آخرالزمان یا شر الازمنه

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علیکم و رحمة الله و برکاته، السلام علی الحسین و علی بن الحسین و اولاد الحسین و اهل بیت الحسین و رحمة الله و برکاته

آخرالزمان یا شر الازمنه
صوت دانلود
پخش صوت پخش
پی‌دی‌اف دریافت
تاریخ سخنرانی 1380-04-14

امام زمان (عج الله فرجه) باید تو را بپذیرد وگرنه نمی‌توان پیش ایشان رفت

ما رفقا از اول به شما گفتیم که ما داریم تمرین ولایت می‌کنیم. تمرین ولایت یک چیزی است که شما باید یک چیزی بگویید، ما یک چیزی بگوییم. ما که نیامدیم که یک صحبتی کنیم که بگوییم حرف ما اینطوری است و درست است. تمرین یعنی ان‌شاءالله امیدوارم که تمرین کنیم که آقا وجود مبارک امام زمان (عج الله فرجه) تشریف بیاورد. بالاخره اگر شما امر را اطاعت کنی، ایشان شما را می‌پذیرد؛ اما اگر امر را اطاعت نکنی، پذیرایی ایشان مشکل است. چون که ما یک بحثی داشتیم با یکی از آقایان که می‌شد پیش همه ائمه طاهرین (علیهم السلام) به غیر وجود امام زمان (عج الله فرجه) رفت. بعد ایشان انکار کرد. گفتم: عزیز من، قربانت بروم، حالا تو خلاصه درس خیلی خواندی؛ نمی‌گویم تو عناد داری؛ اما آدم باید عناد نداشته باشد، حرف را قبول کند. من یک سؤالی از شما می‌کنم. گفت: بفرما. گفتم: آیا پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دلش می‌خواست عمر را ببیند، ابابکر را ببیند، عمر زهراکش را ببیند؟ می‌خواست ببیند یا نه؟ گفت: نه. گفتم معلوم شد. اما یگانه امامی که باید بپذیرد، امام زمان (عج الله فرجه) است. او باید تو را بپذیرد وگرنه نمی‌توانی پیشش بروی. اصلاً یک دلیلی که من امروز می‌گویم امام زمان (عج الله فرجه) جایش را معلوم نکرده؛ [چون] نمی‌خواهد پیش او بروید. اگر امام زمان (عج الله فرجه) جایش معلوم بود، آقا، اراذل و مراذل آنجا می‌ریختند. حالا البته خوب هم دارد؛ پس جایش را معلوم نکرد. جای امام زمان (عج الله فرجه) خیلی مشخص نیست؛ اما امام زمان (عج الله فرجه) وجه الله است، در تمام خلقت هست. آنکه نیست [می‌شود]، عالم است. عالَم، نیست می‌شود. عالَم، در مقابل وجود امام زمان (عج الله فرجه) هستی ندارد. هستی، وجود امام زمان (عج الله فرجه) است؛ یعنی «وجه الله» در همه خلقت است؛ اما جایش که معلوم نیست؛ چون که نباید پیشش بروید. اما ممکن است کسی را بپذیرد؛ اما در عالم رؤیا. اغلب این‌ها که چیز هستند، در رؤیا [می‌بینند]؛ چون که در ظاهر یک قدری، خلاصه، یک اشکالاتی دارد. چرا در رؤیا؟ چرا در ظاهر [نه]؟ جرأت کنم بگویم یا نه؟ چون که در ظاهر ایشان نیست، کسی نگوید من هستم. ایشان باید غائب باشد. با ماوراء سر و کار داشته باشید، با رؤیایتان سر و کار داشته باشید.

ولایت، حد ندارد

من نظر ولایتی‌ام این است. آخر اینکه می‌گویم نظر ولایت نه اینکه نظر من باشد؛ یعنی ولایت اینقدر بالا است. یک روایت هم داریم که اگر تمام اشیاء قلم شود، دریا مرکب، توان ولایت را نمی‌تواند شود؛ یعنی باء بسم الله هم نمی‌تواند بشود. چرا؟ (من والله! بالله! نمی‌خواستم بگویم، دارد خودش می‌آید.) چرا؟ امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌گوید: من کیل این اشیاء، تمام خلقت و دریا را بلدم؛ می‌دانم؛ پس تمام اشیاء در مقابل خدا و ولایت یک حدی دارد؛ یعنی معلوم است. حالا شما این دریا را نمی‌دانید چطور است، شما دنیا را نمی‌دانید چطور است، او می‌داند؛ چون که این دنیا یک زمینی بوده، اولش خودش خلق کرده، به وجود آورده، می‌داند. پس اگر من دارم می‌گویم، اینجوری است، اینجوری است؛ یعنی تمام اشیاء درخت و قلم یک حدی دارد؛ ولایت، حد ندارد، خدا هم حد ندارد، قرآن هم حد ندارد. این‌ها حدش کجاست؟ حدش را امام زمان (عج الله فرجه) می‌داند، حدش را خدا می‌داند. قرآن هم یک اشاراتی راجع به اینها دارد که این‌ها حد ندارد. پس درست است اگر می‌فرماید تمام اشیاء و درختان قلم شوند و دریاها مرکب، نمی‌تواند باء بسم الله را بگوید. باء بسم الله، علی بن ابی طالب (علیه السلام) است. (صلوات)

باء بسم الله الان وجود مبارک امام زمان (عج الله فرجه) است. ما باید این طرز، ولایت را شناسائی داشته باشیم. اگر این طرز شناسائی نداشته باشیم، مشابه درست می‌کنیم؛ اما اگر در تمام وجود شما امام اینجوری باشد، امام زمان (عج الله فرجه) اینجوری باشد، خب، ممکن نیست کسی مثل او بشود، اصلاً ممکن نیست. من با یکی از رفقا یک صحبتی داشتم، گفت: این حرف را نزن، اگر می‌گفت می‌زدم. چقدر بالاست؛ اما دارم شما را حالی می‌کنم که «ممکن» نیست. ما دوازده امام، چهارده حجت داریم. حجت، «ممکن» نیست. چرا؟ تمام خلقت «ممکن» است؛ امام «ممکن» نیست. پس درست گفتم. تمام این خلقت «ممکن» است. لوحش و قلمش و بهشتش، همه این‌ها یک حدی دارد؛ حدش را امام زمان (عج الله فرجه) می‌داند؛ امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌داند، زهرای عزیز می‌داند، این‌ها همه حدش را می‌دانند، حد دارد؛ اما ولایت حد ندارد. (صلوات) ما بنا بود یک تذکری به شما بدهیم؛ هم به شما، هم به کسی که این نوار را گوش می‌دهد. یک وقت می‌بینی با یک نفر می‌خواهی کشتی بگیری، شل بگیری اینجا، تو را می‌زند زمین. زشت است ما بگوییم. ما یک وقت کشتی می‌گرفتیم؛ اما همچنین کشتی می‌گرفتم که به وجدانم! راست می‌گویم. یک وقت با یک نفر روبرو شدیم، دیدم اگر اینجوری‌اش بکنم صدمه می‌خورد؛ یعنی جوری او را زمین می‌زدم که جایی از او ناقص نشود، هم اینقدر که چیز شود. عزیز من، دنیا شما را به زمین می‌زند. خیلی پرقدرت است. چرا قدرت دارد؟ چون شیطان با اوست. شیطان به او توان می‌دهد. حالا من حسابش را کردم که همین‌جور که گفتم دیگر زشت است ما بگوییم. همانطور که شما با ما یک رنگی هستید، ما هم باید هر چه توان داریم، گدایی کنیم، بدهیم به شما. ما اگر گدا هستیم، گدای در خانه ائمه هستیم. آن‌ها می‌دهند. آن‌ها وقتی فهمیدند تو می‌خواهی به کسی بدهی، به تو می‌دهند؛ اما وقتی ببیند نمی‌خواهی بدهی، به تو نمی‌دهند. وقتی ببیند می‌خواهی به کسی بدهی به تو می‌دهد. این که چیزی نیست. چرا ندهد؟ مگر نداده‌اند. مگر خدا نگفت علم اولین و آخرین را سلمان دارد. چرا به او ندهد؟

آخر الزمان، بدترین زمانهاست

حالا پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود که در آخرالزمان آنچه را که در امم سابقه شده بود، می‌شود؛ یعنی در زمان نوح، طوفان بود و آب بود. می‌گفتند در گوشهایتان را بگیرید و حرف او را نشنوید. حالا الان نگاه نکنید، اغلب مردم نمی‌خواهند حرف حقیقت ولایت را بشنوند. آن حقیقت ولایت یک قرقگاه دارد، خلاصه، یک امر دارد، مردم توی امرش می‌مانند. مردم می‌خواهند یک جوری باشد، هم آن باشد هم این؛ اما آقا جان، نمی‌شود؛ یا آدم خنثی است یا ریش‌دار. این است که نمی‌شود. حالا نگاه کنید ببینید الان می‌شود یا نمی‌شود. ببین، آن [قوم] نوحش که شده، آن قوم لوطش که فراوان است. آن قوم عادش، مرتب تصادفات و طوفانها، آن قوم موسی‌اش، جادوگری؛ چقدر جادوگری است. هر چیزش نیست به من بگویید نیست. تا حتی حضرت فرمود: در آخرالزمان اگر در آن زمان یک موشی در سوراخی رفته باشد، می‌رود؛ یعنی می‌خواهد بگوید که همه چیز می‌شود. توجه فرمودید؟ این یک مثلی است که حضرت می‌زند که همه چیز می‌شود. حالا می‌خواهم به شما عرضی کنم. قربانت بروم، الان جنابعالی با تمام حوادث روبرو هستی. با زمان نوحش هستی، با قوم لوطش هستی، عادش هستی، موسی‌اش هستی، عیسی‌اش هستی، بت‌پرستی‌اش هستی. بت‌پرستی چقدر است؟ چقدر خلق‌پرست هستند؟ خلق‌پرستی که از بت‌پرستی که بدتر است. بت‌پرستی یک چوب است که می‌پرستی. بابا جان، چوب تو را گمراه نمی‌کند. تو یک آدم اشتباه‌کار هستی، به آن می‌گویی خدا. اشتباه برمی‌گردد، یک توبه می‌خواهد؛ اما اگر خلق‌پرست شدی، خلق تو را گمراه می‌کند. خلق برای تو یک بدعت می‌گذارد، حرف می‌زند، پدر در می‌آید. آن‌ها را نمی‌توانی توبه کنی. عزیزان من، یک بت‌پرستی است که می‌شود توبه کرد، یک بت‌پرستی است که والله! به دینم! نمی‌شود توبه کرد. چرا توجه ندارید؟ خلق‌پرستی را نمی‌شود توبه کرد. دیدید که. مگر این‌ها در زمان ابابکر و عمر خلق‌پرست نشدند، آیا اهل تسنن توبه دارد؟ در زمان هارون و مامون مگر نشدند؟ خدا آن‌ها را کافر اعلام کرد. مگر در زمان عمر و ابابکر خلق‌پرست نشدند. خب، بفرما؛ اما بت‌پرستی، این آدم، خرما درست می‌کرد، زمستان هم که می‌شد می‌خورد. [می‌گفت:] عجب خدای شیرینی است. می‌خورد، به من هم بدهد می‌خورم. حالا ببینید من چه می‌گویم. حالا شما با تمام این حرفها روبرو هستید، خودت توجه نداری. بس که این کار مهم است پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود شر الازمنه. اگر آن زمان لخت می‌شدند، حالا هم می‌گوید: «کاشفات عاریات» حالا هم پوشیده‌اند و لخت هستند. هستند یا نیستند؟ خیلی هم قشنگ‌تر از آن موقع هستند. آن‌ها سر و ساده لخت بودند. الان چطور شدند؟ چطوری کردند؟ (صلوات)

عزیزان من! توجه کنید. با چه صحنه‌ای روبرو هستید، بس که کار مشکل است. (تمام شما عالم هستید، تمام شما دانشمندید، علماء در مجلس هستند) امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید: سلمان، دیگر بهتر است؟ تمام این احکام را باید عمل کند؛ اما آخرالزمان می‌گوید: اگر یکی از این‌ها را عمل کردی، من شما را ضمانت می‌کنم. بس که این شر را می‌بیند. ما شر را نمی‌بینیم. ما به خیالمان، شر خیر است، خیر به خیالمان شر است که با چه صحنه‌ای شما روبرو هستید؟ در هیچ ادیانی، در هیچ زمانی پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من، در درجه من است. معلوم می‌شود کار سخت است. عزیزان من، چشمت را باز کن ببین سختی‌اش کجاست؟ والله! بالله! من سختی‌هایش را می‌بینم به شما می‌گویم. باز هم ملاحظه شما را می‌کنم. باز هم می‌بینم اگر یک ذره تند بگویم، شاید یک قدری چیزتان شود. من نمی‌خواهم شما را خسته کنم. من مرتب دارم شما را نوید می‌دهم. به شما می‌گویم راه نزدیک است. از اینجا برو، از آنجا برو؛ اما راه خیلی دور است. من یک پاره‌وقتها به خدا می‌گویم: خدایا، یک راهی است صد فرسخ است، من می‌خواهم بروم؛ نه زاد دارم، نه توشه دارم، نه بلدم. پایم هم درد می‌کند. چطور من بروم؟ باید به قدرتت من را ببری. آخرت الان اینجوری شده؛ مگر به قدرت خدا، امام زمان (عج الله فرجه) تو را در پناه بگیرد، نجات پیدا کنی. خیلی سخت است. هر کجایش دست می‌گذاری، آنجا مشکل است. شما مشکلاتش را نمی‌بینید. اگر یک چشم عالم‌بین داشته باشید، تمام مشکلاتش را می‌بینید.

قانع و راضی باش تا از حوادث آخر الزمان در امان باشی

حالا چه کار کنیم؟ الان می‌گویی چه کار کنیم؟ حالا قانع و راضی باش. قربانت بروم، فدایت بشوم، این آقای بلندنظر می‌گفت ما رفتیم مشهد، گفتیم برویم لب دریا. گفت: چهار تا جوان آمده بودند. گفت: یکی از آن‌ها رفت جلوی آب، آب او را برد که برد. آب تو را می‌برد. آخرالزمان تو را می‌برد. کجا جلو می‌روی؟ نرو جلو. همین جا بس است. ببین، الان ما در دو جبهه هستیم: یک جبهه شیطان است که خوب هم پیشرفته است؛ یعنی اینقدر پیشرفته است که عمر به او می‌گوید احسنت! عمر به این شیطان می‌گوید احسنت؛ اینقدر پیش رفته است. حالا شما الان قانع و راضی هستید، به همین کسبت، به هر کاری که داری، البته امورت دارد می‌گذرد، قشنگ هم می‌گذرد. آن‌وقت شیطان به تو می‌گوید: آقا، یک کار دیگر هم بکن، چند تا را نان بده، چند تا کارگر داری، این‌ها همه نان می‌خورند. تو را بازی می‌دهد. الان که شما در این رشته کار هستید، دارید جهاد فی سبیل الله می‌کنید، جزء شهدا هستید. قرآن می‌گوید، روایت می‌گوید شاربت عرق کند، جزء شهدایی. آخر، کار صدمه دارد. من هم بنایی رفتم، هم خیلی کار کردم. کار بالاخره صدمه دارد. یعنی بدن یک قدری ناراحت می‌شود. می‌گوید: یک ذره ناراحت شوی، جزء شهدایی. داری برای اهل و عیالت کار می‌کنی. تو ولایت‌پروری؛ یعنی داری این‌ها را پرورش می‌دهی، خانمت هم ولایت‌پرور است. ببین، از کجا تو یک مرتبه، سقوط پیدا می‌کنی؟ من سقوطت را می‌گویم. چقدر خوب است؟ آقا جان من، وقتی مشغله‌ات زیاد نباشد، خمس می‌دهی، سهم امام می‌دهی، انفاق می‌کنی، یک حالی داری. یک خدا می‌گویی، یک امام زمان می‌گویی. یک شکرانه می‌کنی.

من به قربان بعضی‌ها بروم، من فدایشان بشوم، می‌گوید: من وقتی که خسته می‌شوم، می‌روم این حرفها را گوش می‌دهم، نگار به نوار شما می‌کنم، اصلاً خستگی‌ام بیرون می‌رود. چرا؟ وقتی آمد، آن کار است، جزء شهداست؛ اما وقتی آمد در تمرین ولایت، ولایت در قلبش تجلی می‌کند، خستگی بیرون می‌رود. تو اگر مشغله‌ات را زیاد کردی، از تمام این‌ها تو را کنار می‌اندازد. اگر من این را من می‌گویم، نمی‌گویم که چیز نخرید. تو باید داشته باشی، همه چیز داشته باشی؛ اما به قدر ضرورت. حساب کنی، اگر آنجا رفتی تندروی کردی؛ یک چیزی را که نباید بخری، خریدی. دیگر خمس نمی‌دهی، سهم امام نمی‌دهی، دیگر انفاق نمی‌کنی. یک چاله برای خودت کندی، باید دائم توی آن خرج بریزی. دیگر حال هم نداری. من یک شوخی بکنم. ما یک استاد داشتیم خیلی برو بود. می‌گفت: من شب یک تومان به زنم می‌دهم که بروم حسابهایم را بکنم. خاک بر سرت! چقدر برای خودت کار درست می‌کنی؟ که حسابش بالا برود. خب، آن بیچاره را چه می‌کنی؟ از تمام لذت دنیا هم برمی‌آیی. آقا جان من! من دلم می‌خواهد تو هم آقا باشی، هم مِلک داشته باشی، هم ماشین داشته باشی، هم آبرو داشته باشی، هم خوب باشی، هم اینجا جهادگر باشی، هم آنجا به تو بهشت بدهد. من توی این هستم.

خب، حالا شما دارید کار می‌کنید، جزء شهدا هستید. در آن حال بمیری جزء شهدایی. اینجا، ولایت‌پرور هم هستی. داری کاری می‌کنی، به اهل و عیال خدا هم کمک می‌کنی. آخر، اگر یک صدقه‌ای دادی، به اهل و عیال خدا کمک کردی. خدا می‌فرماید: این مردم، عیالات من هستند، به آن‌ها کمک کن. عیال‌پرست باش، کمک کن. هر چقدر می‌توانی، هر چقدر وسع تو هست. پس شما هم جهادگر شدی، هم ولایت پرور شدی، هم جزء شهدایی. حالا ببین چه کار می‌کند؟ حالا شما یک مشغله‌ای درست کردی، رفتی یک پولی نزول کردی. من حرفم این است: خدا می‌فرماید: خدا لعنت کند، آنکه نزول می‌دهد و آنکه می‌گیرد و دلال شده است. شما جزء لعنت شدی. چرا این کار را می‌کنی؟ من به شما هشدار می‌دهم. قربانتان بروم، من آخر چه کار کنم؟ به عمر و ابابکر لعنت شده، به هارون و مأمون لعنت شده، به من هم شده. من نخواستم که این کار را بکنم، به حساب خودم مقدس شدم. دست از مقدسی‌ات بردار. عزیز من، آخر، چرا این کار را می‌کنی؟ چرا خودت را در مشغله می‌اندازی، پول نزول می‌کنی، نکن. اما دارم به شما می‌گویم. یک وقت ضرورت است. یک وقت، خدا نکند، برای مؤمن پیش نمی‌آید، حالا آمد و پیش آمد. خانه من را یک مرتبه باد خراب کرد، یک چیز داشتیم به هم خورده. این را می‌گوید به قدر ضرورت، برو یک چیزی بکن. البته آن را هم من خیلی مشکلم است بگویم؛ اما نه اینطوری. (صلوات)

پس عزیز من، شما ببین چقدر سقوط کردی؟ جهادگر که هستی، برای ماوراء که داری کار می‌کنی، به عیالات خدا کار می‌کنی، سهم امام می‌دهی، بیتوته می‌کنی. خوشی ظاهری‌ات را از دست نمی‌دهی، دل بعضی‌ها را هم خوش می‌کنی. همه کارها را می‌کنی؛ خودت را در زحمت می‌اندازی. حالا خدا می‌گوید زمین و زمان را به هم دوزی، بیشتر از این ندهم روزی. این کارها هم که می‌کنی رزق شما معلوم است، روزی شما معلوم است، این هم مال دیگری است. و خدا نکند حب آن در دلت بیفتند؛ آنکه واویلا است. پس ان‌شاءالله امیدوارم که توجه بفرمایید قانع و راضی باشید.

اگر قانع و راضی شدید، اتصال به امر می شوید

حالا من قانع و راضی را برای شما چیزی کنم که ان‌شاءالله خوشحال شوید که متوجه باشید قانع و راضی چقدر خوب است. شما الان در زندگی‌ات قانع و راضی شدی؛ یعنی حقیقت. داری امر را هم اطاعت می‌کنی؛ یعنی در تمام زندگی‌ات امر را اطاعت می‌کنی؛ یعنی بی‌امر کار نمی‌کنی، پرچم امر دستت است. اگر به ضرر دنیایی‌ات طی شود، امر را اطاعت می‌کنی. حالا در هر پست و مقامی که هستی. حالا شما که امر را اطاعت کردی، البته صد در صد، بازی در نیاوریم، یعنی مقدسی‌ات را گذاشتی کنار. تا مقدسی‌ات را کنار نگذاری، نمی‌توانی امر را اطاعت کنی؛ وگرنه امر مقدسی‌ات می‌کنی. می‌گویم همین کارها که می‌شود: این کار ثواب دارد، این کار اینجوری است، این کار آنجوری است، یک چیزی برای خودت می‌سازی. کار برای خودت می‌سازی؛ اما کار برایت ساخته است، خدا برای تو ساخته است. آن‌وقت [اگر] شما صد در صد امر را اطاعت کردی، خدا امرش است، امام زمان (عج الله فرجه) هم امرش است، قرآن هم امرش است، درست است؟ تو هم داری امر را اطاعت می‌کنی. وقتی شما امر را اطاعت کردی، عزیز من، قربانت بروم، فدایت بشوم، ببین، من چه دارم می‌گویم. شما اتصال به امر می‌شوی. شما یک قطره‌اید، من یک قطره‌ام، در مقابل امر؛ یعنی در مقابل آقا امام زمان (عج الله فرجه). آن امر است، امیرالمؤمنین (علیه السلام) امر است، قرآن امر است، ما باید امر را اطاعت کنیم. آن‌ها امر خدا هستند. آن‌ها یک امر به ما دارند. ببین! آن امر خدا هست. می‌گوید اگر علی را قبول نداشته باشی به عزت و جلالم! اگر عبادت ثقلین کنی تو را می‌سوزانم. بفرما. این امر است. امر است که ما امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به جانشینی رسول الله قبول کنیم. درست شد؟ حالا این امر خودش یک امر دارد، باید اطاعت کنیم؛ یعنی امر وجود مبارک امام زمان (عج الله فرجه). امر خلق را نباید اطاعت کنیم. خلق خودش باید امر را اطاعت کند. امر خلقی که اطاعت می‌کنی آن است که خودش نبی باشد، امر امام زمان (عج الله فرجه) را بگوید، امر قرآن را بگوید، امر آن‌ها را بگوید؛ واسطه باشد نه خودش بگوید «من» هستم. توجه فرمودید؟ یعنی کسی خودش نگوید من امرم. امیرالمؤمنین (علیه السلام) صاحب الامر است، امر است. ما که نمی‌خواهیم یک چیز از خودمان دربیاوریم.

پس شما اگر اینجوری شدی، امر را اطاعت کردی، امر خلق را اطاعت نکردی، اتصال به امر هستی. حالا که اتصال به امر شدی، خودت امر می‌شوی. ببین من چه می‌گویم؟ حالا که امر را اطاعت کردی، امر خدا را اطاعت کردی. حالا ولی الله الاعظم یک پاسخ به تو می‌دهد؛ چون که خوشش می‌آید، تو امر خدا را اطاعت کردی. حالا یک نیرویی آقا امام زمان (عج الله فرجه) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) و زهرای عزیز در دلت نصب می‌کند. ببین، من چه می‌گویم. اگر هم می‌خواهی توجه کنی، ببین، سنگ حجرالاسود را امام نصب می‌کند. در دل تو یک نیرویی نصب می‌کند دیگر از گناه بدت می‌آید؛ یعنی چنان آن تجلی دارد که محبت دنیا را ذلت می‌دانی، از دلت بیرون می‌کند. اصلاً به تو راه نمی‌دهد. آن‌چنان تجلی دارد؛ یعنی ظلمت به نور غلبه پیدا نمی‌کند. الان اینجا ظلمت است، یک چراغ روشن می‌کنید، تمام ظلمت می‌رود. آیا ولایت، آن چیزی را که در دلت نصب می‌کند، به قدر چراغ نیست؟ چرا ما توجه نداریم؟ این حرفها یقین می‌خواهد. توجه فرمودید؟ آن‌وقت نصب می‌کند. دیگر از هر گناهی بدت می‌آید. اصلاً فکرش را نمی‌کنی. اصلاً مؤمن واقعی فکرش را هم نمی‌کند. چرا فکرش را هم نمی‌کند؟ فکرش در ولایت است. فکرش در نماز است، فکرش توی کار خیر است. فکرش توی انشاء ولایت است، فکرش در نمازش است، فکرش توی این حرفهاست، فکرش توی انفاق است، فکرش توی این است که دست یک بیچاره را بگیرد. اصلاً دیگر فکر ندارد که گناه کند. اما خدا کند که آن در دل ما نصب کند.

نصبش این است که من دارم به شما می‌گویم. باید چه کار کنیم؟ باید قانع و راضی باش. وقتی قانع و راضی شدی، عزیز من، قربانت بروم، خدا تمام کارهایت را کفایت می‌کند. والله، بالله، خدا دلش می‌خواهد به راحتی به تو روزی بدهد، خودت می‌روی این کارها را می‌کنی. تو فکر خودت باش. بچه روایت داریم یا کافر است یا منافق است یا مؤمن. اگر کافر و منافق است چقدر برای او می‌دوی؟ اگر مؤمن است که خدا دارد. یکی دارد یکی دیگر را اذیت می‌کند، آمده گفته است من می‌خواهم پول را از او بگیرم، برای دخترهایم بگذارم. خب، بفرما! این دارد چه می‌گوید؟

اگر شکرانه امر را به جا آوردید، خدا به شما علم حکمت می‌دهد

حالا اگر شما باز، واقع یک قدری که اینجوری شدی، یک قدری امتحان دادی، یک قدری درست شدی، آن‌وقت می‌گوید آن‌ها که به تو دادم شکر کن. باید بروی شکرش را به جا بیاوری. پس شما رفقای عزیز، اگر بخواهید که چیز باشد، باید نعمت‌های خدا را شکر کنید. همه شما دوست عزیز من هستید؛ اما دیروز، یکی از رفقای دوست عزیز، یک سؤالی کرد. گفت شما در نوارتان راجع به شکرانه یک صحبتهای کردید، منظورتان چیست؟ گفتم که یک وقت می‌بینی شما یک شکرانه می‌کنید، آن شکرانه مصنوعی است؛ یعنی الان یک چلوکباب خوردی، می‌گویی: شکر، یک چلومرغ می‌خوری می‌گویی: شکر. ما یک دفعه توی عمرمان بیشتر ندیدیم، دو دفعه توی عمرمان مرغ سوخاری دیدیم، یک دفعه هم توی عمرمان، خدا به او عوض بدهد، برای ما دو تا سیخ آورده بود، از اینها که مثل دوک است، کباب به آن کرده بود. یک کباب خوبی بود؛ کباب برگ بود. خب، یک دفعه از آن‌ها می‌خوری، می‌گویی شکر. داری شکر آن را به جا می‌آوری. این شکر نیست؛ اما شما در واقعیت نگاه کن، چه کسی این آقازاده را به تو داده، نگاه به او کن، حظ کن، خدا را شکر کن. چه کسی این خانم را به تو داده است؟ چه کسی این دختر خانم را به تو داده است؟ چه کسی تن تو را ساز گذاشته است؟ تو چه کاره بودی؟ حالا نمی‌خواهم بچگی‌تان را بگویم که شما شیرخواره بودید، چه جور بودید. حالا جسارت می‌شود. هر چه داری شکر. شما الان اگر بخواهی پیاده به خانه بروی چقدر بد است. چقدر زشت است. بگو خدایا ماشین دارم؛ یعنی شکر این است؛ آنچه را که داری از خدا بدانی؛ تا حتی ولایتی که داری از خدا بدانی. اصلاً توحید و خداشناسی را از خود خدا بدان. مگر خداشناس نیستی؟ [شناخت] خود خدا را از خود خدا بدان؛ چون او به تو تجلی کرده است. او خودش را به تو شناسانده است که شما او را شناختید. آن را هم از خدا بدان. آن‌وقت اگر شما یک همچنین حالی ان‌شاءالله امیدوارم پیدا کردید، آن‌وقت خدا علم حکمت به شما می‌دهد. روایتش هم این است که گویا در قرآن مجید هم هست که لقمان شکر ما را کرد، ما علم حکمت به او دادیم. آن‌وقت اگر علم حکمت به تو داد، تو دیگر سرکش نیستی. علم سرکشی که دیگر نداری. دیگر شیطان نمی‌تواند تو را از این طرف و آن طرف کند. تمام کارهایت از روی حکمت می‌شود. توجه فرمودید؟

اگر در واقع شکرگزار بودید، خدا شما را ارادة الله می‌کند

حالا باز بالاتر می‌رود. اگر علم حکمت به تو داد، آخر خدا! یک مخیر بودن به تو داده است، آن‌وقت توی مخیر بودنمان، یا ما اطاعت نمی‌کنیم، یا اطاعتمان کم است، یا توی مخیر بودن تزلزل داریم. حالا اگر شما واقع شکر کردید؛ یعنی نعمت‌های خدا را دیدی و شکر کردی، آن‌وقت خدا علم حکمت به شما می‌دهد، حالا که علم حکمت به تو داد، کارهایت حکمت‌آمیز می‌شود. حالا همین حکمت را باز باید به امر خرج کنی. خوب توجه کن من چه می‌گویم. حالا تو را ارادة الله می‌کند. اراده می‌کنی کار راه می‌افتد. اراده می‌کنی کار می‌شود. چرا؟ آن اراده که تو داری می‌کنی به نفع خودت نمی‌کنی، به نفع مردم می‌کنی، به نفع فقرا می‌کنی، به نفع اهل و عیال خدا می‌کنی، به نفع مستمندان می‌کنی، به نفع رفقایت می‌کنی، به نفع اهل و عیالت می‌کنی، خود نیستی. تو را ارادة الله می‌کند. چرا نکند؟ آصف، خود نبود که اراده کرد تخت بلقیس آمد. پس تو غیر آصف هستی؟ آصف چه کسی است؟ فقه خوانده بود، اصول خوانده بود؟ کجا فقه و اصول خوانده بود؟ از کجا آمده؟ یک علم کتاب.... تو را ارادة الله می‌کند. من دوباره بگویم اگر من نشدم، از «من» است. اگر خدا همه را ارادة الله بکند، خدا می‌خواهد یک کاری پیش برود. مگر خدا کارشکن است؟ خب، تو داری یک کاری پیش می‌بری؛ اما «خود» نباش، خدا تو را ارادة الله می‌کند. اصلاً تعجب می‌کنی که چطور این کار شد؟ ارادة الله است. اراده می‌کنی می‌شود. خیلی ما اشتباه داریم. چرا ما اشتباه داریم؟ یک چیزهای دنیا می‌آید توی مغزمان. فوری داریم باد می‌کنیم. باد نکن با این حرفها. بیا با نعمت خدا بازی کن. ما بازی با این‌ها می‌کنیم. این بازیها را بگذار کنار..... تو بچه نباش. حساب کن.

من بارها به شما می‌گویم این ارادة الله شدن خیلی چیزی نیست. پیش خدا. ببین! ملائکه نوکر توست. ملائکه به امر توست. اما داریم خدا ملائکه را ارادة الله می‌کند. حالا یا محمد! بلند شو علی را بردار، من جبرئیل را ارادة الله کردم. برو سلمان را بخر و بیاور. ای به قربان آن خریدار که انسان را بخرد. من یک پاره‌وقتها می‌گویم امام زمان! ما را بخر. ما حرفی نداریم ما را بخری و سگ در خانه‌ات بکنی. بخر و بیاور دیگر. اگر من سگ در خانه‌ات باشم من محبوبم. مگر سگ اصحاب کهف محبوب نیست؟ محبوب است. به خدا راست بگو. حالا ارادة اللهش کرده، پا شده رفته آنجا، می‌خواهم به مناسبت ارادة الله را بگویم که شما قبول کنید. حالا رفته آنجا سلمان متدین است. یک حیوان وقتی حسابش را می‌کنی یک تجلی اطاعتی دارد. حیوان تجلی اطاعتی دارد. حالا عابد دو روز غذایش نرسید، پاشد یک دوربین انداخت، یک چراغ انداخت، پاشد آمد پایین. سه تا نان به عابد داد. سگ هم افتاد دنبالش. یک تیکه، دو تیکه.... گفت عجب سگ بی حیایی. گفت بی‌حیا تویی. من یک لقمه نان به من می‌دهد یا یک تکه استخوان، اینجا ایستادم؛ اما چه کسی گفته بیایی در خانه دشمن خدا که چیز بگیری. خدا به من گفته امر را اطاعت کن. حالا یا یهودی است یا نصرانی من دارم امر را اطاعت می‌کنم، در خانه این هستم.

حالا عزیز من! جبرئیل را خدا ارادة الله کرد. آمده می‌خواهد سلمان را بخرد. آمده در باغش من حرفم این است. حالا دید این‌ها یک آدمهای نورانی هستند، یک تجلی به او شد، ولایت تجلی دارد، یک جوان آمده بود آنجا، من می‌خواستم سر اندر پای این جوان را ببوسم. بس که این جوان خوب بود. من والله! نه اسمش را بلدم، باور کنید این جدید است، حالا توی مجلس هم هست، حالا می‌گوید به من گفته از این... درخت بخور. ببین! این اگر نوکر یک خانم یهودی است، آیا من پیراهنم را پاره کنم، داد بزنم، ببین! من چه می‌گویم. اگر نوکر یک زن یهودی است، دارد امر را اطاعت می‌کند از پای درخت می‌خورد. چرا ما امر امام زمان (عج الله فرجه) را اطاعت نمی‌کنیم؟ چرا ما امر خدا را اطاعت نمی‌کنیم؟ چرا ما امر قرآن را اطاعت نمی‌کنیم؟ آیا قرآن قدر زن یهودی ارزش ندارد؟ چرا این کارها را می‌کنیم؟ آخر، من این‌ها را می‌بینم که داد می‌زنم. ببین چقدر متدین است. از میوه‌های پای درخت می‌خورد. چرا؟ خدا، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت غلام باید اربابش را اطاعت کند. او دارد اطاعت می‌کند. این است که خدا روانه می‌کند، یا علی، یا محمد، بروید او را بخرید بیاورید. تو به چه دردی می‌خوری؟ ما را می‌فروشند به جای اینکه بخرند. من را می‌فروشد، شما همه خوب هستید. حالا می‌گوید قیمتش گران است و نمی‌فروشم. خب، می‌گوید چقدر درخت یشمی، چقدر درخت سیاه. اراده می‌کند فوری جبرائیل می‌شود. آیا تو نمی‌توانی اراده کنی؟ آیا تو نمی‌توانی ارادة الله بشوی؟ ملک که نوکر توست. ارادة الله چیزی نیست.... حالا گفت این‌ها هم یشمی باشد، یک اراده کرد، آن‌ها هم شد. ببین! خدا به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌گوید جبرائیل را ارادة الله کردم، سلمان را خرید و برداشت آورد.

اگر خودتان را نفروشید، خدا و ائمه شما را خریداری می‌کنند

حالا تمام خلقت و تمام عالم را سلمان می‌فروشد به رسول خدا. می‌فهمد چه کسی را بخرد. از هیچ ملامتی هم روگردان نیست. ریش تو بهتر است یا دم سگ؟ گفت هر که در پل صراط بگذرد. بابا! تو به چند نفر خودت را فروختی، ادعا می‌کنی؟ ادعای متدینی می‌کنی. مگر تسبیح و ریش و عبا چیزی است؟ اینکه خریدار ندارد. این خودت رفتی خریدی. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بیاید این را بخرد؟ جبرئیل بیاید این را بخرد؟ خدا بیاید این را بخرد؟ ببین! من دارم چه می‌گویم. در این حرفها خرد شوید. والله! من راضی نیستم که این نوار را گوش بدهید، گوش به تلویزیون بدهید. به دینم! من راضی نیستم، توهین به شما بشود. پدرتان را خدا در می‌آورد. اگر خواستی نوار گوش کنی... اگر خواستی هم نگاه بکنی، می‌خواهی نگاه بکن، می‌خواهی نکن.... این توهین می‌شود به این حرفها. این حرفها، حرف ولایت است، حرف توحید است، حرف خداست. والله! من شما را می‌خواهم که این حرف را می‌زنم. هر کسی که این نوار را گوش می‌دهد این نوار را ممکن است خیلی‌ها گوش بدهند. شما ادب دارید، ادب می‌کنید، مبادا این نوار را کسی گوش بدهد ادب نکند. پشت پایش می‌خورد. توجه فرمودید؟ آن عشقی است، اینکه عشقی نیست. آن شهوت است، اینکه شهوت نیست. شهوت را با کلام خدا و کلام ولایت فرق بگذار.

حالا عزیز من! پس بنا شد این ملکی که سلمان را خرید، چون خودش را نفروخته است، اگر شما دربست در آخرالزمان خودتان را به خلق نفروشید، والله! شما را خریده است. خودتان حالی‌ات نیست. از کجا بفهمیم که ما را خریده است یا نه؟ محبت دنیا نداری، خدا را بیشتر از پول می‌خواهی، انفاق داری، تولیدت توحید است. تولیدت کلام خداست، نفست نفس خداست،... فکرت هیجانی نیست، هر کاری بخواهی بکنی، قدری تفکر می‌کنی. هر کاری بخواهی بکنی، می‌بینی خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) راضی است یا نه. رضایت خدا را به رضایت خودت ترجیح می‌دهی. مگر نگفتم در طور موسی اینجوری شد. یک عده‌ای هستند این‌ها بی‌جواب و سؤال می‌روند بهشت. آن‌ها می‌گویند مگر قیامت شده، اینجا آمده‌اید چه کنید؟ می‌گویند روح که از بدن ما جدا شد ما را اینجا آورند. امت چه کسی هستید؟ امت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم). خب، ما علی بن ابی طالب (علیه السلام) را به وصی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) قبول داشتیم، چه کار می‌کردید؟ امر خدا را به امر خودمان ترجیح می‌دادیم. کار لغو نمی‌کردیم. معصیت ولایتی هم نمی‌کردیم. دوستان امیرالمؤمنین (علیه السلام) را هم اذیت نمی‌کردیم. مگر دوست علی این است که فحش به او بدهی. دوست علی این است که بازی‌اش بدهی. بازار مسلمین یک وقت ما تویش بودیم. اما مسلمان نشدیم همان... که بودیم بودیم.

شما باید از امتحانهای دنیا درآیید تا ملکوتی شوید

یک عده‌ای بودند این‌ها به کارد آمده را می‌خریدند. یک چند نفری داشتیم می‌گفتند من بیچاره شدم می‌خواهم خانه‌ام را بفروشم، می‌خواهم زمینم را بفروشم، اصلاً عملاً به حالت کارد آمده بودند. به کارد آمدن یعنی اینکه مثل گوسفندی که دارد می‌میرد، وقتی دارد می‌میرد دیگر به درد نمی‌خورد، باید سرش را برید. حالا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم یک حکم گذاشت رویش. گفت بعضی از کاسبهای بازار از سگهای یهودی هم بدترند. این از آنجور اشخاص هستند. حضرت می‌فرماید: خانه با یکی مشترکی. اگر توی فکر باشی که این یک مقدار فقیر و بیچاره شود خانه‌اش را بخواهد بفروشد حضرت می‌فرماید خیر در آن خانه نیست. امام صادق می‌گوید اگر یک خانه‌ای داری بروی به یکی دیگر بفروشی. حضرت می‌فرماید از پولش خیر نمی‌بینی. به این بفروش که شریکت است.... خدا در نظرت باشد، بده به این. اگر... بده بفروش بده این.

اصلاً تمام خلقت هر روز و هر ساعت آموزش است. هر ساعت و هر دقیقه‌ای آموزش است، چشمت را همچنین کنی آموزش است. چشمت را همچنین می‌کنی نگاه به قرآن می‌کنی، چشمت را همچنین می‌کنی نگاه به نامحرم می‌کنی. پس همیشه آموزش است. کجاییم ما؟ راه رفتن تو آموزش است، خوابیدنت آموزش است، نشستن تو آموزش است، اصلاً اینجوری باید از امتحان در آیی. اگر اینجوری شدی آن‌وقت می‌شوی روح. دیگر جسم نیستی. به حضرت عباس قسم! من اشخاصی را دیدم رفت آسمان، اشخاصی را دیدم که به معراج رفت. همین توی مجلس. چیزی نیست معراجش. چیزی نیست. برای من چیز است. برای ما خیلی است. چرا روح شده؟ این همه کارش اطاعت شده است. وقتی همه کارت اطاعت شد، تو دیگر جنبه اینجایی نداری، جنبه ملکوتی داری. تو وصلی به اینجا. مثل... که توی... فرو رفته. عزیز من! بشنو من دارم چه می‌گویم. این چیزی نیست. من عقیده‌ام این است که چیزی نیست. یک مؤمن اگر رفته آسمان، چیزی نیست. حالا عیسی دارد می‌رود آسمان می‌گوید با خودت چه آوردی؟ می‌گوید سوزن و نخ. نگهش می‌دارد. این آدمی که بالاتر از این می‌رود دیگر به یک سوزن و نخ هم محبت ندارد. خیلی هم بالاست. خیلی هم چیز دارد. خیلی هم اعیان است. فهمیدی؟ خیلی هم ژیگول است؛ اما علاقه به آن ندارد.

یک حرف می‌زنم یک مقدار تند است. تندی‌اش برای من تند نیست. من لبهایم نمی‌سوزد.... بنده می‌شوی می‌روی آنجا. مگر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بنده نیست، چطور رفت آنجا. خدا قوم و خویشی با او دارد؟ او بچه یتیم بود. تو هم بندگی کن می‌روی. پس تعجب نکنید که فلانی رفت. بنده می‌رود. چرا؟ تو وقتی بنده شدی، اینجا و آنجا دارد. حالا اینجا و آنجا برای من دارد. می‌گوید «آخرة بقا و الدنیا فنا» دارد حالی‌ات می‌کند. اگر تو تشخیص دادی لامروت که اینجا فناست، ببین می‌روی یا نمی‌روی. تو هنوز تشخیص ندادی. تو هنوز باقی هستی اینجا. تو هنوز به اینجا علاقه داری. هنوز داری اینجور آنجورش می‌کنی. حالا اگر بدانی این فناست. آدم که به فنا دل نمی‌بندد. این... که از بازار دارد می‌آید پایین زیرش می‌روید؟ اگر بروی عقل نداری. خب، دنیا... است چرا به او علاقه داری؟ به حضرت عباس یک روز من که شام می‌شود می‌گویم الحمد لله. امروز هم شام شد. فردا من نمی‌دانم چه می‌شود. فردا نمی‌دانم چه پیش می‌آید. تو هم که دنبال دنیا می‌روی اگر فکری که من می‌کنم بکنی دیگر نمی‌دوی. «آخرة بقا»، باید توی بقاء باشی. پس معراج چطور شد؟ علی هم بنده است. چطور آنجاست؟ ببین نشانت می‌دهد. حالا به یوسف یک مقدار علاقه دارد می‌گوید نگهش دار. نگه می‌دارد.

والله! بالله! تالله درست است که نور، خداست. تو هم وقتی اتصال شدی، اتصال به نور می‌شوی. وقتی به نور اتصال شدی، خود نوری. این چراغ وقتی اتصال به نور شد ببین چه نوری می‌دهد؟ اما یکی می‌بینی نور صد هست، یکی نور هزار است، یکی نور پانصد است، اگر الان آن نور قوی به این بخورد می‌سوزد. می‌سوزد یا نمی‌سوزد؟ خدا هم بنده‌هایش همین‌جور است. تو اگر از دنیا فارغ شدی،... پس مال این است که بنده نشدیم. یعنی فرمان صد درصد نمی‌بریم. بنده صد درصد فرمان می‌برد. اگر یک کاری هم بکند، به امر آن می‌کند. این بنده است، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم همین بود. چه... برایش داشت. ما اینجوری می‌کنیم... گفت نه. تو یک کار جزئی برایت ایجاد شود نمی‌توانی از آن بگذری. توجه فرمودید؟ گربه‌ها متدین به دنبه ندیده می‌پرد رویش. چه خبر شد؟ چه امتحانهایی دادند؟ پریدند رویش یا نه؟ در هر زمانی بوده است. اسامه است. حضرت زهرا گفت امیرالمؤمنین! وصیت من را عمل نمی‌کنی روانه کنم دنبال او. اما... رفت آنطرف.

حالا هیاهو برایت پیدا می‌شود. استوار باش. حواست جمع باشد. قانع و راضی باش. باد آخرالزمان تکانت ندهد. حرص تو را برندارد. عزیز من! فکر خودت باش. از اول عمرم هر راهی که رفتم به دینم قسم! توی صراط مستقیم رفتم. گفتم من اگر در این راه می‌روم اگر کشته بشوم، تصادف کنم، روی یک حسابی باشد. من کار بی‌حساب از اول بچگی‌ام نکردم. چرا؟ اگر ما همه ما همین‌جور باشیم، این کاری که می‌کنیم برای رضا خدا باشد، جوابگو باید باشی. چه کسی به تو می‌گوید جوابگویش نباشی؟ حالا خدا بخشش دارد، ما گناه داریم. من می‌گویم خدایا اگر یک گناه بکنیم... روز قیامت جهنمی‌ام. می‌گویم خدایا این کار را نکن.... ما را جهنمی می‌کنی. این را باید بریزی دور. گناهان را باید بریزی دور. اما اگر شما اینکه من دارم می‌گویم اگر بنده شوی، تسلیم شوی که چیزی نیست. تمام مال این است که تسلیم نیستیم. اگر تسلیم باشیم، «ان الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایها الذین امنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما» خب، تسلیم وجود مبارک پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شدی، تسلیم وجود مبارک امیرالمؤمنین (علیه السلام) شدی،

پس تو همیشه پرچم تسلیم داری. اگر پرچم تسلیم نداشته باشی یا پرچم مقدسی داری، یا پرچم خیالی. اما اگر آن باشد چی است؟ تسلیم امر است. اگر ما گفتیم یک نفر رفت معراج خیلی تعجب نکن. تو اینجایی. توجه فرمودید؟ تو تا زمانی روح نیستی که با جسم سر و کار داری؛ یعنی با دنیا. با دنیای غیر امر. ببین من دارم به شما چه می‌گویم؟

منزوی با غیر امر باشید، نه با امر

کسی که نوار من را می‌شنود نمی‌خواهم منزوی شود. با غیر امر. تو باید بهترین پیراهن را برای خانمت بگیری، بهترین کفش را بگیری؛ اما این پاشنه سگی‌ها نه. یک چیزی بگیر که او را بپوشانی. نه یک چیزی بگیر که او را برهنه کنی. خود شما همین طور. من به شما عرض کردم یک جوانی بود آمد اینجا. یک مقدار ژولیده پولیده بود. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود زن داری. گفت بله. گفت دلت می‌خواهد زنت اینجوری باشد. گفت نه. گفت او هم می‌خواهد اینجور نباشی. تمام حرفها را دستور داده است. باید پیراهنت را عوض کنی. خلاصه تمیز باشی. مردم از تو انتظار نداشته باشند. اگر دهنت بو می‌دهد بشور. دندانهایت اگر عملی است بشور. دهنت بو ندهد. گوشت بو ندهد. پایت بو ندهد. اصلاً اسلام نظافت است. در هر نوبتی نظافت است. خانه‌ات باید خوب باشد مطابق شأنت باشد. یک نفر آمد امیرالمؤمنین (علیه السلام) را دعوت کرد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) دید این خانه‌اش کوچک است. این همه مال دارد. گفت چرا خانه‌ات این است. گفت خانه پدری‌ام است، من در آن خانه نشسته‌ام. گفت شاید پدرت احمق باشد، تو هم می‌خواهی احمق باشی. برو برای خودت بهتر درست کن. بابایت آن موقع چیزی نداشته که خانه‌اش این بوده، تو که وسعش را داری برو یک خانه بزرگ‌تر درست کن. بچه‌هایت توی آن جفت جفت بزنند. یک باغچه درست کن. چهار تا گل بکار. چهار تا درخت بکار. روحت تازه می‌شود. این دخمه می‌گویی بابایم داشته. حضرت عین تعبیرش این است: گفت شاید پدرت احمق باشد، تو هم می‌خواهی احمق باشی. چرا به شما می‌گوید خدا نعمت گذاشته. یکی ولایت به تو دادم، یکی زن خوب به تو دادم، یکی هم خانه خوب به تو دادم. اما در آن خانه شکر خدا بکن. کفران نکن. خانه خوب که به تو داده عزیز من! کفران نکن. شکر خدا بکن. یاد خانه کوچکت بیفت. من والله اگر بدانی چه کار می‌کنم. چند وقت پیش گفتم خدایا دلم می‌خواهد دنیا باشم، آن‌وقت این دنیا هم ذرات باشد، آن‌وقت در همه عالمها که به غیر دنیا تو داری پرش کنم، بگویم خدایا، تو را شکر. یک وقت گفتم، حالا می‌گویم دنیا. اینقدر من راضی هستم. من یادم می‌افتد. ما در یک اتاقی بودیم نزدیک بود خفه بشویم. حالا خانه داریم از آن حظ می‌کنم. زیادتر از این هم شأن من نیست. ما نمی‌توانیم بروبیم، نمی‌توانیم هم جمع کنیم. بچه هم که نداریم توی آن پرورش بخورد؛ اما تو باید خانه بزرگ داشته باشی. زن تو ولایت‌پرور است؛ اما اطاعت کند. اما اگر بگوید حالا که خانه جدید خریدی، باید یک تلویزیون رنگی در آن بگذاری این کفران است. خانم! شوهرت را تهدید نکن. امرش را اطاعت کن. خانمها! چرا شوهرتان را تهدید می‌کنید؟

یا علی

حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه