فتنه آخرالزمان

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو

بسم الله الرحمن الرحیم

فتنه آخرالزمان
صوت دانلود
پخش صوت پخش
پی‌دی‌اف دریافت
تاریخ سخنرانی 1380-01-30

السلام علیک یا اباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته، السلام علی الحسین و علی بن الحسین و اولاد الحسین و اهل بیت الحسین و رحمة الله و برکاته

رفقای عزیز، از اول هم گفته‌ام که ما تمرین ولایت می‌کنیم. والله، بالله، من همیشه تو فکر هستم که اگر به یک بچه کوچک شما آسیب وارد شود، یک آسیب جزئی، من ناراحت هستم. خدایا، تو شاهدی می‌دانی که تملق نمی‌گویم. چرا؟ چون همه شما گِرد ولایت می‌گردید. حالا که گِرد ولایت گشتید، ما باید گِرد شما بگردیم، این وظیفه وجدانی من است. پس هر کجا ببینم که دارد خدشه به جان شما، به ولایت شما یا به آخرت شما می‌خورد، این است که همیشه از خدا می‌خواهم، از ائمه طاهرین، بالخصوص از حضرت زهرا می‌خواهم، الان گفته‌ام که خدایا، روزی اینها را معلوم کردی؛ اما رزقشان چیزی هست که آن را زیاد کن. همیشه در فکر شما هستم که همین جا که با هم هستیم، ان‌شاءالله امیدوارم که آنجا هم زیر سایه عرش خدا باشیم. روایت داریم، حضرت می‌فرماید ما دوستان و شیعه هایمان را در دنیا پخش می‌کنیم، تا به واسطه آنها یک آبادی یا یک شهر یا یک جایی حفظ باشد،؛ اما در قیامت، در آنجا، که نیاز نیست حفظ باشد، تمام آنها امر ما را اطاعت کردند، ما همه آنها را در زیر عرش خدا، در زیر سایه خودمان قرار می‌دهیم. ان‌شاءالله، امیدوارم که ما از آنها باشیم. به این دلیل است که من به شما خیلی محبت دارم.

حالا حسابش را می‌کنم که دنیا خطراتی دارد که این خطرات را پیغمبر اکرم و خدا افشا کرده، ما باید از آن خطرات محفوظ باشیم؛ یعنی همه شما، خودتان، خانواده‌تان، بچه‌هایتان، همه باید محفوظ باشید. بعد من فکر کردم این که می‌فرماید: آخرالزمان اگر یکی با دین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند، که چطور این با دین آمده، اینقدر در آخرالزمان خفقان می‌شود. الان چندین سال است که آخرالزمان شروع شده است، آخرالزمان هم معلوم است که از چه زمانی شروع شده، از زمانی که ناصرالدین شاه خارج رفت، پای خارجی‌ها را در مملکت ایران باز کرد. پیغمبر اکرم هم تمام شرط‌های آخرالزمان را گفته، زن‌ها اینجوری می‌شوند، مردها اینجوری می‌شوند، خلفا اینجوری می‌شوند، مؤمن اینجوری می‌شود؛ مثلاً گفته: مؤمن، خوار می‌شود، نزول همه جا را می‌گیرد، لهو و لعب تا مکه را می‌گیرد، سلمان مدام سوال می‌کرد، می‌شود؟ گفت: قسم به آنکه جان همه عالم به قدرتش است می‌شود، می‌گوییم الان همه آنها شده است، حالا می‌گوید: اگر یکی با دین از دنیا رفت، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند. چرا تو اینجور می‌شوی؟ من می‌خواهم شما از آنها نباشید. توجه کنیم که چرا ما اینجوری می‌شویم؟ البته آن، عمومیت ندارد، کسی هم هست که اینجور نشود، حالا پیغمبر فرمود: هر کسی که در آخرالزمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است.

این که به شما می‌گویم می‌شود [با دین باشی]، این است؛ پیغمبر گفت: سلام من به برادران آخرالزمان، سلمان گفت: مگر ما برادرت نیستیم؟ فرمود: ای سلمان جان، شما اصحاب من هستید. برادران من، آنهایی هستند که این حرفها را می‌شنوند و ندیده به آن عمل می‌کنند. آنها متقی هستند، آنها برادران من هستند. شما جبرئیل را می‌بینید که می‌آید، وحی را می‌بینید که می‌آید، قرآن به من نازل شد، می‌بینید و می‌دانید، آنها با یقین، این حرفها را قبول می‌کنند، پرچم امر دستشان است، با امر عمل می‌کنند، آنها برادران من هستند. ما می‌خواهیم شما برادر پیغمبر باشید. حالا چطور می‌شود که اینطور می‌شود؟ ما امر را اطاعت نمی‌کنیم. جان من، اگر امر را اطاعت کنیم، خیلی خوب است. مثلاً الان ببینید پیغمبر اکرم، چند تا زن دارد، یک زنش به نام خدیجه، امر را اطاعت کرده، والله، روایت داریم: هفتاد هزار ملک، می‌گوید مبارک باد، یکی هم عایشه است امر را اطاعت نکرده، امام صادق می‌فرماید: اهل جهنم است.

من به خانم‌ها خطاب می‌کنم؛ خانمها، بیایید امر را اطاعت کنید. امام زمان که این حرفها حالی‌اش نیست. هر چند پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟ اهل نیشابور آمدند، یک پول خیلی زیادی، هدایای خیلی زیادی دادند، گفتند: هر کسی که جواب داد، او امام است. حال آمدند دیدند که در ظاهر امام حسن عسکری از دنیا رفته است، توجه کنید، من مقصد دارم که این حرف را می‌زنم، حالا آمدند و آنها را پیش جعفر بردند، گفت: کسی که امام زمان است، باید بگوید این پولها برای چه کسی است و بگوید چقدر است و کاغذها را هم ندیده، جواب بدهد. گفت: برو بابا جان، این حرفها چیست که می‌زنید، که هر چه داده‌اند، باید بداند. اینها دم دروازه رفتند، آقا امام زمان دنبالشان روانه کرد، اینها آمدند، حضرت فرمودند: این اموال مال چه کسی است، هم اسم خودشان را آورد، هم اسم پدرشان را آورد، اینقدر هم هست؛ اما [فرمودند:] من قبول نمی‌کنم، دست به آنها هم نمی‌گذارم، بترسید از آن روزی که امام زمان اعمال ما را قبول نکند. ای خانم‌ها متوجه باشید، آقایان متوجه باشید، جوانان متوجه باشید، امام زمان، باید اعمال ما را قبول کند، قبول نکرد، دست هم به آنها نگذاشت. به آن کسی که اینها را آورده بود، گفت: شطیطه چه چیزی داده است؟ این راوی می‌گوید: یکی دو گز کرباس بود و یک مبلغ خیلی کمی هم بود، از او گرفت، یک مبلغی به او داد، گفت: [به شطیطه بگو] تا چند ماه دیگر زنده هستی، اینها را خرج کن، من آنجا می‌آیم به او نماز می‌خوانم. خوشا به حال آن جنازه‌ای که امام زمان بگوید من از این بدی ندیدم.

خانم‌های عزیز، بیایید شطیطه بشوید. چرا هوا و هوس ما را اینطوری کرده؟ حالا شطیطه آنجا یک قبری دارد و مردم متوسل به او می‌شوند و یک حاجت‌هایی را می‌دهد. چرا؟ این خانم امر را اطاعت کرده. حالا چرا اینطوری شده؟ ما یا عناد و خیال داریم و به عبادتهایمان خودمان نمره می‌دهیم. عبادتهای نمره‌ای، خودمان نمره می‌دهیم. یک عده‌ای هم با اکراه هستند. با اکراه کار می‌کنند، این دو عده کارشان خراب است، اتصال نیست. هر عملی در این عالم، هر کسی می‌خواهد بکند، باید به ولایت اتصال باشد؛ وگرنه باطل است، عمل بی اتصال به ولایت باطل است. حالا ببین، آقا چه کار می‌کند؟ این آقا، اولاً من روایتش را بگویم، امام صادق می‌فرماید: قرآن سر می‌گیرند، احیا می‌روند، جاده هم صاف می‌کنند، عاق پدر و مادر هم نیستند، دم هم از ما می‌زنند، [اما] اهل آتش هستند. اغلب مرد اینطور هستند. آن‌وقت از امام صادق سوال می‌کنند، آقا، کسی که مکه برود، مکه را قبول دارد، کسی که قرآن را سر بگیرد، قرآن را قبول دارد، کسی که نماز بخواند، نماز را قبول دارد، می‌گوید: درست است؛ اما این گونه اشخاص؛ مال را چنگ می‌زنند، والله، حضرت دستش را همچنین می‌کند، حالا با همان مال مکه می‌رود، به درد نمی‌خورد؛ با همان مال در مسجد می‌آید، جنب است؛ با همان مال توی حرم امام می‌رود، جنب است؛ پس امام صادق، رییس مذهب ما، هر چیزی را فاش کرده است. حالا این آقا عناد دارد، خیال هم دارد، پا می‌شود و مکه می‌رود، عمره می‌رود. من آدم سراغ دارم در یک سال، هم مکه رفته، هم کربلا رفته، هم سوریه [رفته است]؛ اما اگر بدانی قوم و خویش و همسایه‌اش چطور زندگی می‌کنند. تو سوریه‌ای هستی، با آنها محشور می‌شوی. این راه هست که رفته. آن بنده خدا ندارد، به این می‌دادی؛ خب، یک دفعه رفتی، بس است دیگر. اینها برای تفریح می‌روند یا برای تجارت می‌روند، این اعمال قبول نمی‌شود، یا مثلاً مشهد می‌روند، [امام رضا فرمود:] «بشرطها و شروطها و انا من شروطها» باید با شروط بیایید، [حضرت فرمودند:] شروط «لا اله الا الله» ما هستیم، اصلاً می‌گوید: اگر «لا اله الا الله» بگویی، ولی ما را قبول نداشته باشی، «لا اله الا الله» نگفتی، «بشرطها و شروطها، انا من شروطها»

من خدمت شما عرض کردم، من به آقا علی بن موسی الرضا متوسل شدم، این را گفتم، اگر این را تکرار می‌کنم، روی مناسبت می‌گویم، نمی‌خواهم تکرار کنم، گفتم: آقا، من سالی یک دفعه می‌آیم، بعضی‌ها سالی چهار دفعه، پنج دفعه می‌آیند، می‌گوید [ثواب] زیارت شما، مطابق هفتاد حج، هفتاد عمره است، هفتاد حج، هفتاد عمره، خیلی است. حضرت فرمود: اینها کارشان است. همه را کنار زد. تو کارت است که می‌روی. کجا اینها پای اعمالت نوشته می‌شود؟ خودت به خودت امضا دادی، سر لحد جلوی تو را می‌گیرد. باید کارتِ یقین داشته باشی، باید کارتِ اطاعت داشته باشی، خب، همه‌اش باطل است. وقتی رفتی و اعمالت باطل شد، همه باطل است.

من خدمت رفقای عزیز عرض کردم، یک وقت آقای فرحزاد اینجا تشریف آورد، گفت: من چند وقت است که در ماه مبارک رمضان دارم سخنرانی می‌کنم؛ کانّه هیچ گناهکاری نمی‌ماند، خدا همه را می‌بخشد. بنا کرد صحبت کردن؛ کارش عبادت است، نشستنش عبادت است، خوابیدنش عبادت است، ملک به این طرف و آن طرفش می‌کند. خیلی شرح داد که این ماه رحمت است، خدا دعوتمان کرده است، همه اینها را گفت. گفتم: آقای فرحزاد، امام حسین بالاتر است، پیغمبر بالاتر است یا ماه؟ امیرالمؤمنین بالاتر است یا ماه؟ حضرت زهرا صدیقه طاهره بالاتر است یا ماه؟ ماه، در گردش افلاک است؛ امام حسن و امام حسین بالاتر است یا ماه؟ چرا اینها خدمت آنها بودند ولی اهل جهنم هستند؟ گفتم: این که گفتم چطور است؟ گفت: از این بهتر اصلاً نیست. اینقدر این حرف خوب و قشنگ است. گفتم: این که نیست؛ تو خودت باید مکان باشی. نمی‌خواهم به مکان جسارت کنم. من دلم می‌خواهد در این حرفهای من مطالعه کنید. اگر کشش نداشته باشی، والله، پا شو با امام زمانت رابطه کن، به شما کشش بدهد. من نمی‌گویم در حرم امام حسین، یا این حرمها فرق ندارد، می‌گویم: خلاصه، باید خودت [مکان] باشی. مگر اویس قرن نیست که در بیابان است، پیغمبر می‌گوید این اویس برادر من است بوی بهشت می‌دهد. [چرا؟] امر را اطاعت می‌کند. گفتم که اینها همه که بودند، امر را اطاعت نکردند، چرا عوض اینکه رحمت بیاید، اهل آتش هستند؟ عزیز من، قربانت بروم، خودت باید مکان باشی، خودت باید ولایتت را از دست ندهی، خودت باید ولایتت را حفظ کنی. به این حرفها توجه کنید، این حرفها را بایگانی نکن. برو رد کار خودت، «هو الامر، هو الخلق»

حالا این عبادت اجباری چطور است؟ الان پدر به این آقازاده می‌گوید جایی نرو؛ پا می‌شود، می‌رود. این غیر امر پدرش رفتار کرده، خدا عذابش می‌کند. تا حتی زیارت امام رضا نمی‌تواند برود. [شوهر] این زن به می‌گوید نرو، می‌گوید: قرائت قرآن می‌روم. می‌گوید: نرو، می‌رود، یا می‌گوید می‌خواهم بروم فلان جا، نمی‌خواهم بگویم کجا، شوهر می‌گوید: نرو؛ می‌رود؛ ملائکه آسمان لعنتش می‌کنند. این [زن] در قرائت قرآن است، این خانم در مسجد است، ملائکه دارد لعنتش می‌کند. مگر لعنت ملائکه مستحب است؟ اما واجب هم هست. چون که گناه نمی‌کنند. روایتش را بخواهی این است: حضرت می‌فرماید: تا زمانی که گناه نکرده‌اید، من را بخواهید، حضرت می‌فرماید: پاشو دعا به همسایه‌هایت بکن، به بچه‌هایت بکن، به اینها بکن، خدا ملکی خلق می‌کند که در حق خودت دعا می‌کند، آن ملک گناه نکرده است.

حالا برای آقایان هم بگویم، آقا جان من، شما با خانمت عدالت‌فرسا رفتار کن. اجباری پیراهنت را نشوید. والله، با این پیراهن نمی‌توانی نماز بخوانی. کارهایت را اجباری انجام ندهد. با هم دوست باشید، با هم محبت داشته باشید، تو پیغمبر باش و او خدیجه، تو پیغمبر باش، تو داماد پیغمبر باش. چرا ما از اینجا خارج می‌شویم؟ گفتم باید شما به این خانم عزیز، خیلی توجه کنید. الحمد لله این افطاری خودش به وجود می‌آید. والله، چند سال پیش گفتم مبادا تعدی به خانمت بکنی، چون که من که دارم می‌خورم زهر است که دارم می‌خورم. من با تعدی دارم می‌خورم، در حالی که من باید با رضایت بخورم. خانم‌هایتان خیلی محترم هستند، محترم‌تر نگهشان دارید. تندی نکن. خب، تو روزه گرفتی، به او چه؟ تو سر کار بودی؟ می‌خواستی یک قدری کمتر کار کنی، بگیری بخوابی، چرا نکردی، حالا آمدی در خانه بداخلاقی می‌کنی؟ خب، یک دقیقه بخواب، طمع نمی‌گذارد؟

مگر تو معاذ را نمی‌دانی؟ مگر پیغمبر تشییعش نکرده؟ مگر پیغمبر او را در قبر نگذاشته؟ مگر شوخی است که پیغمبر بیاید این کارها را بکند؟ حالا مادرش می‌گوید: وا اماه، تو را بشارت به بهشت، پیغمبر فرمود: یا اماه، چنان قبر بهش فشار آورد که دنده چپ و راستش را یکی کرد. عزیزان من، در خانه بداخلاقی نکنید. این خانم عزیز شما، عزیز است، عزیزتر باشد. والله قسم، اگر بداخلاقی کنید، تمام اعضای این خانم را شکستی. این خانم اگر از شما راضی نباشد، هیچ عبادتت قبول نمی‌شود. اما خانم، چه خانمی باشد؟ خانم ولایت‌پرور باشد، نه هرکس، نه هر جا. الان این خانه، خانه خداست، از خانه خدا کشیده شده، این بیت خداست. این خانم عزیز شما، فرمان تو را برده، همه جا نرفته، دارد فرمان می‌برد، ولایت‌پرور است. ماشاءالله، خدا می‌داند من این جوانهای شما را می‌بینم، حظ می‌کنم. به ارواح پدرم، بعضی‌ها را توی رویشان نگاه نمی‌کنم. جوانان عزیز، من اگر تو روی شما نگاه نکردم، می‌گویم: شاید چشمم شما را بگیرد. بس که شما را دوست دارم. اینها ولایت‌پرور هستند. الان بروید ببینید در خیابانها چه خبر است؟ چه شوخی‌ها، چه بازیهایی است، من دارم می‌بینم. والله، می‌بینم. عزیزان من، قدر جوانهایتان را بدانید. خدا می‌داند من همیشه دارم دعا می‌کنم. این جوانها پشت پا بر عالم امکان زدند، دست بر دامن ولایت زدند. حالا می‌گوید این خانم، ولایت‌پرور است، شما هم می‌روی کار می‌کنی، برای این خانم می‌آوری، جهادگر هستی، از این بهتر چیست؟ امام زمان این را می‌خواهد، خدا هم این را می‌خواهد، پیغمبر هم این را می‌خواهد، قرآن این را می‌خواهد، اشیاء هم این را می‌خواهد. اگر یک همچنین خانمی بود، خیلی توجه کن؛ چون که این مؤمنه است. خانم های عزیز، به شما هم می‌گویم، به شوهرهایتان خیلی توجه کنید. حال الان می‌آید، تند است، یک دفعه ناراحت می‌شود. این کار، ناراحتش کرده است. یک وقت چِک او پاس نشده، ناراحت شده، یک جای کارش عیب دارد. بیا این را یک قدری تحمل کن.

حالا اجباری چگونه است؟ اجباری همین است. اجباری؛ یعنی از روی اجبار یک کاری را می‌کند، این هم به درد نمی‌خورد. ما ولایت اجباری هم داریم، به چه دردی می‌خورد؟ این الان ولایتی است، مقدس هم است که این کارها را می‌کند. الان به شما بگویم؛ اینقدر این مقدسی به درد نمی‌خورد که خدا به داود می‌گوید: ای داود، من گنه‌کارها را بهتر از مقدس‌ها می‌خواهم. می‌گوید: خدایا، اینها پیشانی‌شان باد کرده، روزه گرفته‌اند، شکمشان به پشت کمرشان چسبیده است. می‌گوید: اینها به خاطر بهشت می‌کنند؛ اما گنهکارها آمده می‌گوید: خدایا، من را بیامرز، آیا خدا گنه‌کار را می‌خواهد یا نه؟ پس گنه‌کار را می‌خواهد. خدا با تمام عبادتهایتان، دورتان می‌اندازد. تو به فکر بهشت هستی که هر سال پا می‌شوی کربلا و عمره می‌روی. می‌خواهی بهشت بروی، ثواب بکنی. تو از همان‌هایی هستی که خدا تو را دور انداخته است. خب، یک دفعه رفتی، بس است. کجا می‌روی؟ الان آدم‌های خیر، امسال فقرا را زنده کردند. من والله، گفتم: خدایا هر چه از مالشان برمی‌دارند، تمام نشود. یک پاره وقتها می‌گویم، خدایا، سایه اینها را از سر فقرا کم نکن.

عزیز من، قربانت بروم، چرا نباید پرچم امر در دست بگیری؟ «هوالامر، هوالخلق» تمام خلقتی که خدا خلق کرده است، امر روی آن گذاشته است، تو بیا امر را اطاعت کن. حالا اگر امر را اطاعت کردی، می‌دانی چه می‌شوی؟ این را می‌خواهم به شما عیدی بدهم؛ بعد می‌خواهم ببینم شما چه چیزی به من عیدی می‌دهید؟ یک صلوات عیدی بدهید. (صلوات) دلم می‌خواهد به این حرف توجه کنید. یک شخصی مریض شده، آمده پیش امام صادق، بهتر شده است، حضرت می‌فرماید: بهتر شدی؟ می‌گوید: آره، می‌فرماید: ما بهتر شدیم. می‌گوید: مریض شدی؟ می‌گوید: آره. می‌گوید: ما مریض شدیم. بابا جان من، تو عضو امام شدی، اگر تو ناراحت هستی، والله، امام زمان ناراحت است. به زهرا قسم، خانم، اگر تو امر را اطاعت کنی، ناراحت باشی، زهرا ناراحت است. مگر ناراحتی زهرا یا امام زمان، ناراحتی من است؟ ناراحتی تمام خلقت است، ،ای خانم‌ها، ای آقایان، ای جوانان عزیز، عیدی به شما دادم؛ قدر این حرف را بدانید. ناراحتی امام زمان، ناراحتی خلقت است. اگر نباشد تمام خلقت فروریزان می‌شود. حالا می‌گوید: ناراحت شدی، من ناراحت شدم، تو عضو آنها شدی؛ بیا امر را اطاعت کن. (صلوات) تو یوسف مصر دو جهانی، در خاک طبیعت شده‌ای خلق. قربانتان بروم، فدایتان بشوم، یک چند روزی ما اینجا هستیم. ببین، چه کسی هستی و چه می‌شوی. هر کاری که به امر، به ولایت، اتصال نباشد، به شیطان اتصال است. به شما بگویم، این حرفها را هم کسی که قبول می‌کند، باید از آن چهار نفر باشد. من می‌خواهم اگر از آن چهار نفر نبودیم، بیاییم از آن چهار نفر بشویم. سلمان آمد، شد. اباذر آمد، شد. عبدالعظیم حسنی آمد، شد. شما هم بیایید بشوید، می‌شود، چرا نمی‌شود؟ اما ببین من چه می‌گویم؟ هفت میلیون طرف عمر و ابابکر رفتند، چهار نفر طرف امیرالمؤمنین آمدند.

[می‌گوید:] آدم، مطابق روز [باید باشد!]. من شنیده‌ام خانم‌ها هم می‌گویند،: مطابق روز. خدا می‌داند آدم یک حرفهایی می‌شنود که سرش درد می‌گیرد. یک جوانی یک روز اینجا آمده بود، البته می‌گفت: من آقای گرامی هستم، ‌ من شخصاً آقای گرامی را نمی‌شناسم. گفت: من روزهای جمعه چند دفعه اینجا آمده‌ام، گفت: ما یک قوم و خویش داریم، برای ایشان زن گرفتیم، این نامزد دارد. آن‌وقت می‌گفت: این اوایل، از نوارهای ناجور گوش می‌داده است، شطرنج بازی می‌کرده، از این کارها می‌کرده است، می‌گفت: آمده، حرفهای شما را شنیده، به خانمش هم نگفته که اینها حرام است. من گفته بودم که تو می‌روی رقاصی می‌کنی، امام زمان داره گریه می‌کنند، تو چه دوستی با امام زمان داری؟ حالا برای این جوان پیغام داده اگر مثل اولت می‌شوی، تو را می‌خواهم، خب بفرما، یک‌وقت نگوید اگر مثل اولتان بشوید، من تو را می‌خواهم. (صلوات)

عزیزان من، بیایید ببینید من به شما چه می‌گویم؟ قربانتان بروم، بیایید امر را اطاعت کنید، حرف من سر امر است. «هو الامر، هو الخلق» تمام ممکنات دارند امر را اطاعت می‌کنند، فقط آدم است [که امر را اطاعت نمی‌کند]. چرا گفت آدم اشرف مخلوقات است؟ چون که آدم اگر امر خدا را به امر خودش ترجیح بدهد، می‌تواند پرش کند، می‌تواند جلو برود. آن‌وقت خدای تبارک و تعالی چقدر قیمت به او می‌دهد. بابا جان، اگر امر را اطاعت کنی، امر یک عنایتی به تو می‌کند که اشیا در اختیار تو و به امر تو می‌شوند. ببین من چه می‌گویم؟ اگر اطاعت امر کنید، اشیاء به امر شما هستند. مگر آصف نیست؟ مگر تخت بلقیس شوخی است، به امرش هست. به یک چشم بر هم زدنی، حاضر کرد. می‌گوید برای چه [می‌توانی این کار را بکنی] از کجا [می‌توانی؟] گفت: یک ذره از علم کتاب دارم؛ یعنی امیرالمؤمنین به من علم داده است؛ «انا قرآن الناطق» کجا می‌روید امر خلق را اطاعت می‌کنید؟ چرا ما اینقدر بدبخت شدیم؟ خلق خودش محتاج است. یک روز می‌گویند: فلان، یک روز هم می‌گویند فلانت اینجوری شود. چرا دنبال خلق می‌روی؟ دنبال عمر و ابابکر و اینها رفتند، چه شدند؟

پس دوباره تکرار می‌کنم شب احیا به مکان، خیلی پابند نباشید. یکی نگوید مسجد نرو، کجا نرو، خیلی پابند نباشید. تو خودت مکان هستی، یک گوشه‌ای بیا با امام زمان بیتوته کن. آقا جان، ما بد کردیم. آقا جان، گناهان ما را بیامرز. آقا جان، ما را در پناه خودت راه بده. دلت را احیا کن. والله، اشتباه به ما گفتند و اشتباه فهمیدیم و اشتباه فهمیدند. مگر امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) نیست که می‌آیند به او می‌گویند: یا امیرالمؤمنین، علی جان، از تمام علما، فقها، حفاظ قرآن سوال کردیم، در هفته چه روزی خوب است؟ گفتند: شب جمعه. در ماه چه روزی بهتر است؟ گفتند: اول ماه. در سال چه روزی بهتر است؟ گفتند: شب قدر. می‌گوید: من که علی بن ابی طالب هستم، می‌گویم: روزی که گناه نکنی. عزیز من، در این شب قدر، باید از خدا قدردانی کنی از اینکه ولایت به تو داده است، آتش جهنم را به تو حرام کرده است. قدردانی کن. چه کسی می‌تواند آتش را برای ما حرام کند به غیر علی بن ابی طالب یا خدا؟ آقا جان، بیا فکر کن، اگر بخواهی در چاله‌ای بیفتی و کسی بیاید و دستت را بگیرد، تا آخر عمرت ممنون او هستی؛ این ولایت، شما را از آتش نجات می‌دهد. والله، آتش را خاموش می‌کند. والله، آتش به امرش است.

مگر نگفتم شخصی مرده بود، نمی‌خواهم اینجا اسم او را بیاورم، به آن فرد وقتی مرده بود، گفته بودند: باید در جهنم بروی، گفته بود: اگر امر است، من می روم؟ گفته بودند بله، گفته بود: اگر امر است، می‌روم. بابا جان، ببینید که این به کجا رسیده است؟ این صفات زینب را دارد، ما باید صفات الله؛ یعنی صفات ائمه را داشته باشیم. این آدم اینطور شده است. [حضرت زینب] خدمت حضرت سجاد می‌آید، می‌گوید: خیمه‌ها را آتش زده‌اند، آیا ما باید بسوزیم؟ حاضر است بسوزد، این مؤمن هم وقتی می‌گویند باید بروی جهنم، می‌پرسد: امر است؟ می‌گویند: آره، می‌گوید: حاضرم بسوزم. چون و چرا ندارد، آمادگی دارد، امر مولایش را اطاعت می‌کند، امر مولایش اگر این است که بسوزد، پس بسوز. این حرفها چیست؟ ما به کجا رسیده‌ایم؟ حالا وقتی آنجا می‌رود، «بسم الله» می‌گوید، در جهنم می‌پرد. والله، تمام آتش خاموش شد. یک شیعه، آتش جهنم را خاموش می‌کند. کجا دنبال این مردم می‌روید؟ [قبول کردن] این حرفها یقین می‌خواهد. این حرفها را هیچ کس صددرصد قبول نمی‌کند؛ مگر اینکه از آن چهار نفر باشد و یقین به ولایت داشته باشد وگرنه سُر می‌خورد. چقدر سُر خوردند؟ خیلی باید توجه داشته باشید که خدا و ائمه چقدر حافظ شما هستند، ملائکه را حافظ تو می‌گذارد، دعایت مستجاب می‌شود، حاکمیت به تو می‌دهد. آخر، تو چه چیزی می‌خواهی؟ به کجا به این ریاست‌های پنبه ای می‌روی و فکر می‌کنی و دنبالش می‌روی؟ عزیز من، قربانت بروم، چه فایده‌ای دارد؟ بیا امر را اطاعت کن. والله، آدم از اطاعت، خدا نمی‌شود؛ اما جدا از خدا هم نمی‌شود. خدا نمی‌شوی؛ اما جدا از خدا هم نمی‌شوی. چقدر خدا دلش می‌خواهد؟ [می‌گوید:] «ادعونی»، بیا. می‌گوید: چه چیزی می‌خواهی؟ دعوتت می‌کند؛ اما از آن حرف‌ها برو کنار.

دوباره تکرار می‌کنم ان‌شاءالله شب احیا از خدا بخواهید تا خدا دلتان را احیا کند. چه چیزی دل شما را احیا می‌کند؟ ولایت. هیچ کسی دل را احیا نمی‌کند؛ مگر ولایت. تمام غم و غصه را از دلت بیرون می‌برد، وسوسه شیطان را از دلت بیرون می‌برد. اما رئوف باش، مهربان باش، با خلق مهربان باش، با زن و بچه‌ات رئوف باش، مهربان باش. «مَن» را بگذار کنار. والله، تا «مَن» هست که «مَن» بگویی، به جایی نمی‌رسی، همان «مَن»ات بت می‌شود، همان سوادت بت می‌شود. عزیز من، مگر [اینکه] سواد و این «مَن» و تمام اینها را در اختیار امر بگذاری. فدایتان بشوم، بیا در اختیار امر بگذار، حرف مرا بشنو. ولایت سنگین است، خسته‌ات می‌کند، چرا؟ به خود پیغمبر گفت: تو را متقی کردم، قرآن را به تو نازل کردم، وگرنه آدم از زیر بار ولایت می‌رود، یک چند وقتی می‌آید.

چرا ولایت سنگین است؟ آن زمان که این هوا و هوس‌ها نبوده، هفت میلیون نفر این طرف رفتند، اول که این چیزها نبوده، رادیو نبوده، تلویزیون نبوده، ویدئو نبوده، شطرنج نبوده، قمار نبوده، پاسور نبوده، خود درست‌کردن‌ها نبوده، این چیزها نبوده، حالا همه چیز هست، حالا عوض آن پیغمبر هم خیلی بالا برد. الان شما با همه اینها روبرو هستید، جوانان، از صبح که می‌شود شما با اینها روبرو هستید. من والله، یک وقت که اینجا می‌آیم، سرم را زیر می‌اندازم، می‌گویم: خدایا، از این بهتر نبود که با من رفتار کنی که مرا در خانه گذاشتی. خیال نکنید که من می‌خواهم بیرون بیایم؟ می‌گویم: خدایا، از این بهتر نبود که با من رفتار کنی که مرا در خانه گذاشتی، خیلی ممنونتم، سجده می‌کنم. در خانه آرامش دارم. بعضی از رفقا می‌آیند و می‌گویند: ما یک روز نمی‌توانیم در خانه بمانیم، آرامش ندارند. ولایت، به تو آرامش می‌دهد، از کجا آرامش پیدا می‌کنی؟ می‌فهمم امروز به وظیفه‌ام عمل کردم، آن عملی که کردی به تو آرامش می‌دهد. من دیده‌ام که بعضی‌ها می‌خواهند از خوشحالی پر بزنند، خب، این ولایت دارد؛ این ولایتش است که پر می‌زند، می‌بیند دارد اطاعت می‌کند، به یک بنده خدا رحم می‌کند. اگر دیدی که چیزی به کسی دادی خوشحال شدی، بدان که ولایتت خوشحال شده است. ولایت، خیلی مهم است. ببین، چقدر مهم است که پیغمبر می‌گوید: با من و در درجه من هستی، یا دعایت مستجاب می‌شود، یا جهنم را خاموش می‌کنی، مگر جهنم خاموش کردن شوخی است؟ چه کسی به غیر از ولایت می‌تواند خاموش کند؟ توجه می‌فرمایید؟

پس اگر می‌خواهی به آنجا برسی، اول «مَن» را بگذار کنار، عنادت را بگذار کنار، خواست دلت را بگذار کنار که خواست دلت، خواست شیطان است، امر را عمل کن، آن‌وقت به اینجا می‌رسی، آن‌وقت حالا که رسیدی، به شما بشارت می‌دهم، تمام اشیاء به شما لبیک می‌گویند، تمام اشیاء خوشحال هستند، تمام اشیاء برایت ذکر می‌گویند. چرا پیغمبر که از کوی حرا می‌آید، سنگ و ریگ و همه اینها سلام می‌کنند، تعظیم می‌کنند؟ تعظیم به ولایت می‌کنند. عزیز من، تو هم اگر داشته باشی، به تو هم تعظیم می‌کنند. کجا دنبال آن حرفها می‌روید؟ کجا می‌روید دنبال آن چیزها؟ عزیز من، فدایت بشوم، چرا می‌روید؟ من دوست شما هستم که این حرفها را به شما می‌زنم، فدایت بشوم، قربانت بروم، نمی‌گویم آنجا نگاه نکن، می‌گویم اگر نگاه نکنی بهتر است، اگر به صورت پدرت، به صورت مادرت، به صورت یک مؤمن، به صورت قرآن، به صورت همین حرفها، این بهتر است. چون که اینها یک تجلی نور دارد، تو توجه نداری، از تمام هوا و هوس تو ورمی‌اندازد. این حرفها، تجلی نور دارد؛ اما به آن چیزها که نگاه کنی، تجلی ظلمت دارد. فدایت بشوم، قربانت بروم، عزیز من، به این حرفها گوش بده، عمل هم کن.

از گناه گذشتن خیلی خوب است، یک عابدی بود، این سالهای سال، در کوه عبادت می‌کرد. شاید بیشتر از نود سال داشت، رزقش هم می‌رسید، یک روز تشنه شد از بالای کوه آمد، یک دریاچه‌ای بود، آمد آب بردارد، وقتی آنجا آمد، دید یک جوانی هم کنار دریاچه است، گرما به اینها خیلی فشار آورد، آن عابد گفت: ای جوان، بیا دعا کنیم دعایمان مستجاب بشود، یک ابر بالای سر ما بیاید، چون تا آنجایی که می‌خواهیم برویم، از گرما سیاه می‌شویم، خیلی گرم شده بود. جوان گفت: باشد، اینها دعا کردند، یک ابر بالای سرشان آمد، جوان یک قدری جلو می‌رفت، عابد کمی عقب‌تر می‌رفت، یک وقت عابد دید، تا اینها از هم جدا شدند ابر روی سر جوان رفت. عابد، نه اینکه مقدس است مقدس‌ها خیال می‌کنند، نتوانست آن را هضم کند. جوان را قسم داد، گفت: ای جوان، تو چه کردی؟ گفت: من وقتی کنار دریاچه آمدم، یک زنی هم آمده بود آب ببرد، رفتم به سوی آن زن، به من گفت ای جوان، دامن مرا کثیف نکن، خدا ابر بالای سرت قرار دهد، تا سایه به تو بدهد. اینکه می‌گویم عبادت خیلی فایده ندارد، من مصداق می‌آورم. نود سال عبادت کرده، پیرمرد هم شده، رزقش هم می‌رسد، اما خدا این جوان را که از یک گناه گذشته، بهتر می‌خواهد. جوانان عزیز، بیایید از گناه بگذرید تا ابر بالای سرتان بیاید.

مگر حالا گذشت؟ حالا می‌خواهی بعد از چندین سال، بعد از صد و بیست سال، کمتر یا زیادتر از دنیا بروی. روایت داریم اول می‌آید، آب به تو می‌دهد؟ می‌دانید چرا؟ شیطان آب جلوی تو می‌آورد، می‌گوید: همچنین کن؛ یعنی من را سجده کن تا آب به تو بدهم، چون دم مرگ آدم، کمی تشنه‌اش می‌شود؛ اما این‌ها برای ولایتی‌های خیلی خوب نیست، آنها [به خاطر] ولایت، اصلاً تشنگی به آنها اثر نمی‌کند. این برای دست دوم است، ما می‌گوییم اگر او نمی‌شوید، بیا دست دوم بشو، دست دوم که می‌توانیم بشویم. حالا اول به او آب می‌دهد، بعد هم جایش را نشانش می‌دهد، بعد جانش را می‌گیرد. عزرائیل در اختیار توست، تمام ارض و سماء در اختیار توست، عزیزم، بیا گناه نکن، بیا امر را اطاعت کن، بیا خیال خودت را کنار بگذار، بیا با اکراه کار نکن، امر پدرت را اطاعت کن، جوانان عزیز، امر پدرتان را اطاعت کنید، امر پدر، امر خداست،

حالا یک چیزی به شما بگویم: باز می‌دانید در آخرالزمان چه‌جور شده است؟ ما امام زمانمان را نمی‌شناسیم، حضرت می‌فرماید: هر کسی امام زمانش را نشناسد، به زمان جاهلیت می‌میرد. ما امام زمانمان را نمی‌شناسیم، ما امام زمان، را خلق حساب می‌کنیم، یا عاق پدر و مادر هستیم، مگر پیغمبر نمی‌گوید، «[انا و علی] ابوا هذه الامة» عالم در این مجلس هست، همه شما عالم هستید، همه شما دانشمندید، مگر نمی‌گوید، تو کجا به امر پیغمبر هستی؟ مگر نمی‌گوید «ان الله و ملائکته یصلون علی النبی، یا ایها الذین امنوا صلوا علیه و سلموا تسلیماً» کجا تسلیم هستی؟ (صلوات)

پس اگر ما امام زمان خود را نشناسیم، به زمان جاهلیت می‌میریم، اگر پیغمبر اکرم را اطاعت نکنیم، یا خانم‌های عزیز، اگر حضرت زهرا را اطاعت نکنیم، عاق پدر و مادر هستیم. عاق پدر و مادر، اهل آتش است. والله، من آگاهی به شما می‌دهم، قربانتان بروم، بیایید این حرفها را مطالعه کنید، بیایید خوب بشوید، اگر فردا تمام اشیاء اطاعت کردند، ولی ما اطاعت نکردیم، خدا به جای خودش، پیغمبر هم به جای خودش، آدم جلوی اشیاء خجل‌زده می‌شود، چرا تو نباید حاکم به اشیاء بشوی؟ تو باید حاکم به اشیاء بشوی، نه اینکه از اشیاء خجالت بکشی. آیا می‌دانی من چه می‌گویم؟ چه کار داری من چه کسی هستم و کجا هستم؟ حرف را بفهم، حرف را بشناس. مگر این حرف‌ها مال من است؟ والله، مال من نیست. چرا تو جلوی اشیاء خجالت‌زده‌ای؟ همه اطاعت کردند، والله، من یک شبها که بلند می‌شوم، می‌گویم: خدایا، به تو چه بگویم؟ بگویم: خر هستم؛ می‌گویی خر بلعم، اطاعت کرد، بگویم: سگ هستم، می‌گویی سگ اطاعت کرده، [خدایا، تو می‌گویی] کجا اطاعت مرا کرده‌ای؟ آخر، به اینجا که می‌رسم می‌گویم: خدایا تو کار لغو نمی‌کنی، مرا خلق کردی، حالا هوایم را داشته باش. حالا این بهشت و این جهنم است، اما من نمی‌توانم، زورم به این دشمن قسم خورده‌ات نمی‌رسد، به عزت و جلالت، قسم خورده تمام بنی‌آدم را گمراه می‌کنم، مگر صالحین آنها را که پناه به تو ببرند؛ یعنی پناه به وجود امام زمان ببرند، چه خبر است؟ (صلوات)

امروز در این بیت محترم، من یک اشاره به یک روضه می‌کنم، چون که امر گفته، من امر را اطاعت می‌کنم. تمام ما باید امر ائمه را اطاعت کنیم، آن «ان الله و ملائکته یصلون علی النبی» را اطاعت کنیم، اما خود پیغمبر فرمود: علی را اطاعت کنید، حالا آنها باید خدا را اطاعت کنند، ما باید اماممان را؛ یعنی وجود مبارک امام زمان را، اطاعت کنیم. حالا ببینید، آنها چطور اطاعت می‌کردند، جان خودشان را دادند، تو هم باید جان خودت را فدا کنی تا سنخه آنها در ولایت بشوی، ما نمی‌گوییم که جان خودت را فدا کن، عزیز من، بیا خیال خودت را فدا کن. هوست را فدا کن، شهوتت را فدا کن، عنادتت را فدا کن، آن شب‌نشینی‌ها را فدا کن، الان چه خبر است؟ چه شب‌نشینی‌هایی هست؟ مگر من خبر ندارم؟ حالا زهرای عزیز، جان خودش را فدا می‌کند. حالا علی (علیه السلام) را از خانه بیرون کشیدند، می‌برند. زهرا، چشمش را باز کرد، با پهلوی شکسته، با بازوی شکسته، با آن سیلی که زده به صورت زهرا، بلند می‌شود، [می‌گوید:] فضه، علی کجاست؟ گفت: علی را در مسجد بردند، حالا می‌خواهد چه کار کند؟ [می‌گوید:] می‌خواهم جانم را فدای علی کنم، جانم را فدای ولایت کنم، می‌آید، می‌بیند طناب گردن علی انداختند، می‌کشند، دست می‌اندازد به طناب، چهل نفر به زمین می‌خورند، می‌گوید: خدایا، یک دست به پهلو و دستی به طناب، دست دگر کجاست حمایت ز حیدر کند؟ جانش را فدای مقصد خدا می‌کند، مگر مقصد خدا شوخی است؟ مگر زهرا شوخی است؟

رفقای عزیز، ما می‌گوییم بیایید شهوتتان را، خیالتان را، فکرتان را فدای علی کنید، فدای امام زمان کنید. حالا علی را می‌کشند، عزیزان من، فدایتان بشوم، همین‌که دارم به شما می‌گویم: یک چیزهایی موقت است، تأیید موقت است، به این خالد بن ولید می‌گفتند: «سیف الله» حالا خالد بن ولید، شمشیر روی سر علی گرفته است، می‌گوید: با ابابکر بیعت کن. حضرت زهرا گفت: دست از علی بردارید وگرنه نفرین می‌کنم. والله، روایت داریم، شیعه و سنی نوشته‌اند: ستونها از جا حرکت کرد، ترسیدند و علی را رها کردند، «لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم»

خدایا، ما را بیامرز.

خدایا، تو را به حق علی بن ابی طالب، این حرفها در قلب ما نفوذ کند.

خدایا، ما یقین پیدا کنیم، یقین به این حرفها پیدا کنیم.

خدایا، این رفقای من، جداً می‌دانم، می‌خواهند هدایت هستند، هدایت‌تر شوند، خدایا، هدایتشان کن.

خدایا، به حق آقا امام حسن عیدی به اینها بده، عیدی القا و افشا باشد؛ یعنی از خودشان حرف نزنند. هر حرفی می‌خواهند بزنند، خدایا حرف تو باشد و رسول و ائمه.

خدایا، دل اینها را منور کن به ولایت.

خدایا، به اینها استقامت بده از زیر بار ولایت در نروند.

خدایا، به اینها استقامت بده، خدایا، به اینها یقین بده.

خدایا، عاقبت همه شان را به خیر کن.

خدایا، هر محبتی به غیر خودت و اهل بیت و دوستان اهل بیت در دلشان هست، بیرون کن، جایگزینش محبت خودت و ائمه طاهرین کن.

خدایا، اگر ما را نیامرزیدی، این ماه مبارک رمضان بیامرز، روایت داریم حضرت می‌فرماید: شقی‌ترین مردم این است که ماه مبارک رمضان از او بگذرد؛ ولی آمرزیده نشود، بعد سوال می‌کنند: آقا، اگر نشدیم چه کنیم، می‌فرماید: در منا بروید، چرا می‌گوید: در منا بروید؟ چرا؟ چون وجود مبارک امام زمان در آنجا ظهور دارد؛ یعنی می‌آید هر جوری شده، هوای حاجی‌ها را داشته باشد، آنجاست؛ آنوقت دعا در آنجا، به واسطه امام زمان مستجاب می‌شود.

خدایا، پس ما جوری باشیم که همین جا، دعایمان مستجاب شود ما را بیامرز.

یا علی

حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه