ماوراء در امر حضرت زهرا؛ نور ولایت

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو

بسم الله الرحمن الرحیم

ماوراء در امر حضرت زهرا؛ نور ولایت
صوت دانلود
پخش صوت پخش
پی‌دی‌اف دریافت
تاریخ سخنرانی 1378-07-08

اعوذ بالله من الشیطان اللعین الرجیم، العبد المؤید، الرسول المکرم، ابوالقاسم محمد

السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

رفقای عزیز، هر چیزی باید مناسبت داشته باشد. همیشه در سخنانتان، در صحبتهایتان، مواظب مناسبت هم باشید. مثلاً یک آقای منبری، اولش که می‌خواهد صحبت کند، از اول باید از حضرت مسلم بگوید، نه اینکه آخر محرم یا وسط محرم بگوید. نمی‌گویم اشکال دارد؛ اما هر چیزی در عالم روی مناسبت خودش گذاشته شده است؛ آن‌وقت آن پسندیده است. بشر باید همیشه تفکر داشته باشد. رفقای عزیز، اگر تفکر داشته باشید، با فکر و اندیشه کار کنید، آن تفکر، شما را هدایت می‌کند؛ یعنی آن تفکر، آن حرفی را که می‌خواهید بزنید، شما را هدایت می‌کند. چرا؟ چون که آن تفکر می‌خواهی امر خدا را، امر امام زمان را پیاده کنی، امر زهرای عزیز را اجرا کنی. من گفتم، الان به شما عرض کردم، ولایت باید به شما ابلاغ شود. صحبتی هم در این باره شد. پس بنا شد پرچم تفکر، پرچم هدایت است؛ اما توی فکر باشید که امر ائمه طاهرین را بگویید. آن‌وقت وقتی آنطور شدید، خدا شما را یاری می‌کند؛ یعنی به زبانت القاء می‌شود. ببین، توجه بفرمایید، بعداً به زبان شما القاء می‌شود. آن‌وقت آن مطلب شما را از تهمت هم درمی‌آورد. از اینجا من استفاده کردم. وقتی مریم تهمت به او زدند، آن‌وقت گفت از بچه بپرسید؛ یعنی مریم را از تهمت بیرون آورد.

رفقای عزیز، و اگر بخواهید درباره ولایت صحبت کنید، باید یک اندازه‌ای تفکر داشته باشید. همان موقع که می‌خواهید صحبت کنید، عقیده ولایتی من این است که [بگویی:] یا امام زمان، من را یاری کن، زهرا جان، من را یاری کن. متوسل بشوید؛ یعنی خودت را کوچک بدانی. درباره ولایت کرنش کنی؛ آن‌وقت ولایت، در دهان شما القاء می‌شود. آن‌وقت، آن القاء، امر آنهاست.

حالا می‌خواهیم یک جمله‌ای از حضرت زهرا صحبت کنیم، بدانیم ما چه اندازه معرفت درباره زهرا داریم. حالا بعضی‌ها که ولایتشان چیز است، می‌گویند زهرای عزیز در مقابل پیامبر، یا امیرالمؤمنین یا ائمه کسری دارد. من می‌خواهم به شما عرض کنم که این‌ها بی‌خود می‌گویند. این باید یک کس دیگری به خودش نمره بدهد، حالا دارد نمره می‌دهد. چرا؟ این بعد قدرتی که دارد، به او القاء نشده که افشاء کند. باید ولایت اول القاء شود، بعداً افشاء کنید. تو القاء نداری، چرا افشاء می‌کنی؟ پس [حالا که] القاء نداری و افشاء کردی، این‌ها را پایین می‌آوری؛ یعنی نمی‌توانی، توان نداری که این‌ها را معرفی کنی. ببین، من چه می‌گویم. رفقای عزیز، توجه بفرمایید.

حالا شما ببینید، هیچ کدام از ائمه، مانند حضرت زهرا نبودند؛ تا حتی خود پیامبر؛ تا حتی خود حضرت علی. آن‌ها مثلاً وقتی می‌خواستند به دنیا بیایند، [مثلاً برای]خود امیرالمؤمنین، آیا به فاطمه بنت اسد، سیب بهشتی دادند، یا به امیرالمؤمنین سیب بهشتی دادند، یا به پیامبر سیب بهشتی دادند، یا به آمنه سیب بهشتی دادند؟ چرا ما متوجه نیستیم؟ این سیب چه بوده است؟ عصاره خلقت. اگر نه من جای دیگر گفتم، غذای بهشتی را کسی خورده؛ این عصاره خلقت است. حالا ببین، عزیز من، قربانت بروم، فدایت بشوم، نماز پیامبر، نماز یک خلقت است. حالا آمده از کوه حرا، تا به نماز می‌ایستد، فوراً جبرئیل ندا می‌دهد: یا محمد، نماز نخوان، برو پیش خدیجه. آقا جان، آیا ما فکر کردیم یا چند تا فکر داری، می‌خواهی فکر ولایت هم بکنی؟ تمام فکرها را باید از مغزت بیرون کنی تا فکر ولایت کنی. مگر نماز پیغمبر شوخی است؟ چون که دارد می‌گوید: ای محمد، ای عزیز من، عصاره تمام نمازها تا حتی نماز تو، زهرا است، تا حتی نماز تو زهراست. نماز عبادت است؛ اما زهرا، ولایت است. حالا هم‌بستر می‌شود. حالا نور به نور اتصال می‌شود. خیلی قدر این حرف را بدانید که اینقدر مهم است، می‌گوید: آن، امر من است؛ نماز عبادت است، آن اطاعت است.

تمام فکر و خیالتان را باید کنار بزنید، از خدا بخواهید، از خودش بخواهید، فهم ولایت به ما بدهد؛ یعنی شناخت ولایت به ما بدهد. اگر ما شناخت ولایت نداشته باشیم، به ولایت قسم، به ولایت توهین می‌کنیم. ما باید شناخت ولایت داشته باشیم تا به ولایت توهین نکنیم. من در جای دیگر گفتم عزیزان من، ولایت یک چیز خیلی بالا است.

حالا حسابش را بکن، حالا زهرای عزیز می‌خواهد پا به عرصه دنیا بگذارد. حالا خدیجه یک اندازه‌ای ناراحت است؛ چون خدیجه خیلی مقامش بالاست؛ اما در مقابل فهم ولایت یک حدی دارد. ولایت بی‌حد است. حالا تا رفت، آن‌ها گفتند زنان مهاجر و انصار نیامدند. حالا می‌گوید: مادر جان، عزیز من، می‌آیند کمکت؛ یعنی دارد حالی یک خلقت می‌کند من که زهرا هستم، ماوراء در اختیارم هست. تو باید به ماوراء برسی، او ماوراء در اختیارش است. امر کرد چهار زن مجلله برای کمک مادرش آمدند. من حرف از شما سؤال می‌کنم، به من جواب بدهید، انتقاد کنید. این حرفها، معرفت ولایت است. مگر خدیجه مثل زن من است یا خانم شماست که احتیاج داشته باشد؟ نور که احتیاج ندارد. چرا متوجه نیستید؟ زهرا دارد خودش را به خلقت معرفی می‌کند؛ می‌گوید: ماوراء، در اختیار من است. من فوری امر می‌کنم حوا و آسیه و دختر بنت عمران و مریم همه بیایند. این‌ها همه کنیز مادر من هستند. چه داری می‌گویی، زهرا، زهرا می‌کنی؟ تو باید زهرا را بشناسی، بعداً بگویی زهرا، خدا را بشناسی بعداً بگویی خدا، علی را بشناسی بعداً بگویی علی. دارد به یک خلقت ابلاغ می‌کند که یک ماوراء در اختیار من است، نه اینکه من در اختیار ماوراء باشم. والله، بالله، تالله، از تمام گلوله‌های خونم می‌گویم: اگر ماوراء در اختیار [زهرا] نباشد؛ پس ماوراء مهمتر از زهراست. ماوراء، خلق است، این [زهرا] نور خداست. خلق در مقابل ائمه طاهرین خیلی پایین است؛ چون که آنها خلق هستند.

چرا می‌گوید «ان الله و ملائکته یصلون علی النبی، یا ایها الذین امنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما» من روایت رویش می‌گذارم که قبول کنید، چرا می‌گوید: همه تسلیم نبی شوید؟ چرا می‌گوید همه خلقت، تا ریگهای بیابان، کوهها، درختها، آنچه که در این عالم هویدا است، به همه می‌گوید تسلیم نبی بشوید؟ چرا؟ آن‌ها همه خلقند. ما باید خلق را با امر تشخیص بدهیم، خلق را با نور خدا تشخیص بدهیم.

من جسارت نکنم، رفقای عزیز، به شما نمی‌گویم، عده‌ای هستید زهرا شناختنمان، امام شناختنمان، رودربایستی است. ببین، در زمان پیامبر، این عمر و ابابکر یا سایرین اینها، چقدر به زهرای عزیز احترام می‌کردند؛ رودربایستی طی شد. ما بیشترمان جلسات می‌گیریم، شیرینی می‌دهیم، شاید یک شام هم بدهیم، داریم به مردم می‌گوییم بابا، ما دوست زهرا هستیم. خانم عزیز، اگر دوست زهرایی، باید امرش را اطاعت کنی. اگر تو دوست علی هستی، باید امرش را اطاعت کنی. علی، امرش است، زهرا، امرش است، امرشان هم، امر خداست.

ای خانم عزیز، این زهرا، واجب الاطاعة است. چه جلسه‌ای می‌گیری و روضه‌ای می‌خوانی؟ من نمی‌گویم روضه نخوان، من نمی‌گویم جلسه نگیر، من نمی‌گویم شیرینی نده، ببین، من چه می‌گویم: من می‌گویم امر این‌ها را اطاعت کن؛ نه مثل آنها که آنجا بودند، این همه اطاعت می‌کردند. برای چه؟ برای اینکه بالاخره بگویند آبروی ظاهری‌شان حفظ شود. من نباید در آبروی ظاهری‌ام باشم، من باید توی امر باشم. خانم عزیز، به تو چه گفته؟ به تو گفته بی‌اجازه شوهرت بیرون بیایی، تمام ملائکه شما را لعنت می‌کند. بروید در کتاب‌ها ببینید. مگر زهرا نبود که نشسته بود، کوری وارد شد، رفت. گفت: زهرا جان، این کور است. گفت: مگر نگفتی نامحرم یک بویی دارد، آن مرد، مثلاً آن بویش را استشمام می‌کند؟ خانم عزیز، دارد به تو می‌گوید! زهرا که بوی بهشت می‌دهد. خدا می‌داند تمام گلوله‌های خون من ناراحت است، می‌گویم چرا این مردم متوجه نیستند.

پیغمبر، سینه زهرا را می‌بوسد، می‌گوید: هر وقت خواستم بوی بهشت را استشمام کنم، از سینه زهرا است. یعنی چه؟ یعنی ولایت را می‌بوسد. آن‌وقت همین سینه را زدند، خرد کردند. خدا، خدا، هم می‌کنند، نماز هم می‌خوانند، احترام هم می‌کنند، مکه هم می‌روند، عمره هم می‌روند. چرا متوجه نیستیم؟ حالا می‌گوید: [نامحرم] بو را استشمام می‌کند. مگر این نیست که پیامبر فرمود: چه عبادتی است که از برای زن، افضل عبادت است؟ حضرت امیر خدمت حضرت زهرا آمد، با هم نجوا کردند. گفت: به پدرم بگو: نه او نامحرم را ببیند، نه نامحرم او را ببیند. این امر زهراست. خانمهای عزیز، والله، بالله، شما عاق زهرا هستید. اینکه دارد می‌گوید عاق والدین، زنی که اینطور نباشد، عاق زهراست، کارش مشکل است. اگر می‌گویید زهرا صحبت کرد، علی (علیه السلام) تنها بود؛ یعنی کسی نبود که ولایت را یاری کند. تمام طرف آن دومی رفتند. حالا زهرای عزیز وظیفه می‌داند ولایت را یاری کند، علی (علیه السلام) را یاری کند، باید بکند. حالا اگر آمده است، می‌خواهد ولایت را برگرداند، جان خودش را فدای ولایت کرد، جان بچه‌اش را فدای ولایت کرد. مگر ولایت چیز شوخی است؟ پیش شما تند نباشد، من بارها گفتم این عاق والدین که می‌گوید سه طایفه را نمی‌آمرزم: شارب الخمر، عاق والدین و کسی که برادر مؤمنش را اذیت کرده باشد. آن احترام آن مؤمن به واسطه ولایت است.

حالا شما ببین، تا زمانی که زهرای عزیز بود، یک نوری بود تمام مردم مدینه و غیر مدینه می‌دیدند. وقتی زهرای عزیز از این عالم رفت، آن نور هم رفت. آن نور ولایت بود. مگر نمی‌گوید عاق والدین، من بارها گفتم، عاق والدین آن پدر و مادر را متوجه شوید، [یعنی] امر آنهاست، اما مگر پیامبر نمی‌گوید ما پدران این امت هستیم؟ مگر زهرا مادر تو نیست؟ خانم چرا امرش را اطاعت نمی‌کنی؟ مادرت هست. ای سادات، به شما هم ابلاغ می‌کنم چرا امر مادرتان را اطاعت نمی‌کنید؟ آیا شما عاق والدین هستید یا نیستید؟ باید امرش را اطاعت کنید. ببین، به تو چه گفته؟ به تو گفته رویت را بگیر، به تو گفته لای مردم نرو. این حرفها را که زده را تکرار نکنم، باید امرش را اطاعت کنی. والله، بالله، اگر [امر زهرا را اطاعت] نکنید، «إنک لیس من اهلک» هستید، اهل زهرا نیستید. بیایید متدین شویم، نه مقدس. ما بیشترمان مقدس هستیم. چهار تا نماز می‌خوانیم، دو تا نماز شب می‌خوانیم، یک مسجد جمکران می‌رویم، یک چیز هم به کسی می‌دهیم، خیال می‌کنیم اول آدم هستیم. اول آدم آن است که ولایت را اطاعت کند.

من یک چیزی که می‌خواهم خدمت شما عرض کنم این است: اگر شما بخواهید بدانید که این مطلب چطور بود [که این کارها را کردند]؟ ائمه طاهرین را جزء خلق حساب کردند، زهرای عزیز را جزء زن حساب کردند. بابا جان، ما می‌خواهیم بگوییم، ائمه نور خدا هستند، جزء خلق نیستند، زهرای عزیز، جزء زنها نیست. این نسبتی که به زهرا داد [و او را زن حساب کرد] عمر بود. حالا اگر می‌خواهید پیرو عمر باشید، باش؛ ما که نمی‌گوییم نباش. مگر ما بخل داریم که تو باشی! حالا از کجا می‌گویی؟ حالا آنجا آمده، به علی (علیه السلام) می‌گوید: ما می‌خواهیم زهرا را ببینیم؛ یعنی می‌خواهند صورت‌سازی کنند؛ چون پیغمبر گفته هر که زهرا را اذیت کند، من را اذیت کرده، هر که من را اذیت کند، خدا را اذیت کرده، روایت خیلی صحیحی داریم: آتش جهنم حرام است برای دوست زهرا، بروید در کتاب‌ها ببینید. هم آتش دنیا، هم آتش آخرت [حرام است].

امروز یکی از رفقای عزیز اینجا آمده بود، با ایشان بحثی داشتیم. چطور آتش دنیا [برای دوست زهرا حرام است]؟ آن نور زهرا در دل تو تجلی می‌کند، غم و غصه را از دلت بیرون می‌برد. محبت زهرا؛ یعنی این. در قیامت هم شما به آتش نمی‌سوزید. چرا؟ آتش به امر زهراست. مگر آتش می‌تواند کار به غیر امر بکند، آتش در امر است. خیلی ما باید فکر کنیم. آتش در امر است؛ [خدا به او ] امر کرده که دوست زهرا را نسوزانید. خنک شد. مگر برای ابراهیم خنک نشد؟ خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را، گفت: اگر خدا نمی‌گفت سرد و سلامت ابراهیم از سردی می‌مرد. کجا؟ توی دوازده فرسخ آتش.

چه می‌گویید آخرالزمان، دین مثل آتش کف دست است؟ مگر مال شماست؟ دوازده فرسخ آتش را خاموش کرد. بیا محبت زهرا داشته باش، دستت را خاموش می‌کند. پس بنا شد محبت زهرا که حضرت می‌فرماید آتش را خاموش می‌کند، در دنیا هم خاموش می‌کند. ای خانم عزیز، اگر به این طلا و لباسهایت می‌نازی، همیشه دلت پرغصه است. چرا؟ رفتی دنبال مد. وزر و وبال کردی، شوهر بیچاره را در شکنجه قرار دادی، حالا یک لباس برایت گرفته، می‌روی در مجلس، می‌بینی کسی دیگری مدش را دارد؛ می‌سوزی؛ اما بیا بیرون، امر زهرا را اطاعت کن، همیشه دلت نورانی است. بیا حرف بشنو، ببین من درست می‌گویم یا نمی‌گویم.

زهرای عزیز یک موقعی در تولدش عظمائیتش را نشان داد، یک موقع هم که شمشیر روی سر علی گرفتند. گفت: دست از علی بردارید. نگویید این طرف و آن طرف صحبت می‌کند، دارم ثابت می‌کنم حرف را که فکر شما این طرف و آن طرف نرود؛ بدانید حرف صحیح است. حالا گفت: دست از علی بردارید، نفرین می‌کنم. یک نفس کشید، ماوراء گفت: زهرا ما در اختیار تو هستیم، مگر مسجد در اختیارش است؟ مسجد جلوی چشم آن‌ها بود؛ یک ماوراء گفت: زهرا ما به حرف تو هستیم؛ یعنی خدا یک دنیا را می‌خواهد زیر و رو کند. دنیا در مقابل زهرا ارزش ندارد. به دینم، دنیا در مقابل زهرا یک کادو است. اگر اینطوری نباشد، خدا هم دنیا را می‌خواهد. خوب شد؟ دنیا را به واسطه محبت این‌ها خلق کرده است، نه به واسطه خود اینها. بابا، دارد به تو چه می‌گوید؟ می‌گوید تمام این دنیا را به واسطه محبت این‌ها خلق کردم. خب، تو محبت این‌ها را داشته باش. آیا دنیا ارزش دارد یا محبت اینها؟ دارد حالی تو می‌کند محبت این‌ها [ارزش دارد]، این دنیا ارزش ندارد. حالا یک نفس کشید، شیعه و سنی نوشتند، (گفت: اگر حرف ما را قبول ندارید، حرف برادرانتان اهل تسنن را قبول داشته باشید! آن‌ها هم نوشتند.) ستونهای مسجد از جا حرکت کرد. تا حتی خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را، گفت: از زیر ستون می‌شد بروی؛ یعنی اینقدر آمد بالا. آخر، شما فکر کنید مسجد چطور شد؟ یک ذره که آهن‌ها تکان می‌خورد، همه پایه‌ها اینطور می‌شود. چطور شد این همه رفت بالا، طاق به هم نمی‌خورد؟ طاق دارد امر را اطاعت می‌کند، می‌گوید بگو

حالا دیدند اینجوری شد. امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) فرمود: زهرا جان، نفرین نکنید؛ اگرنه طیور در جو هوا هلاک می‌شود. این حرف معنایش این است؛ یعنی عالم و تمام دنیا نمی‌ماند. این سرایت می‌کند به آسمان، طیور هم هلاک می‌شوند. چه چیزی هلاک می‌کند؟ ناراحتی زهرا. ای خانم عزیز، آیا این کارها را می‌کنی، زهرا ناراحت نیست؟ آقای عزیز، تو این کار را می‌کنی، امام زمان ناراحت نیست. مگر امام زمان ناراحت کردن، یا امیرالمؤمنین ناراحت کردن، زهرا ناراحت کردن، گناه بخشیدنی است؟ چرا فکر نمی‌کنید؟ به دینم قسم، می‌خواهم توی سر و کله خودم بزنم. می‌گوید: اگر یک مؤمنی را ناراحت کنی، من عبادتت را قبول نمی‌کنم. عزیزان من، من والله، بالله، تالله، به شما کار ندارم، من در جو این دنیا حرف می‌زنم. آن‌ها که ناراحت می‌کنند. می‌گوید: یک مؤمنی را ناراحت کنی، هیچ عبادتت را قبول نمی‌کنم؛ آیا تو امام زمان را ناراحت نمی‌کنی؟ آیا مخالفت نمی‌کنی؟ خانم عزیز، مخالفت نمی‌کنی؟ برای چه زهرا، زهرا می‌گویی؟ فردا، پر تا پوچ است. تو محبت مد داری، نه محبت زهرا. اگر محبت مد نداری، چند تا پیراهن داری، چند تا مانتو داری، چند تا این‌ها را داری، یکی‌اش را بده به یک همسایه. بابا جان، این بنده خدا می‌خواهد عروس بشود. آخر، آن بنده خدا هم آبرو دارد، او هم برادر دینی‌ات است. دین به دین اتصال است. چه کار داری می‌کنی؟ آیا حق داری این‌ها را برای خانمت بگیری؟ تو هم برای شهوتت می‌گیری. بیا برای خدا بگیر. قربانتان بروم، بیایید این‌ها را محض خدا بگیرید، نه محض شهوتت.

حالا زهرای عزیز دارد به عمر و ابابکر می‌گوید: می‌گوید خیال نکنید که تو من را زدی، خیال نکنید صورت من را سیاه کردی، تمام ماوراء در اختیار من است. حالی‌ات می‌کند. دارد تو را حالی می‌کند، می‌گوید: ای مخالفین امیرالمؤمنین، ای مخالفین من، شما، همه دارید مخالفت خدا را می‌کنید. خدا، ماوراء را در اختیار ما گذاشته است، دنیا را در اختیار ما گذاشته است. ماوراء این بود که امر کردم، آمدم مادرم را یاری کردم؛ اما این عالم همه‌اش در اختیار من است. اگر «ان الله و ملائکته یصلون علی النبی، یا ایها الذین امنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما» گفتند تسلیم پدرم شوید، [چون] ایشان می‌خواست شوهر من را، عزیز من را، علی را، یاری کند؛ یعنی کلامی بگوید که عظمائیت علی معلوم شود، اگرنه این عالم در اختیار من هم هست، نه [اینکه تنها] در اختیار پدرم [باشد]، در اختیار من هم هست. آن «ان الله و ملائکته یصلون علی النبی» که درباره پدرم هست، درباره من هم هست، باید امر من را هم اطاعت کنید. تمام خلقت اطاعت می‌کنند. آیا تو نمی‌کنی؟

خدمت شما عرض کردم: تمام خلقت، اطاعت معصوم می‌کنند تا حتی ریگهای بیابان، تا حتی چرنده و درنده؛ تمام اطاعت می‌کنند. چرا [اطاعت] نمی‌کنید؟ این مخیری بودنی که خدا معین کرده برای تو، اگر اطاعت کنی سعادت است، اگر نکنی، والله، شقاوت است. تو خیال نکن اینکه به تو می‌گوید من تو را مخیر کردم، [بی‌دلیل است؛ خدا] عزت سرت گذاشته است، احترامت کرده است، بیا تو بی‌احترامی نکن ای بشر، بیا اطاعت کن. والله، بالله، فردا در ماوراء جلوی گرگهای بیابان، جلوی بعضی از الاغها، من خجل‌زده هستم. چرا؟ مگر خر بلعم اطاعت نکرد؟ مگر ناقه صالح چه بود؟ مردم اطاعت نکردند، او را کشتند، عذاب نازل شد. چرا اطاعت نمی‌کنید؟ خدا، [با] این مخیر بودن، عزت سر بشر گذاشته است. چرا می‌گوید اگر امر من را بر امر خودت ترجیح دادی، هشت شرط به تو می‌دهم: بینایت می‌کنم، دانایت می‌کنم، روشن‌فکرت می‌کنم، القاء به تو می‌دهم، هشت شرط به تو می‌دهد. پس معلوم می‌شود اگر مخیری، باید امر را اطاعت کنی. اگر امر را اطاعت نکنی، والله، مخیر بودن عذاب است. چرا فکر نمی‌کنید؟ اگر خدا به تو می‌گوید اشرف مخلوقات هستی، ای اشرف مخلوقات، اشرفیت خودت را باید حفظ کنی. چطور حفظ کنی؟ ولایت را در کالبد بدنت حفظ کنی. مگر من نگفتم ما باید سازندگی داشته باشیم. خدا می‌فرماید، در روایت و حدیث خیلی داریم، مگر پیغمبر در یکی از جنگها می‌آمدند، گفت: این جهاد اصغر است، بیایید جهاد اکبر کنید. جهاد اکبر چیست؟ خودسازی کنید؛ خودتان را بسازید.

رفقای عزیز، خودتان را بسازید. ما باید خودسازی کنیم، خودمان را بسازیم. اگر تو خودت را ساختی، متقی می‌شوی، اصحاب یمین می‌شوی. آن‌وقت تولید تو، هدایت است. الان من یک روایت رویش می‌گذارم. مگر ما از پیامبر بالاتر داریم؟ اشرف تمام مخلوقات است؛ اما حالا زنی بچه‌ای می‌آورد، می‌گوید: بگو خرما نخورد. می‌گوید: برو فردا آن را بیاور. یا رسول الله، راهم دور است. می‌گوید برو او را فردا بیاور. فردا می‌آید می‌گوید پسر، خرما نخور. یا رسول الله، چرا دیروز نگفتی؟ [فرمود:] من خودم خرما خورده بودم. پس اگر من می‌گویم، درست می‌گویم. باید القاء شود، بعد افشاء شود. من روایت را رویش گذاشتم تا قبول کنید.

حالا ای عزیز من، ای رفقای عزیز، فدایتان بشوم، یک اشاره‌ای راجع به ماوراء کردید. حالا ببین، من به شما گفتم: من یک روزی بود آمدم خانه، دیدم مور، مور می‌شوم. به خانواده گفتم من بالا می‌روم، اگر من بیدار شدم پا شدم، اگر نشدم، من را صدا بزنید، تا رفتم بالا (می‌خواهم سند نشان شما بدهم که قبول کنید) دیدم اصلاً یک وضعی شد، اصلاً دیگر ساختمان نیست. فقط همین ساختمان ما بود. من نگاه کردم تمام این زمینها تا حتی کوهها انگار صاف شده بود. تا چشم کار می‌کند صاف است. یک وقت دیدم عیسی از آسمان آمد زمین. علی دنبال من آمده بود، من گفتم بابا بنویس، او می‌نوشت. نه اینکه خیال کرد که من حال ندارم، یک قدر ناراحت شد، دنبال من آمد. گفتم پدر جان، عیسی آمد. یک وقت شما خیال نکنید که بگویید چطور تو عیسی را می‌شناختی؟ فکر تو کوتاه است. ولایت، ولایت را می‌شناسد. ولایت، هدایت‌کن است. تو می‌شناسی ولایت را. فهمیدی؟ ولایت، ولایت را می‌شناسد. ما ولایت نداریم که زهرا را نمی‌شناسیم، ولایتمان کم است که علی را نمی‌شناسیم، ولایتمان کم است که دوازده امام را نمی‌شناسیم. اگر [واقع ولایت] داشته باشی، اتصال می‌شود به هم. نور علی نور می‌شود. اصلاً شخص را می‌شناسی. حالا مجدداً جبرئیل نازل شد، آمد پیش حضرت عیسی. به آسمان رفتند. خدا می‌داند یک تاریکی ایجاد شد، من فقط جهنم را دیده بودم، تمام آسمان تاریک شد. عیسی گفت: خدایا، ما را نجات بده. گفت من را به پنج تن قسم بده. گفت خدایا، به حق محمد بن عبدالله، نشد. گفت: خدایا، به حق وصی‌اش امیرالمؤمنین ما را از این ظلمت نجات بده.

بابا جان من، عزیز من، علی باید شما را از ظلمت نجات دهد. چه کسی شما را نجات می‌دهد؟ علی شما را نجات می‌دهد. امروز ولی الله الاعظم، امام زمان نجات‌دهنده است؛ اما یقین کنید. حالا فوراً تمام آسمان روشن شد، اینها رفتند. خدا ندا داد: یا عیسی، به عزت و جلالم قسم، تمام نور زمینها و آسمان به واسطه علی است، مخصوص به خودش قسم، گفت: «علی» حالا پس معلوم می‌شود تمام نور زمینها و آسمانها به واسطه علی است. آنجا هم گفتیم که زهرای عزیز یک نوری داشت که تجلی می‌کرد به تمام عالم. عمر و ابابکر، خدا عذابشان را زیاد کند، آن نور را خاموش کردند. چرا آن نور را خاموش کردند؟ عزیزان من، شناخت زهرا یعنی این. همین‌طور که قرآن به پیامبر نازل شد، احکام به زهرا. اگر حرف من را متوجه نیستید، یک وقت آقای خمینی در این موضوع یک اشاره‌ای کرد. جبرئیل به هیچ‌کس نازل نشد، به زهرا نازل می‌شد؛ اما مابین وحی و جبرئیل، علی بود. این [دلیلش] است که گفته بود قرآن به علی نازل نشده، گفتم: ای مرد نادان، مگر نمی‌گوید «انا مدینة العلم و علی بابها» جبرئیل از این در می‌رود. اول به علی نازل می‌شد، بعد به پیامبر، بعد به علی نازل می‌شد. اگر صد دفعه به پیامبر نازل شد، دویست دفعه به علی نازل شد. هر چه شد می‌گویم، جبرئیل هم باید با اجازه از در وارد شود. خدا دارد توی خلقت به شما می‌گوید، می‌گوید: ای خلقت، ای عالم، ای آدم، من هیچ کسی را به غیر علی در خانه‌ام راه ندادم، کسی دیگر را در خانه دلت راه نده. چرا کسی را راه می‌دهی؟ چرا نامحرم را راه می‌دهی؟

حالا احکام بناست نازل شود. آن‌وقت زهرای عزیز می‌خواست احکام را فاش کند. تمام بدبختی این بشر که روی زمین است، تمام گناهانش گردن عمر است و ابابکر. حالا باز هم برادر شدید با اینها؟ نگذاشت [زهرا] احکام را فاش کند. احکام یعنی چه؟ یعنی راهنمایی کلام قرآن. می‌خواست فاش کند. اگر فاش می‌شد، منافق و کفار جای پا نداشتند. حالا حساب کرد چه کار کند؟ گفت: باید زهرا را بکشیم، آخرم هم کشت. حالا حرف من این است. شما یک قدری فکر کنید. نور زمین و آسمان به واسطه علی است؛ یعنی مخصوص گفت: علی؛ یعنی ولایت از علی صادر می‌شود. قدر این حرف را بدانید. همین‌جور که می‌گویم اگر مؤمن باشی، صادرات شما ولایت است، حالا صادرات علی چیست؟ ولایت است. حالا پس بنا شد نور زمین و آسمان، نور علی است.

حالا آقا جان، ما در این زمان که در زمین هستیم باید غذا بخوریم، [اما] ملائکه چه می‌خورند؟ اینکه می‌گوید تمام آسمان به نور علی است؛ یعنی تمام آسمانی‌ها دارند به نور ولایت زندگی می‌کنند، آن‌وقت آن نور ولایت به این‌ها دمیده می‌شود، این‌ها زنده‌اند. این تمام ملائکه آسمان به نور ولایت دارند زندگی می‌کنند، چیزی که نمی‌خورند. از کجا می‌گویی؟ من یک روایت هم بگویم. علی از یکی از جنگها می‌آمد، یک جایی دستور داد این لشکر آنجا آرام شدند. یک طیور روی دست علی نشست. گفت اینجا که هیچ چیزی نیست، نه آبی نه علفی. از کجا شما زنده‌اید؟ دید خیلی سرزنده است. گفت: وقتی گرسنه‌مان می‌شود، لعنت به قاتلان تو می‌کنیم یا علی، وقتی تشنه می‌شویم صلوات بر تو و آل تو می‌فرستیم. پس اگر من می‌گویم شیعه‌ها آل علی هستند، من از روایت و حدیث استفاده می‌کنم، از خودم حرف نمی‌زنم.

حالا منظور من این است. حالا این ملائکه که آسمان هستند این‌ها به نور ولایت زندگی می‌کنند. آنجا که چیزی نیست، آنجا که خباثت نیست. آنجا همه‌اش نور است. این خباثت که اینجا هست، برای امتحان ماست، ملائکه همه امر اطاعت می‌کنند. آن‌ها که امتحان ندارند؛ اما یک وقتهایی یک ترک اولی دارند. پس معلوم می‌شود خلقت تا حتی ملائکه تا حتی جبرئیل و اسرافیل، تمام این‌ها یک تزلزلی دارند. فقط کسی که تزلزل ندارد، دوازده امام، چهارده معصوم است. حالا عزیزم، ببین چه چیزی می‌خواهم به شما بگویم. حالا تمام ملائکه در امر خدا هستند. تمام ملائکه عبادت می‌کنند. مگر آن ملک نیست می‌گوید: من چهار هزار سال نماز خواندم؟ عزیز من، ولایت، کسی را نباید اطاعت کند، فقط خدا. ولایت نباید کسی را اطاعت کند. چرا می‌گفتند بیایید ما را اطاعت کنید؟ یا فهم نداشتند یا نمی‌فهمیدند یا مغرض بودند. ولایت که کسی را اطاعت نمی‌کند، تمام خلقت باید ولایت را اطاعت کند.

حالا ملائکه آسمان هم ولایت را اطاعت می‌کنند. حالا ببین، اینها منتظر چه چیزی هستند؟ حالا منتظرند اطاعت کنند ولایت را، خدا را اطاعت می‌کنند. آن‌وقت خدا به آن‌ها می‌گوید شما ولایت را اطاعت کنید. ببین، قدر این حرف را بدانید. تمام این‌ها اطاعت می‌کنند. خدا واجب الاطاعة است، اطاعت می‌کنند. آن‌وقت خدا به ملائکه می‌گوید: اطاعت کنید ولایت را. حالا من بگویم خیلی روشن هستید، روشن‌تر شوید؛ حالا غلام بنی ریاح از دنیا رفته است. حالا پیامبر تابوت را روی دوش خودش می‌گذارد. پیامبر دنبالش می‌دود. پیامبر حالا او را روی خاکها می‌گذارد. [می‌فرماید:] این را می‌شناسید؟ همه می‌گویند نه. علی جان، این را می‌شناسی؟ بله. غلام بنی ریاح است، هر روز به من یک سلامی می‌کرد و می‌رفت، می‌گفت: علی من تو را دوست دارم. حالا فوری خدا با او چه کار می‌کند؟ به هفتاد هزار ملک، از هفتاد هزار، هفتاد هزار [ملک را] می‌گوید بروید ولایت را استقبال کنید. کجا دلتان به یک سلام و به یک ریاست خوش است؟ بیایید ملائکه هفتاد هزار تا به دیدنت بیایند، به استقبالت بیایند. ملائکه تمام امرند، ملائکه باید امر را اطاعت کند؛ یعنی امر ولایت را. چرا امر ولایت را اطاعت نمی‌کنید؟ چرا فکر نمی‌کنید؟ چرا اندیشه ندارید؟ چرا دنیا را رها نمی‌کنید فکر کنید؟ آقای مهندس، فدایتان شوم. مگر یک چیزی به تو ابلاغ شود فکر می‌کنی که من فردا جواب این‌ها را چه بدهم. آیا فکر کردی باید جواب خدا را داد؟

مبادا عوضی بگویم، نمی‌دانم، این طلایش اینطوری هست، سربش اینطوری هست، بابا جان، آرام بگیرید، ساکت باشید. بشر باید ساکت باشد تا عارف باشد. والله، بالله، تالله، تا ساکت نشوید، عارف نخواهید شد. ساکت؛ یعنی دلتان این طرف و آن طرف دنیا و رنگ و وارنگ دنیا نرود. ساکت این است، نمی‌گویم برو بنشین یک جایی برو. من گفتم: من درویش درست نمی‌کنم، بی‌کاره درست نمی‌کنم، ان‌شاءالله، با این حرفها عارف درست می‌شود. من نمی‌کنم، خودش می‌کند؛ اما حرف بشنوید. شما باید یک گوشه‌ای بنشنید، فکر کنید. اگر روایتش را هم بخواهید، این است: عزیز من، مگر نمی‌گوید نیم ساعت فکر، بهتر از هفتاد سال عبادت است. هفتاد سال عبادت کردی، والله، مشرک بودی. خوب شد؟ چرا مشرک بودیم؟ خلق را مؤثر می‌دانستید. خلق چه کسی است که مؤثر بدانی؟ ما هر وقت خلق را مؤثر ندانستیم، خداپرستیم. والله، تا زمانی که خلق را مؤثر دانستیم، مشرکیم. من امروز حرفهایم را در این نوار می‌زنم.

پس بنا شد، وجود ملائکه، هستی ملائکه، به واسطه ولایت است. آقا جان من، ماوراء یعنی این. اصلاً تمام خلقت «وجود» ندارد. اصلاً تمام خلقت، بی‌وجود است، بی‌روح است، روحش علی است، روحش ولایت است. چه دارید می‌گویید؟ کجایید؟ از کجا روح به ما دمیده می‌شود؟ از اطاعت. قربانت بروم، وقتی اطاعت کردی، روح به تو دمیده می‌شود. چرا می‌گوید روح القدس؟ ببین، من روایت رویش می‌گذارم، حواستان این طرف و آن طرف نرود. چرا می‌گوید روح القدس؟ روح القدس؛ یعنی روح. روح یعنی چه؟ یعنی ولایت. پس روح القدس؛ یعنی ولایت در ما دمیده شده، آن‌ها به توسط ولایت زنده‌اند. اگر روایتش را باز می‌خواهید این است. عزیز من، نگویید تند شد، تو کندی که متوجه نمی‌شوی. تو باید از کندی دست برداری، تو باید ولایت تیزت کند. تو کندی. مگر نمی‌گوید اگر امام زمان نباشد، تمام عالم فروزان می‌شود؟ خب، من هم همین را دارم می‌گویم. پس اگر ولایت نباشد، ملائکه هم فروزان می‌شود. پس تمام، به وجود ولایت زندگی می‌کنند. اصلاً روح القدس، روح یعنی این، ما جسمیم. آیا ممکن است ما از این جسمیت دست برداریم؟ بیاییم اعتقاد به ولایت داشته باشیم، اعتقاد به این حرفها داشته باشیم. از خاکی در روح برویم. تو را آورده اینجا، آن بشوی؛ اما به چیزی بشوی؟ به یقین. یقین است که تو را به ماوراء می‌برد. هیچ چیز نمی‌برد. یقین یعنی چه؟ ولایت. مگر عیسی نبود؟ گفت: چه آوردی؟ گفت: یک سوزن و نخ، گفت: نگهش دارید. چقدر خواستش؟ چقدر متوجه شد؟ چقدر می‌خواستند او را بکشند و نکشتند؟ چرا این رفت مثلاً اینجوری بشود، آن شکل آن شد، آن را به دار زدند. ببین، چقدر عیسی را هدایت کرد؟ مگر یا علی نمی‌گوید مرده زنده می‌کند؟ چقدر هدایت کرد؟ اما در مقابل دنیا، بشر سقوط می‌کند. عیسی سقوط کرد. علاقه به یک سوزن و نخ داشت. تو علاقه به کجا داری؟

قربانتان بروم، ولایت ما مصنوعی است؛ بیایید مصنوعی نباشیم. حالا چطور بشود؟ هر چیزی را محض خدا بخواهید. زنت را محض خدا بخواه، بچه‌ات را محض خدا بخواه، رفیقت را محض خدا بخواه، ماشینت را محض خدا بخواه، کارخانه‌ات را محض خدا بخواه، کارت را محض خدا بخواه، آنچه را که می‌خواهی محض خدا بخواه. خب، این درست است. ما که نمی‌گوییم که دست از اینها بردار. آیا حرف من را حالی‌تان می‌شود چه می‌گویم یا نه؟ تند شد. جسارت شد، من را ببخشید، من را عفو کنید. هر چیزی را می‌خواهی، محض خدا بخواه. خب، این درست شد. ماشین داری، خانم داری، پسر داری، داماد داری، همه این‌ها را داری، گوارایت باشد؛ اما همه این‌ها را محض خدا بخواه. «إنک لیس من اهلک» «إنک لیس من اهلک» را نخواه. چرا آن کسی که «إنک لیس من اهلک» نیست را می‌خواهی و کمکش هم می‌کنی؟ چرا متوجه نیستی؟ آیا این حرفها را می‌فهمی؟ والله، باید از دنیا خارج شوی تا این حرفها را بفهمی. همه چیز را محض خدا بخواه.

مگر علی (علیه السلام) نیست، چقدر نخلستان دارد؟ صدها نخلستان دارد؟ اهل دنیا است؟ نه. محض خدا می‌خواهد. خودش می‌خورد، زنش می‌خورد، بچه‌اش می‌خورد، همه‌شان می‌خورند؛ در صورتی که آنها نمی‌خورند، جلوی تو می‌خورد که به او خدا نگویی. فهمیدی؟ حالا چه کار می‌کند؟ همه چیز دارد. مگر خدیجه عزیز این همه مال نداشت؟ حالا چرا از سلمان بالاتر می‌زند؟ پس مال تو را خراب نمی‌کند، نافرمانی تو را خراب می‌کند. ببین من دارم چه می‌گویم؟ والله، مال تو را خراب نمی‌کند، نافرمانی تو را خراب می‌کند. این مالت را به امر خرج نمی‌کنی. آقا جان، مال داری، حالا خمس می‌دهی، سهم امام می‌دهی، این شیرینی‌ها را چه کسی آورده، اینها را چه کسی آورده، برنج را چه کسی داده است؟ مرغ را چه کسی داده است؟ روغنش را چه کسی داده است؟ ما نمی‌گویم مال نداشته باش. این هم روایتش؛ می‌گوید دین، روی دوش سه نفر است: اول عالم ربانی. ماهی‌های دریا، برای عالم ربانی طلب مغفرت می‌کند. ما عالم ربانی را دوست داریم؛ اما به رب اتصال باشد، نه به دنیا. دوم می‌گوید: دارای سخی. ببین، اگر سخاوت داشته باشی، تو را کنار می‌آورد. بعد می‌گوید فقیر صابر. صابری را من معنا کنم یعنی چه؟ من الان فقیر صابر نیستم. یک گوشه کنایه‌ای برای شما می‌آیم، می‌گویم من ندارم. من صابر نیستم، من مشرک هستم. من جداً باید اینجور باشم. فقیر صابر؛ یعنی راضی به تقدیر خداست، تقدیر خدا امرش است. تقدیر خدا خواهشش است. با تقدیر خدا دارد زندگی می‌کند.

ببین، دوباره تکرار می‌کنم: محبتش ناجور است. آن هم محبتی که غیر محبت خدا باشد. تو باید مالت را حفظ کنی. صبح پا شوی، جداً بروی در دکانت. اگر یک ذره کوتاهی کنی، تو به بیت المال خیانت کردی. تو اگر پی کار نروی، به بیت المال خیانت کردی، باید صبح پی کارت؛ اما عقیده‌ات این نباشد که کار روزی‌ات را می‌دهد، باید امر را اطاعت کنی. چرخ آفرینش باید بگردد. چرا می‌گوید اگر شاربت عرق کند، جزء شهدایی؟ یعنی این بدن تو تا بیاید ذره‌ای ناراحت شود، خدا ببین چه پاسخی به تو می‌دهد؟ آیا فهمیدی؟ می‌گوید تو جزء شهدایی؛ بدنت را یک مقدار به زحمت انداختی. حالا باید چه کار کنی؟ من دوباره تکرار می‌کنم. هر کسی یک وظیفه‌ای دارد. وظیفه این آقا این است که یک جا بنشیند، دیگر که نمی‌تواند کار بکند. تو که می‌توانی یک جا بنشینی؛ اما صبح پا شو برو؛ نه اینکه هر چه شد شد، به شل‌ها هیچ کسی هیچ چیزی نمی‌دهد، به تنبلها بهشت هم نمی‌دهد. خوب شد؟ مگر من نگفتم؟ عزیز من، بعضی‌ها در این مجلس هستند، می‌خواهند مبادا اشتباه کنند. شخصی پیش پیامبر آمد، (صلوات) عرض کرد یا رسول الله، من کاری ندارم و وضعم خیلی بد است. گفت: یا رسول الله، من کار ندارم. گفت یک جا می‌توانی بنشینی؟ گفت: آره. یک مقدار آب پاشید و نشست و گیوه‌هایش را گذاشت. یکی گفت آن را می‌فروشی، گفت: بله. گفت: گیوه‌اش مثلاً یک قران، مثلاً گفت: دو زار؛ از گیوه‌چی‌های مدینه شد. ببین، امر را اطاعت کرد. من حرفم سر امر است. شما همین‌طور که نشستی بالاخره در بنگاه، همان امر است. به باقی‌اش کار نداشته باش. اگر به باقی‌اش کار داشته باشی، می‌روی در زرنگی. زرنگی به غیر خدا بی‌عرضگی است. فهمیدی؟ آن‌ها در زرنگی می‌روند که پول نزول می‌دهند، آن‌ها می‌روند در زرنگی این کارها را می‌کنند. زرنگی‌شان هست دیگر، اینها بی‌عرضگی است. زرنگی این است که امر را اطاعت کنی. اگر شما قدری در این معنا اندیشه داشته باشید، خدای تبارک و تعالی تمام خلقت را در امر این‌ها گذاشته؛ یعنی در امر دوازده امام، چهارده معصوم. همین‌طور که ملائکه آسمان در خلقت آمادگی دارند به امر خدا، آن‌وقت چه می‌شود؟ تمام خلقت آمادگی دارند به امر زهرا، به امر این دوازده امام، چهارده معصوم.

یا علی

ارجاعات

حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه