جاذبه و تبلیغ

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو

بسم الله الرحمن الرحیم

جاذبه و تبلیغ
صوت دانلود
پخش صوت پخش
پی‌دی‌اف دریافت
تاریخ سخنرانی 1378-05-07

جاذبه

السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علیکم و و رحمة الله و برکاته

رفقای عزیز! یک چیزهایی هست، بعضی‌ها می‌گویند. یکی از آقایان اینجا تشریف آوردند، یک چیزی را خیلی با آب و تاب گفت. اتفاقاً من هم یک مقدار ناراحت شدم. من وقتی به یکی جواب می‌دهم، ناراحت می‌شوم، خدایا، تو می‌دانی که راست است، می‌خواهم او به من جواب بدهد؛ یعنی آن جوابی که به او می‌دهم، ناراحت هستم. می‌گویم: چرا؟ این باید به من جواب بدهد؛ یعنی من یک ذره ناراحت بشوم، خب، او نشود. ایشان خیلی با طمأنینه و خوشحالی و طرب آن موضوع را مطرح کرد: یک بچه ده، دوازده ساله بوده است. آن‌وقت گفت: یک همسایه‌ای بوده، (من بارها گفته‌ام حالا هم می‌گویم با همسایه‌ها تا می‌توانید دعوا نکنید. اگر هم دعوا کردید، از آنجا بروید. اگر حقتان هم از دست می‌رود دعوا نکنید یا از آنجا بروید؛ چون این کینه می‌شود.) خلاصه، این بچه را کشته است و آنها هم یقین دارند که این [همسایه] بچه را کشته است. حالا او را به اداره بردند، هر چه او را شکنجه دادند، نگفت. بعد، این طرف هم، یک مقدار پرزور بوده است و اینها هم بچه را در سردخانه گذاشتند. ( توجه بفرمایید! حالا این آقا دارد می‌گوید.) بعد به سردخانه رفته است که سری بزند، دیده که یک چشمش را درآوردند و یک چشم ندارد. بعد آمده و اعتراض کرده است. گفتند: ما چشم این بچه را درآوردیم و به خارج دادیم. اگر این [همسایه] با او نبردی کرده است، توی چشم این، عکس او هست. حالا یک دستگاه کامپیوتری درآمده است که عکسش را بزرگ کرده است و این عکسش هست. ایشان خیلی از عظمت این‌ها می‌گفت.

ما یک درد بی‌درمان داریم که نمی‌دانیم چه کار کنیم. ما تبلیغ‌کن خارجی‌ها شده‌ایم. ما وقتی ولایت را کامل نشناختیم، تبلیغ‌کن خارجی‌ها می‌شویم. بابا، تبلیغ‌کن خارجی‌ها نشو؛ برو تو ماورای امام، برو تو ماورای ولایتت. من اینطوری به ایشان گفتم و قدری از گفتار خودم خوشم نیامد. راست، راستی دارم می‌گویم. گفتم: بابا جان، این که چیزی نیست که تو آن را بزرگ کردی. مگر قضایای شعیب پیامبر را نمی‌دانی؟ مگر موسی نرفت به او گفت یک سال پیش من بمان، خلاصه، من دخترم را به تو می‌دهم. این گوسفندان هم هرچه ابلق زاییدند به تو می‌دهم؟ گوسفند که ابلق نمی‌زاید؛ گوسفند یک طوری می‌کند که یا سام می‌زاید، یا سیاه، یا کبود. او برداشت آن چهار تکه چوب را اینطوری کرد، ابلق شد. وقتی آن تکه‌ها قاطی شد، تمام اینها ابلق زاییدند. گفتم: قرآن، می‌گوید این در نطفه او نفوذ می‌کند. متوجه هستید؟ این بنده خدا وا رفت. گفتم: این که چیزی نیست. شما در قرآن و حدیث کار نکردید. هرچه آنها دارند از امام صادق (علیه السلام) ما دارند. متوجه هستید؟

اصلاً من به شما بگویم: جاذبه، یک چیز مهمی هست. بعضی از این خارجی‌ها به مثلاً کرمجگان، می‌آمدند؛ به جنگل و جاهایی که درخت‌های گردوی خیلی مهمی دارند. اینجا شاید گردویی داشته باشد که صد سالش باشد. این خارجی‌ها یک دستگاهی داشتند با آن عکس برمی‌داشتند. اگر این درخت، پانصد هزار تومان ارزش داشت، می‌گفتند: یک میلیون، دو میلیون. هر چقدر می‌گفتند، اینها می‌خرید. وقتی می‌خرید، می‌گفت: شاخه‌هایش را بردارید، ریشه را بردارید. ساق این درخت را برمی‌داشت. اگر خیلی کهن بود، قرار می‌گذاشت یک برش به این بزنند. آن‌وقت با این اره‌های دو سر می‌بریدند. پلکان می‌گذاشتند و می‌بریدند. وقتی برش می‌زدند، می‌دیدند چون توی جنگل هست، عکس شیر به این هست، عکس ببر به این هست. جاذبه این درخت آن را جذب کرده است. آن موقع این را به قیمت خیلی زیاد می‌فروشند. روکش‌بری می‌کنند و به میزهای خیلی مهم می‌گذارند. پس جاذبه، آن را ضبط می‌کند. متوجه شدید؟ حالا این جاذبه خیلی ابعاد دارد؛ یعنی [ایشان] به من قسم داد گفت که شما از جاذبه صحبت کن. خب، او هم سید اولاد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هست، گفتیم دلش نشکند، بنا شد صحبت کنیم.

حالا شما فکرش را بکنید که این جاذبه خیلی کارساز است متوجه هستید؟ من هفته گذشته گفتم که این دست شما می‌آید و شهادت می‌دهد. الان امروز می‌خواهم به شما بگویم. مثلاً من هفتاد سال یک کارهایی کردم. (اینکه من به شما گفتم جواب می‌دهد این را من اینجا نگفتم، الان می‌خواهم به شما بگویم.) ببین، هفتاد سال جاذبه‌ات را در این دست قرار داده است. وقتی توی محشر می‌آیی، زنبور به زبانت می‌زند، حاشا می‌کنی؛ این جاذبه، هفتاد، هشتاد سال را می‌گوید و این دست شما، چشم شما، پای شما، جاذبه هفتاد سال را اینطوری ضبط کرده است. متوجه شدید چه گفتم؟ جاذبه؛ یعنی این. ما اگر بدانیم هر کجا که هستیم، یک جاذبه‌ای دارد و ضبط می‌کند؛ دیگر گناه نمی‌کنیم. ما خیلی چیزهای قرآن را نفهمیدیم.

الان، بیشتر چشم مردم، دنبال این خارجی‌ها است. من این را بگویم: آنها قرآن را قبول ندارند، عظمت قرآن را قبول دارند. امام صادق (علیه السلام) ما را به امامت قبول ندارند؛ اما به عنوان یک پروفسور جهانی او را قبول دارند، حرف‌هایش را پیاده می‌کنند، کارهایش را پیاده می‌کنند. عظمائیت قرآن را قبول دارند. از عظمائیت قرآن، طیاره می‌سازند، از عظمائیت قرآن، جت می‌سازند، از عظمائیت قرآن، این چیزها را می‌سازند. ما نه عظمائیت قرآن را قبول داریم و آن یکی را نمی‌خواهم بگویم؛ این هست که اینقدر عقب افتاده‌ایم. چشممان به اینهاست. اگر روایتش را بخواهی: مگر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اکرم نگفت: این قرآن مجید نازل شده است و آنچه را که احتیاج بشر در خلقت است در قرآن هست؛ اما گفت از علی (علیه السلام) بپرسید. پس هرچه که احتیاج بشر در هر کجا پیدا می‌شود، سر منشأ آن از قرآن و ائمه (علیهم السلام) ماست. کجا حواستان را این طرف و آن طرف می‌کنید؟ خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند، گفت: روایت امام صادق (علیه السلام) را می‌دیدیم می‌گفت: آهن روی آسمان راه می‌رود، چیزی درست می‌کنند تصرف به آسمان می‌کنند؛ اما فایده ندارد. حالا آپولو درست کردند و نمی‌دانم چقدر هم خرجش کردند، حالا رفته مشتی سنگ آورده است. آن روز امام صادق (علیه السلام) گفت، حالا اینها پی می‌برند چطور آهن روی آسمان می‌رود، کار می‌کنند طیاره می‌شود. متوجه عرض بنده شدید؟ امام صادق (علیه السلام) فرمود: من یک روشنایی در آب می‌بینم؟ فهمیدند و کشف برق کردند. امام صادق (علیه السلام) گفته است راه به آسمان پیدا می‌کنند، پلکان که نمی‌گذارند، می‌آیند در این حرفها کار می‌کنند، آپولو می‌شود، به آسمان می‌رود. امام صادق (علیه السلام) فرمود: من یک روشنایی در آب می‌بینم. نگفت نور می‌بینم. پی بردند، برق در آب است، کشف برق کردند. آن‌وقت استاد تمام پیشرفت جهان به واسطه امام ماست. کجا حواستان پیش این‌ها می‌رود؟

خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند، گفت: آنها چه کسی هستند؟ مغز آنها الکلی هست. مغز مردم ایران، الکلی نیست و ولایت هم دارند. گفت: اینها هوش دارند، تو مغزت الکلی نیست، عقل هم داری، پس پیشرفت تو بیشتر است، کجا حواست پیش آنهاست؟ ما رهبری نداشتیم. نمی‌توانم بگویم چه کسی توی سر ما زد که حالا دست ما پیش آن‌ها دراز باشد. ما یک همچنین امام صادقی داریم، یک همچنین امیرالمؤمنین داریم، یک همچنین قرآنی داریم که تا قیام قیامت را به ما گفته است، به تو گفته ساز بزن؟ به تو گفت تماشا کن؟ تو آن طرف رفتی. یک چیزی را از تو گرفت، گفت: دستت را پیش ما دراز کن. حالا فهمیدی؟ بچه را داخل اتاق گذاشتی و یک دانه عروسک به او دادی تا بازی کند، او هم بازی می‌کند. آن کسی که باید ما را رهبری کند، آن کسی که باید ما را روشن کند، نکرد. مگر می‌توانم بگویم؟ چرا نکرد؟ چرا نکردند؟ می‌خواست با «منِ» خودش، سوار ما شود، دید «من»اش از بین می‌رود. چرا ما باید عقب‌افتاده باشیم؟ والله، بالله، من خجالت می‌کشم. این مملکت، مملکت امام صادق (علیه السلام) است؛ این مملکت، مملکت قرآن است. این مملکت، مملکت علی (علیه السلام) است؛ این مملکت، مملکت خداست؛ چرا باید اینقدر عقب افتاده باشیم؟ چرا باید دست ما پیش دشمن علی (علیه السلام) و دشمن زهرا (علیها السلام) و دشمن خدا دراز باشد؟ چه کسی کرد؟ آیا فهمیدید؟ چه کسی کرد؟ آنها که هیچ چیز ندارند. هیچ‌چیزندار، چیزدار شد؛ همه‌چیزدار بی‌چیز شد. آیا فهمیدید؟

عزیزان من! قربانتان بروم، مبادا میل شما به خارجی‌ها باشد. آنچه را که هست، پیش قرآن هست؛ آنچه که هست پیش علی (علیه السلام) هست؛ آنچه که هست، پیش زهرا (علیها السلام) هست؛ آنچه که هست، پیش دوازده امام، چهارده معصوم (علیهم السلام) هست؛ آنچه که هست، پیش قرآن هست. اما دوباره تکرار می‌کنم: آنها زرنگ هستند، پیشرفته شده‌اند؛ قرآن مجید را می‌گذارند، کلام خدا را می‌گذارند، می‌گویند: این، اینطوری هست، اینطوری می‌شود؛ اینطوری هست، دنبالش می‌روند. ما دنبال کجا می‌رویم؟ اگر من یک موقع راجع به تلویزیون داد می‌زنم، من می‌فهمم. جوانان عزیز! دارند شما را گمراه می‌کنند، شما را مشغول کرده‌اند. من می‌گویم مشغول نشوید. این فکر عزیزتان را، این عقل عزیزتان را به کار ببندید. چرا نیم ساعت، یک ساعت وقت خودتان را تلف می‌کنید؟ عزیزان من! من کار به حلال و حرام بودن آن ندارم.

مگر ممکن است به غیر از ولایت، کسی در تمام خلقت عرض اندام کند؟ چرا فکر نمی‌کنید؟ مگر ممکن است فکر از فکر ولایت بالاتر باشد؟ اگر اینطور باشد، ولایت را نشناختید و کفر به ولایت دارید. اصلاً در تمام خلقت، به غیر از فکر ولایت، فکری نیست. بروید در این حرفها خرد شوید، ببینید من چه می‌گویم؟ من نمی‌گویم، من عقلم نمی‌رسد، [حرف] آن کسی را که به من می‌گوید بگو، به شما می‌گویم. اصلاً به ولایت جسارت می‌کنند. خوب‌ها هم جسارت می‌کنند، خوبی‌شان هم برای خودشان خوب است. اصلاً نوری به غیر ولایت در تمام خلقت نیست، فکری مثل ولایت در تمام خلقت نیست. خارجی‌ها سگ چه کسی هستند؟ دوباره تکرار می‌کنم: اینها، قرآن را قبول ندارند، عظمتش را قبول دارند، پیشرفتش را قبول دارند، رفتند در مورد اینها فکر کردند و پیشرفت کردند. ما کجا پیشرفت کردیم؟ چه پیشرفتی کردیم؟ چرا متوجه نیستید؟ خدا می‌داند، به حضرت عباس، هم من یک وقت داد می‌زنم، تقصیر ندارم، والله، انفجار می‌کنم. گفت: دست و جوارحت را پیش خدا بگذار. آدم دارد می‌پوکد، باید برود [حرفش را] در چاه بزند. این معراج پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) یعنی چه؟ کسی که منکر معراج پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هست، کافر هست. خب، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به معراج رفت، این هم می‌رود روی آن کار می‌کند، کار می‌کند، آپولو درست می‌کند، به آسمان می‌رود. من می‌گویم در این حرفها کار کنید.

بعد ما چه کار کردیم؟ از عالم و جاهلمان تبلیغ‌کن خارجی‌ها شدیم. چرا تبلیغ‌کن خارجی‌ها شدیم؟ عزیز من! نفهمیدیم. جداً فریاد می‌زنم و می‌گویم. نفهمیدیم امام یعنی چه، نفهمیدیم قرآن یعنی چه، نفهمیدیم خدا یعنی چه، نفهمیدیم نور یعنی چه، نفهمیدیم «النور یقذفه الله من تشاء» یعنی چه، نفهمیدیم القاء یعنی چه، مگر خدا ندارد؟ چه داری می‌گویی؟ به معراج پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پی می‌برد، چطور رفت؟ با چه وسیله‌ای رفت؟ والله، بالله، اینها در باطن، علی (علیه السلام) را قبول دارند. خوب شد؟ به من انتقاد کنید چرا؟ عظمت علی را قبول دارند. فهمیدید؟ آنها روی پیامبرشان تعصبی هستند؛ می‌گویند: عیسی، می‌گویند: موسی.

عزیزان من، قربانتان بروم، فدایتان بشوم، ما کافر را با کافر مطلق فرق نمی‌گذاریم. آنها هر چیزی می‌گویند، می‌گوییم خب. من که اینجا به شما گفتم، هر چیزی به شما می‌گویند، می‌گویید: خب. تو باید از خودت ادراک داشته باشی، از خودت عقل داشته باشی، از خودت شعور داشته باشی، یک خلق را از خودت بالاتر نبینی. من هیچ خلقی را بالاتر نمی‌بینم. توجه به حرفش می‌کنم، به حرفش کاملاً گوش می‌کنم، تا می‌بینم ولایت دارد اینجوری می‌شود، می‌گویم: من آقای تو، تو نوکر من. باید اینجوری باشیم.

باید آیه قرآن را برایتان بگویم تا قبول کنید. موسی زد یک قبطی را کشت. قبطی، در نظر مردم کافر است. آقا توجه بفرمایید، این خیلی به درد شما می‌خورد. (یکی از آقایان اینجا تشریف آوردند، در صورتی که ایشان مجتهد بود، از من سوال کرد. ایشان، کتاب حاج شیخ عباس را نوشت. بین همه طلبه‌ها از زمانی که حاج شیخ عباس بوده است این طلبه مرا ول نکرده است. همه ول کردند، رفتند. ایشان یا زنگ می‌زند یا اینجا می‌آید. چون که این به حرفهای حاج شیخ عباس یقین داشت؛ ولی آنها یقین نداشتند.) حضرت موسی زد و قبطی را کشت. قبطی در ظاهر کافر است. چرا؟ چون خدا نمی‌گوید، می‌گوید «انا ربکم الاعلی» یعنی خدای من، فرعون است. این کافر است یا نه؟ ایشان به اصطلاح کافر است؛ اما این کافر مطلق نیست. ما یک کافر داریم، یک کافر مطلق. آنها که نمی‌توانم اسمشان را بیاورم، هیچ کدام کافر مطلق نیستند. بی‌خود این حرف‌ها را نزنید؛ چون که یا عیسی را قبول دارند، یا موسی را قبول دارند، یا ابراهیم را قبول دارند. کافر مطلق کسی هست که هیچ چیزی را قبول نداشته باشد؛ یعنی نه خدا، نه پیامبر، نه امام. به این کسی که هیچ کس را قبول ندارد، کافر مطلق می‌گویند. آن‌وقت برای ما قاطی کرده‌اند. متوجه هستید؟ بابا، اینکه کافر مطلق نیست. حالا موسی توبه می‌کند. از من سؤال کرد موسی که کافر کشته است، چرا توبه می‌کند؟ گفت: خدایا، از سر من بگذر. گفتم: این بی‌اجازه کشت. اینقدر خوشش آمد. چرا مردم را بی‌اجازه می‌کشید؟ چرا بی‌اجازه این کارها را می‌کنیم؟ گفتم: بی‌اجازه کشت. چرا؟ دلم می‌خواهد توجه بفرمایید. دفعه دیگر یک سبطی با یک قبطی دعوایشان بود، گفت: مرا کمک کن، کمک نکرد. گفت: تو گنه‌کار هستی. فهمیدید؟ دفعه دیگر این کار را نکرد. او که به اصطلاح کافر کشته است، چرا توبه کرد؟ [چون] بی‌اجازه کشته است. چرا شما بی‌اجازه کار می‌کنید؟ باید برویم و از کارهایمان توبه کنیم. آیه قرآن می‌گوید. شما که آیه قرآن را قبول دارید. عزیزان من! این حرفها تفکر می‌خواهد، یک اندازه فکر می‌خواهد.

قربانتان بروم! من به شما گفتم شما بروید، کار کنید، محکم کار کنید، چرخ را راه بیندازید. اگر شما کار نکنید فقرا از کجا بخورند؟ زن و بچه از کجا بخورند؟ باید کار کنید. گفتم: زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اکرم سه نفر بودند اینها ایستاده بودند به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سلام کردند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جواب آنها را نداد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جواب آن یهودی را می‌دهد، ولی جواب آنها را نداد. ولی وقتی خط روی زمین می‌کشیدند، سلام کردند، جوابشان را داد. گفت: آن موقع بیکار بودند. خدا اینقدر از آدم بیکار بدش می‌آید. باید کار کنید. کار «جهاد فی سبیل الله» است. خدا می‌داند یک وقت یکی یک چیزی می‌دهد، مشکلاتی از این مردم برآورده می‌شود که من تا صبح از خوشحالی خوابم نمی‌برد. نصف شب بلند می‌شوم، می‌گویم: خدایا، چقدر این زن و بچه‌اش خوشحال شد. این را چه کسی می‌کند؟ عزیزان من! اگر شما دنبال کار نروید، نمی‌توانید این کارها را بکنید. من به شما می‌گویم در همه کارها یک وقتی برای فکر بگذارید. نیم ساعت، یک ربع، در یک هفته سه تا نیم ساعت را برای فکر کردن بگذارید. آن‌وقت اگر فکر کنید، کارتان سازندگی پیدا می‌کند. ببینید من چه دارم می‌گویم. وقتی در فکر فرو رفتی، کار تو سازندگی پیدا می‌کند. ای مرد عالم! ای آقا، تو هم فکر کن تا درس تو سازندگی پیدا کند. بدانی کسی که عمل نکرد، چطوری شد؟ بدانی کسی که ریاست داشت، چطوری شد، بدانی کسی که به او دادند و کفران کرد، چطوری شد. توی این حرفها برو تا درس تو، کار تو، سازندگی پیدا کند. حرف من این است. من که نمی‌خواهم بی‌کاره درست کنم. تو اصلاً جزء شهدا هستی. خدا می‌داند شما به کجا می‌رسید. مگر شوخی هست؟ یک چیز جزئی به کسی می‌دهی، خوشحال می‌شود، زنش خوشحال می‌شود بچه‌اش خوشحال می‌شود، دخترش خوشحال می‌شود پسرش خوشحال می‌شود. اگر شما مبلغ کمی به یک نفر دادی و خوشحال شد، امام جعفر صادق (علیه السلام) می‌گوید: من خوشحال شدم، مادرم زهرا (علیها السلام) خوشحال شد، خدا هم می‌فرماید: من هم خوشحال شدم. شما با یک مبلغ کم چند نفر را خوشحال کردی؟ عزیز من، فکر کن. باید دنبال کار برویم.

من به وجدانم قسم، تا توانستم کار کردم، حالا یک وقتها چهار دست و پا می‌روم. یک چیزی می‌خواهم، می‌گویم آیا می‌شود همچنین بشود که اراده کنی این بالش به اینجا بیاید! حالا من یک امیدواری به خدا پیدا کردم. یک چیزی خدا گفته است، من اطمینان دارم. ببین، من چقدر با شما اینطوری صحبت می‌کنم. آقا جان! عزیز من! قدر حرف‌های ائمه (علیهم السلام) را بدانید. حالا حضرت می‌فرماید: این آدم جوان یک عمری کار خیر کرد، رفت برای زن و بچه و عائله‌اش کار کرد و یک چیزی هم انفاق کرد. حالا نمی‌تواند کار کند، مثل من افتاده است. می‌گوید: ای ملائکه، پای او بنویسید. ای ملائکه من، این تا توانست کار کرد، تا توانست به فقرا کمک کرد. تا توانست دل کسی را خوش کرد. تمام اینها را پای او می‌نویسند. ببین، ما چه خدایی داریم. عزیز من! من دارم حقوق بازنشستگی برای شما تعیین می‌کنم. خدا حقوق بازنشستگی به شما می‌دهد.

هر چیزی در عالم نقش دارد. خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند، گفت: هر کجا بروی عکست را برمی‌دارند. فردای قیامت می‌گویی من فلان جا نبودم، عکست را به تو نشان می‌دهند. متوجه هستید؟ حالا من عکس‌برداری را در جاذبه آورده‌ام. آن عکس‌برداری که ایشان فرمودند درست است؛ اما ما در جاذبه آوردیم. ببین آن پلنگ آمده است از جلوی این چوب رفته است، آن ببر آمده است از جلوی این رفته است یا شیر رفته است یا هر چیز دیگری رفته است، جاذبه چه کار کرده است؟ پس هر چیزی در عالم جاذبه دارد. ما باید خیلی متوجه باشیم؛ جاذبه، راه رفتنمان، جایی‌رفتنمان و همه چیزمان را ضبط می‌کند. کسانی که در قیامت حاشا می‌کنند، مهر به دهانشان می‌خورد. خدای تبارک و تعالی، آنجا دادگاه تشکیل می‌دهد. چرا می‌گوید هر روز [قیامت] پنجاه هزار سال [است]؟ پنجاه هزار سال طول می‌کشد که تمام مردم بیایند. خدا باز ایشان را رحمت کند، می‌گفت: اگر یک بزی به یک بز دیگری شاخ زده باشد، این بز را زنده می‌کند، شاخ را به او می‌زند، این بز نابود می‌شود. بز روح پیدا نمی‌کند که به بهشت برود؛ اما خدا زنده‌اش می‌کند. اینقدر خدا عادل است. گفت: زنده‌اش می‌کند، این شاخ را به او می‌زند تا نابود شود. اینقدر جاذبه دارد کار می‌کند.

مکه

ما داریم راجع به جاذبه صحبت می‌کنیم. توجه بفرمایید هر کسی عقیده خودش را در جاذبه پیاده نکند. جاذبه چیزی است که خیلی مهم است؛ توجه بفرمایید! الان هر کسی در شهر خودش است، این فرد کارهای خلاف کرده، نزول خورده، به جایی که نباید نگاه کند، نگاه کرده، شهوت‌رانی کرده، دروغ گفته است، خیانت کرده است، غش در معامله کرده، امر را اطاعت نکرده، تمام این کارهای که کرده، جاذبه‌اش در وجود ایشان است. من خواهش می‌کنم توجه بفرمایید. تمام این جاذبه‌ها در این شخص هست. فدایتان بشوم، ولایت قسمت‌بندی است، خداوند تبارک و تعالی به این شخص یک قسمتی داده است؛ اما از بس این کار را کرده، جاذبه این کار، ولایت را سد کرده است.

من به شما عرض کنم: ولایت یک چیزی است که اینقدر دست و پا نزنید کسی را ولایتی کنید. این روایت را از جابر نقل می‌کنند: ایشان از امام باقر (علیه السلام) یا امام صادق (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می‌کند که این ولایت وقتی به ذرات تبلیغ شد، خداوند گفت: «من ربک؟» گفتند: لبیک، گفت: «رسول من»، قبول کردند. تا گفت: «ولی من، علی»، به جز عده معدودی، تمام گفتند: «لا»!. بروید، ببینید. عزیزان من، فدایتان بشوم، اینقدر دست و پا نزنید. مگر تو می‌توانی به کسی ولایت بدهی؟ حرف خدا را قبول نمی‌کنند. خدا را قبول کردند، رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) را هم قبول کردند؛ اما ولایت را قبول نکردند. چرا ولایت را قبول نکردند؟ ولایت، مقصد خداست. ولایت، یک چیزی است که در خلقت سنگینی دارد؛ یعنی پیش هر افراد بشری سنگینی دارد. شیطان یک ناراحتی در تو ایجاد می‌کند تا دست از ولایت برداری. این خلاصه‌اش است. این نظر ولایت است. یک سنگینی برای شما ایجاد می‌شود، قبول کنی. یک چیزی پیش شما می‌آورد تا آن را قبول کنی. یک چیزی را برای شما جلوه می‌دهد. اگر بخواهی متوجه بشوی [روایتش] این است که خدا می‌گوید: یا محمد، من تو را متقی کردم و ولایت را به تو نازل کردم. یعنی چه؟ مگر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) متقی نبود؟ آقا جان، عزیز من، ببینید من چه چیزی به شما می‌گویم، تصدیق بفرمایید. شما متقی شدید، ولایت هم به شما نازل شده، توان سنگینی آن را ندارید. این ذرات هم که «لا» گفتند، توان سنگینی ولایت را نداشتند. حالا چه می‌گویید؟ چرا نمی‌توانید حرف بزنید؟

عزیزان من، متوجه باشید. این سرمایه گران را از دست ندهید. توان داشته باشید. متوجه باشید، هیجان نکنید. چرا؟ پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) باید تبلیغ کند، تمام انبیاء تبلیغ کنند. چرا علی (علیه السلام) نباید تبلیغ کند؟ دوباره تکرار می‌کنم. (این تکراری نیست، می‌خواهم این مطلب ساخته شود.) اگر چیزی از ولایت بالاتر باشد، ولایت باید آن را تبلیغ کند. ولایت، مقصد خداست. مقصد خدا که تبلیغ نمی‌کند. حالا دارم جِز می‌زنم که به شما می‌گویم. حالا اگر به شما ولایت داد، دیگر نباید به این طرف و آن طرف بزنید، باید مثل کوه استوار باشید. اگر کسی سؤال کرد، جوابش را بدهید. من فدای بعضی‌ها بشوم، این‌ها «المؤمن کالجبل» هستند. من ندیدم این روحانی که الان در اینجا تشریف دارد، یک وقت حرف بزند؛ مگر چیزی از او سؤال کنند. این دارد تمام ما را ادب می‌کند. چرا؟ این مرد «شهوة الکلام» ندارد، من «شهوة الکلام» دارم. من آن حرفی که دارم می‌زنم، از روی شهوتم می‌زنم. این را «شهوة الکلام» می‌گویند. ولایت را صرف «شهوة الکلام» نکنید. عزیزان من، تمام خلقت تنظیم است، تنظیم را به هم نزنید.

من به شما گفتم: [هر کاری که می‌کنی] نقش‌برداری می‌شود. حالا در مکه نقش‌برداری می‌شود. تمام کارهایی که کرده‌ای، نقش دارد، حالا در آیینه علی (علیه السلام) ما حیوانیم. متوجه هستید؟ نقش است که آنجا عکسش می‌افتد. چرا می‌گوید آن را در خارج بردند، عکسش در آن بود. تمام این کارها که تو کردی، نقش‌برداری بود. حالا می‌روی، در آینه علی حیوان هستی! عزیزان من، بیایید نقش خوب در وجودتان ایجاد کنید. بیا کارهای خیر بکن، بیا ذکر بگو، بیا انفاق کن، بیا دست بیچاره‌ای را بگیر، بیا دست پیرمردی را بگیر، بیا دست ناتوانی را بگیر تا نقش بردارد. اگر روایتش را می‌خواهید، مگر آن شخص نگفت چقدر حاجی آمده است؟ [امام] گفت: نفر پیدا نیست. دوباره تکرار کرد، نشانش داد. این نشان دادن چیست؟ آیا در فکر آن رفتی؟ این درون تو هست. ببین، من حرف‌هایی که می‌زنم، الان افشاء می‌کنم. آن چشم انسانی، در وجود تو هست؛ اما یک پرده جلوی آن هست. امام نگاه کرد، پرده‌اش کنار رفت، دید همه حیوان هستند. مگر امام سجاد (علیه السلام) یک چشم دیگری به او داد؟ چشم دیگری نداد؛ چشم، در باطن توست. یک نگاه کرد، آن پرده کنار رفت، دید همه حیوان هستند. فقط حضرت سجاد (علیه السلام) و غلام ایشان و شتر [حضرت]، حیوان نبودند. اینها نقش‌برداری کرده‌اند، در مکه نقش بد برده‌اند، حالا در آینه علی (علیه السلام) پیداست.

وقتی که آقا امام زمان (عج الله فرجه) تشریف می‌آورند آن موقع امام زمان (عج الله فرجه) آینه هست. در آن آینه، ما حیوان هستیم، منافق هستیم. این حرف در این نوار خیلی مهم است؛ اما کسی پاسخ نداد، معلوم می‌شود کسی در آن کار نکرده است. من به شما گفتم: صد علم؛ خود امام زمان (عج الله فرجه)، علم است. ببین، خود وجود امام زمان (عج الله فرجه) است که می‌آید می‌گوید: مؤمن، منافق. حالا بگو امام زمان (عج الله فرجه) بیاید. آقا جان، بیایید نقش‌برداریمان را درست کنیم که وقتی می‌آید ما انسان باشیم. او خودش انسان کامل است، تو را در آغوش بگیرد؛ نه که بین شما صدها فرسخ باشد. والله، روایت داریم وقتی ما را در صحرای محشر می‌آورند، با این رفقایی که داشتیم، می‌گوییم: خدایا، کاش [بین] ما و این رفیق ما صدها فرسخ جدایی انداخته بودی که ما را این‌طور مبتلا نمی‌کرد. [می‌گفت:] کجا این کار را بکن، کجا برو، اینجا. [ما هم] می‌رفتیم.

حالا عزیز من، اگر می‌خواهی مکه بروی، ببین حقی بر گردنت نباشد. ای آقای عزیز! ای جوان عزیز! ای خانم عزیز! فکر بکن ببین دل چه کسی را شکستی، برو راضی‌اش بکن. به چه کسی بزرگی کردی، برو کوچکی کن. به چه کسی منیت کردی، برو بینداز کنار. تمام اینها در تو نقش بسته است، کجا می‌روی؟ همه نقش‌ها را از بین ببر. لااقل این کار را که می‌توانیم بکنیم، لطف خدا بوده است. تا سر قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) یا حجر اسماعیل رسیدی، بگو خدایا: مرا بیامرز. خدایا از این به بعد من یک طوری شوم که مرا انسان کنی، با انسانیت با مردم رفتار کنم، با انسانیت با شوهرم رفتار کنم، با انسانیت با همسرم رفتار کنم، با انسانیت خانه را اداره کنم، با انسانیت در خانواده زندگی کنم. آیا می‌خواهی [مکه] بروی، دل کسی را خوش کردی؟ آخر با انصاف! تو چه حجی به جا آوردی؟ به جانم قسم، حجی که به جا آوردی، شیطان به تو «تقبل الله» گفت! گفت: ای بنده من، امر مرا اطاعت کن! ای بنده من، ویدئو آوردی، بساط قمار آوردی!

حاج شیخ عباس می‌گفت: اگر چهل روز گناه کنی، شیطان روی پیشانی تو می‌نویسد: احسنت، ای بنده من، من به تو بنده افتخار می‌کنم که از خدا و رسول و قرآن نشنیدی، از من شنیدی!. حالا آیا در این فکر هستی که یک همسایه داری، یک بیچاره بنده خدا داری، یک چیزی برایش بیاوری؟ پیش می‌آید. من به فدای بعضی‌ها بشوم. یکی از رفقا رفته بود عمره، از این نوشابه‌ها آورده بود. این گفته بود این نوشابه‌ها چیزهای جالب است. اینقدر این ناراحت شده بود [که بچه‌اش نوشابه‌ها را خورده بود]. ببین این اینقدر در وجودش نقش‌برداری شده است، می‌خواهد یک بنده خدایی که تهی‌دست هست را خوشحال کند. این اتصال به نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شده است، اتصال به زهرای عزیز (علیها السلام) شده است. این‌ها هم غذایشان را نمی‌خوردند به فقرا می‌دادند؛ این به آنها اتصال شده است، دارد در آنها کار می‌کند. این یک ناراحتی در درونش ایجاد شده است. حالا خدا به او صفات الله می‌دهد. مگر امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) از این صفت می‌گذرد؟ صفات الله به او می‌دهد. صفات الله چیست؟ صفات خودش را به او می‌دهد. به من بدبخت چه چیزی می‌دهد؟ ناراحت است که این را غیر نخورده است، بچه‌اش خورده است. آیا بچه‌اش را نمی‌خواهد؟ چرا فکر نمی‌کنید، چرا این‌جوری نمی‌شوید؟

حالا عزیزان من، تمام این کارها دارد عکس‌برداری می‌شود. دوباره تکرار می‌کنم، من نمی‌خواهم بگویم. من قسم نمی‌خورم، به مکه و منا راست می‌گویم. همانجا که بودم به فکر آن کسی بودم که در فامیل ما ندارترین مردم بود. من یک چادر کِرِم برای عروس خاله‌ام آوردم. باور می‌کنید؛ اما برای زنم نیاوردم. همانجا که ایستادم، دارم رضای خدا را می‌بینم؛ ای خدا، کجا رضای توست که من آن طرف بروم، نه اینکه کسی خوشش بیاید. اگر کسی از تو خوشش بیاید، خدا، روز قیامت می‌گوید تو می‌خواستی او از تو خوشش بیاید، برو جزایت را هم از همان بگیر. مالت رفته، جانت هم رفته است؛ چشمت هم کور شود! چرا؟ اصلاً ما باید در این فکر باشیم که به یک نفر یک چیزی بدهیم که ما را عزت نکند. من یک پاره‌وقتها می‌بینم شاید خوشتان بیاید [به واسطه عطای شما، تشکر نمی‌کنم]، من اینقدر بی‌ادب و بی‌تربیت نیستم، پاسخ شما را می‌دهم، [اما] نصف شب می‌دهم، این‌جوری نمی‌کنم که مبادا شما خوشتان بیاید، آن عطایی را که می‌کنید، خدا بگوید تو خوشت آمد، [به خاطر آن، دیگر] چیزی به تو ندهد. من می‌خواستم این جمله را هم بگویم؛ چون که من خیلی با شما، روی عنایت کار می‌کنم. می‌خواستم به شما بگویم مطلب این است که اگر عطایی شد، «تقبل الله» نمی‌گویم، شما را می‌خواهم، می‌بینم اگر بگویم شاید شما خوشتان بیاید، آن هدف هیچ چیز شود.

پس عزیزان من، بنا شد اگر شما مکه می‌روید، باید پول شما درست باشد، با شرایط باشد. حالا هم که آنجا می‌روی، اگر شما این‌جوری باشی، خدا به شما پاسخ می‌دهد، خدا هم به فکر شما هست. این مردم عیالات خدا هستند. اما من تکرار کنم: مبادا خودتان را در زحمت بیندازید. اگر خودتان را در زحمت بیندازید، مقدس‌گری کردید. ما یک مقدس داریم، یک متدین. متدین باشید؛ مقدس نباشید. خدا ایشان را رحمت کند، می‌گفت: مقدس، خیلی مهم است، مثل اینکه او را در صندوق بگذاری، در صندوق را ببندی، هیچ چیز به آن سرایت نکند. این مقدس می‌شود. چه قدر به ما سرایت می‌کند؟ باز می‌گوید مقدس هستیم؛ مقدس یعنی این. مقدس، ابراهیم بود که زنش را در صندوق گذاشت. ما چه مقدسی هستیم؟ چه خبر است؟ حالا مردش، توی صف اول جماعت نشسته است؛ اما دیوث است! حالا چه می‌گوید؟ آنجا چه کسی است که ما آن را ببینیم. گفت: هر چه می‌خواهی به تو می‌دهم. گفت: در صندوق چه کسی است؟ گفت: زنم. گفت: فلان، فلان شده، داشتی او را خفه می‌کردی. خواست با او حرف بزند، لال شد، خواست به او دست بزند، دستش خشک شد. حالا این هر چه به زنش بگویی، خوشش می‌آید؛ به جای اینکه دستش خشک شود!

حالا عزیز من، فدایتان شوم، قربانتان بروم، اگر شما در صراط مستقیم باشی، خدا، صراط مستقیم را حفظ می‌کند، قرآن، صراط مستقیم را حفظ می‌کند، ملائکه، صراط مستقیم را حفظ می‌کنند، تمام خلقت، صراط مستقیم را حفظ می‌کنند. صراط مستقیم؛ علی (علیه السلام) هست. صراط مستقیم، امر خداست. عزیز من، بیا حامی‌ات آنها باشند.

حالا فدایتان شوم، مکه رفتی، برو، من نمی‌گویم نرو؛ با شرایط برو، با عقیده پاک برو، با عقیده‌ای برو که ائمه (علیهم السلام) بودند، با فکر و اندیشه برو. خدای تبارک و تعالی در واقع تمام زحمت‌های ابراهیم را به باد داد. چرا [به باد] داد؟ گفت: من خانه ساختم، اجر من چقدر است؟ خدا گفت: [اجر تو] با من هست. خدا او را احترام کرد. ساکت باش، من می‌گویم ساکت باش. دوباره تکرار کرد. [گفت: گرسنه‌ای را سیر کردی، برهنه‌ای را پوشاندی؟] همه زحمتهایش را هیچ چیز کرد. پس یک خدمت به خلق، از ساختن خانه خدا بالاتر است.

یکی از رفقای عزیز من آمده بود و راجع به مکه یک چیزهایی می‌گفت، خیلی صحبت کرد. سه تا آیه قرآن را روی مکه معظمه پیاده کرد: اینچنین است، اینچنین است، اینچنین است. تمام شما اهل علم هستید، با قرآن سر و کار دارید. من به او یک چیزی گفتم، این بنده خدا یک‌دفعه سرد شد. گفتم: مگر این خانه خدا، تمام عظمت را ندارد؟ گفت: چرا. گفتم: چرا به او خطاب شد: چرا در مقابل خاک کربلا کرنش نکردی؟ ما کفار را روی تو قرار دادیم. گفت: دست شما درد نکند. گفتم: با تمام آنها که چند تا آیه قرآن را روی مکه پیاده کردی که اینقدر شرافت دارد، این همه عظمت دارد؛ اما عظمت خانه خدا، به خاطر ولایت است. این بنده خدا سرد شد، من خیلی ناراحت شدم. این از کجا آمده، با یک ذوق و شوقی آمده، من چه کنم؟ یک دفعه گفت: من هستم که در خلقت اینقدر عظمت دارم، من خانه خدا هستم. یک دفعه گفت: صدایت بگیرد. چرا در برابر زمین کربلا کرنش نکردی؟ ما کفار را روی شما قرار دادیم. از این بدتر چیزی نیست. این را من به شما بگویم. چرا؟ والله، یک رفیق بد، از جهنم بدتر است. من به خدا می‌گویم: خدایا، والله، اگر من را بخواهی بسوزانی، به من ترحم کنی، یک آدم بد سر من قرار دهی، از جهنم بدتر است. خدا کفار را روی آن قرار داد، وهابی‌ها را روی آن قرار داد. چرا درباره ولایت کرنش نکردی؟

عزیزان من، بیایید متکبر نباشید، در برابر ولایت کرنش کنید. کرنش؛ یعنی امرش را اطاعت کنید. حالا خدا به شما پاسخ می‌دهد. در هر کجا هستیم، امر را اطاعت کنیم. حالا در خود قیامت هم همین‌جور است. ما داریم نقش‌بردای بدمان را آنجا می‌بریم. چرا این اهل تسنن اهل آتش هستند؟ این نقش بدشان است. مگر به غیر از نقش علی (علیه السلام)، باید چیز دیگری در وجود تو باشد؟ نقش علی (علیه السلام) است که نجات‌دهنده تو از هر شری است. نقش علی (علیه السلام) است که می‌گوید وقتی به یک مؤمن توهین کنی، خانه‌اش را در مقابل یک مؤمن هیچ چیز می‌کند. بیا مؤمن شو. تو افتخار می‌کنی که مکه رفتی؟ افتخار هم بکن؛ اما افتخار کن نقش علی (علیه السلام) در دلت است. می‌گوید: یک توهین به مؤمن کنی، انگار خانه من را خراب کردی، آجرهایش را هم آنجا ریختی.

ببین چه کسی هستی؟ چرا خودت را نمی‌شناسی. تو خودشناس باش. عزیز من! اگر خودشناس شدی، خودفروش نیستی. تو اگر دیدی خودت شمش طلایی، به یک عروسک خودت را نمی‌فروشی. ای عروسک باز! خودشناس باش. خودشناسی، به غیر از خودخواهی است. من این را بگویم: خودخواه نباش؛ خودشناس باش. خودخواهی به غیر خودشناسی است. خودشناسی چه چیزی هست؟ ببینی به تو عنایت شده است، خدا ولایت به تو داده است. ببینی به تو محبت قرآن داده است. به تو محبت دوست علی (علیه السلام) داده است که توسط آن دوست، خدا دارد به تو بهشت و فردوس می‌دهد. خودشناس به غیر از خودخواهی است. دوباره تکرار می‌کنم، قاطی نکنید. آیا ممکن است که تو ارزش ولایت را معلوم کنی؟ مگر یک چیزی از ولایت بالاتر باشد! خدا آن را به تو داده است. تو به غیر از ولایت، از از یک خلقت ارزشمندتر هستی. چرا فکر خودت را نمی‌کنی؟ چرا شکرانه نمی‌کنی؟

یا علی

حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه