ولایت و عدالت

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو
بسم الله الرحمن الرحیم
ولایت و عدالت
کد: 10470
پخش صوت: پخش
دانلود صوت: دانلود
پی‌دی‌اف: دریافت
تاریخ سخنرانی: 1379-11-20
تاریخ قمری (مناسبت): 14 ذیقعده

«أعوذ بالله من الشیطان اللعین الرجیم»

«العبد المؤید الرسول‌ المکرم أبوالقاسم محمد»

السلام علیک یا أباعبدالله، السلام علیکم و رحمة ‌الله و برکاته

یک چیزهایی است که رفقا! من یک‌وقت می‌گویم، نمی‌خواهم تکرار کنم؛ اما یک‌جوری است که آن‌ها باید که وصل به یک مطلب باشد تا آن مطلب پرورش بخورد. ولایت باید پرورش بخورد. این‌که من دارم به شما می‌گویم یک چیزی را بایگانی نکنید، آن پرورش باید بخورد. باید پرورش پیدا کند، اگر پرورش ندهید، [سازندگی ندارد]. البته گفتم، نمی‌دانم خیلی زیاد ثواب کردی این‌جوری. اگر من یک‌وقت تکرار می‌کنم، نمی‌خواهم مطلب تکرار شود. یک‌وقت چیز نکنید که مَثل یک‌وقت بگویید این را ما شنیده‌ایم و این‌ها. این تکراری را آن‌وقت شما می‌بینید نتیجه این تکراری چه می‌شود؛ یعنی این الآن تکرار شد، نتیجه‌اش چه می‌شود؟

ما به شماها عرض کردیم، خدای تبارک و تعالی از تمام این خلقتی که کرده، یک مقصد داشته. این را گفتیم، مقصدش ولایت است. حالا چرا این‌قدر می‌گویند [امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)]؟ همه این دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم (علیهم‌السلام) ولایتند، چقدر روی امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) تکیه می‌شود؟ چون‌که امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) آن‌جا میان دوراهی بود. دوراهی یعنی در زمان امام‌ سجاد (علیه‌السلام) نشد، در زمان امام‌ رضا (علیه‌السلام) نشد، در زمان ائمه دیگر نشد، در زمان امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) شد: کفر با دین روبه‌رو شد. یعنی کفرِ یک عالم با ولایت روبه‌رو بود. خدا، اگر امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را گفت که به عزت و جلالم، اگر قبول نداشته‌ باشید علی (علیه‌السلام) را، عبادت ثقلین کنید می‌سوزانمتان، امروز می‌خواهم به شما بگویم دلیلش این بود: کفر با دین روبه‌رو بود. خدا می‌خواست نروند طرف کفر، بیایند طرف دین، یعنی علی (علیه‌السلام).

حالا ما گفتیم که شما باید اول عدالت داشته باشید، بعد سخاوت، بعد ولایت. ما گفتیم ما نمره نمی‌دهیم؛ اما خواست ولایت، عدالت و سخاوت است؛ چون‌که ما گفتیم که، (الآن خدمت بزرگی‌تان عرض می‌کنم) ما گفتیم که از تمام خلقت، خدا مقصدش علی (علیه‌السلام) است، مقصدش ولایت است و هر که دارای آن نباشد، اهل آتش است؛ اما الآن عدالت، خواست خداست. ببین من چه عرض می‌کنم: آن مقصد است، این خواست است.

آن‌وقت حالا که خواست خدا شد، ولایت هم خواست خدا را می‌خواهد؛ نبوت هم خواست خدا را می‌خواهد؛ جبرئیل و اسرافیل و میکائیل هم خواست خدا را می‌خواهند؛ تمام این ملائکه‌ها خواست خدا را می‌خواهند؛ متقی خواست خدا را می‌خواهد؛ اصحاب یمین خواست خدا را می‌خواهد؛ تمام جنبد‌ه‌ روی زمین خواست خدا را می‌خواهد. آیا توجه فرمودید؟ آن چیست؟ عدالت است. حالا چقدر این عظمت پیدا کرده؛ چون‌که شما از عدالت به ولایت می‌رسید، از ولایت به عدالت نمی‌رسید. چرا؟ شرط، عمل است. شما از عمل باید برسی به ولایت. وقتی‌که عمل نداری به کجا می‌رسی؟

شما توجه بفرمایید که خدا، اول می‌گوییم [در] اصول‌ دین: خدا یک است، بعد می‌گوییم خدا عادل است. خدا دلش می‌خواهد که این بشر [جوری باشد که] صفات خودش را به آن‌ها بدهد، صفات ‌الله داشته باشند. از صفات ‌الله تو به آن‌جا می‌رسی. چرا اول می‌گوید خدا؟ چرا اول نمی‌گوید علی (علیه‌السلام)؟ چرا اول نمی‌گوید زهرا (علیهاالسلام)؟ آن‌ها امر خدا هستند. توجه بفرمایید این‌جا یک‌قدری مشکل به‌ هم نزنید. تو باید عدالت داشته باشی. امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) صفات خداست؛ اما امر دارد. خدا هم خداست؛ اما چه دارد؟ یک مقصد دارد.

مقصد خدا را [که] شما می‌گویید از عدالت صحبت کن! مگر مقصد خدا را به یک‌روز و دو روز و سه‌روز و چند روز می‌شود گفت؟ بیا حرف بشنو! همین‌جور که ولایت این‌قدر ابعاد دارد، عدالت هم دارد. توجه بفرمایید! حالا این بی‌عدالتی از کجا شروع شد؟ اصلاً [این‌که] می‌گوید بغض و حبّ، این است که من امروز خدمتتان عرض می‌کنم از بعدِ رسول‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، من الآن خدمتتان گفتم، ببین چقدر [پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله)] عدالت‌فرسا بود.

خدا رحمت کند حاج‌ شیخ عباس را! (من همیشه یک روایت و حدیث از ایشان می‌گویم که در قلب شماها این مرد جا بگیرد، خدا می‌داند این مرد چه مردی بود؛ یعنی جوری نبود، قیامت را یقین کرده‌ بود؛ صراط را یقین کرده‌ بود؛ حق ‌الناس را یقین کرده ‌بود؛ حق ‌الله را یقین کرده ‌بود؛ این حرف‌ها را یقین کرده ‌بود، تبصره به آن نمی‌زد. حالا پیش آمد می‌گویم.) چرا می‌گوید که امام ‌جماعت اگر عادل نباشد، حق ندارد نماز بخواند؟ چرا می‌گوید که یک رئیس دادگاه باید عدالت داشته باشد؟ چرا؟ چرا می‌گوید اول شرط یک مرجع، عدالت است؟ شرطش عدالت است.

پس هر چیزی که در این عالم یک عظماییتی به‌ هم زده، توأم با ولایت است؛ توأم با ولایت و عدالت است. هر کدامش نباشد، کُمیت لنگ است. حالا الآن خدمتتان عرض می‌کنم: این مرتیکه، (الآن [اهل تسنن] اصول ‌دینشان هم سه‌ تاست، یکی امامت را قبول ندارند، یکی هم عدالت) ، حساب کرد، دید باید این‌ها را بزند.

خدا رحمت کند حاج‌ شیخ عباس را! (گویا این مطلب را ایشان گفت،) گفت: وقتی‌که لشکر اسلام می‌آمدند در پشت مدینه، یک‌جایی بود که این‌جا یک‌قدری این‌ها چیز می‌کردند، سراغ می‌گرفتند، چیز می‌کردند، یک‌ ابعادی داشت. گفت: حضرت دید دو نفر از این‌ها نیستند. ایشان فرمود: هجده هزار لشکر بود. گفت: آمدند دیدند دو تا از این بچه‌های (گویا ایشان به نظرم حالا کم، زیاد) شانه‌ به‌سرها بود، یعنی بچه‌های طیور، گفت: دستشان است، می‌خندند. هجده هزار لشکر را این‌جا گذاشت، گفت: برو بگذار سرجایش. مَثل این‌ها خیلی [فاصله بوده،] مَثَل مثل از این‌جا حالا تا مسجد جمکران چیزی بود، کمتر یا زیادتر. گفت: برو بگذار سر جایش. هجده هزار لشکر را گذاشت، یک بی‌عدالتی به یک طیور [نشود].

مگر نبود که پیغمبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) حالا تشریف آوردند، آیه اخوت نازل شد؟ [یک‌ مأمور] گذاشته‌ بودند [سر] هر کوچه‌ای. این‌جوری که نبود که، لوله آبکشی نبود که، زن هم که نباید بیرون بیاید. چه خبر است؟! حالا سراغ گرفت. هر کدام هم می‌آمدند گزارش می‌دادند؛ حالا یک خرجی کرده ‌بودند، پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) از بیت‌المال می‌داد. دید یک نفر نیامده، گفت: چیست؟ گفت: این اشتباه خودش را پِی برده، رفته درِ یک خانه‌ای چیز بدهد، دستش را این‌جوری کرده روی سینه آن زن. او یک‌دفعه این‌جوری کرده، گفته: تو برادر خوانده من هستی.

حضرت به او گفت: بیا! آمد. گفت: تو کردی؟ گفت: آره! گفت: برو! ببین چقدر عدالت‌فرساست! مگر این چه کرده؟! حالا رفت آن‌جا، دید یک آبی است از آن بالای کوه می‌آید، این سنگ است سوراخ شده. گفت: من بدتر از این نیستم. همان‌جا بود، حالا یکی چیز به او می‌داد یا علف بیابان می‌خورد. تا این‌که یک ‌روز یک حال عجیبی آن مرد پیدا کرد. گفت: خدایا! پیغمبرت گفته برو! آیا تو هم گفتی برو؟ خدایا! من آبرویم ریخته شده، پیغمبرت را روانه کن بیاید من را ببرد. فوراً جبرئیل نازل شد.

ببین باباجان من! عزیزجان من! «حال» که می‌گویند این است. این از تمام جاها بریده شده، از خلق بریده شده، «حال» این است. می‌بیند چاره‌پذیرش به‌ غیر خدا کس دیگری نیست. پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) هم که گفته برو! من دارم عدالت زمان پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را می‌خواهم عرض کنم. بعد بگویم بعد از نبیّ، [بعد از] پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) شد، بعد از پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) بی‌عدالتی شد.

حالا فوراً جبرئیل نازل شد: یا محمد! اگر تو آن‌ها را نیامرزی، من نیامرزم، پس چه کسی این‌ها را بیامرزد؟ پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) فوراً یکی را روانه کرد. نیامد، گفت: خود پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) باید بیاید که همه بفهمند آیه‌ای راجع به این نازل شده، من آبرویم رفته. آیا تو نگاه بدچشمی می‌کنی، آبرویت نرفته؟ آیا کارهای ناجور می‌کنی، فکر آبرویت نیستی؟ آبرو چیست؟ آبرو یعنی ولایت، آبرو یعنی عدالت. حالا پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) رفت پِی‌اش، ایشان آمد. از این حرف‌ها خیلی است. من می‌ترسم وقت نوار گرفته بشود.

حالا بعد از پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) چه شد؟ بی‌عدالتی شروع شد. آن جلسه بنی‌ساعده که تشکیل دادند، دور هم نشستند، آن منبع بی‌عدالتی بود. آن بی‌عدالتی را پخش کرد در این دنیا، آن بی‌عدالتی را پخش کرد توی این عالم. مگر می‌شود دور هم بنشینید و به‌ غیر ولایت حرف بزنید؟ والله، عقیده ولایتم این‌ است: (کسی به من نگوید سندش کجاست؛ سندش توی قلب من است) ، هر کجا نشستید دور هم، حرف ولایت نزدید، حرف خدا نزدید، حرف پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) نزدید، حرف لغو زدید، آن جلسه بنی‌ساعده است. چرا؟ الآن روایتش را می‌گویم. امام‌ صادق (علیه‌السلام) می‌گوید: دور هم می‌نشینید حرف‌های ما را بزنید؟ می‌گوید: آره! می‌گوید: من غبطه می‌خورم به آن مجلس. پس مجلست را هم امام ‌صادق (علیه‌السلام) روی عدالت معلوم کرده ‌است.

امروز این مطلب یک‌قدری در قلب من این‌قدر فشار داد که این‌ها می‌دانند من حالم امروز خیلی بد بود! همه آمدند گفتند چه شده؟ داشتم از عدالت صحبت می‌کردم، آن‌وقت یک‌دفعه یاد بی‌عدالتی که از بعد از رسول‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) شروع شد [افتادم که] چه بود؟! از بعد از رسول‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) شروع شد. این عدالت بود که طناب گردن امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) انداختند؟! حالا دارند این را هم برمی‌دارند! مگر ممکن است چیزی که توی این خلقت باشد، خلق بتواند بردارد؟! حالا آن را هم دارند برمی‌دارند، می‌گویند: آن کسی‌که زهرا (علیهاالسلام) را زده، این نبوده! مگر ممکن است بردارید؟! حالا در ظاهر یک چهار روزی در ریاست خودتان برداشتید، آیا می‌شود از این خلقت برداشت؟! چرا توجه ندارید؟!

اگر عدالت بود، زهرای عزیز (علیهاالسلام) را می‌زدند؟! اگر عدالت بود، محسن زیر پای مردم رفت! اگر در تمام تاریخ قبر محسن را پیدا کردید، من انعام می‌دهم. والله، بالله، من صد هزار تومان می‌گذارم، یکی قبر محسن را پیدا کند. من ممکن است قرض کنم، الآن نمی‌گویم من صد هزار تومان دارم. قرض می‌کنم، می‌دهم که بفهمم. آیا این عدالت بود؟! آیا خلیفه مسلمین باید این باشد؟! آیا این عدالت است؟! عجیب این است، این کارِ جنایت بزرگ را که کردند، رفتند جماعت! گفت: مؤذن! اذان بگو! من می‌خواهم [نماز] جماعت کنم. مگر شرط عدالت نیست که نباید بخواند این؟! پس بی‌عدالتی از زمان این دو نفر بود که افشا شد توی این عالم.

تولی و تبری، عزیز من! این است: کسانی‌که عدالت ندارند، نروید دنبالشان. این بی‌عدالتی از زمان عمر و ابابکر شد. والله، بالله، به ‌دینم قسم، اگر عدالت بعد از رسول ‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود، این زهرا (علیهاالسلام) را نمی‌زدند، آن محسن زیر پا نمی‌رفت. بی‌عدالتی آن‌قدر اوج گرفت که حسینِ ما را کشتند، زیر سُم اسب کردند. این بی‌عدالتی نیست؟! والله، اگر محسن زیر پا نمی‌رفت، علی‌اصغرِ ما را تیر به حلقومش نمی‌زدند. حالا این‌ها برادرند؟!

حالا آقا امام‌ حسین (علیه‌السلام) دارد ادب می‌کند ما را، سر بریده‌اش می‌گوید: «[أم حسبت] أن‌ّ أصحاب الکهف و الرقیم [کانوا من آیاتنا] عجباً»[۱] ای خواهر! تمام این چیزهایی که شد، از جلسه بنی‌ساعده [شد]، من کشته جلسه بنی‌ساعده هستم. حالا این دو آیه، (شما که قرآن را الحمد لله حفظید) این دو تا آیه خیلی عجیب است.

حالا هر کسی باید عدالت را توی خودش پیاده کند. حالا من ان‌شاءالله، به‌ امید خدا می‌خواهم بگویم که خدای تبارک و تعالی، ما روایت داریم؛ این کرات می‌گویند مثل کرات خشخاشی است. بعد آسمان اول نسبت به دوم همین‌جور است، نسبت به سوم همین‌جور است. ما روایت و حدیث می‌گوییم، می‌گویند: عرش خدا بزرگ‌تر است. حالا آن‌جا مقری است که خدای تبارک و تعالی آن‌جا را قرار داده است، مقر فرماندهی کل خلقت است. بابا! نه مقر فرماندهی این دنیا. ممکن است خدا میلیاردها خلقت دارد؛ اما میلیاردها خلقت، امامش علی (علیه‌السلام) است، پیغمبر رسول خداست.

من گفتم، یکی از رفقای عزیز تشریف آوردند این‌جا، از کرات صحبت می‌کرد. خب یک‌اندازه‌ای گویا درس خوانده بود. ستاره‌ها را، اسمش را بلد بود، این ذوالقرنین است، این نمی‌دانم زهره، این نمی‌دانم چه. چند تا از ستاره‌های کهکشان فلک را گفت. گفت: ما داریم این‌ها همه‌اش کرات است و این‌ها در چه موقعیتی قرار گرفته است. گفتم: والا من به‌ غیر قرآن جواب شما را نمی‌توانم بدهم؛ خدای تبارک و تعالی به پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌گوید «اشرف مخلوقات». یعنی این پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) اشرفیت دارد به کل خلقت. ائمه‌ طاهرین (علیهم‌السلام) همه‌شان اشرفیت دارند به کل خلقت؛ پس عرش محل فرماندهی است.

آیا زمین هم محل فرماندهی دارد؟ آره! محل فرماندهی این عالم، مکه معظمه است. حالا آن کُرنش نکرد و خدا کفار را روی زمینش قرار داد، آن یک حرف دیگری است. چرا؟ چرا آن‌جا محل فرماندهی است؟ الآن به شما می‌گویم. ببین آن‌جا اگر گناه کنی، توبه ندارد. (علمای مجلس! خواهش می‌کنم، تمنا می‌کنم، ادب کنید من را. اگر حرفی دارید، بزنید!) چرا؟ شما اگر توبه کردی، گناهِ یک خلقت را کردی، آمدی آن‌جا، توبه کردی: خدا! من علی (علیه‌السلام) را قبول دارم به جانشینی رسول‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، من توبه کردم؛ فوراً توبه‌ات قبول می‌شود. اگر یک همچین گناهی کردی. آن‌جا محل [توبه از] گناهی است که آن‌جا در حدود مکه نباشد. خدا قبول می‌کند. [توبه] آدم ابوالبشر [را] قبول کرد. الگوست آدم، جدّ ماست.

[مقام] ابراهیم محل وحی است آن‌جا. اول وحی که رسید آن‌جاست. حالا چطور این‌جا مقر است؟ مقر، آن‌جا مثل قیامت می‌ماند، قیامت تو دیگر نمی‌توانی توبه کنی. آن‌جا اگر گناه کردی، باید گوسفند بکشی. ببین آن‌جا، محل فرماندهی است که خدا دارد عدالت را توی این دنیا پخش می‌کند. دلم می‌خواهد شما توجه کنید! دارد پخش می‌کند توی این دنیا. گفتم آن [عرش] مقر فرماندهی کل خلقت است، این‌جا [مکه] محل فرماندهی دنیاست. چرا؟ از آن‌جا عدالت سرچشمه می‌گیرد.

چرا می‌گویند اهل ‌تسنن آن‌جا حجشان درست نیست، مورد لعنت هستند؟ عدالت نیاوردند آن‌جا، عدالت ندارند، بی‌عدالتی کردند. حالا چرا؟ آن‌جا آن آدم باید بیاید این‌جا، امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را قبول داشته ‌باشد، آن‌وقت [خدا هم حجش را] قبول دارد؛ چون‌که صادرات مکه عدالت است. باید عادل باشد، عدالت داشته‌ باشد.

چرا می‌گوید که اگر پولت نزول باشد، غِش معامله باشد، نمی‌دانم این‌جوری باشد، این‌جوری باشد، درست نیست؟ چرا می‌گوید درست نیست؟ عدالت قبولت نمی‌کند. حالا هر [حیوانی] تاحتی به یک پشه، (پشه، پشه که گزنده است، یا سوسک که به‌ اصطلاح یک حیوان می‌گویند که نمی‌دانم خلاصه چیزی [مفیدی] نیست، مثل حشرات است، کثیف است) می‌گوید یک‌دانه از این‌ها را اگر کشتی، باید یک گوسفند بکشی. این‌قدر عدالت‌فرساست، می‌گوید به یک پشه ظلم نشود. به کل این دنیا دارد می‌گوید، خدا می‌گوید: عدالت مقصد من است، حالا در خانه من نکنید بی‌عدالتی! همه باید ایمن باشند این‌جا، همه زیر سایه عدالت باشند.

ولایت سایه دارد عزیز من! عدالت هم سایه دارد. والله، روایت داریم، می‌گوید: اگر زیر سایه اهل ‌تسنن بروید، فردای قیامت گیرید. چرا رفتید؟! چرا زیر سایه یک بی‌عدالت رفتید؟! روایت داریم. یکی آمده بود سؤال می‌کرد که حالا مَثل یک سایه‌بان زدند، آیا این همان روایت است؟ گفتم: پولت را گرفته، آن را زده. پولت را گرفته، این اشکال ندارد، برو! چه اشکالی دارد؟! خیلی از این مطلب خوشش آمد. این روایت که می‌گوید زیر سایه‌شان نرو! می‌گفت: این‌ها مَثل یک سایه‌بانی زدند، گفتم: بابا! پولت را گرفته، صدهزار تومان از تو گرفته، خب این را هم زده، این منّت ندارد.

رفقای عزیز! می‌گوید زیر سایه‌شان نروید، یعنی زیر منّت اهل‌ تسنن نروید! چرا؟ امام ‌صادق (علیه‌السلام) طرد کرده این‌ها را، می‌فرماید: اگر روایت‌های ما را نقل کردند، از ما صحبت کردند، آن‌ها را قبول نکنید! آن‌ها باطنشان با ما خوب نیستند. اگر این حرف‌ها را می‌زنند، می‌خواهند خودشان را جا کنند؛ اما این‌ها کسانی هستند که زهرا (علیهاالسلام) را کشتند، کسانی هستند که حسینِ ما را کشتند. مگر چه کسی کشت؟!

حالا از آن‌جا عزیز من! قربانتان بروم، محل فرماندهی ولایت است. حالا ببین من چه به شما می‌گویم! حالا آن‌جا را «ام‌ّ القری» می‌گویند. «ام‌ّ القری» یعنی مادر تمام زمین‌ها؛ این آیه قرآن است، بروید بخوانید! از آن‌جا زمین‌ها کشیده شده روی [آب] توی دنیا. من مَثلی بزنم واسه‌تان، مَثَل الآن این فرش یا یک سفره این از این‌جا که کشیده‌ شد، جزء این است. این من گفتم که اول باید به کُر اتصال باشی، اگر به کُر اتصال شدی درست است. چرا یک قطره به کُر اتصال می‌شود، آن‌وقت این پاک می‌شود؟ چرا یک آبی به کُر اتصال می‌شود، به یک دریا اتصال می‌شود، این پاک می‌شود؟ باید به کُر اتصال باشید! عزیزان من! نگویید مگر ما نجسیم؟! ممکن است، هر حرفی یک جوابی دارد. نه! نه! درست است، صحیح است، امر است.

شما حسابش را بکن! این حضرت ابراهیم چقدر زحمت کشیده؟ مگر ممکن است؟ آب نبوده که، چقدر با این خانمش زحمت کشیده تا این خانه را ساخته! حالا توجه بفرمایید! حالا که حضرت ابراهیم این خانه را ساخته، می‌گوید: اجر من چقدر است؟ می‌گوید: اجر نیکوکاران با من است. دوباره تکرار می‌کند، گفت: چه کار کردی؟ گرسنه‌ای را سیر کردی یا برهنه‌ای را [پوشاندی]؟

رفقای عزیز! الآن شب عید است، بیایید یک‌قدری [دستتان را باز کنید]. مبادا خودتان را در زحمت بیندازید، خدا از جیب شما هم خبر دارد. حتی‌الإمکان شب عیدی است، کفش می‌خواهند، لباس می‌خواهند، بالأخره [قبض] آب دارند، برق دارند. ببین خدا به ابراهیم می‌گوید: چه کار کردی؟! گرسنه‌ای را سیر کردی؟! برهنه‌ای را پوشاندی؟!

من یک‌ چیزی الآن یادم آمد، به شما می‌گویم؛ به‌ نظرم خیلی جالب باشد. به‌ نظر خودم جالب است: به‌ غیر آن دوازده‌ امام (علیهم‌السلام)، همه اجر می‌خواهند. مگر ابراهیم نیست؟! مگر خلیل خدا نیست؟! چه می‌گویید باباجان؟! چه چیز می‌گویی تو تفسیر می‌گویی؟! ابراهیم را می‌آوری در مقابل ولایت؟! ابراهیم (لا إله إلّا الله) همین‌جا معلوم است، می‌گوید اجر من چقدر است؟ مزد می‌خواهد. آیا علی (علیه‌السلام) مزد می‌خواهد؟ زهرا (علیهاالسلام) مزد می‌خواهد؟ [ابراهیم] خلق است. خلق مزد می‌خواهد، یک اجری می‌خواهد. حالا بلند شد، رفت یک‌قدری گوسفند خرید، توی بیابان ریخت. من این مطلب را نمی‌خواهم بگویم.

من می‌خواهم به شما بگویم با تمام آن درجه‌ای که، من دارم می‌گویم که آن‌جا محل مقر فرماندهی است، ابراهیم دارد فرمان را اطاعت می‌کند. حالا خواب دیده بچه‌اش را می‌خواهد بکشد. حالا نمی‌شود. این‌جا می‌خواستم این جالب است بگویم: بچه فدا کردن، یا خلق فدا کردن، فقط کار ولیّ است. چرا به تو می‌گوید عزیز من! قربانت بروم، فرمان جهاد یا با نبیّ است یا با ولیّ؟ حالا ابراهیم نباید بچه‌اش را بکُشد، خلق است. حالا یک‌ ذره عزّ و جز کرد و [خدا] گفت: نگاه کن به آسمان! نگاه کرد. گفت: قربانی مال حسین (علیه‌السلام) است. روی مناسبت گفت.

حالا حرف من این است، آن‌وقت یک‌ لکه اشک آن‌جا ریخت، گفت «ذبح‌ العظیم». حاجی‌های محترم! بیایید «ذبح‌ العظیم» کنید! «ذبح‌ العظیم» باید اتصال به ولایت باشی. عظیمیت تو به ‌واسطه ولایت و عدالت است، عدالت و ولایت است؛ اگر نداشته‌ باشی، عظیم نیستی. چرا می‌گوید «عرش‌ العظیم»؟ «قرآن‌ العظیم»؟ «خُلُق‌ العظیم»؟ این‌ها توأم با ولایتند؛ خودشان ولایتند، همه‌اش عظیم است.

حالا توجه بفرمایید! حالا خدا این‌جا را «اُم‌ّ القری» قرار داده. حالا هر تکه زمینی کشیده شد روی این عالم، الآن منزل شما بیت خداست. توجه کنید به این روایت، الآن منزل شما بیت‌ خداست. چرا آن‌جا «بیت‌ الله»، مریم است و عیسی؟ آن‌ها دارند فرمان می‌برند، عدالت را قبول دارند، ولایت را قبول دارند، فرمان می‌برند، بی‌عدالتی نمی‌کنند. حالا مریم بچه‌اش می‌شود عیسی. حالا خانه‌های زمین کشیده شده [از خانه خدا]، این خانه شما بیت خداست. تا چه وقت بیت خداست؟ تا موقعی‌که این‌جا را بت‌کده نکنی عزیزم! آن زمانی‌که لهو و لعب آوردی این‌جا.

ببین بیت خدا، (توجه بفرمایید!) صدها هزار مَلَک، آن‌جا حافظ خانه خداست. صدها مَلَک می‌آیند آن‌جا چه کار می‌کنند؟ وقتی خانه را خدا تشکیل داد، وقتی امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در این خانه آمد به‌ دنیا، تمام ملائکه‌ها ضجّه کردند: آیا ما از این کار محروم باشیم؟ خدا رحمت کند حاج‌ شیخ عباس را! گفت: هر کجا یک «بیت‌ المعمور» درست شد توی آسمان‌ها؛ آن‌جا یک‌ دانه علی (علیه‌السلام) است، این‌ها بیایند دور بزنند. حالا عزیز من! قربانت بروم، این خانه شما هم همان است. همان زمین است، همان مکان است.

چرا به تو می‌گوید اگر شطرنج آوردی، تا هفتاد خانه ملَک نمی‌آید؟ مگر این‌ها دروغ است؟! چرا باور نمی‌کنی؟! حالا تو می‌آوری در این بیت یا چیزی که خدا راضی نیست، پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) راضی نیست، می‌آوری این‌جا. اصلاً مؤمن خریدش باید با عدالت باشد، با ولایت و عدالت باشد. یک چیزی که می‌خری، به‌ درد بخورد. چرا می‌گویند که اگر چیزی بخری که به‌ درد نخورد، این معامله نیست؟ بروی یک عروسک بخری، بروی نمی‌دانم چه بخری. می‌گوید: این کار را شرع امضاء نکرده. توجه می‌کنید من چه می‌گویم؟

حالا عزیز من! ببین خدا چه کار کرده؟ من به شما می‌گویم مقر فرماندهی است، حالا فرمان توی منزل تو خدا ایجاد کرده: عدالت. اگر تو عدالت داشته‌ باشی، می‌روی یک چیزهای بی‌خود بخری؟! اگر عدالت داشته‌ باشی، این را می‌دهی به یک بنده خدا، بچه‌اش یک کفشی بگیرد، بچه‌اش نمی‌دانم یک [چیزی بگیرد که] لامحاله [لااقل] سرفراز باشد. نمی‌روی یک چیز بگیری به ‌غیر امر. اگر چیزی خریدی، توی خانه‌ات آوردی به ‌غیر امر، امر شیطان را اطاعت کردی. ما دو امر داریم؛ یک امر خدا که ولایت و عدالت است، یک امر شیطان. تو امر شیطان را عزیز من! این‌جا اجرا کردی. حالا ببین چه من دارم به تو می‌گویم! حالا این خانه اگر شما مواظب بودی، آن خانم مریم است.

من روایت و حدیث به شما می‌گویم. عزیزان من! قربانتان بروم، فدایتان بشوم، بایگانی نکنید این حرف‌ها را. من نمی‌خواهم اسم بیاورم، بعضی‌ها می‌گویند: ما موقعی‌که خسته می‌شویم، می‌دوم به این حرف‌های شما نگاه می‌کنم، یا نوار شما را می‌گذارم، یک‌دفعه می‌بینم تمام خستگی از جان من رفت. والله، بالله، داد می‌کشم: این یقین دارد. یقین، خستگی را از بدنت می‌برد بیرون. تو یقین نداری هِی اشتباه، اشتباه می‌کنی. مگر این‌ها آدم نیستند بعضی‌ها؟ خستگی را ولایت می‌برد بیرون. اصلاً غیر خدا تصرف به بدن تو نمی‌شود. چرا؟ هر چیزی است باید با اجازه بیاید. اما امر شیطان را اطاعت کردی، خباثت واردت می‌شود، خباثت وارد دلت می‌شود. خباثت، خیالی می‌شوی.

حالا عزیز من! فدایت بشوم، ببین چه دارم به تو می‌گویم! حالا این خانم شما مریم است. تو چه کاره‌ای؟ روایت داریم، چرا می‌گوید که سه چیز را خدا منّت سرت می‌گذارد؟ اول ولایت، بعد یک خانم خوب، بعد خانه خوب. چرا؟ آیا فهمیدی؟! چرا؟ این زن ولایت‌پرور است. خانه هم وسعت دارد، این ولایت‌پرور است، بچه‌ها توی این پرورش می‌خورند. این خانم ولایت‌پرور است. مبادا یک کج‌دهنی بکنید! اما خانمی که امر زهرا (علیهاالسلام) را اطاعت کند، نه خانمی که هر کجا دلش می‌خواهد برود. آن دل شیطان است. امر شیطان را اطاعت می‌کند. آن خانم ولایت‌پرور است، آن خانم جهادگر است که امر زهرا (علیهاالسلام) را اطاعت کند، رویش را بگیرد، این چیزهای نازک را نپوشد. فکر کند هر کجا می‌خواهد برود.

من نمی‌گویم کجا برو! این‌‌طرف برو! من سیاسی نیستم. من آمدم افشای ولایت برای شما بکنم. من نمی‌گویم کجا برو! خانم! هر کجا می‌روی، زهرا (علیهاالسلام) راضی است؟! ببین امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) راضی است؟! پس این امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) چه‌ کاره است آخر توی این خلقت؟! مگر نباید امرش را اطاعت کنید؟! چرا امرش را اطاعت نمی‌کنید؟! امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) الگویش مادرش است، الگویش عمه‌اش زینب (علیهاالسلام) است. تو خانم! چه الگویی داری؟ فردا از تو سؤال می‌شود. این‌که گفت جهادگر، حالا تو چه‌ کاره‌ای؟ مگر این روایت نیست؟! مگر این حدیث نیست؟!

مگر امام ‌صادق (علیه‌السلام) نگفت مردی که شاربش عرق کند، جزء شهداست؟! این‌که شارب می‌گوید یعنی یک ‌ذره خودش را از برای کار [به زحمت بیندازد]. این آقای دکتر الآن توی مطبش است، چهار تا آمدند، این آمده، با این حواسش جمع باشد، به این عوضی نگوید، به این چیز بکند، خودش را به تعب انداخته، این غیر این است که برود راحت باشد، این جهادگر است.

آن آقایی که دارد درس می‌خواند، مواظب باشد قال‌ الصادق، قال الباقر (علیهماالسلام) بگوید این جهادگر است. آن مهندسی که این بیت‌المال مردم دستش است، برق دستش است، مواظب باشد اتصال نشود، این جهادگر است. مواظب باش! اگر تو [توجه نکردی]، این برق اتصال شد، نفرت به وجود می‌آورد. تو خودت هم اگر اتصال [به خلق] بشوی، نفرت به وجود می‌آوری. قربانت بروم، اتصال به علی (علیه‌السلام) باش! خانم! اتصال به زهرا (علیهاالسلام) باش! حالا تو هم جهادگری، چقدر خوب است! خانه‌ات هم خانه خداست. خانم جهادگر، آقا جهادگر. والله، بالله، تالله، یک زمانی بشود که ما بدانیم چقدر اشتباه کردیم! چرا این حرف‌ها را پشت گوش انداختی؟! چرا امر شیطان را اطاعت کردی؟! بابا! این ‌همه که می‌گویند «أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و اُولی‌الأمر منکم»[۲]، چرا می‌گویند امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)؟ چرا به امام ‌زمان (عجل‌الله‌فرجه)، چه می‌گویند؟ صاحب‌الأمر. این امر امام ‌زمان (عجل‌الله‌فرجه)، امر امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)، امر زهرا (علیهاالسلام)، امر خداست، اتصال به خداست؛ اما خلق، امرش اتصال به خودش است. اگر خلق امر آن‌ها را گفت، این می‌شود نبیّ؛ اما اگر خلق امر خودش را گفت، این مردم را گمراه می‌کند. مگر عمر و ابابکر نکردند؟ مگر هارون نکرد؟ مگر مأمون نکرد؟ مگر متوکل نکرد؟ مگر مأمون نکرد؟ چرا توجه نداری؟

من به‌ فدای شما شوم، شما که درس خواندی دکتر شدی، تو که درس خواندی مهندس شدی، تو که درس خواندی مُلّا شدی. از کجا شدی؟ از موقعی‌که دقیق بودی؛ نرفتی این‌طرف، آن‌طرف عیاشی کنی؛ نرفتی یک‌ رفیق‌باز نشدی. چه شدی؟ توجه داشتی، حالا مهندس شدی، حالا دکتر شدی، حالا تجدید نمی‌آوری. اگر چهار تا رفیق بد بیاوری، این ذهن تو این‌جوری می‌شود، می‌روی تجدید می‌آوری.

حالا ولایت هم همین‌جور است، تجدید نیاوریم. مواظبش باشی خدشه نزنند به تو. والله، بالله، امروز روزی شده دارند خدشه می‌زنند به ولایت. توجه کن! فدایت بشوم. تو اگر دکتر شدی، مهندس شدی، امروز یک شخصیت مردمی هستی. ما تشکر می‌کنیم. از تمام مهندس‌ها تشکر می‌کنیم. از تمام این‌ها که درس خواندند، رفوزه نمی‌شوند، تشکر من می‌کنم. از بازاری و غیر بازاری که توی این خطند، من تشکر می‌کنم. نه من تشکر کنم، والله! ولایت هم می‌کند. نه من بکنم، زهرا (علیهاالسلام) هم می‌کند.

چرا؟ یک صحبتی می‌کردند آن‌ها رفقا، خیلی با حقیقت بودند. گفتند: یک زنی را چند وقت پیش آوردند یک‌جا دفن کردند. (من نقل می‌کنم، من آن آدم را قبولش دارم.) می‌گفت: یکی بود که خب او هم یک‌قدری روشن بود، می‌گفت: به عرض یک شبانه‌روز، سه دفعه امام‌ حسین (علیه‌السلام) آمد آن‌جا. آن‌وقت گفت: این زن چه‌ کار می‌کرد؟ گفت: زیارت عاشورایش ترک نمی‌شد. اگر هر کاری داشت، زیارت عاشورا می‌خواند. چرا امام‌ حسین (علیه‌السلام) تشکر می‌کند؟ این بیزار است از دشمنان حسین، بیزار است از دشمنان زهرا. چه کار می‌کنیم ما؟! توجه! این عدالت دارد. می‌فهمد یک‌ کسی‌که بی‌عدالتی شد، شهیدش کردند، لعنت به آن‌ها می‌کند، دنبال آن‌ها نمی‌رود. توجه فرمودید؟!

حالا چه کار کنیم که ما این‌جوری بشویم؟ شما گفتم پرچم تفکر داشته‌ باش! اما باید چه کنیم؟ می‌رسی به امر؛ اما باید عدالت داشته‌ باشی. هر کسی در هر قسمتی هست، باید عدالت داشته‌ باشد؛ چون‌که عدالت گفتیم چیست؟ خواست خداست. ولایت گفتیم چه؟ مقصد خداست. درست است؟! این‌ها باید توأم به‌ هم باشد. حالا اگر شما با عدالت شدی، قرآن هم تو را تأیید می‌کند، امام ‌زمان (عجل‌الله‌فرجه) هم تأییدت می‌کند.

پس گفتم مکه محل فرماندهی است، (دوباره من این را تکرار می‌کنم که قشنگ باشد.) ببین آن‌جا چه‌ جور عدالت را مراعات می‌کنی! یک پشه بکشی، یک سوسک بکشی، باید گوسفند بکشی. درست است؟! شیعه باید مُحرِم باشد، همیشه عدالت را مراعات کند، در هر جایی هست. زیر این آسمان، در هر کجایی هست، عدالت را اگر مراعات کرد، مقصد خدا را چیز کرده، اطاعت کرده.

من به شما بگوم، گفتم: چند تا چیز است که این‌ها حسابش را با این حساب‌ها که ما داریم، نمی‌توانیم بکنیم. یکی قرآن است ازلی است، یکی ائمه ‌طاهرین (علیهم‌السلام) است ازلی است، یکی هم عدالت ازلی است. توجه فرمودید؟! عدالت هم ازلی است. عدالت را کسی نمی‌تواند یعنی کاملاً بگوید؛ چون‌که مقصد خدا حدّ ندارد، آن‌وقت آورده روی عدالت. والله! خیلی قشنگ است، توجه داشته ‌باشید. اصلاً عدالت ساخته‌ات می‌کند. هر کاری که می‌خواهی بکنی، می‌بینی که درست نیست، این بی‌عدالتی تویش است.

حالا آن بی‌عدالت‌ها درجه اولش عمر است و ابابکر، هارون است و مأمون. یکی از بی‌عدالتیِ‌ این‌ها این بود که به امام می‌گفتند: بیا امر ما را اطاعت کن! خدا گفته، قرآن گفته، پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) گفته: امر این را اطاعت کن! امر این امر خداست. این آدم چه چیز شده؟ این می‌گوید بیا امر من را اطاعت کن! پس جان من! ما (دوباره تکرار می‌کنم) باید امر عدالت را اطاعت کنیم. اگر امر عدالت اطاعت شد، در هر جایی که اطاعت شد، درست است.

امروز یکی از دوستان عزیز این‌جا یک دختر خانمی دارند، خیلی خب ابعادش بالاست. من تشکر، هم از خودش می‌کنم، هم از خانمش؛ از این دختر خانم. یک‌وقت یک چیزهایی سؤال می‌کنند، آدم خیلی خوشحال می‌شود که هستند [افراد] با تفکر. من تفکر شماها را احترام می‌کنم. هر کدامتان بیشتر داشته ‌باشید، بیشتر احترام می‌کنم. این دختر خانم گفته ‌بود: ما که آن‌جا [خارج] بودیم، گفته بود: ما آن‌جا بودیم، حالا یک ‌سفره، چیزی می‌انداختیم، یک چیزی می‌خواستیم بخوریم، گنجشک‌ها می‌آمدند این‌جا، شاید یک‌ خرده هم از این‌ها [غذای خارجی‌ها] می‌خوردند، یعنی این‌قدر نزدیک می‌آمدند، آن‌ها که چیز می‌خوردند، یعنی خارجی‌ها. می‌گفت: ما که می‌خوردیم، نزدیک نمی‌آمدند. حرف است دیگر. می‌گفت آن‌ها مَثل یک ‌چیز دارند می‌خورند، گنجشک‌ها همه می‌آمدند، ما که این‌جا می‌خوردیم همین‌ساخت در می‌رفتند، نزدیک ما نمی‌آمدند. این چرا [این‌طور است]؟

من این قضایا را گفتم، گفتم که (می‌خواستم این بماند توی این نوار) گفتم که ما از این روایت استفاده می‌کنیم، وقتی آن نبیّ گفتش که ماهی نگیرید شنبه، تمام ماهی‌ها آمدند رو [ی آب]. این ماهی‌ها یا گنجشک‌ها، این‌ها یک قوه لامسه‌ای دارند، وصل است، وصل است به نبیّ، وصل است به ولیّ. توجه فرمودید؟! یعنی خیانت‌کار را می‌شناسند. توجه فرمودید؟! تویشان است. ببین از این [می‌گویم]، ببین این‌ها آمدند، آمدند چیز، رو آمدند. چه‌ جور شد که ماهی‌های دریا، ماهی‌های دریا از گفتگوی این نبیّ با مردم مطلع شدند؟! چه کسی مطلعشان کرد؟! حالا این گنجشک‌ها که نزدیک ما نمی‌آیند، می‌فهمند ما خائنیم، می‌گیریم‌ آن‌ها را اذیتشان می‌کنیم؛ اما می‌فهمد آن خارجی اذیتش نمی‌کند. توجه فرمودید؟! خائنیِ ما را آن‌ها می‌شناسند چه ‌جوری هستیم ما! با روایت و حدیث جوابش را دادم. چه‌ جوری است؟

حالا آمدند چه کردند؟ ببین خدعه‌گر بشر است، نه حیوان. والله، به‌دینم قسم، من یک‌ پاره‌وقت‌ها می‌خواهم سکته کنم. می‌فهمم یک حیوان به از [بهتر] من است. من کار به شماها ندارم، من خودم یک‌حرفی دارم با خودم. من هر چه حسابش را می‌کنم، می‌بینم حیوان، انسان است؛ من که انسانم، حیوانم!‌ اِه! ببین چه‌ جور این حالی‌اش است! می‌شناسد، می‌پرد می‌رود. می‌فهمد من خیانت‌کارم. اصلاً آنچه که خیانت است، مال بشر است. چرا این ‌همه خدا حدّ گذاشته رویشان؟

امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) حالا می‌خواهد (روی مناسبت [می‌گویم]) برود، اول می‌گوید: زینب‌جان! ام‌کلثوم! حسن‌‌جان! حسین‌جان! یا این‌ها را برسید بهشان، یا مرغابی‌ها را آزاد کنید! چرا؟ آن‌ها یک اجری دارند پیش خدا؛ آن‌وقت این‌قدر خدا این‌ها را گذاشته شما بکُشید بخورید، آیا حساب از تو نمی‌کِشد؟ هان! این ماهی‌ها را [گذاشته].

نمی‌خواهم بگویم حالا، یک دوستی داریم ما، این میرزا ابوالفضلِ ما می‌گفت: آن‌جا خانه پدر زنم یکی بود، می‌گفتش که این برق داشت، داده بود به او؛ آن‌وقت می‌خواسته نمی‌دانم یک‌ کار عجله‌ای هم داشته برود، شب هم نیاید. گفته بود: این فیوز را بزن به این! یادش رفت. گفت: وقتی آمد، (قسم خورد) ، گفت: یک وانت مرغ و ماهی و این‌ها همه گندید، بردند بیرون ریختند. این چه مسلمانی است آخر ما [داریم]؟! هان! حالا آن حیوان بهتر است یا این؟! هان!

امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در یک جنگی بود، رفته‌ بود جهاد آن‌جا. همیشه ادب می‌کردند مردم را، آن‌جا یک‌قدری به‌ قول ما آمدند نشستند که بالأخره یک آبی بخورند یا چیزی کنند. آن‌جا روایت داریم، می‌گویند که هیچی نبود، یعنی یک محل برهوت بود. یک طیور آمد، روی دست علی (علیه‌السلام) نشست. رو کرد به [پرنده]، جوری که او هم یک‌جوری گفت که آن‌ها بفهمند. (آخر یک‌وقت آن‌ها اجازه می‌دهند تکلم کنند. این بچه همه‌ چیزش درست است، حرف نمی‌زند، اجازه تکلم ندارد. تکلم را ولایت می‌دهد.) به این طیور گفتش که این‌جا که هیچی نیست، چطور زندگی می‌کنید؟ گفت: وقتی گرسنه‌مان بشود، ما لعنت می‌کنیم به دشمنان تو. وقتی‌که تشنه‌مان بشود، صلوات بر تو و آل تو می‌فرستیم. (یک صلوات بفرستید.} خب بفرما! ببین چقدر این‌ها قانع هستند! چقدر این‌ها این‌جوری هستند! چقدر این‌ها ولایت‌شناس هستند!

یک‌قدری عزیزان من! ما باید یک‌قدری فکر بکنیم. یک‌قدری بیاییم، یعنی می‌دانید فکر چه چیز است؟ بگوییم: خدایا! ما نفهمیدیم! همین! خدا همین را از ما می‌خواهد. خدایا! فهم به ما بده! خدایا! به ما معرفت بده! خدایا! شناخت خودت را بده! خدایا! شناخت این حرف‌ها را بده! هِی بخواهیم از آن‌ها.

اگر خواستی، وقتی داد، انسان کامل می‌شوی عزیز من! ببین می‌گوید: لقمان حکیم شکر ما را کرد، (چه کرد؟ چطور شد؟) علم حکمت به او دادیم. بارک ‌الله! رفقای عزیز! شکر کنید! جوانان عزیز! شکر کنید! الحمد لله سایه حاج‌ آقاهایتان به سرتان است، تأمینتان می‌کنند. کفران نکنید! سرکشی نکنید! سر به ‌زیر باشید!

خدا می‌داند بعضی‌ها می‌آیند یک‌حرف‌هایی سؤال می‌کنند که این‌قدر من خوشم می‌آید. یک ‌نفر است آمده می‌گوید: ما آن‌جا که توی کارخانه هستیم، همان‌جا ناهار می‌خورم؛ آن‌وقت آن ناهاری که بخواهم بخورم، ششصد تومان می‌شود. نمی‌دانم ششصد تومان، چقدر! آن‌وقت می‌گفتش که من برمی‌دارم این ششصد تومان را معلوم می‌کنم، آن‌وقت پنجاه تومانش را می‌دهم مَثل یا صد تومانش را، پنجاه‌تومانش را، یک‌خُرده خیار می‌خرم می‌خورم؛ آن [پول ناهار] را می‌دهم به یکی. ببین نمی‌آورد [روی خودش]، این محض دارایی‌اش نمی‌کند. فهمیدی؟! محض این نمی‌کند، می‌دهد به یکی.

حالا ببین من چه چیز به او گفتم! به او گفتم: حاج آقا! اگر این‌که داری می‌کنی، این نان و خیار یا پنیر یا ماست، واسه‌ات خوب است، عیب ندارد؛ اما اگر باید آن [ناهار] را بخوری، باید آن را بخوری. یک‌وقت آقای فلانی نمی‌تواند این کار را بکند، باید همان چلوکباب را بخورد، باید بخورد. امر است بخوری، چرا؟ هیکل تو باید پرورش [داده] شود. آقای دکتر نباید این کار را بکند، این باید تقویت شود. اگر نکند، پشیمان می‌شود. اگر آن که جلویش است، بده برو یک آبمیوه بگیر بیا! خجالت ندارد که! کار همیشه هست، مشتری هم همیشه هست؛ تو نیستی یک‌وقت! نستجیر بالله! خوب شد؟! تو باید خودت را تقویت کنی. اصلاً تقویت یک مؤمن، امر است. آیا می‌دانی؟!

ببین من اگر آن را می‌گویم به فکر باشید! این را هم دارم به شما می‌گویم. اگر می‌گویم مَثل شب عید است، به فکر باشید! این را هم به شما می‌گویم. تقویت یک مؤمن امر است، واجب است. عزیز من! بعد از ظهر بیایید آبمیوه نمی‌دانم اگر توی خانه می‌توانی [درست] بکنی، بکن! نمی‌توانی برو [بخر]. تو هم همین‌جور! مقدس نباشید!

خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را! یک داماد داشت، سُر هم خورد، این مقدس بود. به آن راهی که حاج‌ شیخ عباس رفته، با تمام مقدسی‌اش، من می‌دانستم این سُر می‌خورد. قسم به جرأت می‌خورم، می‌دانستم این سُر می‌خورد. مَثل حالا می‌خواست کره بخورد، یا یک کبابی، یا یک چیزی این‌جوری؛ حالا یکی هم یک‌وقت می‌داد، [نمی‌خورد.] یک‌روز حاج‌ شیخ عباس به او گفت: دست از این کارهایت بردار! تو این کباب را بخور! این کره را بخور! بگو من بروم تبلیغ کنم. گفت: آن‌وقت این ثواب دارد. قدرت داشته‌ باشم، یک حاجت برادر مؤمن را برآورم؛ این کباب تو ثواب دارد.

یا علی
  1. (سوره الكهف، آیه 9)
  2. (سوره النساء، آیه 59)
حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه