Press ESC to close

خیر دست متقی است، چون اتصال به امیرالمؤمنین علی است...

سلمان از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید: اگر آخرالزمان را درک کردیم، چه‌کار کنیم؟ فرمود: «انجام واجبات، ترک محرمات، انتظار الفرج. برو کنار و به‌ خیر و شر مردم کار نداشته‌ باش.» وقتی کنار رفتی، سخی هم بودی و از خودت حرف نزدی، آن‌وقت پیامبر می‌گوید با من و در درجه من هستی. همه این حرف‌ها را می‌زنم برای این‌که دنبال کسی نروید. خیر دست کسی نیست، فقط دست متقی است، چون اتصال به امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام است. منبع: کتاب احکام ولایت

تو می‌خواهی بروی زیارت قبر ائمه اطهار، در صورتی که در مجلس ولایت، خودشان را زیارت می‌کنی...

من هنوز از شماها دلخور هستم؛ با این‌که سخی هم هستید. من از سخاوت شما تشکر می‌کنم؛ اما یک‌ چیزی هست که شما بیشترتان توجه ندارید، من امروز می‌خواهم بگویم. پنجاه‌ سال است که نگفته‌ام، امروز می‌خواهم بگویم. تو می‌روی نجف تا قبر امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام را زیارت کنی؛ تو می‌خواهی بروی زیارت قبر امام‌ حسین علیه‌السلام؛ ای نادان نفهم! امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام این‌جاست، خودش را زیارت می‌کنی. امام‌ حسین این‌جاست، زهرای‌ عزیز علیهاالسلام این‌جاست؛ کجا می‌روی؟ این‌ را نمی‌فهمید؛ امروز گفتم. منبع: کتاب آخرالزمان

جلسه ولایت خسته‌تان نکند؛ اگر بکند، می‌روید...

رفقای‌ عزیز! این جلسه ما را خدا تهیه کرده، رسول‌الله صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله تهیه کرده، امیرالمؤمنین علیه‌السلام تهیه کرده، زهرای‌ عزیز علیهاالسلام تهیه کرده، امام‌ حسین علیه‌السلام تهیه کرده، از این‌جا نروید. این‌جا که می‌آیید، خسته‌تان نکند؛ اگر بکند، می‌روید. اما این‌هایی که می‌آیند، خسته می‌شوند و می‌روند. زمان امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام هم همین‌طور بود، حرف‌های امیرالمؤمنین آن‌ها را خسته کرد که طرف معاویه رفتند. شما هم خسته می‌شوید که طرف شیطان می‌روید. وای بر شماها! چرا از این‌جا می‌روید؟ شما از سخاوت خسته می‌شوید که می‌روید. چطور؟ من این‌جا نشسته‌ام، اما همیشه به‌ فکر مردم هستم. ذکر می‌گویم، یا أباالفضل، یا علی می‌گویم. من اصلاً چیزی ندارم. شما باید این‌جوری باشید تا نروید. منبع: کتاب آخرالزمان

این حرف‌هایی که متقی می‌گوید، زنده‌ است؛ شما هم آن‌ را زنده بدانید...

هر موقعی‌ که این‌جا آمده‌ای، یک‌ حرف تازه شنیده‌ای. باید این حرف‌ها در ذهنت بماند. تو که این‌جا می‌آیی، باید قدر مجلس ولایت را بدانی، چون‌که متقی از همه این عالم مطلع است. اگر من تا قیام‌ قیامت حرف بزنم، یک پرده را می‌گویم؛ باز هم چیزهای دیگری هست. این حرف‌ها باید در گلبول‌های خونت نفوذ کند، وگرنه یک‌ چیزی به متقی می‌گویی و می‌روی. این حرف‌هایی که متقی می‌گوید، زنده‌ است؛ شما هم آن‌ را زنده بدانید. پیش هیچ‌کسی این حرف‌ها نیست. مردم دنبال سواد هستند، اما سواد نزد پیامبر صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله و امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام تکذیب شده‌ است. اگر سواد خوب بود، سلمان و اباذر هم سواد داشتند. اگر سواد خوب بود، چرا امام‌ حسین علیه‌السلام می‌فرماید: متقی وکیل من است؟ متقی که سواد ندارد. منبع: کتاب آخرالزمان

شما قدر متقی را نمی‌دانید...

متقی حرف‌های زیادی درونش هست، از همه دنیا خبر دارد. آن‌وقت دنبال اشخاصی می‌گردد که برایشان حرف بزند، اشخاصی که به آن‌ها عنایت شده‌ باشد، آن‌وقت حرف‌های ولایت را قبول می‌کنند. شما قدر متقی را نمی‌دانید. متقی که از شما چیزی نمی‌خواهد، احکام خدا را از زمان آدم ابوالبشر به شما می‌گوید. کسی این حرف‌ها را در دنیا نزده‌ است. کجا می‌روید؟ اگر از متقی جدا شوی، از همه احکام جدا شده‌ای. چون متقی احکام را به شما می‌گوید. آیا می‌فهمید یا نه؟ نمی‌فهمید؛ آن‌وقت متقی جگرش خون‌ است، از دست آن‌هایی که می‌خوانند و عمل نمی‌کنند، از دست آن‌هایی که باید بفهمند و نمی‌فهمند. منبع: کتاب آخرالزمان

کسی که سخی است، به او عنایت شده است...

نجات شما در سخاوت است. چرا تو سخی هستی؟ چون به تو عنایت شده‌ است. اگر به تو عنایت نشود، سخی نیستی. عنایت خیلی مهم است. اگر عنایت شود، گناه هم نمی‌کنی. گفتم، خدا آدم ابوالبشر را خلق کرد، اما به او عنایت نکرد، رفت و از آن درخت خورد. اگر به شما عنایت نشود، گناه می‌کنید. آن‌هایی که این‌جا می‌آیند، اگر به آن‌ها عنایت نشده‌ باشد، می‌روند. خدا کند به ما عنایت شود. اگر عنایت شود تسلیم هستی، اگر عنایت نشود تسلیم نیستی، توی خیال خودت می‌روی. تسلیم هستی که سخاوت داری. امیدوارم باطن امام زمان (عجل‌الله‌فرجه)، تمام اهل‌جلسه تسلیم باشند. اگر تسلیم باشی، گناه هم نمی‌کنی. منبع: کتاب آخرالزمان

شیعیان قبل از آدم و از نور ائمه اطهار خلق شده‌اند...

خدا، ائمه علیهم‌السلام را آفریده و آن‌ها را در زمین ظاهر کرده‌ است. ائمه اختیار دارند، آن‌ها شیعیانی را که بوده‌اند، معرفی می‌کنند. چطور؟ وقتی خدا آدم ابوالبشر را خلق کرد و ترک‌اولی کرد، او را سیصد سال کناری انداخت، او هم گریه می‌کرد. بعد از این‌که سیصد سال گریه کرد، به هوش آمد و گفت: خدایا! چه‌کسی من را می‌آمرزد؟ تو مرا می‌آمرزی. خدا گفت: ای آدم! به آسمان نگاه کن. نگاه کرد، دید پنج‌ نور عظیم و نورهای ریز، ریز است. گفت: خدایا! این‌ها چه کسانی هستند؟ گفت: این محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین است. تا به اسم حسین رسید، آدم دلش شکست. خدا گفت: ای آدم! این حسین مرا در صحرای‌کربلا شهید می‌کنند. گفت: این نورهای ریز، ریز چه کسانی هستند؟ گفت: شیعیان آن‌ها هستند. پس خدا شیعیان را قبل از آدم خلق کرده‌ است. آدم را از خاک خلق کرد، اما شیعیان از علیین هستند، از نور ائمه خلق شده‌اند. منبع: کتاب آخرالزمان

کسی‌که لعنت به دشمن ولایت نکند، جزء کافر به ولایت است...

خداوند در دنیا امریه صادر می‌کند؛ میوه‌هایی در این دنیا هست که به دوستِ امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌گوید از آن‌ها بخور، اما برای آن‌که کافر است، غصبی است. یعنی همه مردم در پرتو مؤمن روزی می‌خورند. وقتی تو لعنت به عُمَر می‌کنی، خودت را از کفار جدا می‌کنی و حضرت زهرا علیهاالسلام خوشش می‌آید. کسی‌که لعنت نکند، جزء کافر به ولایت است. کافرِ به علی و اولاد علی و زهرا علیهم‌السلام، کافرِ به خداست. چرا مسامحه می‌کنید؟ چرا لعنت به عُمَر نمی‌کنید؟ تو عاقبتت به‌خیر نیست. منبع: کتاب آخرالزمان

اگر شما جانتان را فدای امام زمان کنید، آن‌وقت شبیه حضرت زهرا هستید...

حضرت زهرا علیهاالسلام فهمید امیرالمؤمنین علیه‌السلام کیست که فرمود: من جانم را فدای علی می‌کنم. فقط حضرت زهرا فهمید که حضرت علی علیه‌السلام کفواً أحد است؛ یعنی احدی مثلش نیست؛ برای همین جانش را فدای حضرت علی علیه‌السلام کرد. حالا شما هم باید جانتان را فدای امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) کنید؛ آن‌وقت شما شبیه حضرت زهرا هستید. زهرای‌ عزیز، جانش را فدای امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام کرد، شماها هم وقتتان را فدای امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام کنید، نه فدای دنیا؛ سخی هم باشید، آن‌وقت خدا خوشش می‌آید. اما چه‌کسی این‌طور است؟ منبع: کتاب آخرالزمان

تا قیام‌ قیامت هر کسی در این دنیا می‌آید، باید امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام را قبول داشته‌ باشد تا رستگار شود...

پیامبر خدا صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله، امیرالمؤمنین علیه‌السلام را معرفی کرد و فرمود: «الیوم أکملت لکم دینکم»؛ ای مردم دنیا! باید امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام را قبول داشته‌ باشید. این فرمایش پیامبر به مردم کل عالَم است. تا قیام‌ قیامت هر کسی در این دنیا می‌آید، باید امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام را قبول داشته‌ باشد تا رستگار شود؛ نه این‌که فقط مختص آن‌ زمان باشد. تو هم حالا باید امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام را قبول داشته‌ باشی تا رستگار شوی. منبع: کتاب آخرالزمان

من فقرا را از خودم واجب‌تر می‌دانم، آن‌ها را امر خدا می‌دانم...

متقی اصلاً از دنیا استفاده نمی‌کند. چطور استفاده نمی‌کند؟ از پولهایی که شما می‌دهید، هم استفاده نمی‌کند. من الآن صبح که می‌شود، یک‌نفر چیزی می‌آورد، من برای خودم چیزی بر نمی‌دارم. هر چیزی می‌آورند، از آن برداشت نکرده‌ام؛ چون‌که من فقرا را از خودم واجب‌تر می‌دانم، آن‌ها را امر خدا می‌دانم. شما با سخاوت به امر خدا کمک می‌کنید. باز هم تکرار می‌کنم: اگر سخی نیستید، از خدا بخواهید سخاوت را یادتان بدهد. باید این‌جا بیایید تا سخاوت را یادتان بدهند؛ اما تو این‌جا می‌آیی، ولی نمی‌خواهی سخی شوی! من هم راضی نیستم که تو خانه ما می‌آیی. برو! برو! منبع: کتاب آخرالزمان

هر کدام از شما که سخی نباشید را دوست ندارم و خدا هم ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره را به شما نمی‌دهد...

رفقای‌ عزیز! من که متقی هستم شما را دوست دارم؛ چون متقی دوست شماست، مردم را راهنمایی می‌کند. خدا نکند شما از این‌جا بروید. دوباره می‌گویم: من هر کدام از شما که سخی نباشید را دوست ندارم و خدا هم ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره را به شما نمی‌دهد. دو نفر این‌جا آمدند، سخی نبودند؛ به آن‌ها گفتم بروید. چرا می‌گویم بروید؟ چون‌که نتیجه ندارید. نتیجه این است که سخی باشید و به مردم برسید. به هر کسی‌که چیزی می‌دهی، [خدا ثواب] هفتاد حج، هفتاد عمره به شما می‌دهد. پس اگر شما سخی باشید، من نمی‌گویم از این‌جا بروید. منبع: کتاب آخرالزمان

از اول عمرم به‌ فکر فقرا بودم و هیچ فکر ناجوری نکردم...

پیامبر صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله فرمود: در آخرالزمان اگر کسی با دین از دنیا برود، با من و در درجه من است. کجا می‌روی؟ کجا در درجه پیامبر هستی؟ اگر شما واقعاً سخی باشی و سخاوتت را به آخر برسانی، در درجه پیامبر هستی. کسی‌که به آخر می‌رساند، متقی است. چرا؟ چون همه کسری دارند. شما از اول عمرت حساب کن، کسری‌هایت را می‌فهمی که چقدر کسری داری. من از اول عمرم حساب کردم، از اول عمرم به‌ فکر فقرا بودم. تو به‌ فکر چه‌کسی هستی؟ من هیچ فکر ناجوری نکردم. حالا وقتی‌که این‌طوری شدی، ائمه‌ طاهرین علیهم‌السلام دیدنت می‌آیند. این‌جا علی علیه‌السلام آمده، زهرا علیهاالسلام آمده، امام‌حسین علیه‌السلام آمده؛ شما کجا می‌روید؟ دنبال خیال خودتان می‌روید. خیال که ائمه‌ طاهرین نیست. منبع: کتاب آخرالزمان

شخص سخاوتمند پشت به شیطان کرده‌ که حضرت علی و زهرا راه به او می‌دهند...

بیایید سخی باشید. سخاوت خیلی خوب است. اگر سخی باشی، پشت پا به عالَم زده‌ای. خدا می‌گوید: صد تا در دنیا، هزار تا در آخرت به آدم سخی می‌دهم، در عرش هم راهش می‌دهم. چرا؟ چون سخاوتمند پشت به شیطان کرده‌ است. وقتی پشت به شیطان کند، حضرت علی علیه‌السلام و حضرت زهرا علیهاالسلام راه به او می‌دهند. کجا از این‌جا می‌روید؟ منبع: کتاب آخرالزمان

این متقی است که حرفش در ماوراء زده می‌شود...

شما باید با متقی باشید، نه این‌که حرف بزنید. حرفت به‌ درد نمی‌خورد؛ خدا و ملائکه، عمل را می‌خواهند، نه حرف را. حرف باید با امر خدا، امر رسول‌الله صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله، امر علی‌ ولی‌الله علیه‌السلام، امر فاطمه‌زهرا علیهاالسلام باشد. من حرف‌های آن‌ها را در تمام ماوراء می‌زنم. تو چه حرفی می‌زنی؟ کجا حرف تو را در ماوراء می‌زنند؟ این متقی است که حرفش در ماوراء زده می‌شود. رفقای‌ عزیز! شما سخی هستید؛ دلم می‌خواهد حرف‌های شما هم در ماوراء زده‌ شود. منبع: کتاب آخرالزمان

تمامِ همت و عقیده حضرت‌ زهرا این‌ بود که مردم تسلیم امیرالمؤمنین شوند تا هم خودشان و هم آیندگان هدایت شوند...

تمامِ همت و عقیده حضرت‌ زهرا علیهاالسلام این‌ بود که آن دو نفر پیش نروند و مردم تسلیم امیرالمؤمنین علیه‌السلام شوند که هم خودشان و هم آیندگان هدایت شوند. به همین دلیل با صورتِ نیلی، پهلوی شکسته و بازوی وَرم‌کرده، سوار الاغ می‌شد و به درِ خانه‌ مهاجر و انصار می‌رفت که بیایید علی علیه‌السلام را یاری کنید. چون رسول‌الله صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله فرمود: علی‌ جان! اگر چهل‌ نفر با تو بودند، حقّت را از آن دو نفر بگیر. فاطمه‌ زهرا علیهاالسلام می‌خواست که آن چهل‌نفر بیایند. آن‌ها باید با شمشیر برهنه و سرهای تراشیده، آستین‌های بالا زده می‌آمدند؛ اما هیچ‌کسی نیامد. فقط سلمان، اباذر، مقداد و عمار یاسر آمدند. منبع: کتاب گنجینه

آن‌هایی که زهرا علیهاالسلام را کشتند، کفواً اَحد را کشتند...

همان‌طور که امیرالمؤمنین علیه‌السلام [لم یکن له] کفواً اَحد است، زهرای‌ عزیز علیهاالسلام هم کفواً اَحد است، یعنی مانند ندارد. آن‌هایی که زهرا علیهاالسلام را کشتند، کفواً اَحد را کشتند. ای کاش با او مانند یک زن عادی برخورد می‌کردند. به تمام آیات قرآن، در عجبم که چرا جان نمی‌دهم. خدا با قدرتش مرا حفظ کرده‌ است وگرنه باید از این غصه بمیرم. مگر به یک زن عادی سیلی می‌زنند؟ بازویش را می‌شکنند؟ و او را بین در و دیوار می‌گذارند؟ به اندازه یک زن مسلمان هم به او احترام نگذاشتند. چرا؟ کینه داشتند. آن‌ها گفتند اسلامِ بی‌علی و مردم هم از آن‌ها پیروی کردند و این‌همه مذمت شدند. منبع: کتاب گنجینه

حضرت‌ زهرا خودش را فدای امر خدا کرد...

اصلاً غیر از علی علیه‌السلام کسی وجود ندارد که خدا حرف او را بزند. همه کسِ خدا امیرالمؤمنین علیه‌السلام است. همه کسِ پیامبر صلی الله علیه و آله، امیرالمؤمنین علیه‌السلام است. همه کسِ حضرت‌ زهرا علیهاالسلام هم امیرالمؤمنین علیه‌السلام است که جانش را فدای علی علیه‌السلام کرد. چرا حضرت فاطمه علیهاالسلام می‌گوید: جانم را فدای علی علیه‌السلام کردم و نمی‌گوید فدای خدا کردم؟ چون امر خدا امیرالمؤمنین است. حضرت‌ زهرا علیهاالسلام خودش را فدای امر خدا کرد. منبع: کتاب گنجینه

اگر می‌توان خدا را کنار زد، عترت را هم می‌شود کنار زد...

پیامبر فرمود: من دو چیز بزرگ را در میان شما به امانت می‌گذارم: یکی قرآن است و یکی عترت. دست روی دوش امیرالمؤمنین علیه‌السلام گذاشت و گفت: قرآن را از او بپرسید. همان‌جا دومی جگر رسول‌الله را خون کرد و گفت: «حسبنا کتاب‌ الله!» کتاب خدا ما را بس است و عترت را کنار زد. مگر می‌شود عترت را کنار زد؟ اگر می‌توان خدا را کنار زد، عترت را هم می‌شود کنار زد. عترت کنار نیست، عترت تمام خلقت است. اصلاً خدا خلقت را به‌واسطه علی علیه‌السلام و فرزندان علی علیه‌السلام خلق کرده‌ است. محبوب خدا، مقصد خدا و امر خدا، امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام است. منبع: کتاب گنجینه

صحبتهای متقی نجات بشر است...

وقتی به مکه رفتم، آن‌جا دیدم که لوحی میان زمین و آسمان بود. گفتم: این لوح چیست؟ گفت: صحبتهای شما را به این لوح نوشته‌ایم، می‌خواهیم صحبت‌های شما را به تمام جهان پخش کنیم. چرا؟ چون صحبت‌های متقی نجات بشر است. نجات بشر در سینه متقی نوشته شده‌است. امام موسی کاظم علیه‌السلام هم به متقی فرمود: «حسین! غصه نخور؛ حرف‌هایت را در جهان پخش می‌کنیم». تمام صوتها در سینه متقی است و مصداقش در تمام جهان نیست. منبع: کتاب احکام ولایت

متقی هیچ مقصدی غیر از هدایت شدن و رستگاری شما ندارد...

خواست متقی مثل خواست دوازده امام، چهارده معصوم علیهم‌السلام است؛ فقط دلش می‌خواهد که شما هدایت شوید؛ مقصدش این است که شما رستگار شوید، هیچ مقصد دیگری ندارد. زیر قبّه امام حسین علیه‌السلام به او گفتم: آقاجان! سِمَتی به من بده که مادرت زهرا علیهاالسلام و پدرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام را افشا کنم. فقط می‌خواهم که مادرت یک لبخند به من بزند. منبع: کتاب حضرت زینب

متقی وقتی از داشتن قصر بهشتی خوشحال است که مردم را در آن راه بدهد...

وقتی مردم، در بهشت می‌روند، در فکر می‌روند که خدایا! این همه به ما نعمت داده‌ای، ما هم یک کاری بکنیم؛ وحی می‌رسد: ای بنده‌های من! یک «الحمدلله» بگویید. وقتی «الحمدلله» گفتند، ندای خدا را می‌شنوند. والله! من شنیده‌ام. ندای خدا از یک جا نمی‌آید، از تمام خلقت می‌آید. من دو مرتبه با صدای خدا روبرو شدم. مثل یک گمشده هنوز دارم دنبال ندای خدا می‌گردم؛ هنوز تمام این اجزای من دارد لذت می‌برد، مَست ندای خدا هستم، خیلی ملیح است. خدا هم در معراج با پیامبر با لسان علی صحبت کرد. خدا ندا داد: این قصر مال تو؛ اما من خیلی خرسند نشدم. خود خدا دوباره ندا داد، به اسم گفت: حسین! هر که را می‌خواهی، راه بده. گفتم: به عزت و جلالت قسم، خدا! وقتی به من دادی خوشحال نشدم، حالا که گفتی کسی را راه بده، خوشحال شدم. خداجان! قربانت بروم، من می‌خواهم دست مردم را بگیرم، دوستان امیرالمؤمنین را دور خودمان بیاوریم.   منبع: کتاب عارف ولایت

امیرالمؤمنین قضایای کربلا را مستقیم به حضرت زینب نگفت، چون رویش نمی‌شد...

قضایای کربلا را امیرالمؤمنین علیه‌السلام به امّ‌السلمه گفته بود، تمام این‌ها را پیش‌بینی کرده بود. به امّ‌السلمه فرمود: تو به زینب بگو. چرا خودش نمی‌گفت؟ علی علیه‌السلام رویش نمی‌شد؛ آخر به حضرت زینب علیهاالسلام بگوید اسیر می‌شوی و امام حسین علیه‌السلام را این‌طور شهید می‌کنند؟ امیرالمؤمنین خجالت می‌کشید به حضرت زینب بگوید، همه حرف‌ها را به امّ‌السلمه زد. وقتی‌که امیرالمؤمنین می‌خواست بر حَسَب ظاهر از دنیا برود، حضرت زینب پیش پدرش رفت و گفت: پدرجان! امّ‌السلمه یک حرف‌هایی می‌زند، درست می‌گوید؟ گفت: هر چه می‌گوید، درست است. منبع: کتاب حضرت زینب

امیرالمؤمنین پاسخ صفات الله حضرت زینب که بدون رضایتش از خانه بیرون نیامد را می‌دهد...

حالا امیرالمؤمنین علیه‌السلام ضربت خورده؛ قسم می‌خورند، می‌گویند علی علیه‌السلام دیگر قوه زانوهایش رفت. این‌ها امیرالمؤمنین را روی تختی گذاشتند و آوردند. وقتی درِ خانه رسیدند، می‌فرماید: مرا زمین بگذارید، زیر بغل مرا بگیرید، مبادا زینب ناراحت بشود. ببین چقدر مراعات حضرت زینب علیهاالسلام ر‌ا می‌کند. این پاسخ آن صفات اللهی است که حضرت زینب داشت و بدون رضایت امیرالمؤمنین از خانه بیرون نیامد. منبع: کتاب حضرت زینب

حضرت زینب به امر ولایت است، رضایت خدا و پیامبر توی ذاتش است...

وقتی امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام ضربت خورد، جبرئیل میان زمین و آسمان ندا داد: «قُتِل امیرالمؤمنین، وصیّ رسول الله، ارکان خدا شکست.» حالا حضرت زینب علیهاالسلام می‌گوید: هفتاد مرتبه آمدم تا درِ خانه، رفتم عقب خانه، گفتم پدرم راضی نیست، علی راضی نیست. حضرت زینب نیامد بیرون، حضرت زینب به امر ولایت است، رضایت خدا و پیامبر صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله توی ذاتش است. تو هم باید همین‌طور باشی. منبع: کتاب حضرت زینب

امام زمان فدای آن کسی می‌شود که فدای ولایت شده، این یعنی معرفت...

امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) دارد با عمه‌اش نجوا می‌کند. هنوز نمی‌گوید یا جدّاه! برای تو گریه می‌کنم، امام حسین علیه‌السلام چیز دیگری است. امام زمان فدای آن کسی می‌شود که فدای امام حسین شده، فدای ولایت شده؛ این یعنی معرفت. عزیز من! بیا به امام ‌زمان معرفت پیدا کن. وقتی معرفت پیدا کردی، همان معرفت، خواست امام ‌زمان است. آن زینبی که خودش را آماده کرده و به ‌خاطر ولایت، اسیر شده‌، این‌قدر والامقام است. حضرت زینب علیهاالسلام را بشناسید و گریه کنید. منبع: کتاب حضرت زینب

ارزش ولایت این‌قدر بالاست که امام زمان که تمام خلقت در اختیارش است، در برابر آن تواضع می‌کند...

کیست مثل امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه)؟ زمین و آسمان در اختیارش است، فَلَک، عرش، خدا صدها هزاران کُرات دارد، هجده ‌هزار کُرات که به ما گفته‌اند در اختیارش هستند. چیزی نیست، تمام ممکنات خدا در اختیارش است. اگر می‌خواهید ارزش ولایت را بفهمید، ببینید چقدر او تواضع دارد. این‌قدر صحنه کربلا مهم است، کسی‌که تمام خلقت در اختیارش است، داخل آن نمی‌شود، کنار این صحنه را می‌گیرد و می‌گوید: عمه‌جان! برایت گریه می‌کنم؛ اگر اشک چشمم تمام شود، برایت خون گریه می‌کنم؛ یعنی می‌گوید فدایت می‌شوم که تو آماده شدی از جدّم حسین دفاع کنی. منبع: کتاب حضرت زینب

یک‌وقت باید یک نفر بماند و یک مدینه حفظ شود...

حالا قضایای کربلا روی داده، عبدالله علیه‌السلام در مدینه ماند؛ اما گفت: زینب‌جان! بچه‌ها را با خودت ببر. یک‌وقت باید یک نفر بماند و یک مدینه حفظ شود؛ یکی باید بماند، عده‌ای گمراه نشوند. امام حسین علیه‌السلام به عبدالله گفت: تو در مدینه باش. عبدالله به امر امام در مدینه ماند، اگرنه عبدالله که همسرش رفته، بچه‌هایش هم رفته‌اند، بیاید در مدینه بماند؟! منبع: کتاب حضرت زینب

همان موقع که حضرت زینب شرط همراهی با امام حسین در سفر را گذاشت، خودش را فدای امام کرد...

عبدالله علیه‌السلام به خواستگاری حضرت‌ زینب علیهاالسلام آمده؛ حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام الگوی تمام خلقت است، گفت: باید به دخترم بگویم. وقتی به ایشان فرمودند، حضرت زینب گفت: پدرجان! من که اختیارم با خود شماست، اما من یک حرفی دارم که به عبدالله بگویی. من هر موقع خواستم برادرم حسین را ببینم، باید بروم. اگر هم مسافرتی پیش آمد، من بی‌چون و چرا با او بروم. عبدالله گفت: باشد، به دیده منّت دارم. به قول ما عقد شد. ببین حضرت‌ زینب آن‌موقع خودش را فدای حسین علیه‌السلام می‌کند. منبع: کتاب حضرت زینب

اگر رجعت نباشد، کار ناقص است...

اگر رجعت نباشد، کار ناقص است. پس باید رجعت باشد تا از دشمنان زهرای‌ عزیز علیهاالسلام و امام‌حسین علیه‌السلام احقاق حق شود. بیایید امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) را به‌قدر یک مهمان، دوست داشته‌ باشید و به‌ فکر او باشید. چه‌کار کنید امام زمان شما را دوست داشته‌ باشد؟ من و عناد نداشته‌ باشید، دنبال خلق نروید، سخی باشید و به اولیای امور کار نداشته‌ باشید. منتظرِ امام زمان، به حرف ایشان است تا زمان رجعت. هر روز صلوات را بفرستید، امام زمان خوشش می‌آید. منبع: کتاب حر

همه ائمه منتظر امام زمان هستند...

رفقای‌ عزیز! من همه‌ شما را دوست دارم، چون ذخیره امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) هستید. همه ائمه منتظر امام زمان هستند. وقتی حضرت می‌آید، امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام مُهر می‌زند: مؤمن، منافق. بیایید با امام زمان و امیرالمؤمنین علی علیهماالسلام رفیق باشید. در زمان رجعت، دوران گناه خاتمه می‌یابد و دنیا به آن عالَم وصل می‌شود. حضرت زهرا علیهاالسلام از دو چیز انتقاد می‌کند: یکی از اول فدایی ولایت، محسن، و دیگری از دست‌های بریده آقا ابوالفضل. منبع: کتاب حر

ما در آخرالزمان متقی را محدود و خلق می‌دانیم، زیرا ولایت را محدود و خلق می‌دانیم...

ما در آخرالزمان متقی را محدود و خلق می‌کنیم، زیرا ولایت را محدود و خلق می‌دانیم. این کتابها از این‌جا به‌وجود می‌آید، نجات بشر این‌جاست، هیچ‌کجا نیست. به حضرت‌ عباس علیه‌السلام که دریای غضب و دریای رحمت است، راست می‌گویم. عقیده‌ام این است که چشم تمام ماورای خلقت و نظر آن‌ها به این‌جاست. کجا می‌روی بدبخت بیچاره؟ امیرالمؤمنین علیه‌السلام و حضرت زهرا علیهاالسلام این دفترها را امضا کرده‌اند، خیلی قدر آن‌ها را بدانید. این‌هایی که از جلسه رفتند، از طلحه و زبیر بدترند؛ چون الآن افشا شد، ولی آن‌ موقع افشا نشده‌ بود. عکس مرا در خانه‌هایتان بزنید و بگویید: ما پیرو متقی هستیم، ایشان ما را هدایت کرد. منبع: کتاب حر

امر متقی یعنی عمل کردن به صحبت‌هایش...

اگر آن‌ موقع امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام را نمی‌خواستند، الآن هم متقی را نمی‌خواهند. چشمتان کور! هر کسی برای خودش محبوبی قرار داده‌ است. شما باید مقصد داشته‌ باشید، مقصدتان علی‌بن‌ابی‌طالب علیه‌السلام باشد. حالا امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام می‌فرماید: پیش متقی بروید، گناه نکنید، دنبال خلق نروید، من نداشته‌ باشید، سخی باشید و سخاوت را تا آخر برسانید. بعضی از ما به دیدن متقی می‌رویم، اما معرفتش را نداریم، چون امرش را اطاعت نمی‌کنیم. امر متقی، یعنی عمل کردن به صحبت‌هایش؛ این است که به جایی نمی‌رسیم. منبع: کتاب حر

شرط هدایت شدن این است که گناه نکنی...

خدا در تمام خلقت، ائمه‌طاهرین علیهم‌السلام را تأیید کرده است و آن‌ها متقی را تأیید کرده‌اند. امام‌حسین علیه‌السلام می‌فرماید: متقی، وکیل من است. وقتی وکیل امام‌حسین شدی، وکیل تمام خلقت هستی؛ یعنی تمام خلقت را محکوم می‌کنی. وکیل امام‌حسین کیست؟ فقط متقی است. متقی اهل‌ دنیا نیست، کسی را نمی‌خواهد، فقط هدایت مردم را می‌خواهد. بشر باید بخواهد که هدایت شود. خدا هم می‌گوید: اگر بخواهی تو را هدایت می‌کنم؛ اما شرطش این است که گناه نکنی. اگر گناه سراغت آمد، آن‌را رد کن تا به تو لطمه نزند. گناه تمام زحماتت را از بین می‌برد و عبادتت را هیچ می‌کند. منبع: کتاب حر

از امام زمان خواستم کمک کند حضرت زینب را افشا کنم...

به دینم، به ایمانم، به زهرا قسم، به علی قسم، زینب علیهاالسلام افشا کرد امام حسین علیه‌السلام را. این است که امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) می‌گوید: گریه می‌کنم، اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. من هم به امام زمان التماس کردم: آقاجان! شما این‌طور گفتی، حالا کمک کن حضرت زینب علیهاالسلام را افشا کنم. افشای ولایت خیلی مهم است. اول در قلب مبارکتان افشا کنید، بعد قبول کنید، بعد عمل کنید. من جداً از امام زمان خواستم که حرف حضرت زینب علیهاالسلام، عمه‌ات را بزنم. من چه توانی دارم؟ خودت ما را یاری کن. منبع: کتاب حضرت زینب

فقط حضرت زینب می‌تواند با اسارت خود ولایت را افشا کند...

امام حسین علیه‌السلام فقط حضرت زینب علیهاالسلام را داشت، برای بقیه ائمه علیهم‌السلام این‌طور نبود. حالا حضرت زینب باید اسیر شود تا ولایت را افشا کند؛ فقط زینب علیهاالسلام می‌تواند. همین‌طور که افشا کرد، دماغ یزید را به خاک هلاکت افکند. والله، من گفتم: صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام اوصیاء، تمام ادباء، تمام علماء، کربلای امام حسین علیه‌السلام را نمی‌دانند چیست، نمی‌دانند حضرت زینب علیهاالسلام کیست، تمام ناقصند. ولایت ناقص نیست، فهم ولایت خیلی بالاست. منبع: کتاب حضرت زینب

حضرت زینب صدا زد: برادر! امرت را همه جا اطاعت کردم...

حالا حضرت زینب آمده روی قبر برادرش افتاده‌؛ ببین چه می‌گوید. خیلی قشنگ حرف زد، صدا زد: برادر! امرت را همه جا اطاعت کردم، توی مجلس یزید خطبه خواندم. حسین‌جان! تو سفارش بچه‌ها را کردی، همه را آوردم. اما نظر مبارکت هست، تمام شهدا را که می‌آوردند، تو می‌آمدی من هم به استقبالت می‌آمدم؛ حتی‌الإمکان وظیفه‌ام بود یک دلالتی بدهم. اما برادر! وقتی بچه‌هایم کشته شدند، من از خیمه بیرون نیامدم، گفتم برادر! شاید نگاهت به من بیفتد، خجالت بکشی. سراغ رقیه را از من نگیر، من نتوانستم او را بیاورم. رقیه را در شام گذاشتم. برادر! وقتی همه محمل‌ها را بستم، کوتاهی نکردم؛ رفتم سر قبر رقیه، با او خداحافظی کردم. مثل همان جایی که از تو جدا شدم؛ گفتم: ای پاره پاره تن! به خدا می‌سپارمت. به رقیه هم گفتم: رقیه‌ جان! چون چاره نیست می‌گذارمت، ای عزیز من! به خدا می‌سپارمت. منبع: کتاب حضرت زینب

حضرت رقیه این‌قدر پدر، پدر کرد تا جان داد، این فرزند امام‌ حسین نیست!؟...

وقتی حضرت زینب در اربعین به کربلا آمد، به برادرش خطاب کرد: حسین‌ جان! امر تو را اطاعت کردم، پرچم معاویه را ریشه‌کن و پرچم پدرمان را نصب کردم؛ اما خواهشی از تو دارم. سراغ رقیه را از من نگیر. وقتی می‌خواستم بیایم، گفتم: رقیه! من جواب پدرت را چه بدهم؟ خدا لعنت کند کسی‌ را که می‌گوید رقیه دختر امام‌ حسین نیست. رقیه این‌قدر پدر، پدر کرد تا جان داد. این فرزند امام‌ حسین نیست؟ تف بر شما! جگر مرا آتش می‌زنید. اگر تمام دنیا را به‌ من بدهند، می‌سوزم؛ این آتش شعله‌ور هست تا امام زمان بیاید. منبع: کتاب افشای احکام

حضرت زینب گفت: رقیه جان! جواب پدرت را چه بدهم؟ شما را دست من داده...

وقتی محمل‌ها را حاضر کردند، حضرت زینب یک کاری کرد که خیلی دلسوز است. یک‌دفعه گفت: من بروم با رقیه خداحافظی کنم. حضرت زینب آمد توی بارانداز، افتاده روی قبر رقیه، صدا می‌زند: محمل‌ها آماده است و انتظار تو را می‌کشیم ای رقیه! عزیز من! رقیه‌ جان! با تو آمدم، بی تو می‌روم. عزیزم بلند شو، می‌خواهیم برویم. عزیزم، جواب بابایت را چه بدهم؟ آخر شما را دست من داده. بلند شو، من جواب پدرت را چه بدهم؟ عمه‌جان! نمی‌گذارم تنها باشی، هر وقت که باشد پیش تو می‌آیم؛ این، خواسته خون من است. خدا می‌داند حضرت زینب دوست و دشمن را به گریه درآورد. منبع: کتاب حضرت زینب

وقتی امام‌ حسین شهید شد، خدا به هر کدام از اهل‌بیت به ‌قدر صدها خورشید نور و عظمت داد، این‌ها را نمی‌دیدند...

من حرفم این‌ است که بعضی از این منبری‌ها که ولایت، کم در قلب این‌ها نفوذ کرده‌، (اگر بگوییم بی‌ولایت هستند، جسارت می‌شود، این‌ها ولایت را نشناختند،) می‌گویند: معجر از سر این‌ها کشیدند و بی‌معجر در مجلس یزید آمدند! من می‌خواهم سؤال کنم: حضرت زینب رفت از بازار شام عبا خرید!؟ نه؛ عبا داشت، رقیه عبا داشت. بی‌سلیقه! چه ‌کسی می‌تواند معجر از سر این‌ها بکشد؟ این‌ها ناموس خدا هستند. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس تهرانی را رحمت کند، گفت: امام‌ حسین وقتی شهید شد، خدا به هر کدام از اهل‌بیت به ‌قدر صدها خورشید نور و عظمت داد. چنان این‌ها تجلی داشتند، این‌ها را نمی‌دیدند. چه‌ کسی می‌تواند این‌ها را بزند؟ چه ‌کسی جرأت می‌کرد عبا از سر این‌ها بکشد؟ منبع: کتاب حضرت زینب

شهید که غسل و کفن نمی‌خواهد، لباسش کفنش است...

حضرت رقیه شهیده سر مبارک امام حسین است. وقتی حضرت زینب رفت قبری بِکَند، دید آن‌جا سردابه‌ای است؛ رقیه را با همان عبا توی سردابه گذاشت. شهید که غسل و کفن نمی‌خواهد، لباسش کفنش است. خدا آن سردابه را برای حضرت رقیه درست کرده بود. این مثل پدرش امیرالمؤمنین علی بود. خواب دیدند که به قبر حضرت رقیه آب افتاده‌؛ چندین ‌سالِ پیش بود. وقتی رفتند، دیدند عبایش کفنش است. یک یا دو شبانه‌ روز، یک ‌نفر او را روی دستش گرفت. این مرد هیچ احتیاجی نداشت، جنبه ‌مغناطیسی ولایت به این مرد اثر کرد. روی دستش گرفت، تا این‌که حضرت را در قبر گذاشتند. منبع: کتاب حضرت زینب

حضرت رقیه گفت: چه کسی مرا به این کودکی یتیم کرد؟...

این سر مبارک را یک روپوش رویش انداخته بودند. تا سر را آوردند، رقیه گفت: عمه‌جان! من که طعام نمی‌خواستم. گفت: عمه‌جان! مقصد تو همین است. یک‌وقت دید سر بریده بابایش حسین است. سر را به دامن گرفت و بنا کرد بوسیدن؛ به دلش چسباند. مرتب می‌گفت: پدر! به من گفتند بابایت مسافرت رفته. بابا! چه کسی مرا به این کودکی یتیم کرد؟ بابا! چه کسی رگهای بدنت را جدا کرد؟ لب‌ها را گذاشت به گلوی بریده. نمی‌توانند این سر را از رقیه بگیرند. حالا حضرت زینب و امّ‌کلثوم چه کار کنند؟ حضرت رقیه یک‌قدری بابا بابا کرد، تا این‌که یک‌دفعه حضرت رقیه احترام کرد، این‌جوری به زمین افتاد و سر هم از دستش افتاد. گفتند: رقیه خوابش برده. همین‌طور حضرت زینب صدا زد: عزیز برادر! عزیزم! جواب نشنید. دیدند رقیه از دنیا رفته. منبع: کتاب حضرت زینب

امام حسین می‌خواست رقیه در شام بماند که صدها مردم بروند زیارتش، آمرزیده شوند...

امام حسین حافظ بچه‌هایش است، مگر دست بر‌می‌دارد؟ امام حسین در آن بارانداز آمد، رقیه را روی زانویش گرفت؛ فرمود: پدرجان! من هستم، غصه نخور. مگر امام حسین نمی‌دانست حضرت رقیه فُجأه می‌کند؟ چرا؛ می‌خواست رقیه آن‌جا بماند که صدها مردم بروند زیارتش، آمرزیده شوند. امام حسین دارد «هل من ناصر» می‌گوید. امام حسین دارد سر می‌زند به بچه‌هایش. حالا رقیه می‌گوید: عمه! من بابایم را می‌خواهم. چه بگوید بی‌بی؟ حضرت زینب و امّ‌کلثوم هیچ چاره‌ای نداشتند. فقط چاره‌شان گریه بود. منبع: کتاب حضرت زینب

هنده در کاخ یزید است، اما اتصال به خانه علی و زهراست...

حالا هنده ملکه شده، در کاخ یزید است، اما اتصال به خانه علی است، اتصال به خانه زهراست؛ هوا و هوس، این محبت را از بین نبرده، اصلاً یزید و کاخش در خون و پوست هنده سرایت نکرده، حواسش در خانه زهرای‌ عزیز علیهاالسلام و امام‌ حسین علیه‌السلام است؛ اما عایشه در خانه پیامبر صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله است، حواسش در خانه معاویه است. عزیز من! توجه کن، ببین دلت کجاست؟ حرف من سر این است که ببین مغناطیس ولایت چه‌کار کرده است. آن روزی که خدا هنده را در خانه امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام گذاشته‌ است، پیش‌بینی کرده تا کمکِ زینب باشد. اگر شما یک‌ جایی قرار گرفتید که همه دشمن‌ هستند، اگر یک‌ دوستی پیدا کنی، خوشحال می‌شوی. هنده، زینب را خوشحال کرد. منبع: کتاب حر

حضرت زینب اراده‌الله شد، والله اگر اراده می‌کرد، بدن مبارک حضرت‌ عباس بلند می‌شد...

حالا وقتی حضرت‌ زینب علیهاالسلام همه را سوار کرد، رو به نهر علقمه کرد و فرمود: عباس‌ جان! برادر! کجایی؟ من هر وقت می‌خواستم سوار بشوم، تو زانویت را خم می‌کردی، دستم را می‌گرفتی و پایم را روی زانویت می‌گذاشتم و سوار می‌شدم. روایت داریم: بدن مبارک آقا ابوالفضل علیه‌السلام تکان خورد؛ اما حضرت زینب گفت: من خداحافظی می‌کنم. والله، اگر اراده می‌کرد، بدن مبارک حضرت‌ عباس بلند می‌شد؛ چون اراده‌الله شد. عیسی علی می‌گفت و مُرده زنده می‌کرد، این‌چطور نمی‌تواند؟ منبع: کتاب حر

لشکر یزید گفتند ما اهل‌بیت را نمی‌بینیم، فقط صدایشان را می‌شنویم...

این‌ها [لشکر یزید] خدمت امام‌ سجّاد علیه‌السلام رفتند و گفتند: آقا! یزید گفته که ما باید اهل‌بیت را سوار شترها کنیم و آن‌ها را خدمت خلیفه ببریم؛ یعنی یزید بن معاویه؛ ما این‌ها را نمی‌بینیم، فقط صدایشان را می‌شنویم. حضرت فرمود: کنار بروید تا عمه‌ام زینب آن‌ها را سوار کند. آخر تو چه می‌گویی؟ اصلاً من نمی‌دانم چرا جان از بدنم در نمی‌رود؟ به حضرت‌ عباس، آن‌ها مرا نگه داشته‌اند، وگرنه با این حرف‌هایی که آدم می‌فهمد، آتش می‌گیرد. حضرت فرمود: بروید کنار. منبع: کتاب حر

ذوالجناح زینش را واژگون کرده‌ بود، یعنی ای مردم! کسی به‌غیر از امام‌ حسین سوار من نشود...

اهل‌بیت تا ذوالجناح شیهه کشید، همه آمدند، دیدند زین واژگون، یال اسب غرق خون، چون‌که یالش را به خون امام‌ حسین علیه‌السلام مالید. زینش را واژگون کرده‌ بود، یعنی ای مردم! کسی به‌غیر از امام‌ حسین سوار من نشود. به‌غیر از ائمه علیهم‌السلام، دنبال مردم نروید. بیایید از این اسب کمتر نباشیم، گفت مبادا کسی سوار من بشود. تمام بچه‌ها بیرون ریختند. خدا رحمت کند حاج‌ شیخ‌ عباس را، می‌گفت: سکینه آمد و گفت: ذوالجناح! می‌دانم تو خوب می‌فهمی‌. می‌دانم بابایم را کشتند. پدرم تشنه بود، آیا آبش دادند؟ حالا چه‌کار کردند؟ این اسب را می‌خواستند بگیرند و به یزید بدهند، اسب از این‌طرف لگد می‌زد، از آن‌طرف دندان می‌گرفت، آخر آن را با تیر زدند. منبع: کتاب حر

امیرالمؤمنین در جاذبه و محبت خداست که در نماز تیر از پایش کشیدند...

حالا تو امام‌ حسین علیه‌السلام را پیش یعقوب یا آدم بگذار. او مانند پدر بزرگوارش امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام است. وقتی تیر به پای امیرالمؤمنین رفته، پیامبر صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله می‌فرماید: موقعی‌که علی نماز می‌خواند، تیر را از پایش درآورید. وقتی تیر را از پایش درمی‌آورند، مثل این است که یک‌ذره یک‌جایی را خارش دهند. آن محبت خدا، جاذبه خدا، چنان امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام را گرفته، اصلاً پایش را هم قطع کنند، خیلی برایش چیزی نیست. امام‌ حسین هم همین‌طور بود، چنان در جاذبه خدا قرار گرفت که اصلاً برایش چیزی نیست؛ اما یعقوب چهل‌ سال برای بچه‌اش گریه می‌کند، یا آدم چهل‌ سال گریه می‌کند، وقتی‌که حوا پیشش آمد، دلش خوش شد. منبع: کتاب حر

عظمت جاذبه خدا، مافوق تمام مصائب برای امام حسین است...

چنان جاذبه خدا، امام‌ حسین علیه‌السلام را گرفته، این‌ها در مقابل جاذبه خدا مثل این است که خیلی چیزی نیست. من نمی‌گویم چیزی نیست که بخواهم این‌ها را سَبُک کنم؛ عظمت خدا مافوق همه این‌هاست، این‌ها همه خلقند. در صورتی‌که خودِ آقا ابوالفضل علیه‌السلام، همه این‌ها خلقِ خدا هستند؛ اما خدا عظمتش یک‌ حرف دیگری است. چنان امام‌ حسین در جاذبه خدا قرار گرفته که اصلاً این‌ها چیزی نیست. هر چقدر مصیبت از برای امام‌ حسین زیادتر می‌شد، براق‌تر می‌شد؛ چون‌که امام‌ حسین از نور خداست؛ اما نور خدا حدّ ندارد، دوباره نورفشانی به او می‌شد، امام‌ حسین براق‌تر می‌شد، می‌دید به وظیفه‌اش عمل کرده‌ است. منبع: کتاب حر

امام حسین خودش کمک است، اما از خدا کمک می‌خواهد...

حالا امام‌ حسین علیه‌السلام در میدان آمده و دارد می‌جنگد؛ اما دائم دارد می‌گوید: «لا حول و لا قوّه الا بالله العلی العظیم» با خدا نجوا می‌کند، دائم دارد از خدا مدد می‌خواهد، آنی امام‌ حسین بدون نجوا نیست. ای‌خدا! کمکم کن. «لا حول و لا قوّه الا بالله العلی العظیم»، امام‌ حسین علیه‌السلام دارد نیرو و کمک می‌گیرد، حول و قوه از خدا می‌گیرد؛ خودش کمک است، اما از خدا کمک می‌خواهد. ای‌خدا! قدرت تو دادی و تو می‌دهی. منبع: کتاب حر

خودِ خدا، امام‌حسین را نیرو و قدرت داد...

خدا دو مرتبه در کربلا با امام‌حسین علیه‌السلام صحبت کرده: یکی وقتی‌که دید امام‌حسین با تمام توانش، داغ علی‌اصغر دارد او را در ظاهر متلاشی می‌کند؛ فوراً خدا امام‌حسین را کمک کرد، یک‌دفعه ندا داد: حسین‌ جان! فرزندت را به ما واگذار کن، ما از درخت طوبی شیرش می‌دهیم، پرورشش می‌دهیم تا تو آن‌جا بیایی، او را تحویلت می‌دهیم. خودِ خدا، امام‌حسین را نیرو و قدرت داد. یک‌دفعه هم در آن‌جایی که آقا علی‌اکبر افتاده‌ بود، باز هم ندا داد: حسین‌جان! چرا؟ توان امام، سر بدن مبارک آقا علی‌اکبر، داشت تمام می‌شد. مگر توان تمام می‌شود؟ امام هم یک حس بشریت دارد، پیامبر صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله می‌فرماید: «أنا بشرٌ مثلکم»، آن توان بشریت امام‌حسین داشت تمام می‌شد. منبع: کتاب حر

امام حسین اگر غلام را سجده می‌کند، امر را سجده می‌کند...

خدا رحمت کند حاج‌ شیخ‌ عباس تهرانی را که می‌گفت: امام‌حسین علیه‌السلام در تمام صحرای‌ کربلا، صورت به‌ صورت دو نفر گذاشت: یکی آقا علی‌اکبر، یکی هم غلام. ببین امام‌حسین چه‌کار می‌کند؟ خم شد و صورت به‌ صورت غلام گذاشت. همان‌طور که صورت به‌ صورت آقا علی‌اکبر گذاشت، صورت به‌ صورت غلام هم گذاشت. حالا که صورت به‌ صورت غلام گذاشت، او را سجده کرد. چرا؟ چون فدای حسین شد. امام‌حسین می‌خواهد یک‌چیز بالاتری به او بدهد. اگر غلام را سجده می‌کند، امر را سجده می‌کند. می‌بیند که این غلام جانفشانی کرد، فدای ولایت شد، جزء ذات شد، جزء خودش و پدرش امیرالمؤمنین علیه‌السلام و مادرش زهرای‌ عزیز شد، آن‌وقت صورت به صورتش گذاشت. منبع: کتاب حر

دفاع از ولایت این‌ است که ما هیچ‌ چیزی نداریم، جانمان را فدا کنیم، وگرنه حساب است...

خودِ امام‌حسین علیه‌السلام چقدر ارزش دارد که امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) می‌گوید: ای اصحاب باوفای جدّم! پدر و مادرم به قربانتان؟ شما با جدّ من بی‌وفایی نکردید. چرا ما بی‌وفایی می‌کنیم؟ چرا ما این‌ها را فراموش می‌کنیم؟ ما باید از ولایت دفاع کنیم. دفاع این‌ است: هیچ‌ چیزی نداریم، جانمان را فدا کنیم. این دفاع است، وگرنه حساب است. آن‌قدر اصحاب امام‌حسین تسلیم بودند که شب‌ عاشورا به امام‌حسین گفتند: حسین‌ جان! هزار دفعه در راه تو کشته‌ شویم، زنده‌ شویم و باز کشته‌ شویم، جانمان را فدایت می‌کنیم. روایت صحیح داریم، ظهر عاشورا بعد از شهادت اصحاب، وقتی صدای «هل من ناصر» امام‌حسین بلند شد، بدنهای اصحاب تکان خوردند؛ یعنی حسین‌جان! اجازه بده جان به ما برگردد، ما حاضریم. منبع: کتاب حر

ما باید افتخارِ فدا شدن برای بقاء داشته‌ باشیم...

عشق‌بازی معنایش این است که ما هیچ انتظاری نداشته‌ باشیم، همه چیزمان را فدا کنیم؛ وگرنه عاشق نیستیم. چرا ما این‌طوری هستیم؟ «من» داریم، می‌خواهیم بمانیم. ما باید افتخارِ فدا شدن برای بقاء داشته‌ باشیم. به‌دینم، به‌ایمانم، این درست‌ است؛ بقیه‌اش مثل آب تصفیه نشده‌ است. ما هنوز نفهمیدیم نبودن، بودن است. چطور نبودن، بودن است؟ به‌ قدری شهدای کربلا درجه پیدا کردند که امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) جان خودش و پدر و مادرش را فدای آن‌ها می‌کند. مگر شوخی است؟ اگر امام نباشد، تمام عالم فروریزان می‌شود؛ حالا امام زمان می‌فرماید: پدر و مادرم به قربانتان. منبع: کتاب حر

امام‌حسین به اصحابش عنایت کرد، شهید شدند و زودتر به جایگاهشان رسیدند...

مطلق کسی است که جانش را فدای امامش کند. در تمام روی زمین، مطلق، اصحاب امام‌حسین‌ هستند که جانشان را فدا کردند. حالا خدا به این‌ها عنایت کرد؛ چون‌که اگر این‌جا در دنیا بودند به ماوراء نمی‌رسیدند، حالا که شهید شدند به ماوراء رسیدند. امام‌حسین علیه‌السلام به این‌ها عنایت کرد، شهید شدند و زودتر به جایگاهشان رسیدند. حالا ببین چه لذتی می‌برند؛ امام، شب‌ عاشورا جلوه‌ای کرد، جای آن‌ها را نشانشان داد، حوریه‌هایشان را به آن‌ها نشان داد؛ اما سرهایشان را زیر انداختند، مثل این‌که نامحرم دیده‌اند. امام‌حسین دید این‌ها یک‌ چیز دیگری می‌خواهند، یک‌دفعه جلوه‌ای دیگر کرد، دیدند امام‌حسین دارد می‌رود، این‌ها هم دنبال امام‌حسین‌اند؛ یعنی به ولایت اتصال شدند، آن‌وقت با یکدیگر شوخی می‌کردند. منبع: کتاب حر

اصحاب امام حسین اگر شهید هم نمی‌شدند، جزء شهدا بودند. چون حاضر شدند جانشان را فدا کنند...

اصحاب امام‌ حسین علیه‌السلام به امر امامشان یقین داشتند. این‌ها اول ولایت را، یعنی امام‌ حسین علیه‌السلام را تشخیص دادند، بعد حرکت کردند و به کربلا آمدند، سپس اطاعت کردند. اصحاب امام‌ حسین علیه‌السلام مطیع هستند، به کار امام کار ندارند، امام را خدا می‌دانند. خدا او را خدا کرده، خدا او را اذن‌الله کرده. آخر هم شهید شدند. این‌ها اگر شهید هم نمی‌شدند، شهید بودند، جزء شهدا بودند. چرا؟ چون حاضر شدند جانشان را فدا کنند. منبع: کتاب حر

اصحاب امام حسین از خلقت بالاترند...

از آدم تا خاتم، مانند اصحاب امام‌ حسین علیه‌السلام نیامده‌ است. اصلاً امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) به خلق نگفته جانم به فدایت؛ مگر خلق لیاقت دارد که امام به او بگوید جانم به فدایت؟ پس اصحاب امام‌ حسین علیه‌السلام، خلق نیستند. این‌قدر اصحاب امام‌ حسین علیه‌السلام بالا هستند که از خلقت بالاترند. امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) هیچ‌وقت نگفته ای خلقت! جانم به فدایت. فقط گفت: ای اصحاب جدّم حسین! جانم به فدایتان. منبع: کتاب حر

بشر در هر حال، باید یک حال داشته‌ باشد، آن‌ هم حال ولایت...

بشر در هر حال، باید یک حال داشته‌ باشد، آن‌ هم حال ولایت. اگر یک حال نباشد، لطمه به بشریتش می‌خورد. یعنی در دارایی و نداری، مریضی و گرفتاری، یک‌جور باشد و خدا را شکر کند. چون آن شکر، هم نعمت و هم رحمت است. خدایا! آن‌ را از ما نگیر. چرا؟ ما باید بدانیم صلاح ما همین بوده‌ است که به ما داده؛ اما حالا خانه نخواهی؟ چرا بخواه. دارایی نخواهی؟ چرا بخواه. پس چرا نجوا؟ چون اگر هم نداد، باید راضی باشی. خدایا! دارایی به ما بده؛ اما حفظمان هم بکن. منبع: کتاب نجوا

از خدا بخواهید این حرف‌ها خسته‌تان نکند...

ای‌خدا! این حرف‌ها در گوشت و پوست و خون ما اثر کند. از خدا بخواهید این حرف‌ها خسته‌تان نکند. باید تشنه باشید؛ اگر تشنه این حرف‌ها باشید، به‌ دینم قسم حضرت‌ زهرا علیهاالسلام از آن آب زندگانی که محبت خودش و امیرالمؤمنین علیه‌السلام است به شما می‌دهد. به‌ دینم، راست می‌گویم؛ اگر این‌جوری باشید، فقط به خواست امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) رضایت دارید. ببین، وقتی بهشت و فردوس و جنات را نشانم دادند و گفتند برو داخل، گفتم:«پشت پا بر عالم امکان زدم، دست بر دامن زهرا زدم». گفتم: برو ردّ کارَت و من را رها کن! می‌خواهم همین‌جا پیش حضرت‌ زهرا بمانم. منبع: کتاب نجوا

پاسخِ لبیکِ شما به امام زمان یا متقی آن‌ است که خدا شما را عفو می‌کند و جزء آن‌هایی می‌شوید که اول لبیک گفتند...

روز اَلست خدا ذرات ما را خلق کرد و گفت: «مَن ربّک؟» عده‌ای «لبیک» گفتند، عده‌ای «لا» گفتند و عده‌ای هم «سکوت» کردند. با این‌که عده‌ای از ذرات به خدا «لا» گفتند یا سکوت کردند، خدا اظهار لطف به تمام ذرات کرد و اراده کرد این‌ها را در دنیا آورد و گفت: ای ذرات کل خلقت تا قیام‌ قیامت! حالا که به‌ من لبیک نگفتید، به «ولیّ» من لبیک بگویید؛ یعنی الآن لبیک به‌ وجود مبارک «امام زمان» بگویید. خدا در هر زمانی «حجّت» گذاشته‌ است. حالا اگر شما از سکوتی‌ها باشید و طرف متقی و امام زمان بیایید، شما این‌جا لبیک گفته‌اید. پاسخِ لبیکِ شما به امام یا متقی آن‌ است که خدا شما را عفو می‌کند و جزء آن‌هایی می‌شوید که اول لبیک گفتند. منبع: کتاب جامع ولایت

آقا ابوالفضل شجاعتش را گذاشت در امر برادرش حجت خدا، امام حسین...

من هر روزِ خدا یک دور تسبیح صلوات برای آقا ابوالفضل علیه‌السلام می‌فرستم. بعد می‌گویم: عباس‌ جان! کاش در دنیا نیامده بودم که ببینم و بشنوم با تو این‌طوری می‌کنند، تیر به چشمت می‌زنند، عمود به فرقت می‌زنند. هم یادش هستی، هم یاد مصیبتش، هم یاد شجاعتش، هم یاد آن امری هستی که اطاعت کرد. آقا ابوالفضل شجاعتش را گذاشت در امر برادرش حجت خدا، امام حسین علیه‌السلام. منبع: کتاب عارف ولایت

حیوان حرف می‌زند؛ انسان، حسین علیه‌السلام را می‌کشد...

وقتی امام‌ زمان بیاید، روی دو چیز خیلی تکیه دارد. یکی آن‌ است که می‌گوید: یا جدّاه! فراموش نمی‌کنم وقتی اسب بی‌صاحبت، دمِ خیمه‌ها آمد، یک‌وقت صدا زد: «الظلیمه، الظلیمه»، همه از خیمه بیرون ریختند. حیوان دارد حرف می‌زند؛ انسان، حسین علیه‌السلام را می‌کشد. مقدسها حسینِ ما را کشتند. چه‌ کسی حسین علیه‌السلام را کشت؟ انگلیسی‌ها؟ آمریکایی؟ یا مقدسها؟ یکی هم می‌گوید: فراموش نمی‌کنم آن‌ موقعی‌ که به خانه مادرم هجوم آوردند؛ اصلاً رحم نکردند، بچه‌اش زیر پای مسلمانها رفت. می‌گوید: چرا به‌ هم پیوستید، قلب مادرم را شکستید؟ مگر این حرف‌ها تمامی دارد؟ این حرف‌ها در جوّ خلقت هست تا امام‌ زمان بیاید و احقاق حق کند. منبع: کتاب کمال کل کمال

حضرت زینب جهانی را داد دست صاحب زمان، یعنی امام سجاد علیه‌السلام...

مگر اُمّ‌کلثوم علیهاالسلام نیست؟ اُمّ‌کلثوم هم خواهر حضرت زینب علیهاالسلام است؛ هر کجا می‌رفتند، او هم می‌رفته؛ اما اجازه بیان، یک حرف دیگری است. ببین به من هم گفت بگو. امام حسین علیه‌السلام اجازه بیان به حضرت زینب داد، فرمود: خواهر جان! خطبه بخوان. مگر پرچم افراشته کردن شوخی است؟ یزید آن‌قدر قدرت دارد که می‌گوید امام حسین را بُکش، می‌رود می‌کشد. مگر چنین قدرتی را کسی می‌تواند از بین ببرد و خنثی کند؟ حضرت زینب این کار را کرد. یزید امپراطور جهانی بود. حضرت زینب عین امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) که می‌آید جهانی را به هم می‌زند و همه را از بین می‌برد، حضرت زینب هم جهانی را از بین برد، نه یزید را از بین ببرد. جهانی را داد دست صاحب زمان، یعنی به امام سجاد علیه‌السلام. ما یک ذره از ذراتی از حضرت زینب نداریم؛ فلج کرد یزید را. منبع: کتاب حضرت زینب

لشکر یزید خیمه‌ها را آتش زد تا امامت از روی زمین برچیده شود...

حالا این‌ها ریختند خیمه‌ها را غارت کردند. خدا لعنتشان کند؛ ابن‌سعد دستور داد خیمه‌ها را آتش بزنید. حضرت زینب علیهاالسلام آن‌جاست به جای خود، اما امام باقر و امام سجاد علیهماالسلام هم هستند. گفت آتش بزنید تا امامت از روی زمین برچیده شود. حالا حضرت زینب دوید، آمد خدمت حضرت سجاد. ببین حضرت زینب چقدر ادب دارد، چقدر آمادگی دارد از برای امر خدا، امر حجت خدا. این‌قدر حضرت زینب، امام سجاد را دوست داشت، اول می‌گفت «عزیز برادر»، تا دید امام حسین علیه‌السلام شهید شد، حالا می‌بیند حجت خدا امام سجاد است؛ گفت: «یا حجه الله» خیمه‌ها را آتش زدند، آیا ما باید بسوزیم؟ اگر بناست بسوزیم، می‌سوزیم. امّ‌السلمه حرف‌ها را زده، شاید شرمش شده این را بگوید. یک‌وقت حضرت سجاد فرمود: عمه‌ جان! «علیکُنّ بالفرار». تمام این بچه‌ها در بیابان دویدند. منبع: کتاب حضرت زینب

همه ما مُرده‌ایم، آن محبت واقعی امام‌ حسین ما را زنده می‌کند...

بیایید پیرو امام‌ حسین علیه‌السلام باشید. امام‌ حسین، یک خون در راه خدا نداد، خون‌ها داد؛ علی‌اکبر، علی‌اصغر، آقا ابوالفضل، حضرت‌ قاسم، عون و جعفر را داد. حالا خدا هم برای قدردانی از امام‌ حسین می‌گوید: «یا ثار الله»، حسین‌ جان! تو خون من هستی. عقیده‌ام این است که اگر خدا می‌گوید «ثارالله»، حسین خون من است، [چون] همه ما مُرده‌ایم، آن محبت واقعی امام‌ حسین علیه‌السلام ما را زنده می‌کند. این حرف به یک عالم می‌ارزد. منبع: کتاب حر

خدایا! این قربانی را از آل‌رسول قبول‌ کن...

امام‌ حسین علیه‌السلام با اهل‌بیتش نجوا کرد. در خیمه‌ها آمد، اهل حرم را صدا زد: زینب خداحافظ، سکینه خداحافظ، رقیه خداحافظ، فضه خداحافظ. خداحافظی، یعنی با تمامی اهل حرم نجوا کرد. حالا حضرت‌ زینب علیهاالسلام هم با امام‌ حسین در روز عاشورا نجوا کرد. چه نجوایی؟ زینب علیهاالسلام آمد و گفت: آیا تو حسین منی؟ آیا تو پسر مادر منی؟ در تمام بدن امام‌ حسین علیه‌السلام جایی نبود که زینب ببوسد، لبانش را به گلوی بریده برادرش گذاشت؛ آن‌ را می‌بوسید و نجوا می‌کرد. دست، زیر بدن برادر انداخت و گفت: خدایا! این قربانی را از آل‌رسول (علیهم‌السلام) قبول‌ کن. منبع: کتاب نجوا

امام‌ حسین فدای خون خدا، یعنی فدای پدرش امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام شد...

خداوند در مورد هیچ‌کسی «یا ثارالله و ابن‌ثاره» نگفته‌ است؛ فرمود: «ای خون من، حسین‌ جان». این‌ را فقط در مورد امام‌ حسین علیه‌السلام گفته‌ است. چرا به امام‌ حسین علیه‌السلام خون خدا می‌گویند؟ چون امام‌ حسین فدای خون خدا، یعنی فدای پدرش امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام شد. خونی که از امام‌ حسین ریخته‌ شد، خون خداست؛ چون‌که همه مقصد امام‌حسین، هدایت بشر است. همان‌طور که حیات بشر به خونش است، خدا می‌گوید حیات من ولایت است، مقصد من علی است. خدا که خون ندارد، می‌خواهد بگوید مقصد من امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام است. منبع: کتاب حر

حضرت ابوالفضل به امام حسین گفت: تو امام زمان منی، تو جان منی، تو دین منی، من کجا بروم؟...

شب‌ عاشورا امام‌ حسین علیه‌السلام به آقا ابوالفضل علیه‌السلام فرمود: عباس‌ جان! تو هم می‌خواهی بروی، دست خواهرانت را بگیر و برو. گفت: برادر! عزیزم! من جواب مردم را چه بدهم؟ بگویند برادرش را گذاشت و آمد؟ دیگر دنیا برای من دنیا نیست، زندگی دیگر توی عالم نیست. من مدینه را نمی‌خواهم بدون تو ببینم. من جانم، دینم فدای توست. تو امام زمان منی، تو جان منی، تو دین منی، من کجا بروم؟ منبع: کتاب نجوا

صدها میلیارد خانه‌ خدا، فدای حسین...

بی‌عدالتی از زمان عمر و ابابکر شروع شد. والله، بالله، به‌ دینم قسم، اگر عدالت بعد از رسول‌الله صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله بود، زهرای‌ عزیز را نمی‌زدند، محسنش زیر پا نمی‌رفت. بی‌عدالتی این‌قدر اوج گرفت که حسین ما را کُشتند، زیر سُم اسب کردند. آیا این بی‌عدالتی نیست؟ والله، اگر محسن زیر پا نمی‌رفت، علی‌ اصغر ما را تیر به گلویش نمی‌زدند. حالا امام‌ حسین علیه‌السلام دارد ما را ادب می‌کند، سر بریده‌اش می‌گوید: «أم حسبت أنّ أصحاب‌ الکهف و الرَّقیم کانوا من أیاتنا عجباً» ای خواهر! من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام؛ یعنی دور هم نشستند و حرف از خودشان زدند و مرا کُشتند. تولید این جلسه امام‌کُشی بود. چرا؟ این‌ها امام را جزء خلق حساب کردند که شریح‌ قاضی گفت: امام‌ حسین پشت به خانه‌ خدا کرده. صدها میلیارد خانه‌ خدا، فدای حسین. این‌مردم اندیشه نداشتند، امام را جزء خلق حساب کردند. منبع: کتاب حر

امام‌ حسین خودش امر است، نه که پشت به امر بکند...

این‌که امام‌ حسین علیه‌السلام می‌فرماید من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام، یعنی دنبال مردم نروید. آن‌ها در جلسه بنی‌ساعده جمع شدند و ما را خلق حساب کردند. این جلسه توطئه‌گری بود. خدا، امیرالمؤمنین علیه‌السلام، زهرای‌ عزیز علیهاالسلام و امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) از این جلسه راضی نبودند. این خلق حساب‌ کردن جا افتاد و ادامه پیدا کرد؛ حالا که امام‌ حسین هشتم ذی‌الحجه از مکه حرکت کرد، گفتند: اگر کسی مثل امشب حرکت کند، پشت به خانه‌ خدا کرده و کافر است! اما این خلق است که اگر پشت به خانه‌ خدا کند، پشت به امر کرده‌ است؛ امام‌ حسین خودش امر است؛ نه که پشت به امر بکند. منبع: کتاب حر

در آخرالزمان اگر خودتان را به خلق نفروشید، امام زمان شما را خریداری می‌کند...

امام‌ حسین علیه‌السلام شب‌ عاشورا می‌خواست حرّ را طرف خودش بیاورد. حرّ یک‌ حرف امام را جواب نداده، مادرش حضرت زهرا علیهاالسلام را احترام کرده؛ حالا امام‌ حسین به فکرش است، می‌خواهد نجاتش بدهد. ببین سلمان امر را اطاعت کرد که امیرالمؤمنین علیه‌السلام و پیامبر صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله همراه با جبرئیل آمدند و او را از زن یهودیه خریدند. حالا که حرّ محبت زهرای‌ عزیز را دارد، امام‌ حسین یک‌ شب وقت خواسته تا حرّ را خریداری کند. شما هم اگر در آخرالزمان خودتان را به خلق نفروشید، امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) شما را خریداری می‌کند. منبع: کتاب حر

امام حسین فرمود: خدایا! روی این غلام را در دنیا و آخرت سفید کن...

وقتی امام‌ حسین علیه‌السلام به غلامش گفت آزادت کردم، او گفت: حسین‌ جان! همه‌جا من را رهبری کردی، حالا گویا می‌خواهی کم‌لطفی کنی. حسین‌ جان! من هم رویم سیاه است و هم خونم، تو نمی‌خواهی جزء شهدایت بشوم! امام‌ حسین خیلی ناراحت شدند؛ دیدند در این عالم، یک‌ نفر از دست ایشان ناراحت است. به غلام اجازه میدان دادند. وقتی آن غلام باوفا شهید شد و افتاد، هنوز جان در بدن داشت که امام‌ حسین بالای سرش آمد و دست به دعا برداشت که: خدایا! روی این غلام را در دنیا و آخرت سفید کن. مرحوم حاج‌ شیخ‌ عباس تهرانی می‌گفت: چنان روی این غلام سفید و درخشان شد که به همه‌جا تلألو می‌کرد. غلام قبل از این‌که از دنیا برود، دید که رویش سفید شد. منبع: کتاب نجوا

گفتم: خدایا! می‌خواستم سگِ درِ خانه امام‌ حسین باشم؛ امام‌ حسین مرا در بغلش گرفت؟!...

یک‌وقت داشتم در بیابان می‌رفتم، دیدم امام‌ حسین علیه‌السلام با حضرت‌ زینب علیهاالسلام می‌روند. خدمتشان سلام کردم. امام‌ حسین مرا در آغوش گرفت، سینه‌اش را به سینه‌ام چسباند. من خجالت می‌کشیدم. دست من را گرفت، با من مصافحه کرد. پایم از زمین بالا رفته‌ بود. به‌وجود امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) قسم، گفتم: خدایا! می‌خواستم سگِ درِ خانه امام‌ حسین باشم؛ امام‌ حسین مرا در بغلش گرفت؟! یک‌قدری طول کشید، فرمود: حسین! ایشان خواهرم زینب است. حضرت‌ زینب آن‌طرف رفته‌ بود و نگاه می‌کرد که ما با هم ارتباط داریم و نجوا می‌کنیم. منبع: کتاب نجوا

حسین‌ جان! چه‌کسی رگهای گردنت را جدا کرده؟...

خیلی حسین، حسین، می‌کردم. یک‌ شب خواب دیدم کنار شریعه فرات آمدم. دیدم یک‌ نفر وسط شریعه، یک سر به‌ دست من داد؛ اشاره کرد: فلانی! این سر امام‌ حسین علیه‌السلام است. من این سر را می‌بوسیدم، به صورتم می‌زدم، می‌گفتم: حسین‌ جان! چه‌کسی رگهای گردنت را جدا کرده؟ دوباره می‌بوسیدم، می‌بوسیدم، به‌ صورت خودم می‌زدم. یک‌وقت دیدم حضرت‌ زینب علیهاالسلام با حضرت‌ سکینه علیهاالسلام تشریف دارند. وقتی‌که من توی سر خودم می‌زدم، حضرت‌ زینب گفت: سر حسین را به‌ من بده. سر امام‌ حسین را تقدیم زینب علیهاالسلام کردم. حضرت‌ زینب سر را از من گرفت و به سینه‌اش چسباند. حضرت‌ سکینه ایستاده‌ بود و حیرت‌زده شده‌ بود. منبع: کتاب نجوا

کاری بکنید که امام‌ حسین شما را طرف خودش بیاورد...

رفقای‌ عزیز! امام‌ حسین علیه‌السلام به‌ فکر شماست؛ نگاه به باطن شما می‌کند، ظاهر یک‌ حرفی است. نگاه به باطن حُرّ کرد، دید حُرّ می‌خواهد این‌طرف بیاید، می‌خواهد «هل من ناصر» امام‌ حسین را لبیک بگوید. گفت: عباس‌ جان! از ابن‌سعد بخواه امشب را به ما وقت بدهد. امام می‌خواهد حُرّ را این‌طرف بیاورد. یک‌ کاری بکنید که امام‌ حسین شما را طرف خودش بیاورد. عزیزان من! امام شما را دعوت می‌کند، بیایید به او لبّیک بگویید. لبّیک به امام‌ حسین این است که پیرو خلق نباشید. حُرّ پیرو خلق بود، که خلق را رها کرد و پیرو امر شد. امر، امام‌ حسین است. امروز امر، امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) است. بیایید عزیزان من! شما هم پیرو امر باشید. منبع: کتاب حر

تو خودت روضه هستی، بنشین و با امام‌ حسین حرف بزن...

الآن محرّم است، یک گوشه‌ای برو، اشکی برای امام‌ حسین علیه‌السلام بریز؛ آن «ذبح‌ العظیم» می‌شود. اصلاً تو خودت روضه هستی، بنشین و با امام‌ حسین حرف بزن. من عاشورا به بیابان می‌رفتم، جایی‌ که کسی نبود، می‌نشستم و با امام‌ حسین حرف می‌زدم، گریه می‌کردم، حالی داشتم. به شما می‌گوید: بکاء داشته‌ باش؛ گوشه‌ای بنشین و ناراحت باش. این دهه را فرق بگذار تا حضرت زهرا علیهاالسلام برایت فرق بگذارد؛ تو را با غمش که غم امام‌ حسین است شریک می‌کند. زینب اسیر است، گریه می‌کند؛ به‌ حساب زهرای‌ عزیز بگذار. بگو: زهرا جان! بچه‌هایت در بیابان هستند، گریانند. ما این دهه تلویزیون و ویدیو و ماهواره را کنار گذاشتیم. منبع: کتاب حر

این حرفها فکر و عمل می‌خواهد...

رفقای‌ عزیز! شما باید با این حرف‌ها، نوارها و کتاب‌ها نجوا کنید. آن‌وقت به تمام آیات قرآن، حضرت‌ زهرا علیهاالسلام از شما راضی است. از نجوا دست برندارید. شما اگر با این حرف‌ها نجوا کنید، اشکتان در می‌آید. والله، این حرف‌ها فکر می‌خواهد و به شما سازندگی می‌دهد. سازندگی، فکر و عمل است. چطور؟ شما می‌خواهی خانه‌ای بسازی؛ آهن، آجر و سیمان آورده‌ای، اما بنّا نیست! این حرف‌ها هم عین همین‌ است. همه‌اش را جمع کرده‌ای، فکر و عمل نیست. حالا باید بگویی: خدایا! مرا فارغ کن، پیشامدی رخ ندهد که من را از این فکرها بیرون ببرد. خدایا! وقت به‌ من بده و مرا تنظیم کن تا روی این حرف‌ها فکر کنیم. حالا که فکر کردی، «فکر» به «ذکر» پیوند می‌خورد. امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرماید: «انا ذکر الله». شما به ولایت پیوند می‌خوری، ولایت هم اتصال به خداست. منبع: کتاب نجوا

حرف‌ ولایت روح است و به جسم شما نازل می‌شود تا شما هم روح بشوید...

شما باید با همدیگر نجوا داشته‌ باشید. با تلفن با یکدیگر نجوای ولایت داشته‌ باشید. من هنوز از شما خواهش نکرده‌ام؛ اما خواهش می‌کنم، شما را به‌ حق امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام، این حرف‌ها را بنویسید و یادداشت کنید، بعد با آن‌ها نجوا کنید؛ این حرف‌ها نجات‌دهنده و هدایت‌کننده و رشددهنده ولایت شماست. حرف‌های ولایت را از یکدیگر بپرسید، تا ولایت پرورش داده‌ شود. چون این حرف‌ها روح است و به جسم شما نازل می‌شود، تا شما هم روح بشوید و گناه را خنثی کنید. شما الان جسم هستید. حرف ولایت، روح است و بخواهید ولایت در درون جسمتان بیاید و روح بشوید. منبع: کتاب نجوا

حاجی اگر با غیر خداوند و ائمه نجوا کند، مُحرِم نیست...

حاجی وقتی‌ که از مکه می‌آید، باید دائم با خدا و امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) نجوا کند، دائم با امیرالمؤمنین علیه‌السلام نجوا کند، نه این‌که با غیر این‌ها نجوا کند. اگر با غیر خداوند و ائمه علیهم‌السلام نجوا کند، مُحرِم نیست. شما باید از مُحرِم بودنت، از منایی که رفتی، از قربانی که کردی، از سنگی که به شیطان زدی، از طوافی که کردی، لذت ببری. منبع: کتاب نجوا

ابوذر از گرسنگی می‌میرد و زیر بار ظلم نمی‌رود...

تاریخ زندگی ائمه‌ طاهرین علیهم‌السلام، مثل تیتر روزنامه نیست که آن‌ را بخوانید و بعد کنارش بگذارید؛ باید تفکر داشته‌ باشید و درونش اندیشه داشته‌ باشید. ببین اباذر عزیز، زیر بار عثمان نمی‌رود. وقتی پیشنهاد زر و ریاست به او داده می‌شود، از گرسنگی می‌میرد و زیر بار ظلم نمی‌رود. در بیابان‌های ربذه رفت، علف می‌خورد. دارد با خدا نجوا می‌کند، می‌گوید: خدایا! شکر، موفقم کردی، به سفره‌های رنگین عثمان مرا مبتلا نکردی. من را این‌جا آوردی، دارم علف می‌خورم. حالا نجوا می‌کند. برای چه؟ برای این‌که امر خدا را اطاعت می‌کند و ارتباط با خدا و ولایت دارد. می‌گوید: خدایا! شکر، تو مرا نگه‌ داشتی، زیر بار عثمان نرفتم. منبع: کتاب نجوا

مؤمن واقعی خودش را شناخته، خدا را هم شناخته...

چرا زیارت امام‌رضا علیه‌السلام مطابق با هفتاد حج است؟ چون در حال زیارت، نجوا با امام‌رضا می‌کنی. چرا می‌روی با حضرت‌ معصومه علیهاالسلام نجوا می‌کنی؟ چون خدا ایشان را معرفی کرده‌ است. اگر حضرت‌ معصومه را با معرفت زیارت کنی، بهشت بر شما واجب می‌شود. چرا زیارت قبر عبدالعظیم‌ حسنی، مطابق با زیارت امام‌حسین علیه‌السلام است؟ برای این‌که با او نجوا می‌کنی. اما با زیارت یک مؤمن واقعی، ثواب زیارت چهارده‌ معصوم علیهم‌السلام را به شما می‌دهند. چرا؟ چون این کسی است که از وجودش نجوا می‌جوشد. این خودش را شناخته، خدا را هم شناخته «من عرف نفسه، فقد عرف ربه». این مؤمن که این‌قدر عظمت دارد، این عظمتش را در مقابل امر خدا و نجوای با خدا خرد می‌کند. منبع: کتاب نجوا

باید خواست خدا یعنی چهارده معصوم را واسطه برد، نه خلق را...

ما باید خدا را «درست‌کن» بدانیم؛ اما «واسطه آوردن» به‌ غیر از «خود درست‌کردن» است. همان‌طور که رسول‌ اکرم صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله نیز در ماجرای نجران «واسطه بردن» را به ما یاد می‌دهد؛ اما واسطه باید چهارده‌ معصوم علیهم‌السلام باشند. یعنی چهارده‌ معصوم خواست خدا هستند؛ باید «خواست خدا» را واسطه برد، نه «خلق» را. اگر کسی بی‌واسطه ولایت درِ خانه‌ خدا را بزند، منیّت خود را برده‌ است، خدا می‌گوید: گم‌شو! تو نباید مَنت را ببری، باید علی و فاطمه و حسن و حسین و پیامبر علیهم‌السلام را ببری. منبع: کتاب روح ولایت است

خودت را در اختیار مؤمن و قوم و خویشت بگذار تا از شخصیت شما استفاده کنند...

باید مردم با شما نجوا کنند و از وجودت استفاده ببرند. شما فامیل، خاله، عمه، برادر و خواهر داری، در ظاهر باید به این‌ها برسی؛ ولی بعضی اوقات آنها می‌خواهند با شخصیت شما نجوا کنند. چطوری؟ گاهی شما به ایشان چیزی می‌دهید، اما او می‌خواهد از شخصیت شما استفاده کند؛ دخترش را شوهر بدهد و یا پسرش را داماد کند؛ یعنی این‌ها افتخار به شخصیت شما کنند و بگویند این قوم و خویش ما است. خودت را در اختیار مؤمن و قوم و خویشت بگذار تا از شخصیت شما استفاده کنند؛ آن‌وقت هم خودت و هم آن‌ها لذت می‌برند. منبع: کتاب نجوا

وقتی شخصیتی پیدا کردید، مردم باید از شما استفاده کنند...

شما باید با کارتان نجوا کنید. موقعی‌ که کار با امر می‌کنید و امر خدا را اطاعت می‌کنید، دارید نجوا می‌کنید. چرا؟ چون کار می‌کنم که خانواده‌ام را اداره کنم، مشهد بروم، مکه بروم، سخاوت داشته‌ باشم، دست کسی را بگیرم. چون شما در خیال این‌ کار هستی، داری با امر نجوا می‌کنی. شما وقتی یک شخصیتی پیدا کردی، این شخصیت شما، ظاهری است؛ باید مردم از شما استفاده کنند. شما مثل نهر آب و معدن هستی، وجودی هستی که باید مردم از شما استفاده کنند. منبع: کتاب نجوا

حضرت معصومه به استقبال دوستان پدرش در مجلس ولایت می‌آید...

همین‌طور که الان این‌جا نشسته‌اید، موسی بن جعفر علیه‌السلام را ببینید. مجلس، مجلس موسی بن جعفر علیه‌السلام است؛ دخترش هم می‌آید. چرا؟ تمام شما دارید تمرین ولایت می‌کنید، تمام شما دوست آقا موسی بن جعفر علیه‌السلام هستید، به چه عشقی آمدید. آیا حضرت معصومه علیهاالسلام این‌جا به استقبال شما نیاید؟ «تَقبّل الله» به شما می‌گوید. از جاهای متعدد این‌جا آمدید، دست از کسب و کارتان برداشتید؛ از عاطفه‌اش به دور است که این‌جا نیاید؛ اما ما باید متوجه باشیم. منبع: کتاب عارف ولایت

ملائکه در آسمان دور بیت‌المعمور طواف می‌کنند و با امیرالمؤمنین بیتوته می‌کنند...

امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام، وجه‌الله است، در تمام خلقت، «[لم یکن له] کفواً احد» است؛ اما آن‌جایی که ظهور پیدا کند، ظاهر می‌شود. وقتی امیرالمؤمنین در کعبه ظاهر شد، ملائکه آسمان ضجه زدند که: خدایا! ما در امر تو هستیم. ما که نمی‌توانیم در زمین برویم و امیرالمؤمنین علی را زیارت کنیم؛ ما دلمان می‌خواهد علی علیه‌السلام را زیارت کنیم. فوراً خدا دستور داد، در راستای کعبه، هفت بیت‌المعمور در هفت‌ آسمان درست شد. این هفت بیت‌المعمور، اتصال به کعبه هستند و در هر کدام‌ یک علی قرار داد. حالا همان‌طور که مردم در زمین، دور زایشگاه علی علیه‌السلام می‌گردند، ملائکه هم در آسمان، دور بیت‌المعمور طواف می‌کنند و با امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام بیتوته می‌کنند. منبع: کتاب نجوا

چهارده‌ معصوم، امر خدا می‌باشند و متقی امر چهارده‌ معصوم است...

اگر قلب متقی را باز کنید، می‌بینید که می‌گوید: علی، علی، علی. ندای ولایت بر زبان متقی جاری می‌شود؛ حنجره‌اش، حنجره ولی خداست. این کتاب‌ها و نوارها ندای ولایت است و وقتی شما ندای متقی را گوش دادی، لذت می‌بری و زهرای‌ عزیز خشنود می‌شود. چرا؟ چون چهارده‌ معصوم، امر خدا می‌باشند و متقی امر چهارده‌ معصوم است. ائمه علیهم‌السلام فرمودند: برو پیش متقی. وقتی پیش متقی رفتی، امر خدا و چهارده‌ معصوم را اطاعت کرده‌ای؛ چون شما باید توی امر باشی. خدا و چهارده‌ معصوم، متقی را معلوم کرده‌اند. متقی هم با امام زمانش نجوا می‌کند، چون لحظه‌ای از امام زمانش جدا نیست. ما باید با متقی نجوا کنیم. وقتی با متقی نجوا کردی، با خلقت نجوا کرده‌ای. خلقت به‌هم متصل است؛ وقتی با خلقت نجوا کردی، با خدا و چهارده‌ معصوم نجوا کرده‌ای. منبع: کتاب نجوا

اگر گفتی علی، خدا به تو لبیک می‌گوید...

به تمام آیات قرآن، اگر گفتی علی، خدا به شما لبیک می‌گوید؛ اما اگر علی نگفتی، خدا شما را نمی‌پذیرد، شما سرکش هستی. این چاه چطور علی می‌گوید؟ امیرالمؤمنین علیه‌السلام در آن چاه نفوذ کرده. چون در، دیوار، زمین، قوه لامسه دارد؛ اگر این حرف‌ها در آن نفوذ نکند، جسارت است. قلب شما هم علی می‌گوید. آدم هم عقل دارد، هم هوش، پس اگر حرف‌های ولایت به او اثر نکند، جسارت کرده‌ است. به ما عوض حرف‌های ولایت، حرف‌های بدعت‌گذار، ماهواره و فضای مجازی اثر کرده‌ است؛ به همین خاطر است که روایت است: اگر در آخرالزمان یکی با دین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند. منبع: کتاب نجوا

اگر به جایی برسیم، با نداری عشق می‌کنیم، مثل مقداد...

به ذات خدا، اگر به جایی برسیم، با نداری عشق می‌کنیم. دیگر حواست پیش این و آن‌ نیست، می‌فهمی خدا تقدیراتت را این‌طوری قرار داده، با خدا عشق‌بازی می‌کنی. حالا یک یهودی مقداد را بسته و به او می‌گوید: چیزی به‌ من بده تا تو را آزاد کنم. یهودی می‌داند که این ارتباط با صاحبش دارد، او می‌آید و این‌ را نجات می‌دهد. حالا امیرالمؤمنین علیه‌السلام آمده برود، می‌گوید: مقداد جان! چه شده؟ می‌گوید: این یهودی مرا بسته و می‌گوید چیزی به‌ من بده. امیرالمؤمنین فرمود: مقداد جان! یک تکه سنگ بردار، «یا علی» بگو، طلا می‌شود، به او بده. ببین مقداد با بسته شدنش نجوا می‌کند. شما هم اگر اعضاء و جوارحت را در اختیار خدا گذاشتی، با خدا و امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) ارتباط داری و عشق‌بازی می‌کنی؛ به شرطی که جلوی چشم و پا و زبانت را بگیری، مواظب ارکان دینت باشی. منبع: کتاب نجوا

مراقب باشید توی زمان نروید...

مُرید این‌جا می‌آید، جای دیگر هم می‌رود؛ شما باید دوست باشید. سلمان، اباذر، میثم، مقداد، این‌ها دوست بودند، تا آخرش ماندند؛ شما هم باید تا آخرش بمانید. حرفی که امام هادی علیه‌السلام به عبدالعظیم حسنی زد [که این عقیده را به آخر برسان و کنار برو]، من به شما می‌زنم. جانم! این عُمْرِ آدم، زمان به آن می‌خورد. مراقب باشید توی زمان نروید. منبع: کتاب عارف ولایت

تمام بدبختی زمان ما این است که در اختیار امام زمان نیستیم...

اصل در تمام خلقت، ولایت است. ولایت یعنی دنبال خلق نرفتن، ولایت یعنی «من» نداشتن، ولایت یعنی مطیع بودن. شاه‌ عبدالعظیم حسنی به امام‌ هادی گفت: اگر سیبی را از درخت بچینم و بگویی نصفش حرام و نصفش حلال است، نیمه حلال را می‌خورم و بقیه‌اش را دور می‌اندازم. حضرت فرمود: عقیده ما همین‌ است. این عقیده را تا به آخر برسان و کنار برو. کنار رفت و کنار ماند، نه این‌که از یک‌ جای دیگر سر دربیاورد. او دربست در اختیار امام است، حالا زیارتش مطابق زیارت امام‌حسین علیه‌السلام است. تو اگر در اختیار امام باشی، در اختیار کسی دیگری نمی‌روی. تمام بدبختی زمان ما این است که در اختیار امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) نیستیم. منبع: کتاب افشای احکام

در مقابل خدا و ولایت خودت را نابود کن، آن‌وقت ولایت، شما را بود می‌کند...

یک‌وقت در باغ مرحوم حاج‌ عباس کریمی رفتم. آن‌جا یک آلونک بود، یک متر در یک متر و نیم. به تمام مقدسات عالم، من توی این باغ نگاه کردم و گفتم: امشب بروم توی این آلونک، با خدا نجوا کنم. بیایید یک‌قدری از برای خودتان وظیفه بدانید، مهندس هستی یا دکتر و یا هر مقامی داری، این‌ کار را هم بکن. وقتی از کار و زندگی دست می‌کشی، روزی یک‌ ساعت، یا لااقل هفته‌ای یک‌ ساعت فکر کن و با ائمه علیهم‌السلام ارتباط برقرار کن. در مقابل خدا و ولایت خودت را نابود کن، آن‌وقت ولایت، شما را بود می‌کند. منبع: کتاب نجوا

همین‌طور که شما انتظار فرج دارید، امام زمان هم انتظار شما را دارد...

همین‌طور که شما انتظار فرج دارید، امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) هم انتظار شما را دارد، می‌خواهد حامی برای مادرش زهرا (علیهاالسلام) و جدّش امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) پیدا کند؛ حالا که شما منتظر هستید، می‌آید به شما سر می‌زند و غم و غصه را از دلتان بیرون می‌برد. منبع: کتاب جامع ولایت

بیایید به‌قدر وُسعمان امام زمان را بشناسیم...

امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) وجه‌الله است، تمام عالم وصلِ به وجه خداست. اگر امام زمان نباشد، تمام عالم فروریزان می‌شود. آن‌چه که راحتی و خوشی دارید، آن‌چه که ابعاد دارید، به‌ وجود مبارک امام زمان است، حجت‌ خدا یعنی این. اگر شما امام زمانتان را این‌طور بشناسید، به جز شکرانه کار دیگری نمی‌کنید. اگر صدقه هم می‌دهید، باید بدانید برای چنین وجودی می‌دهید. مانند آن زنبور عسل که رفت آتش ابراهیم را خاموش کند، حالا عسل در دهانش ایجاد می‌شود که شفاست و وحی هم به او می‌رسد. شما هم باید به‌قدر زنبور عسل، عنایت به امام زمان داشته‌ باشید. عزیزان من! بیایید به‌قدر وُسعمان امام زمان را بشناسیم. منبع: کتاب جامع ولایت

اگر ما نسبت به مؤمنین بی‌تفاوت باشیم، اصلاً مؤمن نیستیم...

تاکنون در آیه: «إنّما المؤمنون إخوه» تفکر کرده‌اید؟ خدا می‌فرماید: مؤمنین خصوصیت دو برادر را نسبت به‌هم دارند. همان‌طور که دو برادر، خوشی‌ها و مصیبت‌هایشان یکی است، مؤمن هم نسبت به برادر مؤمنش همین‌طور است و الّا اصلاً مؤمن نیست. به موجب این آیه، اگر ما نسبت به مؤمنین بی‌تفاوت باشیم، اصلاً مؤمن نیستیم؛ یعنی از دایره ایمان خارجیم. پس این‌گونه می‌شود که سخاوت، شرط دین داشتن است. ما باید نسبت به دوستان حقیقی امیرالمؤمنین علیه‌السلام طوری باشیم که در شادی‌ها و غم‌هایشان شریک باشیم. مثلاً اگر شب‌ عید است و شما برای خود و خانواده‌ات لباس نو می‌خواهی، برای برادران دینی‌ات هم باید بخواهی؛ نمی‌شود که او در فشار باشد و تو بی‌تفاوت باشی. مسلمان، بی‌تفاوت نیست. منبع: کتاب سخاوت

مگر هاجر می‌تواند شهید بدهد؟ هاجر باید خاک کف پای زینب را ببوسد...

همان‌طور که تمام خلقت باید ولایت داشته‌ باشند، تمام خلقت باید به امام‌ حسین علیه‌السلام پناه بیاورند تا خدا آن‌ها را بپذیرد. امام‌ حسین هم شهید شده، هم شهید داد. امیرالمؤمنین علیه‌السلام و پیامبر صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله این‌طوری نبودند. مگر شهید دادن شوخی است؟ ابراهیم می‌خواهد اسماعیل را قربانی کند، یک‌قدری گلویش خراشیده شده، هاجر دارد خودش را می‌کشد! مگر این زینب است؟ این هاجر است، باید خاک کف پای زینب را ببوسد. اصلاً خلق که نمی‌تواند شهید بدهد. حالا ابراهیم به اسم امام‌ حسین، دلش می‌شکند. خدا می‌گوید: ای ابراهیم! حسین شهید می‌دهد، نه خلق. منبع: کتاب حر

امام حسین خودش امر است، تو باید امر او را اطاعت کنی، نه این‌که او را زیر سؤال ببری...

اگر حاجی‌ها دنبال امام حسین علیه‌السلام آمده بودند، این حکم را شریح قاضی نمی‌توانست بدهد. حسین علیه‌السلام را تنها دید که فتوا داد: کسی‌ که هشتم ذی‌الحجه به خانه خدا پشت کند و بیرون برود و به خلیفه وقت خروج کند، پشت به امر کرده، کافر است و خونش هدر است. این برای خلق است که پشت به خانه خدا کردن، پشت به امر کردن است. امام حسین علیه‌السلام خودش امر است، نه که پشت به امر بکند. «ولیّ» خودش امر است، تو باید امر «ولیّ» را اطاعت کنی. منبع: کتاب حضرت زینب

وقتی امام حسین در قلب اصحابش جلوه کرد و دیدند همراه ایشان هستند، خوشحال شدند...

امام‌ حسین علیه‌السلام جای اصحابش را به آن‌ها نشان داد، ولی آن‌ها خوشحال نشدند. یک‌دفعه امام‌ حسین جلوه‌ای کرد، دیدند امام‌ حسین جلو هست و این‌ها پیرو امام‌ حسین هستند؛ حالا خوشحال شدند. امام علیه‌السلام هر کجا که بخواهد، جلوه می‌کند. امام‌ حسین علیه‌السلام در قلب اصحابش جلوه کرد. یک‌وقت دیدند امام‌ حسین جلو می‌رود، این‌ها دنبالش هستند. اصحابش با امام‌ حسین نجوا کردند، امام‌ حسین هم با آن‌ها نجوا کرد؛ یک‌وقت دیدند با هم ارتباط دارند و پیوند خورده‌اند. منبع: کتاب نجوا

مؤمن، نقش ولایت درون افراد را احترام می‌کند...

احترام به نقش، سیره و روش امام و مؤمن است. مؤمن وقتی با کسی برخورد می‌کند، با آن نقش برخورد می‌کند. عده‌ای از یمن آمده‌ بودند، آقا امام‌ باقر علیه‌السلام آن‌ها را در آغوش می‌گرفت و می‌بوییدشان. می‌گفت: صادق‌ جان! این‌ها بوی بهشت می‌دهند. نقش ولایت داشتند؛ امام نقششان را احترام می‌کرد. و یا امام‌ صادق علیه‌السلام که هشام را احترام می‌کرد؛ چون نقشش درست بود، نقشش یقین به ولایت بود. منبع: کتاب افشای ولایت

والله اگر ارتباطتان را از خدا و ولایت جدا کردید، چوب می‌خورید...

به‌ دینم قسم، تمام گُل‌های عالم پیش من مقواست؛ چون آخر ندارد. من چیزی را انتخاب می‌کنم که آخر داشته‌ باشد. تفریح برو، اما حواست پیش ائمه علیهم‌السلام باشد، دلت را از آن‌ها جدا نکن و با آن‌ها ارتباط داشته‌ باش. نتیجه‌ای که می‌گیریم این‌ است که وقتی ارتباطتان را از خدا و ولایت جدا کردید، والله، چوب می‌خورید. منبع: کتاب نجوا