تفکر یا عمود نور

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو

بسم الله الرحمن الرحیم

تفکر یا عمود نور
صوت دانلود
پخش صوت پخش
پی‌دی‌اف دریافت
تاریخ سخنرانی 1378-01-01

السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

رفقای عزیز، یک چند نفر اینجا تشریف آوردند، یک سوالی داشتند، پاسخ این سوالات را می‌خواستند. یکی از آنها راجع به علی (علیه السلام)، یعسوب الدین، امام المبین، جانشین رسول الله بود. ایشان می‌گفت: روایت داریم که امیرالمؤمنین، علی (علیه السلام) یک پیکانی به پای او اصابت کرده بود، جراحی خیلی مهمی می‌خواست. آمدند از پیغمبر سوال کردند، حضرت فرمود: علی وقتی که سر نماز است، [وقتی که] به رکوع رفت، خلاصه، این تیر و پیکان را از پای علی درآورید. آنها امر رسول الله را اطاعت کردند، دو جراح را حاضر کردند. علی (علیه السلام) وقتی که به رکوع رفت، پای ایشان را فوراً جراحی کردند. حالا ایشان می‌گفت: حضرت، حالی‌اش نشده است. گفتم: [اینکه گفته شود، امیرالمؤمنین] حالی‌اش نشده است، کفر به خداست؛ یعنی کفر به ولایت است. [امیرالمؤمنین] حالی‌اش بود. آن قرب به خدا که دارد، آن مهم‌تر از این بوده است که پای ایشان را شکافته‌اند و [تیر را] درآوردند. آن‌وقت مثال برایشان زدم. گفتم: ببین، این میثم یک دوست علی است؛ یعنی یک شعاعی از ولایت دارد، حالا وقتی که به او می‌گویند پاهایت را قطع کردند، دستهایت را قطع کردند، چه حالی داشتی؟ می‌گوید: مثل یک تیغ حجامت.

عزیز من، ما باید به ولایت معرفت داشته باشیم؛ ما پابندیم. چطور حالی‌اش نشد؟ این دارد می‌گوید پیکان را از پای علی درآوردند، حالی‌اش است؛ قرب به خدا جوری است که این اصلاً چیزی نیست. من مثال بزنم که این را قبول کنید. چرا تمام این مهندس‌ها از بزرگ و کوچکشان و کوچک و بزرگشان می‌گویند اگر می‌خواهی به عظمت خدا پی ببری، به آیات نگاه کن؛ یعنی کوه و دشت و بیابان و دریا و صحرا. اما یک دفعه ببینید در زیارت عرفه، آقا امام حسین می‌گوید: هر وقت پی به آیات بردم از تو دور شدم؛ یعنی بس که این مطلب کوچک است. علی (علیه السلام) این مطلب [یعنی] جراحی پایش کانه برایش کوچک بود.

بعد ایشان می‌گفت: حالا چطور اینجا اینطوری شده، به رکوع که دارد نماز می‌کند، آن‌موقع نمازشان اینجوری هست، آن دارد نماز می‌کند؛ چطور انگشتر را در راه خدا داد؟ گفتم: آن کسی که گفته او، آنجا حالی‌اش نیست، آنجا را متوجه نشده است، اینجا را هم متوجه نمی‌شود. نماز، امر خداست که علی دارد اطاعت می‌کند. انگشتر دادن در راه خدا هم امر است. پس اینها مساوی هست. خب، آن امر است، این هم امر است. باید اینجوری شود که آیه «هل أتی» نازل شود؛ علی افشاء شود، ما بیدار شویم. گفت: دست شما درد نکند.

دومی‌اش چه بود؟ دومی‌اش این بود که می‌گفت: علی (علیه السلام) وقتی که جای پیغمبر خوابید، می‌دانست که کشته نمی‌شود. اصلاً یکی را می‌گفت که من تعجب کردم. نخواهم گفت که اینقدر این صدرش پایین است، سوادش بالاست، صدرش پایین است. رفقای عزیز، به سوادتان ننازید، به ولایتتان بنازید. حالا دارد چه می‌گوید؟ گفت: پس این که چیزی نیست. می‌خواست بگوید: اگر من هم بودم، من هم همین‌جور بودم. خب، می‌دانم که کشته نمی‌شوم، آنجا می‌خوابم. گفتم: نه، عزیز من، این نبوده است. به قول شما، وقتی که می‌خواست اینجوری شود، چقدر با پیغمبر نجوا کرد، چقدر پیغمبر علی را بوسید، چقدر او پیغمبر را بوسید. گفت: علی جان، جبرئیل نازل شده، اینها می‌خواهند بریزند، من را بکشند. تو جای من می‌خوابی؟ گفت: یا رسول الله، به دیده منت. اما امیرالمؤمنین که خوابیده است، خدا بداء دارد. علی خوابیده کشته شود، بداء می‌آید. علی خوابیده که کشته شود. علی می‌داند؛ اما بداء دست خود خداست. پس امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) خوابید که در راه خدا کشته شود، در راه دین [کشته شود]. گیج شد.

سوم، می‌گفت: پیغمبر اکرم می‌دانست که این دو تا خبیث کاری می‌کنند که تمام مردم را گمراه می‌کنند. می‌دانست که اینها حق علی را می‌گیرند، می‌دانست که اینها زهرا را می‌کشند. تمام خباثت این را پیغمبر می‌دانست، چرا اینها را نابود نکرد؟ چرا این جنایت و ظلم را نگرفت؟ اینها می‌نشینند دور هم و حرف می‌زنند. خب، همین جور است دیگر، می‌نشینند دور هم و حرف می‌زنند. حرف می‌زنند، [اما] حرف را نمی‌فهمند. عزیزان من، یک وقت من حرف می‌زنم؛ اما حرف را نمی‌فهمم. به او گفتم من الان برای شما روایت پیاده می‌کنم. مگر علی (علیه السلام) نیست که خدا معاویه را لعنت کند، به عمر و عاص گفت: عمر و عاص، من نمی‌فهمم من چند سال زنده هستم یا علی از بین می‌رود یا من از بین می‌روم. گفت: پا شو، از او بپرسیم. گفت: مرتیکه، چه می‌گویی؟ ما را می‌کشد. حالا در جنگ صفین است. گفت: نه، تو علی را نشناختی. پا شد، تغییر لباس دادند و آمدند. (حالا دارم به این آقا می‌گویم) حالا آمدند دیدند مالک، فدایش بشوم، [هم آنجاست] امیرالمؤمنین درباره مالک گفت: همین جور که من درباره پیغمبر بودم، مالک درباره من بود. علی (علیه السلام) خیلی مالک را احترام می‌کرد. اینها اجازه گرفتند و آمدند. عمر و عاص صریح گفت: علی جان، خدا لعنت کند معاویه را، جلوی رویش [گفت] ببین، ریاست چیست؟ دارد به او لعنت می‌کند، چیزش نمی‌شود. این است ریاست! بابا جان، این ریاست است، نه خلافت. عزیزان من، چرا ریاست را با خلافت فرق نمی‌گذارید؟ چرا ریاست را با خلافت فرق نمی‌گذارید؟ فرق نگذاشتند که دنبال آنها رفتند. حالا گفت: خدا معاویه را لعنت کند. یا علی، تو زنده‌ای یا معاویه؟ گفت: من چندین سال از دنیا می‌روم، معاویه هست. حالا منظورم جواب این آقا است. گفتم: حالا که دور شد، امیرالمؤمنین، علی (علیه السلام)، یعسوب الدین، گفت: مالک، اینها را شناختی؟ گفت: نه. گفت: یکی‌اش معاویه بود، یکی‌اش عمر و عاص. روایت داریم چنان مالک بی‌اختیار شد، پایش را به زمین زد. در زمین فرو رفت. گفت: چرا نگفتی من گردن هر دوی اینها را بزنم. جنگ طی شود. گفت: مالک جان، مگر ما آمدیم خدعه کنیم. ما یک وظیفه‌ای داریم، [باید] انجام بدهیم.

مگر پیغمبر بی‌اجازه خدا کار می‌کند؟ چرا متوجه نیستی؟ هشتاد سال درس خواندی. چرا متوجه نیستی؟ توجه را باید خود ولایت بدهد. توجه را باید خود خدا بدهد. حالا مرتب درس بخوان! مگر بی‌اجازه خدا می‌تواند کاری کند. خب، می‌بیند جانش که دست خداست، این خدعه می‌شود. گفت: دست شما درد نکند. گفت: من از چقدر مهندس سوال کردم، همین‌طور ماندند. [ولایت را] توی خودشان آوردند. یکی از دست‌اندرکاران می‌گفت: مسلم، متوجه نشد! آن جمعیتی که دورش آمد، اول باید دارالاماره را بگیرد، بعد این کار را بکند. گفتم: تو اگر آنجا بودی، لابد به او یاد می‌دادی؟ بفرما! ببین، همین‌طور را که امام را مثل خودمان پیاده می‌کنیم، کارهایشان را هم مثل خودمان پیاده می‌کنیم.

عزیزان من! فدایتان شوم! بیایید یک قدری تفکر دارید، به تفکر یقین کنید، تفکر از دست ندهید. تأیید خلق اشتباه بود، تأیید به دست ماوراء بود. ماوراء یعنی باید خدا کسی را تأیید کند، ما نمی‌توانیم کسی را تأیید کنیم. چرا؟ تأیید خلق، در ضرر و زیان بود، تأیید باید نور خدا کند. اگر تو تأیید بکنی، آن تأییدی تو به ضرر و زیان طی می‌شود؛ اما تأیید را باید نور خدا کند. پیغمبر فرمود: ما عقل هستیم، ما نور خدا هستیم، باید پیغمبر تأیید کند، امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) تأیید کند. یک بار دیگر خدمت شما عرض کردم؛ خلق باید اطاعت کند. خلق، حق تأیید ندارد. چرا خلق حق تأیید ندارد؟ (آقایی که روبروی من نشستی اگر گفتی؟ اگر گفتی چرا خلق حق تأیید ندارد؟) قربانت بروم! فدایت بشوم! عزیز من! ببین چه دارم می‌گویم. خلق، از ماورای این آدم اطلاع ندارد؛ اما نور خدا که پیغمبر و علی باشد، از ماوراء این اطلاع دارد، او باید تأیید کند، نه خلق. خلق از ماورای من اطلاع ندارد که مرا تأیید کند که من چه خبیثی هستم که من الان مارک اسلام زدم، مارک ولایت زدم.

ما به مارک برمی‌داریم کسی را تأیید می‌کنیم. مارک زده است، من مارک زدم؛ اما علی (علیه السلام) چرا؟ می‌داند و باید علی تأیید کند، رسول الله شخص را تأیید کند؛ چون که از ماورای این شخص اطلاع دارد. والله قسم، من وقتی در مقابل قبر علی بن موسی الرضا ایستادگی می‌کنم، می‌گویم: آقا جان! ذرات من که خلق نشده بود، شما مطلع بودی که این ذرات من خلق می‌شود. حالا می‌آید پشت کمر پدر و مادرم و اینطوری می‌شود. من الان می‌آیم و با تو حرف می‌زنم. من اینقدر به تو معرفت دارم؛ اما دلم می‌خواهد با تو حرف بزنم. فدایت بشوم! آن کسی که تأیید می‌کند باید اینطوری باشد تا کسی را تأیید کند. آن را چه کسی می‌تواند انجام دهد؟ خدا و رسول الله و علی.

من الان خدمت بزرگی شما عرض می‌کنم، تمام ضرباتی که به ولایت خورد از برای این است که رفتند و پیرو تأیید خلق شدند. چرا متوجه نیستید؟ باید از خلق ببریم تا این چیزها را متوجه بشویم. تو هنوز در خلق هستی، تو هنوز توی دنیا هستی. چرا می‌گویند این آقا باید برود غسل بکند؟ غسل جنابت بکند، غسل توبه بکند، غسل زیارت بکند. یعنی چه؟ اصلاً غسل یعنی چه؟ یعنی خدایا، من کثیف هستم، خدایا، من نجس هستم، خدایا من پاک نیستم. علی بن موسی الرضا! من می‌آیم غسل می‌کنم و خدمت شما می‌آیم. تو را به حضرت عباس! یک چنین غسلی کردید؟ هر کس که کرده است بگوید. غسل را هم متوجه نشدید.

حالا عزیزان من! فدایتان بشوم! ببینید بعد از رسول الله چه کار کردند؟ در سقیفه رفتند و تأیید کردند. خلق، خلیفه را تأیید کرد. چه ضرباتی به دین خورده است؟ تا زمانی که امام زمان بیاید، دائم دارد ضربات به ولایت می‌خورد. چرا آقا امام حسین می‌گوید: من کشته سقیفه هستم؟ چرا؟ [چون] رفتند تأیید کردند. خلق، خلق را تأیید کرد. خدا می‌داند قشنگ شد، اگر شما هم قشنگ متوجه هستید، خجالت می‌کشم، متوجه‌تر بشوید. ببینید امام حسین چه می‌گوید؟ می‌گوید: از آنجا من کشته شدم؛ یعنی این تأییدی که خدای ناکرده، شما تأیید کردید، مرا کشتید. زحمت‌های جدم را کشتید، زحمت‌های پدرم را کشتید، مادرم را کشتید، ولایت را کشتید. چرا دنبال آنهایی که تأیید نیست می‌روید؟

حالا آنها عمر و ابابکر را تأیید کردند؛ هفت میلیون آن طرف رفتند، چهار یا پنج نفر دور تأییدی خدا رفت. حالا او هم عثمان را تأیید کرد، او هم معاویه را تأیید کرد. چه کسی کرد؟ مسلمانان کردند. خدا می‌داند تمام گلوله‌های خون من می‌سوزد. بیشتر از این نمی‌توانم آن را افشا کنم. باید بسوزم و بسازم تا از این دنیا بروم. چرا متوجه نیستید؟ دائم برو در مدرسه درس بخوان و به مسجد جمکران برو! آنها را هم ببین و نمی‌دانم ما خوب هستیم. آره، تو بمیری خوب هستی. مادرش هم می‌گوید: اگر بدانی، بچه من طلبه شده است و همیشه می‌رود درس می‌خواند و مسجد جمکران می‌رود و نماز شب می‌خواند و نمی‌دانم چه کار می‌کند. این کارهای تو برای مادرت خوب است، مادرت باید تو را تأیید کند.

تأیید خلق با ماوراء بود، تأیید خلق اشتباه بود؛ حالا چه کار کردند؟ بعد از معاویه هم، یزید را برانگیختند و تأیید کردند. او هم چه کار کرد؟ حسین ما را کشت. به قرآن قسم! به روح تمام انبیاء، عقیده ولایتی من این است که آقا امام حسین می‌گوید. آنکه می‌گوید من کشته این سقیفه هستم، کسی سراغ نگرفت. اگر از امام حسین سراغ می‌گرفت من ذره‌ای از اقیانوس ولایت دارم، اینطوری درک می‌کنم، آیا حسین نمی‌گفت که مرا آنجا کشتند؟ دنبال کسی رفتند که جدم رسول الله، خدا، ولایت و قرآن آن را تأیید نکرده بود. خلق، او را تأیید کرد، مهندس‌ها او را تأیید کردند. چرا ما متوجه نیستیم؟ کجا دنبال اینها که تأیید نیستند می‌روید؟ والله! تو مشاور آنها هستی.

به روح امام حسین، یکی از مهندس‌ها اینجا تشریف آوردند، گفتم: آقا، این روایت چیست که می‌گوید از هر هزار نفر، یک نفر با دین از دنیا نمی‌رود؟ گفت: من هم روایتش را دیدم و هم کتابش را دارم. حضرت می‌فرماید: اگر یک نفر با دین از این دنیا برود، ملائکه آسمان هیجان می‌کنند. هیجان می‌کنند. بابا، چرا؟ دنبال کسانی که تأیید نیستند، رفتید. چرا امام حسین می‌گوید؟ دوباره تکرار می‌کنم، توجه بفرمایید. می‌گوید: من کشته این سقیفه هستم. سقیفه چه کار کرد؟ حالا من یک روایت روی آن می‌گذارم. این گوشه و کنار مجلس، یک موقع در قلب شما خطور نکند. عزیزان من! گفتم: سؤال بکنید؛ اما عناد نباشد. ببین، زهرای عزیز چه می‌گوید؟ به مسجد آمده است، گفت: شتری به نام خلافت برانگیختید، این شتر می‌زاید، شیر او اشک چشم شماست. اگر زهرا می‌گوید، به قرآن، تا ماوراء را می‌گوید. اینها باید تا برزخ و قیامت گریه کنند، اینها که دنبال تأیید خلق رفتند. حالا اینها چه کار کردند؟ مگر دست برداشتند؟ بعد از آن، هم هارون را تأیید کردند، بعد از آن، هم مأمون را تأیید کردند، بعد از آن، هم متوکل را تأیید کردند. تأییدکن، یک حزبی است. یک حزبی در این عالم است که تأیید می‌کنند.

اتفاقاً امام صادق، رئیس مذهب ما، می‌فرماید: اینقدر که بنی عباس ما را اذیت کردند، بنی امیه نکردند. چه کسی اینها را تأیید کرد؟ نمازخوان‌ها، نماز شب‌خوان‌ها. کسانی بودند که اصلاً یکی از آن‌ها در تمام این حوزه‌ها نیست که پیشانی آنها پینه ببندد و این طرف و آن طرف آن‌ها پینه ببندد. از بس خدا، خدا کردند؛ اما چه کار کردند؟ تأیید خلق بود که اینطور کرد.

خدا حاج شیخ عباس را شب جمعه رحمت کند. همه شما بگویید خدا رحمتش کند. یک دفعه یک نفر خواب دیده بود؛ گفت: آقا، من خواب دیدم که تو یک گل‌خانه داری، یک عده از این محل آمدند و دویدند تمام این گل‌ها را پایمال کردند. خدا می‌داند ایشان چقدر ناراحت شد. گفت: تمام زحمت‌های مرا از بین بردند. حالا من می‌خواهم به شما بگویم آن تأیید خلق بود که همه گُل‌های ولایت را پایمال کرد. چه کسی زهرای ما را پایمال کرد؟ چه کسی زهرای ما را کشت؟ چه کسی بچه زهرا را پایمال کرد؟ چه کسی حسین ما را زیر سم اسب کرد؟ این تأیید خلق بود. چرا متوجه نیستید؟ کجا می‌روید؟ چه کار می‌کنید؟ آقاجان من! چرا بیدار نمی‌شوید؟ اگر گفتی، بفهم و بگو. تمام گُل‌های ولایت را اینها پایمال کردند. هفتاد و سه فرقه، هفتاد و دو فرقه که اینطوری شدند؛ آن تأییدی اینطوری کرد، آن ثمره تأییدی است که خلق کرد. این که گفتم قشنگ شد. چرا نباید تأیید کند؟ از باطن این خبر ندارد، از ماوراء این خبر ندارد، از قلب این خبر ندارد، از خباثت این خبر ندارد. همه می‌گفتند که علی جوان است و این هم متدین است و پدر زن رسول الله است و یک ریش بلندی هم دارد، نصف پاهایش را هم از نعلین بیرون می‌گذارد. می‌دانید یعنی چه؟ یعنی ما خاک‌نشین هستیم. آره، تو بمیری! توی خانه‌اش کاخ‌نشین است، فقط پاهایش را بیرون می‌گذارد. لنگت را نشان من می‌دهی، خانه‌ات را هم [نشان] بده.

عزیزان من، فدایتان بشوم، خیلی از مهندسها می‌گویند امام، یک عمود جلویش هست، به توسط آن عمود می‌بیند. به یکی از مهندس‌ها که خیلی مهندس است، گفتم: پس آن عمود، مهم‌تر از امام است. عینک می‌بیند یا چشم تو می‌بیند؟ این عینک که زدی، خب، آن هم مثل عینک است. باید چشم ببیند، نه عینک. تو می‌گویی عینک می‌بیند. گفتم: من اصلاً این را قبول ندارم. گفت: این در کافی نوشته شده است. گفتم: اگر امام نوشته بود، من تایید می‌کردم. اگر تایید قرآن بود، من قبول می‌کردم. من هیچ تاییدی که با قرآن و روایت مطابق نباشد، را قبول نمی‌کنم. مگر من شخص‌پرست هستم؟ از صدی، نود تا شخص‌پرست هستند. بعد از یک هفته رفت زحمت کشید، آخر، آمد گفت درست است. حالا آن عمودی که حضرت می‌فرماید، جلوی شیعه‌ها هست. حرف من این است. آن عمود جلوی شیعه‌ها است. آن عمود چیست؟ تفکر است. مؤمن باید تفکر داشته باشد. دائم باید تفکر داشته باشد، از تفکر جدا نشود. آن عمودی که می‌گوید باید جلوی چشم مؤمن باشد.

رفقای عزیز، فدایتان بشوم، ما متوجه نیستیم که خدا چقدر شیعه را می‌خواهد. ما متوجه نیستیم ولایت چقدر شیعه‌اش را می‌خواهد. همین‌طور که ولایت وصل به خداست، شیعه وصل به ولایت است. عزیزان من، تکرار می‌کنم، همین‌طور که ولایت وصل به خداست، شیعه وصل به ولایت است. چرا ما روی حساب‌های دنیا قطع می‌کنیم. والله، کلاه سر ما می‌رود. من دید ولایتی‌ام را می‌گویم: اگر خدای تبارک و تعالی، عمودی جلوی چشم شیعه گذاشته است، عنایت به شیعه کرده است. من گفتم: آن عمود، تفکر است. شیعه باید تفکر داشته باشد. اگر تفکر داشت، والله، دنبال تاییدی خلق نمی‌رفت. فکر می‌کرد. تاییدی خلق مانند این است که یک وقت شما یک جشنی دارید، چراغانی دارید، یک قدری از این سبزه‌ها و شاخه‌ها می‌برید و آنجا می‌گذارید، این یک روز هست، دو روز هست، مانند چیست؟ مانند درخت است؛ اما خشک می‌شود؛ [چون] ریشه ندارد. تاییدی خدا، ریشه دارد، تاییدی ولایت ریشه دارد.

حالا عزیز من، اگر بخواهیم بفهمیم چقدر خدا عنایت کرده است، هر کاری که در عالم است، یک روایت برای آن گذاشته است. والله، بالله، اگر خدا این کار را کرده است، می‌خواهد تو دست از هدایت علی و بچه‌های علی و ائمه طاهرین برنداری، شیطان تو را توی شک نیندازد؛ اما باید توی این کار کنی. عزیز من، باید در این مطلب کار کنی. کار یعنی چه؟ من الان از بالشتی که شما روی آن سر می‌گذارید روایت می‌گویم که ببینید روایت داریم یا نداریم؟ خدا می‌داند، به دینم قسم، تمام گلوله‌های خونم شهادت می‌دهند که خدا شیعه را خیلی می‌خواهد. این قرآن مجید که نازل کرده است، سفارش ائمه طاهرین و شیعه هست. خدا شیعه را از ائمه جدا نمی‌داند؛ اما شیعه باشی. گفتم: هوا و هوس را بیرون کنی. تمام این خلق را به قدر احتیاج با آنها رفت و آمد کنی. حواست پیش آن عمود باشد؛ آن عمود تفکر. عزیز من، سر روی بالش می‌گذاری، می‌گوید: کینه برادر مؤمن را از دلت بیرون کن، تا صبح، ملائکه پای تو عبادت می‌نویسد. تو می‌روی درس می‌خوانی، جوانان عزیز، انشاءالله می‌خواهید مهندس بشوید، مهندس پولکی نشو. مهندس رشوه‌ای نشو. تو مهندسی! اول مهندس خلقت علی است، تو چه مهندسی هستی؟ چرا رشوه می‌گیری؟ چرا حق دیگران را برمی‌داری؟ مهندس‌ها، شد این را گفتم، فردای قیامت، شما را پیش آن مهندس می‌گذارد. می‌گوید: من مهندسم علی بود، تو چه مهندسی هستی. چرا فرمان نبردی؟ فقط باد مهندسی تو را گرفته است؟ باد که به ما چیزی نمی‌دهد. باد یک مرتبه درمی‌رود؛ مثل لاستیک ماشین. آنجا تو را می‌گذارد. توی راه شما را می‌گذارد. ای مهندس‌ها، اینقدر باد به خودتان نکنید، والله، بادتان درمی‌رود.

اگر می‌گوید درخت، می‌گوید: ای بنده من، درخت تولید دارد، تو چه تولیدی داری؟ اگر می‌گوید: آسمان، از آسمان رحمت نازل می‌شود. تو چه رحمتی به فقرا نازل کردی. والله، بالله، همین طور که دارم می‌گویم، زیر این آسمان قم، مانند شما نیست. شما تمام جانتان برکات است. من یک چیزی دارم در جو عالم می‌گویم. خدا می‌داند یک عده‌ای بودند از همین رفقایی که همین جا هستند، می‌خواهم بگویم: عمر ده سال را پنجاه سال کردند. بس که من را خجالت دادند، بس که به اینها کمک شد. ولایت به اینها کمک شد. چقدر دل مردم خوش شد؟ چقدر دل مردم را خوش کردند؟ آنچه را که در خلقت است، یک روایت رویش گذاشته است. الان بیابان می‌روی، می‌گوید: باید در بیابان عبادت کنی. می‌گوید: [برای] چشمت؟ می‌گوید: با چشمت باید نگاه [بد] نکنی. می‌گوید [برای] گوشت؟ می‌گوید: با گوشت، خلاصه، حرفهای ناجور در آن نمی‌آوری. دیگر [آن که را اسمش را بیاورم] نامحرم شده، اسمش را می‌خواهم نیاورم. بس است دیگر، به قدر کفایت گفتم. گوش نده. دستت؟ این دست باید خیر کند. رو به خیر برود. چرا جرمش را بریدنش گذاشته است؟ تمام جان ما اگر اطاعت نکند، جرم دارد. والله، اگر اطاعت کند، تمام هیکل ما روح دارد، نه جان.

ببین، من چه می‌گویم؟ عزیز من، هر چیزی که اطاعت کرد، روح دارد، نه جان. چیزی که اطاعت نکرد، جان دارد و روح ندارد. والله، قشنگ شد. اینها همه عنایتی است که خدا به شما می‌کند. چرا می‌گوید: حالا که خیانت کرد، از اینجایش را بزن؟ پس معلوم می‌شود یک دانه از اجزای بدن شما را خدا الگو می‌کند، ما حواسمان جمع باشد. پس شما الان که از منزلتان بیرون رفتید، سر کار می‌روید. به امید خدا، به امیدی اینکه کار کنید، عیالاتتان را اداره کنید، یک دستی هم به گوش بعضی فقرا بمالید. خب، چرا می‌گوید: جزء شهدایید؟ بابا، جزء شهدایی که تایید شده است. مگر شهید نیاوردند که همه بدنش سالم است؟ چهل منزل شهدا را بردند، تا [حتی] سر غلام سیاه، بس که بوی عطر می‌داد، توی جعبه گذاشتند. دیدند دارند رسوا می‌شوند. مگر اینها چه کرده بودند؟ دنبال تاییدی خدا رفتند. حسین را خدا تایید کرد. دنبال تاییدی خلق نرفتند. آنها که رفتند، چرا گفت: کافر شدند؟ مگر نگفت: بعد از رسول الله اینها کافر و مرتد شدند؟ دنبال تاییدی خلق رفتند.

حالا عزیزان من، فدایتان بشوم، حالا خدا عنایت می‌کند. این‌طرف و آن‌طرف نزنید. هر کاری در عالم کردید، یک روایت رویش است. یعنی بی‌روایت خدا اصلاً چیزی را خلق نکرده است. چرا [خلق] کرده است؟ تو باید تفکر داشته باشی. تو باید با آن عمود تفکر اینها را ببینی، اینها را لمس کنی؛ آن‌وقت ببینی چقدر دلت خوش است. اما دارم می‌گویم: یقین کنی، یقینی را که کردی، در عمل بگذاری. حالا هر چقدر از آن را که توانستی در عمل بگذار. عزیز من، شما حساب کن، آقا امام حسین چقدر مطیع است؟ در تمام مصیبتهایش امام حسین نفرین نکرده است. فقط به عمر سعد نفرین کرد. گفت: خدا انشاءالله رحمت را قطع کند. چرا؟ می‌گوید: رحم من را قطع کردی. خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند، گفت: رحمش اگر علی بود، والله، پسرش نبود. عزیز من، پسرش نبود. گفت: منطقاً، علماً، شبیهاً برسول الله. گفت: یعنی ابن سعد تو رسول خدا را کشتی. رحم من را قطع کردی. رحم من جد من است که تو قطع کردی. مگر پسرش است؟ چرا متوجه نمی‌شویم؟ اگر دارد نفرین می‌کند که رحمت قطع شود، می‌گوید: رسول الله را کشتی. خدا وجود علی اکبر را مانند رسول الله خلق کرده است. این حرف امام حسین خیلی حرف است: می‌گوید: منطقاً، خلقاً، علماً برسول الله. حالا نفرین می‌کند. آیا ما متوجه می‌شویم؟

در تمام صحرای کربلا، امام حسین آمده قرآن را پیاده کند. جای دیگر گفتم: اگر «هل من ناصر» می‌گوید: یعنی می‌گوید: یکی این‌طرف بیاید. عزیز من، شیعه هم باید همین‌طور باشد. من در جای دیگر گفتم: باید شیعه انسان‌ساز باشد. باید صبر و حوصله داشته باشد. توان داشته باشد، انسان‌ساز باشد. علی (علیه السلام) انسان ساخت، یعنی آدم را ساخت؛ اما خدا جان داد. اینها مشترک هستند. حالا عزیز من، از کجا تو استفاده کنی؟ والله، الان خوب‌تر می‌شود. چرا آدم را ساخت؟ تو هم باید ولایت‌ساز باشی، خودت را هم بسازی. تو باید ساخته علی باشی. چرا یک شیعه از انبیاء بالاتر است؟ ساخته علی است، ساخته حسین است، ساخته وجود مبارک امام زمان است؛ اما اطاعت کند، نه جنایت. به دینم، بیشتر مردم دارند به اسم امام زمان، جنایت می‌کنند. چرا یک شیعه بالاتر است؟ ساخته علی است. ببینید من چه می‌گویم؟ آدم گل بود، با خاک بود. اینقدر این خبیث با امیرالمؤمنین بد است، می‌گوید: با هر چیزی که می‌خواهید سجده کنید، به غیر خاک. چون که [به علی (علیه السلام)] می‌گویند: ابوتراب. یعنی من پدر آدم هستم. چون که می‌گوید: اسمش از خاک است، می‌گوید: به خاک سجده نکنید. این عمر است، بفرما. چقدر عجیب است؟

دوباره بس که خوشم آمد، تکرار می‌کنم. عزیزان من، بیایید ساخته ولایت شوید. ساخته ولایت یعنی اطاعت کنید. مگر منحصر به همان شهدای کربلاست؟ آنها در عالم الگو هستند. الان بیا و امر وجود مبارک امام زمان را اطاعت کن. اگر امام زمان [در ظاهر] نیست، امرش که هست. مگر من در جای دیگر نگفتم، خود رسول الله را که می‌گوید: «رحمة للعالمین»؛ امرش، رحمت است. اگر ولایت می‌گویند: امرش ولایت است، اگر خدا می‌گویند: امر خدا خداست. بیا امر امام زمان را اطاعت کن. آیا امرش نیست؟ چه دارید می‌گویید که مرتب امام زمان، امام زمان می‌کنید؟ مگر [پیش] امام زمان نبودند، امام زمانشان را کشتند؟ در یک جایی گفتم: [در یک زمان] چهار تا امام زمان بود، چرا خدمت اینها بودند، طاغوت شدند؟ امر را اطاعت نکردند. ما باید امر را اطاعت کنیم. چون که آنها مقصد خدا هستند. حالا بنده یک مقصد دارم، در دلم همه‌اش این مقصد را عملی می‌کنم. مارک ولایت دارم، مقصد دلم را دارم عملی می‌کنم.

فدایتان بشوم، قربانت بروم، اینها حرفها، والله، بالله، تالله، برای شما نیست. دوباره تکرار می‌کنم. ممکن است نوار من را خیلی‌ها بشنوند. بیایند با این [نوار] تفکر داشته باشند. بیایند با این نوار نجوا کنند. والله، بالله، دو شب است که اصلاً اگر بگوییم نزدیک بود سکته کنم، باور کنید. بس که در فکر شما بودم. گفتم: خدایا، به من عیدی بده، به من بده که به اینها بدهم. عیدی که من بگویم، به رفقا بگویم، در این نوار هم بگویم: دو تا عید داریم. من گفتم از آنها درخواست کنم، در پیشگاه اقدس الهی اول بگویم خدایا، حد را از گردن ما بردار. امام زمان، ای آقا، ما را بپذیر. الان امام زمان ما تویی، عزیز من، تمام نفسهایی که عالم می‌کشد در قدرت توست. تو قدرت داری این کار را بکنی. ای خدا، عنایت کن، حد را از گردن ما بردار. امام زمان ما را بپذیر. ما در پناه خودت راه بده. اگر آدم خودش را در پناه امام زمان راه داده بود، والله، بالله، ترک اولی نمی‌کرد. رفقای عزیز، اگر امام زمان به شما راه بدهد، معصیت که نمی‌کنید، ترک اولی هم نمی‌کنید. گفتم: گناه مال لذت است. وقتی تو لذت از وجود مبارک امام زمان بردی، دیگر لذتی نیست. این با آن درست می‌آید. گفت:

آسوده خاطرم که در دامن توامدامن نبینم که در دامنش بروم

رفقای عزیز، اصلاً دامن نباید در دنیا ببینید، بی‌حیایی می‌شود، پابند آن دامن می‌شوی. تو پابند دامنی. هر جا می‌روی یک رقم دامن می‌خری. تو کجایش هستی که در دامن امام زمان باشی؟ تو پابند دامنی. دامن نبینم که در دامنش بروم.

دامن به غیر دامن تو اشتباه بودچون که دامن تو اتصال به ماوراء بود

اگر تو، در دامن امام زمان باشی، اصلاً ماوراء را نمی‌خواهی. به دینم راست می‌گویم. حالا که این حرفها را زدم، یک وقت دیدم، حالا آدم چه اندازه بگوید، چطور بگوید که من بعد، بعضی‌ها نگویند: حالا این ادعا هم می‌کند. حالا ندا آمد، ما تایید کردیم. رفقای عزیز، والله، بالله، امام زمان شما را تایید کرده است. اما همین‌طور که می‌گویم باشید. من اینها را که می‌گویم: دارم می‌گویم: تاییدی خوب است. آقا، تایید کرد. تا گفت تایید کردم، به وجود امام زمان، من گفتم این تایید را خدا کرد؛ یعنی فوراً از گردن خودم بیرون انداختم. دیدم این به ریخت من نمی‌آید، گفتم: این تایید را خدا کرد. بفرمایید، اینجور باید باشید. عجب عیدی داد، عجب عیدی دارد. قربانتان بروم، فدایتان بشوم، عزیزان من، دامن نبینم که در دامنش بروم، دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بود؛ هیچ محتوایی ندارد، هیچ نتیجه‌ای ندارد.

خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را، این عید را تایید کرد. تا حتی ایشان گفت: آقا، امام صادق، تبریک هم گفته است. بعضی‌ها چیز کردند. گفت: چرا؟ می‌گویند: جمشید گبر بوده است. این صفات الله جمشید است به آن پاسخ می‌دهد. چرا؟ [چون] به مردم خیر می‌رسد. قشنگ گفت. شما ببین، هر کسی با هم قهر است، صلح می‌کند. آن کفش می‌دهد، آن چادر می‌دهد، آن پیراهن می‌دهد، آن پول می‌دهد، آن عیدی می‌دهد، آن مرغ می‌دهد، آن برنج می‌دهد، آن می‌رود سر به قوم و خویش‌هایش بزند. تمام اینها روایت خداست. یک وقت می‌بینی این یک هفته، به قدر یک سال اینها رضایت خدا را به جا آوردند. این چه عیبی دارد؟ ببین، قشنگ گفت: گفت این صفات الله جمشید است؛ اما سیزده تکذیب می‌شود. گفت: سیزده، اینها درخت‌پرست بودند. از این درخت‌های سپیدار را می‌پرستیدند. این درختها خشک شد. اینها گفتند: می‌دانید چرا؟ این بس که گفت از این درخت دست بکشید، قهر کرده است. رفتند پیغمبر خدا را گرفتند، پای این درخت، سر او را بریدند، تفریح رفتند. از من خرتر خیلی بوده است. سر پیغمبر خدا را بریدند که این درخت با آنها صلح کند. حالا شما ببین، روز سیزده [باید چه کار کرد؟]، من روز سیزده سر کار می‌رفتم. ایشان دستور می‌داد. تمام این بازار می‌بندند. همه می‌بندند. من همین‌ساخت خسته می‌شدم. یک نفر نبود که از توی بازار برود. همه بیرون می‌روند. خیلی تکذیب شده است؛ اما عید تکذیب نشده است.

حالا عید چطور است؟ ما باید همین‌طور که عید می‌گیریم، پی یک عید دیگر هم باشیم. متوجهید؟ این عید که می‌گیرید، یک عید دیگر هم از خدا بخواهید. خدایا، الان که نوروز است و عید است، ما به آن عید هم برسیم. عید ما روزی بود، از مشرکین اسمی نباشد، عید ما روزی بود از منافقین اسمی نباشد، عید ما روزی بود، آن مهدی موعود بیاید. عید ما روزی بود، که مهدی موعود بیاید. آن روز، عید ماست. اما این عید را هم باید عید بگیریم. اصلاً ببین، چقدر شست و شو می‌شود. کسی که یک سال فرش‌هایش را نشسته است، می‌شوید. خانه‌اش را نرفته است، می‌روبد. اصلاً یک نظافتی در این خانه‌ها ایجاد می‌شود. آخر، بعضی‌ها کج‌سلیقه هستند. هر چیزی که گفتند ما باید بگوییم، امام صادق تایید کرده است. فضول، تو چه کاره هستی که تایید نمی‌کنی؟ حرف هم می‌زنی. مهندس، تو از امام صادق، فهمت بیشتر است؟ خدایا، این مهندس‌ها از سر ما بگذرند. خب، چه کنیم؟ تو چه کاره هستی؟ اگر این درست نیست، امروز ننشین، بگو خوب نیست، خب تو چرا این کار را می‌کنی؟ آقای مهندس، خب، تو چرا این کار را می‌کنی؟ بعد می‌گویی خوب نیست و تایید نمی‌کنی.

خدا، آقای داماد را رحمت کند، من نماز می‌رفتم، دوستش داشتم [اما] خیلی نزدیکش نمی‌رفتم. روز عید بود یک روضه خواند. من هم یک اشاره‌ای می‌کنم. گفت: حضرت زینب، به ام کلثوم گفت: خواهر، اینها که برای ما عیدی نگذاشتند، برو عزیزم، پا شو برویم خانه ام البنین، به ام البنین یک سری بزنیم. خدا رحمت کند داماد را، گفت: اینها آمدند، رفتند در خانه ام البنین را زدند، ام البنین گفت: شما چه کسانی هستند که در خانه من را می‌زنید؟ من که دیگر پسر ندارم. چهار پسر من را کشتند. گفت: رفتیم، دیدیم ام البنین یک مشکی درست کرده، گردن بچه آقا ابوالفضل انداخته، مرتب می‌گوید: عزیز من، پدرت رفت آب بیاورد، پدرت را با لب تشنه کشتند. زینب و ام کلثوم، خدا می‌داند که آنجا محل عزا شد. یک مرتبه بنا کردند ابوالفضل، ابوالفضل گفتن، زینب بنا کرد، برادر، برادر گفتن. خدا می‌داند یک منظره‌ای آنجا ایجاد شد. خدا رحمتش کند، خدا می‌داند در مجلس چه خبر شد؟ من خودم دیدم یکی دو نفر افتاد. آن آقای داماد، یک حقیقتی داشت. خدا او را رحمت کند. خدا انشاءالله آن حقیقت را به ما بدهد.

رفقای عزیز، این علما، همیشه مواظب بودند از نمک امام حسین بچشند. این آقا روز عید است، همه بازاری‌ها بودند، خیلی بازاری بود. اما ایشان چه کار می‌کند؟ می‌خواهد امروز، از نمک امام حسین، روز عید است، بچشد. همه‌اش در ظاهر در فرح نباشد. حق امام حسین را هم عملی کرده باشد، حق آقا ابوالفضل را یک ذره عملی کرده باشد. اگر امروز عید گرفت، بگوید: حسین جان، آقا ابوالفضل جان، امروز عید است، اما تو را فراموش نکردیم.

یا علی

حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه