صبر و شکر

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو

بسم الله الرحمن الرحیم

صبر و شکر
صوت دانلود
پخش صوت پخش
پی‌دی‌اف دریافت
تاریخ سخنرانی 1375-08-24

السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

رفقای عزیز، ما دور هم نشستیم یک انتقادی بکنیم، ما نیامدیم چیزی یاد شما بدهیم. من از پیشگاه اقدس شما خواهشمندم که شما هم به من تذکر بدهید. مبادا که ما بخواهیم یک حرفی بزنیم، یا بگویم شما بلد نیستید. انتقاد عیبی ندارد. خدای تبارک و تعالی امر فرموده، مرا اطاعت کنید؛ خب، ما می‌خواهیم خدا را اطاعت کنیم چگونه اطاعت کنیم؟ باید ولی را اطاعت کنیم، تکلیف ما را معلوم کرده، می‌گوید: «اطیعو الله و اطیعو الرسول و اولی الامر منکم»[۱]، «اولی الامر» من را اطاعت کنید. اگر ما «اولی الامر» را اطاعت کردیم، خدا را اطاعت کردیم.

مثل این آقای مهندس، یک کاغذ برای من داده، می‌گوید: شما اینها را عملی کن، من کاغذ را آنجا انداختم، می‌گویم: قربانت بروم. خب، می‌گوید: باباجان، این چه قربان‌ر‌فتنی است؟ حرف من را بشنو، حرف من را عمل کن. بیشتر کارهای ما همین‌طور است. می‌فرماید: من را اطاعت کن، پس [اگر ما بخواهیم] خدا را اطاعت کنیم، باید امر ولایت را اطاعت کنیم. چرا خدا کار را سنگین کرد؟ گفت: به عزت و جلالم قسم، اگر علی را اطاعت نکنی، و به «الیوم اکملت لکم دینکم»[۲] قبول نداشته باشی، اگر عبادت ثقلین هم بکنید، شما را داخل جهنم می‌اندازم. پس اینجا معلوم می‌شود خدا یک طوری حرف زده که هم حالی عالِم بشود، هم حالی مرجع بشود، هم حالی من عمله بشود؛ همه حالی‌شان بشود. اطاعت، اطاعت ولی خداست؛ یعنی امیرالمؤمنین (علیه السلام)، یعنی آقا امام زمان (عج الله فرجه). ما باید اطاعت کنیم. چگونه خدا را اطاعت کنیم؟ مگر خدا را می‌بینی؟

حالا ما ولی را اطاعت کردیم، حالا که ولی را اطاعت کردیم، به اطاعت ولی، ذوق اطاعت ولی، عبادت است؛ ما باید عبادت کنیم. حالا که عبادت کردیم، ما ببینیم امراض این اطاعت و ولایت چیست؟ امراضش کم‌صبری است. ما باید صبر کنیم. قربانت بروم، اگر صبر کردی، اینها در وجود بدنت، در کالبد بدنت و در قلبت حیات دارد. اگر صبر نباشد، اینها را از بین می‌برد. خب، از کجا می‌گویی؟ از اینکه شما حالا مثلاً ببین؛ اگر عمر و ابابکر صبر کرده بودند، حق امیرالمؤمنین (علیه السلام) را نگرفته بودند، الان در اعلی علیین بودند. صبر نکردند، زیر بار امیرالمؤمنین (علیه السلام) نرفتند، الان در جهنم هستند. یا طلحه و زبیر آنجا آمدند، می‌گویند: ما عثمان را کشتیم، امیرالمؤمنین (علیه السلام) به شمع فوت می‌کند، [می‌گویند:] چرا این کار را کردی؟ می‌گوید: این بیت المال است. این به آن نگاه می‌کند، می‌گوید: این به درد ما نمی‌خورد، بلند شو تا برویم. خب، صبر نکرد، خودش را اهل جهنم کرد. برای شکم و ریاستش بلند شد و پیش معاویه رفت. بابا جان، اگر صبر کرده بود که جهنمی نمی‌شد. این طلحه و زبیر یکی از افتخارات اسلام بوده‌اند. مگر اینها آدمهای قمارباز و عرق‌خور بودند؟ صبر نکردند. اگر عایشه صبر کرده بود و علی (علیه السلام) را اطاعت کرده بود، وصی رسول الله را اطاعت کرده بود، امیرالمؤمنین (علیه السلام) را اطاعت کرده بود، «اکملت لکم دینکم»[۲] را اطاعت کرده بود [که جهنمی نمی‌شد]. بابا، ببینید، [اهل تسنن] سی هزار حدیث پیامبر را از عایشه نقل می‌کنند؛ ام المؤمنین است؛ حالا ام الجهنم شد، صبر نکرد. چقدر آیه در قرآن مجید راجع به صبر داریم؟

رفقای عزیز، صبر کنید، اگر صبر کنید، رستگار می‌شوید. اگر من بخواهم حرف‌هایی بزنم که چقدر صبر نکردند، اهل جهنم شدند، خیلی ابعاد دارد. چرا بلعم اهل جهنم شد؟ خدا اسم اعظم به او داده است. حالا یک نفر خواب می‌بیند یا خیال می‌کند، امام زمان (علیه السلام) را می‌بیند، چه بازی در می‌آورد؟ [می‌گوید:] عالم رویا را سیر کردم، فلان کردم، فیسار کردم، اعلامیه پخش می‌کند! بابا جان من، سر جایت بنشین، تفکر داشته باش. بلعم، اسم اعظم بلد است، به سگ گفت: آدم شو، شد؛ به آدم گفت: سگ شو؛ شد. کار انبیاء می‌کند، کار امامت می‌کند، صبر نکرد. گفتند: موسی دارد می‌آید، اگر بیاید دستگاهت را به هم می‌زند. گفت: خب، چه کار کنم که می‌آید؟ رفتند زنش را گول زدند، از طریق زنش وارد شدند؛ گفت: دستگاهت به هم می‌خورد. بابا، من دستگاه، می‌خواهم چه کار کنم؟ مگر من در مقابل خدا باید دستگاه داشته باشم؟ چرا ما فکر نمی‌کنیم؟ تو چه دستگاهی داری؟ گفت: دستگاهت به هم می‌خورد، بلند شد و رفت به موسی نفرین کرد. موسی، چهل روز سرگردان بود.

من به قربان این خدا بروم. بابا جان، بیایید خداپرست شوید. بیایید تفکر داشته باشید. چرا ما تفکر نداریم؟ چهل روز پیامبرش را در بیابان‌ها سرگردان کرد. حالا موسی می‌گوید: خودت گفتی برو، گفت: حالا فردا، شهر را پیدا می‌کنی، به او بگو: سه دعا داری که مستجاب می‌شود. چرا؟ صبر نکرد. بابا، آقای بلعم، حضرت آیت الله بلعم! این کارها چیست که می‌کنی؟ خب، سر جایت بنشین. تو که اسم اعظم بلد هستی، کرامت داری، سر جایت بنشین. یک لقمه نان هم که پیدا می‌شود می‌خوری. حالا قرآن داد می‌زند، می‌گوید: بلعم، بی‌دین از دنیا رفت. آخر، تو چه چیزی می‌گویی؟ ما داریم چه کار می‌کنیم؟ چرا فکر نمی‌کنیم؟ صبر، خوب چیزی است.

من امروز به رفقا قول داده بودم از شکرانه صحبت کنم، حالا دیگر اینجا رفتیم، چه می‌دانم؟ یک مرتبه ما را می‌برند. آقا جان من، قربانت بروم، ما دلمان را خوش کردیم که خداپرست هستیم. شما الان الحمد لله شکر رب العالمین، هر که هم نمی‌تواند ببیند کور شود، مرغ می‌خوری، کباب می‌خوری، سیب می‌خوری، پرتغال می‌خوری. الحمد لله خدا به تو پسر داده است، آدم حظ می‌کند. خانواده‌ات خوب است، نجیب است. ماشینت خوب است، خوش‌یمن است. خانه‌ات خوب است، تا حتی رفیقت خوب است. ولایتت خوب است. همه اینها چیست؟ نعمت است که به تو داده است. حالا آقا می‌رود تا اینجا می‌خورد، یک دستی هم به این دهنش می‌مالد و می‌گوید: ای خدا، شکر؛ بابا، این شکر خدا نیست، شکر مرغ است. این شکر کباب است، این شکر بچه‌ات است، این شکر خانمت است! پس شکر خدا چیست؟ اینها شکر نعمت است.

حالا این نعمت هم امراض دارد، همین‌طور که به شما می‌گوید: اگر سر سال شد، باید خمس و سهم امام بدهی، همین‌طور هم می‌گوید: این هم یک سهمی است باید بدهی، اما خمس و سهم امام را به چه کسی بدهی؟ به یکی بدهی که برود آپارتمان بسازد و هر روز مدل ماشینش را عوض کند؟ بدبخت! چه پولی پیدا کردی؟ به تو گفته خمست را به سیدها بده، سهم امامت را هم به یک کاسبی، یک قوم و خویش داری که یک دختر دارد، می‌خواهد جهازش را ببرد، یک قوم و خویش داری، به اینها بده. بابا، چه کسی به تو گفته به دست فلانی بده که آن هم بگوید اجازه از من بگیر؟ ما داریم چند تا اجازه می‌گیریم؟ امام زمان هم که یک نائب داشت مسلم بود، این آخرالزمان چقدر نائب پیدا شده است؟ به قرآن مجید، یک نفر رفته کلیه‌اش را برای جهاز دخترش فروخته است، کلیه‌اش را داده، خودش را ناقص کرده است. خب، برو به او بده، این هم کار ما!

خب، حالا، از کجا تو می‌گویی؟ باباجان من، اینها امراض دارد. حالا عیسی بن مریم آمده از در یک خانه برود، می‌بیند ساز و نواز است، آن ساز و نواز آن زمان، تنبک و نی بود. حضرت عیسی نگاه کرد، عیسی جو عالم را می‌دید، عیسی قدرتمند بود؛ اما قدرتش مال علی (علیه السلام) بود، مال امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود. چرا؟ مرده هم که زنده می‌کرد، می‌گفت: علی. خدا به واسطه ولایت یک بینایی به این داد. دید یک ماری است که امشب به اینها می‌زند. او هم با خاطرجمعی به اصحابش گفت: خلاصه، فردا اینجا عزاست. فردا رفتند دیدند نه؛ به قول ما عروس حمام رفته، داماد هم به سلامتی رفت. یا نبی الله، حرف شما دو تا شد. گفت: [بیایید] آنجا برویم. تشکی بود، پس زد، دید یک مار است. گفت: این بنا بود به اینها بزند. [گفت:] چه کردید؟ [گفتند:] ولیمه دادیم.

خدا یک ولیمه را از امر پیامبرش بالاتر می‌داند. ما چه چیزی داریم می‌گوییم؟ باید یک قدری از دنیا فارغ شوی، بنشینی فکر بکنی، فکرت را هم از امام زمان بخواهی. چرا می‌گوید: یک کاری می‌خواهی بکنی، یک خرده فکر بکن؟ دلیلش این است، [اگر بگویی] من نمی‌دانم؛ آن‌وقت آن فکری که برای تو می‌آید، فکر امام زمان است، کار تو درست است. اگر یک‌دفعه بخواهی تعجیل کنی، یک کاری بکنی، کار سازندگی ندارد. چرا به شما می‌گوید: اگر خدا یک پسر به شما داد، برای او عقیقه کن؛ می‌خواهد بچه‌ات سالم بماند. چرا می‌گوید: اگر ماشین خریدی یک گوسفند بکش؟ می‌خواهد سالم بمانی. چرا؟ اگر این میوه‌ها که می‌خورید، این کارها که می‌کنید، یک مقدار از آن هم به پدر و مادرت بده، یک مقدار از آن هم به یک مؤمن بده؛ بابا، کارهای ما هم اشتباه است، من هر کجا پا می‌گذارم، می‌بینم اشتباه است. یا من اشتباه می‌فهمم، یا شما اشتباه می‌روید. اگر من اشتباه می‌کنم، حضرت عباسی به من بگویید اشتباه است. می‌گوید: نمی‌دانم فلانی، کجا نشسته است. بابا جان، به مؤمن بده. چرا می‌گوید: اگر عالم را یک لقمه کردی و به یک مؤمن دادی، اسراف نکردی؟ چرا می‌گوید: اگر دل یک مؤمنی را خوش کردی، دل من را خوش کردی، دل پیامبر و دوازده امام را خوش کردی؟ خدا می‌گوید: دل من را هم خوش کردی؛ تمام عالم را مؤمن دارد دور می‌زند. چرا خدا اینطوری می‌گوید؟

ما یک بنده‌زاده داریم، من اگر هم نداشتم برای اینها همه را عقیقه می‌کردم، برای همین محمد عقیقه کردم. یک وقت این بچه از آن بالا روی یک سنگ افتاد، هیچ طوری نشد. دو مرتبه داخل حوض افتاده است، نفسهای آخرش بوده، هیچ طوری نشد. یک شب قرار بود اینها به خانه ما بیایند، خلاصه، قلب من یک اندازه‌ای طوری است که یک خرده به قدر یک ذرات می‌فهمم، آن هم خودش داده است. شب دیدم ناراحت هستم. اینها می‌خواهند امشب اینجا بیایند. هر چقدر فکر کردم این ناراحتی برای چیست؛ گفتم: برای این است که اینها می‌خواهند بیایند. بلند شدم یک پولی کنار گذاشتم و گفتم به سلامتی اینها که می‌آیند. به ارواح پدر و مادرم من نمی‌خواهم بگویم، شما هرکجا مسافرت بروید، صدقه می‌دهم؛ بخواهید اینجا بیایید صدقه می‌دهم؛ می‌گویم: اینها سالم بیایند و بروند. آقا جان من، روبروی خانه‌شان یک مسجد می‌ساختند، یک زیر زمین داشت که می‌خواهم به شما بگویم شاید شصت، هفتاد متر حالا به کم و زیادش، این زیرزمین چال است. اینها یک دریچه داخل کوچه گذاشتند، یک ماشین سنگ درون آن ریختند. این بچه، سوار یک چرخ بود، پس، پس آمد، یک مرتبه درون آن افتاد که گفتند این بچه خرد شد. رفتند دیدند هیچ عیبی نکرده است. آخر، پدر و مادرش باور نکردند، مردم که آن‌جا جمع شدند باور نکردند، این بچه را دکتر بردند؛ گفت: هیچ عیبی ندارد. ببین، بابا جان من، عزیز جان من، چه چیزی او را حفظ کرد؟ آن صدقه او را حفظ کرد؛ چرا خدا اینطوری می‌گوید؟

خب، حالا شما گفتید که این امراض دارد و این هم که شکر خدا نیست، شکر خدا چیست؟ شکر خدا چیست؟ موسی از خدا خواست، خدایا، من می‌خواهم بهترین بنده‌ات را ببینم. گفت: برو پشت کوه، فلان تپه؛ وقتی رفت دید، یکی دست ندارد، چشم هم ندارد و خیلی وضعش ناجور است؛ تا آمد، گفت: «السلام علیک یا نبی الله» گفت: تو که نمی‌بینی از کجا من را شناختی؟ گفت: به من گفتند نبی خدا به دیدن تو می‌آید. همه‌اش شکر می‌کنم. گفت: آخر، تو که چشم نداری، پا نداری، دست نداری، چه شکری می‌کنی؟ بابا جان، خدا، پیامبرش را هم ادب می‌کند؛ البته نه پیامبر آخرالزمان، ولیّ، ادب شده است؛ دوازده امام، چهارده معصوم ادب شده هستند، پنبه‌ها را از گوشَت بردار. پیامبرش را هم ادب می‌کند، باید به کمال برسد. گفت: موسی، ممکن بود من دست داشتم، ظالم بودم؛ چشم داشتم، چه کار می‌کردم؛ خدا، من را خواسته، اینها را از من گرفته است. بابا، شکر این است. ما چه چیزی داریم می‌گوییم؟

حالا من یک روایت دیگر هم بگویم که برای آقای مهندس روشن شود. این حضرت ایوب، خیلی عبادت می‌کرد، نه اینکه عبادت می‌کرد؛ یعنی شکرش زیاد بود. شیطان به خدا گفت: این که این همه شکرانه می‌کند، بس که نعمت به او دادی. تو که نعمتهای من را گرفتی، من که چیزی ندارم. راست هم می‌گوید، شیطان به غیر حرام‌زادگی چیزی ندارد؛ مثل بعضی افراد که نه ولایت دارند، نه چیزی، به غیر حرام‌زادگی هیچ چیز ندارند. یکی را گیر می‌اندازند خوشحال می‌شوند. گفت: نه شیطان، بنده‌های شاکر من به چیز نیست. گفت: از او بگیر، دوازده پسر داشت، یک دفعه [همه] زیر آوار رفت. گفت: خدایا شکر، یک نعمتی دادی، گرفتی. یک گوسفند زیادی داشت، صاعقه به او خورد، از بین رفت. گفت: زحمتم کم شد؛ [مجبور بودم] مرتب بروم علوفه بخرم، چه کار کنم؛ زحمتم کم شد. خدایا، شکر. گفت: تنش را ساز کردی، تنش هم ناساز شد. ایوب طوری شد که از شهر بیرون رفت. خدا حاج شیخ عباس تهرانی را رحمت کند، گفت: اینها که می‌گویند بدنش تعفن پیدا کرد، دروغ می‌گویند، کذب است. پیامبر می‌خواهد کسی را دعوت کند، بدنش تعفنی نمی‌شود، اصلاً نمی‌شود، مؤمن هم نمی‌شود. این بی‌سوادها یک حرفهایی می‌زنند. حالا بیرون رفت، شیطان عاصی شد. خدا را به باطن امام زمان، قسم می‌دهم که هیچ کس به خودتان و خانواده‌تان تهمت نزند، تهمت خیلی بد است. ببین، آقا جان، بس که تهمت بد است؛ می‌فرماید: دو عده هستند، در محشر، گوشت صورت ندارند؛ یکی کسی که تهمت بزند، یکی کسی که داشته باشد، بگوید ندارم؛ مثل من، یک طوری با شما حرف بزنم، بگویم ندارم. خدا از یک طوری‌اش هم حالی‌اش هست. من غیر ممکن است بیایم بگویم: آقای مهندس، من ندارم، این نیست؛ یک طوری حالی تو می‌کنم من ندارم؛ من روز قیامت، گوشت صورت ندارم. خدا، با آن با من رفتار می‌کند. وقتی تهمت بزنند، یک عرقی از جبین آدم می‌ریزد. کسی که تهمت بزند، گوشت صورت ندارد. خب، حالا آمده چه کار کند؟ حالا آمده به ایوب می‌گوید: آره، زنت بیرون شهر رفت، یک کار ناجور کرد. گفت: هفت تا چوب به او می‌زنم. تا این را گفت، توان نداشت، توانش گرفته شد؛ گفت: خدا، من صبرم طی شد. گفت: چه کسی به تو صبر داد؟ یک مشتی خاک برداشت در دهانش زد. امتحانش تا آنجا بود. گفت: یا ایوب، من می‌خواستم تو را کامل کنم.

رفقای عزیز، من برای خودم خواستم، برای شما هم خواستم؛ گفتم: خدایا، ما ایوب نیستیم که ما را این طوری بکنی؛ ما را کامل کن، رفقای من را هم کامل کن. ما نه حوصله مریضی داریم، نه حوصله این حرفها را داریم، این هم که از دستمان برمی‌آید شکر می‌گوییم. ما که دیگر نبی نیستیم، ما که عصمت نداریم، عصمة الله که نیستیم. حالا می‌خواهی ما را چند وقت اینجا مریض کنی؟ می‌خواهی من را کامل کنی؟ خب، کامل کن، برای تو که کاری ندارد، رفقای من را هم کامل کن. من هر چه برای خودم بخواهم، برای شما هم می‌خواهم؛ چون که خود با خدا شما را خیلی دوست دارم، خدا شما را از ما نگیرد. خب، حالا زن ایوب آمده است و به این فکرها نیست، حالا یک چیزی آورده؛ می‌گوید: من اینجا یک همسری داشتم. چه بود؟ ایوب. حالا آمده به ایوب می‌گوید؛ می‌گوید: من هستم. چون که جبرئیل آب از بهشت آورد، ایشان را شست؛ جوان شد، مالش هم به او برگشت. خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند، او گفت: ملخ طلا به سرش بارید، مرتب جمع می‌کرد. [گفتند] ایوب، تو که اهل دنیا نبودی؟ گفت: اینها عطای خداست.

رفقای عزیز، وقتی که نعمتتان زیاد شد، قدردانی کنید، عطای خداست؛ کفران نکنید. اگر دیدید داخل یخچالتان یک مقدار سیب، یک مقدار میوه، دارد از بین می‌رود، اینها را داخل دستمال بگذار. من کارم این است، یک وقت که آنجا می‌رفتم، صبح که می‌شد یک نگاه می‌کردم، هرکدام زده بود می‌بردیم، می‌خوردیم. قربانت بروم، به یکی بده؛ کفران نکن. تو یا انفاق داشتی، یا پدرت به تو دعا کرده، یا مادرت به تو دعا کرده، رزقت زیاد است. به دینم قسم، من به خانواده‌ام می‌گویم؛ می‌گویم: من خیلی مال ندارم، رزقم خیلی زیاد است. من دیدم، فلانی میلیونر است، میلیاردر است، می‌آید از این بادمجان‌های زده، از این هندوانه‌های زده می‌خرد؛ این رزق ندارد، مال دارد.

ببین، آقا جان من، قربانت بروم، شکر خدا این است. حالا که نعمتش را از او گرفته است؛ دارد می‌گوید: شکر، شکر خدا این است. شکر خدا این نیست که این چیزهایی را که به تو داده مرتب بخوری و بگویی: خدایا شکرت. دوباره گفتم: شکر خدا این است؛ خدا یک دختر به تو داده، یک گوسفند برای او عقیقه کن، یک پسر به تو داده، یک گوسفند برایش عقیقه کن، از کوه‌ها بیفتد عیب نمی‌کند. بابا جان من، عزیز جان من، قربانت بروم، امر را اطاعت کن. مگر خدا نگفته، پیامبر نگفته، امام‌ها نگفتند، جبرئیل نگفته، قرآن نگفته، امام زمان است؟ می‌فرماید: یک روز اگر از دنیا باشد، امام زمان تشریف می‌آورد. من چهارصد تا از آن را می‌دانم، بعضی‌ها چهار هزار تا می‌گویند؛ حال امام حسن عسگری، چهارصد گوسفند برای امام زمان عقیقه کرد. دارد یاد من و تو می‌دهد، ما داریم چه کار می‌کنیم؟ کجای کار هستی؟

خب، حالا چرا خدا اینقدر روی صدقه که یک مؤمن را خوشحال کنی، تکیه کرده است؟ می‌خواهد امر را اطاعت کنی، می‌خواهد مالت را زیاد کنی. اگر به تو می‌گوید: سهم امام بده، خمس بده، می‌خواهد آن مال پاک باشد، بتوانی بخوری. اگر به تو می‌گوید: انفاق کن، همین هست. خدا عیسی‌اش را دروغ‌گو کرد. بابا جان من، آن موقع تنبک می‌زدند، نی می‌زدند، تو حالا ساز تلویزیون می‌زنی؛ تو هم مثل همان هستی. گفت: انفاق کن. انفاق کن که لااقل چوبش را نخوری. من که هر چقدر می‌گویم که نمی‌شود. من که هیچ؛ آقای گلپایگانی که یک مرجع تقلید جهانی بود، گفت؛ [اما] نه پسرهایش، نه دامادهایش، این بی‌صاحب مانده را کنار نگذاشتند. ما که هیچ؛ ما توقع از کسی نداریم. من دارم امراضش را به شما می‌گویم، این بد چیز خطرناکی هست. خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند، گفت: زمانی بشود به مذهب شما بد بگویند، گوش بدهید. خدا رحمتش کند. من دوباره دارم می‌گویم: حالا نروید غوغا به پا کنید، این زن و بچه‌تان چهار تا فحش به ما بدهند. آقایانی که این نوار من را می‌شنوید، خیلی با ملاحظه [عمل کنید]، خدا ان‌شاءالله این آقای شاه‌آبادی را تأیید کند، تمام رفقای من را تأیید کند؛ گفت: ما با خانممان نشستیم، گفتیم: بابا جان، اینطور است، اینطور است، حالا حاج حسین می‌گوید، ما کاری به حرف حاج حسین نداریم، که بگوید به حرف یک بی‌سواد رفتید. بابا، این است، این است، این است. او گفت: حاج آقا، برو این را کنار بگذار و دور بینداز و دیگر هم نیاور. گفت: ما کنار گذاشتیم. [یکی هم] آقای مهندس، خب، مهندس که زنش مثل زن من نیست. گفت: نشستیم با او حرف زدیم، اینطور کردیم، گفت: ما هم کنار گذاشتیم. خیلی رفقا کنار گذاشتند؛ حالا من نمی‌گویم برو با زن و بچه‌ات دعوا کن، یواش، یواش اینها را حالی‌شان کن. بابا جان، این امراض را دارد، اینطوری است، اینطوری است، اینطوری است.

دیروز یکی از رفقای من اینجا تشریف آوردند؛ یعنی پسر آقای آل طاها. گفت: یک جلسه‌ای بود، علما بودند، ما هم دعوت بودیم. گفت: یکی از اینها که تازه یک دفتر مرجعیت باز کرده است، راجع به ولایت صحبت می‌کرد. گفت: تقریباً چنان ولایت را نمره داد و انگار کوبید؛ من به قدری ناراحت شدم، بلند شدم و خلاصه رفتم. رفقای عزیز، من به اولیای امور کار ندارم، یک موقع می‌بینی اولیای امور کارهایشان سیاسی است. ما به اولیای امور کار نداریم، عقلمان نمی‌رسد، من عقلم نمی‌رسد؛ اما آقای خمینی فرمودند: انتقاد، عیب ندارد. من می‌خواهم به این آقایی که به اصطلاح یک دفتر مرجعیت باز کرده، انتقاد کنم. یکی از حرف‌هایش این بوده است که که احکام به فاطمه زهرا نازل نشده است. من می‌خواهم به تو بگویم: آقا جان، یک آسوری [۳] بود، این یکی دو تا، کفتر داشت، کفترها را گرفته بود، به شوخی به پایشان می‌زد. می‌گفت؛ زبان بسته، اگر تو مسلمانی، چرا می‌روی شراب می‌خوری؟ پس چرا می‌آیی به صلیب هم زق می‌اندازی [۴]؟ اگر تو پیرو رهبرت هستی، رهبر هم این را گفت، آقای خمینی هم این فرمایش را فرمودند؛ پس تو پیرو هیچ کس نیستی. گفت: احکام به حضرت زهرا نازل شد. [احکام] نازل می‌شد، واسطه وحی هم امیرالمؤمنین بود. حالا بابا، من عمله می‌گویم، رهبرت هم دارد این را می‌گوید، بی‌سواد، تو چه کاره‌ هستی این حرف را رد می‌کنی؟ نه بی‌سواد، بی‌ولایت؛ خودت که نمی‌فهمی، خب، لااقل حرف رهبرت را که قبول کن.

یکی هم اینکه ایشان گفته است: چرا شما می‌گویید که امیرالمؤمنین از پیامبر هم حتی بالاتر است؟ چرا؟ [می‌گوید:] قرآن به او نازل نشده است، قرآن به پیامبر نازل شده است. بابا جان من، عزیز جان من، برو حرفت را بزن، برو مرغت را بخور، به ولایت چه کار داری؟ حالا من بدبخت هم می‌خواهم بیایم از این تقلید کنم! آقایان، به شما بگویم این شیخ است، حواستان این طرف آن طرف نرود، گفتم. به تمام انبیاء، من با هیچ کس بد نیستم. به روح تمام انبیاء، این حرفها که می‌زنم از برای نصیحت است. من بدبخت چه بگویم، خودم نمی‌فهمم، می‌خواهم بیدار شوید. بابا جان من، بی‌ولایت، تو چه می‌گویی؟ یا بگو من سنّی‌ هستم، تکلیف مردم را معلوم کن. خب، علی یک در بزرگ است، سنی‌ها این را می‌گویند؛ یا «أنا مدینة العلم علی بابها» را قبول کن. چه می‌گویی که چرا جبرئیل به علی نازل نشد؟ چه می‌گویی که چرا قرآن به علی نازل نشده است؟ علی خود قرآن است، قرآن به قرآن نازل شود؟ امیرالمؤمنین می‌گوید: «أنا قرآن ناطق»؛ پیامبر این حرف را نمی‌زند. هر کجا دیدید به من بگویید، پیامبر نگفته: «أنا قرآن ناطق» علی می‌گوید: «أنا قرآن ناطق»؛ قرآن به قرآن نازل شود؟ این یک؛ دو: یا صاف بگو من «أنا مدینة العلم» را قبول ندارم. بابا، چرا منافق‌وار با مردم رفتار می‌کنید؟ خدا با منافق‌ها محشورتان کند. امیدوارم با منافق‌ها محشور شوید، یا حرف ولایت نزن، تو حرف دیگر بزن، حرف فقه و اصولت را بزن. تو که فهم ولایت نداری، به ولایت چه کار داری؟

مگر نمی‌گوید: «أنا مدینة العلم، علی بابها»؟ جبرئیل بیشتر به صورت دحیه کلبی به پیامبر نازل می‌شده؛ مگر یک موقعی که با آن هیأت و بال و پر می‌خواسته نازل شود، مردم قبول کنند. حالا می‌آید از در می‌رود. مگر «أنا مدینة العلم» نیست؟ مگر علی در علم نیست؟ اول که می‌آید از این در می‌رود، بعد پیش پیامبر می‌رود و برمی‌گردد. اگر صد مرتبه به پیامبر نازل شده، دویست مرتبه به علی نازل شده است، به کوری چشم تو و یارانت و هرکه مثل توست. تو چه داری می‌گویی؟ من نمی‌خواهم نمره بدهم که بگویم علی بالاتر است یا پیغمبر. من غلط می‌کنم این حرف را بزنم؛ اما می‌گویند: اینها یک بدن هستند، دو تا شدند. آن روزی که می‌آید روی دست پیامبر، قرآن می‌خواند، تورات می‌خواند، انجیل می‌خواند؛ به اینها نازل شده است. آن‌وقت، مرد نادان، تو می‌گویی چرا نازل نشده است؟ به قرآن مجید، یک وقت می‌بینی که یک چوپان که دارد در بیابان گوسفند می‌چراند، شعورش از تو بیشتر است. مگر اویس قرنی نیست؟ برو شعور پیدا کن یا حرف نزن. تو داری چه می‌گویی؟ مگر تو «أکملت لکم دینکم» را قبول نداری؟ دین، علی است. بیست و دو سال، پیامبر نبوت کرده است، کتک خورده است، رنج کشیده است، جنگ رفته است؛ حالا می‌گوید: محمد، اگر علی را معرفی نکنی، کاری نکردی. حالا که امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) را معرفی می‌کند؛ می‌گوید: «أکملت لکم دینکم» علی، دین است. می‌گوید: یا محمد، کاری نکردی؛ کار تو این است که علی را معرفی کنی. ما کجا هستیم؟ تمام زحمت‌های پیامبر این بوده است که امیرالمؤمنین را معرفی کند. بگو من نمی‌دانم، یک بحث دیگری به کار بیاور.

من خجالت می‌کشم این حرف را بزنم، شاید من نشنیده باشم. رفقای عزیز، مرا بیدار کنید، آگاهی بدهید. ما نداریم که خدا اینطوری راجع به پیامبر صحبت کرده باشد که هر کس پیامبر را قبول ندارد عبادت ثقلین بکند، من او را می‌سوزانم. به کوری چشم تو آیت الله! می‌گوید: هر کس علی را قبول نداشته باشد، عبادت ثقلین بکند، من او را می‌سوزانم. گفتم: حالا دوباره کسی کج‌دهنی نکند و بگوید که او علی را از پیامبر بالاتر می‌داند. نه، اینها یکی هستند. حالا که روی دست پیامبر آمده است، قرآن می‌خواند، علی دارد به تمام خلقت اعلام می‌کند که قرآن به من نازل شده است. قرآنی که هنوز به پیامبر نازل نشده است، به کوری چشم تو به علی نازل شده است. اگر نازل نشود از کجا می‌خواند؟ این آقای مهندس اگر نرفته باشد دوره ببیند، از کجا می‌داند؟ این آقا اگر قرآن نخوانده باشد، از کجا می‌داند؟ قرآن به علی نازل شده است. حالا به پیامبر هم نازل شده است. حالا می‌خواهد در عالم بگوید که قرآن به من نازل شده است. مردم بدانید من یک بچه سه روزه، روی دست پیامبر قرآن می‌خوانم که مثل تو نشود که همچنین غلطی بکند. مردم عالم بدانید، تورات به من نازل شده است، انجیل به من نازل شده است، زبور به من نازل شده است. من، زبور هستم، من، قرآن هستم، همه آنها من هستم. مگر آقا امام زمان نیست که فردا تشریف می‌آورند و می‌گویند: منم نوح، منم پیامبر آخرالزمان، همه ائمه من هستم؟ همه آنها علی هست. ما داریم چه می‌گوییم؟ چرا ما نمی‌فهمیم؟ حالا من چقدر بدبخت هستم که می‌خواهم از این تقلید کنم. قربانت بروم، مهندس جان، ببین، در آخرالزمان ما چقدر بدبخت شدیم؟ از آن آقا سراغ گرفتند که آیا «اشهد أنّ امیرالمؤمنین علیاً ولی لله» جزء اذان است؟ گفت: نماز، جزء آن است. اگر آن نباشد، من نمازش را هم نمی‌خوانم. آن، آن را می‌گوید، این، این را می‌گوید. من به قربان آن زمان که مردم، مرجعشان این بود. من البته دوباره تکرار می‌کنم، این آقایی که من می‌گویم شیخ است. تکرار می‌کنم، نگویید به کسی کار دارم؛ نه، من به خودش کار دارم، انتقاد، عیب ندارد.

رفقای عزیز، قربانتان بروم، باید خیلی حواستان جمع باشد. شخص را نبینید، حرف را بینید. حرف من دوباره این است؛ شخص را نبینید، حرف را ببینید. اگر بخواهید شخص را ببینید، کلاه سرتان می‌رود. اگر به آقای مهندس، مهندس گفتند، بینید کارش چیست. آیا این آقای مهندس، مهندس است؟ برق را می‌داند اینطور است؟ کوه را می‌داند اینطور است؟ نمک را می‌داند اینطور است؟ طلا را می‌داند اینطور است؟ کار این شخص را ببین، نه خودش را. شما باید حرف را ببینید. خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند؛ می‌گفت: هر حرفی، هر روایتی، هر حدیثی باید مطابق قرآن باشد. من همه حرف‌هایی که می‌زنم، مطابق قرآن است، هرکس که حرف دارد بگوید. آخرالزمان است. امروز دین، نماز و روزه نیست؛ دین این است که تفکر داشته باشید، [کسی] دینتان را نبرد. بعضی افراد دارند عقاید مردم را به هم می‌زنند؛ البته خودشان عقاید ندارند، حالی‌شان نیست.

بابا جان من، عزیز جان من، اگر می‌گوییم احکام به زهرا نازل شده، والله، زهرا خود احکام است، علی خود قرآن است. حالا تو می‌گویی به او نازل شده یا نمی‌دانم به او رسیده؟ این چیست که داری می‌گویی؟ نمی‌توانی ببینی؟ چرا می‌گوید علی، وسیله وحی باشد؟ بی‌ولایت چیزی به کسی نمی‌رسد. باید علی باشد، باید ولایت باشد. حالا اینکه این نوار را گوش می‌دهد، البته بعضی افراد [را می‌گویم]؛ شما که به بلوغ رسیدید، الحمد لله به بلوغ رسیدید، امام رضا سفارش شما را کرده است، گفته: به فلانی بگو، کم اینها نگذارد. خدا می‌داند من چقدر گریه کردم؛ گفتم: الحمد لله، اگر من در آخرت می‌خواستم جای اینها را ببینم، اینجا دیدم. خدا، چقدر تو منت به سر من می‌گذاری، من می‌خواستم جای اینها را در آخرت ببینم که از من بالاتر هستند، حالا الحمد لله نمرده جای اینها را دیدم، نمرده اینها را دیدم. حالا یک فضولی برود و بگوید: از اینها تملق می‌گوید، هر چه می‌خواهد بگوید. یکی هم گفته: نگو این نوار آخر من است که اینها دلشان بشکند. ببین، چقدر شما را می‌خواهد. قربانتان بروم، قدر بدانید. چرا؟ من می‌دانم چرا؟ شما غرورتان را شکستید، مهندسی‌تان را شکستید، ریاستتان را شکستید، سوادتان را شکستید، آمدید به من عمله گوش می‌دهید. حالا امام رضا چقدر شما را بلند کرده است؟ به قرآن، من به شما غبطه خوردم؛ یعنی چطور غبطه خوردم؟ گفتم: الحمد لله، من یکی از کربلا می‌آمد، غبطه می‌خوردم؛ می‌گفتم: ای کاش من هم باشم، گفتم: ای کاش من هم مثل شما بودم، میان شما بودم. من معلوم نیست چه بگویم. قدر بدانید. بابا جان، آخر، چیزهایی که اینها امضاء کنند درست است، این امضاء که یک چیز کرده و گفته تو آیت الله هستی که تو آیت الله نشدی؛ اینها باید قبول کنند، اینها باید نمره بدهند.

من یک شب خواب دیدم یکی از همین آقایان، یک زمانی با ما رفیق بود؛ من این را به شما بگویم، من این ادعا را می‌کنم، من یک چیز به یکی بدهم کار و بار او خوب می‌شود. خدا می‌داند اینکه من می‌گویم، آن زمانی که من با او رفیق شدم، گفت: من یک طوری هستم که یک ذره جو می‌کوبم، می‌خورم. گویا اصلیت ایشان برای کاشان است، زن هم از آن طرفها گرفته است. یک وقت پنج، شش نفر از اینها به در منزل او آمده بودند، گفته بودند: ما به کاشان می‌رویم و می‌آییم؛ قسم خورد، گفت: من سه زار، چهار زار، پنج زار نداشتم؛ که بروم یک هندوانه کال بخرم و آب اینها را بگیرم، نفری یک لیوان به اینها بدهم؛ یا مثلاً یک مقداری شربت درست کنم به اینها بدهم. اینقدر این شخص در فقر و فلاکت بود. ما کمر خودمان را بستیم؛ گفتیم که تا می‌توانیم با این چیز کنیم. آقا، کار و بار او خوب شد. کار و بار او خوب شد و خانه برای او درست کردیم، کارهایش را کردیم و حالا ما شب و نصف شب به او دعا می‌کردیم؛ خدایا، بالاخره اهل علم است، چنین شود، چنین شود؛ شد. به اول کسی که برگشت، به من برگشت. چطور برگشت؟ دیدیم که حدیث و روایت را یواش، یواش می‌خواهد طور دیگر بگوید. خلاصه، من وقتی می‌خواستم بروم، گفتم: زهرا جان، حسین جان، حواله‌اش به تو، هیچ چیز هم به او نگفتم. گفتم: حواله‌اش به تو. یک شب خواب دیدم (آقای مهندس، ببین، باید ما را اینطور بکنند) یکی دو سه روز که رفاقتم به هم بخورد، دیدم که دستمالم را آنجا جا گذاشته بودم، یک جوانی بود، یک سینی به این صورت، طلا سفید جای این گذاشت و به من داد، گفت: این مال چیست؟ گفت: این مال خدمتی است که به فلانی کردی. گفتم: مگر من بنیامین هستم؟ تو می‌خواهی کیل به من بدهی؟ مگر من محض کسی کردم؟ تو می‌خواهی به من مزد بدهی؟ برو، رفت. آقا، طوری شد که این الان خودش لباسش را کنده است و خواربار فروش شده است. حالا یکی می‌گفت: یک ماشین دارد، یک خرده ماشین کرایه دارد. همین، لباس را کند و این لباس را به او پوشانید. من چیزی هم نگفتم، به قرآن، اگر من به او نفرین کرده باشم. گفتم: زهرا جان حواله‌اش به تو، حسین جان، حواله‌اش به تو. بابا جان، قربانتان بروم، مرتب می‌گویید کار و بار ما خوب شود. آخر، خدا می‌داند که ما چه کاره هستیم. مرتب اینجا می‌آید و می‌گوید: کار و بار ما خوب شود. بابا، آرام بگیر، می‌داند. ببین، آن کور می‌گوید: خدا می‌دانسته؛ لابد من ظلمی کردم چشم مرا گرفته است. خدایا شکر، آن شکر خداست. قانع باشید، راضی باشید. والله، خدا صلاح شما را می‌داند که اینطوری با شما رفتار می‌کند. قربانتان بروم، حرف مرا بشنوید. راضی باشید، قانع باشید.

من خیلی از این حرف‌ها دارم که کار و بار اینها یک مقدار خوب شد. حالا یک روایت بگویم که آقای مهندس خوشش بیاید: حالا موسی آمده است که به کوه طور برود، می‌بیند که یک شخصی دارد با دستانش تیغ می‌کند و دستانش خونی است؛ گفت: خدایا به او تیشه بده؛ [خدا گفت:] موسی جان، صلاح نیست؛ گفت: من دلم برای او سوخت، برای او رقت کردم. آن شخص رفت و خلاصه پشته تیغ را برای فروش به شهر آورد. یک نفر عروسی داشت و به او فروخت و خلاصه، آنجا ایستاد و پول تیغ را به او داد و یک مقدار دیگر پول به او داد و او آمد و یک تیشه خرید. فردا که موسی آمد، دید که یک خط کشیده و یکی دو نفر هم کشته است. گفت:

تو را تیشه دادم که هیزم کنیندادم که بنیاد مردم کنی

قربانت بروم، ما بنیادکن هستیم. ما اگر کار و بارمان خوب بشود، بنیاد می‌کنیم. شب و روز گریه کن تا ولایتت کامل شود. برای ولایتت صدقه بده تا ولایتت سالم باشد. از خدا، ولایت بخواه، خدا، خوب هوای تو را دارد. چرا به شما می‌گوید: اگر آبروی یک نفر را ریختی، آبروی مرا ریختی، آبروی پیامبر را ریختی؟ خدا می‌آید آبروی تو را بریزد؟ نه، والله، خدا اهل این حرف‌ها نیست. خب این هم روایتش. حالا یک تیشه به او داده است، چند نفر را هم کشته است. بالاخره این است. چرا می‌گوید: رضایت خدا از هر ثوابی بالاتر است؟ دو تا ثواب خیلی مهم است: یکی انتظار الفرج؛ انتظار امام زمان، یکی هم اینکه صفت رضا داشته باشی. همان انتظار الفرج به این وصل است، چون که راضی هستی، می‌خواهی جانت را برای امام زمان خودت هدیه کنی. آره، قربان شما بروم، عزیز من، «انتظار الفرج افضل العبادة»؛ چرا؟ چون انتظار فرج می‌کشی. مثلاً اگر شما بخواهی به یک مؤمن چیزی بدهی و متوجه او بشوی؛ حالا انتظار الفرج [این است]؛ یا امام زمان، تو که احتیاج نداری، ما یک جان داریم و می‌خواهیم آن را به تو بدهیم؛ جانمان را فدایت بکنیم، این انتظار الفرج می‌شود. نه اینکه بخواهد بیاید و ریاست به تو بدهد. نه، ما هم باید بدهیم. به آن مؤمن باید یک چیزی بدهیم، خدا خوشش بیاید، پیامبر خوشش بیاید؛ اما این که چیزی نمی‌خواهد، جانت را باید فدایش بکنی. همین‌طور که شب و روز نشستی، جانت را فدایش بکن.

حالا من یک روایت می‌خواستم بگویم الان یادم آمد. این روایت را هم شما ببینید؛ خواهشمندم یک مقدار تفکر داشته باشید. یک موقع خیال نکنی، چیزی نداری بدهی؛ چیزی به تو نمی‌دهد. یک شخصی خدمت پیامبر آمد؛ عرض کرد: یا رسول الله، من یک چیزی دارم، می‌خواهم فردا به فقرا بدهم، به مردم بدهم؛ حضرت فرمود: هفتاد سال عبادت، برای تو نوشته می‌شود. یک شخصی آمد و گفت: من ندارم، دلم می‌خواهد داشته باشم و بدهم؛ گفت: دوازده سال عبادت برای تو نوشته می‌شود. آقا جان من، اگر نداری به فکر فقرا باش؛ دائم به پایت ثواب می‌نویسند، هفتاد سال ثواب به پای تو می‌نویسد، دوازده سال ثواب به پای تو می‌نویسد. بیا خودت را با فقرا شریک کن، خودت را با زیردستانت شریک کن، خودت را با دوست امیرالمؤمنین شریک کن. داری کار می‌کنی، بگو: خدایا، ما هم اگر داشته باشیم، می‌دهیم. خب، بابا جان، این دارد پای تو می‌نویسد. من نمی‌گویم اینقدر چیز به مردم بده؛ منظور بنده این است به فکر باش. همانطور که داری می‌روی برای زن و بچه‌ات تلاش می‌کنی؛ که حضرت می‌فرماید: «جهاد فی سبیل الله»؛ به فکر زن و بچه‌ات هستی. خدا می‌فرماید: مردم ناموس من هستند؛ اما تا می‌توانی به مؤمن بده، تا می‌توانی به آن‌ها که گفته بده، تا می‌توانی به پدر و مادرت بده، آن‌ها را مشخص کرده است. چیزی نداری؟ نداشته باش.

خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند؛ یک موقع، چلو کبابهایی از تهران می‌آمد، اینها را به ما می‌داد، ما هم می‌دادیم. من چند سال می‌دادم، اصلاً نمی‌فهمیدم چه چیزی هست. من توی این حرفها نبودم و حالا هم نیستم. من شکم خودم را مرض می‌دانم، مثل یک دانه‌ای که بزند، یک چیز داخل آن می‌ریزم تا آرام بگیرد. رفقا، خدا نکند کورک بزنید، خیلی می‌سوزد؛ اما اگر کمی مرهم روی آن بگذاری، آرام می‌گیرد، شکم همین هست، یک مقدار چیز داخل آن می‌ریزی آرام می‌گیرد. اگر اینطوری شدی دینت را نمی‌دهی، وگرنه دینت را می‌دهی. حالا می‌گویی نه، یک ذره نان آب کرده داخل آن بریز، آرام می‌گیرد. عین دانه می‌ماند. اگر امروز بشر بخواهد [دینش را حفظ کند، باید شکمش را نگه دارد] چرا؟ من روایتش را بگویم قبول کنید؛ حضرت می‌فرماید: سه چیز است امت من را جهنمی می‌کند؛ یکی: شکم، یکی: آمال و آرزویش، یکی هم: شهوت؛ حالا شما ببین، دنیا دارد روی این دور می‌زند یا نه؟ به قربانت بروم پیامبر، ما پیامبرشناس باید باشیم، چه زمانی گفته است؟ حالا ببین، بیشتر مردم روی شکم و شهوت هستند. بفرما، هستیم یا نیستیم؟ پس اگر می‌گویم، درست می‌گویم که این شکم آدم مثل یک دانه است، یک چیز داخل آن بریزی، آرام می‌گیرد. بابا جان، چه کسی این را فهمید؟ ائمه طاهرین، نمی‌خوردند و می‌دادند. هنوز به جایی نرسیدیم که یک چیزی به یکی بدهیم، لذتش را ببریم.

به دینم قسم، اگر من این حرف را دروغ بزنم؛ من یک وقت به جایی رفتم، خیار یک قدری نوبر بود، یک مقدار بردم، یک بچه‌ای آنجا بود، همین‌ساخت که می‌خورد، خدا می‌داند هضم آن داخل گلوله‌های خون من می‌رفت، او داشت می‌خورد، من یک دانه‌اش را نخوردم. من حالا هم اگر یک جا بروم، ببینم یک چیزی نوبر هست، می‌گویم: حالا بچه‌ها بخورند، آن‌ها بخورند؛ اصلاً حسرت خوردنش را ندارم. البته من از آن آقا تشکر می‌کنم، به من احترام گذاشته، آورده است؛ دستش درد نکند، اگر من بخورم آن ثواب می‌کند، اما اینطوری است. هنوز نشده ببینید که او بخورد، لذت ببری. زهرای مرضیه برده بود، امام حسن، امام حسین بردند، فضه متابعت کرد؛ دید زشت است آن‌ها نخورند، او بخورد. سهم فضه را حضرت داد، سهم خودشان را داده است؛ این را اشتباه نکنید، که این داد، به فضه نداد؛ سهم فضه را داد، فضه هم نخورد. خجالت می‌کشد چیزی داخل دهانش بگذارد، امام حسن و امام حسین نگذارند. متابعت کرد. ما داریم چه کار می‌کنیم؟

خدا می‌داند یک وقت یک چیزی را یا گرفتیم یا رفقا یک چیزی تعارف آوردند، من یک وقت دست بچه علی آقا می‌دهم، این بچه چنان ذوق می‌کند، اصلاً انگار ولایت تو قلب من می‌آید. آن‌وقت به فکر اهل کوفه می‌افتم، گریه می‌کنم؛ می‌گویم: چرا اینقدر اینها بی‌انصاف بودند؟ با بچه‌های پیامبر چه کار کردند؟ دنبالشان می‌دویدند، آنها را نمی‌دیدند؛ اما می‌خواستند ببینند. بالاخره خوف داشت، اینها چه کار کردند؟ رفقای عزیز، خدا نکند ولایت از قلبتان بیرون برود. ولایت، یک چیزی است که حیا است، شرف است، رحم است، مروت است، انسانیت است، ناموس است، عفت است، عصمت است، حیا است. همه چیز، ولایت است. ولایت نداشتند، ولایت نداشتند که زهرای عزیز را زدند؛ ما داریم چه می‌گوییم؟ ما داریم چه کار می‌کنیم؟

پس آخرین حرف من این است که؛ همیشه این دعایی که من در حق شما می‌کنم، تو را به حق علی در حق من بکنید. می‌گویم: خدایا، اول ولایتشان را حفظ کن، بعد تنشان را ساز بکن. من دارم می‌بینم، یک عده‌ای که تنشان ساز است؛ یا ولایت ندارند، یا کور کوره می‌کنند؛ چه جنایتهایی می‌کنند، اما ولایت که جنایت نمی‌کند. ولایت نیست که ما جنایتکار هستیم. ولایت نبود که هفتاد هزار نفر آمدند، امام حسین را شهید کردند؛ ولایت نداشتند. سرمایه همه چیزی ولایت است؛ اگر دارای ولایت شدی، دارای همه چیز شدی. پس از خدا ولایت بخواهید. همین دعایی که من در حق شما می‌کنم، شما هم در حق من بکنید. می‌گویم: خدایا، ولایتشان را سالم نگه دار، بعد تنشان را سالم نگه دار. به روح تمام انبیاء، اگر یک تیغ به پای شما برود، انگار به پای من رفته است؛ اما اول می‌گویم ولایتشان را سالم کن، نه این که من سلامتی شما را نخواهم. اباذر هم می‌گوید: «اللهم إنی أسئلک الأمن و الایمان بکر و التصدیق بنبیک، والعافیة عن جمیع البلاء و شکر علی العافیة، والغنی عن شرار الناس»؛ بابا، این دعا را بخوانید، خیلی دعای خوبی است. آخر، بابا جان، این دعا را بخوان، به ملائکه اتصال شوی. جبرئیل به پیامبر نازل شده؛ می‌گوید: یا محمد، این اباذر این دعا را می‌خواند، صدایش زد: اباذر جان، چه چیزی می‌خوانی؟ چرا از آن طرف رفتی؟ گفت: خودت گفتی اگر دو نفر دارند با هم حرف می‌زنند، تو داخل نشو، وای به این اشخاصی که گوش می‌دهند، که مثلاً فلانی چطوری گفته است؟ خدا در قیامت سیخ در آتش را در گوش‌هایشان می‌کند، مخشان می‌جوشد. ببین، این روایت است؛ گفت: خودت که نگفتی بیا؛ چون که به [صورت] دحیه کعبی نازل می‌شود. گفت: آن دعا که می‌خوانی، چیست؟ گفت: «اللهم إنی أسئلک الأمن و الایمان بکر»؛ خدایا، ایمان من را بکر قرار بده؛ یک وقت می‌گویی دختر باکره؛ یعنی شیطان به این تصرف نکرده باشد؛ «و التصدیق بنبیک»؛ ما پیامبرت را تصدیق کنیم. بابا، اگر پیامبر را تصدیق کرده بودند، امیرالمؤمنین را تصدیق می‌کردند.

یا علی

  1. (سوره النساء، آیه 59)
  2. ۲٫۰ ۲٫۱ (سوره المائدة، آیه 3)
  3. یکی از فرقه‌های مسیحیت
  4. یعنی سرگین می‌اندازی
حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه