القاء

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو

بسم الله الرحمن الرحیم

القاء
صوت دانلود
پخش صوت پخش
پی‌دی‌اف دریافت

السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علیکم و رحمة الله و برکاته، السلام علی الحسین و علی بن الحسین و اولاد الحسین و اهل بیت الحسین و رحمة الله و برکاته

رفقای عزیز، حرف‌ها زده شده است، می‌زنند. روایت‌ها همه صحیح است؛ اما ما یک وقت ناصحیح نقل می‌کنیم. عزیزان من، من بارها به شما گفته‌ام تفکر داشته باشید. یک موقع به شما نمی‌گویند چرا نگفتید، به تو می‌گوید، چرا گفتید؟ اگر خاطر مبارک شما باشد، من راجع به القاء صحبت کردم. امروز می‌خواهم یک قدری بهتر این مطلب را با صلاحیت خود شما پرورش بدهیم. اگر بگوییم جنابعالی، شخصی می‌شود. من نظرم یک نفر بود، گفتم: انشاءالله با نظریه همه شما.

می‌گوید: «اللّهمَ انی اسئلک الامن و الایمان بک و التصدیقَ بنبیک و العافیة من جمیعِ البلاء و الشکر علی العافیة و الغنی عن شرار الناس» چقدر این را خوانده‌ایم؛ اما آیا مبنای آن را متوجه شدیم یا خواندیم؟ این یک دنیا معنی دارد. القاء آن است که ماوراء بپسندد، القاء آن است که خدا قبول کند، القاء آن است که ملائکه قبول کند؛ نه اینکه هر کسی حرفی بزند بگویند این القاء است. مانند علم فلسفه است؛ نه القاء نیست. بعضی از آنها القاء شیطان است. القایی که من این همه به شما رفقای عزیز گفتم، باید امضاء شود.

حالا ببینید من چه می‌گویم؟ به اباذر عزیز این حرف القاء بوده است؛ به این دلیل که جبرئیل با پیامبر دارد صحبت می‌کند، اباذر عزیز آمد که رد بشود، از آن طرف رفت. جبرئیل به پیامبر عرض کرد: یا محمد، یا رسول الله، ای حبیب خدا، این اباذر یک ذکری می‌گوید ملائکه آسمان می‌گویند، نمی‌گوید ملکی از آسمان می‌گوید، ملائکه‌های آسمان می‌گویند. روی این فرمایش جبرئیل، معلوم می‌شود این حرف را پیامبر به او نگفته است؛ چون دارد این مطلب را به پیامبر می‌گوید. معلوم است که القاء بوده است.

حالا چرا می‌گوید: «اللهم انی اسئلک الأمن و الایمان بکر»؟ دوست عزیزی که من نمی‌خواهم اسمت را بیاورم چه گفتی؟ یک فرمایشی راجع به آیه قرآن فرمودی که گفتی القاء می‌شود؛ یعنی به آن شخص، این القاء خداست؛ یعنی خداشناسی این است. خدا به این اباذر القاء کرده است؛ یعنی چه کار کرده است؟ خداشناسی را [القاء کرده است]. ببین، می‌گوید: «اللهم انی اسئلک الأمن و الإیمان بکر»، خدایا ایمان من را بکر قرار بده؛ یعنی آن شناختی که تو داری، شناخت خودت را که به من دادی، تو شناخت به من دادی؛ «اللهم انی اسالک الأمن و الإیمان بکر» ؛ می‌گوید: حالا آن را که به من دادی، چه کار کن؟ بکر قرار بده؛ یعنی آن را حفظ کن. حالا یک دفعه می‌گوید: «والتصدیق بنیک» حالا که آن را به من دادی، حالا من یک کاری کن که پیامبر را تصدیق کنم. حالا که آن را حفظ کردی، می‌گوید: «والشکر علی العافیة» ؛ حالا یک شکرانه به من بده، که هم شکر تو را که خدایی بکنم و هم شکر نعمت رسول الله را بکنم که من راجع به رسول الله تسلیم شدم. «إن الله و ملائکته یصلون علی النبی، یا ایها الذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما» یعنی من تسلیم این پیامبر باشم. حالا می‌گوید: «والشکر علی العافیه» حالا یک حالی به من بده که شکرانه کنم. آن وقت می‌گوید «والغنی عن شرار الناس»، شرار کسانی هستند که این حرف را قبول ندارند. ما را محتاج آن‌ها نکن. اولی آن‌ها عمر بود و ابابکر؛ اینها شرار الخلق هستند. فدایتان شوم، به شرار الخلق محتاج نکن. ما همه محتاج هم هستیم؛ محتاج نانوا هستیم، محتاج قصاب هستیم، محتاج نمی دانم کسی هستیم، این نیست. می گوید: «شرار الناس»؛ آنکه با ناس مخالف است، آنکه با علی مخالف است، آنکه با خدا مخالف است، آنکه با قرآن مخالف است. شرار الخلق این است. حالا جرأت نمی‌کنم بگویم در آخرالزمان شرار الخلق چه کسانی هستند. ما را محتاج شرار الخلق نکن. حالا چه کسانی می‌گویند؟ ملائکه همه می‌گویند. اگر نظر مبارک شما باشد، من یک بار گفتم؛ اما اینطوری نگفتم که شرار الخلق چه کسی هست. شرار؛ یعنی کسی که ما را به گناه می‌کشد، ما را به معصیت می‌کشد، شرار یعنی از نعمت وجود این، هیچ برکاتی نازل نمی‌شود، هر چه هست، شر از آن نازل می‌شود. هر چه هست به شر این چنین موجودی ما گرفتاریم، می‌گوید: ما را محتاج اینها نکن. آخر، مؤمن باید تولید داشته باشد.

رفقای عزیز، بیایید توجه بفرمایید. حالا چون که بعثت رسول الله بوده است، من چند جمله می‌گویم. وجود پیامبر اکرم یک وجودی هست که می‌گوید: اشرف تمام مخلوقات است؛ یعنی آنچه را که خدا خلق کرده است و مخلوق دارد، پیامبر اشرف آنهاست. یکی از رفقای عزیز یک رفیقی داشت یک موقع اینجا تشریف آورد، از من سؤال کرد. چون که خودش خیلی باسواد است و [پدرش] یکی از مراجع تقلید است، حالا که سفارش ما را می‌کرد یا نمی‌کرد، من خیلی وارد نیستم، می‌خواهم نتیجه را بگویم. ایشان سؤال کرد: تمام ستاره‌ها هر کدام از آنها یک کرات هستند، و هر کراتی کسانی هستند که یک جوری هستند که خدا اینها را خلقت کرده است و خلقت‌هایی که در آن کرات هستند اینها چه هستند؟ گفتم: والله، من از قرآن استفاده می‌کنم. می‌گوید: اشرف مخلوقات پیامبر است. تمام اینها باید زیر دست پیامبر باشند. پیامبر اشرف تمام اینها است و شرافت بر تمام اینها دارد. اول من پیامبر را بگویم که نگویید می‌خواهد پیامبر را کوچک کند. من به این چیزها عقلم نمی‌رسد و یک چیزی می‌گویم. و اما آن وقت شیطان نظر بعضی از اشخاص را یک وقت تزلزل می‌دهد. پس این پیامبر اینقدر عظمت داشته است که قرآن مجید به او نازل شده است. قرآن به پیامبر نازل شده است، احکام به پیامبر نازل می‌شود. تا قیام قیامت پیامبر حلال گفته است، حرام گفته است؛ اما یک دفعه داخل پرانتز گفت: خدا لعنت کند کسی که حلال مرا حرام کند و حرام مرا حلال کند. تمام حرف‌های پیامبر به روی او حکم شده است. آیا ما آن حکم‌ها را می‌فهمیم؟

حالا می‌خواستم خدمت شما این را عرض کنم؛ می‌گوید «رحمة للعالمین»؛ یعنی پیامبر به تمام خلقت رحمت است؛ حتی با ماوراء است، وقتی می‌گوید: «رحمة للعالمین» عالم را می‌گوید، نمی‌گوید دنیا. توجه بفرمایید. پس رحمت او امرش است، حرف من این است. قربانتان بروم، رحمت پیامبر، امر اوست؛ نه وجود خودش. اول من ثابت کردم که وجودی از وجود مبارک پیامبر خدا اصلاً خلق نکرده است و نمی‌کند؛ اما عزیزان من امر پیامبر مهم است. اگر وجود پیامبر مهم بود، مگر عمر و ابابکر چندین سال پیش پیامبر نبودند؟ چرا رحمت اینها را نگرفت؟ اینها اهل آتش هستند. مگر عایشه چندین سال پیش پیامبر نبود، چرا اهل آتش است؟ مگر حفصه نبود، چرا اهل آتش است؟ من ثابت می‌کنم که وقتی خدا می‌فرماید: رحمة للعالمین؛ امر پیامبر رحمت است.

عزیزان من، توجه بفرمایید. حالا چرا؟ امر پیامبر، امر خداست. امر رسول الله، امر خداست؟ مگر نگفت یا محمد، اگر از خودت حرف بزنی، رگ دلت را قطع می‌کنم؟ ثابت شد که امر پیامبر، امر خداست. حالا چه کسی اینقدر محمد، محمد می‌کند؟ اگر امر پیامبر را اطاعت نکردی، نه امر خدا را اطاعت کردی و نه امر ولایت را اطاعت کردی؛ یعنی تا حتی خود وجود مبارک امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) را [اطاعت نکردی]. چون اگر امر پیامبر را اطاعت کرده بودند، «الیوم اکملت لکم دینکم» را قبول می‌کردند. این همه که خداوند تبارک و تعالی «إن الله و ملائکته یصلون علی النبی یا أیها الذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما» نازل فرمود، به کل خلقت گفت تسلیم نبی بشوید. من اگر این را جلوتر نگفته بودم؛ الان به پیامبر جسارت می‌شد. پیامبر امروز که آمده برود که ریگ و سنگ و کلوخ و دیوار که به پیامبر سلام نمی‌کردند. چرا نمی‌کنند؟ این مگر همان پیامبر نبود؟ چرا دیوار خم نمی‌شود؟ چرا توجه نمی‌فرمایید؟ اگر این چیزها را بدانیم، ولایت به ما ثابت می‌شود. ما قدر ولایت را می‌دانیم.

عزیزان من، اگر این چیزها را تفکر نداشته باشید؛ والله، بالله، تالله، شناخت ولایت ندارید. من جسارت نمی‌کنم که بگویم ندارید، هر کس نداشته باشد ندارد؛ هرکس می‌خواهد باشد. من خصوصی حرف نمی‌زنم. ما باید اول شناخت رسول الله داشته باشیم، بعد از شناخت رسول الله، شناخت علی ولی الله است. چرا سلام نمی‌کند؟ به او امر نشده است. حالا وقت تبلیغ ولایت، به این‌ها شد. به دینم قسم، فردای قیامت جواب می‌دهم، آن موقعی که تمام اینها تعظیم می‌کنند، به دینم، به ولایت می‌کنند. حالا بگو مگر پیامبر ولی نیست؟ چرا، بابا جان من، پیامبر ولی هست. خودش می‌گوید: ما با علی یک بدن بودیم، من به صلب عبدالله رفتم و او به صلب ابوطالب رفت. این‌ها یک وجود هستند، ولایت دارند، یکی هستند؛ اما تبلیغ ولایت یک حرف دیگری هست. الان به وجود مبارک، به وجود اقدس پیامبر، تبلیغ ولایت شده است. تمام ریگ و کلوخ و سنگ و دیوار [تعظیم] به تبلیغ ولایت می‌کنند.

حالا اگر شما روایت بخواهید که تزلزل شیطان در قلبتان نشود، مانند این است که خدا به شیطان گفت اینجا را سجده کن. آن کانال را گفت سجده کن. آن کانالی را که اهل بیت در آن می‌آید را گفت سجده کن. این عین همان می‌ماند. والله، قشنگ شد. والله، اگر شیطان تزلزل در قلب وجود بعضی از رفقا نکند، قشنگ است. گفت: سجده کن، کجا؟ آن کانالی که در آن اهل بیت می‌آیند. به او هم گفت: گم شو. حالا اگر ریگ و کلوخ همه دارند سجده می‌کنند، به آن کانال می‌کنند. چرا؟ عزیزم، فدایتان بشوم، پیامبر، ولایت‌پرور است. خودش ولایت است؛ اما ولایت‌پرور است. خدای تبارک و تعالی گفت: یا محمد، ولایت را پرورش بده. چرا؟ آخر مقصد من علی است، مقصد من اینها هستند. عزیزان من، اگر اینها را فهمیدید آن وقت ولایت‌شناس هستید، آن‌وقت علی‌شناس هستید. بهتر از این‌ها کار می‌کنید، بهتر از این‌ها ولایت را می‌شناسید، بهتر از این‌ها علی را می‌شناسید. گفت: مطلق آن آواز، خود از شه بود.

حالا اگر قانع نشدی، به خواست خود زهرای اطهر، ما شما را قانع‌تر می‌کنیم، به عنایت خود زهرا. مگر بیست و دو سال پیامبر زحمت نکشیده، مگر پاهای مبارکش را زخمی نکردند، مگر دندانش را نشکستند، مگر پیشانی او را نشکستند؟ چقدر پیامبر اذیت شد؟ چه امتحانی داده است؟ اگر ماه را در یک دست من و خورشید را در دست دیگر من بگذارند، دست از علی برنخواهم داشت. مگر این حرف شوخی است؟ حالا با همه این حرف‌ها چه می‌گوید؟ می‌گوید اگر علی را معرفی نکنی، کاری نکردی. یک ذره سستی کرد. گفت: اگر علی را معرفی نکنی، کاری نکردی. مگر این حرف شوخی است؟ چرا فکر نمی‌کنید؟ به خود علی قسم، پیامبر یک ذره که مسامحه کرد، معطل بود که خدا این حرف را بزند؛ یعنی به کل خلقت بگوید: اگر تو نماز شب کردی، اگر یک بیتوته کردی، اگر یک چیزهایی به فقرا دادی، اگر یک کارهایی کردی، خودت را نبینی، به پیامبرش می‌گوید: کاری نکردی، تو چه کار کردی که این ادعا را می‌کنی؟ تو چه کار کردی که از خدا توقع داری؟ به پیامبرش می‌گوید: تو کاری نکردی. پس باید چه کار کنی؟ باید کانال را سجده کنی، تسلیم بشوی.

عزیز من، تسلیم پیامبر بشوی. تسلیم خدا شدی، تسلیم ولایت می‌شوی. باید تسلیم باشی. چقدر صبحها می‌خوانید؟ من که هر روز می‌خوانم. آیا می‌فهمم؟ نه، عادت کردم. بابا، عزیزان من، ببینید من چه می‌گویم. حرف شنیدن، به غیر از تسلیم بودن است. بیشتر خوبهای ما حرف می‌شنویم. حرف شنیدن به غیر از تسلیم بودن است. این احکامش است که پیامبر اکرم آورده است: نماز، روزه، حج، تا حتی صله رحم، انفاق. تمام اینها به جای خودش درست است. چرا می‌گوید اگر منکر بشوی، کافر هستی؟ ببینید من چه می‌گویم؟ اگر منکر این سنت پیامبر یعنی نماز، روزه، حج و تا حتی معراج پیامبر بشوی کافر هستی. خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند، گفت: منکر معراج هم کافر است. کافر هستی. ببینید من چه می‌گویم. اینها حرف شنیدن است. این حرف شنیدن‌ها، یک جزا به تو می‌دهد، یک چیزی به شما می‌دهد، نه که ندهد. چرا می‌گوید اگر مثلاً روزه خورد، اول باید هشتاد تازه به او بزنی، بعد زیر زبانش را بتراشی، بعد او را بکشی؟ حکم است. همه این‌ها صحیح است. ببینید من چه دارم می‌گویم؟ اینها حرف شنیدن است، تسلیم بودن یک امر دیگری است. بیشتر ما حرف‌شنو هستیم، تسلیم نیستیم.

تا حتی خدا این دو نفر را لعنت کند، اینها حرف پیامبر را می‌شنیدند. یکی از زیارتنامه‌هایشان این است: ای کسی که دائم شمشیر در کنارت داشتی، امر رسول الله را اطاعت می‌کردی. یکی از زیارتنامه‌هایشان این بود. این مرتیکه هم همین بود. پس چرا اهل جهنم هستند؟ چون تسلیم نبودند. حالا در جنگ صفین و در جنگ جمل (ببین من الان روایتش را می‌گویم، من بدون روایت و حدیث حرف نمی‌زنم) حالا دارند جنگ می‌کنند. خدا معاویه و عمر و عاص را لعنت کند، خدا پسرش یزید را لعنت کند. حالا دارند جنگ می‌کنند، گفت: قرآن‌ها را سر نی کنید، به علی گفتند: به مالک بگو برگردد. امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) یعسوب الدین، جانشین رسول الله. این همین است که پیامبر اینقدر تبلیغ کرد، این همین است که [گفت:] «الیوم اکملت لکم دینکم»؛ مردم دینتان است. حالا چه می‌گوید؟ می‌گوید: باید برگردید. مالک پیام داد، یا علی، بگو نیم ساعت دیگر، یک ساعت دیگر، به من وقت بدهی، معاویه پایش را در رکاب گذاشته است، فرار کند، تمام این‌ها از بین می‌روند. گفت: به او بگو برگردد. اگر برنگردد او را می‌کشیم. این یقین ندارد. دارد جنگ می‌کند، دستش را می‌دهد، چشمش را می‌دهد؛ یقین ندارد. یقین به چه کسی ندارد؟ یقین به ولایت ندارد. چرا اینطوری است؟ «من» دارد، تسلیم نیست. من در مورد تسلیم بودن یک مثل می‌زنم، ببینید من متوجه می‌شوم یا نه؟ من می‌خواهم خودم متوجه شوم. شما که الحمد لله همه متوجه هستید. الان یک میدان جنگ یا مسابقه‌ای است، می‌روید، یک مرتبه آن طرف می‌گوید: من تسلیم هستم؛ دستش را بالا می‌کند، تسلیم من می‌شود؛ یعنی من از آن کارم دست برداشتم و تسلیم تو شدم. آن وقت این امریه صادر می‌کند. این؛ یعنی تسلیم بودن. ما باید تمام وجودمان دست بالا باشد. من به قربان یک نفر بروم که در این مجلس است. گاهی وقتها می‌گوید: دست بالا. من یاد این حرف می‌افتم، دعا به او می‌کنم، درست است شوخی می‌کند، حالا شاید خودش هم خیلی متوجه نشود. متوجه هستید؟ می‌گوید دست بالا، من تسلیم هستم. پس، ببین آقا من چه دارم می‌گویم؟ این یعنی تسلیم بودن. هیچ چیزی از خودم ندارم. بعضی‌ها چرا این طور هستند؟ یک چیزی از خودشان درونشان هست، تسلیم نیستند.

امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) دستور داد: مالک، اگر می‌خواهی من را ببینی برگرد، برگشت. حالا کار دست احمق‌ها افتاد. بابا جان من، عزیز جان من، اگر کار دست ولی خدا نباشد، دست احمق‌ها می‌افتی، اصل ولی خداست. حالا دست کشیدند و گفتند چه؟ علی گفت: بگو مالک برگردد. مالک برگشت و کار دست احمق‌ها افتاد. [گفتند:] چه کنیم؟ حَکَم معلوم کنیم. دوباره امیرالمومنین گفت: مالک باشد، گفتند: نه، ابوموسی اشعری باشد. من نمی‌خواهم این جمله‌ها را بگویم. می‌خواهم معلوم کنم که تسلیم یعنی چه؟ آن [معاویه] عمرو عاص را معلوم کرد. شرط گذاشت، گفت: تو اصحاب پیامبری، چندین سال پیش پیامبر بودی. محترمی، اول تو حرف بزن. او هم انگشترش را درآورد و گفت: علی را خلع کردم و خودم را نصب کردم. او هم گفت: من این انگشتر را درآوردم، معاویه رو به جایش نصب کردم. بفرما، ببینید به حرف ولی نروید، چه چیزی از درونش بیرون می‌آید؟ در جنگ صفین.

پس رفقای عزیز، ببینید من چه دارم می‌گویم. من دارم عرض می‌کنم که اصل، امر رسول الله است. امر رسول الله مهم است، امر خدا مهم است، الان امر ولی الله الاعظم مهم است. اگر می‌خواهید جزء آنها نباشید؛ واقعاً امر وجود مبارک امام زمان را اطاعت کنید. چه دارید می‌گویید امام زمان غایب است؟ برای تو غایب است؛ آیا امرش غایب است؟ اگر اینطوری باشد پس اگر امام زمان غایب باشد، این عالم خلقت بی‌رهبر است، بی‌امام است. پس ما معلوم کردیم که پیامبر امرش است و وجود مبارک امام زمان هم امرش است، و امرش است که کارساز است. حالا می‌گوید: وجود مبارک امام زمان در مقابل شما باشد و شما هم در مقابل او باشید و امرش را اطاعت نکنید، چه می‌شود؟ شما هم مثل عمر و ابابکر هستید. پس، بابا جان، عزیز من، فدایتان بشوم، بیایید یک قدری فکر بکنید. یعنی چه آقا امام زمان غایب است؟ امرش که غایب نیست. شب‌های چهارشنبه به مسجد جمکران می‌روید؟ خُب، بروید، من نمی‌گویم نروید. من هیچ کاری را نمی‌گویم نکنید ولی بدانید که امام زمان غایب نیست. عزیزان من، امر او را اطاعت کنید. چرا می‌گوید: اگر امام زمان را نشناختی، به زمان جاهلیت می‌میری؟ یعنی چه، عزیزان من، خدا می‌داند من این روایت‌ها را داغ می‌شوم، می‌گوید: آیا این که اگر امام زمان را نشناختی، به زمان جاهلیت می‌میری، صحیح است؟ بله، صحیح صحیح است. تو که می‌بینی باید بشناسی، من که نمی‌بینم از کجا بشناسم؟ او امرش را نشان تو می‌دهد. فدایت شوم، امرش را نشان تو می‌دهد. امرش، خودش است. می‌گوید: اگر نشناسی، به زمان جاهلیت می‌میری. من این آقا را باید بشناسم، باید او را ببینم و بشناسم، من که او را نمی‌بینم چطوری بشناسم؟ ما روایت را رد کنیم؟ من نمی‌فهمم. من نمی‌فهمم که این عبارت یعنی چه؟ صحیح پیامبر اکرم است، صحیح امیرالمؤمنین و ائمه طاهرین است. مو لای درز آن نمی‌رود؛ می‌میری به زمان جاهلیت.

رفقای عزیز، حرف ما سر امر است، شما باید امر را اطاعت کنید. امر خیلی مهم است. من از شما تقاضا دارم، از شما خواهش دارم، از شما پوزش می‌طلبم؛ بیایید یک قدری به امر توجه کنیم. شما الان اگر بخواهید یک مسافرت بروید چه اندازه‌ای می‌پوشید. اگر احتمال بدهید آنجا سرما است؛ قبا برمی‌دارید، ژاکت برمی‌دارید، برای آنجا تهیه می‌بینید اگر اینطوری نباشید درست نیست. اتفاقاً یک روایتی الان یادم آمد که خدمت شما عرض کنم. زمان امام صادق بود، حضرت می‌خواست به یک جایی مسافرت کند، دستور فرمود که لباس زمستانی بردارید. ببینید اینها دنبال امام صادق هستند، جزء اصحاب هستند؛ اما جزء اصحاب امر نیستند. یک عده‌ای خندیدند. گفتند: ما برای آنجا لباس زمستانی برداریم؟ یک عده کمی بودند که برداشتند. او جزء اصحاب است، [اما او] نماز می‌خواند، روزه می‌گیرد. همه جا به حرف هست؛ اما به امر نیست. روایت صحیح داریم یک قدری که رفتند چندین فرسخ یک تگرگی گرفت، یک سرمایی شد، کسانی که لباس زمستانی برنداشته بودند، از سرما مُردند.

آقا جان من، عزیز جان من، بیایید روی امر یک اندازه‌ای اطاعت کنیم. من یک حرفی زدم بعضی‌ها یک لبخندی زدند، من حرفم را به شما می‌زنم. والله، به دینم راست می‌گویم. من یک وقت دیدم که ما یک جایی هستیم. آنجا محشر بود، گویا محشر بود، یک قدری در ذهنم است؛ چون که من به خدا و قرآن اعتقاد دارم، اگر یک دروغی بگویم، هفتاد زنا پای من می‌نویسند. من دیگر یک پایم لب گور است، چرا دروغ بگویم؟ حقیقت را می‌گویم می‌خواهم به شما بگویم که این یعنی یقین. من داشتم در آنجا می‌رفتم، دیدم همه اینجا باب، باب است، مثلاً نوشته بود: باب اباذر، یا باب مقداد، یا باب چه کسی. یک دفعه دیدم یک جایی نوشته بود: باب علی بن ابی طالب، وصی رسول الله. من یک قدری فکر کردم که اگر نوشته بود علی من می‌رفتم، وصی رسول الله یک نفر است. ببینید من یقین دارم. ما گفتیم می‌ایستیم تا ایشان بیرون بیاید؛ چون رویی نداریم که برویم در بزنیم. خیلی من همچنین هوشیار بودم، یک دفعه دیدیم باز شد و مثلاً آن طرفش یک خیابانی بود. دیدیم آقای آل طه دارد می‌آید. این آل طه یک کتاب می‌خواست. امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) آن کتاب را روی آن حساب که می‌دانست این می‌خواهد، آورده بود. من تا ایستادم، ایشان زودتر به امیرالمومنین رسید، من گفتم: علی جان، چون که ایشان زودتر آمدند، می‌دانید یاد چه چیزی افتادم؟ من یاد روایت اباذر افتادم. فهمیدید؟ به علی قسم، من یاد این روایت افتادم که صدا که نزد، این زودتر آمد. ببین یقین، اینطور ما با ید روایت و حدیث را احترام کنیم. این که می‌گویم از علی باید یک وقت گذشت، شما چیز نکنید، ببینید من چه می‌گویم. این را باید بفهمید. ما باید امر علی را اطاعت کنیم. امر امیرالمؤمنین، وصی رسول الله را باید اطاعت کنیم، امر پیامبر را باید اطاعت کنیم، امر ولی الله الاعظم را باید اطاعت کنیم. [به گفتن اینکه] من تو را می‌خواهم که نیست. اگر بگویی من تو را می‌خواهم، می‌گوید: برو امر من را اطاعت کن. مگر نمی‌گوید؟ مگر اویس قرن در بیابانها نیست که امر رسول الله را اطاعت می‌کند، می‌گوید، بوی بهشت می‌دهد؟ آن در بیابان شترچرانی می‌کند، امر را اطاعت می کند تو چه امری را اطاعت می‌کنی؟ ببینید، من نمی‌توانم بگذرم، گفتم: علی جان، چون که ایشان زودتر آمده است، من می‌خواهم دست شما را ببوسم و بروم. حضرت دست مبارکش را آورد بوسیدیم. همین طور هم رها نمی‌کردم. یک نفس می‌کشیدم، انگار تمام لذت عالم در بدن من آمد. ببینید، این که من دارم می‌گویم امیرالمومنین، مگر علی دیدن شوخی است؟ مگر رفتن شوخی است؟ یک چیزی من دارم می‌گویم و شما یک چیزی می‌شنوید. چرا من می‌گویم امر در آن است؟ یعنی چه؟ صدا نزده است، من باید بروم. آیا ما اینطوری هستیم؟ امر را ببین، من نمی‌خواهم خودخواهی کنم. از این حرف‌ها زیاد است. یکی دیگرش را من می‌گویم.

من یک وقت خواب دیدم که به نجف رفتم، ولی خصوصیات آن را نمی‌گویم. درست نیست؛ چون که آن سالی که ما به کربلا رفتیم، نجف جنگ بود. ما آن شبی که خوابیدیم اینها همین‌طور توی خیابان‌ها می‌ریختند، زمان ملک فیصل، همچنین تا صبح صدای گلوله و این حرفها می‌آمد. مادرم گفت: من تقی بی پدر نمی‌خواهم، بلند بشو برویم. ما از آنجا که آمدیم و ده روز که می‌خواستیم نجف بمانیم، گفتیم: ده روز می‌رویم کربلا می‌مانیم. ما با امیرالمؤمنین قرارداد کردیم؛ علی جان، اگر بخواهیم به کربلا برویم، ما اول به آنجا می‌آییم، که دو شب طلبید و ما دو شب آنجا خوابیدیم. من با آن مبنا به نجف رفتم. وقتی که به نجف رفتم، دیدم یک عده‌ای جسارت کرده‌اند، آنجا دیوارهای نجف را خراب کردند. بعد من خاکها را پس زدم و دو رکعت نماز خواندم، فوراً رسول الله یک امریه صادر کرد. وقتی نماز من تمام شد، دیدم که یک شخصی یک امریه از رسول الله آورده است و من قبول نکردم. گفتم: رسول الله کجاست؟ نگاه کردم دیدم رسول خدا هست. من به رسول الله، دیگر پیش رسول خدا نرفتم، امرش را اطاعت کردم. من چه دارم می‌گویم و شما چه می‌شنوید؟ آیا از رسول الله گذشتن ممکن است؟ من حساب کردم امر رسول الله، خود رسول الله است. من باید امر رسول الله را اطاعت بکنم. ما چه داریم می‌گوییم؟ بیایید یک مقدار در این حرف‌ها فکر کنید. دائم نوار، نوار می‌کنید.

والله، بالله، اگر روی این نوار یک سال فکر کنید هر دفعه یک چیزی گیر شما می‌آید. اما اگرنه همین‌طور اختلاط کنید و حرف بزنید و [بگویید] این حرفها را تا حالا که شنیدیم، [صحیح نیست] چطور ما به اینجا برسیم که اطاعت کنیم؟ هرچه درونت هست باید دور بریزی، یک دانه امر را در تمام خلقت ببینی و آن امر خدا، امر رسول الله، امر علی ولی الله و الان امر ولی الله الاعظم امام زمان است. باید امر را ببینید، نه خودش را. می‌گویید ما می‌خواهیم امام زمان را ببینیم، من آخر، چه چیزی بگویم؟ حالا تو او را دیدی، مگر صدها نمی‌گفتند امام زمان، امام زمانشان را کشتند، تو می‌خواهی چه کاری انجام بدهی؟ بیا امرشان را اطاعت کن. چند روز دیگر تولد ایشان است، برو امرش را اطاعت کن ، من به والله، نمی‌خواهم این حرف‌ها را بزنم، همه شما اهل خیر هستید؛ اصلاً دائم دارد خیر از دست شما سرچشمه گرفته و صادر می‌شود. من به شما نمی‌گویم. صد هزار تومان، دویست هزار تومان خرج می‌کند ،چه چیزی درست می‌کنی؟ بزغاله درست می‌کند؟ چه چیزی درست می‌کنی؟ من دیدم مار درست کرده‌اند. ای مار، به آن جانت بزند، آیا کردی یک دیگ برنج بخری، یک گوسفند بکشی؟ آیا کردی یک بیچاره را خوشحال کنی؟ خود امام صادق می‌گوید: اگر دل یکی را خوش کردی، دل مادرم زهرا و دوازده امام را خوش کردی. خدا می گوید: دل من را خوش کرده‌ای، آیا کردی؟ من نمی‌گویم چراغانی نکنید، اینطور نکنید. وام بده، یک شیرینی هم بده. یک تاسیسه‌ای درست نکن که زنها و دخترها را جمع کنی، دائم نگاه کنی، امر امام زمان این نیست.

بابا، بیا مثل پدرش باش. ببین، حضرت، آقا امام حسن عسکری چه کار می‌کند؟ هر کسی از قم زیارت ایشان رفت، یک پولی داد. گفت: برو قم، گوسفند بکش، بده به دوستان ما بخورند، نه این که آنجا همه سنی بودند. روایت صحیح داریم، حضرت فرمودند: در قم چهارصد گوسفند بکشید، برای پسرم عقیقه کنید. خب، بیا این کار را بکن. تو چرا امر امام را اطاعت نمی‌کنی؟ این کارها چه هست که می‌کنی؟ امر امام اطاعت کردن خیلی مشکل است. من دوباره تکرار می‌کنم. مگر ممکن است آدم پیامبر را ببیند و دست بردارد، بدود و بدود و برود که در ظاهر پیامبر را نمی‌بیند؛ اما امرش را اطاعت کند. من حساب می‌کنم امر پیامبر، امر خداست، امر رسول الله، امر خداست؛ اگر امر رسول الله را اطاعت نکردی، امر خدا را هم اطاعت نمی‌کنی. بابا جان من، ما کلاه سر خودمان نگذاریم. والله، بیشتر ما در عبادت، کلاه سرخودمان می‌گذاریم. همین‌طور که خدا، خدا می‌کنیم و خدا را یک طوری درست می‌کنیم، همین‌طور هم عبادت را یک طوری درست می‌کنیم، یک چیزی می‌سازیم. عبادت‌های ما ساختگی است. بیا امر را اطاعت کن.

مگر خدا نگفته است: «ان الله و ملائکته یصلون علی النبی، یا ایها الذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما» تسلیم پیامبر؛ یعنی امر پیامبر را اطاعت کنیم. من دوباره تکرار می‌کنم چون بسیار خوشم می‌آید. عزیزان من، تسلیم امام زمان یعنی این که امر او را اطاعت کنیم. چرا امرش را اطاعت نمی‌کنید؟ بیشتر ما خوب‌هایمان، خودمختار شدیم، خودمختاری اول برای ابابکر بوده است. یک عده‌ای با هم مشاور بودند. شما هم در عبادت رفته‌اید، چه وقت برود مسجد و چه وقت برود نماز شب بخواند و نمی‌دانم چه کار بکند؟ مسجد جمکران رفته، پس فردا می‌بینی، چقدر نگاه می‌کنی. چند هزار جلسه قرآن است، بله، جلسه قرآن است. عزیز من، آیا فهمیدید قرآن، امرش است؟ امرش را اطاعت کنید. به دینم قسم، خدا می‌داند فسادی که در ماه مبارک رمضان می‌شود، در هیچ کجا نمی‌شود، چون که پسرها آزادند در خیابان می‌ریزند، زنها آزادند می ریزند، مردها هم آزادند می‌ریزند ، این آزادی، اینها چه محرمی هستند؟ [می‌گوید:] کجا بودی؟ قرائت قرآن بودم. بابا جان من، عزیز من، اینقدر نگو قرائت؛ آخر، چه چیزی داری به اینها می‌گویی؟ احکام قرآن را به اینها بگو. آخر، فدایتان شوم احکام قرآن را به این جوان‌ها بگو. به این زنان بگو: اگر از روی شهوت یک نگاه به صورت بچه‌ای امرد کردی، خدا گناه علی‌کشی به تو می‌دهد، چه چیزی به این جوانها می‌گویی؟چه چیزی به جوان‌ها می‌گویی؟ [می‌گوید:] اینجایش را بکِش، اینجایش را شُل بگو، اینجایش را سفت بگو، نمی دانم عینش را اینجور بگو، چه چیزی می‌گویی؟ بیا احکام را به اینها بگو، مگر می‌شود که ما مثل علی بشویم؟ مالک پایش شُل شد، من جسارت می‌کنم، امیرالمومنین رفت، مالک ایستاد که انگار چنان جاذبه آن را گرفته بود، که علی را رها کرد. صدا زد مالک بیا.‌ حالا در جنگ صفین آمده، یک پا به آن زد، گفت: این است که داشت قرآن می‌خواند. تا کی می‌خواهی قرآن بخوانی؟ تو هم مثل همان هستی، چرا امر قرآن را اطاعت نمی‌کنی؟

امر قرآن، علی است‌، امر قرآن، رسول الله است. امر قرآن، خود کلام مجید است. چرا می‌گوید کلام الله مجید؟ کلام خداست. چه چیزی می‌گویی بچه‌ها را جمع کرده‌ای، آنها را اسیر کرده‌ای؟ آیا به این جوان‌ها گفتید که باید به پدر و مادرتان احترام بگذارید؟ آیا گفتید: اگر احترام نگذارید؛ خدا گفته است هر کاری بخواهی بکنی، من تو را می‌سوزانم؟ آیا گفتید؟ آیا به این جوان‌ها گفتید: ای عزیزان من، این قرآنی که ما داریم می‌خوانیم این کلام خداست،‌ کلام الله مجید است؟ این قرآن به پشتوانه ولایت نازل شده است. تو پشتوانه چه کسی هستی؟ آیا به این جوان‌ها گفتید «الیوم اکملت لکم دینکم»؟ آن وقت خدا چه می‌گوید؟ می‌گوید، شما بهتر از من می‌دانید، من نعمت را به شما تمام کردم. این نعمت تمام کردن از دیروز تا حالا مرا گیج کرده است. من سرگیجه گرفتم. من دلم می‌خواهد آقایانی که در این مجلس هستند به من بگویند نعمت تمام شد یعنی چه؟ مگر نعمت خدا تمام می‌شود؟ چرا ما نمی‌فهمیم؟ من گیج شدم. سرگیجه گرفتم. نعمت تمام کردن یعنی چه؟ شما راجع به این چه می‌دانید؟ دلم می‌خواهد مرا روشن کنید. دلم می‌خواهد مرا آگاه کنید. عقیده ولایت من این است که خدا به کل خلقت می‌گوید: تمام نعمت من علی است، من نعمتم را به شما تمام کردم. من انگار دیگر، نعمت پهلویم نیست، همه نعمت من علی است، عقیده ولایت من این است. دارد به کل خلقت هشدار می‌دهد. تمام؛ یعنی می‌گوید به فکر چیز دیگری نباشید، به فکر آیه دیگری نباشید، به فکر ولایت دیگری نباشید، این یک چیز تمام شده است. شما یک چیزی را می‌گویید این تمام است؛ یعنی هیچ ناقصی در تمام این نیست. تمام است. چرا؟ چون این مقصد من است‌، علی مقصد خداست، همین فقط خواندی؟ هم جلوی بچه‌ات قرآن می‌گیری، آیا اینها را گفتید یا نه؟ والله، بالله، عقیده من این است که اگر تمرین ولایت کرده بودند، نباید پنجاه و پنج کشور بیایند، همه سنی باشند، نکردی؟ فردا جواب زهرا را چه می‌دهی؟ ای نامسلمان، همین سان بخوانید. مگر زهرای عزیز جانش را نداد؟

مگر پیامبر نمی‌گوید: ام ابیها؟ زهرا تفسیر خلقت بود؛ یعنی خلقت تفسیری به غیر از ولایت ندارد؛ جانش را فدای علی کرد. آیا اینها را به اینها گفتید یا فقط قرآن می‌گویید؟ والله، من می‌دانم اینها دارند ریاست می‌کنند. یک تعداد میز بگذراند و اطوار بیایند یکی دو تا از بچه‌ها به اینها نگاه می‌کنند، خوب شد؟ دیدم قرآن دارد به شما لعنت می‌کند. این آقا هم گرفته، حالا من دیگر افشایش نمی‌کنم. به قرآن، این قرآن دارد به شما لعنت می‌کند. بابا، تو نرو که چهار تا بچه هم گول بخورند. تو نرو. تو یک شخصیتی هستی، روی تو حساب می‌کنند. حاج شیخ عباس گفت: یک جایی می‌روی، می‌گوید چرا رفتی؟ یک جایی بلند می‌شوی می‌گوید: چرا بلند شدی؟ یک جایی می‌نشینی می‌گوید: چرا نشستی؟ تمام نشستن و بلند شدن ما حساب دارد ، چرا فکر نمی‌کنی؟ عزیز من، یک مجلسی که ناجور است تو نرو. تو یک وزنه‌ای هستی؛ الان متوجه نیستی اینجا معلوم شدی، به خوبی معلوم شدی. خیلی باید مواظب خودت باشی. امروز این بنده‌زاده آمد، به من احوالات این رو خواندن. می‌گوید که یکی بوده است که سخی بوده است؛ هم سخی بوده است و هم سخی درست‌کن بوده است. ایشان می‌گفت: همین‌طور که داشت می‌گفت می‌گفت: همیشه حاج شیخ می‌گفت تو برو یک گوسفند بکش و یک چیزی بده. می‌گفت: خود ایشان چیزی نداشت، اما یک طوری بوده است که مردم را به خیر دعوت می‌کرده است. یکی هم اینکه مواظب لقمه‌اش بوده و همه جا نمی‌رفته است. این که می‌گفت قرآن بلد بوده، این احوالاتش را می‌گفت این طور بوده است اگر من می‌گویم نرو؛ روایت و حدیثش را می‌گویم.

اما یک جمله دیگری هست؛ که این می‌گفت یک جوانی بود این یک قدری گناه می‌کرد، به او گفتند: برو پیش حاج شیخ رجبعلی توبه کن و دیگر این کارها را نکن. او یک نفسی دارد. می‌گفت: تا یک کلام گفتیم یک دفعه شیخ رجبعلی گفت: چه همه درها بسته شد. گفت: من گفتم: «یا ستارالعیوب». گفت: این جوان یک ستارالعیوب گفت تمام این‌ها چیز شد. می‌گفت: شیخ همین‌طور ماند. وقتی یکی چیز پیدا می‌کند، یکی پیدا می‌شود، چیزش می‌کند. اگر یکی بخواهد یک مقدار چیز بشود، اینها یک چیزی می‌شود که هیچ چیز می‌کنند. فهمیدی؟ حالا چه چیزی می‌گویی این کار را بکن، آن کار را نکن، من از اولش گفته‌ام، نه می‌گویم بکن، نه می‌گویم نکن.

حالا یک قضایایی را من برای شما بگویم. این مدرسه مروی را شاید شما بدانید. سابق که ما اراک می‌رفتیم، پشت آن مدرسه مروی بود. این مروی اینطور که الان می‌گویند، به هر طلبه‌ای شاید که الان بخواهی حساب کنی، شصت هزار تومان، پنجاه هزار تومان به هر کسی برسد، مروی چند تا آبادی را وقف آنجا کرده است. می‌گفت: این ارباب بوده است. ارباب‌ها قبلاً چوب و فلک داشتند، دیگران را اذیت می‌کردند. این پیش حاج ملا علی کنی آمد و گفت: من چه کار کنم؟ گفت: اینجا یک مدرسه بساز. رفت ساخت. مثل مدرسه فیضیه هم می‌ماند. آقایان دیده‌اند. گفت: ایشان وقتی مدرسه تمام می‌شد، یک صندلی آنجا می‌گذاشت و به طلبه‌ها نگاه می‌کرد. به حاج ملا علی کنی می‌گفت: هر کس نماز شب می‌خواند، به اینجا بیاید. من اینجا تکمیلش می‌کنم. لباس او را می‌دهم، کفش او را می‌دهم، هر خرجی داشته باشد می‌دهم. هر طلبه‌ای که زن دارد و بچه دارد ، همه را تکمیل می‌کنم. خیلی ارباب باحالی بود. سخی بود. گفت: باشد. این به اینجا آمد و یکی را هم گذاشته بود که نان و آب و چیزهای دیگر برای طلبه‌ها بیاورد. گفت: این آمد و به او گفت: ارباب، گفت: بله، گفت: یکی از طلبه‌ها عرق‌خور است و دیشب هم یک جعبه عرق برای او آوردیم؛ عرق خارجی. مروی را می گویی، آدم‌هایی که چیز هستند، هول نیستند، همیشه هول نباشید. هول یعنی چه؟ یعنی زود یک کاری را نکنید. بگذارید آن کار برسد. متوجه می‌شوید؟ کار باید برسد. من الان یک مثال بزنم که قبول کنید. شما گوجه‌ها را دیدید. گوجه‌ها را اگر بچینیم تلخ است. انجیر و انگور را اگر بچینیم، تلخ است، باید برسد، حرف هم باید برسد، کار هم باید برسد، رفاقت هم باید برسد. بابا جان من، تا یکی را دیدی فرار نکن

من یک چیزی بگویم و حرفم را تمام کنم. می‌گفت: یک نفر بود، دفتر رفیقش را پیدا کرده بود. مثلاً یک ساعت یک جا بی‌کار شده بود، مثلاً یک تومان؛ یک روز آنجا بی‌کار شده بود، پنج تومان. همه وقتهایی که برای بی‌کار شدن رفته بود، زحمت کشیده بود، نوشته بود. مثلاً دیگر خیلی می‌شود همه را نوشته بود. این رفت دفترها را دید، فردا از آن طرف رفت. گفت: این فلان، فلان شده می‌داند چه چیزی است، من یک ساعت آمده‌ام اینجا نوشته است. چقدر این بی‌کار شده را نوشته است؟ چقدر آن کار کرده است را نوشته است. از آن طرف رفت.

یا علی

حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه