صفحهٔ اصلی

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو
امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) کفواً احد است، حضرت زهرا (علیها السلام) کفواً خلقت است

فرمایشات حاج حسین خوش لهجه راجع به ولایت

فرمایش منتخب/حضرت زینب

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) کفواً أحد است. حضرت زهرا (علیها السلام) کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.

گفتار متقی[۱]

وقتی عبدالله به خواستگاری حضرت زینب (علیها السلام) آمد، حضرت امیر (علیه السلام) فرمود: عبدالله! من باید به دخترم بگویم. امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) فرمود: زینب‌جان! دخترم! راضی هستی؟ حضرت زینب (علیها السلام) گفت: پدرجان! من که اختیارم با خود توست؛ اما یک حرفی دارم و یک چیزی می‌خواهم. حرفم این‌است: به عبدالله بگو که من حرفی ندارم؛ اما هر موقع خواستم برادرم حسین را ببینم، باید بروم؛ اگر هم مسافرتی پیش آمد و برادرم به مسافرت رفت، بی‌چون و چرا با او بروم. عبدالله گفت: باشد، به دیده منّت دارم. حالا قرارداد کردند و به قول ما عقد شد. [۲] حالا قضایای کربلا روی داد، عبدالله در مدینه ماند؛ اما گفت: زینب‌جان! بچه‌ها را با خودت ببر. عزیز من! نگویید که چرا عبدالله در مدینه ماند و سعادت نداشت؟! یک‌وقت یک نفر باید بماند و مدینه حفظ شود، یک نفر باید بماند و عده‌ای گمراه نشوند. امام حسین (علیه السلام) گفت: عبدالله! نمی‌شود مدینه را خالی گذاشت، تو در مدینه بمان. عبدالله به امر امام حسین (علیه السلام) در مدینه ماند. [۳]

امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) قضایای کربلا را به اُمّ‌السلمه گفته بود، حضرت زینب (علیها السلام) پیش پدرش آمد و فرمود: پدرجان! امّ‌السلمه یک حرف‌هایی می‌زند! امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: زینب‌جان! هر چه می‌گوید درست است، به حرفش برو. امام حسین (علیه السلام) پیراهن کهنه تهیه کرده بود، می‌دانست که بعد از شهادتش پیراهنش را درمی‌آورند؛ اما اگر پیراهنش پاره‌پاره باشد، آن را درنمی‌آورند. امّ‌السلمه به حضرت زینب (علیها السلام) گفته بود: زینب‌جان! همیشه خیالت راحت باشد؛ اما اگر امام حسین (علیه السلام) آمد و گفت پیراهن کهنه بیاور، بدان که حسین یک ساعت یا نیم ساعت بیشتر زنده نیست. تمام ابعاد زینب (علیها السلام) پیش این حرف بود، زینب (علیها السلام) همه جا را تحمل کرد، فقط دلش خوش بود. حالا که همه رفتند، لااقل حسین (علیه السلام) دارد، حامی دارد، حامی‌اش آقا ابوالفضل (علیه السلام) بود که شهیدش کردند. دلش خوش بود که برادرش هنوز نگفته پیراهن کهنه بیاور. [۴] یک‌وقت آقا امام حسین (علیه السلام) دمِ خیمه آمد و گفت: زینب! پیراهن کهنه بیاور، حضرت زینب (علیها السلام) تا پیراهن را دست امام حسین (علیه السلام) داد، غش کرد. حالا لشکر هم «هل مِن مبارز» می‌طلبد، امام حسین (علیه السلام) چه کار کند؟ دست ولایت بر قلب زینب (علیها السلام) گذاشت، به او تصرف کرد، ولیّ الله الأعظم شد؛ چطور ولیّ شد؟ آنچه را که ولیّ خدا می‌داند، زینب (علیها السلام) هم می‌داند، در قلب زینب (علیها السلام) است. زینب (علیها السلام) دیگر زینب (علیها السلام) نیست، او را متقی کرد؛ نه این‌که زینب (علیها السلام) متقی نبوده، ببین من روی این آیه حسابش را می‌کنم و می‌گویم، خدا به پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: من تو را متقی کردم، ولایت به تو نازل کردم. حالا ولایت باید به زینب (علیها السلام) نازل شود. باید او را چه کند؟ باید او را متقی کند. [۵]

حالا که اهل‌بیت را وارد کاخ یزید کردند، یزید کینه‌ای با حضرت زینب (علیها السلام) داشت. حضرت قدری خودش را مخفی کرد، یزید گفت: این کیست که خودش را مخفی می‌کند؟ گفتند: زینب، خواهر حسین است. یزید گفت: زینب! الحمد لله که خدا شما را رسوا کرد، من داغ پدرانم را از شما گرفتم. حضرت فوراً جواب داد و گفت: یزید! رسوا فاسق و فاجر است، ما هر چه دیدیم، خوبی از خدا دیدیم. یابن الطُلقاء! تو کسی هستی که آزادکرده جدّ من هستی، شما در شرک و کفر بودید، جدّم شما را آزاد کرد. یادتان رفته که مادرت در مکّه چه کاره بود! خدا چند چیز به ما داده: ما را در قلب مؤمن قرار داده؛ یعنی یزید! تو مؤمن نیستی، بی‌خود می‌گویی که من خلیفه اسلامم! دیگر این‌که بیان به ما داده. بدانید بیان باید به امر باشد؛ وگرنه کلام است؛ یعنی ما کسانی هستیم که حرف‌مان و صادرات‌مان امر خداست. مگر یک زن می‌تواند این‌قدر شهامت داشته باشد که به یک امپراطور جهان بگوید یابن الطلقاء؟!

حالا یزید می‌خواست دل حضرت زینب (علیها السلام) را آتش بزند گفت: الحمد لله که خدا برادرت را کُشت! حضرت بلند شد، ببین چقدر شهامت دارد! زینب (علیها السلام) یعنی شهامت یک عالم، زینب (علیها السلام) یعنی منطق یک عالم، زینب (علیها السلام) یعنی صدر یک عالم، زینب (علیها السلام) یعنی شجاع‌ترین تمام عالم. ببین با امپراطور چه جور حرف می‌‎زند؟! گفت: خدا جان هر کسی را می‌گیرد؛ اما تو برادرم را کُشتی! لشکر تو برادرم را کُشت! یزید ناراحت شد، صدا زد: جلاد! چرا بالای حرفِ من حرف می‌زنی؟! سکینه یک‌دفعه دست گردن حضرت زینب (علیها السلام) انداخت و گفت: یزید! مرا بکُش، تمام مجلس به گریه در آمد. زینب (علیها السلام) حمایت‌کُن داشت. یک‌دفعه مجلس به صدا در آمد، فرنگی و نصاری بلند شدند و گفتند: یزید چه کار می‌کنی؟! آخر این زن داغ‌دیده! این زن اسیر است! برادرش شهید شده! ساکت باش! یزید ساکت شد، یهود و نصاری از زینب (علیها السلام) حمایت کردند؛ اما مسلمان‌ها زینب (علیها السلام) را اسیر می‌کنند! [۶] یک نفر بلند شد و گفت: یزید! این‌ها را که می‌بینی، ما هر کجا به آن‌ها حمله می‌کردیم، خودشان را به یک پناهی می‌بردند. آقا علی‌بن‌الحسین (علیه السلام) هم تشریف دارند؛ اما این‌جا امام حسین (علیه السلام) به زینب (علیها السلام) گفته که تو در مجلس یزید حرف بزن، زینب (علیها السلام) دارد امر را اطاعت می‌کند. حرف من سر این‌است، زینب (علیها السلام) به آن شخص گفت: صدایت بگیرد! از هر خانه کوفه، صدای ناله از شمشیر برادر من بلند است! برادرم یک حمله کرد، هفتاد هزار لشکر را صف‌آرائی کرد. تو چه می‌گویی؟! چرا این‌قدر تملق می‌گویی؟! مگر شما قدرت دارید؟! مگر شما شهامت دارید؟! شما ضلالت دارید! زینب این‌است، آیا زینب اسیر است؟! [۷]

دو چیز یزید را زیر و رو کرد: یکی خطبه حضرت زینب (علیها السلام) و یکی منبر حضرت سجاد (علیه السلام). یزید بیچاره شد! دیگر اهل‌بیت را در آن مجلس نَبُرد، دید بیچارگی‌ و رسوائی‌اش دارد انفجار می‌کند، اشاره کرد که اهل‌بیت را در خانه‌اش ببرند. هنده هم که آرام ندارد، مرتب داد می‌کشد! شلوغ کرده! ملکه است. یزید به امام سجاد (علیه السلام) گفت: خدا ابن زیاد را لعنت کند! من نگفتم که پدرت را بکُشند، گفتم بیایید و با هم صلح و مصالحه کنیم، می‌خواست این را از گردن خودش ساقط کند، دید بدجوری شد. حالا ببین چه می‌گوید؟! گفت: من خلاصه خون‌بهای پدرت را می‌دهم؛ اما امام سجاد (علیه السلام) فرمود: یزید! فقط این چیزهایی که لشکرت به غارت بردند، آن بلوز و پیراهن‌ها را مادرم زهرا بافته، آن‌ها را به ما برگردان. امام جوری حرف می‌زند که مردم بفهمند که مادرش زهراست، دوباره این‌ها را رسوا کرد. خلاصه آخر که یزید می‌خواست خودش را از متهمی نجات بدهد، گفت که من کاخ را در اختیارتان می‌گذارم تا عزاداری کنید! [۸] یزید خیلی عذرخواهی کرد، تا حتی به حضرت سجاد (علیه السلام) گفت: آیا من آمرزیده می‌شوم؟ امام فرمود: آره، نماز غفیله بخوان. این‌جا حضرت زینب (علیها السلام) گفت: آخر حجت خدا چقدر شما رئوفید! گفت: عمه‌جان! من حجت خدا هستم، نمی‌توانم که حق را نگویم؛ اما موفق نمی‌شود. هر وقت می‌رفت وضو بگیرد، خون از دماغش می‌ریخت؛ آخر هم موفق نشد. [۹]

فهرست فرمایشات منتخب

یا علی


کتابها

تمام کتابها


سخنرانی ها

تمام سخنرانی ها


  1. درباره حضرت زینب: دقیقه ۶ و دقیقه ۱۰ و اربعین ۸۱: دقیقه ۲۸ و درباره حضرت زینب: دقیقه ۱۹ و اربعین ۸۱: دقیقه ۳۵ و اربعین ۸۷: دقیقه ۴۸
  2. درباره حضرت زینب 75 و شب احیا 80
  3. درباره حضرت زینب 75 و اربعین 81
  4. فرق امام با حجت خدا 79 و شب قدر 91 و اربعین 80 و 89
  5. کتاب حُرّ
  6. درباره حضرت زینب 75 و اربعین 81 و 83 و 89 و 91 و 94 و عصاره عاشورا 82 و فرق امام با حجت خدا 79 و عاشورا 87 و تفکر، وداع ولایت 76
  7. درباره حضرت زینب 75
  8. اربعین 78 و 80 و 81 و 91
  9. اربعین 87
حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه