ولایت در خلقت کفو ندارد

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو

بسم الله الرحمن الرحیم

ولایت در خلقت کفو ندارد
صوت دانلود
پخش صوت پخش
پی‌دی‌اف دریافت
تاریخ سخنرانی 1380-03-03

بعضی از رفقا سؤال می‌کنند که ما می‌خواهیم، خب حالا البته فهمیده هستند، می‌خواهند بهتر ولایت را بفهمند. من خیلی خوشبخت می‌شوم که الحمد لله رفقای عزیز در ولایت کار کردند. دارند تمرین می‌کنند، سؤال می‌کنند. اما آن حقیقت ولایت یک چیزی است. ولایت همین قدر که بشناسیم اهل بهشت هستیم. تقریباً باید، واجب است که ما بدانیم. اگر واقع ولایت را بدانیم؛ یعنی ما اندازه‌ای توجه کنیم، آن‌وقت دیگر برای ولایت مشابه درست نمی‌کنیم. آیا شما می‌توانید برای خدا مشابه درست کنید؟ در یک جایی گفتم : خدا «لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفواً احد» است. یعنی از او زاییده نشده است و کسی او را نزاییده است.

خلق می‌آید ولایت را زاییده می‌کند؛ یعنی یک چیزی را زاییده می‌کند، گفتم یک محور درست می‌کند. این بندگان خدا هم خب، دنبال او می‌روند؛ اما عزیز من، اگر کسی حقیقت ظاهر ولایت را مراعات کند، ما بهتر از این، ولایت را احترام می‌کنیم. مثلاً الان بچه‌ای یک شمش طلا دستش است، این شناسایی شمش را الان ندارد. وقتی که شناسایی ندارد، یک عروسک به او می‌دهند، این [شمش] را از او می‌گیرند. عزیز من،فداتون بشوم، قربانتان بروم، ما باید ولایت را بشناسیم؛ اما یک زرگر، کسی که طلاشناس است، یک قدری صدمه خورده است، یک قدری کوشش کرده است، یک قدری دوره دیده است، تا طلاشناس شده است. ما باید ولایت را بشناسیم؛ اگرنه این ولایت را می‌دهیم، یا ریاست می‌گیریم، یا حب جاه می‌گیریم، یا حب مقام می‌گیریم، یا پول می‌گیریم. بالاخره با یک چیزی آن را عوض می‌کنیم.

اما والله، ولایت «لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفواً احد» است. ولایت، کفو ندارد. عزیزان من! شما باید ببینید ولایت کفو ندارد. چرا برای ولایت کفو درست می‌کنید؟ پس ولایت را نشناختیم. اگر ولایت را بشناسیم، کفو درست نمی‌کنیم. حالا نگوییدکه خب، ایشان ولایت را با خدا مساوی کرد؟ حالا ببینید من چه می‌گویم؟ من گفتم مقصد خدای تبارک و تعالی، ولایت است؛ خدا دو تا مقصد ندارد. حالا اگر گفتم خدا دو تا مقصد ندارد، پس ولایت کفو ندارد؛ یعنی ولایت کفو ندارد. کفوش منحصر به خودش است؛ یعنی دوازده امام، چهارده معصوم، الان وجود مبارک امام زمان (عج الله فرجه).

من به شما گفتم: ولایت، وجه الله است، وجه دارد. این خدای تبارک و تعالی، یک ذراتی از نور خودش، اراده کرد؛ این‌ها وجه خدا هستند، این دوازده امام، چهارده معصوم را خلق کرد؛ یعنی یک ذرات از نور خودش. اگر من بگویم ذرات، می‌خواهم خودمان حالی‌مان شود. حالا ولایت چه کرد؟ ولایت هم یک ذرات از نور خودش را به تمام خلقت پخش کرد. مگر من و تو می‌فهمیم ولایت یعنی چه؟ یعنی یک ذرات از نور خودش را به تمام خلقت پخش کرد. شما ببینید، روایت داریم: ولایت، یک عنایت به درخت طوبی کرد، بهشت، فردوس، جنات، از درخت طوبی خلق شد. اصلاً اینقدر در نظر من ولایت بزرگ است که اگر بگوییم یک جایی را خلق کرده است به ولایت توهین کردیم؛ ولایت بالاتر از این حرفهاست. این‌ها دست دوم است. بهشتش هم دست دوم است، فردوس هم دست دوم است. روایت است. مگر ممکن است کسی به شناسائی ولایت برسد؛ اما یک اندازه‌ای را به شما گفتند که شما باید دارای این باشی، اهل بهشتی. مگر کسی می‌تواند کُنه ولایت را بداند. اگر کسی کنه خدا را بداند، او را هم می‌داند.

شما حسابش را بکن، من الان یک مثالی می‌زنم که ان‌شاءالله امیدوارم که از عهده‌اش برآیید؛ یعنی خودش به ما کمک کند، ما که چیزی نیستیم. آن‌ها وقتی بخواهند القاء می‌کنند. القا یعنی آن گوینده حرف آن‌ها را می‌زند، گوینده حرف دیگری ندارد. مگر ما می‌توانیم حرف بزنیم؟ من حرف یومیه‌ام را هم نمی‌توانم بزنم؛ اما ولایت شما را به حرف و کلام مسلط می‌کند. ببین، قرآن کلام الله مجید است. کلام خداست. چطور قرآن به کل خلقت مسلط است؟ آن‌وقت از آن قرآن ناطق به تو یک تجلی می‌شود، تو می‌توانی از عهده حرف ولایت برآیی؛ اگرنه نمی‌توانی برآیی. آقا جان، تویش می‌مانی. با هر کسی بحث ولایت کردی، به آن جلوه بده بگوید، تو اگر بحث ولایت با آن شخص کنی آن از عهده برنمی‌آید. می‌گوید ببین او چه اندازه‌ای از دریچه ولایت به او عنایت شده، دارد حرف می‌زند؛ آن‌وقت با او حرف بزن. حالا حسابش را بکن، این سنگ حجر الاسود مَلَک است. حالا این مَلَک، این سنگ حجرالاسود، به اجازه امام؛ یعنی به اجازه ولی قرار می‌گیرد، تمام این خلقت اگر بخواهند، این آرام ندارد؛ چون که تمام خلقت در مقابل امام، درمقابل پیغمبر، حیوانند!

رفقای عزیز، به شما برنخورد. ما عقل مصنوعی داریم؛ اگرنه گول نمی‌خوریم. اگر تو عقلت ثابت باشد، گول نمی‌خورد. چرا بچه گول می‌خورد؟ بچه هوش دارد. ما اگر گول خوردیم، رفتیم پیرو خلق شدیم. ما بچه‌ایم، ما هم گول می‌خوریم. نباید کسی گول بخورد. والله، اگر گول خوردی، در مقابل ولایت صغیری؛ یعنی در مقابل بیان ولایت صغیری. تو باید صغیر و یتیم باشی؛ آن حرف دیگری است. اگر بخواهی ولایتت را بیان کنی، صغیری. باید به تو القاء و افشاء شود. حالا توجه بفرمایید من چه می‌گویم؟ حالا این خانه، یک مرتبه سیل آمد سنگ حجرالاسود افتاد. به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اشاره کرد. تمام رؤسای عرب، به سیاست و کیاست رسول الله حسرت خوردند. حالا نمی‌دانند. حالا آمده عبایش را انداخته، سنگ را تویش گذاشته است. تمام قبایل عرب از عالِم و دانی آنچه که هستند، جمع شدند، قرار نمی‌گیرد. حضرت همچنین کرد قرار گرفت. یا باز دفعه دیگر افتاده، ببین! که من درد دلم خیلی هست شما یک چیزهایی هست که ولایت را از بعضی‌ها می‌خواهید، شما ولایت را از لباس می‌خواهید. اغلب ما از لباس می‌خواهیم. قربانت بروم، عزیز من، لباس که ولایت ندارد! حالا این آقا، ببین چه می‌گوید. حالا ایشان مریض شده است. یک حاجب می‌گیرد، یک نامه می‌نویسد. می‌گوید این کسی که سنگ حجرالاسود را وضع کرد، آن امام زمان (عج الله فرجه) است. حالا سنگ افتاده است. حالا جلوتر این مرد عالم را روانه می‌کند. این مرد عالم جلیل را این کسی که چندین سال درس خوانده است حالا نوشته من از مریضی خوب می‌شوم؟ چند سال دیگر می‌میرم؟ بفرمائید! این خواهشش از ولی الله الاعظم است! این ولایت چطور است؟ هر چه رد حضرت دوید، دید دارد می‌رود. حضرت یک نگاهی کرد، گفت: مریضی‌ات خوب می‌شود، پنج سال دیگر، هم می‌میری. لا اله الا الله! آخر، تو چه نتیجه‌ای داری که پنج سال دیگر هم می‌میری؟ یک مقدار هم سیب و خیار و این چیزها را خوردی. این نتیجه دارد؟

باباجان، عزیز من، فدایت بشوم ! بگو من چه کنم که یاور تو باشم؟ چه کنم که احقاق حق از دشمنان مادرت زهرا (علیها السلام) کنم؟ این را از آقا بخواه، از آقا چه می‌خواهی؟ حالا منظور من این است که حالا این سنگ حجرالاسود به امر امام نصب می‌شود. حالا ببین، چقدر حکم آنجاست. این یحیی بن هیثم یک سوالی از جوادالائمه کرد، اینقدر امام گفت که گیج شد. چقدر حکم رویش است؟ چقدر خدا حکم می‌کند؟ شما همه بهتر از من می‌دانید. یک سؤال کرد کسی که صید کند، چطور است؟ [فرمود:] صغیر بوده، کبیر بوده، غلام بوده، می‌خواسته بخورد، مقصدش چه بوده؟ دیوانه بوده، عاقل بوده؟ این کار اولش بوده؟ اینقدر گفت که یحیی گیج شد، ببین، چقدر حکم روی آن است.

حالا عزیز من، حرف من این است. ولایت هم در قلب تو باید به اجازه ولی قرار بگیرد. آن سنگ حجرالاسود به اجازه ولی قرار می‌گیرد. خدا می‌فرماید: یا محمد، تو تبلیغت را بکن. هدایت با من است؛ هدایت با خداست. خدا ولایت را تقسیم‌بندی می‌کند که کل خلقت به توسط ولایت هدایت شوند. عزیز من، حالا این سنگ اینقدر احترام دارد، آن خانه اینقدر احترام دارد، آیا این ولایتی که به تو داده؛ یعنی در قلب تو گذاشته، احترام ندارد؟ چرا توجه نداری؟ عزیز من، قربانت بروم، [برای] قرار گرفتن ولایت در قلب هر شخصی، باید صاحب ولایت بگوید تا آرام و قرار بگیرد. حالا قرار گرفت، به امر ولی، این ولایت قرار گرفت، حالا تو باید احترام کنی. عزیز من، اگر احترام نکنی، توهین به ولایت کردی. توجه داشته باش.

من چه کار کنم که احترام کنم؟ دنیا را فانی کن، فکر و خیال باطلت را فانی کن؛ ولایت را احترام کن. حالا اگر احترام کردی، خدا تو را چه کار می‌کند؟ خدا عظمائیت تو را فاش می‌کند؛ چون که خدا حمایت از ولایت می‌کند. ببین، من دارم به تو چه می‌گویم. اگر تو امر خلق را اطاعت کردی، خلق خودش مزدت را می‌دهد. این کار را الان بکن، این کار را الان بکن، به تو مزد می‌دهد؛ این به ولایت مربوط نیست. تو امر خلق را اطاعت کردی، خلق به تو مزد می‌دهد؛ اما اگر امر ولی را اطاعت کردی، امر خدا را اطاعت کردی، خدا تو را مزد می‌دهد. حالا بنشین عزیز من، فکر کن، خدا تو را مزد بدهد بهتر است، یا خلق به تو مزد دهد. عزیز من، مزد دادن خلق که فایده‌ای ندارد، خدا باید به تو مزد دهد. حالا خدا تو را تایید می‌کند. چرا به شما می‌گوید که اگر توهین به شما شود، خانه من را خراب کردی، آجرهایش را آنجا ریختی؟ از برای اینکه خانه خدا مخیر نیست، تو مخیری. مخیر بودن در عالم خیلی مهم است. تو مخیری. حالا امر خدا را به امر خودت ترجیح می‌دهی. این یکی، دیگر اینکه خانه خدا تولید ندارد، تو تولید داری. تو آقازاده درست می‌کنی، یک «لا اله الا الله» بگوید چه خبر است؟ یک دانه «لا اله الا الله» گفتن، به یک دانه دنیا ارزش دارد. عزیز من، تو تولید داری. چرا ما توجه نداریم؟ چرا خودت را می‌فروشی؟ چرا خودت را به این هوا و هوسها می‌فروشی؟ این ولایتی که به تو داده است، خودش حمایت می‌کند. شیطان سگ چه کسی است؟ آیا شیطان می‌تواند به خدا قدرت پیدا کند؟ نه. اگر بکند قدرتش از خدا بیشتر است. به ولایت می‌تواند قدرت پیدا کند؟ نه، قدرت ندارد؛ چون که قدرت شیطان را هم خدا داده است، قدرت شیطان را هم ولی به او داده است، نفسی که شیطان می‌کشد، در قبضه قدرت ولی است! شیطان چه کار می‌تواند بکند؟ اما تا چه موقع؟ تا موقعی که عزیز من، تو امر خدا و ائمه را اطاعت کنی.

جوانان عزیز! اگر ولی را اطاعت کردید، خدا از شما حمایت می‌کند. خدا می‌داند من در جوانی‌ام به چه بحرانهایی برخوردم، خدا نجات می‌دهد. خدا نجات‌دهنده است. اصلاً کسی نمی‌تواند کاری به تو بکند. والله، بالله، خدا نمی‌گذارد خدشه ای به بکر بودن تو بخورد. من به شما عرض کنم، ولایت مجوز می‌خواهد. ببین! اینجا یک کارگاه چیزی بوده، حالا خصوصیتش را نمی‌خواهم بگویم، این مجوز نداشته است، شش ماه آن را بستند. اگر مجوز داشته باشی، خدا تو را قبول می‌کند؛ مجوز ولایت، مجوز وجود آقا امام زمان (عج الله فرجه)، مجوز اهل بیت. اگر مجوز نداشته باشی، تمام کارهایت بی‌خود است، قبول که نیست؛ جرم هم داری. این کارگاهی که الان مجوز ندارد، دارد کار می‌کند، جریمه‌اش هم می‌کنند. بی مجوز کار کردن، جهنم است. مجوز؛ یعنی وجود مبارک امام زمان (عج الله فرجه)، این دوازده امام، چهارده معصوم. عزیز من، مجوز می‌خواهید.

من گفتم شما اگر نظر مبارکتان باشد که صد و بیست و چهار پیامبر، تمام علما، تمام اوصیاء، اینها اصلاً کربلای امام حسین (علیه السلام) را نمی‌فهمند؛ نه خود امام حسین (علیه السلام) را. یک کربلای امام حسین (علیه السلام) را [نمی‌فهمند]، یعنی چه؟ من گفتم وجود مبارک امام زمان (عج الله فرجه) می‌داند که اینقدر احترام می‌کند. می‌گوید گریه می‌کنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. برای چه کسی؟ برای عمه‌ام زینب. فراموش نمی‌کنم آن موقعی که اسب بی‌صاحبت آمد و عمه‌هایم بیرون ریختند. دخالت در جو نمی‌کند، بس که این کار مهم است، بس که این کار بالا است.

خب، حالا، حالا اگر شما واقعاً آمدی این ولایت را که در قلب شما هست احترام کردی، حالا خدا از تو حمایت می‌کند. حالا آن‌وقت تو را در سفینه راه می‌دهد. شما حسابش را بکن، یک روایت داریم وقتی که حضرت نوح کشتی را درست کرد، کشتی قرار نمی گرفت، بعد جبرئیل نازل شد؛ یا نوح، اسم این پنج تن را به این کشتی بزن. حالا که اسم پنج تن را زده، قرار گرفته است. بابا جان، عزیز من، اگر بخواهی دلت قرار بگیرد، باید اسم پنج تن را در قلبت نگه داری؛ طوفانت آرام می‌گیرد. بشر طوفان دارد، صاحب طوفان آن، چه کسی است؟ شیطان است. این کار را بکن، آن کار را بکن. امسال حساب سال را نده، سال دیگر بده. می‌خواهی صدقه بدهی، می‌گویی حالا این مستحق است یا نیست، نمی‌دهی. می‌خواهی یک کار خیر بکنی، نمی‌گذارد. خودش به نوح گفته است؛ حالا که نوح این کار را کرده، گفت: دستت درد نکند. گفت تو چه کسی هستی؟ گفت: شیطان هستم. گفت: تو به من می‌گویی؟ گفت: بله. گفت: من می‌خواستم یکی یکی بکشم، تو همه را کشتی. حالا سه تا حرف به تو یاد می‌دهم، فوراً جبرئیل نازل شد، یا وحی رسید، به حرف شیطان گوش بده. گفت: هر وقت صدقه می‌خواهی بدهی، زود بده؛ من خلاصه تو را منصرف می‌کنم. چون که صدقه هم تو را حفظ می‌کند، هم جانت را، هم دینت را، هم ایمانت را، هم خواست خدا را. من نمی گذارم. یکی هم با زن اجنبی خلوت نکن. گفتم: خلوت دل نداشته باش، یکی هم جلوی غضبت را بگیر. کجا رفتی؟

حالا ببین ولایت، چطور حفظ می‌کند؟ حالا این‌ها که در کشتی هستند، شیطان گفت: اگر کشتی را وارونه کنیم، این‌ها هیچ چیز می‌شوند، اصلاً عالم دیگر به هم می‌خورد، کسی در آن نیست، ما هم خیالمان راحت می‌شود. هر کاری کرد نشد. هر چه روانه کرد، صدها از اجنه، از اینها روانه کرد، دید نمی‌توانند. آخر، خودش پا شد. دید یک جوانی، عرصه کشتی را گرفته. تا رفت آن جوان، شیطان را پرت کرد. ببین، من منظورم این است، ولایت، حمایت می‌کند. می‌گوید من با تمام پیامبرها آمدم، با این پیامبر آشکارا آمدم. ولی، هر نبی را نجات داده است. هر نبی، احتیاج به ولی دارد. آرام بگیر. تو چه می‌گویی؟

حالا عزیز من، اگر مجوز داشته باشی و امر این‌ها را اطاعت کنی، خدا حالا می‌گوید: حسین (علیه السلام)، سفینه نجات است. حالا در سفینه، تو را راه می‌دهد. حالا می‌خواستم یک دعایی بکنم. می‌خواستم بگویم: حسین جان! به حق مادرت، دست ما را بگیر. حسین جان، به حق خواهرت، دست ما را بگیر. حسین جان، به حق اکبرت، دست ما را بگیر. حسین جان، به حق اصغرت، دست ما را بگیر. حسین جان، به حق جد اطهرت، دست ما را بگیر. حسین جان، به حق پدرت، ولی خدا، ولی الله، دست ما را بگیر. عزیز من، اگر حسین (علیه السلام) دست ما را بگیرد و در سفینه راه دهد، چه کسی می‌تواند به ما کاری داشته باشد؟ قربانتان بروم، اصل در سفینه است که آن‌ها دست ما را ‌بگیرند؛ والله، می‌گیرند.

الان رفقای عزیز، سؤال می‌کنید چه دستی را می‌گیرد؟ دستی که جلوی خدا و ولی دراز باشد، نه دستی که جلوی خلق دراز باشد. آن دست را باید قطع کرد. چرا تند حرف می‌زنی؟ امام صادق می‌فرماید: شیعیان ما دستشان را جلوی مردم دراز نمی‌کنند. اگر دراز کردند، از ما نیستند. آیا باید این دست را قطع کرد یا نه؟ اغلب مردم دستشان جلوی خلق دراز است. عزیز من، تو دستت را از دامن خلق کوتاه کن، ببین امام حسین (علیه السلام) دستت را می‌گیرد یا نمی‌گیرد. حالا وقتی که دستت را گرفت به تو عظمائیت می‌دهد. بعضی‌ها یک سؤالاتی می‌کنند. رفقای عزیز، سؤال کنید، فدایتان بشوم، قربانتان بروم، حالا من یک ذره تند می‌گویم یا کند می‌گویم، تو به مقصد خودت می‌رسی. حالا من تند می‌گویم، یا کند؛ به تندی و کندی من چه کار داری؟ می‌گفت: یک الاغی بود، یواش یواش می‌رفت. گفت: تو سوارش بشو. عزیز من، حرفت را بزن، به من چه کار داری؟ بعضی‌ها می‌گویند: این تند می‌شود. من که تندی، کندی ندارم، تو سوار بشو، سوار امر خدا بشو، سوار عقیده الهی بشو. سؤال کنید. وقتی سؤال کنید مطلب پرورش پیدا می‌کند؛ اما عناد نباشد. من گفتم اگر امام حسین (علیه السلام) اینجور است، یا مثلاً امیرالمؤمنین (علیه السلام) اینجور است، این‌ها یک کارهایی می‌کنند، همه‌شان عظما هستند؛ اما یک عظمائیتی در خلقت می‌کنند و خدای تبارک و تعالی این عظمائیت را پاداش می‌دهد؛ یعنی به واسطه اینکه ما دنبالش برویم؛ اگرنه او که احتیاج به پاداش ندارد.

من یک دوستی دارم آمد اینجا یک صحبتی کرد. فدایتان بشوم، شیعه هم باید مانند آن‌ها باشد، نباید احتیاج داشته باشد. اگر شما به جایی برسید، به دنیا نباید احتیاج داشته باشی، به بهشت هم نداشته باشی، احتیاج به فردوس هم نداشته باشی. اگر می‌گویند احتیاج، والله، بالله، من خودم همین‌طور هستم. اگر من احتیاج به فردوس داشته باشم، به من می‌دهد، من احتیاجم برآورده شده، پس ولایت چیست؟ پس خدا چیست؟ پس قرآن چیست؟ چرا ما توجه نداریم؟ با گردن کج می‌گوید: خدایا، بهشت قسمت ما کن. خدایا، آن را قسمت ما کن. مثل الاغی هستیم که علف می‌خوریم. تا به این حرفها توجه نکنید، آن‌وقت می‌گویید چرا ایشان این‌جور حرف زد. اگر توجه داشته باشید، می‌بینید که من درست گفتم. ما احتیاج به خدا و ولایت داریم. توی یک مهمان‌خانه یک چیز جلویت بگذارند، ارزش ندارد. بهشت در مقابل ولایت، فردوس در مقابل خدا، چه ارزشی دارد؟ احتیاج بشر باید به خدا باشد. احتیاج بشر باید به ولایت باشد. می‌گوید بهشت به تو دادم، قانع شدی؟ پس تو احتیاج به آن داری.

یک اشاره‌ای کنم به بعضی ها که می‌گویم هر کتابی را نگاه نکنید. امروز دلیلش را می‌خواهم به شما می‌گویم. عزیز والله، من که کتاب ندارم، کتابخانه هم ندارم که بگویم کتاب من را نگاه کن؛ اما توجه کن ببین من چه می‌گویم. تو وقتی آن کتاب را رفتی دیدی، دیدی او در ولایت به او عنایت نشده، یک چیز گفته، به او بدبین می‌شوی. چرا اینقدر توی این کتاب‌ها این‌طرف و آن‌طرف می‌زنید؟ چرا آرام ندارید؟ چرا داد من را درمی‌آورید؟ چرا نمی‌فهمید؟ من نمی‌خواهم تو به آن عالم بدبین شوی. نمی‌خواهم به آن آقای نمی‌دانم مداح بدبین شوی. تو اگر حرف من را می‌شنوی، باید دائم شکر کنی. خدایا، شکر. با خدا حرف زدن بهتر است یا با کتاب شخص حرف زن؟ با خدا، خدایا، شکر. خدایا، من را بیدار کردی. خدایا، من را هوشیار کردی. خدایا، ولایت به من دادی. خدایا، من کجا بودم. خدایا، دست من را گرفتی. دایم با خدا نجوا کن. دلیلش را امروز به شما گفتم. شما الان می‌روی آن را می‌بینی، اگر می‌گویم نمی‌خواهم به علماء، به آقایان، به مردم، به کسانی که کتاب نوشته‌اند، بدبین شوی. خب، وقتی نبینی که به او بدبین نیستی.

فدایت شوم، قربانتان بروم، ان‌شاءالله، امیدوارم که ظهور نزدیک است، شما نیرویتان را نگه دارید، مصرف نکنید؛ برای امام زمان (عج الله فرجه) بگذارید. عزیز من، فدایتان بشوم، بیایید حرف بشنوید، شما نباید احتیاج داشته باشید. من دوباره تکرار می‌کنم. اگر احتیاج داشته باشی، به احتیاجت می‌رسی. من الان احتیاج به هزار تومان پول دارم، احتیاج به پانصد تومان پول دارم، خب، این را به من می‌دهید، احتیاجم برآورده شد. آیا توجه می‌کنید من چه می‌گویم؟ بهشت بی علی زشت است، فردوس بی علی هم زشت است. والله، از زشت هم زشت‌تر است. چرا؟ تو به احتیاجت می‌رسی. شیعه یعنی این. خودش را محتاج خدا و محتاج ولایت می‌داند. هیچ چیزی در تمام خلقت قانعش نکند. من بعضی شبها بهشتش را می‌گذارم، فرودسش را می‌گذارم این طرف، می‌گویم: خدایا، به من عقل دادی. الان من دیوانه هم نیستم، یک وقت همچنین هم می‌کنم، این را امضاء هم می‌کنم. والله، اگر بهشت و فردوس و جنات را به من بدهی، اسم زهرا (علیها السلام) را از من بگیری، به من جفا شده، تو جفاکن نیستی. اسم خودت را بگیری، بیشتر جفا شده، اسم علی (علیه السلام) را بگیری، باز جفا شده، آن را به من دادی. من که او را نمی‌خواهم؛ من تو را می‌خواهم.

در دنیا هم همین‌جور است. رفقای عزیز، ما باید ولایت همدیگر را بخواهیم. خدا یک چیز توی آخور من ریخته است، خب، ریخته شده است؛ اما این نیست. ما باید ولایت همدیگر را بخواهیم. آن‌وقت آن ولایت، عنایت می‌کند. حالا که عنایت کرد، باید او را بوسید. اما چه کسی؟ چرا به شما می‌گوید که زیر سایه اهل تسنن نروید؟ روایت داریم امام صادق می‌گوید، مگر این‌ها نماز نمی‌خوانند، مگر روزه نمی‌گیرند؟ از ما خیلی هم مقدس‌تر هستند، مقدس هستند؛ متدین نیستند. چرا می‌گوید زیر سایه‌اش نرو؟ چون ولایت ندارد. زیر دِینش نرو، ما باید جواب بدهیم. روز قیامت امام صادق جواب‌بده ما است، ما نباید دستمان را پیشِ غیر این‌ها دراز کنیم. حضرت می‌فرماید: روز قیامت ما را خجالت ندهید. بگوییم شیعه ما این همه خلاصه منظم است، مرتب است، قانع بوده است، راضی بوده است، دستش جلوی دشمنان ما دراز نبوده است. اتفاقاً یک روایتی داریم خیلی قشنگ است. می‌گوید: اگر شما امر ما را اطاعت کردی، امر خدا را اطاعت کردی، فردای قیامت که می‌شود، خود شما مخیرید، می‌خواهید بهشت را قبول کنید، می‌خواهید فردوس را قبول کنید، می‌خواهید جنات را قبول کنید. تو را مخیر می‌کند. چون که اینجا امر خدا را به امر خودت ترجیح دادی. آنجا هم به تو ترجیح می‌دهد. ولایت هر چیزی را به تو پاسخ می‌دهد. والله، اشتباه است که ما دور خلق برویم. بیایید دنبال کسی برویم که به ماوراء وصل است. اگر شما دنبال آن‌ها بروید، از ماوراء به شما می‌دهد. خلق همین جا به شما یک چیزی می‌دهد. آن هم که به درد نمی‌خورد.

من به شما بگویم: ولایت خیلی سنگین است. از اولش هم مردم ولایت را نخواستند، خلق را می‌خواهند. خلق‌پرست هستند، نه ولایت‌پرست. رفقای عزیز، هشدار می‌دهم، بیایید خداپرست، ولایت‌پرست بشوید. علی (علیه السلام) را توی خانه گذاشت، هفت میلیون دنبال عمر و ابابکر رفتند. چرا؟ بعد از آن هم دنبال عثمان رفتند، بعد از آن هم دنبال معاویه رفتند. چرا؟ دنیا، دنبال آنهاست. آخرت، دنبال امام حسن (علیه السلام) است. آخرت، دنبال امام حسین (علیه السلام) است. دنیا، دنبال آنهاست؛ مردم هم رو به دنیا می‌روند. مگر حالا نمی‌روند؟ این آقا امام حسن (علیه السلام) چقدر زحمت کشید؟ مگر می‌خواست با معاویه صلح کند؟ دید همه طرف این خدا لعنت کرده را رفتند؛ [اگر صلح نکند، معاویه] نسل شیعه را برمی‌اندازد.

شما بدانید، امام حسن (علیه السلام)، قربانش بروم، این همه صدمه که خورد، به واسطه شما خورد. حالا خود لشکر امام حسن (علیه السلام) برای معاویه می‌نویسند می‌خواهی که کت‌هایش را ببنیدیم به شما بدهیم؟ آخر، امام حسن (علیه السلام) چه کار کند؟ چرا بعضی‌ها می‌گویند او جنگ کرد، او صلح کرد. صلح امام حسن (علیه السلام) برای این است. ما نباید به امام اعتراض کنیم. او تمام خلقت را می‌بیند، امام صلاح تمام خلقت را افشاء می‌کند. تو می‌خواهی صلاح ایشان را افشاء کنی؟ خجالت نمی‌کشی؟ ایشان صلاح یک خلقت را معلوم می‌کند، تو می‌خواهی صلاح امام حسن (علیه السلام) را معلوم کنی؟ آمده به او می‌گوید: «مذل المؤمنین» چرا خلاصه ما را ذلیل کردید؟ خب، ذلیل شده! چقدر گفت، آن طرف رفتید؟ چه کسی آمد امام حسن (علیه السلام) را یاری کند؟

خود آقا امام حسین (علیه السلام) هم همین‌جور بود. چقدر هل من ناصر گفت؟ آخر از مکه معظمه چه کسی دنبال امام حسین (علیه السلام) راه افتاد؟ همه رفتند پی عبادت. حاجی، شما باید لبیک به امر بگویید؛ کجا لبیک گفتی و امام حسین (علیه السلام) را تنها گذاشتی؟ کلاً این مردم، مگر یک کمی باشد، یک قلیلی باشد، دلشان می‌خواهد اسلام با ولایت، مطابق عنادشان باشد، مطابق خیالشان باشد، مطابق شهوتشان باشد، مطابق عشقشان باشد، [آن‌وقت] قبول می‌کنند. این اسلام و این ولایت را عُمر و ابابکر دارد؛ برو دنبالش! عزیز من، فدایتان بشوم، یک قدری روی این حرفها را تفکر کنید. من در جای دیگر گفتم: ولایت باید در عضو تو باشد، باید در گوشت و خون و پوست تو نفوذ کند، اگر نباشد این ولایت عاریه است. اغلب مردم ولایتشان عاریه است؛ یعنی شما یک فرش داری، عاریه داده، آن ولایت حقیقی نیست. آن ولایت حقیقی، سنگین است. حالا چرا سنگین است؟ سنگینی‌اش برای چیست؟ سنگینی‌اش برای این است که ما یقین به ولایت نداریم. عزیز من، اگر ما یقین به ولایت داشته باشیم، آن برای تو سنگین نیست. کشیدنش را خودش می‌کشد. مگر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نبود [که خدا فرمود:] تو را متقی کردم، ولایت را به تو نازل کردم. مگر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) متقی نبود؟ آیا توجه دارید من چه می‌گویم؟ خدا تمام این خلقت را خلق کرده. من عقیده ولایی‌ام این است؛ منت سر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گذاشت. ای محمد، من تو را متقی کردم، ولایت را به تو نازل کردم؛ یعنی من به کسی دیگر نازل نکردم. ای محمد، تو بنده واقعی من هستی. حالا مگر خدا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را فراموش می‌کند؟ مگر خدا امیرالمؤمنین (علیه السلام) را فراموش می‌کند؟ هر روز در اذانت باید بگویی: «أشهد انّ محمد رسول الله». بعد بگویی: «أشهد انّ امیرالمؤمنین علیاً ولی الله». بعد بگویی: «أشهد انّ امیرالمؤمنین علیاً حجة الله». ای خلقت، حجت به شما تمام کردم، علی (علیه السلام) را به شما دادم.

کجا می‌روید؟ قدردانی کنید. اگر اذان هم می‌گویید، اقامه می‌گویی، این‌طور باید بگویی. شکر خدا کنی. عزیز من! فدایت شوم. تو اگر توی این فکرها بروی، دیگر این طرف و آن طرف نمی‌زنی. وقت که نداری. نجوا یک چیزی است که تمامی ندارد. مگر نجوای با خدا تمامی دارد؟ اذان می‌گویی نجوا می‌کنی، اقامه می‌گویی نجوا می‌کنی، نماز می‌خوانی نجوا می‌کنی، می‌نشینی ذکر می‌گویی نجوا می‌کنی. مگر نجوا تمامی دارد؟ کجا از نجوا دست برمی‌داری، یک کاری دیگر می‌کنی. چه کار می‌کنی؟ تو می‌خواهی با او نجوا کنی؟ آرام باش.

امروز به حضرت رضا یک اشاره‌ای کنم. بالاخره پسرش گلایه نکند. یکی از علمای اعلام خیلی با ما دوست است، بعضی وقتها اینجا تشریف‌فرما می‌شود، یک وقت راجع به حکومت صحبت شد. گفت: شما می‌گویید حکومت را زمین بگذارند. گفتم: من چه کسی هستم که راجع به حکومت صحبت کنم، من یک آدم بدبخت هستم. گفتم: نه. گفتم: وقتی مامون می‌خواست خلافت را به آقا علی بن موسی الرضا (علیه السلام) بدهد، گفت: اگر خدا به تو داده که حق نداری به من بدهی، اگر نداده است، زمین بگذار. آقا، اگر این خلافت را از اول زمین می‌گذاشتند، خب، حق برمی‌داشت. گفت: دستت درد نکند. مگر بنی عباس چقدر دعوا کردند؟ بنی امیه چقدر دعوا کرد و با این اهل بیت درافتاد؟ آن دعوا نداشته است، این دعوا داشته است، نمی‌خواهد این باشد. چرا نمی‌خواهد باشد؟ مردم همه‌اش چشمشان به آن است؛ می‌گوید او نباشد، من باشم. گفتم: زمین می‌گذاشت. مگر امام زمان (عج الله فرجه) در ظاهر مخفی نشد و نایب نگذاشت؟ چه کسی دنبالش رفت؟دید نمی‌خواهند. چرا؟ او امر را اطاعت می‌کند. می‌گوید تو رویت را بگیر. خیلی خوب، می‌گوید: این لباسها را نپوش. خیلی خوب، مال حرام نخور. خیلی خوب، نگاه نکن. خیلی خوب، غیبت نکن. خیلی خوب، تهمت نزن. خیلی خوب، امر را اطاعت کن. خیلی خوب، واجبات را به جا بیاور. خیلی خوب، همه‌اش حکم دارد. ولایت قرقگاه دارد. ما می‌خواهیم قرقگاه را مراعات نکنیم.

حالا ببین معاویه چه کرد؟ خدا او را لعنت کند. حالا صلح کرد، چند تا شرط کرد. یکی یزید را خلیفه نکن، یکی شیعه‌ها را آزاد کن. هشت شرط کرد. حالا آمد همه را پاره کرد. گفت: من می‌خواستم سر شما حکومت کنم. خلق این است، باز هم برو دنبالش. حالا خدا پدرش را لعنت کند که افشاء کرد؛ بعضی‌ها که افشاء هم نمی‌کنند، باز افشاء کرد. گفت: من می‌خواستم سر شما حکومت کنم. بابا، خلق حکومت می‌خواهد بکند، رو به خودش دعوت می‌کند. آن‌ها رو به خدا دعوت می‌کنند. حالا ببین، آقا امام رضا چه می‌گوید؟ قشنگ صحبت می‌کند. حالا منافق‌بازی با آقا امام رضا درآورد، منافق‌بازی درآورد. منافق؛ عبادتش هم لجاجت است. منافق؛ عبادتش هم خباثت است. چرا می‌گوید «المنافق اشد من العذاب»؟. منافق دو رو است؛ حالا هر که می‌خواهد باشد. به این‌ها نمی‌گوید کافر، منافق است؛ هر که می‌خواهد باشد. دو رو باشد، منافق است؛ «اشد من العذاب» حالا ایشان را گفته با احترام بیاید. هر کجا می‌خواهد باشد، باشد. حالا نیشابور آمده. حالا اعیان و اشراف می‌خواهند اسم درکنند که حضرت، خانه ما آمد. گفت: هر کجا که این شتر رفت. شتر بیابان رفت؛ آنجا که یک خانه گلی بود و یک بچه یتیمی بود. اجازه گرفت و رفت و خلاصه کار امیرالمؤمنین (علیه السلام) را کرد. فوری یک سیبی خورد و آنجا درخت سبز شد و میوه داد. هر کسی می‌خورد و مریض بود، خوب می‌شد، برص داشت، خوب می‌شد، حالا آمده از آنجا حرکت کرده، چند هزار قلمدان طلا آماده است. آقا جان، چیزی که از دو لب جدش شنیدی، به ما بگو. [می‌فرماید:] «لا اله الا الله حصنی، فمن دخل حصنی، امن من عذابی، بشرطها و شروطها و انا من شروطها» شرط «لا اله الا الله» ماییم.

این شرط «لا اله الا الله» یعنی چه؟ آخر می‌دانم خیلی‌ها می‌گویند ما خداپرستیم، ولایت را کنار می‌زنند. می‌خواهد بگوید آن «لا اله الا الله»، «لا اله الا الله» نیست. «لا اله الا الله» ؛یعنی امر «لا اله الا الله »را اطاعت کنی، امر «لا اله الا الله»، «علی ولی الله» است. امر «لا اله الا الله»، «محمد رسول الله» است. امر «لا اله الا الله» آقا امام رضا است. امر آن‌ها را اطاعت کنیم. حالا آمدند خیلی با تشریفات حضرت را آوردند. خلاصه مطلب دید، این لجاجتش نمی‌گذارد. هر چه منافق از ولایت می‌بیند، تنبه به هم نمی‌زند؛ لجاجتش زیادتر می‌شود. اگر متقی یک چیزی ببیند، می‌خواهد مثل او بشود. اما این‌ها اگر ببینند، لجاجتشان زیاد می‌شود. هر چه تعریف زهرای عزیز می‌کردند، عُمر لجاجتش زیاد می‌شد. هر چه که تعریف امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌کردند، آن‌ها لجاجتشان زیاد می‌شد. لجاجت این کار را کرد. حالا برای امام رضا هم همین‌طور بود. حالا یک دلقکی درست شده، می‌آید لقمه را بردارد لقمه می‌پرد. روایت داریم تا سه مرتبه گفت: آرام بگیر، آرام نگرفت. یک دفعه به عکس شیر گفت: این دشمن خدا را بخورید. خوردند، یک لکه خون هم زمین نریخت. این شیرها یک نگاهی کردند، گفتند مامون را هم بخوریم؟ حضرت فرمودند: نه. مگر متنبه شد؟ چرا متنبه نمی‌شود؟ می‌گوید: من می‌خواهم مثل او بشوم. تو کجا مثل او می‌شوی؟ مثل ابولهب. می‌گفت: جبرئیل به من نازل شود. «من» دارد. «من» را باید کنار بگذارید. رفقای عزیز، قربانتان بروم، خدا می‌گوید، قرآن می‌گوید، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌گوید، «من» را کنار بگذارید.

حالا آمده حضرت را زهر داده است حالا بلند شد، گفت یابن عم کجا می‌روی؟ دلم می‌خواهد در مجلس بنشینی. گفت: همان جا که تو روانه‌ام کردی می‌روم؛ یعنی تو گفتی به من زهر بدهند. حالا چه می‌گویند که در خانه را ببند، من غریبم؟ چرا توجه ندارید؟ آقا جان من، حالا امام رضا گفت: اباصلت، در را ببند. می‌خواست مملکت به هم نخورد، خون ریزی نشود. امام، ولی خدا مواظب است؛ دماغ کسی خون نیاید. چرا می‌گوید اگر به یک مؤمن جسارت کنی، خانه خدا را خراب کردی؟ امام رضا می‌خواهد کسی کشته نشود. در را ببند، نیایند من را به این حال ببینند که به من زهر دادند. این مقصد آقا امام رضا است. این زنها همه آمدند، مهرهایشان را بخشیدند کاغذهای مهر را به شوهرهایشان می‌دادند که ما در تشییع حاضر شویم. خود آتش گرفته‌اش یقه‌اش را پاره کرده، پابرهنه شده، یابن عم، یابن عم می‌کند. هفت روز یک هفته، سر قبر آقا امام رضا گریه می‌کند. حالا ایشان یک نفس کشید، جواد الائمه را خواست. فوراً حضرت به طرفة العینی حاضر شد. اباصلت گفت: در که بسته بود؟ گفت: خدایی که از مدینه من را به توس آورده، از در بسته هم من را وارد می‌کند؛ یعنی حرف نزن. خدا سجایای امامت را به آقا جواد الائمه داد.

اما هیچ‌کس از ائمه طاهرین مانند امام حسین (علیه السلام) نبود. حالا آمده وداع کند. حضرت سجاد صدا زد: پدر جان، مگر خودت را معرفی نکردی؟ گفت: عزیز من، پسرم، چرا. گفتم: مادرم زهراست، جدم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است؛ تا گفتم پدرم علی (علیه السلام) است. آخر، برای چه من را می‌کشید؟ حلالی را حرام کردم، یا حرامی را حلال کردم. همه گفتند: «بغضاً لابیک». بغضی که با پدرت داریم. امام سجاد بنا کرد زارزار، گریه کردن. «لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم»

خدایا، ما را بیامرز.

خدایا، ماه محرم، ماه صفر طی شد. تو را به حق پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، تو را به حق علی (علیه السلام)، تو را به حق فاطمه زهرا (علیها السلام)، تو را به حق امام حسن (علیه السلام)، تو را به حق امام حسین (علیه السلام)، تو را به حق امام رضا، اگر ما را نیامرزیدی، ما را الساعه بیامرز.

خدایا، ما را از عزاداران امام حسین (علیه السلام) قرار بده.

خدایا، ما را از شفاعت این‌ها محروم نکن.

خدایا اینها خواهش دارند، دست ما را بگیرید.

خدایا، تو را به حق پنج نور پاک، قسمت می‌دهم ما را تا آخر عمرمان مقدر کن ما در خانه اهل بیت باشیم.

خدایا، روزی ما را جای دیگر حواله نکن.

خدایا، رزق و روزی ما را در خانه این‌ها حواله کن.

خدایا، این‌ها ما را قبول کنند.

خدایا، به حق محمد و آل محمد تو را قسم می‌دهم عاقبت تمام دوستان امیرالمؤمنین (علیه السلام) را حفظ کن.

خدایا، مملکت ما را از گزند دشمنان دین حفظ کن.

خدایا، به حق محمد و آل محمد قسمت می‌دهم عاقبت تمام دوستان امیرالمؤمنین (علیه السلام) را ختم به خیر کن.

خدایا، پدر و مادر ما را بیامرز.

خدایا، به حق محمد و آل محمد تو را قسم می‌دهم که یک علاقه‌ای، یک محبتی در دل ما ایجاد کن، به غیر محبت خودت و این‌ها و دوستانشان، اصلاً محبت در دل ما نباشد که ما پیش برویم.

یا علی

حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه