی؛ اما خورشید دوستان امیرالمؤمنین را احترام میکند. به ارواح پدرم قسم، من را احترام میکرد، ذرهای ناراحت نبودم. [۴۵]
بهدینم قسم، قیامت را دیدم؛ پیغمبر اکرم یک سر و گردن از تمام مردم بلندتر بود. تمام اهلتسنن دورش ریخته بودند؛ یک عدهای هم از گنهکارها بودند. پیغمبر منتظر وحی بود. یکدفعه وحی رسید، گفت: هر کس کارت علی دارد، اینطرف برود؛ هر کس هم که ندارد، آنطرف برود. پیغمبر اشاره فرمود، گفت: مگر من نگفتم، خدا نفرمود «الیوم اکملت لکم دینکم»؟ چرا قبول نکردید؟ اینها تمامشان خیال میکردند حالا پیغمبر برایشان کاری میکند. مگر پیغمبر بیاجازه خدا، کار میکند؟ ما چهکار داریم میکنیم؟ هر کس از خودش یک حرفی میزند. هر کس کارت علی دارد، [نجات پیدا میکند]. به وجدانم قسم، من آنجا آزادِ آزاد بودم. نه جزء سُنیها بودم، نه جزء گنهکارها؛ خیلی آزاد بودم. خدا میداند آنجا چقدر تماشا دارد، قربانت بروم. نگاه به صفحه تلویزیون نکنید، آنجا تماشا را به شما نشان میدهد، راحت تماشا میکنید. چنان من آزاد بودم که نگو، هیچ ملالی نداشتم؛ فقط جلوه نورانی پیغمبر را میدیدم، چشم از او برنمیداشتم. اصلاً چشمم به جمال مبارک پیغمبر خشک شده بود. [۶۲]
من یکوقت در عالم خواب دیدم یکجایی هستم، یک دیواری بود، اصحاب شمال آنجا بودند. خدا میداند چقدر جمعیّت آنجا بود. آدم نه پهنای جمعیّت را میدید، نه درازای جمعیّت را. به دینم قسم، اصحاب یمین، هشتنفر یا نهنفر بودیم؛ اما من در رأسشان بودم. [۱۴۸] خدا میداند، بهدینم قسم، قیامت را دیدم، تمام مردم نامههایشان بهدست چپشان است، چپی هستند. [گروه] راستی، «اهدنا الصراط المستقیم»، در صراط علی است. کجا تو در صراطی؟ من نمیخواهم بگویم، به حضرتعباس، مثل تیتر روزنامه [در نامه اعمالم] نوشته بود: حبّ علی. چرا؟ من محبت دنیا ندارم. الان دل من را بشکافی، محبت دنیا در آن نیست. [۴۰] فقط یک نفر [نامه اعماش] به دست راستش بود، آن هم خیلی چیز داشت. تو طرف چپیها رفتی که نامه اعمالت به دست چپت است، نیامدی طرف راستیها. راستی، صراط مستقیم است. راستی، شیعهها و دوستان علی هستند. [۱۴۹]
عزیزان من! ولایت سنگین است. قیامت را دیدم، یکجایی است که تمام اینها باید در آن مقام حاضر شوند. الان هم دارم میبینم. هر کس با پرچمش میآید؛ خمینی با پرچمش میآید، محمدرضا شاه با پرچمش میآید. تمام پرچمدارهای دنیا با پرچمشان و همه آنها که زیر آن پرچمها سینه زدند میآیند. امیرالمؤمنین علی، یعسوبالدین، امامالمبین، حجتخدا، مقصد خدا، امر خدا که هر چه خدا دارد علی است، هم با پرچمش میآید. تمام پرچمها گریان هستند. خود صاحب پرچم ناراحت است. همه آنهایی که اینجا دنبالشان هستند، آنجا هم دنبالشان هستند؛ همه با هم میآیند. [۳۱] تمام اینها محزونند، مگر کسیکه زیر پرچم دوازدهامام، چهاردهمعصوم باشد. [۱۵۰]
اصلاً به علی قسم، هیچ چیزی پیش من تازه نیست. هرچه که میآید، میبینم شده است؛ چون که من دفتر تقدیر این دنیا را دیدهام. نمیخواهم ادعا بکنم. دفتر را دیدهام؛ هرچه پیش میآید، میبینم توی این دفتر نوشته شده است. هیچ چیزی پیش من تازه نیست. آنموقع میگفتند: زنها اینجوری میشوند، بچهها اینجوری میشوند، حکّام اینجوری میشوند، علما اینجوری میشوند. هرچه میگذشت، استقبال میکردم، میگفتم: خدایا! این که گفتی شد، این که گفتی شد، این که گفتی شد. [۱۵۱]
به علی قسم، فردای قیامت از تو سؤال میشود، باید جواب بدهی. بهدینم قسم، در مشهد یک آدمی بود، یکوقت یک منبری رفت و من یک ایرادی به او کردم. ولایتش نوشتنی بود. آخر، چند جور ولایت داریم: یک ولایت قلبی داریم، یک تجاری داریم و یک نوشتنی. ولایتش نوشتنی بود. [۱۵۲] یک خانه درست کرده بود خیلی مجلل. [۱۵۳] میخواستم ابعادش را ببینم. والله، به امامصادق [قسم]، راست میگویم. خواب دیدم خدمت امامصادق بودم، هیچ ملالی نداشتم، از جمال ایشان استفاده میکردم، به مقصد خودم رسیده بودم. ایشان را آورده بود، میگفت: این چیست؟ آشپزخانهاش را نشانش میداد. این چیست؟ اتاقش را نشان میداد. این چیست؟ فرشش را نشان میداد. این همینجور مثل یک گنجشکی که توی آب افتاده باشد، میچندید [میلرزید] و هیچجوری نمیتوانست جواب بدهد. بترسید از آن روزی که رئیس مذهب محاکمهتان کند. [۱۵۲]
خدا قسمت نکند [که برهوت را ببینید]. برهوت جای کسی است که کسی را اذیت کرده باشد، حقالناس گردنش باشد. خدا رحمت کند حاجشیخعباس را. ببین من هر چه دارم میگویم، با روایت و حدیث میگویم. یک حسن آقا بود، زن گرفت. خلاصه اینها این زن را رها نمیکردند. یکشب خواب دیدم، (برهوت مؤمن را اذیت نمیکند)، ایشان در برهوت بود. وقتی به حاجشیخعباس گفتم، دو دفعه گفت: حسین! سید و برهوت؟! سید و برهوت؟! پا شد آمد، خلاصه دخالت کرد، جهیزیه آن دختر را به او دادند و او را آزاد کردند. [آنوقت] گفت: من از برهوت خلاص شدم. [۳۰]
ای روضهخوانها! روضهخوانِ حسین باشید. به قرآن مجید، روضهخوانها! به شما بگویم، فردای قیامت اینقدر پشیمان میشوید، (بیشترتان؛ نمیگویم همهتان، غلط میکنم بگویم همهتان) اگر پشیمانی شما را به تمام صحرای محشر بدهند، به همه میرسد. یک نفری بود، با من یک سلام و علیکی داشت. ایشان مُرد. دیدم در صحرای محشر نعره میکشد. سید هم بود، نامی بود در قم؛ نمیخواهم اسمش را بیاورم. گفتم: حاج آقا! خدا چشم شما را در محشر گریان نکند، (من آزاد بودم)، چه شده؟ گفت: نشناختیم حسین را، یا برای پول کردیم، یا برای ریاست! [۵۳]
مکاشفه متقی و دیدن حضرت عیسی
من یک روزی آمدم منزل، دیدم دارم مور مور میشوم. حالم همچین مناسبت نداشت. این علیآقای ما هم زنش را نیاورده بود. هنوز آن بالا خالی بود. به خانواده گفتم: فلانی! من دارم مور، مور میشوم. حالم دارد یکجوری میشود، میروم بالا یکخرده میخوابم. اگر ظهر بیدار شدم، خب میآیم، اگر هم بیدار نشدم، صدایم بزنید. تا از پلهها بالا رفتم، مکاشفه شد، عالمی انگار تخت شد؛ یعنی دیگر خانه و بساط نیست. دیدم همه اینها زمین شد. حالا من هنوز نخوابیدهام. توی این هستم که میخواهم بخوابم. یکوقت دیدم مکاشفهای شد و حضرتعیسی از آسمان به زمین آمد. من عیسی را میشناسم. ولایت کشش دارد. وقتی اشراف پیدا کردی، میشناسی؛ امامت را هم میشناسی. ما هنوز نچشیدهایم! آمد زمین. مجدداً دیدم جبرئیل پشت سرش آمد. عیسی را حمایل گرفت و رفت. حالا مرتب دارم به علی میگویم: علی! عیسی آمد زمین، علی! جبرئیل آمد؛ او هم دارد همه اینها را مینویسد. ببین، من خواب نیستم، دارد مینویسد. وقتی چیز کردم، دیدم یک همچین نوشته. گفتم: بابا جان! جبرئیل دارد عیسی را بالا میبرد. رفت، یک تاریکی در آسمان ایجاد شد، نه عیسی میتوانست برود، نه جبرئیل. [۱۵۴] خدا میداند یک تاریکی ایجاد شد، من فقط تاریکی جهنّم را دیدهبودم، تمام آسمان تاریک شد. [۱۵۵] یکدفعه عیسی گفت: خدایا! ما را از این تاریکی نجات بده. خدا گفت: یا عیسی! من را به پنجتن قسم بده. حضرتعیسی گفت: خدایا! بهحق محمد بن عبدالله خاتمالنبیین، ما را نجات بده، نشد. گفت: خدایا! بهحق وصی پیامبر یعنی علیبنابیطالب، ما را نجات بده. یکدفعه نورانی شد، تمام ظلمت نابود شد. یکدفعه خدا ندا داد: یا عیسی! به عزت و جلالم قسم، تمام نور زمین و آسمانها بهواسطه علی است. صدای خدا از تمام خلقت میآید، به یکجا محدود نیست. [۱۵۶] به خدا قسم، من چند دفعه ندای خدا را شنیدهام، مست ندای خدا هستم. [۱۵۷] شما هنوز صدای خدا را نشنیدهاید که ببینید چقدر ملیح است. والله من شنیدهام، دو مرتبه با صدای خدا روبرو شدم. بیخود نیست که اینقدر سرِ کِیفم، صدای خدا خیلی ملیح است. [۱۵۸] باباجان من! گوش به تلویزیون و ویدیو نده؛ ببین، ندای خدا را میشنوی یا نه. تا آن توی گوش توست، اینرا نمیشنوی. [۱۵۴]
مصونیت از گناه
حاج شیخعباس تهرانی یکوقت یک فرمایشی فرمود. من کوچک بودم، شاید ده پانزده ساله بودم؛ یکروز ایشان قضایای آدم را نقل کرد. گفت: آدم یک ترکاولی کرد، لباسهایش ریخت، سیصد سال گریه کرد. من از همانجا که از مسجد آمدم، تصمیم گرفتم گناه نکنم. یک اتاق داشتیم، رفتم آنجا در را بستم، نشستم رو به قبله. یادم نمیرود، حساب کردم آدم یک ترکاولی کرد، سیصد سال گریه کرد؛ خب من هم یک گناه کنم سیصد سال، دو تا گناه بکنم، (من که شصت یا هفتاد سال بیشتر نیستم)، چقدر باقی دارم؟ تصمیم گرفتم گناه نکنم. بعد گفتم: خدایا! تو ما را ناقص خلق نکردی، اما ما ناقص هستیم. ناقصی ما این است که در برابر شیطان قدرت نداریم. قدرت نداریم به زن مردم نگاه نکنیم، قدرت نداریم معصیت نکنیم. اما به من بگو معصیت در کف توست یا تو در کف معصیتی؟ معصیت در کف توست. من را حفظ کن. حفظم کرد. [۱۵۹] والله، بالله، آدم اگر خودش را در پناه امام زمان قرار دادهبود، ترکاولی نمیکرد. رفقایعزیز! اگر امام زمان به شما راه بدهد، معصیت که نمیکنید، ترکاولی هم نمیکنید. گناه مال لذت است. وقتی تو لذت از وجود مبارک امام زمان بردی، دیگر لذتی نیست. [۱۶۰]
الآن وجود مبارک امام زمان هدایتگر است. اصلاً تا بخواهی کاری انجام بدهی که خلاف است، شرمنده میشوی. آدم جلوی آنکسی که در قلبش است، والله! بهدینم! شرمنده میشود. اگر کاری که میخواست انجام دهد و انجام نداد، باز هم شرمنده میشود؛ چرا؟ چون خیال آنکار را کرد. من یک پارهوقتها که خیالم میرود، یک تُف بهصورت خودم میاندازم، شرمنده میشوم، میگویم چرا این فکر در دل من خطور کرد؟ از خطور باطل یک تُف هم بهصورت خودم میاندازم. بشر اگر اینطوری شد، دربست در اختیار خدا و ولایت است. [۱۶۱]
شما اگر امر را اطاعت کردی و امر خلق را اطاعت نکردی، اتّصال به امر هستی. حالا که اتّصال به امر شدی، خودت امر میشوی. حالا ولیّاللهالأعظم به تو پاسخ میدهد. حالا آقا امامزمان و امیرالمؤمنین و زهرایعزیز یک نیرویی در دلت نصب میکنند که دیگر از گناه بدت میآید؛ یعنی چنان تجلّی دارد که محبّتدنیا را ذلّت میدانی، از دلت بیرون میرود، دیگر از هر گناهی بدت میآید، اصلاً فکرش را هم نمیکنی. مؤمن واقعی اصلاً فکر گناه هم نمیکند. فکرش در ولایت است، در نماز است، در کار خیر است، در انشاء ولایت است، در انفاق است، فکرش توی این است که دست یک بیچاره را بگیرد. اصلاً دیگر فکر ندارد که گناه کند. [۱۶۲]
به تمام آیات قرآن، اگر حقیقت ولایت در قلب شما باشد، اصلاً قدرت معصیت ندارید. من چند جا با معصیتهای خیلی مهم روبرو شدم. اصلاً حربه و قدرتش را به کلی نداشتم. چرا؟ آن از تو گرفته میشود. [۸۶] اصلاً گناه چیست؟ گناه خنثی میشود. بهدینم، راست میگویم. من روبرو شدم که به شما میگویم. اصلاً گناه خنثی میشود؛ نه اینکه تو آنرا خنثی کنی، آنرا خنثی میکنند. چطور برای یوسف خنثی کرد؟ [۱۶۳] خدا میداند من در جوانیام به چه بحرانهایی برخوردم. خدا نجات میدهد، خدا نجاتدهنده است. اصلاً کسی نمیتواند کاری به تو بکند. والله، بالله، خدا نمیگذارد خدشه به بِکر بودن تو بخورد. [۱۶۴] من وقتی با آنزن روبرو شدم، گفتم: زهرا جان! من را نجات بده؛ داد. آن خانم، از زلیخا، زلیخاتر بود؛ یکچیز عجیبی بود. گفتم: زهراجان! نجاتم بده؛ نجاتم داد. [۷۱]
این حرف یکقدری بیحیاگری است که میزنم؛ اما میزنم. بهطوری خدا یاریام کرده که من در جوانیام [در خواب هم] شیطانی نمیشدم؛ تا میشدم، میگفتم من اینکاره نیستم، چشمم را باز میکردم. تو وقتی تصفیه شدی، در خواب هم تصفیه هستی. همینطور که ائمهطاهرین خواب ندارند، شیعه هم در خواب آگاهی دارد، آنها به او میدهند؛ خوابش میبرد اما در خواب گناه نمیکند، در خواب معصیت نمیکند، آگاه است، چشمش را باز میکند؛ چرا که آلوده به گناه نشدهاست، لذت از گناه نبردهاست، لذت از لقای خدا بردهاست. [۱۵۹] به روح علی قسم، اگر به لقاء برسید، تمام لذتهای عالم پیش شما ذلت میشود. [۱۶۵]
خدایا! ولایت در قلب ما خطور کند، خدایا! در قلب ما جایگزین شود. به ولایت قسم، اگر ولایت در قلب ما جایگزین شود، تمام لذتهای عالم پیش ما ذلت میشود. [۱۶۶]
خدایا! تو را به حقّ امام زمان، این جوانان، این اشخاصی که اینجا حضور دارند، نه تنها گناه نکنند، دلشان را چنان منوّر کن که خیال گناه هم نکنند. [۱۶۷]
متقی، آتش خاموشکن است
نه اینکه علی آتش را خاموش کند، دوستش آتش را خاموش میکند. [۴۶]
شیعه، آتشخاموشکن است؛ در صورتیکه اینجا آتش بلند نکنی، گوش به این حرفها ندهی، واحد باشی، بخل و حسد نداشتهباشی، چشمت را حفظ کردهباشی. آتش غلط میکند شیعه را بسوزاند. شیعه وصل به علی است، وصل به حضرت زهراست، وصل به امامحسین است، چهکسی میتواند شیعه را بسوزاند؟ [۱۶۸]
روایت داریم یک شیعه میآید از درِ جهنم برود، آتش به او التماس میکند، میگوید: ای دوست علی! رد شو، نزدیک است من مأموریتم را اجرا نکنم. خدا من را مأمور کرده که اینها را عذاب کنم، سرد شدم. [۱۶۹] من بهواسطه تو ای شیعه! که داری اینها را نگاه میکنی، اینها را عذاب نمیکنم که تو ناراحت شوی. [۸۳]
متّقی نه اینکه مردم را یکییکی نجات بدهد، آن ولایتی که در قلب متقی است میلیاردها را نجات میدهد. این مثل همان است که وقتی امیرالمؤمنین ضربت خورد، جبرئیل گفت: ارکان خدا شکست؛ تمام اهلجهنم نجات پیدا کردند. [۱۷۰] تمام مردم به متقی راحت میشوند، نه به امیرالمؤمنین. چون که متقی امر علی را اطاعت میکند. اطاعت امیرالمؤمنین اینهمه درجه دارد، نه خود امیرالمؤمنین. همانطور که خدا را نمیتوانیم بفهمیم، ولایت را هم نمیتوانیم بفهمیم. اما دوست علی باشی، دوست کسی دیگر نباشی، کسی را تأیید نکنی، دنبال کسی نروی، گناه نکنی، چشمت را حفظ کنی. مگر من به غیر از شما هستم؟ من یک بچه رعیت هستم. بابایم نه عالم بوده است و نه چیز دیگر. افتخار میکنم که بچه رعیتم، چیز دیگر نیستم. به دینم قسم، همینطور نگاه میکردم، میدیدم فقط یکخرده سیاهی به سینه دیوار است. اصلاً تمام راحت شدند. اما من به عمرم دروغ نگفتم، نگاه نکردم. به عمرم کسی را تأیید نکردم. به عمرم کسی را برای اینکه چیزی به من بدهد، نخواستم؛ خودش را خواستم. اینها همهاش در درجه آتش خاموشکردن است. [۱۷۱]
شیطان به متقی زور نیست
وقتی شیطان داخل مسجدالحرام شد، پیامبر به امیرالمؤمنین فرمود: علیجان! برو شیطان را بیرون کن. چونکه او حق ورود به مسجدالحرام را ندارد. حضرت علی رفت و او را زمین زد، روی سینهاش نشست. شیطان دید الآن لنگر زمین و آسمان او را خفه میکند، گفت: یا علی! میدانم که تو چه کسانی را میخواهی. تو هیچکس را مثل شیعیانت دوست نداری. همانطور که نمیتوانم تو را گول بزنم، شیعیانت را هم نمیتوانم گول بزنم. چهکسی اینطور است؟ فقط متقی. [۱۳]
تجلی ولایت که باشد، اصلاً ظلمت را راه نمیدهد. وسوسه شیطان، ظلمت است، اینکارها شیطانی است. مرتب میگوید: اینکار را بکن! اینکار را بکن! اصلاً تجلی ولایت نمیگذارد که در وجود تو داخل شود. من یک وقت خوابیدهام، میبینم یکچیزی یکطوری میآید. یکمرتبه میگویم: گمشو! میفهمم شیطان است. اصلاً وجود تو یک وجودی میشود که کار غیر حقّ را، غیر امر را، غیر خدا و امر قرآن را «گمشو» میگوید. ولایت از تو دفاع میکند، حامی تو میشود، ولایت از تو حمایت میکند. [۱۷۲]
تو اگر واقعاً بخواهی دینت را حفظ کنی، خدای تبارک و تعالی حفظت میکند و کمک برایت میفرستد، حمایتکن پیدا میکنی. کس دیگری بهغیر از خدا و ولایت به شیطان زور نیست. اگر تو در پناه ولایت آمدی، او شیطان و گناه را از شما دور میکند. [۱۷۳]
شیطان نزدیک پیغمبر رفت، نزدیک امیرالمؤمنین رفت، تا حتی نزدیک نور خدا میرود؛ چونکه اسم اعظم بلد است، با اسم اعظم میرود. پیغمبر داشت نماز میخواند، شیطان به شکل عقرب شد، زد به انگشت پیغمبر، پیغمبر تکان نخورد. آمد سراغ امیرالمؤمنین، حضرت به او گفت: برو! (آنها شیطانشناساند، اما شما شیطانشناس نیستید. شیطان، گناه است که میآید طرفت.) امیرالمؤمنین علی علیهالسلام به او گفت: برو! من هم یک دفعه شیطان را دیدم؛ همینساخت نشسته بودم، دیدم از اینجا دارد میآید بیرون. خیلی بساطش درست بود، خیلی زیبا و خوشگل بود! تو اگر بودی، میگفتی امام زمان است! به حضرت عباس، تا او را دیدم، گفتم گمشو! برو! مؤمن یا متقی میفهمد. [۱۱۱] یکشب خواب دیدم [شیطان] بغل من آمد. او را نصیحت کردم که اینکارها چیست که میکنی؟ عوض اینکه به حرفش بروم، او را نصیحت کردم. [۵۵]
آیا میتوانید جواب شیطان را بدهید؟ من میتوانم بدهم، میگویم: برو بیغیرت! من ردّت نیامدم، برو خیالت راحت! روایت داریم: فردایقیامت یک منبر گذاشتهمیشود، شیطان میگوید: یا اهلالمحشر! شما که آگاه بودید که خدا بهمن گفت: گمشو برو! من از درگاه خدا رانده شدهبودم. خدا دوازدهامام، چهاردهمعصوم را روانه کرد، متقی را معلوم کرد؛ چرا دنبال او نرفتید، دنبال من آمدید؟ بیایید با هم به جهنم برویم. اگر به عمل قومی راضی باشی جزء آن هستی، ما به عمل شیطان راضی هستیم. [۱۱]
خدایا! تو به شیطان زورت میرسد. این قدرت دارد؛ اما نه در مقابل تو. ای قدرت العالمین! قدرت اینرا درباره ما بگیر، ضعیفش کن. [۷۸]
بیزاری از دنیا
متقی اصلاً نگاه بهدنیا نمیکند، دنیا را سهطلاقه کردهاست. امیرالمؤمنین هم میگوید: دنیا را سهطلاقه کردم؛ برو ای شیطان! نمیتوانم تو را بگیرم. [۹۴] من اصلاً با دنیا سر و کار ندارم، مثل اینکه نمیخواهم حرف بعضیها را بزنم، حرف دنیا را هم نمیخواهم بزنم. [۱۷۴] امیرالمؤمنین میفرماید: دنیا به منزله استخوان خوک در دهان سگ خورهدار است، یعنی دنیا مثل مرض خوره میماند؛ اگر محبتش را کسب کردی، همه جانت را میگیرد. [۱۷۵] به حضرتعباس! آنقدر از دنیا سیرم که اگر محض برآوردن حاجت برادر مؤمن نبود، دقیقهای نمیخواستم در دنیا بمانم. میبینم همه دنیا را فساد گرفتهاست، اصلاً فسادخانه شده؛ هیچکسی هم متوجه نیست. [۱۷۶]
والله، ما ائمهطاهرین را نشناختیم. من یک مثالی برای شما بزنم؛ در اهلبیت شناختن باید اینجور باشی: الان یک باغی است، یکطرفش تابستانی است، یکطرفش زمستانی. آنچه که میوه بخواهی در این باغ ایجاد است؛ هم تابستانی، هم زمستانی. درختها سر به فلک کشیده، یک برگ زرد در تمام این باغ نیست. نهرهایی در این باغ است از عسل، از شیر. تمام ریگها از زمرد است، دیوارها از طلاست؛ حالا داخل این باغ آمدی. یکدفعه میبینی که مادرت آنجا میگوید آی پهلویم، برادرت آنجا دستش جدا شده، یک طفل شیرخوار داری سرش را بریدند، تو را به حضرتعباس، میخواهی در این باغ بمانی؟ تو را به دینت، میخواهی بمانی؟ دنیا همینجور است، زهرای ما را چهکار کردند؟ امامحسین ما را چهکار کردند؟ ما باید از این دنیا بیزار باشیم؛ آنوقت بیاییم یک دکان برفی درست کنیم، یک کاخ برفی درست کنیم؟! خدای تبارک و تعالی میفرماید: به عزت و جلالم قسم، من زمین و آسمان، همه را بهواسطه اینها خلق کردم. حالا که بهواسطه اینها خلق شده، اینها اینجور بودند، اینجور توی دنیا مصیبت کشیدند، ما هم باید به اینصورت بیزار باشیم. بهدینم قسم، یک پاره وقتها میگویم: خدایا! کاش اصلاً توی دنیا نیامدهبودم که این حرفها را بشنوم، اینقدر از این دنیا منزجرم. [۱۷۵]
اصلاً نمیخواهم در این دنیا بمانم. چون که میبینم این دنیاست که حسینِ ما را کشت، زهرایِ ما را کشت، علیِ ما را کشت. این دنیا، امامکُش است. من این دنیا را میخواهم چهکنم؟ همهشما باید همینجور باشید. مواظب باشید، مبادا محبّت دنیا داشتهباشید. «حبّ الدنیا، رأس کلّ خطیئة» از هر گناهی بالاتر است. چرا؟ شما را مبتلا میکند. چرا عیسی یک سوزن و نخ داشت، به آسمان راهش ندادند؟ به تمام آیات قرآن، به روح تمام انبیاء، من هفتآسمان را رفتم، بالاتر از هفتآسمان را هم رفتم. چرا من میروم، تو نمیروی؟ تو بهدنیا پابندی، به شهوت پابندی، به اینچیزها پابندی؛ قربانت بروم. آسمان افتخار میکند به مؤمن که او را ضبط کند و بالا ببرد. کجا تو را بالا میبرد؟ [۱۴۶]
تمام پستی دنیا برای این است که (خدا لعنت کند آن دو نفر را، عمر و ابابکر را،) آن فجایع را به وجود آوردند. ملائکه میگویند: چرا محبّت دنیایی را داری که علی در آن کشته شده، زهرای عزیز در آن کشته شده، حسین در آن کشته شده؟ تو را ملامت میکنند، راهت نمیدهند؛ اما به تمام آیات قرآن، متقی را راه میدهند. چون متقی حبّ دنیا ندارد، همهاش غصّه دارد. آسمان راهش میدهد، بالاترش هم راهش میدهد. همانجور که آن اسب چموش خم شد و امام صادق را سوار کرد، آسمان هم در مقابل متقی که مهر دنیا ندارد [کرنش میکند]، او را میپذیرد و میگوید: بیا پایت را روی من بگذار. ای متقی! بیا پایت را روی من بگذار. [۱۷۷]
پرهیز از لهو و لعب
امام زمان باید امرش را اطاعت کنی. تو را به حضرتعباس، ائمه ساز زدند؟ ویدیو زدند؟ ماهواره زدند؟ [۵۶]
والله! بالله! هر کدام شما که امر را اطاعت نکند، تجاورگر است. بیا تجاوزگر نباش. ما تجاوزگر هستیم. این پولی که داری بیتالمال است، مگر میتوانی چیزی که ساز و آواز میزند بخری؟ پدرت را درمیآورد، از تو بازخواست میکند. میگوید: من بیتالمال به تو دادم. به تو گفتم برو کار کن، جزء شهدایی. چرا پولت را چیز بیهوده خریدی؟ عزیز من! این پول بیتالمال است. فردا پدرت را درمیآورند که چرا اینرا خریدی؟ آنکه خریدی مالیت ندارد. چرا ندارد؟ گفته نخر. امر رویش است که نخر. تو خریدی، پس مالیت ندارد و حرام است. [۱۷۸]
شما هنوز پرچم شیطان بالای خانهتان است. تو هنوز امر اینرا اطاعت میکنی. خب بگذار کنار این بیصاحب مانده را! هستیات را برد، دینت را برد، عصمتت را برد، عفتت را برد، حیایت را برد، بینداز دور. مگر حرف امیرالمؤمنین را قبول نداری؟ مگر نگفت پرچم شیطان است؟ خب حرف علی را قبولکن. من حرف علی را قبول کردم. به تمام آیات قرآن، اگر همهشما دست از من بردارید، من حرف خودم را میزنم. حرف علی را میزنم، حرف حسین را میزنم. میفهمم شما از کجا دارید ضربه میخورید، عیبهای آنچیز را یکاندازهای میگویم. امروز این خیلی بد چیزی است. تو کجا به امری؟ خب، یک امر ایناست که میگوید این پرچم شیطان است. تو اینجا داری قرآن میخوانی، آنجا هم پرچم شیطان را زدی!
مگر من آدم نیستم؟ وقتی میخواستم برای بچهام زن بگیرم، گفتم: من دو تا حرف دارم. یکی اینکه اگر تو عروس ما شدی، ما دو تا یخچال داریم، بیا بگذار و بردار و بخور، هیچکس هم هیچچیز به تو نمیگوید. یکی هم اینکه در خانه من تلویزیون نیاوری. داداشش گفت: دلش میخواهد. گفتم: بیاید در خانه بابایش ببیند. دلش را آنجا نگاه کند. تا زندهام نباید پرچم شیطان روی خانه من باشد. [فردا] من را میآورند، تو را هم میآورند. آقا! مگر من زن ندارم؟ بچه ندارم؟ شهوت ندارم؟ خب آنکه شما دارید، من هم دارم؛ تو چرا اینکار را نمیکنی؟ [۱۰۸] گفتم: من شرط میکنم، اگر تلویزیون بیاورد، از آن بالا پرتش میکنم توی کوچه! الحمدلله ده دوازدهسال است که نیاورده. [۲۱]
چند نفر آمدند، گفتند: ما میخواهیم برای شما یک تلویزیون بیاوریم، پول هم نمیخواهیم. گفتم: باشد! خبرتان میکنم! حالیشان نیست که، به خیالشان من ندارم. من تمام هیکلت را میخرم، تو میخواهی برای من تلویزیون بیاوری؟ بهحساب، میخواهد به ما خدمت کند! اینخانه خانهای است که علیبنموسیالرضا آمده، امیرالمؤمنین آمده، بهدینم فاطمهزهرا آمده، بهایمانم جواد الائمه و امامحسین آمده، کجا در خانه شما آمده؟ بهغیر شیطان چهکسی در خانه شما آمده؟ آنهم این تلویزیون را آورده! [۸۶]
من یکدفعه مطب رفتم، دکتر یکقدری معطلم کرد. یک تلویزیون آنجا بود. یکدفعه دستهایم را بلند کردم، گفتم: خدایا! اگر کسی از این بگذرد، از آنچه که گناه است، گذشتهاست. مگر میشود بگذری؟ خانم توی آن میآورد که همه این قم را بگردی، اصلاً مثل او نیست. بچه خوشگل بخواهی، رقاصی بخواهی، گمراهی بخواهی، حواسپرتی بخواهی، هر چیزی بخواهی توی این هست! [۴۷]
پیغمبر فرمود: مؤمن واقعی، دلش مثل سنگنمک آب میشود. اینقدر گوش به این تلویزیون بیصاحبمانده نمیدهد. اینقدر کارهای ویدیویی نمیکند. اینقدر کارهای تماشایی نمیکند. [۳۶]
ما پا شدیم و رفتیم کربلا. بگویم کاش نرفتهبودیم، چه بگویم؟ من خودم ماندهام که چه بگویم، بسکه ناراحتم. اینها میآمدند زیارت امامحسین و از آنطرف میرفتند پای ماهواره جهانی! خب، بفرما! تو باید امامحسین را ببینی، مصیبت امامحسین را ببینی، مصیبت زهرا را ببینی، مصیبت علیاصغر که تیر به او زدند را ببینی، دستهای آقا اباالفضل را ببینی و گریه کنی؛ اما پای ماهواره میروی که اجنبیها را ببینی. حالا فردی گفت: فلانی! چهارصد نفرند، چهارصد اتاق است، همه اینها ماهواره میبینند، فقط اتاق تو نمیبیند! نه اینکه آدم نخواهد ببیند، نمیتواند ببیند. وقتی نخواهی ببینی، آن خواستن باطل میشود. آنها دارند با آن عشق میکنند، تو داری با چشمِ گریه، عشق میکنی. او چشمش، با خارجیهاست، در صورتیکه زوار امامحسین است. آنها را میخواهد، آنجا را نگاه میکند، با همانها هم محشور میشود. [۲۵]
شما هنوز دست از تلویزیون و رادیو برنداشتید. به تمام آیات قرآن، اینها که تلویزیون دارند، مثل یک ظرف نَشُسته پیش من هست. ظرف را میخواهم، اما نَشُسته است؛ هر کسی میخواهد باشد. چرا؟ از ریسمان حبلالمتین جدایت کردهاست. تو باید بیتوتهشب داشتهباشی و بگویی: حسینجان! ابوالفضلجان! زهراجان! قربانتان بروم، دست ما را بگیرید. تو میروی میگویی: تلویزیون! ویدیو! ماهواره! دست من را بگیر! آنهم دستت را میگیرد و به جهنّم میبرد! [۱۴۶] حالا هم که علمایتان آن را حلال کرده، این عالِم واسه شما خوب است! فهمیدی؟ بروجردی نیست که ساز، آواز، خرید، فروش، همه چیزش را حرام میدانست. ما زمان آقای بروجردی بودیم، شما زمان این آقایان. من هر کجا توی ماشین بودم، اگر (آن زمانِ آقای بروجردی) روشن میکرد، میگفتم: خاموش کن. نمیکرد، میگفتم: نگهدار من بیایم پایین. [۱۰۲]
یک دفعه رفتیم توی ماشین، دیدیم این مرتیکه خیلی مریم جون میخواند! گفتم: بابا! کمش کن. زوارهای امام رضا گفتند: نه، بگذار باشد! هیچی، دیدیم اینها چیز [اصرار] دارند، یکدفعه گفتم: صدایت بگیرد! به حضرت عباس، هر کاری کرد، دیگر صدا نکرد. آمدیم توی گاراژ، یکهو صدایش بلند شد. [۱۷۹] ساز تلویزیون و رادیو در اختیار مؤمن است؛ اما تو خودت در اختیار ساز و نواز هستی. [۸۶]
چرا میگوید اگر چهلروز گوش به ساز و آواز دادی، مَلَکی هست درِ گوشت سد میکشد؟ خدا میگوید: حالا که چهلروز تمایل با ساز پیدا کردی، تمایل با امر من پیدا نکردی، این گوش تو دیگر فایدهای ندارد، سد بکش. [۱۹] خدا بیامرزد حاجشیخعباس را، بیروایت و حدیث حرف نمیزد. به جگر آدم میچسبید، از خودش حرف نمیزد؛ گفت: عیسیبنمریم آمد، دید یک قریه است که فرو رفته. حواریون گفتند: یا نبی الله! میخواهیم ببینیم اینها چطور شدهاند. یکدفعه گفت: یا اهل القریه! با من حرف بزنید. یکنفر فوری گفت: لبیک یا نبی الله! گفت: من گفتم اهل القریه، تو چرا جواب دادی؟ گفت: من پیلهور بودم، لجام ندارم. اینها لجام از آتش دارند. گفت: چطور شده؟ گفت: ما ساز و نواز میزدیم و به بت اعتقاد داشتیم. یکدفعه عذاب خدا آمد، ما صبح کردیم، دیدیم در جهنم هستیم. میگفت: عزیزان من! (بعضیهایتان مبتلایید) خدا نکند آنموقعکه ساز و آواز میزنند حادثهای رخ بدهد، همه اهل عذابید. این روایت است دیگر، ما روایت و حدیث گفتیم. چرا؟ از «حبلالمتین» قطع میشوید. [۱۸۰]
برادر زن ما رفت زن گرفت. وقتی زن گرفت، خانه نداشت؛ رفت خانه عموی زنش. عموی زنش عرق میریخت [شراب درست میکرد]. این بهحساب یک جشنی خانه عموی زنش گرفت، من میفهمیدم که نباید بروم.
ما از غروب که آمدیم آی دلم، آی دلم کردیم و الکی خوابیدیم و هی ناله کردیم. آنجا دعوت داشتیم. یک دفعه ننهمان گفت: شیرم را حرامت میکنم، پاشو برو! دیدیم به مشکل برمیخوریم، پا شدیم رفتیم. دیدیم یکی از این رادیوها این وسط گذاشته است و دارد ساز میزند. ما نشستیم و به میزبان مجلس گفتیم: این را خاموش کن. یک نفر درآمد گفت: روشن کن، به قدرِ سهمِ من روشن کن. ما هم بلند شدیم، گفتیم: آقا! ما سهم سازِمان را به تو بخشیدیم، مالِ تو. بلند شدیم. دمِ در، پدر زنش ما را گرفت، یک داد زد و گفت: خاموش کنید! خاموش کردند، عموی زنش ناراحت شد. آمد گفت که اوّلاً من به تو بگویم من سرِ شیخهای ضد برنج کلانتری هم رفتهام، شهربانی هم رفتهام. (سرِ همین [عرق درست کردن] او را برده بودند.) گفتم که آقای میرزا! آن روز آن حسین بوده، امروز هم این حسین است، (آقای بروجردی را گفتم)، حسین گفت نکن، بروجردی هم میگوید حرام است.
هیچ، خلاصه حرفم سرِ این است، ایشان مُرد. ما محشر بودیم و میگشتیم؛ آمدیم درِ جهنّم. یک دفعه دیدم از توی جهنّم این آقا بیرون افتاد. فقط صورتش پیدا بود که آدم او را میشناخت. به من گفت: میرزا حسین! به پسرم بگو یک کاری واسه من بکند. به تمام آیات قرآن، هُرم جهنم من را اذیّت نمیکرد. [۱۷۷]
پرهیز از نگاه به نامحرم
امامزمان که بیاید، دنیا همین دنیاست. چهخبر میشود؟ بهشت میشود. دختری وجیهترین تمام دخترها طشتی سرش باشد، از مغرب برود مشرق، از مشرق برود مغرب، کسی به او تعرض نمیکند. به سیجزء کلامالله، متقی همینساخت است. هیچ نظری ندارد. اصلاً نظر ندارد. همینالان متقی مثل همانهاست. اگر میگوید آنزمان اینجوریاست، چون آنزمان اصلاً کسی نگاه نمیکند، کاری به او ندارد، چیزی از او نمیخواهد. متقی الان هم همینجور است. [۳۰]
من نمیخواهم خودم را بگویم، الان قرآن بیاور، دست بگذارم رویش، به عمرم نگاه به زن و بچه مردم نکردم. همه جا هم بودم، نه که فکر کنی نبودم. الآن ده پانزده سال است توی خانه هستم. همه جا هم بودم، تهران بودم، کارگری کردم، مکه بودم، مشهد بودم؛ اما در همه جا چشمم را حفظ کردم. [۱۰۲]
جانم! گناه، آدم را خراب میکند. از اول عمرم بچهها را میدیدم، هدایتشان میکردم. اگر من به یک بچه کسی نگاه کردم، خدا چشم من را کور کند. در این دنیا و در آن دنیا سرفرازم که نکردم. اختلاط کردم، حرف زدم، صحبت کردم، اما نگاه بد نکردم. [۳] به روح تمام انبیاء، من یکوقت یکجایی بودم؛ عدهای بودند که به من اطمینان داشتند، بچههایشان را آنجا میآوردند. من یک روز نشستم، بنا کردم زار، زار گریه کردن. گفتم: ایخدا! من شهادت میدهم که اگر خیانت کنم، از ابنملجم بدتر هستم. این الآن آمده و بچهاش را در اختیار من گذاشته است. بعضیها من را میبردند و سر سفره خانوادهشان میگذاشتند؛ من از اول تا آخرش میچندیدم [میلرزیدم]، مبادا چیزی شود. [۱۸۱]
والله من الان دهسال است از توی خانه بیرون نمیروم، به خدا میگویم: خدا! از این بهتر نبود برای من بکنی، که من را در خانه گذاشتی. [۱۳۹] خدا خواست، گفت برو در خانه بنشین. همهجا هم رفتم. خب فردایقیامت، من را میآورد، تو را هم میآورد. [۱۸۲]
به حضرتعباس، که دریای غضب است، از اولش که در بازار شاگرد بودم، به نماز جماعت خیلی شوق داشتم، یکوقت پشتسر آقای حائری میرفتم، پشتسر حاجمیرزا ابوالقاسم میرفتم، اینها عادل بودند. همینطور که میرفتم سرم را زیر میانداختم و از کوچه پس کوچهها به خانه میآمدم. زمانیکه عید میشد، خیلی اشتیاق به زیارت حضرتمعصومه داشتم؛ از ده، پانزده روز که به عید ماندهبود، اصلاً بالا نمیرفتم. میدیدم یکمشت از ما بدتران! بهتران میآیند، من نمیرفتم. چراغانی نمیرفتم. فهمیدم که چراغانی چقدر فساد دارد. من زمانیکه یک مقداری قدرت داشتم، به هر وسیلهای بود نمیگذاشتم زن داخل بازار برود. هر چیزی که یک مقدار عیب آنرا میدانستم، بلند میشدم از کار و زندگیام دست برمیداشتم و به هر شاخهای بود میزدم که جلوی آنرا بگیرم. [۹۸] میدیدم مبادا چشم من، فرمان خدا را نبرد. ممکن است نبرد. به امامصادق گفتند: چرا یوسف مبتلا نشد؟ گفت: نگاه نکرد. ما خیلی گناه را کوچک حساب کردیم. اتفاقاً روایت داریم (خدا حاجشیخعباس را رحمت کند) گفت: فردایقیامت تو را میآورند، یک گناههای کوچکی است که گیر به آنها ندادی، حالا میروی، پیش خدا بزرگ است. [۱۸۳] من وقتی با آنزن روبرو شدم، گفتم: زهرا جان! من را نجات بده. آن خانم از زلیخا، زلیخاتر بود، یکچیز عجیبی بود. گفتم: زهرا جان! نجاتم بده. نجاتم داد. [۷۱]
من بهوجدانم به محرمهایم هم درست نگاه نمیکنم. [۸۹] به اینها که مَحرمند؛ یعنی بچههای داداشم، عروسم. میگویم مِلک من نیستند. من به مِلک خودم نگاه میکنم. [۱۸۱] حالا هم همینجور است. نگاه تو باید امری باشد، نه خلقی [۸۹] ما نوهمان زن گرفتهبود، من خیلی توجه نمیکردم. این سید اولاد پیغمبر یکخرده ناراحت شدهبود. محمد رفت پیش آقای وحید، ایشان گفت: سلام من را برسان، (یکخرده کم و زیاد)، بگو ایشان به شما محرم است. یعنی زن نوهتان به شما محرم است. اما این محرمیتها تا حتی آبجیتان، یک محرمیت عدالتفرساست. باید عدالت داشتهباشید. دنیا محرم را نامحرم میکند. اگر آبجیتان شوهر رفته، خودش را درستکند، به تو نامحرم میشود. چون این درست کردنها مثل یک جنبهمغناطیسی میماند، تو را نامحرم میکند. [۱۸۴]
پرهیز از خوردن مال حرام و شبههناک
والله، بالله، من از اول عمرم امر را اطاعت کردم. زشت است به شما بگویم، من بچه رعیت هستم. وقتی باغ زنبیلآباد میرفتم، ماهرمضان بود، روزه هم میگرفتم؛ یکماه میرفتم، یکدانه انجیر، یکدانه انار دهانم نگذاشتم. باور میکنید؟ زنبیلآباد مثل بهشت است. میگفتم: مال چهکسی را بخورم؟ [۳۶] اما آنها میدزدیدند، میبُردند، لای علفها میگذاشتند. یک دینمحمّد بود، خدا بیامرزدش! این انجیرها را میچید، میآورد تا دم دهان من، میگفت: بخور شیخ! بخور! میگفتم: من نمیخورم. [۱۸۵] میدیدم نمیتوانم جواب بدهم. هرکاری میکنی باید جوابگو باشی. من والله، نمیخواهم خودم را افشاء کنم، میگویند از کجا به اینجا رسیدی؟ من به جایی نرسیدهام. خب، مال حرام نخوردم، امر خدا را اطاعت کردم، خدا هم یک عنایتی بهمن کردهاست. [۱۸۶]
اصحابیمین، خود نیست. اگر بچّه هم باشد، خود نیست؛ یعنی خدا یکچیزی به او میدهد. خدا در بچّهگی هوش میدهد؛ اما به اصحابیمین از اوّل عقل میدهد؛ یعنی از بچهگی مواظب است. من بچّه بودم، کوچک بودم، اما میفهمیدم که باید حکم را اطاعت کرد. کوچک بودم؛ اما میدانستم «لَهُ الأمر و الخلق»، امر را باید اطاعت کرد.
ما یکدفعه صحرا بودیم. تابستانها پدرمان ما را درو میبرد. یکدفعه پدر ما، خدا رحمتش کند! بالای یک درخت رفت که [باغش] دیوار داشت. رفت یک پا زد، زردآلو ریخت. یک پا هم زد، توت ریخت. (خدا مادرم را بیامرزد! دو تا خیار زده و پنیر هم که بود به مردم میداد. ظهر که میشد ما گرسنهمان بود.) بهمن گفت: بیا میوهها را جمعکن! گفتم: چهکسی به شما گفته بالای درخت بروی؟ اینجا دیوار دارد. پدرم گفت: فلانفلان شده! برای من پسر حاجشیخعبدالکریم شدی؟ پایین آمد و یک مارونه دست گرفت، افتاد دنبال ما، هر طرف میرفت، ما از آنطرف میدویدیم. خدا میداند، بهدینم! زانویم از گرسنگی گیر نداشت. اصحابیمینشدن که شوخی نیست. حالا ما فرار کردیم، دیدیم ما را میزند. خیلی کسل شد. من دیدم بابا این باغ مال مردم است.
آمدیم سر درو، یکدفعه دیدم یکنفر طَبقی روی سرش است، یکچیز هم روی آناست؛ بین همه دروگرها و بچههای پشتهجمعکنها، من را صدا زد. گفت: بیا پسر! آمدم. خدا میداند، هر چیزی که میخواستی، توی طبقش بود، شاهکرمی، قیسی، هرچه بخواهی بود. گفت: بخور! گفتم: آقا من گرسنهام؛ اما پول ندارم. گفت: من پول از تو نمیخواهم. جلوی ما گذاشت و ما بهقدری که میخواستیم خوردیم. من تا نگاه کردم دیدم آنشخص نیست. ببین، وقتی مواظب بودی، خود یمین کسی را روانه میکند تا ادارهات کند. [۹۳]
من اوایل خیلی جمع و جور بودم، محمّد ما الآن تقریباً سی و خُردهای سالش است، اوایل درسش بود، آقای نجفی خدا رحمتش کند! یک قرص نان به او میداد، من از این نان نمیخوردم. مشکل بهوجود میآمد، آقای نجفی هم گفتهبود که باید نان را بگیری. من یکشب خواب دیدم که آقا بهمن گفت: من ثلث سهم امام را به تو اجازه دادم. ما بیدار شدیم و دیدیم ما که مرجعتقلید نیستیم که سهم امام به ما بدهند، من فکر کردم، دیدم منظور همین نانی است که نمیخورم. آقا خیال من را راحت کرد و گفت: بخور. اینقدر کار دقیق است، اگر شما نخواهی حرام بخوری، والله! حلال برایت جور میشود. [۱۸۷] بهدینم قسم، به آئینم قسم من یک قران سهم امام نمیخورم، اگر خوردم پیغمبر از من راضی نباشد. [۱۸۸]
کوشش کنید جانم! متقی بشوید! خدا حرام را برایش حلال میکند، چون حرام نمیخورد؛ اما تو میروی مصادرهای میخوری. برای ما از مجلس امام حسین غذا آورده بودند، به حضرت عباس، به حسین قسم، تا همچین کردم، از دهانم بیرون ریخت. اصلاً من تُف نکردم، خودش تُف شد. [۱۰۰] من از اول هم خیلی در تکایا چیزی نمیخوردم. حالا تو میگویی مال امامحسین است! این بیتالمال است، مال مردم است، کجا مال امامحسین است؟ امامحسین، مالش امرش است. امر امامحسین را باید بخوری. [۱۳۶] هر مالی را به نام دوستی امیرالمؤمنین میخوری؛ مگر نمیگوید اگر یک لقمه حرام خوردی، چهل روز نمازت درست نیست؟! [۱۸۹]
من والله، به حضرتعباس، یکچیزی که میآورید، پیش من مثل بیتالمال یا یکچیز حرام است. برای خودم استفاده نمیکنم، همینطوری به این میدهم، به آن میدهم. [۱۹۰]
خدا حاجشیخعباس را رحمت کند؛ یکموقع، چلو کباب از تهران میآمد، اینها را به ما میداد، ما هم [به مردم] میدادیم. من چند سال میدادم، اصلاً نمیفهمیدم چهچیزی هست. من توی این حرفها نبودم و حالا هم نیستم. من شکم خودم را مثل مرض میدانم، مثل یک دانهای که بزند، یکچیز داخل آن میریزم تا آرام بگیرد. رفقا، خدا نکند کورک بزنید، خیلی میسوزد؛ اما اگر کمی مرهم روی آن بگذاری، آرام میگیرد، شکم همین هست، یکمقدار چیز داخل آن میریزی آرام میگیرد. اگر اینطوری شدی دینت را [برای شکمت] نمیدهی. [۱۹۱]
اصلاً در تمام عمرم، حرام را حلال نکردم. اینقدر مواظب بودم. حرام را عین نجس میدانستم. اصلاً چیز حرام را نجس میدانستم، خیلی توجه میکردم.[۱۵۷]
پول بانک در مقابل ضرورت، مثل مردار میماند، (من حتمی نمیگویم اشکال دارد). الآن میخواهی آنجا بروی، خب پولت را دزد میزند. آن که میگوید عیب دارد، آناست که آنجا میگذاری که یک سودی ببری. من خیلی پولدار نیستم، یکوقت پنجاهتومان داشتم، میخواستم در بانک بگذارم، گفت: آقا! ما سهجور داریم، یکجور داریم که ربای اسلامی است! یکجور هم داریم برایت کار میکنیم، گفتم: من اینچیزها حالیام نیست، من خانهام را بنّایی کردهام، میخواهم پنجاهتومان اینجا بگذارم، پنجاهتومان هم مِنبعد از تو بگیرم. [۱۳۲]
چند نفر هستند که روز قیامت، شکمشان بالا میآید و روی زمین میافتد؛ یکی کسیکه نزول بخورد، یکی کسیکه رشوه بخورد. الحمدلله در شهرداری ما نیست! بهقدری من به این شهرداری اعتماد دارم! چه قسَمی بخورم که باور کنید من برای یک هزار تومانیاش معطل بودم. پنج شش میلیون بهمن دادند، رفتم پیش امامرضا، گفتم اصلاً عمر من را قطع کن، من پول شهرداری نمیخواهم. اگر یک قرانش را مصرف کردم، به دین یهودی بمیرم. همه را دادم رفت. [۱۹۲] رفقا والله دنیا، ظلمت است. والله من خوب میتوانستم دنیا را پیدا کنم، آنچه را پیدا کردم خرج کردم. من به عمرم پنجاههزار تومان برای خودم ندیدم. [شهرداری] پنج میلیون بهمن داده، اگر یک قرانش را برای خودم برداشتم، از شراب حرامتر باشد. گفتم: من این پول را نمیخواهم. پاشدم رفتم پیش امامرضا، گفتم: روزی من را قطع کن. تو رزاق رزقی، من اینرا نمیخواهم. اینها آمدند، گفتند: اجازه از وحید خراسانی گرفتیم. توی سر خودم زدم، گفتم: وحید اجازه میدهد، وحید از کجا [اجازه میدهد؟!] اینچه پولی است آخر؟ برو اینقدر بده اینجا، آنقدر بده آنجا! من یک قرانش را برنداشتم. از پنج میلیون گذشتم. حالا هم که تمام شد، شکرانه کردم. اصلاً گفتم: یا مرگم بده، یا روزی من را قطع کن، من این پول را نمیخواهم. [۱۴۹]
من خیلی سال بود که این چیزهای مصادرهشدهای را یک قدری جایز نمیدانستم. حالا من کار به سیاست و دولت هم ندارم. هر کسی بالأخره یک چیزی دارد. رفتیم توی فکر که درست هست یا نه؟ خلاصه احتیاط میکردم. [۱۹۳] اینقدر کوشش کردم، اینقدر خدا و امام زمان کردم، اینقدر شبها بلند شدم با این چشمی که لنز در آن است گریه کردم. گفتم: آقا! من بیچارهام. آخر چهکار کنم؟ کجا بروم؟ من که وسعی ندارم، چارهای ندارم، من که نمیتوانم از ایران بیرون بروم؛ دارم میبینم اینها عیب دارد، دارم میبینم این حرام است، میخورم، میبینم این مجهولالمالک است، میخورم، چاره ندارم. شب خواب دیدم ائمهطاهرین یکجایی هستند، در رأس آنها علیبنابوطالب بود. گفت: ما اختیار داریم، برایت حلالش میکنیم. حالا مگر دست برداشتم؟ به علی قسم، گفتم: برای رفقایم هم میخواهم حلال باشد. خب حلالش کرد. اما باید چهکنی؟ باید گریه کنی، باید بروی و بیخوابی بکشی، باید یقین کنی که این میتواند حلال کند. باید یقین کنی کار دست ایناست، یقین کنی این وجهالله است، تمام این خلقت دست این است. با این یقین که بروی، به تو لبیک میگوید. [۹۲] اما نروی مال بدعتگذار را بخوری، آن حلال نیست. اگر حلال شده، برای همین کاسبیهایتان حلال شده. همهچیز را خدا حلال میکند، گوه سگ را حلال نمیکند! مال بدعتگذار، گوه سگ است. [۱۸۲]
من یکوقت گفتم مقدّس شدم، خدا نکند مقدّس شوی. توی فکر رفتم که اینها که برای ما چیز میآورند، کَلّ بر مردم نباشم. بهوجود مبارک امام زمان راست میگویم، شب خواب دیدم رفتم حرم حضرتمعصومه، دیدم حاجشیخعباس آنجاست. حضرت اشاره کرد که هدایا را قبولکن! اتفاقاً ما را آنجا حاکم کرد و آنچه که هدایا میآوردند، من قبول میکردم و دیدم چقدر هدایا خوب است. اینقدر ما در مقدّسی رفتهبودیم که میخواستیم اینها که یکچیزی میآورند، ردّ کنیم. [۱۹۴]
متقی از برکات میخورد
به دینم قسم، به خانوادهام میگویم: من خیلی مال ندارم، اما رزقم خیلی زیاد است. من دیدم، فلانی میلیونر است، میلیاردر است، میآید از این بادمجانهای زده، هندوانههای زده میخرد؛ این رزق ندارد، مال دارد. [۱۹۱]
من اول انقلاب که شد، یک حلب روغن خریدم، یک لنگه یا دو لنگه هم برنج خریدم، گذاشتم در خانه. به جرأت قسم میخورم، راست میگویم، تقریباً هفت، هشت ماه دکانم را بستم. یک موقع این آلطاها به من گفت: فلانی! بیا خانه من، با شما کار دارم. ما رفتیم دیدیم، پول خیلی زیادی بود. گفت: هر چقدر پول میخواهی به شما بدهم. گفتم: من هیچ احتیاجی ندارم. گفت: بهمن جفا میکنی. گفتم: آقا! جفا نمیکنم، احتیاج ندارم. گفت: آخر چرا؟ گفتم: من یک لنگه یا دو لنگه برنج خریدم، یک حلب روغن خریدم، دارم. باور میکنید؟ هشت ماه، نه ماه از آن خوردیم، این تمام نمیشد. آخر، زنم فضولی کرد، گفت: آخر مرد! این به کجا راه دارد!؟ گفتم: تو چهکار داری به کجا راه دارد؟ خب داری برمیداری میخوری دیگر. آقا! این هم فضولی کرد، تمام شد. پس بدانید برکت است. [۱۹۵]
اگر گرانی است، والله، برای همه گرانی نیست. امروز درست است که گرانی است، اما اشخاصی هستند که کارشان برکات دارد. مگر خدا مؤمن را ول کرده؟ مگر علی «علیهالسلام» مؤمن را وِل کرده؟ مگر امام زمان مؤمن را وِل کرده؟ بیا مؤمن بشو تا حرف من را باور کنی. کار یک وظیفهای است که میروی، کار باید برکات داشته باشد. آقا امام زمان به مؤمن برکات میدهد. دوباره تکرار میکنم: مؤمن را خدا و ولایت برکات میدهد.
به بهلول گفتند: نان گران شده. گفت: ضررش به خدا خورده، به من چه؟ امّا مؤمن کیست؟ آن برکاتی که به او نازل شد، دستش را هم باز کند. عزیزان من! اگر برکات را میخواهید متوجّه بشوید، مگر احمد کوفی [جابر] نبود که یک بزغاله کشت و یک مَن آرد داشت، خمیر کرد؛ پیغمبر را دعوت کرد؟ این زنش خیلی از خودش ولایتش بهتر بود. به پیغمبر عرض کرد: یا رسول الله! ما یک بزغاله کشتیم و یک مَن آرد داریم، بیایید آنجا. یک دفعه پیغمبر گفت: بیایید خانه احمد کوفی ناهار! آقا! این عربها خندق میکَندند؛ بیل و کلنگ را انداختند زمین و آمدند. به تمام جمعیّت، حالا هزار تا هستند، دو هزار تا هستند؛ یک پاچه و یک کاسه آب گوشت داد. باباجان من! فضولی نکنید. یکی فضولی کرد، گفت: اینها از کجا میآید؟ طی شد. [۱۹۶]
یک لنگهبرنج یک دوستی به ما داده، هنوز قدری مانده است. بعضیوقتها تلفن میزند، [میگوید: تمام نشد؟ میگویم:] نه؛ آخر این نیست که قربانت بروم، برکت دارد. مدام تلفن میزنی، میگویی: برنجت طی شد یا نه؟ مگر باید طی شود؟ برکت دارد، طی نمیشود. تو حواست کجاست؟ یک لنگه برنج میآورد، ما دو سه ماه داریم. این حواسش نیست که برکات دارد. [۱۹۷]
پرهیز از شنیدن غیبت و حرف لغو
من از اول جوانیام استثنائی بودم؛ مثلاً بازی نمیکردم، میگفتم ائمه بازی نکردند، من هم بازی نمیکنم. تا میشد با جوانها بیرون نمیرفتم. میدیدم اگر بیرون بروم، الان این آقا را میبینم، خیلی پسر خوبی است، یکمرتبه یکچیزی از او میبینم و چیز میکنم. یکی هم اینکه من هیچوقت گوش به غیبت نمیدادم، چونکه پیامبر فرمود: یک عده از امت من کثافت جمعکن هستند. کسیکه گوش به غیبت بدهد، آن کثافت از دهانش بیرون میآید و این جمع میکند. اصلاً بعضیها لذت میبرند. رفتم خدمت آقا امامحسین، دیدم دو نفر نشستهاند و دارند حرف میزنند. گفتم: این حرفها چیست که دارید میزنید؟ بلند شوید، اینجا جای این حرفها نیست. گفت: ما ساکن نجف هستیم. گفتم: ساکن هر کجا میخواهید باشید، این حرفها چیست که میزنید؟ [۱۲۳]
یکی از شرایط مؤمن ایناست که حرف میزند یا برای دنیایش فایده داشتهباشد یا آخرت. به تمام مقدّسات عالم، من یکجا میروم که از این حرفها هست، یکدفعه میخواهم استفراغ کنم. من خیلی جایی نمیروم، آنزمان هم که جوان بودم، نمیرفتم. اصلاً یکدفعه حالت تهوّع بهمن دست میدهد. مؤمن این حرفها به کالبدش نمیسازد، ناراحت میشود. ولایت، ولایت را میگیرد. این حرف را از من قبول کنید، ولایت مثل آهنربا میماند. اینکه در دلت است، فقط ولایت را میگیرد. اگر اینجوری نشد یا ولایت در دلت نیست یا خیلی مختصر است. مؤمن حرف لغو نمیزند، کار لغو هم نمیکند. [۱۹۸]
انشاءالله ما شیعه بشویم. اصلاً تولید شما قرآن میشود، کلام شما قرآن میشود، کلام شما حرف ائمه و حرف نبی میشود. اصلاً بهغیر از ولایت، ایجاد کلام نداری، صادرات تو این میشود. والله! به صاحب ولایت، اگر یکنفر حرف دیگری بزند، کارخانه دل من از او برمیگردد، دیگر کلید نمیاندازد. من ناراحت میشوم، چونکه [قلب من با این حرفها] سنخه نیست. [۱۹۹]
بهدینم قسم، راست میگویم. اگر یکی پیش من حرف بهغیر از ولایت بزند، کارخانه دل من از یکطرف دیگر برمیگردد. توجه فرمودید؟ تو که اینقدر ادعا میکنی، دیگر از یک قُلک خارجی کمتر نباش؛ یک نفر یک پول عوضی در آن انداخت، سوت زد. تو هم چیز عوضی را باید سوت بزنی! اگر یکی میخواهد خدشه به ولایتت بزند، باید دلت سوت بزند. والله، بالله، دل من سوت میزند. همینجور یکدفعه حالم بههم میخورَد. آخر فایده ندارد. [۱۸۷]
خدا میگوید: اگر غیبت یک مؤمن را کنی، هفتاد زنا پایت نوشته میشود. تو که قرآن میخوانی، چرا غیبت میکنی؟ همین فقط قرآن را خواندی؟ [۷۵]
کسیکه الان میآید و میگوید: فلانی خوب نیست، ببین چه غرض و مرضی دارد. تو با سواد هستی، باید با کمال هم باشی. هر که هر چه گفت نباید باور کنی. یکدفعه یکنفر درِ مغازه من آمد، از هر کجا یکگوشه گفت. گفتم: این حرفها را زدی چهکنی؟ گفت: به شما وصل بود. گفتم: تو یککاری کردی؛ اول که غیبت کردی، من کثافتجمعکن شدم. چونکه پیامبر فرمود: هر کسی به حرف کسی گوش دهد که امر از دهانش بیرون نیاید، حرف کسی بیرون بیاید، (خدا نکند توهین از دهان او بیرون بیاید)، کثافتجمعکن است. تو که به حرف او گوش میدهی، کثافتجمعکن هستی. گفتم: من این بندهخدا را دوست خودم میدانستم، چرا از من جدایش کردی؟ [۱۶۸] چرا خدا یک غیبت را میگوید «أشدّ من الزنا»؟ چون با این کار، یکی را جدا میکنی. [۲۰۰]
هر کس حرف برای من زد، بهمن نگویید. من گفتم، آن طرف دوست من است، الان که تو این حرف را زدی، دشمن من میشود. هر کسی هر چه میخواهد بگوید، من هم هر چه بخواهم بگویم، [خودم میگویم]. آقا امامحسن بچههایش را جمع کرد، گفت: کاری نکنید آنکسیکه برایش چیز میگویید، بگوید خدا. امامصادق هم همینجور بود. من میگویم: خدایا! خودت حکمشان را بکن، هر کسی هر چیزی میخواهد بگوید؛ اما تو نیا بهمن بگو. آن آدم، دوستم هست، وقتی گفتی یکقدری با او کدورت پیدا میکنم. [۱۶۸]
ما نمیفهمیم که به عرض روز چه به سر خودمان میآوریم. او یک غیبت کرد، تو هم گوش کردی؛ او یک حرف زد، تو هم یک حرف زدی، تهمت زدی. این است که میگوید: از هزار تا اگر یکی با دین از دنیا برود، ملائکههای آسمان تعجّب میکنند. [۱۱۲] این زبانی که داریم، باید در اختیار امر باشد. اگر در اختیار امر بود، کار درست است. اگر همین یکی را الگو کنی، انسان کامل میشوی؛ دیگر دروغ نمیگویی، تهمت نمیزنی، فحش نمیدهی، غیبت نمیکنی، حرف کسی را نمیزنی؛ میفهمی این زبانی که به تو داده، باید خدا و رسول را اطاعت کنی. [۱۱۲]
پرهیز از دروغ
من بارها گفتهام، اگر حکم هم رویش نبود، من دو کار نمیکردم: یکی دروغ نمیگفتم، یکی دزدی نمیکردم؛ چونکه خودم از بین میروم. اگر از یکی، یک دروِغ هم ببینم، پیش من دیگر آن آدم اولیه نیست. احترامش میکنم، عزتش میکنم؛ اما این که به من دروغ گفت، دیگر در قلب من آن اولیه نیست. [۲۰۱]
من نمیگویم همه مردم دروغگو هستند، میگویم امروز مردم دروغپرور شدهاند، از دروغ چیز میخواهند. من به عمرم یک دروغ نگفتم، راستش را هم میگویم. خدا نکند یکی گیر آخوند بد بیفتید، یکی هم گیر بازاری بد؛ پدر درمیآورد. تمام بازاریها باهم شدند، یک دروغ از من ببینند، [نتوانستند]. مثلاً من این چوب را میخریدم، میگفتند: این را چند خریدی؟ میگفتم. از اینجا پا میشدند، میرفتند آنطرف پل، از آن چوبی سراغ میگرفتند. یا این را میفروختم، راستش را میگفتم. یک دانه دروغ، تمام بازار نتوانست از من پیدا کند. خب من دروغ نمیگویم، اصلاً تویم نیست که بگویم. چرا؟ دروغگو مشرک است. [۳۳]
کنترل شهوت
بهدینم قسم، به علی قسم، اصلاً شهوت به غیر رضایت خدا درون مؤمن نیست، اصلاً حرکت ندارد. من جداً دارم این حرف را میزنم، چرا؟ چون همه دست و جوارحش را در اختیار خدا گذاشتهاست. دستش، دست خداست، پایش، پای خداست، اصلاً شهوت درون او نیست. [۲۰۱]
من جوان بودم، پیش موسیبنجعفر رفتم. گفتم: آقاجان! همه چیزم دست توست، شهوتم را هم دست خودت بگیر! وقتی میخواهم بروم، بهمن بده! همینطور سر و ساده! اصلاً ما خواجه خواجه بودیم. در کرمانشاه که داشتیم میآمدیم، یکمقدار به ما برگرداند. من عقلم میرسد که بگویم شهوتم هم دست توست. این امامشناسی است. این به اصحابیمین نزدیک شدهاست. حالا ما درس خواندهبودیم؟ کسی به ما یاد دادهبود؟ حاجشیخ عباس یاد دادهبود؟ یادت میدهد، قربانت بروم، عزیز من! اصلاً یادت میدهد که چهچیزی بخواهی؟ [۹۳]
یک خانمی در دکان ما آمد؛ گفت: من سه تا تخت میخواهم. از ما خرید، خانهشان هم باجک بود، یکقدری پولش ماند و گفت: شما به خانه من بیا. من هم پول به شما میدهم و هم تخت را برایم جابهجا کنید. من تا به خانه او رفتم، پول به باربر داد، باربر رفت و در را بست و پشت در را انداخت. بهمن گفت: فلانی! گفتم: بله، گفت: پدر من فلانی هست و پیش حاجشیخعباس بودهاست. من شما را خیلی دوست داشتم، نیامدید با من ازدواج کنید. رئیس فلانجا یا معاون فلانجا با من ازدواج کرد و الان مدتی است که فوت کردهاست. خلاصه؛ من یک بچه دارم، ششماهش است. من دلم میخواهد سایه شما بالای سر من باشد. رفت و خودش را خیلی زیبا درست کرد. گفت: یکنگاه بهمن بکنید. یکنگاه به او کردم؛ میگفتم: زهرا جان! مرا نجات بده. حتی گفت: چیزی هم ندارید، یکچیزی به شما میدهم، مهریه من بکنید. گفتم: خانم! حاجشیخعباس تهرانی گفته که من اعجاز دارم؟ گفت: بله، گفتم: حاجشیخعباس گفته که من دعایم مستجاب میشود؟ گفت: بله، خوب اقرار از او گرفتم. گفتم: خانمجان! من لیاقت شما را ندارم. درست است که شما شنیدی زن من مریض است؛ اما شما حرام میشوید. من یک نجار هستم، شما حرام میشوید. شما در را باز کنید تا من بروم؛ من دعا میکنم یک همسر خوب نصیب شما شود. خلاصه در را باز کرد و رفتیم. من هم یکشب، دو شب بلند شدم و گفتم: خدایا! من به این خانم قول دادم، یک همسر خوب برایش جور کن. یکوقت دیدم بعد از یکهفته یک خانمی آمد داخل مغازهام؛ گفت: فلانی! ممنون، ممنون، ممنون، و رفت. [۲۰۲]
من نمیخواهم بگویم، من هم جوان بودم، خیلی پرقدرت بودم، به ارواح پدرم یکوقت شش هفت نفر حریف من نمیشدند، یک همچین میکردم میافتادند آنطرف. یکوقت تهران بودم، دیدم شهوت سرکشی میکند، (درستاست زدن این حرف در نوار درست نیست، اما میخواهم بگویم.) هر کس باید شهوتش را به یکطرزی آرام کند، مبادا طغیان کند. اگر شهوت طغیان کرد، آدم را به گناه میاندازد. من رفتم یکجایی یک کبریت گذاشتم رویش (اسم نمیآورم)، یکخرده سوخت، دوباره گذاشتم حسابی سوخت، تا چند وقت پنبه روی آن میگذاشتم. افشایش نمیکنم، گفتم: کجا میخواهی ببرمت؟ ای نفس! کجا ببرمت؟ این آتش دنیاست، تو داری سرکشی میکنی، میخواهی مرا ببری رو به آتش، کجا ببرمت؟ آرام شدم. اما تا چند وقت ناراحت بودم، الحمدلله آرام شد. جان من! هر کسی باید به طرزی شهوتش را کنترل کند. من نمیگویم شما اینکار را بکنید. اینکار در ظاهر خلاف است، دیه باید بدهید؛ اما دیدم سرکشی میکند، قدرتش خیلی زیاد است. [۲۲]
هر چه قدرت بیشتر باشد، شهوت هم زیادتر است. من گاهی ماه به ماه طوری میکردم، چیزی میدادم که اینجا (نزد حلالم) نروم. میدیدم اگر بروم، یکذرّه حالم عوض میشود. در جوانی مواظب حالم بودم؛ اما شما شبجمعه بروید. اینکار را نکنید، این مال شما نیست. زمان فرق کردهاست. آنزمان مردم رویشان را میگرفتند. مادر من، بیچاره، بندهخدا روی پای یک زن رفتهبود، آنزن توی گوشش زدهبود. گفتهبود: فلانفلانشده! حداقل یکذرّه رویت را باز کن تا جلوی پایت را ببینی! گفتم جوانها از من یاد نگیرید و بروید! من میدیدم که نجوای من با خدا یکذرّه کم میشود. چنان نجوا در قلب آدم تجلی میکند که از حلال خودش هم میگذرد؛ اما اینرا هم بگویم: روایت داریم اگر کسی در اینکار با هم سازش کنند، به شماره موهایی که آن زن و مرد دارند، وقتی غسل بکنند، ملائکه برای آنها طلبمغفرت میکنند؛ اما وقتی عشق اینطوری آمد، آدم دیگر ثواب هم نمیبیند. من احمق بودم؛ ولی شما احمق نباشید! [۱۷۲]
من چندینسال مشهد رفتم، هیچکاری نکردم. از امامرضا خجالت میکشیدم. امامرضا را میدیدم، از حلال خودم دست میکشیدم؛ اما تو به حرام میافتی. تو چه شیعهای هستی؟ شیره هم نیستی. گناه مثل مگس میماند، سر اندر پایت را گرفتهاست. تو باید معصوم باشی، گناه نزدیکت نیاید. باید معصوم ولایت باشی، کُر باشی. [۱۳۶]
کسب و کار
برای من، کار و زندگی، یکچیزی بود که یکخُرده روی امر خدا، خودم را مشغول کنم؛ اگرنه اصلاً توی اینکارها نبودم. تمام کارهایم فقط فکر و اندیشه بود. [۲۰۳]
بهدینم راست میگویم. یکوقت کار میکردم همهاش توی فکر بودم که یک گَل و گوشهای بروم. کار میکردم، خوب هم کار میکردم. اگر شما آنها را که با من کار میکردند ببینی که من چهجور مستعد به کار بودم؛ اما همهاش توی فکر بودم که یک گَل و گوشهای بروم و بگویم خدا! آنموقع لذت میبردم. [۶۸]
حضرت میفرماید: دنیایتان را سه قسمت کنید: یکقسمت کار کنید. جدّی کار کنید. من خودم خدا میداند ساعت هفت در دکّانم حاضر بودم. [۶] بهوجدانم قسم، تا توانستم کار کردم؛ حالا یکوقتها چهار دست و پا راه میروم. [۲۰۴]
ما به حضرتعباس کارگری میکردیم، سرِ ما دعوا بود. یک خانهای بود ما میرفتیم، یکی گفت: آخر پسره که اینقدر قابل ندارد! گفت: من چهکسی را پیش ناموسم بیاورم؟ اینرا باید بیاورم. مردم ناموسشان را در اختیار متقی میگذارند. بشر باید حیا داشتهباشد، عفّت داشتهباشد، عصمت داشتهباشد. حیا، عفّت، عصمت، همهاش مال مؤمن است. [۱]
یک کارگاهی بود، چند تا شاگرد داشت. همینساخت که شاگردها میرفتند، میگفت: دیگر صبح نیا! بعد از ظهر میگفت: نیا! اصلاً توی نیامدن بودند! اما من اینقدر دقیق بودم که حسابش را نمیشود کرد. یکدانه میخ از زمین برنمیداشتم، مبادا به استاد کارخانه صدمه بخورد. در تمام مدتی که آنجا بودم، اگر یک سِری میخ [برای استفاده شخصی] میخواستم، میرفتم میخریدم؛ یکدانه میخ از کارگاه برنداشتم. از آنجا که آمدم، راحت بودم؛ دیگر نیامدم به استادم بگویم من را حلال کن. من کاری نکردم که بخواهد من را حلال کند! حلال است. [۷۶] من نان را در کیسهام میگذاشتم، میگفتم: ذرّهای با این خُردهنانها، فرشِ آنجا کثیف نشود. [۷۶]
یکوقت یک کارگاهی در اختیارم بود. آنکسیکه بهاصطلاح مافوق ما بود، خیلی آدم ناجوری بود، در یک فعل و فسادی بود. بهمن میگفت: باید بیایی با من هماهنگ بشوی. گفتم: من در اینکار با تو هماهنگ نمیشوم. آنوقت یکقدری با من دشمنی میکرد. چند تا بچه صغیر و یتیم زیر دستم بودند. من را یکساعت، یکساعت و نیم نگه میداشت. من بهقدر این یکساعت، یکساعت و نیم، به بچهها از مزد خودم میدادم. میگفتم الان ایشان با من خوب نیست، من را میخواهد اذیت کند، من دیگر اینها را اذیت نکنم. عدالت یعنی این. این با من طرف است، من هم با این بچههای یتیم طرف باشم؟ اگر بدانید من با این حقوقم چقدر سختی کشیدم. [۲۰۵]
والله، بالله، من از اول عمرم امر را اطاعت کردم. زشت است به شما بگویم، من بچه رعیت هستم، وقتی باغ زنبیلآباد میرفتم، ماهرمضان بود، روزه هم میگرفتم، یکماه میرفتم، یکدانه انجیر، یکدانه انار دهانم نگذاشتم. باور میکنید؟ زنبیلآباد مثل بهشت است. میگفتم: مال چهکسی را بخورم؟ [۳۶] اما آنها میدزدیدند، میبُردند، لای علفها میگذاشتند. یک دینمحمّد بود، خدا بیامرزدش! این انجیرها را میچید، میآورد تا دم دهان من، میگفت: بخور شیخ! بخور! خب بفرما! میگفتم: من نمیخورم. [۱۸۵] به رفقا گفتم، من یکوقت کارگاه داشتم، یک چوب خورد روی دستم، دستم را اینجور گرفتم، خونش را آمدم در جاده ریختم. دیدم میگوید: «فمن یعمل مثقال ذرة شراً یره»؛ مبادا من ذرهای از خاک مردم را بردارم. [۳۶]
به عمرم یک دروغ نگفتم. تمام بازاریها هوای مرا داشتند. یک فروش میکردم، یک چوب میخریدم، از این طرف شهر میرفتند آن طرف شهر، ببینند من چوب خریدم این قیمت گفتم، راست گفتم یا نه؟ هیچکدام یک دروغ از من ندیدند. خیلی هم به ضرر دنیاییاَم طی شد، اما من اصلاً دنیا را نمیخواهم که به ضررم تمام شود. [۱۴۴]
من اگر یک چوبی میبردم یکخرده چوب قاطیاش بود، آن چوب را کنار میگذاشتم. میگفتم مال من نیست. آخر به آیتالله نجفی گفتم، گفت: صدقه بده. ببین، من چقدر مواظب هستم. چیزی که برای تو نیست قبول نکن، چیزی که برای تو هست قبولکن. مال حرام که برای تو نیست، غِش در معامله که برای تو نیست. من به این یقین کردم چیزی که بازخواست دارد و از من بازخواست میکنند، باید جوابش را بدهم. [۲۰۶]
من آنموقعیکه کاسب بودم، اگر هر جوری که میشد، چوبی که برای آنتن تلویزیون بود، نمیفروختم. یکدفعه دو تا طلبه آمدند، خیلی هم ابعاد داشتند، با هم میگفتند این چوبها را برای تلویزیون میخواهیم. اگر کسی چوب برای بیرق میخواست میدادم، اگر نمیدانستم [که برای چه میخواهد] میدادم. گفتم: آقاجان! نمیفروشم. گفت: نمیفروشی؟ گفتم: سه تا کار میتوانی بکنی. گفت: هان؟ گفتم کار اولت ایناست که بگذاری بروی؛ هم تو راحتی، هم من. نه خودت را اذیت کن، نه من را. کار دومت ایناست که بروی کلانتری. کار سومت هم ایناست که بروی دادگاه انقلاب. هیچ! سرهاشان را زیر انداختند و رفتند. [۲۰۷]
یک آزادگان بود، خدا رحمتش کند، فرنگیسازی را ایشان درآورد. یک سلام و علیکی هم با ما داشت. من رفتم پیش حاجشیخعباس، گفتم: آقا! با نجاری آدم چیز نمیشود. ما مثلاً هر سهماه که میشد، یککاری برایمان جور میشد. حاجشیخعباس بهمن گفت: میخواهی بروی [فرنگیسازی کنی] برو؛ اما حسین! تمام خلفا خاکنشین بودند، فقط معاویه کاخنشین بوده. این میز و مبل را معاویه درآورد. گفتم: چونکه معاویه درآورده، من پیرو حبیب نجارم، نمیکنم. من در دنیا خیلی عقب افتادم. اما فرنگیسازها کار و بارهایشان خیلی خوب شد. [۴۲]
دو موقع است که پدر و مادرها در فشار قرار میگیرند: یکموقع نزدیک عید، یکموقع هم وقتی بچّهها میخواهند مدرسه بروند. اگر شما حسابسال دارید، این موقعها بگذارید. من خودم وقتیکه کاسب بودم، اینموقع حسابسال داشتم و به اینها میدادم.[۱۴۸]
کار روی امر کنید. من مثلاً در دکان بودم، امروز میدیدم خوب فروش کردم، یک چیز خوب میگرفتم به کلاحمد و مثل اینها میدادم. فردا میدیدم فروش نکردم، چیزی نمیدادم. آدم از منافعش باید به فقرا بدهد، نه از اصلش. [۴۰]
یکروایت داریم میگوید: اگر کاسبی یکی چیزی را برایش پس بیاورند، آن را بردارد، خدا آن اعمالش که قبول نمیشوند را از او قبول میکند. اتفاقاً من هر موقعیکه بود، هر کس یکچیز میآورد، پس میگرفتم و برمیداشتم. [۱۸۷]
رعایت حقالناس
خدا تمام عالم را تنظیم قرار دادهاست. بهوجدانم قسم من از اول تنظیم را احترام میکردم. اگر در کوچه میرفتم، آب دهانم را به دیوار مردم نمیمالیدم، میگفتم مدیون میشوم؛ اینقدر مواظب بودم. اگر گیوهام گلی میشد، به دیوار مردم اینجوری نمیکردم. رفتم یکجا گیوهام عوضی شد، کفش کسی را نپوشیدم. از مسجد امام تا خانه پابرهنه آمدم، پا در کفش کسی نکردم که شیطان پا در کفشم نکند. [۲۰۸]
[کارگاه که میرفتم] نان را در کیسهام میگذاشتم، میگفتم: ذرّهای با این خُردهنانها، فرشِ آنجا کثیف نشود. [۷۶]
من یکوقت کارگاه داشتم، یک چوب خورد روی دستم، دستم را اینجور گرفتم، خونش را آمدم در جاده ریختم. دیدم میگوید: «فمن یعمل مثقال ذرة شراً یره»؛ مبادا من ذرهای از خاک مردم بردارم. [۳۶]
والله، بالله، من از اول عمرم امر را اطاعت کردم. زشت است به شما بگویم، من بچه رعیت هستم، وقتی باغ زنبیلآباد میرفتم، ماهرمضان بود، روزه هم میگرفتم، یکماه میرفتم، یکدانه انجیر، یکدانه انار دهانم نگذاشتم. باور میکنید؟ زنبیلآباد مثل بهشت است. میگفتم: مال چهکسی را بخورم؟ [۳۶] اما آنها میدزدیدند، میبُردند، لای علفها میگذاشتند. یک دینمحمّد بود، خدا بیامرزدش! این انجیرها را میچید، میآورد تا دم دهان من، میگفت: بخور شیخ! بخور! میگفتم: نمیخورم. [۱۸۵]
یک کارگاهی بود، چند تا شاگرد داشت. همینساخت که شاگردها میرفتند، میگفت: دیگر صبح نیا! بعد از ظهر میگفت: نیا! اصلاً توی نیامدن بودند! اما من اینقدر دقیق بودم که حسابش را نمیشود کرد. یکدانه میخ از زمین برنمیداشتم، مبادا به استاد کارخانه صدمه بخورد. در تمام مدتی که آنجا بودم، اگر یک سِری میخ [برای استفاده شخصی] میخواستم، میرفتم میخریدم؛ یکدانه میخ از کارگاه برنداشتم. از آنجا که آمدم، راحت بودم. دیگر نیامدم به استادم بگویم من را حلال کن. من کاری نکردم که بخواهد من را حلال کند! حلال است. [۷۶]
الآن یکنفر آمده میگوید: نمیدانم کجا کار میکردم، آنجا کارهای بودم، نمیدانم حالا ده میلیون، چقدر پول برداشتم! نمیتوانم به صاحبکارم بگویم، اگر بگویم میگوید خب تو از اول دزد بودی. گفتم: شما یک ماشین بخر و بگو استاد معظم! شما خیلی به من خدمت کردید، من هم اینرا نذر شما کردم. اینقدر این مرد خوشحال شد که نگو! [۲۰۹]
من به دینم قسم! به ایمانم قسم! اگر یکی پولی به من بدهد، به خانوادهام نمیدهم. به دینم راست میگویم، از پول خودم میدهم. میگویم این به من داده، نگفته بده به این. [۱۹۶] الان یکچیز که میدهند، من شب خوابم نمیبرد، فوراً ردش میکنم. [۲۱۰] به دین یهود و نصارا بمیرم [اگر دروغ بگویم]، من نه خمس میخورم، نه سهم امام، نه ردّ مظالم و نه صدقه. به حضرتعباس، اگر یکی هم چیزی به من بدهد، اینها را جمع میکنم و به یکی میدهم. [۲۰۹]
به جان چهارتا بچهام، من یک میلیون دادم به یکی، ابوالفضلِ ما را بازی داده بود. این بازیگر رفته بود یک ذره سیمان دم زیرزمینش ریختهبود، به علیِ ما گفته بود علی آقا من سه سال است میخواهم زنم را بیاورم، نمیتوانم. ما یک میلیون دادیم به این که برود زیرزمینش را درست کند. آقا یک میلیون را خورد! سه سال بود زنش را آورده بود، بچه هم داشت! به حضرت عباس، برای من خیلی مشکل است که یک میلیون [از خودم] بدهم چون که من چیزی نمیخورم. بیدین از دنیا بروم اگر سهم امام بخورم، ردّ مظالم بخورم، صدقه بخورم، هیچ چیز نمیخورم. من یک میلیون از خودم دادم. چرا؟ چون دیدم فردای قیامت گیر هستم؛ این که به من دادی، تو گفتی بده به مستحق، من دادهام به یک شعبدهباز! [۱۵۱]
رحم به حیوانات
به تمام آیات قرآن، یک همسایه داشتیم، (من یکمقدار برنج روی پشت باممان میریزم، یک یاکریم داشت میخورد،) از آن عقب، از آن تفنگها داشت، زد بالش را شکست، بیچاره افتاد. من توانم را از دست دادم. [۳۰] خدا میداند چه بر سرم آمد. اگر یکمیلیارد داشتم میدادم، بال اینرا درست میکردم، برود با جفتش بپرد. آتش گرفتم، پابرهنه دویدم در کوچه، اینرا خواستم، پدرش را خواستم، برادرش را خواستم. اصلاً طفلک مطلقاً دیگر اینکار را نکرد. چرا؟ وقتی ولایت در تو نفوذ کرد، یکذره ناراحتیِ یک حیوان را نمیتوانی ببینی. [۱۶۶]
حالا من نمیخواهم بگویم مثل امیرالمؤمنین هستم؛ یک گربه به خانه ما آمد، چهار تا بچه در باغچه گذاشت. وقتی میخواستم به مشهد بروم، به پسرم گفتم: پدرجان! اینها را گرسنه نگذاری. دائم به آنها کباب دادم، تا بچههایش بزرگ شد و روی پشتبام پرید و رفت؛ اما آن یارو همچین گربه را زده که پایش را هم شَل کرده. شِکَر هند و شِکَر مازندران، هر دو شیرین است، اما این کجا و آن کجا؟ وقتی میخواستم به مشهد بروم، فقط سفارش گربهها را کردم. [۲۱۱]
[حاج شیخ عباس میگفت:] خر که صدا میکند، دارد ذکر خدا میگوید، توی دهانش نزنید. یک یارو بود جلوی دکّان ما، این الحمدلله چشمش کور شد! دو سه تا از این الاغها داشت؛ همچین میکرد، زبان بسته را خوب نگاه میکرد، با زنجیر میزد زیر شکم این الاغ. پریدم زنجیرش را گرفتم. گفتم: تو به زیر شکمش میزنی، حالا من به تو میزنم. مرتیکه فلان فلان شده! این خر به امر است، به آن بگویی شو! میایستد. چقدر خدا و پیغمبر به تو گفته این کار را نکن، کردی؟ تو از خر بدتری! آنوقت یک نفر میگفت: ببین این خرپرست است. خب بفرما! شنیدم میگفت: این یارو خرپرست است. من از خر دارم حمایت میکنم. من خرپرست نیستم، من خداپرستم. [۲۱۲] من رحمپرستم، نه خرپرست؛ رحم دارم که میگویم به این زبانبسته میزنی چهکنی؟! [۲۱۱]
سگی بود که بچهها او را دنبال میکردند و میزدند. خانه خالهام رفت. من به آنها گفتم: بروید و دیگر اینکار را نکنید. همه رفتند. پسری بود که نرفت، یکی به او زدم. با مادرش پیش پدرش رفت. پدرش در مدرسه کار میکرد. به او گفت: پسر مشهدی رضا مرا زدهاست. گفت: کدام پسرش زدهاست؟ گفت: حسین. گفت: برو! او کار بیخود نمیکند. [۹]
من یکوقت آنجا نشستهام، میبینم یک مورچه چیزی به دهانش است، دارد میآید. تا این مورچه میآید، پایم را اینطور میکنم، رد بشود؛ مبادا به پایم گیر کند. فوری یاد این میافتم که امیرالمؤمنین [میفرماید:] تمام دنیا را بیارزش میکنم که جویی را از دهان مورچهای بگیرم؛ یعنی اینقدر میخواهم به یک مورچه ظلم نشود. من تا این مورچه را میبینم، یاد حرف امیرالمؤمنین میافتم. [۱۴۳] تمام خلقت در اختیار علی است، حالا میگوید: اگر دنیا را به علی بدهند، بگویند جو از دهان مورچه بگیر، نمیگیرم. این، عدالت است. یعنی من درباره یک مورچه اینهمه عدالت را مراعات میکنم؛ چونکه عدالت، خواست خداست. [۲۱۳]
خدمت به فقرا
شیعه باید دائم فیضش به مردم برسد، اگر فیضش به مردم نرسد، ناراحت است. بهوجدانم قسم، من یکوقت در خانه نشستهام، میگویم امروز کار نکردم. این یارو خاکی میآید صد تومان، دویستتومان به او میدهم. اینقدر که میتوانم کار کنم. [۲۰۵]
خوش به حال آنکسیکه انفاق پیش او مطلق باشد. من نمیخواهم بگویم که من اینکار را میکردم. اما از زمان جوانیام، انفاق در من بود. گاهی اوقات میرفتم درو. وقتی میرفتم درو، چیزی نداشتم، پولی که پیدا نمیکردیم. (خدا رحمت کند کسانیکه پدرانشان را از دست دادهاند، خدا آنها که پدر دارند، به ایشان ببخشد. خدا سایه پدر و مادرها را از سر شما کم نکند. سایه شما هم بهسر آنها باشد.) اینها، بندگان خدا، یکی دو خیار و یکذره پنیر در سفره ما میگذاشتند، آنهم گاهی به کسی میدادیم. من میرفتم خوشه جمع میکردم، میدادم به [فقرا]. [۲۵]
والله، بالله، من تمام روزهای عمرم را روزشماری کردم؛ دو شب بهمن بد گذشت. یکشب، چند سال پیش، سهسال برف نیامدهبود، یکدفعه برف آمد. به ما گفتند: یکنفر است، چهار پنجتا بچه دارد، کرسی ندارد. یکی از این چراغها روشن کرده، دور این نشستهاند. تا صبح من خوابم نبرد. در کوچه آمدم، در راه آمدم، اینجا آمدم، تا فردا رفتم کرسی خریدم، زندگیاش را درست کردم، آنوقت خوابیدم. اصلاً خوابم نبرد. ولایت در ظلم آرامش ندارد. [۲۱۴]
به ذات خدا که علی است، چند روز پیش، یکنفر یکچیزی به ما داد، میرزا ابوالفضل آمد و آنرا پخش کردیم. اصلاً از خوشحالی خوابم نمیبرد. دیدم یک بندهخدا خوشحال شدهاست. اصلاً خوشحالی آنچنان من را گرفتهبود که گفتم: خدایا! به صاحبان آن عوض بده! من راضیام به رضای آن که خوشحال است. [۱۲۵]
خدا میداند الان کسی هست که یک صدقهای میدهد، یک صدقه حسابی هم میدهد. اگر بدانید من این صدقه را به چند تا دوستِ امیرالمؤمنین میدهم. یک پارهوقتها میبینم کفش میشود، چادر میشود، اجارهخانه میشود، پول آب میشود، پول گاز میشود. این نه اینکه امامزمان خوشحال شود؛ دوازدهامام، چهاردهمعصوم خوشحال میشوند. [۹۸]
الان نزدیک شبعید است، خدا میداند یک مراجعههایی میشود که من فقط باید بسوزم. آن کفش ندارد، این مانتو ندارد، آن چه ندارد. اینها هم رویشان به ما باز است. الحمدلله بعضیها هستند خب کمک کردند، خدا یاریشان کند. اما تو چه مسلمانی هستی، سفره هفتسین درست میکنی، هفتجور چیز میگذاری، آیا ایناست ولایت؟ شرط ولایت ایناست که اگر هم نداری یکذره ناراحت باشی. من از اول عمرم شبعید برنج درست نکردم، یکچیز مختصر میخورم؛ حالا اگر یکی مهمانم کند یا برایم تعارف بیاورد میخورم، اما خودم درست نمیکنم، میگویم من یکقدری ملاحظه کنم که اگر کسی اینجور است، من آنجور نباشم. [۱۶۶]
الان فردا که میشود نه، پسفردا نگاه توی یخچال میکنم، (به ارواح پدرم، راست میگویم)، بهقدر دو روز که یکی بیاید میگذارم، بقیهاش را توی پاکت میکنم، به مردم میدهم. میگویم اینکه مال من نیست، این تعارف آورده، مال من نیست. اگر اینها را نگهدارم، احتکار کردهام. خدا به کسیکه احتکار کند، لعنتکرده. من نسبت به خودم میگویم احتکار نکنم. یک غذا هم که یکی میآورد همینجور هستم. یکی آورد؛ یکمقدار دادیم به این، یکمقدار دادیم به آن. اصلاً بهقدری من برداشتم که ابوالفضل گفت: آخر، این تو را سیر میکند؟ گفتم: من سیر میشوم. اینرا میخواهم به کسی بدهم خجالت میکشم؛ اما خودم خجالت نمیکشم که کمتر بخورم. [۲۱۵]
من چیزی ندارم، اما هستیام را در امر گذاشتهام. الان زشت است که بگویم، ما یکقدری آبگوشت داشتیم، شب به فکرش بودم. صبح پا شدم و داغش کردم. گفتم: بده به مشهدی عباس. به ارواح پدرم! یکچیزی که میخورم، قدری از آن کم میگذارم تا دو، سه دست شود. بعد میگویم: به فلانی بده. این، درستاست. ببین! همینساخت که داری چیز میخوری، باید بهفکر فقرا باشی. [۲۹]
زوّارهایعزیز توی فکر باشند، یکچیزی برای قوم و خویشهای بیچارهشان بیاورند. من اگر حرفی میزنم، نمیخواهم ریا کنم. من به کوچک و بزرگ، یکی پنجاههزار تومان دادم. هم به دخترم دادم، هم به دامادش دادم، هم به حاجابوالفضل دادم، هم به دختری که تازه عروس است دادم. خب، عزیز من! ایناست. باید آخر یککاری صورت بدهی. اینکه فقط بهفکر خودت باشی که درست نیست. خدا خودخواه نمیخواهد. خدا دلش میخواهد شما بهفکر مردم باشید. [۲۱۶] من قسم نمیخورم، به مکّه و منا راست میگویم، همانجا که در مکّه بودم، بهفکر آنکسی بودم که در فامیل ندارترین مردم بود. یک چادر کِرِپ برای عروسخالهام آوردم، اما برای زنم نیاوردم. همانجا که ایستادم، دارم رضای خدا را میبینم و میگویم: ایخدا! کجا رضای توست من همانطرف بروم؟ [۲۰۴]
وقتی ما میخواستیم بیاییم [مشهد]، سه تا گوسفند کشتیم، به تمام کوچه دادیم. به سیدها هم دادیم. دو تای اینها عقیقه بود، میشد به سیدها داد. من به قربان حاجابوالفضل بروم. امیدوارم خدا همهچیز به او داده، عمر داده، به شما هم بدهد. همه اینها را تا کجا برده بودند. این وقتی رفت، دیدم، یکساعت و نیم است در باران دارند گوشتها را به مردم میدهند. حالا نمیدانم برای یکشب یا دوشب را برداشتم. حالا هم که میخواستم بیایم، گفتم: بروید اینها را هم بخورید. این آدمی که گوسفند داده، کسیکه میخورد، دل زنش خوش شدهاست، دل بچهاش خوش شدهاست. امامرضا میگوید: دلیکی را خوش کنی، از زیارت من بالاتر است. [۴۶]
من حاجتم این است که یکی چیزی بهمن بدهد که به کسی بدهم. یکی از بندگان خدا که چرخ دارد، یکروز هندوانه میآورد، یکروز سیب میآورد، این خودش گفتهبود من روزی دهتومان پیدا میکنم. آنوقت زن دارد، دو سه تا هم بچه دارد. امروز یکنفر، یک چک به این داده، این آمده ده بیست کیلو [میوه] به او دادهاست، حالا این چک بیخود بوده. هر کجا رفته، گفتند این چک مصنوعی است. ما دیدیم این دارد سکته میکند. دویستتومان دادیم، گفتیم برو به او بده. علیِ ما گفت: اینقدر گریه کرد، گفت: مگر تو ملائکهای. چقدر به حج و عمره میارزد. جان یکی با دویستهزار تومان خریدهشد. [۲۱۷]
ما خانهمان چهلروز بنایی کردیم، من هر روز به کارگرها یا چلو کباب دادم، یا چلومرغ دادم، یکدفعه هم آبگوشت دادم. به این علیبنموسیالرضا وقتی رفتند چند شبانهروز گریه میکردم، میگفتم: خدایا! خیر از دست من گرفتهشد. اینقدر خوشحال بودم. عمله، بناها میخوردند من حظ میکردم. آخر هم به هر کدام دههزار تومان دادم گفتم بروید کفش بخرید. انسان باید این باشد. [۳۰]
پشتبام ما، چند وقت بود آب میریخت، من گفتم یکقدری گچ بریزید، یکقدری سیمان بمالید، [تا یک سال دیگر]. دارم یکسالش را میگذرانم، میگویم این پول که در دست من است یکسال دست فقرا باشد، یکسال دست مردم باشد استفاده کنند، یکسال به مردم بدهم، حالا این درست میشود، تا اعلام خطر کند. [۲۱۸]
یکنفر بود [مرض قند داشت]، این بندهخدا پرهیز نکرد، زد به پایش، یکی دو دفعه میخواستند پایش را ببرند، گفتند: چند میلیون میگیریم، حالا یکنفر از اینها که هر سال مکه میرود، یکمیلیون به این دادهبود. از این بیچاره یکمیلیون میخواست، نداشت بدهد. ماشینش را فروخت و به این داد. الان مهدی است، وقتی فهمیدم، یکمیلیون به او دادم، گفت: حاجحسین، این انگار زنده شد. تو یکی را زندهکن؛ نه اینکه او را بکشی. [۳۱]
الان یکی از این رفقا تشریف دارد، گفت: من یکچیز نذر شما کردم، این هنوز بهمن نداده، به امامرضا قسم، من نذر چهار نفر کردم. حالا خدا بهواسطه این چهار نفر هم که هست، حاجت او را برآورده میکند. [۵۵]
من از اینکارها میکنم، میبینم یکی که شخصیت چیزی است اما خیلی ندارد، میگویم اینقدر نذرت کردم، نذر را میگیرد. به یکجوری دارم اینرا شاد میکنم، آخر بعضیها میبینی یک جوریاند که به این زودی چیز قبول نمیکنند. [۲۱۹]
کارهایی که آدم اینجا میکند در خواب هم میکند. من یکشب کلاحمد را خواب دیدم، (من هر وقت او را میدیدم یکچیزی به او میدادم) یکی دو تا دیگ بار گذاشتهبود، عصایش هم دستش بود. ببین! من در این فکر بودم که دو سهشاهی به او بدهم. تو اگر اینجا خیر الله هستی، آنجا هم خیر الله هستی. تو اگر اینجا بهفکر مردم هستی، آنجا هم هستی. [۳۰] حالا اگر اینجا سخی شدی، آنجا هم سخی هستی؛ من آنجا را دیدم. برزخش را هم دیدم، قیامتش را هم دیدم، راست میگویم. چهخبر است آنجا؟ من به خدا میگویم: خدایا! اینجا من را سخی کردی به مال مردم، اگر آنجا هم اجازه انفاق بهمن ندهی، من را از صحنه گیتی بردار؛ یعنی یک کاری کن من اینجوری نباشم. چرا؟ چون میفهمم که خدا از اینکار خوشش میآید. [۹۲]
یکوقت به خدا گفتم: خدایا! اگر بنا بود از چیزی لذت ببری، از اینکه رزق به بندههایت میدهی، لذت میبردی؛ از بسکه من خوشم میآید یکچیزی داشتهباشم به یکی بدهم. والله، بهدینم، راست میگویم. خدا میداند من یکوقت چیزی میخورم، دلم میخواهد که نخورم از بغلم یکی بخورد. [۳۵]
متقی میخواهد خودش نخورد، مردم بخورند
بهدینم قسم، اگر من این حرف را دروغ بگویم. یکوقت جایی رفتم، یکقدری خیار نوبر بود، یکمقدار بردم. یک بچهای آنجا بود، همینساخت که میخورد، خدا میداند هضم آن داخل گلولههای خون من میرفت. او داشت میخورد، من یک دانهاش را نخوردم. حالا هم اگر یکجا بروم، ببینم یکچیزی نوبر هست، میگویم حالا بچهها بخورند، آنها بخورند؛ اصلاً حسرت خوردنش را ندارم. [۱۹۱] بهدینم من میخواهم خودم نخورم، مردم بخورند، به ذات خدا راست میگویم. [۱۰۴]
من یکوقت اگر جایی میرفتم خرما خیرات میکردند، یکی دو تا خرما توی دستم میگرفتم، به بچّه میدادم. اصلاً نمیخواستم توی دهانم بگذارم. آن بچه که در دهانش میگذاشت، انگار بهتر میخواستم. [۱۰۶]
والله، بعضی وقتها مهمان داریم، میبینم مرغش یکقدری [کم است]، همچین وَر میروم، وَر میروم، من شاید نیم سیر از این بیشتر نمیخورم؛ میگویم بگذار اینها بخورند. چرا؟ والله اگر تو شکم و شخصیت خودت را دیدی، عدالت نداری. تو باید هیچکسی را از خودت کسرتر حساب نکنی! تاحتّی یک گنهکار را! عدالت این است. [۲۲۰]
عدالت یعنی این: خانواده ما مرغ میخواست. من گوشت را به ایشان میدهم، یکقسمت هم که استخوان هست خودم میخورم. بهدینم، بهمن میچسبد. به روح رسولالله! اگر گوشت بهمن بدهند، بهمن نمیچسبد. چرا؟ چون من به وظیفهام عمل میکنم. وظیفه به آدم میچسبد، نه غذا. وظیفه به آدم شوق میدهد و آدم را رشد میدهد، نه غذا. [۱۹۹]
خدا میداند من یکوقت یکچیزی را یا گرفتم یا رفقا تعارف آوردند، یکوقت دست بچه علیآقا میدهم، این بچه چنان ذوق میکند، انگار ولایت در قلب من میآید. آنوقت بهفکر اهلکوفه میافتم، گریه میکنم؛ میگویم چرا اینقدر اینها بیانصاف بودند؟ با بچههای پیامبر چهکار کردند؟ [۱۹۱]
متقی دنیایی که در آن کارگشایی از مردم کند را بهتر از بهشت میخواهد
من هیچ غم و غصّهای در تمام کالبدم نیست. اصلاً پیشواز مرگ میروم؛ اما به خدا گفتم: خدایا! تا بهدرد مردم میخورم و میتوانم حاجت آنها را برآورده کنم، زندهباشم؛ وقتی بهدرد مردم نمیخورم و نمیتوانم حاجتشان را برآورده کنم، مرا ببر. با خدا عهد و پیمان بستم. [۱۶]
والله، روایت داریم میفرماید: مؤمن وقتی دارد جان میدهد، اوّل عزرائیل ظرفی از آب حوض کوثر به او میدهد که بخورد. من دیدم، من آن آب را دیدم. چرا؟ شیطان آن لحظه بچّههایش را صدا میزند و میگوید: این دارد دینش را میبرد، ولایتش را میبرد. ببینید به آب دینش را میدهد؟ آخر، مؤمن [دم مرگ] یکذره تشنه میشود. اینها یک ظرف آب میآورند. شیطان میگوید: تواضع کن تا آب به تو بدهم. آنهایی که اینجا تواضع از برای مردم کردهاند، آنجا هم شیطان را سجده میکنند و میمیرند. اما من گفتم: تواضع نمیکنم، گمشو! حالا عزرائیل، اوّل آب حوض کوثر میآورد و به تو میدهد، بعد جایت را نشانت میدهد، بعد میگوید: اجازه میدهی؟ میخواهی بروی آنجا؟ گفتم: من اینجا را بهتر میخواهم. اینجا میتوانم کارگشایی از مردم کنم. حالا یا مال مردم است، یا مال خودم. اگر آنجا هم میتوانم کارگشایی کنم، بیایم؛ وگرنه نمیآیم. من اینجا را بهتر از بهشت میخواهم. بهدینم، راست میگویم. اینجا بهشت است که گشایش از یک بندهخدا کنی. الآن یکنفر است که سقف اتاقش را میخواهد کاهگل کند. باران که میآید، دو سهجای سقف آب میدهد، بساطش را جمع کردهاست. حالا مدام میگویم: خدایا! برسان، میخواهم از این کارگشایی کنم. آنجا چهجور کارگشایی کنم؟ میخواهی مرا به آخورگاه ببری؟ بهشتی که نتوانم کارگشایی از مردم کنم، زشت است. من اینجا را بهتر میخواهم، والله، راست میگویم. میبینم خواست خدا همین است. من خواست خدا را میخواهم. خواست خدا، کارگشایی مردم و به داد مردم رسیدن است. [۲۲۱]
والله، به دینم، راست میگویم. گفتم: اگر یکجوری باشد که من آنجا راحت باشم، اما اینجا صدمه بخورم؛ اینجا با صدمهها راحتتر هستم که حاجت برادر مؤمن را برآورده کنم. بالاخره هر کس با خدا راز و نیازی دارد. الان رفقا شبعید کمک کردند؛ لباس شد، کفش شد، پول شد، زندگی شد. خدا میداند چقدر من خوشحال شدم، اگرنه من که چیزی نمیخواهم. یک پارهوقتها به خدا میگویم: خدایا! من که برای خودم نمیخواهم، خب بده که به اینها بدهم، او هم میدهد. [۱۰۵]
خدایا! من به تو گفتهام، دلم میخواهد تا زنده هستم کمک به مردم کنم، عمرم را میخواهم برای کمک به مردم. [۲۲۲] اگر بهشت بروم، آخور من به راه است، اما نمیتوانم کسی را از آتش فقر نجات بدهم؛ اینجا میتوانم. اگر کسی واقعبین باشد، در فکر است که کسی را نجات دهد. [۲۲۳] آنجا بخور و بخواب است. اگر بگوید آنجا پیش علی هستی، میگویم: مهر علی در دلم است. اگر بگوید پیش حسین هستی، میگویم: امامحسین در دل من است، پیغمبر در دل من است، زهرا در دل من است. آنجا پیش او هستم، حالا هم در دلم است. پس من اینجا که حاجت برادر مؤمن را برآورم، بهتر از بهشت میخواهم. [۲۲۴]
عزت نخواستن از خلق
من مثل ریگ ته جوی میمانم، سیل میآید و رد میشود، من همانجا هستم، تکان نمیخورم. اگر بهدینم، تمام مردم عالم بگویند این خوب است، من همینجور مثل ریگ افتادهام، بگویند بد است هم همینجا افتادهام. من راه خودم یعنی راه ائمه را میروم، حالا هرکس هرچه میخواهد بگوید. [۲۷]
خدا حاجشیخعباس را رحمت کند، گفت: حسین! من اینرا گفتم [که امامحسین تسلیم شد که خدا تمام هستیاش را به او داد]، من را صوفی کردند و بهمن لعنت هم کردند. گفتم: الحمد لله، علیجان! همهچیز به من گفتهبودند، بهغیر کافر. هرچه به تو گفتند، بهمن هم گفتند؛ به تو لعن کردند، بهمن هم کردند؛ این لعن را افتخار میدانم. من هم همینجور هستم. من حرفم را میزنم. اگر بهمن لعن هم بکنید، بهدینم این لعن را افتخار میکنم. بهدینم، این را بهتر میخواهم تا درباره ولایت تعریفم کنید؛ ولایت یعنی این. [۲۲۵] هیچوقت برای من ناراحت نشو، فهمیدی؟ آنچه را که بخواهند بگویند، من افتخار میکنم. به علی هم گفتند، به حسن هم گفتند. این هماناست. [۳۳] تو خیال کردی اگر بهمن بگویند اشتباهکار و صوفی و گرفتار شدی، چیزیام میشود؟ من پی آن میگردم که آن باشم که خودخواه نباشم، خودپرست نباشم، حرف از خودم نزنم، مردم بهمن اطمینان نداشتهباشند. اینکه مردم بهمن اطمینان دارند خطری است، مبادا یکحرفی بزنم که غیر رضای خدا باشد، مبادا یکحرفی بزنم جوانها را گمراه کنم، بهدینم راست میگویم. [۲۲۶]
به تمام آیات قرآن، اگر تمام مردم قم بهصورت من تف بیندازند، یا مرا عزت کنند، به یک صورت آنها را میبینم. [۲۲۷] اگر تمام مردم قم بهمن بگویند منافق، هیچچیزم نمیشود. تعریفم هم بکنند، خیلی خوشم نمیآید. مگر خلق، آدم را بالا و پایین میبرد؟ مگر خلق مؤثّر است؟ نه تعریفش مؤثّر است، نه تکذیبش؛ هیچچیزش مؤثّر نیست. [۲۲۸]
به تمام آیات قرآن، من از جوانیام احترام از هیچکس نخواستم. حالا هم کسانی هستند که طلبه باشند و با من سر یک مطالبی خوب نباشند. من برایشان گوشت میدهم، برنج میدهم، چیز میدهم. من آنکسی که بهمن بد بگوید را بهتر میخواهم تا آنکس خوب بهمن بگوید. چون او نمیفهمد، من که نباید از نفهم توقّع داشتهباشم. [۲۲۹]
چرا میگویم من را عزت نکنید؟ میفهمم خطری میشوم. [۱۰۸]
والله، بالله، من یک پارهوقتها میگویم: خدا! کاش من منافق بودم! کاش یکجوری بودم که مردم بهمن اطمینان نداشتند! تو اطمینانِ بهمن را به اینها دادی، من مردم را گول نزنم، فردا پدرم را درمیآوری. من جاافتاده شدم، اینها حرف من را قبول دارند. کاش بهمن میگفتند منافق، دیگر کسی بهمن کاری نداشت.[۲۳۰] خدا! امام زمان! شاهد باش، اگر بهمن منافق بگویند بهتر میخواهم تا اینکه تعریف من را بکنند. [۱۱۵] مگر من دیوانه شدم که میگویم بهمن منافق بگویند بهتر میخواهم تا اینکه از من تعریف کنند؟ میخواهم کسی بهمن سِمَت ندهد. امام زمان! بدان از تمام گلولههای خونم دارم میگویم. چون میبینم اگر کسی تعریف کند، بهمن سِمَت میدهد؛ آن سِمَت، من را بیچاره میکند. اگر سِمَت نخواستید، والله ولایت به شما سِمَت میدهد. [۱۱۵]
من، والله، بهدینم، از هیچکدام شما احترام نمیخواهم. اگر محض من، پایتان را دراز نکنید، من راضی نیستم. پایتان را دراز کنید، حرفتان را بزنید. من در یک افق دیگری هستم، نه در افق احترام. تو هم اگر از من احترام بخواهی درست نیست. من از تو احترام نمیخواهم، تو هم از من نخواه. من هیچکس را احترام نمیکنم. اگر ولایت داری، احترام داری. تو که ولایت نداری، باد و بود داری؛ من کجا تو را احترام کنم؟ من احتیاج به کسی ندارم. الحمدلله یقین کردم که خدای تبارک و تعالی روزی من را میدهد. حضرتسجاد هم همین حرف را زد. ما باید پیرو باشیم. [۲۳۱] اگر نوازش از مردم بخواهی، نُنُرگری است. من از مردم نوازش نمیخواهم. از اول هم گفتم، هیچکس من را عزت نکند، من احترام نمیخواهم. البته نمیخواهم که بهمن توهین هم بکنند. چون اگر توهین کنند، والله، به خودشان آسیب میخورد. من آن آسیب را نمیخواهم. [۱۵]
به حضرت عباس، واقع میگویم من را احترام نکنید. من ناراحت میشوم شما پا میشوید. احترام این است که حرف من را بشنوید و عمل کنید. تو اگر من را احترام کنی، دست من را ببوسی، صورت من را ببوسی، اما حرف من را نبوسی، چه فایدهای دارد؟ [۱۷۷] من مرید نمیخواهم، مطیع میخواهم. مطیع کسی است که مطیع دوازدهامام، چهاردهمعصوم باشد. [۱۱]
بهدینم! به آیینم! من احترام نمیخواهم. اگر جلوی پای من بلند بشوید یا تف توی روی من بیندازید، هر دو را یکجور میدانم. من راه خودم را میروم. [۶۸]
متقی دستش را جلوی کسی دراز نمیکند
«أینالفقراء»؟ کیست که صبر کرده، دستش را جلوی نامرد دراز نکرده؟ به تمام آیات قرآن، از اوّل عمرم دستم را پیش هیچکس دراز نکردم، تا حتّی پیش پدرم. زهرا با آن دستی که جلوی کسی دراز نشود، مصافحه میکند. بهدینم، راست میگویم. آن دست، دست خداست. [۱۱]
ما یکشب خواب دیدیم که در عالم خواب، (اینجا یکخُرده پایمان درد میکند، آنجا از این بیشتر درد میکرد.) آنجا یک بشکه بود، تویش نان بود. من گرسنه بودم، اینقدر بیتوان بودم که نمیتوانستم بروم. یکمرتبه دیدم در باز شد و دو نفر آمدند. لباسهای نویی پوشیدهبودند و گفتند: حاجحسین! از جانب بازرگانها آمدیم. اینها گفتهاند هر چه میخواهد به او بدهید. ماشین سواری بخواهی، در اختیار تو میگذاریم. هر چه بخواهی، خانه بزرگ، جای خوب، تو به ما بگو. گفتم: من به هیچوجه احتیاج ندارم. [حالا خدا] امتحانت میکند. رفتند بابای خدا بیامرز ما را آوردند. دیدیم یک عبا روی دوشش است، ریشهایش هم حنایی است. گفت: بابا! حسین! گفتم: بله بابا! گفت: تو که آخر اینجور بیچاره شدی، اینجا افتادی و گیر نداری، اینها میخواهند کمک کنند، میگویند آنچه را که میخواهی برایت فراهم میکنیم. [چرا قبول نمیکنی؟] گفتم: بابا! من چند سال پیش تو بودم؟ نمیدانم گفت بیستسال، سیسال، یکچیزی گفت. گفتم: من به تو گفتم یک قران بهمن بده؟ (نه که حالا بابایتان بخواهد به شما چیزی بدهد، مقدس شوید و قبول نکنید. وقتی بخواهد بدهد، قبول میکنم؛ اما تو نباید بابایت را مؤثّر بدانی. بابایت را دعا کن. الآن میخواهد خانه به تو بدهد، خانه بخرد. دعا کن إنشاءالله باشد. من هم دعا میکنم: خدایا! موفقّشان کن. خدایا! عمرشان را طولانی کن، اینکار را بکنند. این حرفها یکحرفی است، مؤثّر بودن یکحرف دیگر) یکمرتبه دیدم همچین ناراحت شد. گفتم: پدرجان! ناراحت نشو، قربانت بروم. اینها اگر یکچیز برای من آوردهبودند، من روی چشمم میگذاشتم؛ اما اگر بگوید بگو [که چه میخواهی]، خدا دارد من را میبیند، امام زمان هم میبیند، مگر نمیبیند؟ گفت: چرا، گفتم: من اگر به اینها بگویم، میگویم خدا بهمن رحم نکرد، امام زمان رحم نکرد، تو که داری کار من را درست میکنی، رحم کردی. یکدفعه بهمن چسبید و یکقدری من را ماچ کرد و من از خواب بیدار شدم. [۳۳]
خدا میداند، به حضرت عباس، من از اوّل عمرم قانع و راضی بودم. اینقدر دو سیر و نیم گوشت گرفتم، دو قسمت کردیم. خدا پدرِ زن من را بیامرزد، یک دفعه به روی من نیاورد. خیلی هم من اعتبار داشتم، خیال نکنید همچین آدم دگوری بودم! آن زمان یک میلیون هم میخواستم به من میدادند، اما هیچ تجاوز نکردم. دیدم خدا اینجوری برای ما خواسته، صبر کردم تا گشایش پیدا شود. خدا میخواهد امتحانت کند. من گفتم، وقتی آن چیزهایی که بابایم گفت بخور نخوردم، مَلَک آمد، آنچه که شاهکرمی و میوه بود، توی ظرفش بود. صدایم زد، گفت: بخور. گفتم: پول ندارم، گفت: بخور. یک دفعه دیدم نیست. صبر کن، برایت میرسد. [۲۳۲]
مگر در قرآنمجید نمیگوید: «والله خیر الرازقین»؟ بهوجدانم، من یک پارهشبها وقتی تنها هستم، آتش میگیرم، میگویم: ایخدا! ما تو را قبول نداشتیم که تو باید برای ما نطفه و علقه قسم بخوری؟ باز هم باور نمیکنیم، باز هم جای دیگر میرویم. [۲۳۳]
ابراهیم گفت: من خلیلخدا نشدم جز به دو صفت: یکی همیشه با مهمان غذا خوردم، یکی هم از کسی چیزی طلب نکردم. رفقایعزیز! من یکوقت معطل دو تومان هستم، اما از کسی طلب نمیکنم. میگویم: خدا میرساند؛ تا حالا هم رساندهاست. من اصلاً نمیخواهم از خلق به ما چیز برسد؛ مگر آن خلقی که اگر میدهد، محض خدا بدهد. آن محض خدا میدهد و ما هم محض خدا میگیریم. [۸۸]
من آدمی نیستم که تملق بگویم. به تمام آیات قرآن، اگر رزق من دست کسی باشد که علی را نخواهد، به حرفش نیستم؛ جان میدهم و او را نمیخواهم. افتخار من ایناست که از گرسنگی جان بدهم، اما او را نخواهم. [۲۳۴]
بهوجدانم، من از اول جوانیام قانع و راضی بودم. اگر من زندگیام را به شما بگویم، فقط به من میخندید. امروز اگر داشتم، بهترین برنج را میخوردم؛ نداشتم پیه میخوردم؛ اگر هیچ نداشتم، نمیخوردم؛ اما از هیچکس تملق نگفتم. در مقابل آن گنده گندههایش هم تملق نگفتم. نمیخواهم اسم بیاورم، آنهایی که در مقابلشان خشک میشدند، من در مقابلش تازه میشدم، چون چیزی از او نمیخواستم. آنکسیکه باید بهمن بدهد، امام زمان است؛ زنگ میزند، میگوید: برو بده به فلانی. مگر من امام زمان را نمیشناسم؟ مگر نمیدانم خدا هست؟ خب رزق ما را میدهد، جانمان هم دست اوست، از چهکسی تملق بگویم؟ [۲۰۵]
یک پاره وقتها میگویند: یکچیزی گران شد. میگویم: من نمیخورم، طوریکه نمیشود! زمان قدیم که میوهها اینقدر فراوان نبود، مرغ نبود، این بساطها نبود، ما زندگی نمیکردیم؟ خب، عادت کردیم، نمیخوریم. چرا به کون و مکان چیز بگوییم؟ ما خیلی بیادب شدیم. خدا میداند من آن چند وقتها چه به سرم آمد. یک سید اولاد پیغمبر، اولاد زهرا، آمدهبود در یک مرغفروشی، بغل سلمانی، من رفتهبودم صورتم را ماشین کنم. ما آمدیم بیرون، یک آدم بیتربیت گفت: مرغ چند است؟ گفت: هزار تومان. آقا! یک فحشهای ناموسی به این طلبه داد. پس تو دینت مرغ است لامذهب، چرا توهین به این سید اولاد پیغمبر میکنی؟ خانهخدا را خراب کردی. این اقتصاد ظاهری است؛ این بندهخدا چهکار به مرغ دارد؟ [۲۰۵]
متقی و حمایت از مؤمن
ما میخواستیم برویم اصفهان، رفتیم آنطرف پل؛ اتوبوسها رفته بودند، سواری بود. یک سواری دیدیم که سهنفر مسافر دارد، یکنفر میخواهد؛ دیدم این راننده حرف نزد. یک سواری رسید، تا من خواستم بروم سوار شوم، (آن سواری که سه تا مسافر داشت، با آنکه من میخواستم سوار بشوم، داشت صحبت میکرد.) راننده ماشین گفت: فلانی! برو این یک مسافر میخواهد، سوار شو، این برود. ما رفتیم سوار شدیم. آقای راننده آمد یک نگاه به ما کرد، گفت: چهکسی به تو گفت بیایی بالا؟ گفتم: شما که داشتید صحبت میکردید، مگر نگفتی به آن راننده، من یک مسافر میخواهم؟ آنهم گفت برو سوار شو، من هم سوار شدم. گفت: بیا پایین. گفتم: آقا! من دیگر پایین نمیآیم، هرچه بخواهی به تو میدهم. این راننده در ماشین را باز کرد. اینجوری کرد [و] من را پرت کرد روی زمین؛ نه اینکه دلش میخواست یکآدم ژیگول میگول بغلش بنشیند! خدا میداند، ما دیگر آن را نمیدانیم.
خلاصه، ما را پرت کرد روی زمین، من اینجای پایم یک مقداری به زمین خورد. به او گفتم محل آنجایی که من هستم، کجاست. آدرس به او دادم. همانطور که سرپا بلند شدم، آدرس به او دادم. گفتم: من رفتم، اما تو نمیتوانی بروی؛ این آدرس را هم که به تو میدهم، باز هم میخواهم گمراه نشوی، دنبال من بیایی. این را هم به او گفتم. آقا! این [راننده، تا] رفت ماشین را روشن کند، تِلِق تُلُق! مرتب ماشین صدا میکرد و راه نمیرفت. ماشین راه نشد و ما هم کناری نشستیم و داریم به ماشین نگاه میکنیم. یکدفعه اینها [یعنی مسافرها]، دو سهنفر، از ماشین پایین آمدند و گفتند: آقا! ما عروسی داریم، چهکار میکنی؟ ما را میخواهی بیچاره کنی؟ بعضیهایشان گریه و زاری کردند. گفتم: من کار به شما ندارم، با این راننده کار دارم. آقا! عِزّ و التماس کردند و ما را سوار کردند. تا راننده کلید انداخت، ماشین راه شد. اتفاقاً یادم است، این آدم اینقدر گیج شده بود که تا آنجا بنزین هم نزد! تا اصفهان رفت و اصلاً بنزین نزد. من یادم است. چهکسی این ماشین را نگه میدارد؟ چهکسی میبرد؟ قدرت من نگه میدارد؟ من خودم یک آدمی هستم که مثل چه به زمین خوردم، بهدرد نمیخورم. وقتی بشر اطاعت کرد، آنها هم اطاعت میکنند، نمیخواهند تو کِنِف بشوی. قربانتان بروم، بیایید اینطرف؛ بیایید طرف ولایت.
حالا به اصفهان رسیدم، یک پول زیادی جلویش گذاشتم و گفتم: هر چه میخواهی بردار. گفتم: به علی قسم، بهدینم قسم، برای خودم نکردم؛ دیدم تو توهینکُن به مردم هستی، توهین به مردم میکنی. چونکه میخواستم توهین به دیگری نکنی. چیزی نبود که تو خیال نکنی که حالا من از اولیایخدا هستم؛ نه، به فکر دوستهای امیرالمؤمنین بودم. این راننده هم به سایر مسافرین گفت که من یکی دویستتومان با شما قرار گذاشته بودم، حالا بهواسطه این آقا، هر کس هر چه میخواهد بدهد. گفتم: بابا! یکچیز اضافه از من بگیر، من سربار جامعه نیستم. تو هم خیال نکنی ما اولیای خدا هستیم، ما هم مثل تو هستیم؛ اما تو را همچین کردم دیگر به کسی توهین نکنی. این بنده خدا همینطور افتاده بود و هر کجا که من میرفتم، به من نگاه میکرد. [۲۳۵]
من یک شب خواب دیدم از خیابان دارم میروم آنطرف. یعنی (حالا هم روبروی کوچه ما باغ است، امّا یک خیابان کشیدهاند،) دارم میروم. دیدم که یک پدر و مادر، درِ آن خانه نشستهاند؛ یک بچه ده دوازده ساله دارند. آنوقت این بچه، یکی که میآید برود که مثلاً مثل من بود، حالا یک کلاهی داشت و اینجوری بود، (به شماها که خلاصه خوشتیپ هستید کار ندارند!) میدوید یا کلاه این را همچین میکرد یا پالتویش را همچین میکرد. خلاصه اینها را کِنِف میکرد و پدر و مادرش هم قاه قاه میخندیدند. این تا آمد رو به من که حالا مثلاً پالتوی من را بگیرد، من گفتم: گمشو! تا گفتم، والله، سگ شد؛ به دینم، سگ شد. قسم خوردم که باور کنید. سگ شد و دوید توی بغل پدر و مادرش. اینها هم یکدفعه بلند شدند و گریه و زاری و دویدند دور ما، تو چه کسی هستی؟ چه چیز هستی؟ (حالا این را دارم توی عالم رؤیا میبینم.) من یادم است، فوراً ایستادم رو به آقا ابوالفضل، گفتم: به حقّ آقا ابوالفضل، پسر امیرالمؤمنین، که دریای غضب است قسم، من محض خودم نکردم. محض این کردم که چرا این بچه شما توهین به مؤمن میکند؟ چرا مردم را مسخره میکند؟ ببین، خود رفت کنار. اگر خود برود کنار، بگویی سگ شو، یارو میشود؛ خود باید کنار برود. آقا! اینها عهد و پیمان کردند که ما دیگر توی خانهمان میرویم. غلط کردیم، دیگر این کار را نمیکنیم. من یکدفعه یک همچین کردم رو به آسمان و گفتم: خدا! آدمش کن. یکدفعه پسره مثل شاخ شمشاد، آدم شد. حالا بلند شدم، زار زار گریه کردم، توی سر و کله خودم زدم. گفتم: خدایا! این عظمت را تو به من دادی، به بلعم هم دادی. من الان بلعم شدم، به این گفتم سگ شو، شد؛ گفتم آدم بشو، شد. قرآن داد میزند، میگوید که بلعم بیدین از دنیا رفت.
اینکه میگویم تولیدت اینجور میشود، میخواهم شما خیلی ترقی کنید. به وجود امام زمان، من مال خودم نمیگویم. به وجود امام زمان، من اصلاً خودم را مثل یک چیز گندیدهای [میدانم]. یک بیل [خاک از] آنجا برداشته بود، یک ماله اینجور اینجوری میکرد؛ (یک کِرمهایی هست به آن میگویند ماله) گفتم: خدایا! این قدرتش از من بیشتر است. اینقدر من خودم را پست میدانم. نه که بخواهم تعریف کنم، این که چیزی نیست. گفتم: خدایا! تو عظمتی به من دادی که گفتم سگ شو، شد؛ گفتم آدم شو، شد. این عظمت را من میتوانم تصرف کنم [که کسی سگ بشود]؛ اما نمیتوانم تصرف کنم که سگ درِ خانه امام زمان بشوم، سگ درِ خانه علی و زهرا بشوم؛ این تصرف را تو بکن. من کِی میتوانم سگ درِ خانه علی بشوم؟ کِی میتوانم سگ درِ خانه امام زمان بشوم؟ این تصرّف را تو بکن. خواهشم از خدا و امام زمان این بود: تصرف کن ما سگ درِ خانه اینها شویم. بعد گفتم: خدا! سگ دَله نباشم. حواسم پیش خلق نباشد. حواسم اینطرف، آنطرف نباشد. اگر سگ هم باشم، درِ خانه تو باشم، درِ خانه امام زمان باشم که پیش زهرا یک اندازهای خلاصه روسفید باشم. عزیزان من! قربانتان بروم، یک مؤمن میتواند تصرّف کند، اما ببین اصلش همین است. ایستادم رو به آقا ابوالفضل، گفتم: برای خودم نکردم، من چیزی نیستم؛ محض این کردم که چرا توهین به مؤمن میکند، چرا یک مؤمن را اذیّت میکند؟ [۲۳۶]
استجابت دعای متقی
چرا میگوید دعای مؤمن مستجاب است؟ چونکه آن مؤمن به فکر خودش نیست، به فکر مردم است. [۶۹]
چند وقت پیش، یکی گفت: تو چطور دعایت مستجاب میشود؟ حالا قضیه این بود؛ یکنفر زنش خیلی حالش بد بود و او را در سیسییو برده بودند. پیش یکی از آیتاللههای خیلی مهم قم رفته بود. او نمیدانم یک مقدار آبدهانش را به او داده بود، یک مقدار آب زمزم به او داده بود، خلاصه، گفته بود: هفتاد حمد بخوان [و بخور]، هیچ بهتر نشد. پیش ما آمد. من به او گفتم: هفتاد تا حمد بخوان و به نام امام صادق به او بده؛ من هم دعا میکنم که خوب شود. گفتم: چهار پنجتا مرغ هم نذر کن. اینقدر این مرد مقدس بود، پنجتا مرغ نذر کرده بود، مرغهای کشتارگاه را حرام میدانست، خودش کشته بود، با پر و بالش داده بود. ما هم خدا میداند یکیاش را برنداشتیم، همه را به مردم دادیم. با او شوخی کردم، گفتم: امروز چند شنبه است؟ گفت: سهشنبه است. گفتم: شبجمعه خانمت را در بغلت میگذارم. آخر، شبجمعه خوبِ خوب شد. بعد گفت: آخر چطور شد؟ گفتم: هر کسی نَفَسی دارد؛ ما حضرت آیتالله را رد نکردیم. حالا یکی به من گفت: چطور میشود که تو دعایت مستجاب میشود؟ گفتم: یکی که مریض است، من به خدا میگویم: یا خوب شود یا دردش به جان من بیفتد. خدا هم از من خجالت میکشد. آخر خدا هم خجالتی است! خب آن فرد خوب میشود. این نیست که من بخواهم دکان باز کنم که یکی مریض شود و چیزی به من بدهد. دکان درست میکنید که دعا میکنید و مستجاب نمیشود. [۶]
من یک دوستی داشتم، یکوقت اینجا پیش من آمد. گفت: فلانی! گفتم: بله. گفت: من زنم یک دیگ زودپز گذاشته، این مفرهایش گرفته؛ رفته باز کند، درش پریده، به سینه طاق خورده، یک آسیبی هم به طاق خورده؛ اما تمام صورت این سوخته است. این آدم احمدی نام است، من نشانتان میدهم، برادر داماد آقای قدوسی. بروید ببینید این حقیقت دارد، من آدمش را نشانتان دادم. گفت: دیشب ما او را تهران بردیم. دختر آقای قدوسی، اول جراح در تهران است؛ این را خلاصه یکقدری معالجه کرد و دوا داد و اینها. گفت: احمدی! وقتی این بهتر شد، آنوقت باید به صورتش تکهگذاری کنیم؛ یعنی اینها همه زخم شده است و ما تکهگذاری میکنیم تا خلاصه انشاءالله درست شود. احمدی گفت: دیشب زنم من را صدا زد. گفت: احمدی! گفتم: بله. گفت: چند سال است ما زن و شوهریم؟ من درآمدم به او گفتم: دوازده سال است. گفت: من هنوز حرفی، خواهشی از تو کردهام؟ گفتم: نه. گفت: من یک خواهش دارم. تو بروی به حاجحسین بگویی به من دعا کند. خدا میداند وقتی این آمد، با دل من چه کرد. گفتم: خدا! این ناموس مردم است، با من که ارتباط ندارد؛ یک عقیدهای به ما دارد، حالا یکچیزی شنیده. من اگر یک خانمی برای من پیام بدهد، خیلی میسوزم؛ یاد حضرت زهرا میافتم، یاد اسیری حضرت زینب میافتم، من در آن وادی میروم. بلند شدم، آمدم توی حیاط، نصفشب، خوابم نمیبرد. گفتم: زهرا جان! تو را به حق دخترت زینب، زینب جان! تو را به حق مادرت زهرا، این زن را شفا بده. این ناموس مردم است که برای من پیغام داده، چه ارتباطی با من دارد؟ این به خیالش من در خانه شما آبرو دارم. بیایید آبروی من را بخرید. این جوان است، شفایش بدهید.
فردا یا پسفردا دیدم آقای احمدی آمد و گفت: حاجحسین! گفتم: بله. گفت: زن من خوب شده، صورتش از روز اول هم بهتر شده تا حتی مژهها و ابرویش که سوخته بود، تمام درآمده است، آدم حظ میکند. گفتم: راست میگویی؟ گفت: والله، راست میگویم. گفتم: چه شد؟ گفت: دیشب خیلی صورتش میسوخت. اینقدر ما گریه کردیم؛ من گریه کردم، او گریه کرد، تا خوابش برد. من گفتم الحمدلله، حالا یکذره خوابش برده. گفت: سر شب، مرتب میگفت: احمدی! سوختم، سوختم، سوختم. مرتب میگفت: سوختم. خب، دوا و اینها را دختر آقای قدوسی داده بود، چاره نمیشد. گفت: نصف شب بلند شد، گفت: احمدی! صورتم خوب شد. گفتم: خانم چه شد؟ گفت: دیدم دو زن مجلله در را باز کردند، آمدند تو. گفتند: خانم چه شده؟ گفتم: خانمجان! من اینجوری شدم، اینجوری شدم، صورتم سوخته است. گفت: شما گفتی به حاجحسین که دعا کند؟ گفتم: بله خانم؛ من به همسرم آقای احمدی گفتم دوازدهسال است چیزی از تو نخواستم، اما برو به آنمرد بگو به من دعا کند. گفت: به او بگو بیاید. گفت: یکدفعه دیدم حاجحسین عقب اتاق است. آمد و سلام کرد به حضرت زهرا و حضرت زینب. (بابا جان من! من که توی خانه خوابیدهام. یک جارو به دم من نبندید، ببینید من چه میگویم. اینها والله، زنده هستند، اینها به کل خلقت احاطه دارند. چه دارید میگویید؟ چه میگویید زینب اسیر؟) گفت: به حاجحسین گفت دعا کن. حاجحسین همان دعا که کرده بود را گفت. گفت: خدایا! به حق حضرت زهرا این را شفا بده. زینب جان! به حق مادرتز هرا، زهرا جان! به حق دخترت زینب، این خانم را شفا بده. گفت: این دو دفعه گفت، آنها هم گفتند: الهی آمین. گفت: من یکمرتبه دیدم صورتم خوب خوب شد. گفت: والله، از روز اولش بهتر شد. [۱۵۳] شیعه اگر واقعاً دعا کند، آنها باید «الهی آمین» بگویند. شیعه مستقل نیست، اما امام مستقل است. [۶۹]
یکی از بندهزادهها قنبیط نمیخورد. آقا! ریگ [سنگ کلیه] گرفت. اگر بدانی چه بر سرش آمد. طفلک هم ریگ خاری گرفت. یک عمل کرده بود، فردایش ریگ خاری گرفت. دکتر گفت: هیچ درمانی ندارد، ریگ مثل خار توی گوشت فرو رفته است. یک مقدار اینها ناراحت بودند، توی زایشگاه بود. نصفشب پشت زایشگاه رفتیم، هیچکس نبود. گفتم: تو کوه را تکان میدهی، ریگ خاری را نمیتوانی تکان بدهی؟! تکانش بده دیگر! یک داد هم به خدا زدم! حالا داد هم یکوقت فایده دارد، تو خیال نکنی فایده ندارد. جان خودم! به خدا هم بزنی فایده دارد. ما یک داد زدیم، گفتیم: تو کوه را تکان میدهی، اینرا تکانش بده. آقا! فردا خبر آوردند ریگ از توی گوشت تکان خورده. [۲۱۵]
یکی از رفقای عزیز من یکوقت بود، یک خانهای داشت اجارهنشین بود. خیلی در مضیقه بود. طولی نکشید و سِمَتی پیدا کرد، آقا شد. چیزی پیدا کرد، یک خانه خیلی مدل ساخت. وقتی در این خانه رفت، یک اختلاف خیلی شدیدی تویشان [بین او و خانمش] افتاد. گفتم: خواهر عزیز! کردی [یک سخاوتی به کسی کنی]؟ گفتم تو در اینخانه آمدی، خواهشت از آقایت این بود که یک تلویزیون رنگی بیاور؛ آن هم برایت گرفت، حالا دلت را جدا کرد. میخواستی یک دو تا از این النگوها را به پاسخ این نعمتی که خدا از اجارهنشینی نجاتت داد و بهترین خانه را به تو داد، بدهی به یک عروسی که ندارد، بدهی به یک بنده خدایی که ندارد، خدا را شکر کنی. خودت را اتصال به امر کن. وقتی اتصال به امر شدی، آن امر تو را حفظ میکند. تلویزیون رنگی کجا تو را حفظ میکند؟ خلاصه یکی از رفقای عزیز من مطلع است، تا به طلاق هم کشید. پاشدم نصفشب گفتم: خدا! کار از دست هیچکس دیگری برنمیآید، «یا مقلب القلوب، ثبّت قلبی»، قلب این را تکان بده. از یکی خواهش کردم برود [وساطت کند.] تا رفت، گفت: خب قلبش را تکان داد. [۲۰۸]
یکنفر [زنش در اداره] رفته؛ با من دوست است، معاون یکی از رؤسای مهم این شهر است. حالا رفته [و پیش من] آمده و میگوید: فلانی! زن من نمیدانم [به اداره] رفته و سرطان گرفته. خب باید همه پولها را خرج سرطان کند. حالا پیش من آمده و عز و التماس میکند که فلانی! اینجوری شده. این خانم من چقدر گریه میکند، نمیدانم وصیت نوشته، چهکار کرده. من حالا نمیخواهم خودم را به شما معرفی کنم، خلاصه بلند شدیم و گفتیم: اینجوری، اینجوری، اینجوری؛ نمیخواهم بگویم به او گفتم که چه کار کند. آخر تو عقیدهات این بوده که بلند شدی و توی اداره رفتی، یکمُشت پول هم جمع کردی؛ حالا همه را باید به دردِ سرطان بدهی. آنجا خودت را جهنمی کردی، اینجا هم باید خرج سرطان کنی. خلاصه بلند شدیم و دو سه شب گفتیم: خدایا! خودت این زن را شفا بده. الحمدلله شکر ربالعالمین، شفا گرفت. [۲۳۷]
یک آقایی آمده بود، بنده خدا میگفت: خدا یک بچه به من داده است، گوشش به چشمش چسبیده است. میگفت: دکتر گفته است که بچه دوم هم همینجور میشود. گفتم: خدا میداند. هیچی خلاصه من یک وق و ووقی کردم. خدا یک پسر به او داد، عین ماه. [۲۳۸]
یک انجمنی بود، (من نمیگویم حالا درست بود یا باطل؛ من به باطل و اینهایش کار ندارم)، خیلی انفاق داشت. خیلیها منع کردند. من گفتم: خدایا! این خیرش به فقرا میرسد، نگهشدار. آقا! نگهش داشت. [۱۹۲]
روایت صحیح داریم، میگوید: وقتی مؤمنی دعا کند، ما [ائمه] آمین میگوییم. وقتی آنها از دست ما ناراحت باشند، ما عاق هستیم، آنوقت آمین نمیگویند. من یکدوستی دارم، ایشان یک پسر داشت؛ یکجوری بود که قلب ایشان خیلی ناراحت بود. او را دکتر برد. به او گفته بود که باید او را به تهران ببری. آمد به ما گفت و گفتیم: فلانی! گفت: بله. گفتم: برو یکخُرده گز خوانسار بگیر و به او بده؛ بعد هم از اینطرف که میروی، برو خدمت بیبی [حضرتمعصومه]، به دختر حجت خدا بگو: ما یک نفر هستیم، کسی را نداریم، چطور این بچه را میتوانیم تا تهران ببریم؟ اصلاً جایی را بلد نیستیم. درد دلت را بگو. رفت و فردا آمد و گفت که فلانی! گفتم: بله. گفت: بچه ما خوب شد. او را پیش دکتر بردم، دکتر قسم خورد و گفت: یک رگ به قلبش بند بود، داشت پاره میشد. [۲۳۹]
گذشت متقی
اگر اصحاب یمین هستی، باید تا میتوانی آبروی کسی را حفظکنی، افشاء نکنی، اگر چیزی میدانی، نگویی. بهدینم قسم، به ایمانم قسم، من هنوز آبروی کسی را نبردهام. یکوقت میدیدید با یک منبری روبرو میشدم؛ اما آهسته به ایشان میگفتم. [۱۴۸]
یک شاگرد داشتم دزد بود. من چهار، پنجتا شاگرد داشتم. بساز و بفروش میکردم. آمدند، گفتند: این بچه، دزد است. گفتم: من باور نمیکنم. آنموقعها اسکناس پنجتومانی خیلی بود. این حرف مال چهل، چهل و پنجسال پیش است. اینها اسکناسها را رنگ کردند، شب که شد از جیب این درآوردند. گفتند: ببین، ما این کار را کردیم که به ما دزد نگویی. سهشنبه بود. ما نگهش داشتیم تا اینکه شبجمعه شد. گفتم: پسرجان! دیگر نیا. صبح شنبه شد، مادرش پسر را آورد، گفت: چرا پسر من را جواب کردی؟ گفتم: خانم! من شاگرد نمیخواهم. هر چه فحش عالم بود، یکقدری هم قرض کرد و به ما داد. یک فحشهای تجدّدی! هر چه گفت چرا، گفتم: من شاگرد نمیخواهم. من حسابش را کردم، دیدم یمین خدشه میخورد، نه خودم. من که خود نیستم. من اصلاً نباید خود باشم. اصحاب یمین باید خود نباشد. من دیدم این فحشها که داد، خدشه به یمین میخورد؛ من که اینقدر بیغیرت نیستم. اما مواظب یمین بودم که خدشه نخورد. اگر میگفتم این بچّه دزد است، دیگر کسی او را نمیخواست. تمام فحشها را بهجان خریدم که یمین خدشه نخورد. [۹۳] فقط مواظب آبروی این بچه بودم. میگفتم: خدایا! به من صبر بده. چه صبری! خدا نکند یکی فحش ناموس به شما بدهد، اصلاً جگر آدم پایین میریزد؛ اما جگر نباید باشد، امر باید باشد! هر کاری کردند، نگفتم. حالا کارخانه دارد، ماشین دارد. تو اگر آبروی این بچه را ریختی، آبروی مادرش را ریختی، آبروی آبجیاش را ریختی، آبروی آقایش را هم ریختی؛ همه آنها ناراحت میشوند. مردم عیالات خدا هستند، به عیالات خدا تجاوز نکن. تجاوز این است که این شخص را کِنِف کنی. والله، اگر من میخواستم مثلاً یکحرفی به یک بچهای که حالا یککاری کرده یا یک فحشی داده، بزنم، بابایش را میدیدم، ننهاش را میدیدم، نمیدانم آبجیاش، تمام قوم و خویشهایش را میدیدم؛ اگر میخواستم یکچیز به او بگویم، نمیگفتم. تو هم اگر میخواهی کاری کنی، باید خدا را ببینی، پیغمبر را ببینی، امیرالمؤمنین را ببینی، قرآن را ببینی. [۱۸۷] بالاخره بازار است، بازار یک جمعیتی دارد، من در بازار آبرو داشتم، خدا میداند چقدر فحش داد! هر فحشی که در عالم بود به من داد که چرا بچه من را بیرون کردی؟ مگر به او گفتم که بچهات دزد است؟ من دلم دارد برای او میسوزد! میبینم این زن توهین به مؤمن کرده، دارد خودش را اهلجهنم میکند. اینجور باید باشی. اگر یکی توهین به شما کرد و یکحرفی زد، باید دلت برای او بسوزد. خدا میداند من دلم برای او میسوخت که چرا این زن فَحّاش است؟ چرا اینقدر فحش میدهد؟ [۲۴۰]
یکنفر بود که چندینسال درِ خانهاش چیز میبردم. یک مقدارش را خودم میدادم، یک مقدارش هم مال مردم بود. پدرش مریض بود و مُرد. اینقدر من چیز درِ خانه اینها بردم تا بچه کوچکشان، شانزده، هفدهساله شد. یکوقت درِ خانهشان را زدم، یک در پاشنهای داشتند. حالا نمیگویم چه به من گفت، گفت: اگر زنداری، فلان! اگر نداری، دختر هم داری، فلان! یک فحشهایی که اصلاً در هیچکجا نیست، به من داد. مادرش یکدفعه از لای در نگاه کرد، دید منم، به پسرش گفت: خفهشو! حاجحسین است. حالا مادرش آمده، معذرتخواهی میکند. هر کاری کرد، من کَر شدم. هر چه حرف زد و گفت: ببخشید، میگفتم: ها؟ اصلاً تا چندوقت دیگر آنجا میرفتم. کَرِ کَر شدم! اصحابیمین این است. [۹۳]
یکی یکوقت یکقدری با ما ناجور شدهبود. میخواست به مکّه برود، درِ خانه ما آمد، گفت: من را حلال کن. گفتم: فلانی! گفت: بله. گفتم: اصلاً من برای خودم زشت میدانم که در صحنهمحشر بیایم و یکی بهخاطر من عذاب شود. تف توی روی من! هر چه کردی حلال کردم. آقا! گریهاش گرفت. سرش را زیر انداخت و رفت، دیگر هیچی نگفت. گفتم: اصلاً من وجدان ندارم اگر یکی بدی کرده یا مالم را برده، حلالش نکنم. هر کاری کرده، حلالش میکنم. چرا؟ من نمیخواهم کسی بهخاطر من گیر باشد. من باید او را رها کنم، نه اینکه گیرش بیندازم. [۲۴۱] من از ثوابم به او میدهم؛ نه اینکه مرا اذیت کردهاست، بخواهم حلالش کنم. والله، اگر بتوانم از ثوابم به او میدهم که جهنمی نشود. خدایا! شاهد باش که راست میگویم. (حالا مرتیکه گیر میاندازد، خوشحال است!) انفاق این نیست که شما الان پولی بدهید؛ انفاق آن است که اگر شخصی یککاری در حق شما کردهاست، از ثوابتان به او بدهید. این عصاره انفاق است. شما باید اینقدر پیش بروید که عصاره انفاق داشتهباشید. [۲]
ما یک داداش داشتیم، یکموقع یک کارهایی میکرد. بهقول عوامها، داش، ماش بود؛ خال میکوبید، از اینها کارها میکرد. [وقتی مُرد] دیدیم کارش خیلی مشکل دارد. شب که شد، پا شدیم، اتصال شدیم. گفتیم: خدایا! این بندهخدا تا مشهد هم نرفت. خب، حالا اینجوری بود. تمام صدمههایی که بهمن زده بود را گفتم. (یکدفعه سماور آب جوش را طرف سر ما انداخت، نزدیک بود چشمهایم کور شود. یک بار دیگر گلویم را گرفت، میخواست من را خفه کند. یکچیزی ریختهبود، ما رفتیم برداریم، اینجوری کرد. به هر حال یکجوری بود، حالا خدا او را بیامرزد.) ما گفتیم: خدایا! من هنوز به تو نگفتهام بندهات هستم. (من هنوز به خدا نگفتهام بندهاش هستم. میگویم یک مخلوقی هستم، تو من را خلق کردی. اگر بگویی بندهات هستم، میگوید: مرتیکه فلان، فلان شده! تو علی هستی؟ تو ابراهیم هستی؟) آنوقت میگویم: من یک موجودی هستم، تو من را خلق کردی. من از سر او گذشتم، تو هم بهحق پیامبر از سر داداش من بگذر. آقا! بعد از دو شب دیدم یک لباسهای خوبی دارد و خیلی داشی و ماشی است. گفتم: داداش! چطوری؟ گفت: من از دیشب تا حالا آزاد شدم. گفت: داداش! بدان تو آنجا آزادی. ببین، آنجا دارد پرونده من را میبیند. [۲۲۳]
یکوقت یکی چیزی بهمن میگفت، دیگر از آنجا نمیرفتم که این شخص من را ببیند و خجالت بکشد. اگر خودش یکدفعه میگفت که ما حالا اینجوری است؛ اگرنه من اینقدر راهم را دور میکردم که مبادا این شخص من را ببیند، خجالت بکشد. من میگفتم: کاش من چیز به این گفتهبودم که این خجالت نکشد! اینجوری بودم. [۱۸۷] به مکه و منا قسم، یک کسیکه با من رفتار ناجوری میکرد، همیشه میرفتم از او عذرخواهی میکردم. میگفتم: من تقصیر دارم، حالا شما یکذره ناراحت بودی، این حرف را بهمن زدی. چیزی نیست که، من باید تغییر کنم. یکجوری رفتار میکردم که او را یکچیزی هم طلبکار کنم که هروقت من را میبیند خجالت نکشد. [۲۴۲] به تمام آیات قرآن، از اول عمرم همهاش گذشت کردم. فحش بهمن دادند، فحش ناموس دادند، باز هم میرفتم سر راه آنشخص میایستادم، میگفتم: اِه! شما؟ سلام علیکم. همچین نگاهم میکرد، تعجب میکرد. میگفتم: بابا! حالا تو ناراحت بودی، دو تا فحش هم به ما دادی، چیزی نیست که! حالا چرا رویت را از ما بر میگردانی؟ میگفتم: مبادا این خجالت بکشد که این فحشها را بهمن داده، اینکارها را کردهاست. والله، همین در فکر من است. میگفتم این یکروز بهخاطر من ناراحت نباشد. این درستاست. این دِل، دِل علی هست. این دِل، دِل امر علی هست. [۲۴۳] گذشت کن، چیزی نشده که. چون که شیطان به این ناراحتیها و کینهها دامن میزند، مدام رشدش میدهد. نگذار رشدش بدهد. بگذار ولایت در قلب تو رشد کند، گذشت کن. [۲۴۴]
من به عمرم یک فحش به کسی ندادم. تو خیال میکنی من مثل زن ابراهیم توی صندوق بودهام؟ من توی مردم بودهام. میگفتم: زنش چه کرده؟ بچهاش چه کرده که من به او فحش بدهم؟ اصلاً این آیه را هم نشنیده بودم که میگوید فحاش به صورت عقرب وارد محشر میشود. یکوقت نگفته، به تو گفتهاند. [۸۸]
یکی درِ مغازه ما آمد و گفت: یک مقداری پول به من بده. بهاصطلاح سیّد هم بود. به او گفتم: من پانزدهتومان دارم، به تو میدهم؛ چوب هم دارم، دو سه تا به شما میدهم. اگر بدانید چقدر فحش به من داد. اصلاً دیگر فحشی در عالم نبود که به ما ندهد. اینقدر فحش ناموس داد. [۱۶] گفت: شما مال ما را میخورید، مال جدّمان را میخورید. [۲۴۵] من حساب کردم که این بندهخدا یا از دست زن و بچّهاش ناراحت است، یا بیپول است. فحشهای خیلی بدی داد، من عقب دکّان رفتم و بنا کردم قدری گریه کردم، آرام گرفتم. چرا؟ چون بداخلاقی و فحش در من وجود ندارد، در تو هم نباید وجود داشتهباشد. [۱۶]
متقی همه را حلال میکند، بجز کسی که تهمت بزند
من همه را حلال میکنم، غیر از کسی که به من تهمت زده است. امیدوارم خدا همان کاری را که گفته است با او بکند، فردای قیامت گوشت صورت نداشته باشد. من از سر او نمیگذرم؛ اما فحش بدهند، یا اینجور چیزها را میگذرم. تهمت خیلی بد است. چرا تهمت میزنید؟ وقتی تهمت زدند، مردم را از آدم جدا میکنند. این همه که میگویم من از او راضی نیستم، برای این است که تهمت، مردم و جوانها را از آدم جدا میکند. خودش نمیداند که دارد چهکار میکند. [۲۲۷]
اخلاق در خانواده
گذشت داشتهباشید. دیروز ایشان [همسر حاجآقا] آمد و یکمرتبه یکچیزی گفت. اصلاً به روی خودم نیاوردم. یکساعت دیگر آمد، گفت: آره، من گرمم شدهبود، یک قرص خوردهبودم، حالم درست نبود. گفتم: تو حالت درست باشد یا ناجور، در هر صورت من از شما توقع ندارم. خیالت راحت، هر چه میخواهی بگو. آدم برای یکچیز جزئی که زندگیاش را بههم نمیزند که عزیز من! قربانتان بروم، فدایتان بشوم. [۲۴۶]
جلوی غضبت را بگیر. حالا الان خانم مثلاً یککاری کرده، یکخرده بهاصطلاح گوشت را سوزانده، چیزی ریخته، فرش را سوزانده، خلاصه یککاری کرده، فوری عصبانی نشو. زشت است که من این حرف را بزنم، اما میزنم؛ ما یکدفعه سیرابی گرفتیم، از این سیرابهای کوچک. به خانم گفتیم درستکن. انگار دیروز است. این رفت و درست کرد. این همیشه توی یکچیز دیگری میگذاشت، ایندفعه توی دیس چینی گذاشت، آورد. یکمرتبه از دستش لیز خورد، هول کرد. گفتم: چرا همچین شدی؟ گفت: برای یک سیرابی دیس شکست. گفتم: بنا بود پای من بشکند. میخواستی پای من بشکند یا دیس بشکند؟ پا شد خودش را جمع و جور کرد. گفت: حالا خدا را شکر پای تو نشکست. ببین چطور بازیاش دادم؟ [۵]
من قدری که تفکّر میکنم، میبینم زن حرفهایش ریشهای نیست. این حرف را به شما مردان میگویم. اینقدر از خانمهایتان توقع نداشتهباشید. حرف زن، ریشه ندارد. چند وقت پیش به زنم گفتم: من نزدیک هفتاد سالم است، من را حلال کن. گفت: من از تو راضی نیستم. بهدینم، تا گفت از تو راضی نیستم، من رفتم و از آنموقع که او را گرفتم تا الآن فکر کردم. دیدم کاری نکردهام، تا شده مراعات ایشان را کردهام، تا شده اطاعت کردهام. حالا ما معصوم که نیستیم؛ ممکناست حرف نامربوطی هم زدهباشم. اما فکر کردم، چرا اینجوری گفت؟ گفتم: زن! بگو تا رفع آن کار را بکنم. (ایشان یکمقدار چربی دارد و مرغ میخورد.) آنوقت بهمن گفت: من به این خاطر از تو راضی نیستم که وقتی من یک ران مرغ میخورم و تکّهای از آنرا برای تو میگذارم، تو نمیخوری. ببین، وقتی فکر میکنی، میبینی تمام ناراحتی و ناجوریاش میآید روی من پیاده میشود؛ یعنی من را میخواهد. حالا من بگویم چرا از دست من ناراضی هستی؟ من اینقدر به تو خدمت کردم، تو چیزی سرت نمیشود. آقا! دائم، «من»،«من» بکنی؟ وقتی خانمت حرفی زد، قدری تفکّر داشتهباش، قدری تأمّل داشتهباش؛ آخرش، میبینی شما را میخواهد. [۲۴۷] حالا اگر یککاری است، به روی خودت نیاور. من به ارواح پدرم یک وقتها کر میشوم. فهمیدی؟ کور هم میشوم. خب، چهکنم آخر؟ چهکار کنم؟ یککاری [که پیش میآید] میگویم: من متوجه نشدم. آره، راحت هستم. حالیات هست؟ جدل نکن. [۵]
در خانه که میروی بخند. به ارواح پدر و مادرم، من یکدفعه برای دو تا نان، دو تا نان خطکشی معطّل بودم، باور کنید. زمان امینی بود، ما مال مردم را دادیم و خلاصه هیچ نداشتیم. برای دو تا نان خطکشی معطّل بودیم. من از در خانه که میآمدم، همچین هم میکردم. میگفتم: من دارم میسوزم، دیگر زنم چرا بسوزد؟ هر حرفی به زنت نزن. هر حرفی به پدرت نزن. [۳۴]
زن من حصبه روده گرفتهبود. هر چیزی که میخورد استفراغ میکرد؛ چیزی هم که نمیخورد، دیگر توان نداشت. دکتر نبود که او را نبرده باشم، تا اینکه او را پیش یک دکتر بردم. دکتر گفت: باید او را ول کنی، بهدرد نمیخورد. این بیچاره همانجا با زانو پیش دکتر زمین خورد. همانجا یقه دکتر را گرفتم و سینه دیوار زدم؛ گفتم: مردک! تو سواد داری؛ اما کمالات نداری. چرا جلوی روی او گفتی؟ وقتی به خانه آمدم، گفت: مرد! دیدی دکتر گفت برو زن بگیر! گفتم: فکر کردی من محض شهوت با تو ازدواج کردم؟ من آمدهام که امر را اطاعت کنم. والله، اگر بیفتی، لقمه دهانت میگذارم. من زنبگیر نیستم. این بندهخدا یک مقداری به توان آمد و حالا هم الحمدالله پسر داریم، دختر داریم. [۲۰۲]
عدالت را باید در خانهات پیاده کنی. من سه تا پسر دارم، هنوز نشده یکچیزی را به اینها تندی کنم. یکوقت اگر داد هم بزنم، روی یک حسابی میزنم. میخواهم آنکار را به اصطلاح یک حسابی رویش بکنند. [۲۴۸] الان یکی از آنها اینجاست. دکان میرفت، بهقدر ده دقیقه نرفت، گفتم: چرا ده دقیقه نرفتی؟ من همچین رو به او رفتم، یک داد زدم، هنوز توی گوش من است. این داد من کوچک بود! گفتم: باید [سر] کار بروی. کار برو، من هم تو را کمک میکنم. [۲۴۳]
تو بیا امر را اطاعت کن. امر پدر، مادرت را اطاعت کن. پدر، مادر هم حقّ ندارند به بچّهها فشار بیاورند، این را هم به شما بگویم. من هنوز امر به بچّههایم نکردهام. صبح ساعت ده، میروم نان میگیرم. تا بتوانم خودم میروم میگیرم. اگر هم باشد، عذرخواهی از آنها میکنم. تو همیشه ده تا حرف برای یک جوان درست نکن! تو هم تقصیر داری، تو هم جوان را انفجار میدهی. این پرهایش که دربیاید، از خُلق بد تو پریده. من هر دویش را دارم میگویم. این پرهایش که در بیاید میپرد. الان پر ندارد که بپرد. خُلق عظیم داشته باش، تعدّی نکن، اصلاً خدا از تعدّی بدش میآید. چه پدر به اولاد بکند، چه اولاد به پدر. باید منیّت نداشته باشی؛ عدالت یعنی این. تو پدری، درست است، باید به قدر توان این بچه به او امر کنی. خدا پدر ما را بیامرزد. بابایم یکوقت میگفت: یک نان بگیر، یک گوشت بگیر. مادرمان به او میگفت: تو که بیکاری! میگفت: میخواهم یاد بگیرد. این بچّه برود نان بگیرد، پسفردا زن میآورد، نان گرفتن را یاد بگیرد، گوشت گرفتن را یاد بگیرد. [۲۴۹]
من به پسرم میگویم من اگر کار خلاف کردم بهمن بگو. نگو این پدرم است و درست کار میکند. من که معصوم نیستم، بهمن بگو. میگوید: آیا ما به شما بگوییم؟ میگویم: اگر تو نگویی، یکی توی کوچه میگوید؛ اینکه بدتر است، او هم میفهمد. [۸۸]
سه تا بچه ما بعد از نماز مغرب و عشاء خانه میآمدند. یکشب نمیتوانستند یکجا بروند. خانه دایی، عمو نمیگذاشتم بروند. بچههایی که در محله ما خوب و پاک بودند، این سه تا بودند. به شما هم میگویم بچه را نُنُر نکن. به او بگو: کجا بودی؟ اینرا که میتوانی بگویی، از او میترسی؟ [۶۰]
خیلی سال پیش، بندهزاده، ما را ده شب روضه برد، من به او شبی پنجاهتومان میدادم. حسابش را کردم که این زن دارد؛ حقّ ندارم به او حکم کنم. بیعدالتی است. پیش من است، با هم کار میکنیم؛ اما اگر بخواهم وقت غیرِ کاریاش را بگیرم، ظلم است. وقت غیرِ کاریاش مال خودش است. من باید اینرا راضی کنم؛ آنوقت میگفتم: دهتومان برای بنزین، چهلتومان هم برای خودت. [۲۴۸]
به دینم قسم، میخواهم توی سر خودم بزنم. تو مگر جاسوسی توی خانه؟ به روح تمام انبیاء، این دختر من یک زندگیای داشت، هر کس بداند برایش گریه میکند. روز اوّل به او گفتم: بابا! اگر بگویی مادر شوهرم، پدر شوهرم، دوتا هم به تو میزنم! اگر بدانی این [داماد ما] چهکار کرد؟ جنسهایی که من برای این گرفتمبودم را فروخت. یک چیز که [به دخترم] میدهم [از او] میگیرد. چقدر هم قرض گرفته، همه را انداخته بانک، سودش را میگیرد. من هنوز به رویش نیاوردهام. یک کلام جرأت ندارد حرف بزند. اگر تو این کار را بکنی، آرام میشود. بگو: برو با شوهرت بساز! تمام شد، رفت پیِ کارش. [۱۱۲]
والله، من به بچههایم گفتم. گفتم: بابا! من توی قبر هم حالیام است، متوجهای؟ سر به خواهرتان بزنید. این خواهر وقتیکه داداشش میرود، پیش شوهرش سرافراز میشود. میگوید: داداشم آمد اینجا، سراغ شما را هم گرفت و احوالپرسی کرد. این دلش خوش میشود. دل او که خوش شد، دل ولایت خوش میشود؛ دل دوازدهامام، چهاردهمعصوم خوش میشود. [۴]
چرا بعضیهایتان دل باباهایتان را میشکنید؟ این خداست. پدر، امر خداست، میخواهد کمکت کند. میخواهی زن بگیری، میخواهی دکان باز کنی، میخواهد کمکت کند. یکچیز بگویم؛ اما جان من به ریش من نخندید! میخواهید بخندید هم بخندید! ما بابایمان یکقدری مقدس شدهبود. جان خودم، این مسجد اعظم که میساختند رفتهبود عمله شدهبود. آنوقت این بیچاره بندهخدا شب که میآمد، (دم گذر ما، یک جعفر بود، میوه میفروخت. از این گندیدهها و ترشها و بغلش رفتهها خیلی داشت.) از این خربزهها که بغلش رفتهبود میخرید. (من اتاقم اینجا بود، بابایم اینجا. از اینجا که من بودم تا آنجا هفت هشتتا پله میخورد.) آنوقت بابایم یک قاچ از این خربزه میبرید، صدا میکرد: حسین! بابا! بیا به تو بدهم. ما هفت هشتتا پله را پابرهنه میدویدیم، میدویدیم، میگفتیم: بده بابا! یکروز زنمان به ما گفت: این خنکگری نیست؟ گفتم: نه، من دل بابایم را خوش میکنم. این بندهخدا به یک حسرتی این را بریده، میخواهد خربزه ترشیدهاش را به ما بدهد. ما هم مثل چهارپا میدویدیم، میگفتیم: بابا بده! دل پدرهایتان را خوش کنید. اما تویتان باشد، زمانی بشود که پدرتان پیر بشود، تلافی کنید. در فکر تلافی که باشی، دائم برایت ثواب مینویسد. حالا هم امر پدر را اطاعت کردی، هم امر خدا را اطاعت کردی، هم رونق به کارت افتادهاست. [۲۰۸]
حالا نگاه نکن الحمدلله اینقدر فراوانی است؛ ما تازه زن گرفتهبودیم، رفتیم آنجا. پدر زن ما هم که خیلی نداشت، دیدیم خیلی خربزه و مرغ و [از این چیزها خریدهاست]، من نزدیک دو ماه آنجا نرفتم. مادر زن ما آمد، بنا کرد گریهکردن. گفت: میگویند [دخترمان را نمیخواهی]. گفتم: من خیلی هم زنم را میخواهم. اما تو با این کاری که کردی، ده پانزده روز به اینها سختی دادی. مگر من چه کسی هستم؟ خب، من آمدم یکخرده سبزی بگذار بغلش! سفت بگو: هرچه شما خوردید، من هم میخورم. چرا این بیچارهها را در زحمت میاندازی؟ کِیف آنموقعی دارد که این پدر زن و مادر زن اذیت نشدهباشد. [۲۰۸]
متقی و شنیدن بوی ولایت
یک بوهایی است که مؤمن میشنود. والله، من راست میگویم. یکوقت آنطرف خیابان بودم، یکی میرفت، بویش را میشنیدم. هر کدام از شماها بخواهید بیایید، من جلوتر میگویم [فلانی دارد] میآید. بو دارد، پیداست؛ از آنجا که دارد میآید، پیداست. یعنی وقتی به آن مؤمن میتابد، بوی ایمان، بوی ولایت میآید. اما چه مشامی میشنود؟ اگر مشامتان را به ساز و آواز تلویزیون، به لهو و لعب ندهید، والله مشام شما هم میشنود. بدانید این مشام، یک حسابی دارد. مشام، ولایت را درک میکند. همینساخت که قلب درک میکند؛ مشام هم ولایت را درک میکند. والله قسم، نه او را میشناسم، نه بابایش را میدانم، نه ننهاش را میدانم کیست، نه با او رابطه دارم؛ نگاه که میکنم، میفهمم این چیست. یعنی قلب مؤمن یکجوری است که یک حسّی دارد، زنده است، زنده را میکِشد. زنده کیست؟ آن کسیکه ولایت دارد. قلبِ مؤمن زنده است، ولایت هم زنده است؛ ولایت که نمیمیرد. [۲۵۰]
به روح تمام انبیاء، توی شماها بعضی هستید که اصلاً برای دیدنش پَر میزنم. خجالت میکشم، کفشتان را میخواهم پیشم باشد، دائم بو کنم، ببینم. میبینم کفش شما بوی ولایت میدهد، من خوب بوی ولایت را استشمام کنم. ولایت یک بویی دارد، مؤمن استشمام میکند. بهشت که میگویند تا هفتاد سال [بویش] میرود، جای شیعههاست. شیعه هم بو دارد. اما چه دماغی میشنود؟ مشام ولایت. والله، من میفهمم. چنان بو میدهد اصلاً آدم را زنده میکند. هیچ ارتباطی هم با او ندارم؛ نه قوم و خویشم است، نه چیزی به من میدهد، ابداً. [۱۸۹]
ذکر متقی
چرا ما اینقدر حرفهای بیخود میزنیم؟ آخر چه نتیجهای دارد؟ ما باید توی فکر برویم. من نمیخواهم خودم را بگویم، خودخواهی کنم؛ اما من اصلاً وقت حرف زدن ندارم. بیایید اینرا توی خودتان پیاده کنید. من یک موقعی خدمت امام زمان رفتم، از آقا درخواست کردم: آقاجان! من چه کنم که یاور شما باشم؟ فرمود: صلوات بفرست. حالا من از صبح که پا میشوم صلوات میفرستم. یک صلواتی میفرستم که شاید دو ساعت طول بکشد، نه «أللّهم صلّ علی محمّد و آلمحمّد»؛ این درست است. ببین کار را برای خودم تنظیم کردم، تقریباً این صلوات تا ساعت ده طول میکشد. ساعت ده که میشود، یکخُرده میافتم، بعد پا میشوم یک کار دیگر میکنم. یعنی وقتم را توی ذکر و این حرفها طی میکنم. آخر من که کاسب نیستم که پِی کار بروم. اگر کاسب بودم، کاسبیام را تنظیم میکردم. من الآن وظیفهام این است. [۲۵۱]
من از زمانیکه یادم میآید یک دور تسبیح صلوات برای سلامتی امامزمان میفرستم؛ (از زمانیکه یادم میآید، یعنی از بچگی)؛ یک دور تسبیح هم برای یاوران او میفرستم. هر روز خدا. اگر هم کاری داشتم، وقتی مشتریها رد میشدند، این کارها را میکردم. [۹۸]
پیغمبر فرمود: چهکسی شب، صد و بیست و چهار هزار پیغمبر را از خودش راضی میکند؟ سلمان گفت: من. گفت: چهکسی همیشه روزه است؟ سلمان گفت: من. گفت: چهکسی حجّ میکند؟ سلمان گفت: من. عمَر گفت: این دروغ میگوید، من دیدم داشت شیرینی میخورد! فوراً پیغمبر در دهان عمر زد، گفت: «سلمان منّا أهلالبیت»؛ جزء ماست، دروغ نمیگوید. عمر یکذرّه خجل شد. گفت: سلمان جان! بگو. گفت: خودت گفتی اوّل و آخر و وسط ماه روزه بگیری، ثواب روزه کلّ ماه را به تو میدهد. خودت گفتی صلوات بفرست: «أللّهم صلّ علی جمیع الأنبیاء و المرسلین» صد و بیست و چهار هزار پیغمبر را از خودت راضی کردهای. خودت گفتی چند دفعه «سبحانالله و الحمدلله و لا إله إلّا الله و اللهاکبر» بگویی، خدا ثواب حجّ به تو میدهد. خودت گفتی وقتی میخوابی، سهتا «قل هو الله» بخوانی، ختم قرآن کردی. حالا اگر بخواهید این جور باشید، باید فکرهای بیخود را از دلتان بیرون کنید. من نمیخواهم بگویم من اینکار را میکنم؛ اما خسته هم باشم، میکنم. هر جوری باشد، میکنم. چرا؟ یقین دارم. باید به این کارها یقین کرد. حالا من یکطور دیگر هم هستم، به ثوابش هم کاری ندارم. میگویم امر است، ما باید بکنیم. حالا اگر اینطور شدی، یک چیز اضافه است. البتّه خدا به شما ثواب میدهد، چونکه میفهمد ما ثواب میخواهیم. اما درجه بالاتر این است که شما این کار را بکنید، برای اینکه امر است. [۲۵۲]
یک ثوابهایی است که خیلی زیاد است، اما اهمیتی به آن نمیدهیم. مثلاً من الآن وقتی میخواهم بیایم، میروم دم دستشویی [توی حیاط، زیر آسمان]، میایستم و سلام به امام حسین میدهم، سلام به دوازدهامام میدهم و دعا به شما میکنم. همیشه پِی یک گوشهای میگردم. شما همیشه یک سلام به امام حسین بدهید. این زحمتش بهاصطلاح کم است، اما ابعاد خیلی بلندی دارد. این کار باید آغشته در خون و پوست شما باشد، نه اینکه عادت باشد؛ عادت از سرِ آدم رفع میشود. من از اوّل که یکقدری خودم را شناختم، این کار را میکردم. آنوقت امر است که به شما ثواب میدهد. حالا شاید خدای تبارک و تعالی مَلَکی ایجاد کند که برای شما زیارت کند، ممکن است باشد. این حرف را چیز نکنید. مثلاً من وقتی صحبت میکردم، بلند گفتند: شما این سلام را به امام حسین بدهید. وقتیکه یک کاری کردی، آنوقت امر برای آن صادر میشود؛ آنوقت آن کار روی امر میشود، نه روی عادت. [۲۵۲]
اینقدر «قل هو الله» مهم است که میگوید: اگر سهدفعه آنرا خواندی، یک ختم قرآن کردی. همیشه ظهر و شب سه بار «قل هو الله أحد» میخوانم، ثواب یک ختم قرآن به تو میدهد. چرا؟ داری خدا را حمد و ستایش میکنی. چرا اینقدر ثواب دارد؟ [ولایت] دلش میخواهد خدا را تشویق کنید، خدا هم دلش میخواهد ولایت را تشویق کنید. شما باید هر دو کار را کنید. اما چهکسی موفق به اینکارها میشود؟ کسیکه اهلدنیا نباشد. [۸۹]
من هر روزِ خدا یک دور تسبیح صلوات میفرستم برای کسانیکه در محشر و قیامت کسری دارند. به دینم، راست میگویم. ببین من اینجا هستم، اما به فکر آنجا هم هستم. من هر روز این کار را میکنم. میگویم: خدایا! قبولکن. خدایا! ما را متقی کن که اینها به آنها برسد. من نمیخواهم متقی بشوم که خودم نجات پیدا کنم، من [میخواهم] متقی بشوم که به آنها برسد. (چون خدا میگوید: اعمال را از متقی قبول میکنم،) حالا هم در متقیبودن، به فکر آنها هستم. [۲۳۱]
اموات از ما آگاهترند؛ من صدتا صلوات برای پدرم میفرستم. به روح انبیاء، به روح ائمه، به روح آنهایی که بهاصطلاح خیر و خیرات ندارند هم میفرستم. خب آنها هم مثل من هستند دیگر، فقیرند، بیچارهاند. [۱۱۹]
من شاید روزی دو هزار ذکر میگویم. یک دور تسبیح به روح شهدایی که از زمان آدم از دنیا رفتهاند، به روح پنجتن، روح دوازدهامام، خدا میداند به سلامتی شما، همینطور میگویم و هدیه میکنم. [۲۵۳]
خدا میداند والله، من میگویم: یک دانه خدا، یک دانه علی را به سلطنت سلیمان نمیدهم. چرا؟ این فانی است، خدا باقی است، علیگویی باقی است. تو چقدر میخواهی عبادت کنی؟ یک دانه علیِ حقیقی بگویی، خدا یک ملَک برایت خلق میکند، تا آخر عمرت برایت طلب مغفرت میکند. [۲۴۹]
من روزی یکی دو دور تسبیح «أللّهم صلّ علی علی و آل علی» میگویم؛ شما هم یک دور تسبیح بگویید. [۳]
از چشم شور بترسید. من همیشه تکرار میکنم: این آیه «و جعلنا من بین أیدیهم سدّاً و من خلفهم سدّاً» را بخوانید؛ تا حتّی عقیدهام این است که به ماشینتان و به خودتان فوت کنید. من بارها «آیةالکرسی» را میخوانم، به قول عوامها فوت میکنم به سلامتی همه شما. صلوات میفرستم به سلامتی اوّل وجود مبارک امام زمان و بعد همه شما. «و جعلنا من بین أیدیهم سدّاً» را بخوانید و فوت کنید به سلامتی تمام شیعیان علیبنابیطالب. [۲۵۴]
من روزی یک دور تسبیح «یا لا إله إلّا أنت» میگویم: «لا إله إلّا أنت، سبحانک إنّی کُنتُ من الظّالمین». وقتی یونس توی دریا افتاد، دید تمام دریا «یاعلی» میگویند؛ آنوقت [یونس گفت:] «لا إله إلّا أنت، سبحانک إنّی کُنتُ من الظّالمین». من میگویم: خدایا! همه مردمِ این دنیا غیرِ علی میگویند، تو خودت ما را نجات بده. آنها که با تو نیستند از ما دور کن؛ آنها که با تو هستند، بهما نزدیک کن. [۹۶]
متقی، ولایتپرست است نه شخصپرست
احترام شخص و شخصیت یکحرفی است، احترام ولایت حرفی دیگر. اگر ما بخواهیم همدیگر را، خودمان را، هیکلمان را احترام کنیم، هیکلمان را به ولایت ترجیح دادهایم. در تمام گوشت و خون و پوست من این نیست. والله، بالله، تالله، من در ولایت این حرفها را ندارم. من در ولایت، کسی را احترام نخواهم کرد، مگر حرفش حق باشد، حرفش ولایت باشد. من شخص را نمیبینم. [۲۵۵]
اگر یک بچه پنجساله حرف حسابی بزند، نوکرش هستم؛ اما یک مرد نود ساله اگر حرفی بزند که درست نباشد، آقایش هستم. من نه سال کسی را میبینم، نه درس کسی را میبینم، حرف کسی را میبینم. [۸۵]
خدا میگوید: اگر رفیقی بگیری که همیشه تو را یاد من بیندازد، یک قصر به تو میدهم که خلق اولین تا آخرین را بخواهی دعوت کنی، جا داشتهباشد. به سیجزء کلامالله، آن قصر را به من دادهاست؛ چون من همیشه کسی را دوست دارم که ولایت داشتهباشد، ولایتش کاملتر باشد. اصلاً من ولایتپرستم، حسینپرستم، علیپرستم. [۲۱۷] اینقدر من شماها را میخواهم، به تمام آیات قرآن، هر کدام شما را از دنیا بیشتر میخواهم؛ چون که دنیا مذمت شده، اما دوست علی تایید شده. من تأییدی را میخواهم. [۷]
بهدینم قسم، تمام شب و روزم را گذاشتهام که یکذره خدشه به شما نخورد. یعنی میبینم یکذره خدشه به شما بخورد، به ولایت خوردهاست. من حمایت از ولایت شما میکنم. من به دوستی شما حرفی ندارم، دوستتان دارم؛ اما آنچیزی که در شما هست را میخواهم. من خاطرخواه ولایت هستم، نه خاطرخواه تو. جانم را برای ولایت میدهم، کاری به کار کسی ندارم. [۱۶۸] من هماهنگ میخواهم، کار به زن و مرد هم ندارم. هر کس هماهنگ با زهراست، من دوستش دارم. [۲۹]
به بچّهام گفتم: تو پسر من هستی، اما خواست من نیستی. خواست من آن کسی است که خواست امیرالمؤمنین را بخواهد، خواست پیغمبر را بخواهد، خواست خلق را نخواهد، او پسر من است. چرا؟ [امیرالمؤمنین] میگوید: محمدبنابابکر، پسر من است. اصلاً دین، پسر، دختری نیست. این بچه توست، پسر تو نیست. امامحسین پسر پیغمبر است، پسر ابابکر هم پسر [امیرالمؤمنین] است، چرا؟ امر پیغمبر که امر خداست را اطاعت میکند، امر پدرش را اطاعت نمیکند. [۱۴۶] من اصلاً اولادی هم حالیام نیست که بگویم این اولاد من است، هر که میخواهد باشد. هر کس ببینم تقوایش بیشتر است، ولایتش استوارتر است، خادم او هستم، نه که دوستش داشتهباشم. [۴۰]
من همهاش دارم میگویم: خدایا! آنها که از تو دورند، از من دور کن، اگر پسر من است. من هیچکسی را زیر این آسمان نمیخواهم، مگر کسیکه پیرو علی باشد، پیرو زهرا باشد. من جسمپرست نیستم، شخصپرست نیستم، امرپرستم. [۱۸۲]
محبت متقی به دوستان ولایت
آدم خوشش میآید با دوستش حرف بزند. من یکی که اینجا میآید [اما] دوست نیست، یکمرتبه میخواهم استفراغ کنم که با او حرف بزنم؛ چونکه اتصال نیست. خب من میفهمم دیگر. اما یکوقت میبینی داری با دوستت حرف میزنی، ساعت دوازده است، حالیت نشده است که ساعت دوازده است. این محبت اتصال میشود. وقتی اتصال شد، آن محبت جلوه دارد، آدم دوستش را میخواهد. من هر کدام شما یکذره چیز باشید، انگار ناراحت هستم، یک گمکرده دارم. دوستی خیلی مهم است. آدم خیلی باید مواظب باشد که با چهکسی دوست است. آنکسی که آدم با او دوست است، با او محشور میشود. آدم باید حساب کند که رفیق ابدیاش چهکسی است. من حرفی ندارم که با هر کدام شما جوانان رفیق ابدی باشم. چرا؟ من نگاه به ولایت شما میکنم. [۴۳]
والله، به امام زمان قسم، اگر یک ناراحتی داشتهباشی، شب [امامزمان] میآید و تو را از ناراحتی درمیآورد. مگر نیست که امامصادق به شخصی میفرماید: مریض شدی؟ میگوید: من مریض شدم. یعنی میگوید تا حتی آن کسالتی که تو داری، من هم دارم. من با تو یکی هستم. من اینقدر تو را دوست دارم، من هم کسل میشوم. بهدینم قسم، بهایمانم قسم، من نمیخواهم تملق بگویم، هر کدام شما یکذره ناراحتی داشتهباشید، بهدینم، من ناراحتی دارم؛ بهوجدانم، من ناراحت میشوم. حالا یککاری کنید که من ناراحت نشوم. بهوجدانم، اگر اهلبیت شما، بچههای شما هم ناراحت باشند، من نارحت هستم. اصلاً انگار شما بهجان من اتصال هستید. خدایا! تو شاهد باش که من تملق نمیگویم، حقیقت را میگویم. چرا حقیقت را میگویم؟ [چون] شما ولایی هستید. [۲۵۶]
شما بچههای من هستید، فرزند من هستید، عمر من هستید، جان من هستید، اسلام من هستید، دین من هستید. چرا دین من هستید؟ من مشرک شدم؟ خلقپرست شدم؟ نه؛ وقتی شما ولایت داری، من هم ولایت دارم، من دین تو هستم، تو هم دین من هستی. اما تا کِی؟ تا زمانیکه «إنّه لیس مِن أهلک» نباشی؛ اهل دین باشی، اهل ولایت باشی، اهل قرآن باشی. [۲۵۷]
به حضرت عباس، شما جلوی من راه میروید من خوشم میآید. به حضرت عباس، راست میگویم. پشتتان را به من کردید، دارید میروید؛ من از پاهای شما خوشم میآید. میبینم این قدمها رو به زهرا رفته، رو به خدا رفته، رو به امر رفته؛ خب من دوست دارم.[۱۱۱]
چرا من شماها را اینقدر دوست دارم؟ میبینم دوست علی هستید، من علیخواهم. [۲۳۴] بهدینم، اگر یکی با شما خوب نباشد، من با او خوب نیستم، از آن آدم خوشم نمیآید. [۴۶]
یکی از چیزهایی که خدا به من داده، شما هستید. من همهاش دارم خدا را شکر میکنم. خدایا! اینها را از من نگیر. خدایا! اینها خوب باشند. خدایا! محبت اینها را از من نگیر. من تمام شما را، کوچک و بزرگتان را، دوست دارم؛ اما دوست دارم در جلسه باشید، از جلسه نروید. من میخواهم همه شما انسان باشید. بهدینم، آروزی متقی همین است. [۳۱]
رفقا! جوانها! خدا میداند من چقدر شما را میخواهم؛ بندهخدا نمیداند. میخواهم از تمام بدیهای دنیا نجات پیدا کنید. شب و روز دارم فکر میکنم، عمر خودم را رویش گذاشتم، گریه و زاری و التماس میکنم. گفتم: خدایا! به زبان من القاء کن تا افشاء کنم، بهدرد اینها بخورد. همیشه میگویم بهدرد اینها بخورد، یکدفعه نگفتم بهدرد خودم بخورد. درد شما، درد من است؛ شفای شما، شفای من است. [۲۵۲]
من همهاش در این فکرم که خلق، سرسره به پای شما نگذارد، ریاست سرسره به پای شما نگذارد، شهوت سرسره به پایتان نگذارد، مال دنیا سرسره به پای شما نگذارد، مقام سرسره به پای شما نگذارد، فکر و خیالی که غیر امر خداست، سرسره به پای شما نگذارد. والله، بالله، تمام توجّهم این است که شما را به آن قلّه برسانم. آن قلّه، ولایت است. [۱۲۵]
والله، خدا میداند من چقدر ناراحت میشوم که هر کدامِ شما رفقایعزیز که اینجا قدمرنجه میفرمایید یکذرّه تزلزل داشتهباشید. به امامرضا قسم، به حجّةبنالحسن قسم، به قلب و روح من انگار ضربه میخورد. مواظب باشید ضربه به قلب من نزنید. [۲۵۸]
خدایا! تو شاهد باش من این رفیقهایم را مانند بچههای خودم، فرزندان خودم دوست دارم. چرا؟ اینها آمدهاند گوش میدهند، دلشان میخواهد تمرین ولایت کنند. [۱۱۴]
چرا میگویم هر کدام شما را از دنیا بیشتر میخواهم؟ بهدینم راست میگویم. من شما را میبوسم، بو میکنم، تشکر میکنم از شما؛ امّا از دنیا بیزارم، چونکه امیرالمؤمنین فرموده مثل استخوان خوک در دهان سگ خورهدار است. [۱۳۰]
شما فرزندان من هستید، شما عزیزان من هستید، انشاءالله من فدای شما بشوم. والله، حرفی ندارم، راست میگویم. کسیکه بیاید گوش به حرف ولایت بدهد، آدم باید فدایش بشود. یکوقت شما نگویید ایشان تملق میگوید. من حدیث و روایت میگویم. ببینید، شهدای کربلا فدای امامحسین شدند، آقا امام زمان میگوید: من فدایتان بشوم. [۲۴]
قربانتان بروم، فدایتان بشوم، عزیزان من! به روح تمام انبیاء، من دلم میخواهد مانند دانه تسبیحی که بههم وصل هستند، بههم وصل باشیم؛ وصل به ولایت باشیم. من چیز دیگری ندارم، کار دیگری با شما ندارم. من دارم ماورای این خلقت را میبینم، دلم میخواهد در ماورای این خلقت با هم باشیم. اگر هر کدام از شما را یکهفته نبینم، یک اندازهای نگرانم. باز میروم میگویم: خدا! من اینجا تحمل دارم؛ مبادا در قیامت میان من و اینها جدایی بیندازی، من آنجا تحمل ندارم. [۲۵۹]
الهی! امیدوارم که شما داغ مرا ببینید، من داغ شما را نبینم. من طاقت داغ هیچکدام شما را ندارم. خدا خودش میداند. [۵۸]
خدایا! همینجور که من اینها را دوست دارم، این دوستی من را به آخر برسان. من نمیفهمیدم امامحسن چه میگوید؛ حالا میفهمم. [حضرت لحظه شهادتش] گریه میکرد و میفرمود: یکی برای راهی که نرفتهام، یکی برای رفقایم [که میخواهم از آنها جدا شوم]. حالا میفهمم من این رفقایی که دارم را چقدر میخواهم. خدایا! محبت اینها را آن به آن در دل من زیاد کن. خدایا! محبت من را هم در دل اینها زیاد کن. [۲۱۷]
متقی هرچه برای خود میخواهد، برای رفقا هم میخواهد
بهوجدانم قسم، من یکوقت اینقدر فکرم پایین است که نگو! یکچیزی دارم میخورم، میبینم لذت است، میگویم: کاش فلانی و فلانی بودند، آنها هم میخوردند. حالا او دارد یکچیز بهتر میخورد، اما من دلم میخواهد اینجوری باشد. یعنی افکار یک ولایتی باید اینجوری باشد که دائم بهفکر دوستش باشد. اگر اینجور نباشد، آن دوستی قطع است. [۶۸]
تو اگر انسانی، باید بخواهی رفیقت بهتر از خودت باشد. به دین یهود و نصارا بمیرم [اگر دروغ بگویم]، دلم میخواهد همه شما از من بهتر شوید. افتخارم این است، کوشش میکنم. چرا؟ چون مقصد متقی هدایت است، نه ضلالت. [۱۷۱]
به دینم قسم، به ایمانم قسم، من اینقدر شماها را میخواهم؛ حالا میگوید: ما شما را وقف کردیم. میگویم: رفقایم هم میخواهم وقف بشوند. تو را نمیدانم اینجوری کردیم، میگویم: رفیقهایم هم میخواهم بشوند. من خودخور نیستم راجع به ولایت. هر جا پیش آمد، اول شما را گفتم. والله، من راجع به ولایت خودخور نیستم. به دینم قسم، الآن اگر قیامت باشد، بگویند: تو برو بالا؛ میگویم: اول اینها بروند. من قول به شما میدهم، اگر خدا بگوید برو توی بهشت؛ تا شماها نیایید، نروم؛ امّا در صورتیکه این حرف را بشنوید، تفکّر داشتهباشید. [۱۰۳]
من امروز میخواهم با کوچک و بزرگ شما صیغه برادری بخوانم. بیدین از دنیا بروم، اگر اینجا که بهفکر شما هستم، آنجا نباشم. اگر دستم به جایی بند باشد، آنچه را که دارم به شما هدیه میکنم. به خدا هم گفتم، گفتم: خدایا! این رفقا که در این مجلس با حقیقت میآیند، آنجا باید از من بالاتر باشند. از سر گناه کوچک و بزرگشان درگذر. باید همه اینها از من بالاتر باشند. انشاءالله، امیدوارم اگر شما هم آنجا دستتان به جایی بند بود، دست ما را بگیرید. برادری ایناست. به پیغمبر عرض کردند که برادری خوب است یا رفیق؟ حضرت فرمود: برادر هم خوب است رفیق باشد. [۱۲]
بهدینم قسم، آن قصری که میگوید خلق اولین تا آخرین را بخواهی دعوت کنی [جا دارد]، بهمن داد. وقتی داد، سر شرمندگی زیر انداختم. خودم به خودم میگفتم: حسین! میخواهی چه کنی؟ تو که عبادتی نبودی، اینرا برای چه داد؟ بهدینم قسم، یکوقت دیدم که خود خدا نداد داد: فلانی! هر کسی را میخواهی راه بده. گفتم: خدایا! به عزت و جلالت قسم، وقتی بهمن دادی، خوشحال نشدم، حالا که گفتی، هر کسی را میخواهی راه بده، خوشحال شدم. انشاءالله، امیدوارم که اگر مثل اسامه نشدم، تمام شما را راه بدهم. [۱۵]
من قصر هم بدون شما، بهدینم نمیخواهم. نمیخواهم خودم را لوس کنم، اگر خدا من را از شما جدا کند، از همه معنویتها جدا کردهاست. هرکدام شما را یکخرده نبینم، ناراحتم. چرا؟ وقتی شما را میبینم، علی را میبینم، حسن را میبینم، حسین را میبینم، دوازدهامام را میبینم. چرا یکوقت یکی از شما نیست سراغ میگیرم؟ چون شما وصل به توحید هستید، وصل به ولایت هستید، وصل به زهرایید. [۱۸۴]
من چیزی برای خودم نمیخواهم، هرچه میخواهم برای شما میخواهم. متقی شب و روز، در دنیا، برزخ و قیامت، در خواب و بیداری، بهفکر دوستان امیرالمؤمنین علی است. این محبت، محبت جاریه است، محبت عاریهای نیست. [۲۶۰]
من به خدا گفتم: خدایا! اگر رفقای من جایشان از من کمتر باشد، من ناراحت هستم. تو گفتی مؤمن را ناراحت کنی، من ناراحت هستم؛ [بیا با ناراحت کردن من] خودت را ناراحت نکن. والله، تمام گلولههای خونم این است که اینجا بهترین مردم باشید؛ البته در خلق؛ در آنجا هم کارتان خیلی خوب باشد، از من بهتر باشید. قربانتان بروم، من هم بهفکر دنیای شما هستم و هم بهفکر آخرت. آخر، من مقصدی ندارم. [۸۷]
روایت داریم: یک مؤمن اگر دوستی داشتهباشد و آن دوستش پایینتر باشد، آنوقت خدا یک ملک [مانند دوستش] خلق میکند، که این ناراحت نباشد. گفتم: خدایا! اینکارها را با من نکن. این رفقا را برنداری، ملک کنی بگذاری جلوی من! اینها باید جایشان از من بهتر باشد. به روح رسولالله، راست میگویم. اگر جای شما از من پایینتر باشد، من ناراحتم. به خدا راست میگویم، به ولایت راست میگویم. اینقدر من شما را دوست دارم. پیامبر هم همینطور بود. به او میگوید: بهشت را زینت کردیم، حوریهها اینجا هستند. میگوید: با امت من چه میکنی؟ شما هم باید اینطور باشید، بهفکر هم باشید. [۱۶۹]
والله، بالله، من دلسوز شما هستم. من به خدا میگویم: اینها را گستردهشان بکن. ولایت را تا آخر برسانیم که آنجا با هم باشیم. یکییکی بیاییم آنجا. آنجا مردهها سراغ همدیگر را میگیرند، انتظار میکشند که پیش آنها برویم. او رستگار است، میگوید: چرا پیش من نیاوردند او را؟ ناراحت است. پس انشاءالله، یکییکی که میرویم، همه در زیر عرش خدا باشیم. من اگر رفقایم پیش من نباشند، ناراحت هستم. گفتم انشاءالله، با هم محشور شویم. [۱۵۶] همیشه در فکر شما هستم که همینجا که با هم هستیم، انشاءالله، امیدوارم آنجا هم زیر سایه عرش خدا باهم باشیم. [۲۶۱]
تندی متقی از روی دلسوزی است
خدا حاجشیخعباس را رحمت کند، ماهمبارک رمضان بود، فردای شب احیاء من را دید، گفت: حسین! چه خواستی؟ گفتم: خدایا! عقلم را زیاد کن. گفت: حسین! خوب چیزی نخواستی، همیشه باید غصّه بخوری. آدمی که عقلش زیاد است، دائم باید غصّه بخورد. چرا؟ ماوراء را میبیند، کرده مردم را میبیند، بدها را میبیند. به روح تمام انبیاء، من اگر داد میزنم، شما هم اگر مثل من بودید، فریاد میزدید که میبینم این مردم کجا دارند میروند. دلم میسوزد، داد میزنم. [۲۶۲]
بهدینم قسم، به دین یهودی بمیرم [اگر دروغ بگویم]، تندی من [برای این است که] میفهمم شما دارید یکخرده اشتباه میروید. اشتباه بود که دادم در میآمد. خواستن وجود زن و مرد شما بود که داد میزنم. دارم میبینم، نه که بفهمم. میبینم این دارد اشتباه میرود، داد میزنم، دادم در میآید. تحملی که یک دوست من اشتباه برود را ندارم. چرا میگویم این صدمهای که به شما میخواهد بخورد، بهمن بخورد؟ خب، همینطور هم نمیخواهم جای ناجور بروید. اگر یکحرفی میزنم، والله، بالله، همین است؛ من مقصد دیگری ندارم. [۱۲]
والله، حقّ دارم که داد میزنم. مطلب را میفهمم. همینجور که امامحسن گفت: جگرم میسوزد، والله، بالله، جگرم میسوزد، میبینم کجا دارید میروید، چهکار دارید میکنید. دیوانه که نشدم که داد میزنم! میدانم دارید کجا میروید، آخر کارتان به کجا میخورد. [۲۶۳]
بهدینم قسم، یک تزلزلی که پیش میآید، تمام جان من میسوزد؛ یعنی قلبم میسوزد، دلم میسوزد، چشمم میسوزد، پایم میسوزد، تا موهای سرم میسوزد، اگر ببینم یکی از شما ذرّهای دارید آنطرف میروید. خب، میسوزد، چه کنم؟ آخر، ما میخواهیم یک جمعی باشیم که با هم در زیر عرش خدا باشیم. یکدفعه میگویم چرا این توجّه نکرد؟ باز نصفشب بلند میشوم و میگویم: خدایا! توجّه به این بده. خدایا! کاری بکن، بکِشَد. تا حتّی میگویم: خدایا! اگر میخواهی اینرا بسوزانی، مرا بسوزان. [۲۲۱]
رفقا! من یکوقت تند میشوم، تندیام دست خودم نیست. بعضیهایتان را میبینم که مثلاً الآن یک پرتگاهی است، خیلی پرتگاه بدی است. اوّل شما به پسر عزیزت که دارد رو به آنجا میرود، میگویی: بابا! مواظب باش. دوباره میگویی: بابا! مواظب باش. یکوقت میبینی که دارد پرت میشود، خب داد میکِشی. من نمیخواهم شماها پرت بشوید. یکوقت میبینم دارید پرت میشوید، عمر گران خودتان را دارید در یکجایی مصرف میکنید.
به امام زمان قسم، من پیش حضرترضا رفتم و گفتم: آقا! اگر این بداخلاقی من، داد و بیداد من، محض توست، خدایا! یا امامرضا! این تندی باشد؛ اگر محض تو نیست، از من بگیر. تا حتی گفتم: خدایا! یا امامرضا! اگر امر شماست، من حرفی ندارم سگ بشوم و پاچه رفقا را بگیرم. من در امر هستم. نه عنوان میخواهم و نه تعریف. [۲۲۴] بهقرآن مجید، وقتی تند میشوم، دلم میخواهد همه شما بهترش را بفهمید. بهدینم راست میگویم. [۲۶۴]
وقتی خطر دارد میآید، من داد میزنم. مثل بچه وقتی میخواهد رو به آتش برود، بابا میگوید نرو! وقتی رفت، داد میزند. من هم داد میزنم. میفهمم خطری که الان دارد شما را تهدید میکند چیست. [۴۰]
والله، بالله، من دارم دردتان را تشخیص میدهم، دوایتان را هم میدهم؛ اما مرد میخواهد که دوا را بخورد و نگوید تلخ است، نگوید این دوا عوضی است، نگوید یک دکتر دیگر هم هست. [۲۶۵]
یکوقت نگویید که من تند حرف میزنم. یکوقت حرفها تند میشود، آن تندیام کُندی است، شما را میخواهم. میخواهم شما دوش به دوش امام زمان باشید. میخواهم شما به جایی برسید که زهرایعزیز بیاید با شما مصافحه کند. میخواهم شما توی جهنم بپرید و جهنم را خاموش کنید؛ نه یکنفر را نجات بدهید؛ یک مؤمن، یک متقی، میلیارد میلیارد نفر را نجات میدهد. [۲۶۶]
متقی برای حفظ دوستان ولایت، هیچ مزدی نمیخواهد
الان شما توجه نمیکنید که من دارم چهکار برای شما میکنم. من والله، بالله، در مقابل شما مثل عنکبوت میمانم. پیامبر اکرم گفت: علیجان! جای من میخوابی؟ گفت: حفظی؟ گفت: آره. حالا چرا یک نفس امیرالمؤمنین افضل عبادت ثقلین است؟ اینها نه که جسم پیغمبر را میخواستند از بین ببرند، درون پیغمبر را میخواستند از بین ببرند. درون پیغمبر ولایت بود، درون پیغمبر علی بود. چرا زهرای عزیز سوار الاغ شد و با پهلوی شکسته، صورت نیلی، بازوی ورم کرده، درِ خانه مهاجر و انصار رفت؟ من هم الان دارم درِ خانه مهاجر و انصار میروم. شما توجه نمیکنید که الان همه میخواهند شما را ببرند. الان رفتید توی غار، من دارم جلوی شما تار میکشم؛ هیچ اجری هم نمیخواهم. همانساخت که پیغمبر فرمود: من اجر نمیخواهم، «الا المودة فی القربی» یعنی خدمت به اینها، من هم هیچ اجری از شما نمیخواهم. تنها چیزی که از شما میخواهم خدمت به ولایت است. خدا من را بیدین از دنیا ببرد، اگر من مالی شما را بخواهم. البته عنایت شما را میخواهم، اما شما را نمیخواهم که خدمت به من کنید. بارها گفتهام دست من را نبوسید، حرف من را ببوسید. حرف خدا را ببوسید، حرف ولایت را ببوسید. الان والله، بالله، همه میخواهند شما را ببرند. کاری به تو ندارد، میخواهد ولایتت را بگیرد! دوباره تکرار میکنم، من مثل عنکبوت دارم دور شما تار میکشم. او خودش اجر به من میدهد، اجر از شما نمیخواهم. به عنکبوت هم خدا اجر داد، حالا هم وحی به او میرسد هم در قبال تاری که کشیده تا پیغمبر حفظ باشد، خدا حفظش میکند. اگر یک عنکبوت مثلا از بالای یک عمارت بیافتد، با آب دهانش میآید زمین. چون پیغمبر را با آب دهانش حفظ کرد، حالا آب دهانش، خودش را حفظ میکند. بیایید با کلامتان ولایت را حفظ کنید تا خدا حفظتان کند. کجا نگاهتان به اینطرف و آنطرف است؟ چرا زهرای عزیز سوار الاغ میشود میرود درِ خانه مهاجر و انصار؟ میخواهد ولایت را از گیر اینها نجات بدهد، ولایت به خود ولایت برسد. آخر هم نشد، ولایتِ خودشان را پیاده کردند. الان زمان ما هم همان زمان است، عدهای دارند خودشان را پیاده میکنند. عمر و ابابکر خودش را پیاده کرد، بنیعباس خودش را پیاده کرد، شبیه آنها هم خودشان را پیاده میکنند. چرا توجه ندارید؟ اگر من میگویم عنکبوتم، شماها را دارم حفظ میکنم، والله ولایت شما را دارم حفظ میکنم؛ [۱۰۴] هیچچیز هم از شما نمیخواهم، فقط تقوا میخواهم. تقوا یعنی پرهیزکاری، تقوا یعنی امر اطاعت کردن. دلم میخواهد همه شما همینساخت باشید. [۱۷۱]
به غیر دوازده امام، همه اجر میخواهند. مگر ابراهیم نیست؟ مگر خلیل خدا نیست؟ چه میگویید؟ ابراهیم را میآوری در مقابل ولایت؟ ابراهیم میگوید اجر من چقدر است؟ مزد میخواهد. اما آیا علی هم مزد میخواهد؟ زهرا مزد میخواهد؟ ابراهیم خلق است. خلق مزد میخواهد، یک اجری میخواهد. [۲۶۷]
شکر دوستان ولایت
من چندوقت پیش خواب دیدم که انگار همین رفقای خودمان بودیم، حالا همچین در ذهنم است؛ رفتیم یکجایی مثل آن پشت بامی که خیلی بلند است. یکدفعه وحی رسید و گفت: هر کس هر چه بخواهد [مستجاب است]، یکچیز بخواهد. رفقا یک حالی پیدا کردند و جوری هم حرف میزدند و از خدا میخواستند که من نمیفهمیدم چه میگویند. ما هم فکرهایمان را کردیم که چهچیزی از خدا بخواهیم. دیدم خدا اینقدر نعمت بهمن داده که اصلاً قدرت ندارم که بگویم یکچیز دیگر بهمن بده. بهدینم قسم راست میگویم. یکی از این نعمتها شما هستید، من واقعاً نمیتوانم اظهار تشکر کنم؛ (خدا خواستِ من را عمل کرد، خواستِ من شماها بودید که بنشینیم حرف ولایت بزنیم. من خواستِ دیگری نداشتم.) ما آنجا رفتیم و حسابش را کردیم، دیدیم خدا همهچیز به ما داده؛ چهچیزی از خدا بخواهیم؟ خب گفتیم شکر کنیم، شکرانه کنیم. بهدینم قسم، از خدا خواستم و گفتم: خدایا! خواهشم این است که تمام جانم را ذرات کنی، ذرات من به تمام خلقت پخش بشود، همهاش بگویم شکر. [۱۱۸]
والله، من گاهی شبها میگویم: خدایا! به اندازه بارانهایی که از زمان آدم ابوالبشر آمدهاست تو را شکر، به عدد درختهایی که روئیده و برگهایش ریختهاست تو را شکر، به عدد ستارههای آسمان تو را شکر، یکموقع هم میگویم به عدد نفسهایی که جاندار کشیدهاست تو را شکر. یکدفعه خجل میشوم. میگویم: شکر کردی؟ میگویم: شکر رفقایم را هم نکردم، نه شکر ولایت را، نه شکر تو را. [۲۶۸] بعد میگویم: تو اینرا یاد من دادی که بگویم شکر؛ شکر اینرا هم میکنم، میگویم: بیعدد شکر. [۱۳۸]
تو اینها را از برای دلخوشی [به من بخشیدی]. اگر من را در خانه نشاندی، درعوض چنین رفقایی هم بهمن دادهای. حالا به خدا میگویم که نمیتوانم شکرانه بهجا بیاورم، اینها را از من نگیر. بدانید که من دارم با خدا حرف میزنم، اگر دروغ بگویم خدا میگوید مرتیکه فلان، فلانشده! هفتاد زنا پایت نوشتیم. من حقیقت را میگویم. [۱۵۳] وقتی درباره شما اینجوری گفتم، قدردانی از شخصیّت مُعظم تمام شما کردم، آنوقت خدا شما را بهمن میبخشد و شما من را میخواهید؛ اما باید راست بگویم و بدانم شما عطای خدایید. اگر راست بگویم، این شکر است، آنوقت همینطور زیاد میشود. [۲۶۹]
من به حضرتعباس راست میگویم، یک پارهوقتها میگویم: خدایا! من هیچچیز را نمیتوانم شکرانه کنم. دیشب به خدا گفتم: خدایا! اگر تمام دنیا، مثل عدس شود، بهقدر تمام عدسها تو را شکر. (من بچه رعیتی شکر میکنم! من که عالِم نیستم که بروم مفاتیح بخوانم، منتهیالآمال بخوانم. من اینجوری شکر میکنم.) بعد گفتم: شکرانه رفقایم را هم نمیتوانم بکنم. اصلاً شکر ولایت که هیچ، شکر توحید که هیچ، شکر شما را هم نمیتوانم بکنم. من عاجزم. آدم باید اینجور باشد. یعنی نعمتهای خدا را در نظر بیاورد، بگوید: خدایا! شکر اینرا نمیتوانم کنم، شکر آنرا نمیتوانم. وقتی که اینکار را کردی، آنوقت کفران نکردی، آنوقت خدا هم یکچیزهایی به تو میدهد که خودت عقلت نمیرسد؛ اما اگر کفران کردی، صحیح نیست. [۹۲]
سوزش قلب متقی تا قیام قائم خاموش نمیشود
به خدا قسم، گاهی اوقات به امام زمان میگویم: آقاجان! من میسوزم یکی برای مادرت زهرا، یکی برای جدّت حسین، یکی برای عمهات زینب. [۱۶۵]
اگر دنیا را به من بدهند، من هنوز قانع نیستم تا امام زمان بیاید، احقاق حق از دشمنان امامحسین کند. من میسوزم. [۲۷۰] خدا میداند استخوانهایم دارد آب میشود. گفتم: خدا! اگر من را یک جایی نگهداری، تمام آبهای آسمان را روی من بریزی، میسوزم. ممکن است جسمم خنک شود، اما روحم خنک نمیشود. مگر میتوانم حسین را فراموش کنم؟ مگر میتوانم زهرا را فراموش کنم؟ [۱۷۴]
چند وقت پیش یک حالی پیدا کردم، یکدفعه گفتم: خدایا! به حضرت عباس، حاضر بودم به جهنم بروم بسوزم، اما حسین اینجوری نشود، توهین به امام حسین نشود. [۲۷۱]
اگر میگوید: مؤمن دلش [مثل سنگ نمک] آب میشود؛ دلش آب میشود که چرا نمیتواند کمک کند؟ چرا نمیتواند دست یکی را بگیرد؟ چرا با زینب اینطور رفتار شد؟ چرا با امامحسین اینطور رفتار شد؟ چرا با زهرای عزیز اینطور رفتار شد؟ یک پارهوقتها، نصفشب بلند میشوم، میگویم: امامزمان! دو چیز است که من را میکُشد، یعنی تمام گوشت بدن من را آب میکند؛ یکی مصیبت جدّت حسین است، یکی مصیبتی است که چرا به زهرا توهین شد، یکی هم اسیری عمهات زینب. مگر مؤمن باید اینها را فراموش کند؟ [۲۷۲]
خدا میداند هیچکس نمیتواند آتش مرا خاموش کند، هیچخلقی نمیتواند. مگر آقا امام زمان با آب حوض کوثر خاموش کند. بگوید: حسینجان! آمدم. به زهرا، مادرمان هم بگوید آمدم. به قلب متقی هم بگوید آمدم. آنوقت آتش قلب من خاموش میشود. [۲۳۸]
یک پارهوقتها میگویم: زهرا جان! اگر تمام آبهای دنیا را روی من بریزند، میسوزم. بدنم ممکناست خنک شود؛ اما میسوزم. سوزش من را هیچکس نمیتواند دوا کند، مگر پسرت مهدی بیاید و احقاق حق کند؛ من ببینم اینها که مردم را گول زدند، حیوان شدند. روایت داریم: آقا وقتی میخواهد بیاید، یک عدهای حیوان میشوند. آنوقت دل من خنک میشود. میگویم: الحمدلله اینها فاش شدند. [۲۹] الان دشمنها دارند میزنند و میخوانند و میرقصند. جلوی رقص اینها را بگیرد، جلوی اطوار اینها را بگیرد، جلوی عشق اینها را بگیرد. اینها پشت به زهرا، پشت به ولایت کردند؛ اگرنه شیعه که نباید اینقدر بخندد. البته نه این خندههایی که ما میکنیم، این خندهها خنده ولایت است. [۱۴۳]
خدا میداند اگر جشن باشد، هر جشنی باشد، من میسوزم. لبم پرخنده است، شوخی هم میکنم، باردی [مزاح] میکنم؛ ولی جگرم میسوزد. میگویم: آقاجان! تا تو نیایی، روی جگر من کسی آب نمیریزد، خاموش نمیشود. [۲۴۲]
سفارش متقی به حفظ جلسه ولایت
انشاءالله، امیدوارم که اگر من مُردم، این جلسه باشد. متفرق نشوید. آنموقع شیطان خوشحال میشود که بخواهید از این جلسه متفرق شوید. خیلی خوشحال میشود. میگوید: دیدید بازیش دادم. یک کار نکن که شیطان خوشحال شود. یک کار کن که خدا و پیامبر خوشحال شوند. شما جلسه را باید تأیید کنید. اگر بروید، این جلسه را تکذیب کردید. وای به حالتان! به تمام آیات قرآن، خیر نمیبینید. اگر شما خیر دیدید، بهمن لعنت کنید. من اجازه لعنت به خودم میدهم. نه در دنیا خیر میبینید، نه در آخرت. [۲۹]
دلم میخواهد دست از جلسه ولایت برندارید. جلسه ولایت خوشحالکن زهرا است، خوشحالکن امامحسین است، به تمام آیات قرآن، خوشحالکن امامزمان است. جایی نروید که آنها را بدحال کند. انشاءالله، جلسه چهارشنبه و [این] جلسه را ادامه دهید؛ در آن حضور داشته باشید. چرا امامصادق میگوید: به آن جلسه غبطه میخورم که حرف ما را بزنند؟ ما هم بهغیر حرف آنها حرف دیگری نمیزنیم. [۱۳۴]
من دارم شفتهریزی این جلسه را میکنم. بنیاد این جلسه را والله امام زمان گذاشته، والله امامرضا گذاشته. [۱۸۴]
حالا شما قدردانی کنید. به حضرتعباس، حرفم این است: هر کدام شما بخواهید کارشکنی کنید و از اینجا بروید، زهرا را ناراحت کردید. الان بهدینم، زهرا به شما افتخار میکند. روایتش را بگویم؟ چرا امامصادق میگوید: دور هم جمع میشوید، حرف ما را میزنید؟ میگوید: بله. میگوید من به آن مجلس افتخار میکنم. والله، امامصادق افتخار به همه عالَم نمیکند، افتخار به مجلسی میکند که حرف زهرا در آن زدهشود، حرف علی زدهشود، حرف خدا زدهشود. مگر در این جلسه بهغیر این حرفها چیز دیگری هم هست؟ چرا میآیند سر میزنند؟ بیاید به خشت و گِلها سر بزند؟ به تو دارد سر میزند. عزیز من! جوانعزیز! توجه کن. خدا شما جوانها را از فحشا و منکر نجات داده، اینجا آوردهاست. آیا قدردانی میکنید؟ به خدا، بهدینم، زهرا شما را پذیرفته است. دوباره تکرار میکنم، چرا [علی] درِ دکان میثم میرفت؟ توجه کنید. بهدینم قسم، علی شما را پذیرفته؛ زهرایعزیز شما را پذیرفته، به زن و مرد شما افتخار میکند. چرا میگوید یک کبریت بدهید، من مینویسم؟ آن خانمی که چیز درستکرده اینجا آورده، من همان را هم به حضرتعباس، انفاق میکنم. این انفاقها خودش خیلی اثر دارد. اینکارها، این حرفها خیلی اثر دارد؛ مبادا این حزب را بههم بزنید. اینجا، الان حزب ولایت است، حزب توحید است، حزب قرآن است، حزب خداست. همهشما اینجا جمع شدید، یک نفس علی میگویید، یک نفس خدا میگویید، هیچ حرف دیگری در آن نیست. اصلاً اگر الان کتابِ من را بررسی کنید، اگر یک حرف بهغیر علی و زهرا درونش باشد، من به شما جایزه میدهم. آیا متوجه شدید کجا مینشینید؟ به تمام آیات قرآن، شما روی پر ملائکه نشستهاید. به تمام آیات قرآن، زنهای شما روی پر ملائکه نشستهاند. باید از زهرا تشکر کنم که اینها را طلبیده، نظر به این مجلس دارد، شما که اینجا میآیید، [زنها] کارشکنی نمیکنند. اصلاً شما روح این جلسهاید، هر کدام از شما بروید از روح جدا شدید. عزیزان من! توجه کنید، مواظب باشید، شکرانه کنید. دوباره تکرار میکنم: خدا شما را پذیرفته، امیرالمؤمنین علی شما را پذیرفته، چرا میآید [اینجا] سر میزند؟ خدا حاجشیخعباس را رحمت کند، میگفت: کسی بود هزار شتر سرخمو داشت، علی آنجا نمیرفت. علی جایی میرود که حمایت از زهرا کند. [۱۲]من دارم شفتهریزی این جلسه را میکنم. بنیاد این جلسه را والله امام زمان گذاشته، والله امامرضا گذاشته. [۱۸۴]
قربانتان بروم، فدایتان بشوم، شما امید من هستید. من چندینسال است که دارم حرف میزنم. چیزی از شما خواستم؟ توقعی از شما داشتم؟ مدام گفتهام من را احترام نکنید. من شما را احترام میکنم، شما نکنید. چرا؟ احترام من این است که این جلسه را با چنگ و دندان حفظ کنید، تا انشاءالله، امیدوارم برسد بهدست وجود امام زمان. هر کدام از شما که بروید، یک تزلزل داشتهباشید، بهدینم، به آیینم، یک ضربه به قلب من میخورد. ببین امامحسین چه میگوید؟ میگوید: اشک شما، [زخمهای] من را شفا میدهد؛ یعنی [زخم] شمشیرهایی که بهمن زدهاند را شفا میدهد؛ یعنی من را بخواهید. شما هم اگر در این جلسه پایدار باشید، من را شفا میدهید. [۲۵۳]
متقی چهوقت شفا میگیرد؟ چهوقت ضربه به او میخورد؟ موقعی که یکی از شماها کنار بروید، ضربه به او میخورد. به حضرتعباس، جوابش را هم نمیتوانید بدهید. چهوقت شفا میگیرد؟ آنموقعی که به حرف بروید و نجات پیدا کنید؛ یعنی متقی یک طرفدار برای حضرت زهرا درست میکند؛ اینقدر خوشحال است. اما اگر یکی از شما بروید، یک ضربه به او میخورد؛ چون این، یک دشمن زهرا بهوجود آورد، هیچ هم حالیمان هم نیست. [۹۶]
بهدینم راست میگویم، بیشتر شبها میگویم خدا! آنها که با تو نیستند، از من دور کن. حالا دور کردی، یکخرده هم دورتر کن. اگر کسی نمیآید، من دعا کردم که این برود. من که غصه این را نمیخورم! هیچ چیزم هم نمیشود. یکوقت دعایم مستجاب شده که یارو برود. چرا؟ جسمش اینجاست، روحش نیست. خب این برود بهتر است دیگر. الان کسی اینجا نشسته، اینقدر بابایش، ننهاش ملامتش کردند، باز دست از اینجا برنداشته. هرچه گفتند، بگو خب. در صورتیکه به او گفتم: اگر بابایت گفت دو سه تا فحش به این بده، بده. اگر گفت: لعنت هم به این کن، بکن. فهمیدی یا نه؟ اما یواشکی بیا در جلسه! هم دل بابایت را خوشکن، هم دل من را. [۴۰]
جلسه از متقی هم بالاتر است، چرا؟ خواست متقی است. إنشاءالله، امیدوارم همین حرف را درک کنید. آنوقت اگر تمام دنیا را به شما بدهند، باز دست از جلسه برنمیدارید، دست از هماهنگی برنمیدارید. با هم هماهنگ باشید. خدا میداند من زنده شماها هستم که نگاه به شماها بکنم، اینقدر کِیف میکنم. من نگاه به تمام دنیا نمیکنم، نگاه به شماها میکنم، شما هم کوتاهی نکنید. حرف من امشب ایناست. امشب درد دل دارم، شما هم کوتاهی نکنید. خواست من این است که در این جلسه استوار باشید. مبادا شیطان بازیتان بدهد و دست از این جلسه بردارید. إنشاءالله، امیدوارم این جلسه را تا زمان ولیاللهالأعظم، تا ظهور [امام، پیش] ببرید. دلم میخواهد همه شما وقتی امام زمان میآید، همینساخت پرچم دست بگیرید و خدمت امام زمان بروید. والله امام زمان شما را به آغوش میکشد؛ اما بیایید دنیا را از دلتان بیرون کنید. لااقل همینجور که هستید باشید، عوض نشوید. [۲۶۶]
من اگر مُردم، این مجلس را إنشاءالله، امیدوارم که اول بفهمید، بعد اجرا کنید. هیچ تزلزل نباشد. همینساخت که الآن اگر یکنفر برود، دو نفر برود، به مجلس لطمه نمیخورد؛ من هم اگر رفتم، به این مجلس لطمه نخورد. استوارتر باشید. هر کدامتان حاجحسین باشید. آنوقت من رضایت دارم. من هیچچیزی از شما نمیخواهم. اگر پیغمبر گفت که من [مزد رسالت نمیخواهم]، من هم چیزی از شما نمیخواهم، فقط دلم میخواهد که این مجلس را [حفظ کنید]؛ یاد من هم باشید. به تمام آیات قرآن، الآن شما توجه نمیکنید که از این کانال چهچیزی دارد در میآید. از این کانال توحید در میآید، خواست حضرت زهرا در میآید، بهدینم، خواست امام زمان در میآید، رضایت امام زمان در میآید. [۲۶۶] بهمن کار نداشته باشید، شما به هوای تولیدی که در این جلسه میشود بیایید. [۲۶۸]
روایت داریم میگوید: یک مؤمن را زیارت کنید، همه ما را زیارت کردید. شما به عنوان زیارت مؤمن به این جلسه بیایید، نه بهواسطه من. من چهکسی هستم؟ من، نه «من» هستم و نه «من» بودهام، شما برای زیارت همدیگر به این جلسه بیایید. [۲۷۳]
اگر من مُردم انشاءالله، به امیدخدا، این جلسه را بههم نزنید. به حضرت عباس، اگر بههم بزنید، خودتان میخورید، این را من به شما بگویم؛ یعنی همینجور که الان خودتان دارید تأمین میکنید، [بعد از من هم، تأمین] بکنید و دور هم باشید و فقط یک خدابیامرزی هم به من بدهید، بگویید خدا ایشان را بیامرزد که اینجوری میگفت. توی زبانتان باشد، من را فراموش نکنید. [۱۶۷]
سفارش متقی به حاج ابوالفضل، وصی ایشان
والله، شما به ولایت وصل هستید، مواظب باشید قطع نکنید. اگر من از دنیا رفتم، مرا فراموش نکنید. این حاج ابوالفضل هست، به فکر نگهداریِ شما و نگهداریِ این مجلس است. من قبولش دارم، تمام کارها را این جوان تنظیم کرده. تمام ابعادش را روی جلسه گذاشته است. [۱۱۰]
من آقای حاج ابوالفضل را وصی خودم قرار دادم، دست از حاج ابوالفضل برندارید. دست از اینجا برندارید. وجود آقای حاج ابوالفضل، وجودش ولایت است. [۲۷۴]
خدا، دوازدهامام، چهاردهمعصوم میفرمایند: «پیش متقی بروید»؛ امامحسین میفرماید: «متقی وکیل من است»؛ متقی هم میفرماید: «حاجابوالفضل وصی من است، سخاوتتان را به ایشان بدهید. من از هر سه فرزندم راضی هستم، اما الآن این حاجابوالفضل یک مدیریت بالخصوص به این مجلس دارد. اگر پولی به او بدهم که چیزی بخرد، هر چقدر زیاد بیاورد، بهمن برمیگرداند.» [۱۳]
این بچّههای من همهشان طفلکها خوب هستند، بالخصوص میرزا ابوالفضل. همه اهلبیت، امامزادهها در مدینه خوب بودند، اما جانشان را فدا نکردند. من بچّههایم هر سهتایشان خوب هستند، اما حاج ابوالفضل جانش را فدا میکند. خدا میداند که این بچّه برای مجلس امامحسین پَر میزند، یعنی از تمام کارهایش میزند. ما یک خوب داریم، یک جانفدا؛ این ابوالفضل خودش را فدا میکند. اگر من جوری شدم، از شما تقاضا میکنم که ابوالفضل ما امین است، در اختیار امر است، در اختیار حرام و حلال است، حرام و حلال در اختیار حاجابوالفضل نیست. [۲۷۵]
این جلسه را با چنگ و دندان حفظ کنید. اگر من از دنیا رفتم، حاجابوالفضل را من قبول دارم، بچه خوبی است. والله، من یک پارهوقتها گریه میکنم که این بچه اینقدر معصوم است، اینقدر خوب است؛ یک قران زیر و رو نمیکند. میبینید من یکی، دو جا پول دارم، میگوید: بابا! اینکار را بکن، آنکار را بکن. اینقدر این بچه جمع و جور است که نگو. الان یک گوسفند میکشیم، یکچیزش را به او میدهم. یکوقت میبینی میرود و بین راه یک کسی را میبیند به او میدهد و برای خودش میرود یک کیلو گوشت میخرد. اگر چیزی به او بدهم که به کسی بدهد، اگر یک صد تومانی اضافه بیاورد بهمن میدهد. آخر اگر اینرا میگویم، چون اگر بچه خوب نباشد، گناههایی که میکند، تقصیر من است. [۲۶۸]
این جلسه، (ببین الان گفتم جلسه)، قسم حضرتعباس میخورم، همان جلسهای است که خواست زهراست. زهرا کجا میرود؟ چیزی میخواهد؟ محتاج است؟ مثل همسر عزیزش که درِ دکان میثم میرود. میثم ولایتش را از دست نداده. اگر علی اینجا تشریف میآورد، زهرا و ائمه تشریف میآورند، میآیند شما را تأیید کنند. باید قدردانی کنید. من که چیزی بلد نیستم، یکچیز بهمن میگویند، من هم به شما میگویم. اصل شما هستید که اینجا جمع شدید. انشاءالله، امیدوارم اگر من رفتم، اگر اینجا بود، توی همین خانه، اگر نبود، خانه حاجابوالفضل جلسه را تشکیل بدهید. همان عنایتی هم که بهمن دارید، به کم و زیاد به او داشتهباشید. انشاءالله امیدوارم خانمهای عزیز هم مِنبعد، به شوهرهایشان ایراد نکنند بگویند حالا حاجحسین مرده، کجا میروی؟ دلم میخواهد این جلسه دستتان باشد تا انشاءالله، به امید خدا، به حضرت مهدی بدهید. [۱۲]
پس انشاءالله امیدوارم چه من بودم چه نبودم، (دوباره تکرار میکنم) مدیریت جلسه را به آقای حاجابوالفضل، بندهزاده بدهید، خیلی دلسوز است. اگر بدانی چقدر دلسوز است، خدا میداند. یکوقت یکچیزی زیاد میآید، میگویم: ببر، میگوید: بابا! حالا تو مهمان برایت میرسد. یکوقت هم میبینی ندارد. اینقدر این بچه جمع و جور است، حرام و حلال سرش میشود. [۱۲]
من بچههایم را خیلی دوست دارم؛ اما حاجابوالفضل بچهای است که خیلی به تدینش اطمینان دارم. [۱۰۹]
خدا هر کسیکه بچه دارد به او ببخشد. حاج ابوالفضل خودش را وقف کرده؛ اما خدای تبارک و تعالی نظری به او دارد، خلاصه کفایتش میکند. اما بعضیها میگویند از کجا آورده؟ خدا که از کجا ندارد! [۲۷۴] پس برو به پیغمبر بگو: تو از کجا این پاچههای گوسفند را درآوردی؟ [۲۷۶] حاج ابوالفضل وقف امام حسین است. من خیلی دوستش دارم، هر کسی ابوالفضلِ من را دوست دارد، دوستش دارم. [۲۷۴]
خدایا! حاجابوالفضلِ ما را نگهدار! خدایا! عاقبتش را بهخیر کن! [۲۸]
نجوا با خدا
به قرآن مجید، به روح انبیاء، به روح امام زمان، گاهی وقتها میگویم: من یکشب که با خدا حرف میزنم، خدا میگویم، علی میگویم را به تمام عالم نمیدهم. خدایا! اگر دروغ میگویم، من را به دین یهود بمیران. شما باید اینجوری بشوید. یک «الله» گفتن، یک خدا گفتن، یک علی گفتن، به یک عالم میارزد. [۲۴۷]
من یک پارهوقتها نشستهام، میگویم: خدایا! بهشت را اینطرف میگذارم، جنات را اینطرف. میگویم: خدایا! من هستم و تو. الان نصفشب است، اگر بهشتت را بهمن بدهی، رضوانت را بدهی، اسم علی را از من بگیری، تو جفاکن نیستی، اما بهمن جفا شده است. اگر اسم خودت را بگیری، باز به من جفا شده است. [۱۳۲]
خدایا! من چیزی میخواهم که تمام خلقت که خلق کردی، قدرت ندارد بهمن بدهد؛ فقط خودت میتوانی بدهی، تمام خلقتت نمیتواند؛ به خودت قسم، نمیتواند بدهد. من محبت خودت و محبت دوازده امام را میخواهم، چه کسی میتواند به من بدهد؟ [۱۱۸] تمام عاجزند؛ تو باید بدهی. آنوقت میگویم: خدایا! تو میگویی لیاقت نداری؛ اما من آنقدر تو را میشناسم که کود انسانی و نجاست را حالی به حالی میکنی، گلابی و کاهوی چرب میشود؛ من را هم همینجور کن! [۲۲۱]
به پیغمبر گفتی: چه کسی به تو داده؟ به من نگفته، میگویم: تو دادی. گفتم: خدایا! به من نگفتی، اما یک ذرّاتی از ولایت به من دادی؛ نگفته میگویم تو دادی. [۲۲۰]
خدایا! یکی ما را از خودت جدا نکن، یکی از اهلبیت جدا نکن، یکی هم از مجلس ولایت جدا نکن. [۳۰]
من یک پارهوقتها با خدا یک حرفهایی میزنم، میگویم: یا حاجت من را بده، یا یک خدایی پیدا کن من بروم پیشش! من که سراغ ندارم؛ من تو را سراغ دارم، آمدم درِ خانه تو. [۲۱۹] خدایا! درِ خانه یکی آمدهام که کود انسانی را خاک تیمم میکند. ما هم اگر بد هستیم، تو میتوانی درستمان کنی؛ خودت ما را درستکن. [۱۵۸] اگر نجس هستم، پاکم کن. اگر گنهکار هستم، گناهانم را بیامرز. اگر گمراه هستم، مرا به راه راست هدایتکن. تو همه کاری میتوانی بکنی. من درِ خانه عاجز نیامدهام. [۲۲۷]
خدایا! من را بیامرز، یا یکجا نشانم بده که من را بیامرزد! آیا به غیر از تو، کسی دیگر من را میآمرزد؟ حالا خدا! اگر من را نیامرزی، من اهل آتش میشوم؛ تو نخواه که من بسوزم. بیا دست من را بگیر. اگر میخواهی به بدبخت بیچاره رحم کنی، من هستم؛ به یتیم رحم کنی، من هستم؛ به نادان رحم کنی، من هستم. من در مقابل تو بیچارهام. [۲۳۳]
خدایا! اگر من را آنجا ببری و بگویی چه آوردهای؟ میگویم: امیدواری به تو را آوردهام. [۲۷۷]
خدایا! اگر من را در جهنّم ببری، با عدلت با من رفتار کردی. اما تو را به حقّ علی قَسَمت میدهم، با رحمت با ما رفتار کن. [۲۷۸]
خدایا! یک گناه مرا سرِ چوب بکنی، من جهنمی هستم؛ اما بیا ما را نسوزان، بیا به ما رحم کن. میگویم: حالا هم سوزاندی، چطور میشود؟! خب نسوزان! با خدا شوخی هم میکنم! [۳۷]
خدایا! زحمت خودت را زیاد نکن بخواهی ما را عذاب بکنی، پرونده ما را اینجور بکنی، ما را توی فلاکت بیندازی! بیا ما را مثل ائمهطاهرین بکن. تمام گناههای ما را ببخش. اصلاً جوری بشود که ما دیگر رغبت به گناه نداشته باشیم، همانطور که آنها نداشتند. [۱۱۶]
خدایا! یک کارهایی نکنی که از جیبت برود! اگر به من دههزار دفعه بگویی گمشو، (یکدفعه به شیطان گفتی، او رفت؛) صدهزار دفعه به من بگویی گمشو، میگویم: کجا بروم؟ تو یکجایی نشان من بده که مِلک تو نباشد، من آنجا بروم. یکجایی هم بروم که روزیِ تو را نخورم، کجا بروم؟ به من نگویی! صاف و ساده به خدا اینجور میگویم. میگویم: آخر من کجا بروم؟ شیطان عقلش نرسید. [۲۷۹]
خدایا! چه به تو بگویم؟ بگویم خر هستم، میگویی خر بلعم اطاعت کرد. بگویم سگ هستم، میگویی سگ اطاعت کرد، کجا تو اطاعت کردی؟ آخر به اینجا میرسم که میگویم: خدایا! تو کار لغو نمیکنی؛ مرا خلق کردی، حالا هوایم را داشته باش. من زورم به این دشمن قسم خوردهات نمیرسد. به عزت و جلالت قسم خورده که تمام بنیآدم را گمراه میکنم، مگر صالحین، آنها که پناه به تو ببرند؛ یعنی پناه به وجود امامزمان ببرند. [۲۶۱] حالا دستم را بگیر، من را در پناه خودت راه بده. [۲۰۷]
امام زمان! ما را بخر، ما حرفی نداریم ما را بخری و سگ درِ خانهات بکنی. اگر سگ درِ خانهات باشم، محفوظم. [۱۶۲]
خدایا! جوانیام را حفظ کردی، پیریام را هم بکن. [۲۲۰]
خدایا! یک راهی است میخواهم بروم که صد فرسخ است، نه زاد و توشه دارم و نه بلدم. پایم هم درد میکند. من چطور بروم؟ باید به قدرتت من را ببری. [۱۶۲]
خدایا! یک باری روی دوش من بگذار که بتوانم بکشم. گفتم: تو عادل هستی. بار برای خودم درست نکنم که نتوانم بکشم. [۶]
حرف آخر
والله، درد دلی دارم که درد دل مرا هیچکس نمیتواند دوا کند. بهدینم، هیچ قدرتی نمیتواند، مگر وجود امام زمان بیاید درد دل مرا دوا کند. میسوزم و با درد خودم میسازم. کاسهای هست این شفاست، مردم خیال میکنند دواست، قبول نمیکنند. کاسهای در اختیارم گذاشتند، شفاست؛ اما اغلب مردم خیال میکنند دواست. دوا، مشکلگشاست، چه دوایی مشکلگشاست؟ دوایی که بخوری ولایتت کامل بشود. [۲۱۸]
والله، بالله، من دارم دردتان را تشخیص میدهم، دوایتان را هم میدهم؛ اما مرد میخواهد که دوا را بخورد و نگوید تلخ است، نگوید این دوا عوضی است، نگوید یک دکتر دیگر هم هست، یک دکتر دیگر هم هست، یک دکتر دیگر هم هست. مگر از ولایت دکترتر هم هست؟ [۲۶۵]
والله، بالله، من مثل امیرالمؤمنین که میگوید گویی استخوان در گلویم و خار در چشمم است، به حضرتعباس، همینجور هستم؛ نمیتوانم آن را که باید بگویم، بگویم. میفهمم و میدانم، فشار به من میآورد. قربانتان بروم، فدایتان بشوم، شما از حال من که خبر ندارید؛ من هم نمیتوانم یک حرفهایی بزنم. [۲۲۴] چون نه شما آمادگیاش را دارید، نه باور میکنید و نه عمل میکنید. امیرالمؤمنین این حرفها را توی چاه زد؛ من هم خدا میداند، یکقدری از حرفها را شبها میزنم؛ نمیتوانم حرفم را بزنم. شما هم آمادگی ندارید، هرکسی پِی خوشی خودش است. اگر پِی خوشی نیستی، چرا میروی ماهواره میخری؟ چرا ویدیو میخری؟ آیا حساب کردید که فردای قیامت از شما حساب کشیده میشود؟ عزیز من! به دینم که دین محمد بن عبدالله است، با همان محشور میشوی و با همان هم میمیری. [۷۴]
امامزمان مثل آمپول و سِرُم، به متقی وصل است؛ اگرنه به دینم، هلاک میشود، به ایمانم، هلاک میشود. مثل آمپول، امام زمان به متقی وصل است؛ اگرنه از غصّه شماها جان میدهد. [۵۶]
تا زمانیکه نفس آخرم باشد، نفس آخرم را فدای ولایت میکنم. نفس دوم را داد میزنم به شما که پیرو خلق نباشید. نفس سومم این است که اینها [ائمه اطهار] را از خلق جدا کنید، اگرنه گمراه میشوید. اگر ائمه را از خلق جدا نکنید، گمراه میشوید، بدل درست میکنید. [۲۸۰]
من ناله میزنم، فریاد میزنم که در کشتی ولایت بیا؛ در کشتی خلق نرو، در کشتی دنیا نرو، در کشتی لهو و لعب نرو. من هم دارم داد میزنم، حرف دیگری با شما ندارم. قربانتان بروم، والله میخواهم در کشتی ولایت، سکونت بههم بزنید. بیا در کشتیِ ارتباط باش؛ نرو در کشتی خلق، نرو اینطرف و آنطرف. [۲۱۷]
مبادا یکوقت در خودتان یک حرفهایی ایجاد بشود. باید همهتان واحد باشید و یک نَفَس بگویید علی، یک نَفَس بگویید قرآن، یک نَفَس بگویید زهرا؛ تمام باید هماهنگ باشید. چرا امام میگوید شما به من اتصالید؟ شما همه باید اتصال به وحدت باشید. وحدت یعنی همه بگوییم علی؛ دیگر مشابه درست نکن، چیز دیگری درست نکن. [۲۲۴]
من یک پارهوقتها خدا را قسم میدهم، میگویم: خدایا! اگر من جوری شدم، کسی باشد از من بهتر برای اینها صحبت کند. مبادا از هم بپاشند. یا امامزمان! خودت نگهدار. [۸۵]
بعد از من، دنبال هیچکس نروید. با همین حرفها مطالعه کنید، با همین حرفها صحبت کنید. اگر با همین حرفها صحبت کنید، با علی محشور میشوید. ما نباید حرف دیگری بزنیم. چرا امامصادق میگوید: من حسرت میبرم به جایی که حرف ما خانواده زده شود؟ [۵۸]
- ↑ ۱٫۰ ۱٫۱ ۱٫۲ عید غدیر 93
- ↑ ۲٫۰ ۲٫۱ ۲٫۲ شب تاسوعای 86
- ↑ ۳٫۰ ۳٫۱ ۳٫۲ ۳٫۳ شناخت امام زمان
- ↑ ۴٫۰ ۴٫۱ عناد
- ↑ ۵٫۰ ۵٫۱ ۵٫۲ ۵٫۳ ۵٫۴ برخورد
- ↑ ۶٫۰ ۶٫۱ ۶٫۲ ۶٫۳ ۶٫۴ آدم
- ↑ ۷٫۰ ۷٫۱ ۷٫۲ ۷٫۳ ۷٫۴ عید غدیر 91؛ جامعه
- ↑ عید غدیر 92
- ↑ ۹٫۰ ۹٫۱ ۹٫۲ احکام ولایت
- ↑ ۱۰٫۰ ۱۰٫۱ امامرضا
- ↑ ۱۱٫۰ ۱۱٫۱ ۱۱٫۲ ۱۱٫۳ سیزده رجب 93
- ↑ ۱۲٫۰ ۱۲٫۱ ۱۲٫۲ ۱۲٫۳ ۱۲٫۴ ۱۲٫۵ ۱۲٫۶ ۱۲٫۷ ۱۲٫۸ تذکر جلسه
- ↑ ۱۳٫۰ ۱۳٫۱ ۱۳٫۲ ۱۳٫۳ ۱۳٫۴ ۱۳٫۵ امامزمان با متقی
- ↑ ۱۴٫۰ ۱۴٫۱ ۱۴٫۲ افشای شیعه
- ↑ ۱۵٫۰ ۱۵٫۱ ۱۵٫۲ قدردانی از جلسه
- ↑ ۱۶٫۰ ۱۶٫۱ ۱۶٫۲ ۱۶٫۳ یتیم آل محمد
- ↑ ۱۷٫۰ ۱۷٫۱ سیزده رجب 89
- ↑ ۱۸٫۰ ۱۸٫۱ ۱۸٫۲ غلامان ولایت
- ↑ ۱۹٫۰ ۱۹٫۱ ۱۹٫۲ ۱۹٫۳ مشهد 84؛ حضرتزهرا
- ↑ سیزده رجب 78
- ↑ ۲۱٫۰ ۲۱٫۱ امر، امانت است
- ↑ ۲۲٫۰ ۲۲٫۱ ۲۲٫۲ ۲۲٫۳ ۲۲٫۴ شناخت اسم علی
- ↑ غدیر در تمام خلقت گسترده است
- ↑ ۲۴٫۰ ۲۴٫۱ ۲۴٫۲ حب و بغض؛ اسلام و ایمان
- ↑ ۲۵٫۰ ۲۵٫۱ ۲۵٫۲ ۲۵٫۳ ۲۵٫۴ انفاق؛ قانع و راضی بودن
- ↑ عید غدیر 84
- ↑ ۲۷٫۰ ۲۷٫۱ ۲۷٫۲ مشهد 87؛ مغناطیس ولایت
- ↑ ۲۸٫۰ ۲۸٫۱ رمضان 96
- ↑ ۲۹٫۰ ۲۹٫۱ ۲۹٫۲ ۲۹٫۳ ۲۹٫۴ ۲۹٫۵ ۲۹٫۶ ۲۹٫۷ مشهد 91؛ عنایت امام رضا؛ ماوراء
- ↑ ۳۰٫۰ ۳۰٫۱ ۳۰٫۲ ۳۰٫۳ ۳۰٫۴ ۳۰٫۵ ۳۰٫۶ مشهد 92؛ جامعه
- ↑ ۳۱٫۰ ۳۱٫۱ ۳۱٫۲ ۳۱٫۳ مشهد 93؛ حرکت امامرضا از مدینه به طوس
- ↑ تولی و برائت؛ فدا شدن
- ↑ ۳۳٫۰ ۳۳٫۱ ۳۳٫۲ ۳۳٫۳ ۳۳٫۴ ۳۳٫۵ خلقپرستی و فامیلپرستی
- ↑ ۳۴٫۰ ۳۴٫۱ تکذیب اهلتسنن
- ↑ ۳۵٫۰ ۳۵٫۱ ۳۵٫۲ فرمان ولایت و فرمان دل
- ↑ ۳۶٫۰ ۳۶٫۱ ۳۶٫۲ ۳۶٫۳ ۳۶٫۴ ۳۶٫۵ ۳۶٫۶ سیزده رجب 84
- ↑ ۳۷٫۰ ۳۷٫۱ ۳۷٫۲ عقاید
- ↑ شبقدر و عظمائیت ولایت
- ↑ سیزده رجب 92
- ↑ ۴۰٫۰ ۴۰٫۱ ۴۰٫۲ ۴۰٫۳ ۴۰٫۴ ۴۰٫۵ ۴۰٫۶ ۴۰٫۷ ۴۰٫۸ شبهای ماهرمضان 88
- ↑ آخرالزمان 76
- ↑ ۴۲٫۰ ۴۲٫۱ عید مبعث 84
- ↑ ۴۳٫۰ ۴۳٫۱ مشهد 86؛ شناخت امام
- ↑ مشهد 90؛ عنایت امامرضا به زوار
- ↑ ۴۵٫۰ ۴۵٫۱ شهادت حضرتزهرا 85
- ↑ ۴۶٫۰ ۴۶٫۱ ۴۶٫۲ ۴۶٫۳ ۴۶٫۴ ۴۶٫۵ مشهد 91؛ حضرت زهرا؛ اعتقاد
- ↑ ۴۷٫۰ ۴۷٫۱ ۴۷٫۲ عید غدیر 94
- ↑ کامپیوتر جهانی؛ جلسه دوم؛ اشیاء خلقت
- ↑ شب قدر 84
- ↑ افشای ولایت
- ↑ عید مبعث 83
- ↑ ۵۲٫۰ ۵۲٫۱ نیمه شعبان 83
- ↑ ۵۳٫۰ ۵۳٫۱ حج 76
- ↑ ۵۴٫۰ ۵۴٫۱ ۵۴٫۲ عاشورای 94
- ↑ ۵۵٫۰ ۵۵٫۱ ۵۵٫۲ مشهد 93؛ وداع امامحسین
- ↑ ۵۶٫۰ ۵۶٫۱ ۵۶٫۲ ۵۶٫۳ تاسوعای 92؛ قدردانی از جلسه ولایت
- ↑ رمضان 79؛ احیاء و قدر
- ↑ ۵۸٫۰ ۵۸٫۱ ۵۸٫۲ شناخت الست
- ↑ ۵۹٫۰ ۵۹٫۱ نیمه شعبان 82
- ↑ ۶۰٫۰ ۶۰٫۱ ۶۰٫۲ وعاظ
- ↑ ۶۱٫۰ ۶۱٫۱ عاشورای 84
- ↑ ۶۲٫۰ ۶۲٫۱ سواد و تفکر
- ↑ سوم رمضان 96
- ↑ حضرت خدیجه
- ↑ شهادت حضرتزهرا 81
- ↑ ۶۶٫۰ ۶۶٫۱ ارتباط و درخواست از امامرضا
- ↑ ۶۷٫۰ ۶۷٫۱ ۶۷٫۲ عالم الست؛ دنیا؛ برزخ؛ قیامت
- ↑ ۶۸٫۰ ۶۸٫۱ ۶۸٫۲ ۶۸٫۳ ۶۸٫۴ نعمت ولایت؛ اشراف؛ عبادت، ذوق اطاعت
- ↑ ۶۹٫۰ ۶۹٫۱ ۶۹٫۲ ۶۹٫۳ علی، علی
- ↑ ۷۰٫۰ ۷۰٫۱ عاشورای 93
- ↑ ۷۱٫۰ ۷۱٫۱ ۷۱٫۲ ۷۱٫۳ ۷۱٫۴ ۷۱٫۵ ۷۱٫۶ ایجاد
- ↑ عید مبعث 79
- ↑ ۷۳٫۰ ۷۳٫۱ در کربلا
- ↑ ۷۴٫۰ ۷۴٫۱ ۷۴٫۲ ۷۴٫۳ اربعین 87؛ پست و مقام؛ خلق و نگاه
- ↑ ۷۵٫۰ ۷۵٫۱ ۷۵٫۲ ۷۵٫۳ ۷۵٫۴ اتصال به امامحسین
- ↑ ۷۶٫۰ ۷۶٫۱ ۷۶٫۲ ۷۶٫۳ ۷۶٫۴ عظمت گریه با معرفت
- ↑ ولایت، امر خداست؛ سر الله
- ↑ ۷۸٫۰ ۷۸٫۱ شناخت نجوا
- ↑ ضایعات؛ مدیریت
- ↑ اربعین 90؛ عبادتهای خیالی
- ↑ امیرالمؤمنین؛ ولایت را بهتر بشناسیم
- ↑ اربعین 89
- ↑ ۸۳٫۰ ۸۳٫۱ پرچم امر و پرچم من
- ↑ رفاقت و رحمیت؛ عظمت شیعه
- ↑ ۸۵٫۰ ۸۵٫۱ ۸۵٫۲ کامپیوتر جهانی؛ جلسه سوم
- ↑ ۸۶٫۰ ۸۶٫۱ ۸۶٫۲ ۸۶٫۳ ۸۶٫۴ مشهد 94؛ شب اول؛ قبولی زیارت
- ↑ ۸۷٫۰ ۸۷٫۱ ۸۷٫۲ شهادت امامحسن و امامرضا 85
- ↑ ۸۸٫۰ ۸۸٫۱ ۸۸٫۲ ۸۸٫۳ حضرت یوسف 89
- ↑ ۸۹٫۰ ۸۹٫۱ ۸۹٫۲ ۸۹٫۳ مشهد 92؛ نجمه
- ↑ امام رضا
- ↑ مشهد 81؛ درخواست از امامرضا
- ↑ ۹۲٫۰ ۹۲٫۱ ۹۲٫۲ ۹۲٫۳ حفظ کنندگی صدقات
- ↑ ۹۳٫۰ ۹۳٫۱ ۹۳٫۲ ۹۳٫۳ ۹۳٫۴ ۹۳٫۵ صفات اصحاب یمین 2
- ↑ ۹۴٫۰ ۹۴٫۱ ۹۴٫۲ عید فطر 92
- ↑ شکر
- ↑ ۹۶٫۰ ۹۶٫۱ ۹۶٫۲ رمضان 94
- ↑ حج 85؛ حرکت با امر؛ شناخت علما
- ↑ ۹۸٫۰ ۹۸٫۱ ۹۸٫۲ ۹۸٫۳ نیمه شعبان 81؛ احکام جشن و روضه؛ شرط یاوری امامزمان
- ↑ نیمه شعبان 87
- ↑ ۱۰۰٫۰ ۱۰۰٫۱ مشهد 92؛ قبله مؤمن، امر ولایت
- ↑ اربعین 85؛ کنار رفتن
- ↑ ۱۰۲٫۰ ۱۰۲٫۱ ۱۰۲٫۲ ۱۰۲٫۳ میلاد آقا ابوالفضل 89
- ↑ ۱۰۳٫۰ ۱۰۳٫۱ انسان مختار در نظام آفرینش
- ↑ ۱۰۴٫۰ ۱۰۴٫۱ ۱۰۴٫۲ ۱۰۴٫۳ ۱۰۴٫۴ تار عنکبوت
- ↑ ۱۰۵٫۰ ۱۰۵٫۱ ۱۰۵٫۲ ارکان
- ↑ ۱۰۶٫۰ ۱۰۶٫۱ ۱۰۶٫۲ اطاعت امر، موجب اشرفیت انسان است
- ↑ ۱۰۷٫۰ ۱۰۷٫۱ اشرفمخلوقات
- ↑ ۱۰۸٫۰ ۱۰۸٫۱ ۱۰۸٫۲ ۱۰۸٫۳ مشهد 86؛ ندا
- ↑ ۱۰۹٫۰ ۱۰۹٫۱ سخاوت حضرتخدیجه
- ↑ ۱۱۰٫۰ ۱۱۰٫۱ عارف ولایت
- ↑ ۱۱۱٫۰ ۱۱۱٫۱ ۱۱۱٫۲ مشهد 93؛ پرداخت
- ↑ ۱۱۲٫۰ ۱۱۲٫۱ ۱۱۲٫۲ ۱۱۲٫۳ توجه و تذکر
- ↑ ۱۱۳٫۰ ۱۱۳٫۱ ۱۱۳٫۲ غدیر و ولایت
- ↑ ۱۱۴٫۰ ۱۱۴٫۱ تولید حکومت الله، امر است
- ↑ ۱۱۵٫۰ ۱۱۵٫۱ ۱۱۵٫۲ ۱۱۵٫۳ عصاره ولایت
- ↑ ۱۱۶٫۰ ۱۱۶٫۱ رمضان 76؛ شب احیاء و پاداش ولایت
- ↑ قسمت
- ↑ ۱۱۸٫۰ ۱۱۸٫۱ ۱۱۸٫۲ خلق و امر
- ↑ ۱۱۹٫۰ ۱۱۹٫۱ ۱۱۹٫۲ ولایت و تسبیحات حضرتزهرا
- ↑ ۱۲۰٫۰ ۱۲۰٫۱ روح، ولایت است
- ↑ ۱۲۱٫۰ ۱۲۱٫۱ اربعین 83
- ↑ ۱۲۲٫۰ ۱۲۲٫۱ هدف از خلقت بشر
- ↑ ۱۲۳٫۰ ۱۲۳٫۱ ۱۲۳٫۲ مشهد 87؛ شناخت جاذبه
- ↑ ۱۲۴٫۰ ۱۲۴٫۱ مشهد 86؛ باب ولایت
- ↑ ۱۲۵٫۰ ۱۲۵٫۱ ۱۲۵٫۲ ۱۲۵٫۳ هدایت با خداست نه با خلق
- ↑ ۱۲۶٫۰ ۱۲۶٫۱ شهادت حضرت زهرا 86
- ↑ ۱۲۷٫۰ ۱۲۷٫۱ سیر ماورایی
- ↑ انسان باید روح شود
- ↑ حاکمیت
- ↑ ۱۳۰٫۰ ۱۳۰٫۱ ۱۳۰٫۲ مستقل و محدوده
- ↑ ارزش نماز
- ↑ ۱۳۲٫۰ ۱۳۲٫۱ ۱۳۲٫۲ حج 80
- ↑ اربعین 94؛ اشتباهات مردم
- ↑ ۱۳۴٫۰ ۱۳۴٫۱ مشهد 94؛ شب دوم، روضه
- ↑ تفکر در اشیاء
- ↑ ۱۳۶٫۰ ۱۳۶٫۱ ۱۳۶٫۲ ارتباط خلقت با امامحسین
- ↑ القاء
- ↑ ۱۳۸٫۰ ۱۳۸٫۱ ۱۳۸٫۲ عید غدیر 95
- ↑ ۱۳۹٫۰ ۱۳۹٫۱ اربعین 84؛ نجات در ولایت است، نه در عبادت
- ↑ هدایت با خداست، نه با خلق
- ↑ تذکر 90
- ↑ شباربعین 81
- ↑ ۱۴۳٫۰ ۱۴۳٫۱ ۱۴۳٫۲ ۱۴۳٫۳ عدالت
- ↑ ۱۴۴٫۰ ۱۴۴٫۱ مشهد 93؛ درباره کرات
- ↑ ۱۴۵٫۰ ۱۴۵٫۱ ۱۴۵٫۲ شناخت ارتباط با ولایت
- ↑ ۱۴۶٫۰ ۱۴۶٫۱ ۱۴۶٫۲ ۱۴۶٫۳ ۱۴۶٫۴ تاسوعای 94
- ↑ علیولیالله، حجةالله
- ↑ ۱۴۸٫۰ ۱۴۸٫۱ ۱۴۸٫۲ صفات اصحاب یمین 1
- ↑ ۱۴۹٫۰ ۱۴۹٫۱ شب قدر 82
- ↑ رمضان 76؛ شباحیاء و پاداش ولایت
- ↑ ۱۵۱٫۰ ۱۵۱٫۱ عید غدیر 87
- ↑ ۱۵۲٫۰ ۱۵۲٫۱ تذکر و الست
- ↑ ۱۵۳٫۰ ۱۵۳٫۱ ۱۵۳٫۲ دادگاه ولایت
- ↑ ۱۵۴٫۰ ۱۵۴٫۱ احترام ولایت
- ↑ ماوراء در امر حضرت زهرا؛ نور ولایت
- ↑ ۱۵۶٫۰ ۱۵۶٫۱ کمال، کل کمال
- ↑ ۱۵۷٫۰ ۱۵۷٫۱ شرک به ولایت
- ↑ ۱۵۸٫۰ ۱۵۸٫۱ عصاره تمام عصارهها، ولایت است
- ↑ ۱۵۹٫۰ ۱۵۹٫۱ خداوند از ولایت حمایت میکند
- ↑ تفکر یا عمود نور
- ↑ تمام انبیاء مبلغ ولایت هستند
- ↑ ۱۶۲٫۰ ۱۶۲٫۱ ۱۶۲٫۲ آخرالزمان یا شر الازمنه
- ↑ حضرتیوسف 89
- ↑ ولایت در خلقت کفو ندارد
- ↑ ۱۶۵٫۰ ۱۶۵٫۱ خداشناسی
- ↑ ۱۶۶٫۰ ۱۶۶٫۱ ۱۶۶٫۲ گریه ولایت
- ↑ ۱۶۷٫۰ ۱۶۷٫۱ شناخت امامزمان؛ رستگاری
- ↑ ۱۶۸٫۰ ۱۶۸٫۱ ۱۶۸٫۲ ۱۶۸٫۳ شب قدر 86؛ عظمت شیعه
- ↑ ۱۶۹٫۰ ۱۶۹٫۱ بوی ولایت
- ↑ اربعین 91
- ↑ ۱۷۱٫۰ ۱۷۱٫۱ ۱۷۱٫۲ اربعین 92؛ نه اسلام داریم، نه ولایت
- ↑ ۱۷۲٫۰ ۱۷۲٫۱ جلوه و تجلی
- ↑ ترجمه احکام
- ↑ ۱۷۴٫۰ ۱۷۴٫۱ ارتباط 89
- ↑ ۱۷۵٫۰ ۱۷۵٫۱ ولایت؛ حقیقت توحید
- ↑ افشای احکام
- ↑ ۱۷۷٫۰ ۱۷۷٫۱ ۱۷۷٫۲ مشهد 92؛ مهر دنیا
- ↑ معرفت امام؛ اصحاب الیمین
- ↑ تاسوعای 91
- ↑ مکان
- ↑ ۱۸۱٫۰ ۱۸۱٫۱ امر الله؛ نور مؤمن
- ↑ ۱۸۲٫۰ ۱۸۲٫۱ ۱۸۲٫۲ عیدی 92
- ↑ تذکر 78؛ شبنشینی و خلوت دل
- ↑ ۱۸۴٫۰ ۱۸۴٫۱ ۱۸۴٫۲ ۱۸۴٫۳ شناخت رحمیت
- ↑ ۱۸۵٫۰ ۱۸۵٫۱ ۱۸۵٫۲ نفس مطمئنه و امّاره
- ↑ اقیانوس ولایت
- ↑ ۱۸۷٫۰ ۱۸۷٫۱ ۱۸۷٫۲ ۱۸۷٫۳ ۱۸۷٫۴ تجسس
- ↑ حج یا آینه ولایت
- ↑ ۱۸۹٫۰ ۱۸۹٫۱ تولی و تبری
- ↑ یاد
- ↑ ۱۹۱٫۰ ۱۹۱٫۱ ۱۹۱٫۲ ۱۹۱٫۳ صبر و شکر
- ↑ ۱۹۲٫۰ ۱۹۲٫۱ گریه
- ↑ نیمه شعبان 89
- ↑ سیزده رجب 85؛ شناخت مداحها
- ↑ تذکر احکام؛ یقین
- ↑ ۱۹۶٫۰ ۱۹۶٫۱ خدشه به ولایت
- ↑ شبقدر 82
- ↑ فدایی ولایت
- ↑ ۱۹۹٫۰ ۱۹۹٫۱ ولایت، عدالت، سخاوت
- ↑ حضرتیوسف؛ حضرت موسی
- ↑ ۲۰۱٫۰ ۲۰۱٫۱ قوملوط و حرامزادگی
- ↑ ۲۰۲٫۰ ۲۰۲٫۱ ازدواج
- ↑ تکلیف و بلوغ
- ↑ ۲۰۴٫۰ ۲۰۴٫۱ جاذبه و تبلیغ
- ↑ ۲۰۵٫۰ ۲۰۵٫۱ ۲۰۵٫۲ ۲۰۵٫۳ اقتصاد
- ↑ عید مبعث 81
- ↑ ۲۰۷٫۰ ۲۰۷٫۱ هشدار
- ↑ ۲۰۸٫۰ ۲۰۸٫۱ ۲۰۸٫۲ ۲۰۸٫۳ تنظیم و تزویج
- ↑ ۲۰۹٫۰ ۲۰۹٫۱ بیستم رمضان 95
- ↑ مشهد 92؛ امامرضا
- ↑ ۲۱۱٫۰ ۲۱۱٫۱ رمضان 94؛ شب بیست و یکم
- ↑ مشهد 92؛ انسان کامل
- ↑ ولایت، پیادهکننده عدالت در خلقت
- ↑ شب احیاء 80
- ↑ ۲۱۵٫۰ ۲۱۵٫۱ احتیاج ماورایی بشر، اطاعت امر است
- ↑ حج 85؛ احکام حج؛ دعا
- ↑ ۲۱۷٫۰ ۲۱۷٫۱ ۲۱۷٫۲ ۲۱۷٫۳ ارتباط 87
- ↑ ۲۱۸٫۰ ۲۱۸٫۱ زمزمه با امامزمان
- ↑ ۲۱۹٫۰ ۲۱۹٫۱ تاریخات
- ↑ ۲۲۰٫۰ ۲۲۰٫۱ ۲۲۰٫۲ عدالت، زیربنای رشد است
- ↑ ۲۲۱٫۰ ۲۲۱٫۱ ۲۲۱٫۲ قلب المؤمن، عرش الرحمن
- ↑ حج 85؛ اجازه گفتن
- ↑ ۲۲۳٫۰ ۲۲۳٫۱ صادرات مؤمن، اطاعت امر است
- ↑ ۲۲۴٫۰ ۲۲۴٫۱ ۲۲۴٫۲ ۲۲۴٫۳ شیعه شفاعتکن است
- ↑ تبری؛ تنظیم در خلقت
- ↑ شناخت خلق
- ↑ ۲۲۷٫۰ ۲۲۷٫۱ ۲۲۷٫۲ وابستگی
- ↑ عید مبعث 89
- ↑ نبوت باید در اختیار ولایت باشد
- ↑ مقدسی
- ↑ ۲۳۱٫۰ ۲۳۱٫۱ عنایت پنجتن به شیعه
- ↑ مشهد 92؛ صنایع کفار؛ تجدد
- ↑ ۲۳۳٫۰ ۲۳۳٫۱ پرورش ولایت
- ↑ ۲۳۴٫۰ ۲۳۴٫۱ مشهد 90؛ عنایت حضرتزهرا
- ↑ اشرف مخلوقات
- ↑ ماه مبارک رمضان و شب قدر 78
- ↑ نیمه شعبان 75
- ↑ ۲۳۸٫۰ ۲۳۸٫۱ تشخیص صنایع؛ تشخیص توحید
- ↑ عبادت و اطاعت؛ درباره خمس
- ↑ ولایت، عمل صالح است
- ↑ تذکر حج 82
- ↑ ۲۴۲٫۰ ۲۴۲٫۱ رمضان 83؛ رشد، معرفت به ولایت است؛ تفسیر سوره یوسف
- ↑ ۲۴۳٫۰ ۲۴۳٫۱ ثواب هزار ماه، مزد ولایت
- ↑ سخاوت حضرت خدیجه
- ↑ شناخت امام حسین و محرم
- ↑ ضربه به ولایت؛ پیروی از بدعتگذار
- ↑ ۲۴۷٫۰ ۲۴۷٫۱ اخلاق در خانواده؛ من نداشتن
- ↑ ۲۴۸٫۰ ۲۴۸٫۱ مبنای اصول دین
- ↑ ۲۴۹٫۰ ۲۴۹٫۱ عبادت
- ↑ شب اربعین 80
- ↑ اصول دین و سلامت ولایت
- ↑ ۲۵۲٫۰ ۲۵۲٫۱ ۲۵۲٫۲ آفات ولایت
- ↑ ۲۵۳٫۰ ۲۵۳٫۱ عبادت؛ انبیاء؛ مجلس ولایت
- ↑ اصحاب یمین 1
- ↑ عید غدیر 79؛ غدیر و فتنه آخرالزمان
- ↑ آدم شدن
- ↑ رمضان 83؛ اهلتسنن
- ↑ مشهد 82؛ تبلیغ ولایت
- ↑ در مسیر ولایت؛ وداع ولایت
- ↑ جامع ولایت
- ↑ ۲۶۱٫۰ ۲۶۱٫۱ فتنه آخرالزمان
- ↑ ولایت، نجاتدهنده خلقت است
- ↑ حج ابراهیمی
- ↑ اشراف و اذان
- ↑ ۲۶۵٫۰ ۲۶۵٫۱ میلاد امامحسین 78؛ عظمت امامحسین؛ امر به معروف و نهی از منکر
- ↑ ۲۶۶٫۰ ۲۶۶٫۱ ۲۶۶٫۲ رمضان 92
- ↑ ولایت و عدالت
- ↑ ۲۶۸٫۰ ۲۶۸٫۱ ۲۶۸٫۲ نازله
- ↑ عاجز بودن در امر ولایت
- ↑ شیعه هماهنگ با امام زمان
- ↑ مشهد 83؛ تمرین توحید
- ↑ اربعین 78
- ↑ شناخت امام
- ↑ ۲۷۴٫۰ ۲۷۴٫۱ ۲۷۴٫۲ حضرت زینب
- ↑ شباربعین 80
- ↑ عاشورای 85
- ↑ شرط احسن الخالقین شدن؛ اطاعت ولایت و بیزاری از دنیا
- ↑ رمضان 85؛ ارتباط با ولایت
- ↑ شرط شیعگی؛ جهاد با نفس
- ↑ کامپیوتر الهی و کامپیوتر جهانی
