مکان

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو

بسم الله الرحمن الرحیم

مکان
صوت دانلود
پخش صوت پخش
پی‌دی‌اف دریافت
تاریخ سخنرانی 1377-03-27

السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علیک و رحمة الله و برکاته

علم باید در ماوراء وجود انسان اثر کند

بنا شد ما از مکان صحبت کنیم. هر چیزی در عالم فکر می‌خواهد. اگر ما فکر نداشته باشیم، مطلب را خوب نمی‌فهمیم. اگر یک اهل علم برود پیش استاد خودش درس بخواند، باید بخواهد هم درس را بخواند، هم در وجودش سرایت کند. اگر طلبه‌ای برود، درس بخواند و استاد و دوره ببیند؛ اما در وجودش خیلی تأثیر نداشته باشد، این یقین به آن درس ندارد. یک درسی خوانده، یک مقصدی دارد و می‌خواهد به مقصدش برسد، باید این درس را در ماوراء خلقت وجودی خودش حل کند. اگر حل نکند، اشتباه است.

اگر روایتش را بخواهید این است: خدا رحمت کند مرحوم مجلسی را، از او سؤال کردند: آقا، شما پسرت از شما در جواب و علم چطور شد که رد کرد؟ گفته بود: من پدرم جوری بود که من را توی اتاق نمی‌گذاشت، اما من بچه‌ام را آنجا که درس می‌گفتم گذاشتم. گهواره‌اش را گذاشتم و من درسی که می‌گفتم توی وجود این بچه اثر گذاشت و وقتی که در درس می‌آمد، انگار این درس را خوانده بود.

اگر حرف من را نمی‌پذیرید، حرف آقای مجلسی را بپذیرید. ایشان خیلی کتاب ولایت نوشته است. ایشان، از علمای ممتاز است. نسبت به ولایت، نسبت به امیرالمؤمنین (علیه السلام) خیلی ارادت دارد. گفت: این بچه، گهواره‌اش در آنجا بود و من درس می‌گفتم. درسهایی را که گفته، در وجود این بچه اثر کرده است. حالا اگر من می‌گویم اهل علم، باید درس در وجودش اثر کند، این است. نه اینکه من طلبگی را بگویم، تو هم اهل علمی. باید در وجود تو هم اثر کند.

علم و کار باید با ولایت توأم باشند

حالا آن درسی که می‌خوانی، باید توأم با ولایت بشود. اگر توأم به ولایت شد، دو بال دارد: هم بال آبرو هست، هم خودت را حفظ می‌کنی، هم دینت را حفظ می‌کنی، هم عفتت را حفظ می‌کنی، هم عصمتت را حفظ می‌کنی، هم زن و بچه‌ات را حفظ می‌کنی، هم امر را اطاعت می‌کنی. این درس باید اتصال به روح باشد. روح یعنی علی بن ابی طالب (علیه السلام) . روح الان، وجود مبارک امام زمان (علیه السلام) است.

آقا جان، این درس که اینطور هست، کار هم همین‌طور است. شما اگر دارید کار می‌کنید، باید با روح کار کنید، نه با جسم. اگر هدفت این باشد که پول بگیری و چیزهای نامناسب بخری و یک کارهایی بکنی، والله، بالله، تالله، تو نجوا نمی‌کنی. شما باید با روح سر و کار داشته باشید. روح، امر امام زمان (علیه السلام) است. مگر نمی‌گوید: «انا انزلناه فی لیلة القدر، و ما ادراک ما لیلة القدر، لیلة القدر خیر من الف شهر، تنزل الملائکة و الروح»؟ ملائکه، به روح نازل می‌شود.

تو اگر با امر کار بکنی، والله، با روح سر و کار داری. بیایید با روح سر و کار داشته باشید. بیایید با روح نجوا کنید، روح کیست؟ امام زمان (علیه السلام). روح کیست؟ امر امام زمان (علیه السلام). خدا می‌داند، قدر این حرف را بدانید. به وجود امام زمان، اصلاً توی خیالم این حرف نبود، آمده، اقبال شما گفته. خیلی هم قشنگ است.

اصلاً نجوا که می‌گویند چیست؟ آن «حبل المتین» که می‌گویند چیست؟ روایتش این است: شخصی خدمت پیغمبر آمد. می‌گوید: آقا جان، ما از این آیه متوجه نشدیم «حبل المتین» چیست. این «حبل المتین» چیست؟ چه کسی است؟ ما را آگاه کن. پیامبر، دست آن شخص را روی دست مبارکش گرفت و روی دوش علی بن ابی طالب (علیه السلام) گذاشت.

به دینم قسم، به ایمانم قسم، اگر همین را بفهمیم، اصلاً دیگر گناه نمی‌کنیم، دیگر خلاف نمی‌کنیم، دیگر غش در معامله نمی‌کنیم، دیگر رشوه نمی‌گیریم، دیگر معامله ربوی نمی‌کنیم. ما با روح سر و کار داریم. کارتان روح می‌شود. اما باید به روح اتصال بشود. روح کیست؟ امر اینها. خیلی والله، قشنگ است. اصلاً مکانی که می‌گویند، یعنی همین.

عالَم توی علی (علیه السلام) است، نه علی (علیه السلام) توی عالَم

عزیزان من، مکان، در اختیار شما است، نه شما در اختیار مکان. عالَم، توی امام است، نه امام توی عالَم. حالا آقایی می‌گوید او یک متر و شصت تاست. خب، این آقا همین قدر فهمیده است. عالَم، توی امام است، نه امام توی عالَم. چرا ما متوجه نیستیم؟ این عالَم، کوه و دریا و هوا و آسمان است. اینکه می‌گویم عالَم توی امام است، مگر پیامبر، رسول محترم، یعنی محمد بن عبد الله، نگفت: دو چیز بزرگ می‌گذارم: یکی قرآن است و عترت، این‌ها باید به من پیوند شوند و کنار عرش به من برسند؟ ای خلاف کار، یعنی خلاف نکنید. باید بیایید آنجا. این‌ها را سالم نگهدارید؛ اما گفت قرآن را از علی (علیه السلام) بپرسید، از این‌ها بپرسید؛ یعنی قرآن، توی این‌ها است. پس معلوم می‌شود عالَم، توی علی (علیه السلام) است. عالَم چیست؟ علم تمام خلقت. خلقت، توی علی (علیه السلام) است. خلقت، توی امام زمان (علیه السلام) است.

مؤمن هر کجا بمیرد، سرش روی زانوی امام زمان (عج الله فرجه) است

حالا می‌خواهیم از مکان صحبت کنیم. تو، خودت مکان هستی. امام حسین (علیه السلام)، یک خلقت فدایش بشود، فدای آن غلامش بشود. اینقدر با معرفت بود. ببین، چقدر غلام امام حسین (علیه السلام) با معرفت بود. گفت: عزیز من، برو. تو به یک فکری آمدی بودی که به جایی برسی. حالا اینجا نایست که خونت ریخته شود. من تو را آزاد کردم. برو. فوراً امر را اطاعت کرد و رفت. برگشت. گفت: حسین جان، عزیز من، شاید چون روی من سیاه است، نخواهی من در بین جوانانت باشم. خونم سیاه است، اصلاً با جگر امام حسین (علیه السلام) چه کرد؟ خدا می‌داند، بروید مقتلها را بخوانید. در تمام این کربلا، امام حسین (علیه السلام)، تنها صورت به صورت آقا علی اکبر گذاشت و صورت به صورت غلام گذاشت. ما باید اینطور باشیم. از درِ خانه ولایت بیرون نرویم. خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را، می‌گفت امام حسین (علیه السلام) فرمود: الهی، خدا رویت را در دو دنیا سفید کند. گفت: این غلام، مانند ماه شب چهارده می‌درخشید. فوراً تا امام حسین (علیه السلام) دعا کرد، دعایش مستجاب شد.

حالا اگر شما دست از امام زمان (علیه السلام) برندارید، والله، بالله، روایت صحیح داریم: آن‌ها که یاوران ایشان هستند، هر کجای عالم بمیرند، تا حتی اگر توی دریا بیفتند، سرشان روی زانوی امام زمان (علیه السلام) است. روی زانوی امام زمان (علیه السلام) است که جان می‌دهد. رفقای عزیز، بیایید این حرفها را یقین کنید. کجا می‌روید؟ خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را، گفت: اگر هر کجای عالم جان بدهید، سرت روی زانوی امام زمانت است؛ اما «حبل المتین» را احترام کن، جدا نشو.

مکان، خود مؤمن است

حالا بنا شد از مکان صحبت کنم. عزیز من، مکان تویی. اگر آقا امام حسین (علیه السلام) آنجا شهید نمی‌شد، آیا اینقدر این خاک کربلا ارزش داشت؟

کمال همنشین بر من اثر کردو گرنه من همان خاکم که هستم

خاک به توسط همنشین، هم حلال شد، هم شفاست. چرا ما متوجه نیستیم؟ اگر حضرت معصومه اینجا نیامده بود که اینقدر اینجا شرافت به هم نمی‌زد. اگر امام رضا (علیه السلام) مشهد نبود و آنجا، قبر ایشان نبود، اینقدر مشهد عظمت به هم نمی‌زد. پس رفقای عزیز، شخص، اصل کاری است، نه مکان. حرف من سر این است.

الان گوشه کنار می‌گویند که خب، آنها ائمه بودند. آقا، غیر ائمه‌اش هم همین است. تو از «حبل المتین» جدا نشو، جدل نکن، فکر و خیال نکن، در دنیا قانع باش. امر آنها را اطاعت کن، [ببین می‌شود یا نه]

مگر عبد العظیم حسنی نیست؟ چقدر تهران مذمت شده؟ خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را، گفت: می‌آیند رد می‌شوند، می‌گویند: «هذا تهران»، عذاب خدا به تهران نازل می‌شود. یکی هم می‌گویند: «هذا بغداد». چون محل فسق و فجور می‌شود. داریم در تمام جاها، یاوران امام زمان (علیه السلام) وجود دارد. فقط تهران کسی نیست. بروید بخوانید. اما امام چه می‌فرماید؟ می‌فرماید: هر که قبر عبد العظیم حسنی را زیارت کند، بهشت به او واجب می‌شود. عزیز من، باور کنید این‌ها آمده‌اند ما را مثل خودشان کنند. مگر عبد العظیم حسنی را مثل خودشان نکردند؟ مگر عبد العظیم حسنی کیست؟ کجا فقه و اصول خوانده است؟

عظمائیت مؤمن پس از رفتن از دنیا افشاء می‌شود

اما روایت داریم این اشخاصی که عظمائیت دارند تا وقتی که هستند، خدا عظمائیت آنها را فاش نمی‌کند. حالا که از حضرت معصومه دنیا رفته، داریم: هر که عمه‌ام را در قم زیارت کند، بهشت به او واجب می‌شود. درباره حضرت زینب هم داریم هر که عمه‌ام را زیارت کند، بهشت بر او واجب می‌شود. وقتی شما از دنیا رفتید، آنوقت، خدا عظمائیت شما را فاش می‌کند؛ اما شما متوجه عظمائیت باشید. گفتم: قرآن آمده حمایت از ولایت کند، خدا حمایت از ولایت می‌کند. تا کی از شما حمایت می‌کند؟ تا موقعی که شما امر را اطاعت کنی.

مگر این یوسف نیست؟ چقدر خدا این یوسف را هدایت کرد. اتفاقاً خدا به جبرئیل می‌گوید: ای جبرئیل کجا صدمه خوردی؟ کجا دلت سوخت؟ گفت: امر را اطاعت کردم. وقتی گفتی یوسف را بگیر، من در سدر المستقیم بودم، آمدم یوسف را گرفتم. ببین آنجا یوسف را می‌گیرد، آنجا از گیر زلیخا نجاتش می‌دهد، دامنش کثیف نمی‌شود؛ (اما رفقای عزیز، از امام صادق (علیه السلام) سؤال کردند، چطور یوسف مبتلا نشد؟ حضرت فرمود: نگاه نکرد. نمی‌گوید: چون پیامبر بود، نجات پیدا کرد، می‌گوید: نگاه نکرد. حالا زلیخا آمده و روی بتش چیزی می‌اندازد، یوسف می‌پرسد چرا؟ آیا من هم روی خدا چیزی بیندازم؟ من که نمی‌توانم روی خدا چیزی بیندازم. پس حرف زدند؛ اما نگاه غیر خدا نکرد. عزیزان من، فدای چشمهایتان بروم، نگاه غیر خدا نکن.)

حالا مگر همین یوسف نیست که این همه آمده از توی چاه نجاتش داده، او را روی تخت سلطنت گذاشته، برادرها را گدای در خانه‌اش کرده؟ والله، بالله، این حرفها فکر و اندیشه می‌خواهد. حالا پدرش دارد از کنعان می‌آید، یوسف دست، گردن پدر می‌اندازد. جبرئیل آمد، یا یوسف، دستت را باز کن، دستش را باز کرد، گفت: نبوت از کَفَت رفت. آنجا این همه حمایتش کرد، اینجا نبوت از کَفَش برد. عزیزان من، نبوت از کف یوسف رفت؛ اما ولایت از کف ما می‌رود. حالا ببین، توی نسل یوسف اثر کرد، توی نسلش نبی نمی‌شود.

چرا اینقدر بچه‌ها پر رو هستند؟ بچه پنج ساله چیزهایی حالی‌اش هست که مثل جوان بیست ساله است. ولایت از کف ما رفته که اینقدر بچه‌هایمان بی‌حیا هستند. والله، من الان نمی‌خواهم اسم بیاورم. بعضی‌ها بچه‌هایشان مانند معصوم است. من به یکی از رفقا گفتم: چرا کفران می‌کنید؟ این بچه‌ها، معصوم هستند. معصومیت این بچه‌ها را حفظ کنید. معلوم می‌شود ولایت از کف شما نرفته است.

نبوت از کف یوسف رفت. یک کوتاهی کرد، پدرش را احترام نکرد؛ یعنی همینطور دست در گردنش انداخت. باید کرنش می‌کرد و پیش پدرش پیاده می‌شد. پس نتیجه حرف من این است تا موقعی که امر را اطاعت می‌کنی، قرآن از تو حمایت می‌کند، خدا از تو حمایت می‌کند، ولایت از تو دفاع می‌کند، جبرئیل از تو دفاع می‌کند، میکائیل از تو دفاع می‌کند، تمام این‌ها دفاع می‌کنند؛ اما وقتی اطاعت نکردی با تو چه می‌کند؟ این حرف، فقط مال نبی نیست، تو هم همین‌طوری. تو هم اگر اطاعت نکنی، والله، ولایت از کَفَت می‌رود. خیلی کار، دقیق است. خیلی باید قدر این را بدانید. من یک وقت خلاصه می‌گویم: خدا که قوم و خویشی با کسی ندارد.

عزیزان من، خود شما، مکان هستید. اصلاً من می‌خواهم عرض کنم مکان در اختیار شماست. شما به جایی می‌رسید که دیگر جماد نیستید، کمالید. اگر به کمال برسید، والله، بالله، تالله، جماد در اختیار شماست. مگر آصف نبود که گفت تخت بلقیس را به چشم به هم زدن حاضر می‌کنم؟ پس معلوم می‌شود چه می‌گویم. بشر خیلی می‌تواند ترقی کند؛ اما دستش را از «حبل المتین» کوتاه نکند.


مؤمن وقتی گناه کند، از ائمه (علیهم السلام) جدا می‌شود

چرا امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید: مؤمن وقتی گناه می‌کند، از ما قطع می‌شود؟ وقتی حرف لغو زدی، کار یاوه کردی، تو قطعی. خدا رحمت کند علمای سابق را، خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را، می‌گفت: جایی که فعل فساد باشد، ساز و نواز باشد، اگر آنجا سقف پایین بیاید، تو جزء عذاب هستی.

از کجا پیدا کرد؟ روی قوم عیسی پیاده کرد. (خدا بیامرزد حاج شیخ عباس را، بی‌روایت و حدیث حرف نمی‌زد. به جگر آدم می‌چسبید، از خودش حرف نمی‌زد.) گفت: عیسی بن مریم آمد، دید یک قریه است که فرو رفته، حواریون گفتند: یا نبی الله، می‌خواهیم ببینیم این‌ها چطور شده‌اند. یک دفعه گفت: یا اهل القریه، با من حرف بزنید. یک نفر فوری گفت: لبیک یا نبی الله، گفت: من گفتم اهل القریه، تو چرا جواب دادی؟ گفت: من پیله‌ور بودم. من لجام ندارم. این‌ها لجام از آتش دارند. گفت: چطور شده؟ گفت: ما ساز می‌زدیم، نواز می‌زدیم، به بت اعتقاد داشتیم. یک دفعه عذاب خدا آمد، ما صبح کردیم، دیدیم در عذاب جهنم هستیم. می‌گفت: عزیزان من، بعضی‌هایتان مبتلایید. خدا نکند آن موقع که ساز و آوازی می‌زنند حادثه‌ای رخ بدهد، همه‌مان اهل عذابیم. این روایت است دیگر، ما روایت و حدیث گفتیم. چرا؟ قطع می‌شود، از «حبل المتین» قطع می‌شود. توی عالم چه خبر است؟

مکان شرط نیست، خود شخص، شرط است

اگر روایت دیگرش هم بخواهید من به شما می‌گویم که خیلی به شما بچسبد. مگر نمی‌گوید اگر یک مؤمن در جایی باشد، در یک شهری باشد، در یک آبادی باشد، خدای تبارک و تعالی به واسطه او عذاب نازل نمی‌کند؟ پس مکان، شرط نیست، خود شخص، شرط است. خدا می‌داند دو روایتی داریم که عجیب است. یکی می‌گوید: در مجلس امام حسین (علیه السلام) (از مجلس امام حسین (علیه السلام) دست برندارید؛ اما مجلس امام حسین (علیه السلام) باشد، نه مجلس کس دیگری) ملائکه می‌آیند و می‌گویند: خدایا، ما می‌خواهیم مجلس امام حسین (علیه السلام) برویم. اجازه می‌گیرند و آنجا می‌آیند، می‌بینند مجلس تمام شده است. بالشان را به دیوارها می‌مالند. بعد پرش می‌کنند و می‌گویند: ما کسانی هستیم که متبرک شدیم. بالهایمان را مالیدیم به جایی که عزای امام حسین (علیه السلام) است. چرا؟ به جماد اثر می‌کند.

شخصی است که الان تشریف دارند. خودش یک وقت گفت: من آمدم دکان شما، من بودم و آقای شاه‌آبادی. گفت: یک‌مرتبه، شما به دیوار رو کردی و دیوار بنا کرد حرف زدن. گفت: من گفتم خدایا، من از دیوار کمترم؛ دست بر نداشته. حالا هم همین‌طور است. پس من حرفم این است: اینکه ملائکه پرهایشان را به آن دیوار می‌مالند، معلوم است دیوار، ادراک دارد.

امام رضا (علیه السلام) برای زائر خود، ملائکه حافظ می‌گذارد

عزیز من، دست از خلق بردارید، به ماوراء اتصال شوید، یقین به این حرفها داشته باشید. به دینم قسم، روایتی داریم ملائکه آسمان از خدا می‌خواهند، ما برویم دیدن یک مؤمن. اگر یکی تو را احترام نکرد، عزت نکرد، خیلی طورت نشود. ملائکه به زیارت تو می‌آیند. مگر در روایت نداریم که می‌گوید: ملائکه‌های مقرب در بقعه آقا حضرت رضا (علیه السلام)، در بقعه آقا امام حسین (علیه السلام) هستند. آن ملائکه مقرب برای چه آنجا جمع شدند؟ برای این جمع شدند که حافظ زُوّار باشند؛ اما به شرط اینکه زِوار نباشند.

یک دوست دارم که الان ایشان هستند، آمد استخاره کرد برود، استخاره کردم. با زن و بچه‌اش بد آمد. من ناراحت شدم که خدایا تصادف نکند. مبادا ایشان تصادفی بکند بگویند این استخاره را چرا گفتی؟ تو به این اعتقاد داری، در ملامت زن و بچه‌اش قرار بگیرد. شب خوابم نمی‌برد تا هوشم برد. خدمت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) رسیدم. گفت: حسین، من برایش حافظ گذاشتم.

سواد ملاک نیست، اتصال به «حبل المتین» ملاک است

من بی‌روایت و حدیث حرف نمی‌زنم. من امروز به همه شما ابلاغ می‌کنم. هر کدام شما، هر حرفی را سؤال کنید، اگر من روایت و حدیث رویش نگفتم. من نمی‌خواهم امروز خودم را معرفی کنم. اما من، توی دهن آنها می‌زنم که می‌گویند فلانی سواد ندارد. با چه چیزی توی دهنشان می‌زنم؟ با روایت و حدیث. چرا؟ چون عده‌ای می‌خواهند شما را از ریسمان «حبل المتین» جدا کنند. ای کسی که این حرف را می‌زنی، مگر نمی‌گویند که سواد، سیاهی است؟ ای سیاهی، تو ولایت نمی‌خواهی، سیاهی می‌خواهی که این حرف را می‌زنی. اگر ولایت می‌خواستی، ولایت‌شناس بودی. تو می‌خواهی اشخاصی که با ماوراء سر و کار دارند، اشخاصی که سر تا پایشان به «حبل المتین» چسبیده، به توسط اینکه بگویی فلانی سواد ندارد، جدایشان کنی. تو بیا و امتحان کن. هر حرفی را که من زدم، با آیه قرآن مطابق می‌کنم، با روایت و حدیث مطابق می‌کنم.

ای کسی که این حرف را می‌زنی، از خدا بترس. تو اگر سواد داری، باید مردم را به ولایت هدایت کنی. چرا می‌خواهی مردم را از ولایت باز بداری؟ از خدا بترس. چرا می‌خواهی باز بداری؟ تو، عناد داری. تو بیا و بشنو و ببین و بعد حرف را بزن. تو ریشه‌یابی‌ات از آنهایی هستند که وقتی امیرالمؤمنین (علیه السلام) در مسجد شهید شد، می‌گفتند: علی (علیه السلام) که نماز نمی‌خواند، چرا مسجد رفته بود؟ تو هر کسی می‌خواهی باش. من به شخص کار ندارم. والله، بالله، من دارم یک چیزی را توی خلقت می‌گویم. تو از همان نسلی. جلوی دهنت را بگیر.

تو باید بیایی نجوا کنی. یک چیز را باید بدانی و بگویی. مگر نمی‌فهمی؟ والله، بالله، من خودم را نمی‌گویم، «العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء» چه چیزی را می‌گوید؟ پس، آنکه خدا می‌گوید من معلمت می‌شوم، در عالم چیست؟ چرا نمی‌آیی این حرفها را بفهمی؟ هر حرفی که بشر بزند، از او بازخواست می‌شود. برای چه این حرف را زدی؟ چرا زدی؟ مقصدت چه بود؟ همین حرفها بود که مردم را به ضلالت انداختند. ای بشر، بیا و فکر کن، تفکر داشته باش، همین حرفها را زدند که مردم دنبال سلمان نرفتند، دنبال اباذر نرفتند، میثم نرفتند، مقداد نرفتند، عمار یاسر نرفتند، دنبال چه کسی رفتند؟ دنبال فقیه.

سوء تفاهم نشود. والله، بالله، حاج شیخ عباس فرمود: عمَر، فقیه بود؛ اما از خودش حرف زد، از فقاهت خودش حرف زد. نستجیر بالله، نستجیر بالله، من به فقها کار ندارم. باز دوباره تند نشوید. ما اصلاً دینمان دست علماء بوده، یداً به ید به دست ما رسیده. اما اینکه گفتم عمَر، فقیه بود، روایتش را می‌گویم: شخصی پیش رسول الله آمد. گفت: من از طرف قومم آمدم. یک چیز به ما بگو رستگار شویم؟ پیامبر فرمودند: یک «لا اله الا الله» بگویی، رستگاری. خیلی خوشحال بود. از خانه بیرون آمد، به عمَر برخورد. عمَر همیشه جاسوس بود. آن اطراف، می‌چرخید. گفت: کجا بودی؟ گفت: من از طرف قومم آمدم. گفت چه شد؟ گفت: رسول الله فرمود: یک «لا اله الا الله» بگویی، رستگار می‌شوی. زد توی گوش این مرد. این شخص، پیرمرد بود و گریه‌اش گرفت. پیش پیامبر برگشت. پیامبر پی عمَر روانه کرد، گفت: من گفتم. خدا حاج شیخ عباس را بیامرزد، گفت: ببین، اینجا عمَر از فقاهت چه استفاده‌ای کرد؟ گفت: یا رسول الله، این‌ها اگر بفهمند که یک «لا اله الا الله» بگویند، رستگار می‌شوند، جنگ نمی‌روند، نماز جماعت نمی‌خوانند، چه کار نمی‌کنند. بنا کرد حرف‌تراشی کردن برای پیامبر. ببین، از فقاهتش استفاده کرد. اگر من می‌گویم فقیه، این را می‌گویم. عزیزان من، یک وقت سوء تفاهم نشود.

من حرفم این است که این‌ها هم از همان نسلند که یک حرفهایی می‌زنند. عزیز من، تو داری چه می‌گویی؟ یک چیز را بفهم و بگو. چرا من این حرف را دنبال کردم؟ برای این اشخاص دلم سوخت. این‌ها عوض اینکه کسی را به ولایت سوق بدهند، از ولایت باز می‌دارند، من دلم سوخت که این حرف را زدم. به این خاطر این حرف را زدم.

چرا خدا می‌گوید اگر رفیقی گرفتی که تو را یاد خدا انداخت، خدا یک قصری می‌دهد که خلق اولین و آخرین را دعوت کنی، جا دارد؟ عزیز من، این آدم دارد شما را یاد خدا می‌اندازد. بیایید رفاقت کنید، خدا یک قصری به شما بدهد که اگر بخواهید خلق اولین و آخرین را دعوت کنید، جا دارید. عزیز من، فدایتان بشوم، قربانتان بروم، بیایید گوش کنید.

تمام خلقت به اسم دوازده امام، چهارده معصوم (علیهم السلام) می‌گردد

خدای تبارک و تعالی خیلی شما را دوست دارد، اما در صورتی که امر را اطاعت کنید. عزیز من، برای چه خدای تبارک و تعالی، دوازده امام، چهارده معصوم را روانه کرده؟ من در جای دیگر گفتم ما این‌ها را که نشناختیم، اسمشان را هم نشناختیم. آن شخص اگر واقعاً بداند، مردم را از ولایت نمی‌رنجاند، به سوی ولایت دعوت می‌کند.

شما حسابش را بکن خدا چطور عظمائیت ائمه طاهرین را فاش می‌کند؟ حالا نوح به قومش نفرین کرد. خدای تبارک و تعالی گفت: این چند خرما را بکار، وقتی خرما داد، دعایت مستجاب می‌شود. خرما داد، اما دعایش مستجاب نشد. گویا دوباره و سه مرتبه تکرار شد. خلاصه گویا دوباره نفرین کرد. آب از زمین و آسمان جوشید. نکته عجیبی در این حرفها هست. حالا مگر نوح، این کشتی را به امر خودش درست کرده است؟ به امر خدا و به دستور جبرئیل درست کرده است. حالا کشتی درست شده، ولی راه نمی‌افتد. نوح متحیر ماند. جبرئیل نازل شد، یا نوح، اسم پنج تن را به این نصب کن. تا نصب کرد، کشتی راه افتاد.

اگر من می‌گویم تمام این عالم به اسم این‌ها می‌گردند، من باز بی‌روایت و حدیث حرف نمی‌زنم. عزیزان من، تمام این خلقت به اسم این‌ها می‌گردد، به اسماء این‌ها نه به خودشان. اگر فکر کنیم این‌ها از برای این دنیا خلق شدند، اشتباه فهمیدیم. مغز ما کشش ندارد. ما از قدرت و جانمان می‌خواهیم استفاده کنیم، نه از روح و دانشمان. ما الان قدرت داریم. یک جا می‌نشینیم و بنا می‌کنیم صحبت کردن. از قدرت جانمان صحبت می‌کنیم، نه از قدرت فهم و کمال و آن چیزی که از ما خواستند.

به جز دنیا، کرات زیادی وجود دارد که علی (علیه السلام) رهبر آنهاست

مگر امیرالمؤمنین (علیه السلام) دروغ می‌گوید؟ می‌فرماید: دنیا، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. آیا ائمه را توی اینجا آوردند؟ چرا فکر نمی‌کنید؟ عزیزان من، حسین عزیز ما را، زهرای عزیز ما را اینجا آورد که از استخوان خوک در دهن سگ خوره‌دار بدتر است. خدا، ماوراء دارد، این‌ها جلوه‌ای کردند که ما دنبال این‌ها برویم و هدایت شویم.

این بهشتی که خدا خلق کرده، آن قوم نوحش که این‌طور شد، آن قوم عادش که اینطور شد، آن قوم لوطش هم که اینطور شد، این‌ها که همه کافرند، پس چه کسی توی بهشت است؟ چرا فکر نمی‌کنید؟ عزیزان، والله، بالله، القای خداست. گوش بدهید. این بهشتی که می‌گویند به یک مؤمن می‌دهند که خلق اولین و آخرین را دعوت کند، آیا خدا کار لغو کرده است، برای چهار نفر خلق کرده است؟ آنها همه که کافرند، پس چه کسی توی بهشت است؟

پس خدا، در خلقت، ماورایی دارد که مغز ما کشش نداشته به ما بدهد. علی (علیه السلام) رهبر آنجاست، امام زمان (علیه السلام) رهبر آنجاست، زهرای عزیز (علیها السلام) رهبر آنجاست. فاطمه؛ یعنی فتح کننده در هر قسمتی، فاطمه؛ یعنی فتح کننده در یک خلقت، تو چه می‌گویی؟ آن آدم که از همان جا مخالفش شده، آن قابیلش که هابیل را کشته، آن قوم نوحش که اینطور شده، آن قوم لوطش، آن هم آنطور شده، پس همه کافرند. اهل تسنن هم که همه اهل جهنمند؛ پس خدا بهشت را برای چه کسی خلق کرده است؟ پس این‌ها را آورده در این دنیا چه کند؟ در دنیایی که از استخوان خوک در دهن سگ خوره‌دار بدتر است. چرا عقل ندارید؟ چرا توجه ندارید؟ چرا گوش نمی‌دهید؟ عزیزان من، بروید توی فکر تا این‌ها را بشناسید. خدا اینقدر کرات دارد، اینقدر چیز دارد که مغز ما کشش نداشته که به ما بگوید. اگر مغز ما کشش داشت، علی (علیه السلام) را رها نمی‌کردند بروند دنبال عمر و ابابکر. الان هم ما مشابه همانها هستیم.

اینقدر خدا کرات دارد، اینقدر خدا چیز دارد، آنها باید بیایند بهشت را پر کنند. امام زمان (علیه السلام) این است. پس می‌گویم اسمشان را هم نشناختیم. به اسم این‌ها تمام این خلقت دارد گردش می‌کند.

خدا می‌داند خیلی قشنگ است. بروید توی فکر. مگر این‌ها برای دنیای به منزله استخوان خوک در دهن سگ خوره‌دار هستند؟ آنها که همه کافرند، آن قوم عاد که همه عذاب شدند، پس چه کسی توی بهشت می‌رود؟ پس بهشت را برای چه کسی درست کردند؟ این را اگر بفهمی، آن‌وقت ائمه را می‌شناسی. اگر نفهمی، آنها را هم نمی‌شناسی.

به حضرت عباس، دارم می‌بینم، انگار ماورا را دارم می‌بینم که این‌ها دخالت به چه جاهایی دارند؟ این است شناخت امام. این است معرفت امام. آره، امام یک متر و شصت تاست، آن‌وقت چقدر هم درس می‌خواند. من به قربان آن کسی بروم که گفت درس، سیاهی است.

عزیزان من، از من ناراحت نشوید، من حرفم را می‌زنم. شناخت این‌ها این است که مثل اینکه می‌گوییم خدا را نمی‌شناسیم، انصافاً بگوییم امام زمان (علیه السلام) را نمی‌شناسیم، انصافاً بگوییم علی (علیه السلام) را نمی‌شناسیم، انصافاً بگوییم زهرای عزیز (علیها السلام) را نمی‌شناسیم.

پیامبر وقتی به معراج رفت، خدا گفت: یا محمد، علی (علیه السلام) را به تو دادم. خیلی خوب است. آن است که گفتم ولایت به او نازل شد، علی (علیه السلام) به او نازل شد. بروید معراجیه را بخوانید ببینید هست یا نه. گفت: یا محمد، علی (علیه السلام) را به تو دادم.، زهرا (علیها السلام) را به تو دادم.

ای خانمها، دست از زهرا (علیها السلام) برندارید

به زهرا قسم، زهرا (علیها السلام) فتح کننده است. روایت داریم، زهرا (علیها السلام)، به هر که نظر کند، اهل بهشت است. به هر که غضب کند، اهل جهنم است. زهرای عزیز (علیها السلام)، نظرکننده قیامت است. نظرکننده تمام خلقت است. زهرا (علیها السلام) را خدا گفت: یعنی فتح کننده.

ای خانمهای عزیز، دست از زهرای عزیز (علیها السلام) برندارید، و گرنه کلاه سرتان می‌رود. والله، کلاه سرتان می‌رود. ای خانمهای عزیز که دست از زهرا (علیها السلام) برداشتید. کجا می‌روید؟ خدا رحمت کند حاج شیخ انصاری را، گفت هشت آیه قرآن راجع به حجاب داریم. تا یکی گفت رویتان را باز کنید، تمام شما، روهایتان را باز کردید. شوهرهایتان هم حاضر شدند. پیامبر فرمود: هر کسی حاضر شود نگاه به زنش بکنند، دیوث است. آیا حاضرند یک عده‌ای نگاه به زنشان بکنند؟ در عالم چه خبر است؟

روضه می‌خوانید. روضه حضرت زهرا (علیها السلام) می‌خوانید و جشن حضرت زهرا می‌گیرید و حالا هم نمی‌دانم برای عمَر چه می‌کنید و... ای خانم عزیز، آیا امر زهرا (علیها السلام) را اطاعت کردی؟ تو که دست از زهرا (علیها السلام) برداشتی. ای خانم عزیز، یا بگو کارهای زهرا (علیها السلام) درست نبود، یا که امرش را اطاعت کن. مگر همین زهرا (علیها السلام) نبود که پیامبر فرمود چه عبادتی از برای زن بالاتر است؟ گفت: نه او را نامحرم ببیند و نه نامحرم او را ببیند. پیامبر سه مرتبه بلند شد و گفت: زهرا، پدرت به قربانت. «ان الله و ملائکته یصلون علی النبی، یا ایها الذین امنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما» این است؛ یعنی تسلیم پیغمبر باشیم.

باید از یومهای دنیا درآیید

رفقا، من در جایی دیگر گفتم: دنیا، یوم دارد، ما باید از یومش درآییم. من چند وقتها گفتم: خدایا، من ممنون تو هستم، جوانی‌ام را حفظ کردی، پیری‌ام را هم حفظ کن. مبادا یک حرفی غیر رضای تو بزنم. گفتم: خدایا، من را خفه کن اگر بخواهم حرفی غیر رضای تو بزنم. مگر امام سجاد نگفت: ای خطیب، تو رضای خلق را به رضای خدا ترجیح می‌دهی؟ مبادا ما از آنها باشیم که بخواهیم رضایت شما را به رضایت خلق ترجیح دهیم. گفتم: خدایا، جوانی‌ام را حفظ کردی، پیری‌ام را هم حفظ کن.

رفقای عزیز، هر چیزی یوم دارد، یک وقت جوان هستی، یوم دارد. باید از یوم درآیید، یک قدری رشد کردی، یوم دارد، آمدی شغلی پیدا کردی، یوم دارد. آمدی زن گرفتی، یوم دارد. آمدی زن آوردی، یوم دارد، آمدی بچه‌دار شدی، یوم دارد. همه عمر، این‌ها یوم است. یوم یعنی چه؟ در هر قسمتی ما باید از این یوم درآییم. یعنی این یوم، یک امری دارد، باید امرش را اطاعت کنیم. آن‌وقت، وقتی که امتحان شدی و از این یومها در آمدی، آن‌وقت شما صفات خدا می‌شوید.

اگر از یومهای دنیا درآمدید، شما صفات خدا می‌شوید

علی (علیه السلام) صفات الله را پاسخ می‌دهد. چه چیزی به شما می‌دهد؟ علم حکمت. چه می‌دهد؟ «العلم، نور یقذفه الله فی قلب من یشاء» چه چیزی به شما می‌گوید؟ خدا می‌گوید: ای بنده، حالا معلمت می‌شوم. اما از یومها در آیید. عزیزان من، از این یومها که در آیید، صفات الله به شما می‌دهد. چرا؟ چون در هر قسمتی امر را اطاعت کردی. هیچ کس به جایی نمی‌رسد، هیچ کس به معنویت نمی‌رسد مگر به توسط ولایت. چون ولایت، عقل کامل است.

رفقای عزیز، اگر شما از این یومها در آمدید، دیگر یوم با شما مطرح نیست؛ یعنی شما به روح اتصال می‌شوید. آن‌وقت سلمان، «سلمان منا اهل البیت» می‌شود. آن‌وقت ابراهیم می‌شود: «سلام الله علیه» یعنی سلام من به یک همچنین بنده‌ای که امر من را اطاعت کرد. ابراهیم «سلام الله علیه» می‌شود.

چرا ابراهیم «سلام الله علیه» شد؟ چرا متوجه نیستید؟ به غیر پیامبر آخر الزمان، صد و بیست و چهار هزار پیامبر داریم، چرا سلام الله علیه نیستند؟ چرا ابراهیم «سلام الله علیه» است؟ والله، خدا سلام به چه می‌کند؟ به ولایتش. سلام به چه می‌کند؟ به شیعه‌گی‌اش می‌کند.

بیایید «سلام الله علیه» بشوید

عزیزم، بیایید شیعه بشوید، «سلام الله علیه» بشوید. بعضی‌ها که می‌بینید «لعنة الله علیه» می‌شوند. چرا ابراهیم «سلام الله علیه» است؟ یکی از دلیلهایش این بود، امر را اطاعت کرد. خانه خدا را ساخت. گفت: ای خدا، اجر من چقدر است؟ خدا گفت: اجر نیکوکارها با من است. دوباره تکرار کرد. گفت: چه کردی؟ آیا گرسنه‌ای سیر کردی؟ یا برهنه‌ای را پوشاندی؟ دید آن امرش، «سلام الله علیه» نیست، تأیید نشده. در صورتی که ابراهیم خانه خدا را ساخت. رفت قدری گوسفند خرید. ریخت توی بیابان. به مردم استفاده می‌داد. پشمش را به مردم می‌داد، لباس می‌کردند. عضله‌اش را به مردم می‌داد، می‌سوزاندند. شیرش را به مردم می‌داد. گفتم: سخاوت، نجات دهنده بشر است. حالا یک روزی که این کارها را کرد، خدمت پیامبر رسید. گفت: یا رسول الله، من دلم می‌خواهد شیعه وصی‌ات بشوم. شیعه علی (علیه السلام) بشوم. پیامبر در حقش دعا کرد. شیعه شد. حالا ابراهیم «سلام الله علیه» می‌شود. چرا من «سلام الله علیه» نمی‌شوم؟

عزیز من، مگر تو با ابراهیم فرق داری؟ یا خدا فرقت می‌گذارد؟ خدا، سلام به چه می‌کند؟ به ولایت. حالا بگو انبیاء دیگر ولایت ندارند. چرا، دارند. تأیید نشده است. ابراهیم تأیید شده، سلمان تأیید شده، عبد العظیم حسنی تأیید شده، زینب تأیید شده، حضرت معصومه تأیید شده. همه ولایت دارند، اما تأییدی حرف دیگری است. رفقای عزیز، بیایید ما دست از دنیا برداریم و امر را اطاعت کنیم و تأیید شویم. ما نمی‌فهمیم چه اندازه می‌توانیم پیش برویم، نمی‌دانیم.

یا علی

حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه