صفحهٔ اصلی

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو
امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) کفواً احد است، حضرت زهرا (علیها السلام) کفواً خلقت است

فرمایشات حاج حسین خوش لهجه راجع به ولایت

فرمایش منتخب/امام رضا

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) کفواً أحد است. حضرت زهرا (علیها السلام) کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.

گفتار متقی [۱]

عزیزان من! منافق خودش فکری دارد؛ اما کاری را در ظاهر می‌کند؛ این‌است که مرتب به شما تذکر می‌دهم دنبال خلق و بدعت‌گذار نروید؛ چون خودش مقصدی دارد و می‌خواهد آن را عملی کند. وقتی هارون، امام موسی کاظم (علیه السلام) را شهید کرد و مأمون به خلافت رسید، مأمون دید مردم دارند پنهانی به پدرش بد می‌گویند و او را لعنت می‌کنند، می‌خواست به ملت و مردم بگوید که من این‌کاره نیستم، درست است که پدرم این کار را کرد؛ اما من مثل او نیستم؛ برای این‌که مردم او را بخواهند؛ به خاطر همین چهار نفر را دنبال امام رضا (علیه السلام) فرستاد و به آن‌ها گفت: با احترام او را بیاورید، شتر امام هر کجا خواست بایستد و علف بخورد. هر وقت خواست حرکت کند، به او اجازه دهید، مبادا یک تازیانه به او بزنید. شما در اختیار امام باشید؛ نه او در اختیار شما. ببین امام چه کار می‌کند؟ وقتی از مدینه می‌خواست به سمت طوس حرکت کند، اهل‌بیتش را جمع کرد و به آن‌ها فرمود: برایم گریه کنید! گفتند: آقاجان! گریه که برای مسافر خوب نیست! ببین، اهل‌بیتش هم نمی‌فهمند! ولایت، فهمیدنش خیلی مشکل است! به امام می‌گویند گریه برای مسافر خوب نیست! امام فرمود: جانِ من! کسی‌که از مسافرت برگردد، من که برنمی‌گردم! می‌خواست به آن‌ها بگوید که مأمون خُدعه کرده؛ این است که می‌گویم تسلیم باشید و به چون و چرای امام کار نداشته باشید.

حالا حضرت حرکت کرد، نوشته‌اند: چندین هزار نفر، جمعیت خیلی زیادی بوده، همه فرهیخته بودند، چندین هزار قلم‌دان طلا آن‌جا حاضر کردند و گفتند: حدیثی از جدّت، رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) برای ما نقل کن. جگرم کباب است از دست آن‌هایی که به اصطلاح امام را می‌خواهند! نمی‌گویند از خودت بگو! نمی‌گویند تو حجت خدایی و بالاتری! می‌گویند حدیثی از رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) برای ما بگو! امام فرمود: «لا إله إلّا الله حِصنی، فَمَن دَخل حَصنی أمِن مِن عذابی، بِشرطها و شُروطها وَ أنا مِن شُروطها»؛ شرط لا إله إلّا الله ما خانواده هستیم؛ یعنی لا إله إلّا الله بدونِ ما، لا إله إلّا الله نیست.

مأمون به امام رضا (علیه السلام) گفت که می‌خواهم خلافت را به تو بدهم، تو ولیّ باشی. مأمون می‌خواست امریه‌هایی که حضرت می‌کرد را بگوید که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) آن را نگفته، قصد داشت که کارهای امام را خراب کند. امام به او فرمود: اگر خدا خلافت را به تو داده، حق نداری آن را به من بدهی؛ اگر هم غاصب هستی، آن را زمین بگذار. مأمون دید که حضرت دندان‌شکن به او پاسخ داد، درِ گوش حضرت گفت: ولی‌عهدی را قبول کن! امام فرمود: قبول نمی‌کنم. گفت: تو را می‌کُشم! امام فرمود: قبول می‌کنم به شرطی که نه کسی را نصب و نه عزل کنم، اسماً می‌خواهی قبول می‌کنم.

مأمون دید که هر کاری می‌کند، رسوا می‌شود. تصمیم گرفت که به حضرت زهر بدهد. مجلسی تشکیل داد، تمام علماء را دعوت کرد و ناهاری داد. امام رضا (علیه السلام) را هم دعوت کرد و دستور داد که به انگور زهر بزنند. اول به حضرت تعارف کرد، حضرت به او گفت: این کار را نکن؛ یعنی می‌دانم که به آن زهر زده‌ای! دوباره تکرار کرد، امر شد به حضرت که بخور؛ نه این‎که حضرت نداند و زهر را بخورد! تا حضرت انگور را خورد، عبایش را روی سرش کشید و بلند شد. مأمون گفت: یابن عمّ! کجا می‌روی؟ فرمود: آن‌جایی که تو مرا فرستادی! یعنی تو به من زهر دادی! حضرت قبلاً به اباصلت فرموده بود: اگر دیدی که من عبایم را به سر کشیده‌ام، با من حرف نزن! امام داخل خانه‌اش شد و به اباصلت فرمود: اباصلت! درِ خانه را ببند. یک‌وقت دیدند یک نفر در می‌زند، امام فرمود: اباصلت! برو در را باز کن، این مأمون است. مأمون آمد و بنا کرد به گریه کردن و گفت: یابن عمّ! مبادا مردم بفهمند که من به تو زهر داده‌ام! امام فرمود: برو، من نمی‌گذارم تو رسوا شوی؛ هر چند مرا کشتی! مأمون رفت. این چیست که بعضی می‌گویند: امام رضا می‌گفت من غریبم! کسی دیدنم نمی‌آید! تمام اهل مشهد آمادگی داشتند که اگر مأمون جسارت به امام رضا (علیه السلام) کند، تاج و تختش را نابود کنند. مردم معجزه امام را دیدند، در ظاهر امام‌دوست شده بودند؛ اما امام رضا (علیه السلام) دید اگر افشا کند که مأمون به او زهر داده است، مملکت به هم می‌خورد، چقدر از دوستانش آسیب می‌بینند و چندین هزار نفر ممکن است که کشته شوند؛ به خاطر همین افشا نکرد. امام رضا (علیه السلام) با علم امامت این کار را کرد.

حالا حضرت به خود می‌پیچید! به اباصلت فرمود: گلیم را کنار بزن! می‌خواهم مثل جدّم، امام حسین (علیه السلام) روی خاک شهید شوم. یک‌دفعه اباصلت دید از درِ بسته جوانی وارد شد. به او گفت: ای جوان! من که در را بسته بودم، از کجا آمدی؟ فرمود: آن کسی‌که مرا از مدینه به طَرفة العینی [چشم به هم زدنی] به طوس آورد، از درِ بسته هم داخل می‌کند. امام رضا (علیه السلام) چشمش به جوادش افتاد، یک‌وقت صدا زد: اباصلت! جوانم جوادالأئمه (علیه السلام) است. آمد سر پدر را به دامن گرفت، امام ندا داد: جوادم! عزیزم! کجایی؟! بیا می‌خواهم با تو نجوا کنم و ولایت را در ظاهر به تو بسپارم؛ چون‌که امام باید ولایت را به او بسپارد. امام حسین (علیه السلام) هم ولایت را به حضرت سجاد (علیه السلام) سپرد که یزید نتوانست او را بکُشد، امام باید باشد تا امامت را افشا کند. وقتی حضرت را حرکت داد، همه زن‌های نیشابور پیش شوهران‌شان آمدند و گفتند که ما مهریه‌هایمان را به شما می‌بخشیم، به ما اجازه بدهید که در تشییع حاضر شویم؛ چون‌که زن‌ها بیرون نمی‌آمدند، الآن زمانِ ما این‌جوری شده. ببین مأمون منافق بلند شده، پابرهنه، گِل به صورتش زده، همین‌طور یابن عمّ، یابن عمّ می‌کرد! یک هفته سرِ قبر امام رضا (علیه السلام) گریه کرد. همان‌موقعی که گریه می‌کرد، جسارت هم می‌کرد. گفت: او را پایین پای پدرم دفن کنید. آمدند زمین را کندند، به سنگ خورد، نتوانستند دفن کنند، گفتند: مأمون! این‌جا نمی‌شود، گفت: ببرید بالای سر دفن کنید. حالا هارون پایین پای امام رضا (علیه السلام) دفن است. ببین مأمون، هم گریه می‌کند و هم منافقی‌‌اش را اجرا می‌کند. [۲]

در سفری که به مشهد رفتم، امام رضا (علیه السلام) به من فرمود: ما تو را هادی قرار دادیم. دیدم که این بار برایم زیاد است، گفتم: یابن رسول الله! هادی؛ یعنی هدایت‌کننده، من راهی بلد نیستم! خدا هم می‌فرماید: هدایت با من است. فرمود: شما راهنما باش، این‌ها را پرداخت کن! امام رضا با زبان نجاری با من صحبت کرد، آن رنده را به من داد. وقتی امام رضا (علیه السلام) به من گفت این‌ها را پرداخت کن، خوشحال شدم! فهمیدم شما درست هستید، فقط نیاز به پرداخت دارید؛ اما توجه‎تان کم است! [۳] رفقا! شما باید این جلسه را هستی بدانید، حرف‌های ولایت را هستی بدانید، جمع‌آوری این حرف‌ها را هستی بدانید؛ چون‌که نجات شما در این حرف‌هاست. [۴]

فهرست فرمایشات منتخب

یا علی


فرمایش منتخب/پیامبر اکرم

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) کفواً أحد است. حضرت زهرا (علیها السلام) کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.

گفتار متقی [۵]

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) چقدر زحمت کشید! روایت داریم: این‌قدر مشرکین او را زدند، پشت دیواری انداختند و گفتند از دنیا رفت؛ او را رها کنید. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در حالی‌که خون از سر و پایش می‌ریخت، پیش عمویش حمزه آمد. حمزه گفت: عموجان! چه شده؟! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: عموجان! اسلام بیاور. حمزه ناراحت و عصبانی شد که با پسر برادرش این‌جوری کرده‌اند، بلند شد، شمشیر در دست گرفت و نزد مشرکین آمد و گفت: اگر کسی به محمد حرفی بزند و او را اذیت کند، گردنش را می‌زنم. حمزه خیلی شجاع بود! مشرکین همان‌طور که از آقا ابوالفضل (علیه السلام) می‌ترسیدند، از حمزه هم می‌ترسیدند. حالا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چقدر زحمت کشید! مگر زحمتش شوخی است؟! خاکستر بر سرش ریختند! به او می‌گفتند: طرف ما بیا تا به تو زن بدهیم، پول بدهیم، مقام و شوکت بدهیم، حضرت فرمود: خدا را قبول دارید؟ گفتند: آری! فرمود: به خدا قسم، اگر این‌قدر توان داشته باشید که ندارید، خورشید را در یک دستم و ماه را در دست دیگرم بگذارید، می‌گویم «لا إله إلّا الله»؛ اما درون پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) «علی ولیّ الله» است.

خدا دارد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را پرورش می‌دهد که همه خلقت تا حتی ملائکه آسمان، امرش را که علی‌بن‌ابی‌طالب (علیه السلام) است، را اطاعت کنند. مردم معجزات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را دیدند، عده‌ای آمدند و گفتند اگر خدایِ تو برحق است و تو را فرستاده، ماه دو پاره [دو نیم] شود و در آسمان بیاید. حضرت اشاره کرد و ماه دو نیم شد؛ شَق القمر یعنی این. اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به ماه امر کرد، امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) خورشید را برگرداند، ماه نسبت به خورشید کوچک‌تر است. شما که علم جغرافیا دارید، مگر خورشید این‌است که شما دارید می‌بینید؟! صدها کُرات، هر کدام خورشید دارند. حالا مگر قبول کردند؟! تازه گفتند محمد سِحر کرده است! سِحر در یک شهر قرار می‌گیرد؛ اما از هر شهری آمدند و گفتند ما دیدیم که ماه دو نیم شد.

عزیزان من! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چقدر زحمت کشید و خونِ‌دل خورد! دلش می‌خواست که مردم طرف امر خدا بیایند. حالا خدا می‌خواهد مقصدش را افشا کند، مقصد خدا، علی‌بن‌ابی‌طالب (علیه السلام) است. امر کرد: یا محمد! باید علی را معرفی کنی. ذره‌ای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کُندی کرد؛ البته کُندیِ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برای این بود که عظمت این حرف معلوم شود و مردم قدری ارزش ولایت را بفهمند. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با این کارش دارد می‌گوید ای خلقت! من که اشرف مخلوقات هستم و قرآن به من نازل شده، من که باید تمام ممکنات اطاعتم کنند و تسلیمم باشند، این‌قدر افشای ولایت عظمت دارد که وقتی ذره‌ای در آن کُندی کردم، خدا گفت هیچ کاری نکرده‌ای، همه کار و عبادت و اطاعتم را کنار گذاشت و فرمود اگر علی را معرفی نکنی، رسالتت را انجام نداده‌ای؛ پس رساندن رسالت، افشا کردن ولایت است؛ یعنی مقصد خدا نبوت نیست، مقصد خدا ولایت است. [۶]

تمام انبیاء اذیت شدند، مثلاً حضرت یحیی، سرش را بریدند، حضرت زکریا داخل درختی قایم شد، درخت را با اَره دو نیم کردند؛ اما خدا به او گفت صبر کن، صدایت در نیاید. به پیامبرِ ما أبتر می‌گفتند؛ اما با او این‌ کارها را نکردند و این صدمه‌ها را به او نزدند، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حتی‌الإمکان احترام داشته است؛ پس چرا می‌گوید: «ما اُوذِیَ»؟ یعنی هیچ پیامبری از بین صد و بیست و چهارهزار پیامبر، مثل من اذیت نشده است. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به واسطه این می‌گوید «ما اُوذی» که عمر پیش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌آمد، صبح که می‌شد عمر و ابابکر را می‌دید، عثمان را می‌دید، طلحه و زبیر را می‌دید، دشمنان عزیزکرده‌اش، دشمنان حقیقت خودش را می‌دید، می‌دانست که عمر زهرای عزیزش را می‌زند. ابابکر خلافت را غصب می‌کند. قنفذ زهرای عزیز (علیها السلام) را می‌زند و دستش را می‌شکند و چه بر سرش می‌آید؟ والله! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌دید، به دینم می‌دید که عمر، زهرا (علیها السلام) را فشار می‌دهد و طناب گردن حیدر (علیه السلام) می‌اندازد. این‌است که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌گفت «ما اُوذی»، به این خاطر اذیت می‌شد. [۷]

تمام کسانی‌که دور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند، می‌خواستند ضربه به دین، به اسلام بزنند، آخر هم ضربه زدند. این منافقین، یعنی عمر و ابابکر با هم متحد شدند، متوجه شدند که زهرای عزیز (علیها السلام) یک شخصیتی است، به خاطر همین تصمیم گرفتند اول پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را از بین ببرند. عمر و ابابکر در خانه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جاسوس گذاشتند، یکی حفصه، یکی عایشه. این‌ها جاسوس بودند، در قرآن مجید آمده است که حفصه و عایشه، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را کشتند؛ چون‌که می‌خواستند به مقصدشان برسند. دفعه اول به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) زهر دادند، نخورد. گفتند: چرا نمی‌خوری؟ گفت: زهر در این غذاست. دفعه دیگر امر شد که بخور، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خورد.

چرا حضرت زهرا (علیها السلام) از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حمایت نکرد؟ می‌توانست دفاع کند و بگوید شما دو نفر پدرم را کشتید. چرا حمایت نکرد؟ به عقیده ولایتی من، حضرت زهرا (علیها السلام) مثل امام صادق (علیه السلام) است. در آن‌موقعی که امام صادق (علیه السلام) داشت قدری پیش می‌رفت، فقه و اصول می‌گفت و شاگرد داشت، به او گفتند شما حجت خدایی؟ فرمود: من هم منتظرم. زهرای عزیز (علیها السلام) منتظر است که جانش را فدای امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) کند، دارد جانش را پرورش می‌دهد که فدای امیرالمؤمنین (علیه السلام) کند، همین‌جور که خودش و فرزندش محسن را فدا کرد. [۸]

ماه‌ها همه یکی هستند؛ اما در ماه صفر بود که جلسه بنی‌ساعده درست شد، در ماه صفر بود که پهلوی زهرای عزیز (علیها السلام) را شکستند، در ماه صفر بود که طناب گردن امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) انداختند؛ این‌است که این ماه، نحس است. حالا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید: اگر کسی به من خبر دهد که این ماه تمام شده، جایزه می‌دهم. ما می‌خواهم بگوییم یا رسول الله! بشارت می‌دهیم که این ماه تمام شد، اول چیزی که از تو می‌خواهیم: محبتی است که خدا به تو عنایت کرده، یا رسول الله! خدا محبت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به تو داده است، آن محبت را هم به ما بده. دوم این‌که ما طرف‌دار بدعت‌گذار زمان نباشیم. یا رسول الله! از خدا بخواه ما از آن‌ها نباشیم که بی‌دین از دنیا برویم. یا رسول الله! ما از آن‌هایی باشیم که تسلیم امر تو باشیم. از آن‌هایی نباشیم که امر تو را اطاعت نکردند. خدایا! آن‌هایی که به تو نزدیک هستند، به ما نزدیک کن. آن‌هایی که از تو دور هستند، از ما دور کن؛ حتی اگر مَحرمِ ما باشند.

[ فهرست فرمایشات منتخب ]

یا علی


فرمایش منتخب/امام حسن

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) کفواً أحد است. حضرت زهرا (علیها السلام) کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.

گفتار متقی [۹]


پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اگر کسی برای حسینِ من گریه کند، گناهانش به‌قدر ریگ‌های بیابان، برگ‌های درختان باشد، خدا او را می‌آمرزد؛ اما هر کسی برای حسنم گریه کند، کور وارد محشر نمی‌شود. چه کسانی کور وارد محشر می‌شوند؟ کسانی‌که تماشایی بوده‌اند. عزیزان من! تماشایی نباشید، نگاه به زن مردم، بچه مردم، مال حرام و غصبی نکنید، آن‌جایی که خدا امر کرده است، شما آن امر را زیر پا گذاشته‌اید؛ به خاطر همین کور وارد محشر می‌شوید. [۱۰]

ولایت خیلی سنگین است، این مردم از اولش، ولایت را نمی‌خواستند، خلق را می‌خواستند، مردم خلق‌پرست هستند، نه ولایت‌پرست. امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) را در خانه گذاشتند و هفت میلیون نفر طرف عمر و ابابکر رفتند، بعد هم دنبال عثمان و سپس دنبال معاویه رفتند؛ چون مردم رُو به دنیا می‌روند. مگر حالا نمی‌روند؟! همان‌طور که اهل کوفه با امیرالمؤمنین (علیه السلام) خوب نبودند، با امام حسن (علیه السلام) هم خوب نبودند. امام حسن (علیه السلام) هر کسی را فرمانده لشکر قرار می‌داد، معاویه او را می‌خرید. همین لشکر امام حسن به معاویه نوشتند: می‌خواهی دست‌هایش را ببندیم و به تو تحویل بدهیم. وقتی در جبهه جنگ، امام حسن (علیه السلام) فرماندهی معلوم می‌کرد، همه طرف معاویه می‌رفتند. [۱۱] آقا امام حسن (علیه السلام) خیلی زحمت کشید، صلح کرد تا شیعه‌ها بمانند. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم فرمود: صلح حسنم با جنگ حسینم مطابق است؛ یعنی یکی است. امام حسن (علیه السلام) خودش را فدای امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) کرد. [۱۲] معاویه به قیصر روم نوشت: دشمن خیلی مهمی دارم، قدری زهر به من بده. قیصر روم زهر را برایش داد؛ اما نامه نوشت که معاویه! از خطرش غافل نشو، آن را به مسلمان نده که جگرش را پاره می‌کند، والله! اگر یک ذره‌اش را در دریا بریزی، همه ماهیان و حیوانات دریایی می‌میرند. [۱۳]

جُعده در خانه امام حسن (علیه السلام)، ولیّ خداست؛ اما در کاخ یزید است و حواسش پیش اوست؛ این‌است که می‌گویم مکان شرط نیست. ببین این زن چقدر بی‌عاطفه است! خدا لعنت کند معاویه را، به او گفت: می‌خواهم تو را عروس خودم کنم و مَلَکه شوی؛ اما این زهر را به حسن‌بن‌علی بده. وقتی زهر را به امام داد، گفت: من آن را به تو دادم؛ اما به کسی نگو. عزیزان من! بیایید سِرُّ الله شوید، سِرّ پوشان باشید. امام به او قول داد و به کسی هم نگفت؛ اما به او گفت: الهی خیر نبینی و به مقصدت نرسی! وقتی امام حسن (علیه السلام) شهید شد، جُعده پیش معاویه رفت. معاویه به او گفت: قدری از حسن برایم بگو، او هم گفت: اول: این‌که حسن این‌قدر نورانی بود که ما احتیاج به چراغ نداشتیم. دوم: همیشه با ذکر خدا صحبت می‌کرد، دائم شب بیتوته‌ می‌کرد، کناری می‌رفت و با خدا صحبت می‌کرد. تمام صفات آقا امام حسن (علیه السلام) را گفت. معاویه به او گفت: برو گم‌شو! پسرم یکی از این صفات را ندارد، تو حسن را با این صفات کُشتی، با پسرم یزید چه کار می‌کنی؟! [۱۴]

حالا معاویه نامه‌ای به عایشه نوشت و گفت: عایشه! حسن مریض است، ممکن است که از دنیا برود، مبادا بگذاری او را کنار همسرت دفن کنند. عایشه قول داد که نمی‌گذارم این کار را بکنند. [۱۵] آقا امام حسن (علیه السلام) در آن لحظات آخر گریه می‌کرد. پرسیدند: آقاجان! چرا گریه می‌کنی؟ فرمود: یکی برای راهی که نرفته‌ام و می‌خواهم بروم، یکی هم برای رفقایم که از آن‌ها جدا می‌شوم. [۴] حالا امام حسین (علیه السلام) پیش امام حسن (علیه السلام) آمده و می‌گوید: برادرجان! چه کسی به تو زهر داد؟ می‌گوید: برادر! با او چه کار می‌کنی؟ می‌گوید: برادرجان! او را می‌کُشم. امام حسن (علیه السلام) گفت: والله! به تو نخواهم گفت؛ اما برادر! یک وصیت دارم، مبادا پای جنازه‌ام به قدر خون حجامت، خونی ریخته شود. امام حسن (علیه السلام) می‌دانست که عایشه «لعنة الله علیها» چه کار می‌کند!

حالا آقا امام حسین (علیه السلام) جنازه آقا امام حسن (علیه السلام) را شُست، وقتی امام حسن (علیه السلام) را رُو به قبر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) حرکت دادند، عایشه یک بُغض درونی با امام حسن (علیه السلام) داشت. در جنگ جَمَل، وقتی امیرالمؤمنین (علیه السلام) دید لشکر با این اُمّ الفساد، این‌قدر همراهی می‌کند، گفت: حسن‌جان! ناقه [شتر] را پی کن. حضرت ناقه را پی کرد و عایشه به زمین افتاد. او را گرفتند و با چهار نفر به مدینه فرستادند. وقتی به مدینه رسیدند، عایشه اعتراض کرد و گفت: ببینید که علی چقدر بی‌رحم است! ناموس پیامبر را با عده‌ای مرد فرستاده است! آن‌وقت آن‌ها نقاب‌شان را کنار زدند و گفتند ما زن هستیم و لباس مردانه پوشیده‌ایم تا کسی به تو آسیب نرساند؛ عایشه این‌جا هم رسوا شد. وقتی امام حسن (علیه السلام) را به طرف قبر پیامبر حرکت دادند، عایشه گفت: من کسی‌ را که دوستش ندارم، نمی‌گذارم در حرم شوهرم دفن شود. عباس گفت: عایشه! تو یک‌وقت سوار شتر می‌شوی و جنگ جمل راه می‌اندازی، حالا هم سوار اسب شده‌ای، ممکن است که عمرت طولانی شود و سوار فیل هم بشوی! عایشه گفت: شما ایستاده‌اید و می‌بینید که دارند به حرم رسول الله جسارت می‌کنند؟ گفت: چه کار کنیم؟ عایشه گفت: جنازه را تیرباران کنید. این‌ها جنازه را تیرباران کردند، حالا جنازه را برگرداندند. قمر بنی‌هاشم دست به شمشیر شده، همه بنی‌هاشم آن رگ هاشمی‌شان به جوش آمده، امام حسین (علیه السلام) گفت: عزیزان من! وصیت برادرم را به هم نزنید. حالا امام حسین (علیه السلام) می‌خواهد در ظاهر برادرش را دفن کند، می‌گویند چند تیر اصابت کرده بود. امام حسین (علیه السلام) می‌فرماید: غارت‌زده کسی نیست که مالش را ببرند، غارت‌زده کسی است که برادرش را با دست خودش خاک کند. [۱۰]

الآن وظیفه ما چیست؟ ما چیزی که نداریم، فقط یک جان داریم، باید جان‌مان را فدای ولایت کنیم، آن‌قدر ولایت عظیم است که زهرای عزیز (علیها السلام) جانش را فدای ولایت کرد، خود رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ولایت است، هم ولیّ و هم نبیّ است؛ اما جانش را فدای ولایت کرد. مگر حفصه و عایشه به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) زهر ندادند؟! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را کُشتند! امام حسین (علیه السلام) در کربلا رُو به اهل کوفه کرد و فرمود: مگر حلالی را حرام یا حرامی را حلال کردم، برای چه مرا می‌کُشید؟ گفتند: «بُغضاً لِأبیک»؛ به خاطر بغضی که با پدرت علی داریم، تو را می‌کُشیم؛ پس امام حسین (علیه السلام) هم فدای ولایت شد. ما هم باید تشخیص بدهیم که جان‌مان را فدای ولایت کنیم. [۱۶]

فهرست فرمایشات منتخب

یا علی


کتابها

تمام کتابها


سخنرانی ها

تمام سخنرانی ها


  1. سخنرانی شهادت امام حسن و امام رضا ۸۵ (دقیقه ۸)
  2. شهادت امام رضا و امام حسن 85
  3. امام حسین، شناخت ولایت 76
  4. ۴٫۰ ۴٫۱ قدردانی از جلسه 85
  5. سخنرانی نوار شناخت امام، مشهد ۸۸ (دقیقه ۱۳) و امام زمان و ذکر الله ۷۹ (دقیقه ۲۱) و ام ابیها ۷۸ (دقیقه ۵۱)
  6. شناخت امام، مشهد 88 و کتاب جامع ولایت
  7. امام‌زمان و ذکر الله 79 و مستقل و محدوده 91 و أین الرَّجبیون 76
  8. شهادت حضرت زهرا 85 و اُمّ أبیها 78
  9. سخنرانی شهادت امام حسن و امام رضا ۸۵ (دقیقه ۳۷)
  10. ۱۰٫۰ ۱۰٫۱ شهادت امام حسن و امام رضا 85
  11. حرکت امام حسین از مدینه به مکه 84 و شب تاسوعا 76
  12. بوی ولایت 76 و حرکت امام حسین از مدینه به مکه 84 و ولایت در خلقت کفو ندارد 80 و شب تاسوعا 76
  13. شهادت امام حسن و امام رضا 85 و ولایت امر خداست 77
  14. اربعین 80 و شهادت امام حسن و امام رضا 85 و ولایت امر خداست 77
  15. ولایت امر خداست 77
  16. یقین 75
حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه