مستقل و محدوده

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو

بسم الله الرحمن الرحیم

مستقل و محدوده
صوت دانلود
پخش صوت پخش
پی‌دی‌اف دریافت
تاریخ سخنرانی 1391-08-01

السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیکم و رحمة الله و برکاته، السلام علی الحسین و علی بن الحسین و اولاد الحسین و اهل بیت الحسین و اصحاب الحسین و رحمة الله و برکاته

رفقای عزیز، من می‌خواهم که شما متنفر بشوید از اشخاصی که این محدوده را نگذاشتند [افشا شود،] محدوده به وجود بود؛ نگذاشتند افشا شود. چرا؟ اگر این محدوده افشا می‌شد، جلوی ظلم و جنایت و بی‌عدالتی و بی‌عفّتی و بی‎‌عصمتی و قلدری و جنایتِ اینها گرفته می‌شد. این است که تصمیم گرفتند یکی مصحف افشا نشود، یکی مردم مستقل نشوند که بیایند در محدوده، آنها یک دور هم نشستنی داشتند که آن جنایت بزرگ را به وجود بیاورند؛ چون که اگر مصحف حضرت زهرا افشا می‌شد، آن، سرتاسرش عدالت است، سرتاسرش سخاوت است، سرتاسرش امر است، سرتاسرش خداشناسی است، سرتاسرش ولی شناسی است، «وَحدَهُ وَحدَه، أنجَزَ وَعدَه، نَصَر عَبدَه، أعَزَّ جُندَه، هزم الاحزاب وحده، فله الملک و له الحمد، یحیی و یمیت»

قربانتان بروم، تمام این حرفها در این مصحف بود، اینها یک کمیسیون گرفتند، خبیث‌ترینِ جهان، یکی عُمَر بود و یکی ابابکر بود و یکی معاویه بود و آن یزید هم دور و برش قِل می‌خورد و آنها بودند که این را خنثی باید بکنند. کمک خواستند، اگر هم شما روایتش را بخواهید، عُمَر نوشت به معاویه؛ معاویه! خاطرت جمع باشد، من زهرا را کُشتم، نگذاشتم مصحف را افشا کند، اگر [افشا] می‌کرد، دیگر مردم، ماها را نمی‌خواستند؛ چون که آن مصحف، عدالت بود، سخاوت بود، شجاعت بود، رحم بود، مروّت بود، همه چیزی در مصحف زهرا بود، امّا ما با آنها سازش نداریم. اگر مصحف افشا می‌شد، حقّانیت زهرا، حقّانیت علی، اینها همه‌اش افشا می‌شد.

حالا رفقای عزیز، یک دفعه [دیگر] هم گفتم؛ امّا حالا می‌خواهم در این نوار بماند، شما ناراحت که نمی‌شوید، من عذرخواهی می‌کنم از شما، وقت شما را می‌گیرم، چون که وقت شما خیلی ارزنده است، من می‌خواهم انشاالله این [نوار]، پخش بشود همین‌ساخت که شما آمدید، در محدوده مستقل شدید، می‌خواهیم ان‌شاءالله اشخاص دیگر هم بیایند. به تمام آیات قرآن، دیگر دقیقه‌ای به عمر خودم علاقه‌ای ندارم. فقط علاقه‌ام به این است که یک حرفی از اینها را افشا کنیم، شما خیلی قدر خودتان را بدانید، شما افشاگر ولایتید، [افشاگر] توحیدید، [افشاگر] زهرای عزیزید، یک قدری باید در اینها فکر کنید، خدا به شماها چه عنایتی کرده، خودتان شاید توجه نداشته باشید. چرا من می‌گویم هر کدام از شماها را از دنیا بیشتر می‌خواهم؟ به دینم راست می‌گویم، من شما را می‌بوسم، بو می‌کنم، تشکر می‌کنم از شما؛ امّا از دنیا بیزارم، چون که امیرالمؤمنین فرموده مثل استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. من بروم آن را بخواهم؟ همین حرف را شما یک کمی روی آن فکر بکنید، ما برویم آن را بخواهیم؟ امیرالمؤمنین را قبول ندارید؟ خیلی فساد توی این دنیا و اهل دنیا هست؛ یک فساد و دو فساد که نیست. من اگر بخواهم فسادهایش را بگویم دو سه ساعت طول می‌کشد. چقدر فساد دارد. یک کلام به شما می‌گویم امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) یعسوب الدین، امام المبین، حجت خدا، امر خدا، دارد این حرف را می‌زند، خدا می‌گوید که علی می‌گوید؛ امّا ما قبول نداریم، می‌رویم دنبال دنیا. ادّعا هم می‌کنیم و به اصطلاح، ادعای تشخُّص و فهمیدگی هم می‌کنیم، کجا می‌فهمی تو؟

حالا پیغمبر می‌دانست اینها حق امیرالمؤمنین را می‌گیرند. من یک پاره وقتها می‌گویم که شماها با بعضی‌ها یک قدری قبولشان نداشته باشید، سازش کنید. [پیغمبر] می‌دانست. این که پیغمبر می‌گوید: «ما أوذی [نبی مثل ما أوذیتُ]» هیچ پیغمبری از توی صد و بیست و چهار هزار پیغمبر مثل من اذیت نشده؛ [اما] یحیی را سرش را بریدند، یکی از انبیا رفت توی درخت قایم شد، بریدند، دورش کردند، خدا گفت صبر کن صدایت در نیاید. پیغمبر ما را یک ابتری، چیزی به او می‌گفتند؛ امّا اینجوری نکردند، این صدمه‌ها را به او ندادند. چرا می‌گوید «ما اوذی»؟ اینها را می‌دید، صبح که می‌شد، عُمَر را می‌دید، ابابکر را می‌دید، عثمان را می‌دید، طلحه را می‌دید، زبیر را می‌دید، دشمنان عزیز کرده خودش [حضرت زهرا] را [می‌دید]، دشمنان حقیقت خودش را [می‌دید]، می‌دید زهرا را می‌زنند، اذیت می‌کنند، می‌گوید: «ما أوذی» هیچ پیغمبری مثل من اذیت نشد. حالا همین پیغمبر گفت: یا علی، اگر چهل نفر با تو بودند حقّت را از آنها بگیر. ببین، خدا هم نفر می‌خواهد، ولایت هم نفر می‌خواهد، آن ولایت که نَفَس‌های آنها در دستش است، حرف دیگری است. اگر چهل نفر آمدند اقدام کردند، تو حقّت را بگیر. خب، حالا باید چه کند؟ باید برود مردم را دعوت کند، بی‌خودی که نمی‌آیند.

امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) را در خانه گذاشتند، صدایت در نیاید، خیلی خُب. حالا زهرا بلند شد در خانه مهاجر رفت، انصار رفت، تا حتی به شما گفتم که یک بچه‌ای رسید دید بابایش دارد با حضرت زهرا صحبت می‌کند، گفت: بابا چه چیزی می‌گفت؟ [پدرش گفت: حضرت زهرا] گفت: بیا طرف ما، بیا طرف علی، بیا طرف یعسوب الدین، بیا طرف حجت خدا، بیا طرف حبل خدا، بیا طرف امر پدرم. [اما من] گفتم: ما به این کارها، کار نداریم. پسر گفت: والله، تا آخر عمرم با تو حرف نمی‌زنم، چرا نرفتی؟ آن پسر تا آخر عمرش با بابایش حرف نزد، قربان آن پسر بروم.

خدا برای هر چیزی در این عالم، یک کسی را، چیزی را برانگیخته می‌کند که آنها فردای قیامت، گفتم: نامه‌های شما به دستتان است، مگر خدا نمی‌داند؟ خدا می‌خواهد آن چوپان را ببرد آنجا فلسفه‌ای دارد. [می‌گویی:] یک عمری من نماز خواندم یک عمری اینطوری کردم، او را می‌بری؟ می‌گوید: پرونده‌ات را بیاور، ببینم چه کاره‌ای، برای چه کسی کردی؟ تو امانت‌دار خلق بودی. تو محبت آنها را داری، در پرونده‌ات نوشته. او [اویس] در آن شهر سلام عُمَر می‌رسد، شهر را ترک می‌کند، تمام این حرفها را در پرونده‌هایتان نوشته است. من شب احیا گفتم: امام زمان، ما یک چیزی از تو می‌خواهیم، یک قلم بکش روی اینها، جان ما را راحت کن، یک قلم بکش روی گناه‌های ما، پرونده ما سفید بشود خوب بشود. باباجان من، می‌کِشد.

حالا نیامدند. آخر، زهرا پهلویش شکسته، صورتش نیلی است. بعضی‌ها می‌گویند دست حضرت زهرا را قنفذ شکست. یکی از این منبری‌های با سوادِ خیلی مهم می‌گفت: زهرا، [باعث] کشتنش، آن قنفذ بود که آن غلاف شمشیر را زد. گفتم چه می‌گویی؟ دست آدم که بشکند که نمی‌میرد، آن فشاری که [عمر] به او داد، [باعث اصلی کشتن حضرت زهرا بود]. ما یک بچه برادر داشتیم اسمش حسن بود، این می‌رفت فرنگ‌سازی، آن‌وقت این همه نئوپان‌ها را اینجا چیده بودند، این دستگاه بود، این داشت کار می‌کرد، یک دفعه این نئوپان‌ها همه هجوم آورد، این بچه را فشارش داد. وقتی رفتند عملش کنند دیدند تمام این روده‌ها و اینهای بچه له شده است. لا اله الا الله! یک همچنین فشاری را به زهرا آورد. چه می‌گویی دستش شکست، گردن قنفذ می‌اندازی؟ خجالت کشیدم به او بگویم تو عُمَر را بی تقصیر می‌کنی. اصلاً حرف زدنِ اینها برای من مایه جوش است؛ چون که از روی فهم نمی‌زنند، از روی کتاب می‌زنند، از روی درس می‌زنند. این حرف چیست که به تو گفتم تو می‌زنی؟ (صلوات)

حالا این مصحف را می‌خواهد به وجود بیاورد، آخرش هم کار خودش را کرد، باز هم آنها را افشا کرد. پیغمبر افشا نکرد، حضرت زهرا افشا کرد. آمد در مسجد گفت: شتری را به نام خلافت برانگیختید، وصی رسول الله را، امیرالمؤمنین را، حجت خدا، را مقصد خدا را، بنا کرد تعریف امیرالمؤمنین کردن، توی خانه گذاشتید، رفتید دنبال آن شتری که این برانگیخته کرد خلافت را، این می‌زاید، شیرش اشک چشمتان است. از این بدتر نیست که به من گفت اینها مرتد شدند. بترسید از آن روزی که به ما هم بگوید. چرا دنبال خلق رفتید و خلق را تایید کردید و خلق این همه جنایت کرد؟ حالا تو هم اگر با دین از دنیا بروی، ملائکه تعجب می‌کنند. عزیز من، برای کارَت است. به تمام آیات قرآن، اگر ایشان این کار را می‌کرد، مردم را مستقل می‌کرد، می‌آمدند توی محدوده، یک کافر روی زمین نبود. تمام کفار که روی این زمین هستند، نتیجه آن جلسه بنی ساعده هستند. از امام حسین کُشی در تمام این خلقت‌ها، (خلقت‌ها را جسارت می‌کنم، آنها خوب هستند) در تمام دنیا، از این گناه بدتر نیست. هر گناهی، یک حدودی دارد، امّا کشتن امام حسین، حدود ندارد. حالا خود امام حسین می‌گوید من کشته جلسه بنی ساعده هستم. کجا می‌روید دنبال اینها؟

موسی وقتی آمد، دید یک دوستی داشته، مُرده، پاهایش اینطوری است، چشمهایش اینطوری است. [موسی] گفت: مگر این مؤمن نبود؟ [خدا] گفت: چرا، رفت در خانه ظلمه. کجا می‌روید در خانه ظلمه؟ چرا می‌روید در خانه ظلمه؟ ظلمه کسی است که غیر امر کار می‌کند، آن ظلمه است؛ هر کسی که می‌خواهد باشد. من به کسی کار ندارم. من آخر عمرم است، حرفم را می‌زنم. به تمام آیات قرآن، یک وقت این نوارِ من را می‌گذارید گریه می‌کنید. آن‌وقت می‌فهمید چه چیزی از دستتان پریده! اینجا یک کانال ولایت است، این کانال دارد درمی‌آید. به تمام آیات قرآن، این گل قالی را می‌بینید، آنچه را که بشر احتیاج داشت، بیرون می‌آمد. خوشمزه است برای یک بچه، یک پستانک می‌خواست، آنچه که بود، گفت: جمع کن اینها را، اینها را جمع کن ضبط کن. من همه را ضبط می‌کردم. این حرفها هنوز دنباله دارد. مگر این حرفها تمام می‌شود؟ مگر حرف ولایت تمام می‌شود؟

حالا چه کار کردند، رفت آن جلسه را درست کرد. امروز می‌گویم: تو اگر با آنها باشی، به دینم، به ایمانم، به تمام آیات قرآن، با حسین‌کُشی، شریک هستید. برو کنار. واجبات، ترک محرمات، انتظار الفرج، به خیر و شر مردم شرکت نکن، خیرشان هم شر است عزیز من، برو کنار.

اینها که اینطوری کردند، نه اعتقاد به مرگش خودشان داشتند، نه اعتقاد به قیامت داشتند. اگر بشر اعتقاد به قیامت داشته باشد که این کارها را نمی‌کند. حالا هم همین‌طور است. من نگاه می‌کنم، می‌بینم حالا هم همین‌طور است. چرا؟ این مردم می‌خواهند آزاد باشند، می‌خواهند نَفسشان از خودشان راضی باشد، خیالشان از خودشان راضی باشد، رفتارشان از میلشان راضی باشد. هر کاری که می‌کنند، در فکر هستند که آن راضی باشد، نمی‌خواهند خدا و پیغمبر راضی باشند. قربانتان بروم، این است که می‌گوید، مبادا که ما از آنها باشیم، مبادا ما از آنها باشیم، مبادا ما با کُشتن زهرا شریک باشیم، مبادا ما با کُشتن امام حسین شریک باشیم، مبادا ما با کُشتن امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) شریک باشیم، مبادا ما با کُشتن ائمه شریک باشیم. کجا شریکیم؟ آن موقعی که دنبال خلق می‌رویم. دوباره تکرار می‌کنم، خلقی که از خودش حرف بزند، یک خلق‌هایی هستند، می‌شوند امر، یک خلق‌هایی هستند، می‌شوند روح. می‌ترسم بگویم چه کسی که بگوید چرا فلانی را نمی‌گویی. روح شده بودند. به تمام آیات قرآن، دیدم مقامشان را، صدها، هزاران مَلَک می‌آید استقبالش می‌کند، او را روی دوش می‌گیرد. من آن سالی که رفتم کربلا، خیلی ناراحت بودم، آن دفعه [قبل که] رفتیم، امام زمان آمد دیدنمان، امام حسین اینطوری کرد، آنها را نمی‌خواهم بگویم. امسال خیلی کسل بودم. دیدم آن پیشامدها نکرد. تا خوابیدم دیدم گفت: ما مَلَک به سر تو می‌ریزیم. ملک می‌گذاریم در اختیارت، خاک به توی سر من بکنند؛ تو ویدئو و ماهواره توی کلّه‌ات هست، کجا ملک می‌آید به تو سر بزند؟ تو حُبّ دنیا داری، می‌گوید: «حب الدنیا رأس کل خطیئه» چقدر اینها می‌گویند، آخر به یک حرفشان بروید. من به دینم، به شما اهل جلسه نمی‌گویم. شما الان همه‌تان در محدوده‌اید، جِز می‌زنم، می‌بینم و می‌دانم و فوج، فوج دارند از دین خارج می‌شوند. به تمام آیات قرآن، خود پیغمبر گفت: در آخرالزمان، فوج، فوج از دین خارج می‌شوند، همه خارج می‌شوند. مگر می‌شود گفت؟ حالا الحمد لله، شکر خدا، با کمک خودشان گفتم که شما باید مستقل بشوید و بیایید در محدوده؛ حالا می‌شوید محبوب خدا. آن زمان گفت هر چه که در آن زمان می‌شود در آخرالزمان می‌شود. الان در زمان ما، این محدوده به وجود آمده که شما مستقل شوید بیایید در محدوده. به تمام آیات قرآن، خودِ امام زمان به شما می‌گوید تقبّل الله. امیرالمؤمنین می‌گوید تقبّل الله، امام حسن می‌گوید تقبّل الله، دوازده امام می‌گویند تقبّل الله. مواظب باشید. چرا؟ امام حسن گفت: وقتی مادر ما را کشتند همه ما را کشتند، الحمد لله شما که الان آمدید اینجا محبوب خدا شدید. محبوب خدا کسی است که امیرالمؤمنین را، علی (علیه السلام) را، یعسوب الدین را، امام المبین را، حجت خدا را، مقصد خدا را امرش را اطاعت کنید، محبت او را داشته باشید.

قربانت بروم، آنها که مستقل نیستند، آنها جنایت‌کار هستند، توی محدوده نمی‌آیند. اوّل جنایتکار، این دو تا بودند، بعد آنها بودند که امام حسین را شهید کردند، بعد بنی عباس بودند. چقدر نمی‌گذاشتند اینها محدوده را افشا کنند؟ این منصور گویا امام صادق را می‌خواست به قتل برساند، یک قصری داشت، قصر سرخ بود، گفت: بروید صادق را بیاورید، من ناراحتم [که] این هست، این امر ما را اطاعت نمی‌کند، یک روزی شاید دنبالش بروند. این اعتقاد به قیامت ندارد که می‌میرد، رفتند او را آوردند. خوشمزه است که روایت داریم اینها که آمدند، دیوار امام صادق بلند بود، گفت پلکان آورد، گفت: بیایید پایین، ببینم چه کار دارید، نکند که بیفتید. چه خبر است دنیا؟ اینها که اینطوری هستند [امام] حاضر نیست بیفتند. چرا؟ اگر گفتید چرا؟ او می‌گوید تقدیر خدا را از امر خودش بالاتر می‌داند. حالا آوردش. یک جوانی بود دمِ درِ آن کاخ، بنا کرد گریه کردن، گفت: چرا گریه می‌کنی؟ گفت: این شما را می‌کُشد. گفت: جوان، غُصه نخور! نمی‌تواند مرا بکشد. گفت: آخر، هر وقتی اینجا می‌نشیند هر کسی را می‌آورد می‌کُشد، قصر سرخ بود. گفت: غصه نخور، نمی‌تواند مرا بکُشد. یک دفعه [منصور] تُندی کرد و گفت: شنیدم داری اسلحه جمع می‌کنی، شمشیر جمع می‌کنی، می‌خواهی بر علیه من قیام کنی؟ گفت: من پیر شدم، من در جوانی هم اهل این حرفها نبودم. تا شمشیرش را کشید دوباره غلاف کرد و حضرت را احترامش کرد، عطرش را به او زد. [گفت:] یابن عمّ! ببخشید من را. گفتند: چه شد؟ گفت: قسم به خدا، یک اژدها بود گفت: قصرت را می‌بلعم، رهایش کن برود! چه خبر است دنیا، «ما سِوی» باید در شما احترام کند، نه خلق، «ما سِوی» باید شما را احترام کند. مگر نمی‌کند؟ می‌گوید: به مؤمنی توهین کنی، خانه مرا خراب کردی، نتوانستند خانه را خراب کنند. یک توهین به مؤمن، خانه خدا را خراب می‌کند. مگر امام صادق نمی‌گوید: هر کس، این متقی را نخواهد دروغ می‌گوید ما را می‌خواهد، ما اتصال به هم هستیم؟

کجا می‌روید اتصال به این لهو و لعب و دنیا و پول و پَلِه [می‌شوید] و این تجدّد پدر ما را در آورده است. به قول فرمایش حاج شیخ عباس، خدا رحمتش کند، گفت: هر طوری می‌شوید تجدّدی نشوید. تجدّد، آخر ندارد. من یک اشاره‌ای کردم، گفتم: ببین، خانه هر کسی رفتید، صندلی‌اش یک جور است. ما دو جا نرفتیم صندلی‌هایشان یک‌جور باشد. گفتم این الان می‌بیند می‌خواهد این هم مثل او باشد، او هم مثل او باشد، نمی‌شود، می‌زند به حرام، می‌خواهد مثل او باشد. فهمیدی دارم چه می‌گویم؟ خب، پسر جان، قانع و راضی باش! چه بگویم به شما. شما باید اگر بخواهید که زهرای عزیز از دستتان راحت باشد، باید شما حمایت از ولایت کنید، نه که بریزید در خیابانها و بازی در بیاورید. نه! حمایت از ولایت [یعنی]، بغض اینها را داشته باشید. حبّ اینها، [یعنی] بغض کسانی که حمایت از ولایت می‌کنند. آخر، عزیز من نداشتند. چرا امام زمان اوّل که بیاید، نمی‌گوید به اینها چرا هزاران مردم را گمراه کردید، به عُمَر این را نمی‌گوید؟ اول می‌گوید: چرا پهلوی مادرم را را شکستی، چرا گردنِ سلمان را شکستی؟ چرا با مادرم این کار را کردی؟ چرا محسن مادرم را زیر پا [لِه کردی]؟ کار تو، لِه کردن است. اول کاری که می‌کند [این است]. چرا امام زمان وارد صحنه کربلا نمی‌شود؟ می‌گوید: گریه می‌کنم اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ برای اسیری عمه‌ام، چرا برای اسیری عمه‌اش گریه می‌کند؟ عمه‌اش حمایت از ولایت کرد. زینب حمایت از ولایت کرد؛ کوفه و شام رفت، به امر امام حسین خطبه خواند. حالا می‌گوید توهین به این شده، وارد صحنه کربلا نمی‌شود. وارد صحنه کربلا زمانی می‌شود که امام زمان قضایای کربلا را بگوید و مردم گریه کنند. او افشا می‌کند، محدوده را هم افشا می‌کند، مستقل را افشا می‌کند، تمام مردم مستقل می‌شوند. حالا جلوی شما را هم که نگرفته است. بابا جان، بیا مستقل شو، بشو محبوب خدا. حالا هم می‌شود که بشوی. مگر سلمان نشد، مقداد مگر نشد، شاه عبدالعظیم مگر نشد، اویس مگر نشد، بلال مگر نشد؟ الان هم می‌شود بشوی. بیا بشو؛ امّا دنیا را باید از کلّه‌ات بیرون کنی، محبت دنیا [اگر داشته باشی]، غیر ممکن است تو مستقل بشوی یا در محدوده بیایی (صلوات)

حالا اگر نگذاشتند زهرای عزیز محدوده را افشا کند، مگر زهرای عزیز ساکت شد. [عمر] آمد با اسلامی که افشا هست، صدا زد: مهاجر! انصار! ما می‌خواهیم که دو درقه‌ای در اسلام نیفتد، یک اسلام وحدتی باشد!!! «وَحدَهُ وَحدَه، أنجَزَ وَعدَه، نَصَر عَبدَه، أعَزَّ جُندَه، هزم الاحزاب وحده» می‌خواهیم اسلام اینطوری باشد. چه کار کنیم؟ علی نیامده است. یادتان هست پیغمبر گفت هر کسی که نیاید، بروید سراغش، الان مردم یک قدری چشم‌داشت به علی دارند، می‌گویند مبادا اسلام دو درقه‌ای باشد. مغیره! برو به علی بگو بیاید. رفت در زد، حضرت زهرا گفت: مغیره چه کار داری؟ هنوز آب غسل پدرم خشک نشده، ما داریم با علی قرآن را جمع آوری می‌کنیم. رفت، برگشت، گفت: حرف‌های زنانه را بگذار کنار، اسلام دارد دو درقه‌ای می‌شود! آره، بیایید کمک کنید، وگرنه من در را آتش می‌زنم. اگر در را باز نکنی، من در را آتش می‌زنم. بروید هیزم جمع کنید؛ نمازخوانها، روزه‌گیرها، حج بروها، همان‌هایی که علی، علی هم می‌کردند، همانها که پیش پیغمبر بودند. بی‌خود نیست که من با مقدّس مخالف هستم، تمام اینها مقدس بودند. رفت و حالا، حکم اسلام! خدایا، یک قدری، زمانی بشود که من آزاد بشوم به حق امیرالمؤمنین، حرفها را بزنم. آزاد نیستم. نوشت به معاویه، معاویه! وقتی فهمیدم زهرا پشت در است چنان فشار آوردم عضله‌هایش را خُرد کردم؛ دیگر [احکام را] فاش نمی‌کند، فکر محدوده از کلّه‌اش رفت بیرون. ریختند توی خانه، امیرالمؤمنین را نمی‌توانند ببرند، طناب انداختند گردنش. یک روایت داریم چهل نفر امیرالمؤمنین را هُل می‌داد، آنها می‌کشیدند اینها هُل می‌دادند. مسلمانِ چندین سال پیشِ پیغمبر، کافر شد. کافر، مسلمان شد! یکی از این خیبری‌ها آمد گفت: لا اله الا الله، محمّد رسول الله، این علی ولی خداست، این بر حق است. من دیدم که هفت قلعه را گرفت، ریخت روی هم، حالا اینجوری کرده. بترسید از آن روز که ما مسلمانها، ما حج بروها، ما زیارت بروها، ما مکه بروها، ما امام رضا بروها، کافر شویم، بترسید از آن روز. به دینم، دارم می‌بینم، به ایمانم، می‌بینم! همین‌ها دارند کافر می‌شوند. (صلوات)

چه کسی دارد این کارها را می‌کند؟ خَرَک‌دار است؟ مُقنّی است؟ عَمَله است؟ چه کسی می‌کند؟ چه کسی آن موقع کرد؟ اول مسلمان عُمَر و ابابکر بود؛ اول کافر و طاغوت شد. بترسید. حالا چه کار کرد؟ حالا زهرای عزیز غش کرده، یک وقت چشمهایش را باز کرد. زهرا نگفت پهلویم، زهرا نگفت محسنم که زیر پاهای اینها لِه شد. همه قبر دارند، محسن قبر ندارد، زیر پای مردم [رفت] هر ذرات محسن، به پاهای مردم چسبید. گفت: زهرا جان! علی را بردند مسجد. خدا می‌داند در مسجدالنبی، گفتم: ای مسجد، خراب شوی! توی تو نمی‌آیم نگاه کنم. چون که توانِ آنجا که علی را به طناب بسته بودند [را ندارم]، نمی‌توانم ببینم، نرفتم توی مسجد؛ امّا شما اگر مکه رفتید، نه من شما می‌شوم، نه شما من می‌شوید. با هم برادریم، شما برو توی مسجدالنبی. آه! آمدند علی را بردند. حالا آمد سرِ طناب را گرفت، چهل نفر را ریخت روی هم. یک وقت عُمَر دید الان علی را می‌برد. [گفت:] قنفذ! دست زهرا را کوتاه کن. چه کنم؟ بزن زهرا را. آخر، یک مسلمانِ نمازخوان حج برو، عمره برو، نگفت آخر این تقصیرش چیست؟ آخ! علی را بردند توی مسجد. حالا می‌گوید با ابابکر، خلیفه مسلمین [بیعت کن] مسلمین می‌گوید، نمی‌گوید خلیفه رسول الله، کجایی، به عمرت نشنیدی این حرف را، امروز بشنوید، نگفت خلیفه رسول الله، گفت خلیفه مردم! چه کار کند علی. حالا آمد می‌خواست علی را نجات بدهد. گفت: دست از علی بردارید؛ وگرنه نفرین می‌کنم، قربان علی بروم، حالا باز هم رحم به اینها می‌کند. ای زهرا جان! اینها همه‌شان علی‌زَن هستند، همه شان این‌طوری هستند، امّا تو ملاحظه طیور را بکن در جوّ عالم. اگر نفرین کنی، همه دنیا به هم می‌خورد طیور از بین می‌روند، قربانت بروم. خلق دیگر سعادت ندارد، دارد او را یاری می‌کند. خلاصه، دست این را گرفت، کشید روی دست ابابکر، گفت: خب، بیعت کرده. این اسامه بود آمد دعوت می‌کرد. اگر کسی جاهایی دعوتتان می‌کند نروید. دعوتش کرد، احترامش کرد. یک عده‌ای آمدند پیشواز اسامه با خیلی جلالت، اسامه را خواست. آخر، اسامه یک شخصیتی بود. رفت پیش امیرالمؤمنین، گفت علی جان، تو با ابابکر بیعت کردی؟ گفت: اسامه، اگر می‌خواستم [بیعت] بکنم، طناب گردنم نمی‌انداختند، رفت با ابابکر بیعت کرد.

حالا حرف من این است، من به تمام آیات قرآن، امام حسین امام حسن را می‌دیدم، زهرا را می‌دیدم، زینب را می‌دیدم، همه دستهایشان را بلند کرده بودند، می‌گفتند: خدا، مبادا بداء حاصل شود، پدر ما را بکشند. ستونها از جا حرکت کرد، زهرا جان بگو. روایت داریم از زیر ستونها می‌رفتند، آنها ترسیدند، امیرالمؤمنین را آورد. حالا علی را آورده توی خانه، حالا علی گریه می‌کند زهرا گریه می‌کند. یک قدری به قول ما یک تنفسی پیدا کردند. حالا یک اندازه‌ای از گیر پر و بال آنها به اصطلاح خودشان راحت شدند. حالا علی گریه می‌کند. چرا گریه می‌کند؟ می‌بیند پهلویش شکسته، بازویش شکسته، همه‌اش حمایت از علی کرده؛ چرا زهرا گریه می‌کند؟ یکی از گریه‌هایش این است، می‌گوید پدرم گفت: برای مظلوم گریه کن، آیا از تو مظلوم‌تر هست؟ دارد برای اینها گریه می‌کند. اینها تا آخر عمرشان گریه کردند، چرا؟ از این به بعد زهرای عزیز گریه می‌کرد، گفتند: یا شب گریه کند یا روز، ما آرام می‌گیریم. گریه زهرا عمومی بود نه خصوصی، حالا هم مگر دست برداشتند؟ من سال اول رفتم آنجا، آنجا بیت الاحزان بود، یک درخت بود اینها می‌رفتند زیر سایه‌اش، آن درخت را قطع کردند. خدا نکند آدم بغض کسی را داشته باشد، آن بغض توانایی ندارد، یکی ولایت در قلب شما توانایی ندارد، یکی بغض. خدا کند به حق امام زمان در دل همه شما حب باشد، بغض نباشد. (صلوات)

قربانتان بروم، آخرالزمان خیلی بد است. آخرالزمان؛ یعنی آنچه که در زمانهای پیش، شده در این زمان هم می‌شود. باید خیلی مواظب باشید. عزیزان من، قربانتان بروم، باید زهرا در قلب شما باشد، علی و امام زمان در قلب شما باشد، نه دنیا، نه هوا و هوس دنیا. اصلاً نباید دنیا را ببینید، تا دنیا به امر شما باشد.

خدایا، عاقبتمان را به خیر کن.

خدایا، ما را با خودت آشنا کن.

خدایا، ما را بیامرز. از شما عذرخواهی می‌کنم وقت شما را گرفتیم. خواستیم یک هشداری بدهیم، به اینها که بنویسند رد کنند.

خدایا، به حق امام زمان دست ما را از دامن امام زمان کوتاه نکن.

خدایا، دست ما را از دامن زهرا کوتاه نکن.

خدایا، دست ما همیشه فرمان ببرد.

خدایا، پای ما فرمان ببرد.

یک چیزی برای این خانم‌ها بگویم. خانم‌های عزیز، بیایید یک فکری بکنید، یک قدری امر خدا و پیغمبر را اطاعت کنید. هوایی نباشید، هوسی نباشید، شوهرهایتان را از کار خیر مذمت نکنید. حالا تو خودت کار خیر نمی‌کنی، شوهرهایتان را مذمت نکنید. یکی هم ان‌شاءالله، امید خدا، خانم‌ها تجددی نشوید؛ یک پیراهن نگیرید آن بیچاره را خجالتش بدهید. یک قدری طلا دارید نشان ندهید. یک نفر می‌گفت فلانی هر وقت می‌آید طلاهایش را نشان می‌دهد، آنها خجالت می‌کشند. مواظب باشید، خلاصه [در روز] قیامت، حسابی هست، کتابی هست. شما ببین [زیارت قبر] امام رضا را می‌گوید، یک حاجت برادر مؤمن از [زیارت قبر امام رضا که ثواب] هفتاد حج و هفتاد عمره دارد [بالاتر است]

خانم‌ها، خدا می‌داند من راستش را می‌گویم، شکرانه کنید. الان ما آنقدر نان داریم که اسمش را نمی‌شود گفت. اینطوری که نبود. خدا لعنت کند پهلوی را این هر چیزی بود مُفَتِّش جمع می‌کرد. آنوقت ما نان را قسمت می‌کردیم، یک همچنین، هر کس [سهم داشت]، آن وقت این مادر من، سهمش را می‌گرفت یک همچنین، همچنین می‌کرد، من هوایش را داشتم، می‌انداخت توی آن کاسه. یک اصغر بود می‌برد می‌داد به او. خانم‌ها، به دینم، علی، علی گفت تا مُرد. تو تجدّد، تجدّد نگو تا بمیری. این نشد بگیرم، در فکر آنها نباش. به تمام آیات قرآن، خدا می‌داند این مادر من چه جایی دارد، برای اینکه سخی بود، دل خانم‌ها را همیشه به دست می‌گرفت. بیایید یک کاری کنید با محبت ویدئو، با محبت تلویزیون، با محبت غیر امر نمیرید؛ با محبت امر بمیرید.

یا علی

حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه