صفحهٔ اصلی
فرمایش منتخب: شهادت حضرتزهرا
فهرست امام رضا
ماه رجب، ایام زیارت ائمه طاهرین
مبنای ترک ترک شدن بدن امام حسین
امام حسین؛ کشته جلسه بنیساعده
عصاره روایت حسین منی و انا من حسین
حرکت نکردن سر امام حسین در منزلی
امر به معروفکردن سر امام حسین
چگونه واقعه کربلا به وجود آمد؟
نتیجه گرفتن از عاشورا و دهه محرم
ورود اهل بیت از کربلا به کوفه و خطبه حضرت زینب
حرکت امام حسین از مکه به کربلا
ازدواج امیرالمؤمنین و حضرت زهرا
جلسه ولایت (سالیاد متقی عزیز)
شهادت حضرت زهرا
امام حسین (علیهالسلام) میگوید: من کشته جلسه بنیساعدهام؛ یعنی دور هم نشستند، حرف از خودشان زدند، مرا کشتند. کسیکه جدا شد از حق، حرف خودش را زد، امام حسین (علیهالسلام) را کشته؛ این دو نفر بودند که این کار را کردند. حالا چه کار میکنند؟ منافق همیشه در فکر مقصد خودش است، نه فکر مقصد خدا. میخواهد مقصدش پیش برود. حالا هر جوری که میخواهد به اصطلاح پیش بیاید، یک چیزی را میآورد جلو، به مقصد خودش برسد.
اینها دور هم نشستند، عمر گفت: تا زهرا در خانه علی است، علی عظمت دارد، میگویند داماد پیغمبر است. ما باید یک کاری بکنیم، عظمت علی را از بین ببریم. گفت چه کار کنیم؟ زهرا را باید بکشیم. پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) گفته زهرا پارهتن من است، پیغمبر گفته سینه من است. عمر گفت هیچ راهی ندارد. دو تا نقشه ریختند، یکی گفتند فدک را از او بگیریم که این بیپول باشد، کسی دورش نرود؛ چونکه آنها عقیده ندارند که اینها خلق نیستند.
زهراکُشی مگر شوخی است؟ این میخواهد یک خلقتی را بکُشد، این میخواهد سفارشهای پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) را بکُشد، این میخواهد سفارشهای خدا را بکُشد، این میخواهد سفارشهای علی (علیهالسلام) را بکُشد، این میخواهد سفارشهای قرآن را بکُشد. مگر کشتن زهرا شوخی است؟ حالا با خود روایت و حدیث، حضرت زهرا (علیهاالسلام) را شهید میکند. ببین چقدر بد است، چونکه او راهنمایش شیطان است. ولایت راهنمایش ولایت است، عدالت است، اخوّت است، سخاوت است؛ اما او رهبریاش وقتی شیطان شد، جنایت است، خودخواهی است، خودپرستی است، مشرکی است؛ اینها اینجور بودند.
پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله)، یک زمانی گفت که اگر کسی جماعت نیامد، بروید ببینید چه شده؟ یعنی الآن من نیامدم، بیپولم؟ مریضم؟ گرفتارم؟ حالندار هستم؟ چرا مسجد نیامدم؟ پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) فرمود که به اینها برسید. حالا عمر گفت: مغیره! بلند شو برو! علی دو روز است نماز جماعت نیامده. چرا نمیآید نماز جماعت ثواب کند؟ پیغمبر فرمود این همه نماز جماعت اجر دارد، چرا نیامده؟ مغیره بلند شد رفت، خدا لعنتش کند! حضرت زهرا (علیهاالسلام) گفت: مغیره! به آن ابابکر و عمر بگو ما داریم قرآن را جمعآوری میکنیم. من هنوز جنازه پدرم زمین است؛ چونکه دو روز بود، رفت این کار را کرد.
جنازه پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) زمین بود، رفتند درِ خانه را آتش زدند. روایت داریم: خاک نشده بود هنوز. اینقدر اینها میخواستند این خلافت را قبضه کنند. گفت: دیدید نیامد! بلند شوید. این جمعیت نمازخوان پیشانی باد کرده، (ببین میگویم هر کجا نروید، حرفم این است) بلند شدند. چه کسی بلند شد؟ نمازخوانها. انگلیسیها بودند؟! نه! امریکاییها بودند؟! نه! مسلمانی که از امریکایی بدتر است، نمازخوانی که از امریکایی بدتر است. چونکه امریکایی بد است، خدا لعنت کند آن کسیکه امریکا را میخواهد؛ اما امریکایی زهراکش نیست، نفعبَر است. انگلیس، منافع کشوربَر است، امامکُش نیست؛ اما اهلتسنن امامکُشاند.
حالا جمعیت آمد. حالا رفت، دوباره حضرت زهرا (علیهاالسلام) در را باز نکرد. گفت: در را باز کن، من آتش میزنم. بابا! این خانهای است که جبرئیل میآید، خانهای است که جبرئیل بیاجازه نمیآید. گفت: نماز جماعت، اجتماع، از درِ خانه زهرا بالاتر است. این دارد دو دُرقهای میاندازد در مسلمانها، چرا نمیآید با خلیفه اسلام بیعت کند؟ مردم باور کردند این علی دارد دو دُرقهای میاندازد، میگوید من نمیآیم آنجا؛ اگر این بیاید، حرف تمام است.
گفت: بابا! حسن و حسین است. گفت: من آتش میزنم، مردم هیزم بیاورید! تف به تو! همین مردم بلند شدند، رفتند هیزم آوردند، جمع کردند، آتش زدند. چرا؟ آنموقعکه من رفتم مکه، خدمت آقای وزیری بودیم. آنموقع کوچه بنیهاشم را خراب نکرده بودند، بیشتر درها یک لنگهای است. آنوقت آن بالا یک روشنایی دارد که به اصطلاح از آن روشنایی استفاده میکنند، در یک لنگهای است.
آن سفارشها که پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) درباره حضرت زهرا (علیهاالسلام) کرده بود، حضرت زهرا (علیهاالسلام) حساب کرد به خود همین مردم کرده؛ یعنی این سفارشهایی که کرده: این پارهتن من است، عضو من است؛ سینهاش، سینه من است؛ نفَسش، نفَس من است؛ هر کسی زهرا را اذیت کند، من را اذیت کرده؛ هر کسی من را اذیت کند، خدا را اذیت کرده؛ رضایت زهرا، رضایت من است؛ رضایت من، رضایت خداست؛ رضایت زهرا، رضایت خداست؛ خدا میداند چقدر سفارش کرد؛ اما امام صادق (علیهالسلام) میفرماید: اگر برعکس سفارش کرده بود، دیگر اذیتی نبود که ما را اذیت کنند.
حضرت زهرا (علیهاالسلام) بلند شد، آمد پشت در، گفت: عمر! چه میگویی؟ ما داریم قرآن جمعآوری میکنیم، برو! گفت: این حرفهای زنانه را بینداز دور! به علی بگو بیاید بیرون. نیامد. عمر خودش به معاویه نامه نوشت: معاویه! زهرا بنا بود احکام را فاش کند، قرآن به پدرش نازل شده، احکام به او. جبرئیل به هیچکس نازل نمیشد بعد از پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله)، به زهرا (علیهاالسلام) نازل میشد؛ اما وسط جبرئیل و زهرا (علیهاالسلام)، علی (علیهالسلام) بوده. حالا چرا او را کشت؟ حضرت زهرا (علیهالسلام) میخواست فاش کند احکام را. اگر فاش کند، حرامزاده بگوید، هست؛ غاصب بگوید، هست؛ دروغگو بگوید، هست. آنچه که فساد توی این مملکت است، به این دو نفر، عمر و ابابکر جمع است. گفت نمیگذارم احکام را فاش کند که مردم را بیدار کند. امروز مردم دنبال کسیکه کسی را بیدار کند، نیستند.
همینطور نوشت به معاویه: معاویه! وقتی فهمیدم زهرا پشت در است، چنان فشار آوردم، عضلههایش را خرد کردم. معاویه! بدان من زهرا را کشتم. دوباره تکرار کرد، گفت وقتی فشار آوردم، یکهو گفت «یا أبتاه!» (آخر چه کسی را صدا بزند؟ علی، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) که اینهمه مرافعه الآن گردنش است؛) گفت «أبتاه!» عمر گفت: یکذره رفتم رقت کنم، دیدم آن بغضی که با علی دارم، فشار را ادامه دادم. معاویه! بدان من زهرا را کشتم.
این را من به آن واعظ گفتم. گفتم: چرا تو خون عمَر را میاندازی گردن قنفذ؟ قنفذ آنموقع که سر طناب را حضرت زهرا (علیهاالسلام) گرفته بود، زد بازوی زهرا (علیهاالسلام) را شکست، نه اینجا؛ آنموقع سر طناب را گرفته بود. حضرت زهرا (علیهاالسلام) گفت:
| یک دست به پهلو و دستی به طناب | دست دگر کجاست حمایت ز حیدر کند؟! |
هیچموقعی حضرت زهرا (علیهاالسلام) هیچ نخواست توی عالم، حالا دست میخواهد حمایت از حیدر کند، حمایت از ولایت کند. عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید. حمایت از ولایت، ما باید امر ولایت را اطاعت کنیم؛ این حمایت از ولایت است.
حالا چه کار کردند؟ ریختند توی خانه. حضرت زهرا (علیهاالسلام) غش کرده، به قول امروزیها سِقط کرده. یکدفعه صدا زد: فضه! مرا دریاب! باز نگفت علی! دلش میخواست امیرالمؤمنین (علیهالسلام) یکقدری توی غصه نیفتد. چونکه تمام خلقت میگوید علی! اما زهرا (علیهاالسلام) نگفت. فضه! بیا، بچهام را کشتند! حالا چه کار کرد؟ حالا اینها ریختند بچه را لِه کردند. من به شما عزیزان من! اهل سواد میگویم، شما تاریخات اسلام را خیلی خواندید، مگر زهرا (علیهاالسلام) کجاست قبر محسنش؟! زیر پای مردم رفت. دارد این زهرا (علیهاالسلام) چه کار میکند؟ امام را زیر پایش لِه میکند، میخواهد جماعت بیاید.
حالا طناب انداختند گردن امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، دیدند نمیتوانند ببرند او را. روایت داریم: چهل نفر او را هُل میداد. حالا باز یکدفعه زهرا چشمش را باز کرد، فضه! علی کجاست؟ گفت: علی را بردند مسجد. به صاحب آن مسجد که خداست، توی مسجد رفتم، داد کشیدم. گفتم: ای مسجد! کاش خراب شده بودی، نگاه تویش نکردم. هی گفتند اینجا نمیدانم بلال اذان میگوید، چه چیز. ول کن! گفتم: کاش خراب شده بودی که علی را نمیکشیدند با طناب بیاورند اینجا. خالد بن ولید شمشیر روی سرش بگیرد، بگوید بیعت کن! با چه کسی؟ با خباثتترین خلقت، یعنی ابابکر.
تمام اینها تحریک عمر بود. این مردک ابابکر یک ریش حق به جانب داشت، او را انداخته بود جلو؛ چونکه، بسکه این عمر سابقهاش بد بود. خدا رحمت کند حاجشیخعباس را! گفت: این گناهان عمر خیلی است، گناه ابابکر که ریش حق به جانب داشت، روی خلافت قبول کرد، از همه گناههای عمر بالاتر است. چونکه او کاری کرد که اسلام خدشهای به آن خورد و جدایی انداخت در اسلام.
حالا عین حالی که اگر حضرت زهرا (علیهاالسلام) نفرین میکرد، همه چیز از بین میرفت، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) گفت: طیورها در جو هوا هلاک میشود. حالا عزیز من یکی سؤال کرد، خود حضرت زهرا (علیهاالسلام) باید در اختیار امیرالمؤمنین (علیهالسلام) باشد. درست است اگر اختیار بود این کار را میکرد، حالا امیرالمؤمنین، علی «علیهالسلام» گفت: سلمانجان! به زهرا بگو تو دختر «رحمة للعالمین» هستی، مبادا نفرین کنی. حالا ببین میگوید اینها ارزش ندارند، طیورها که در جوّ هوا هستند، ارزش دارند. چرا؟ طیور امر را اطاعت میکند. این مردم امر را اطاعت نمیکنند، امر را دارد میکُشد. کجایی ای عزیز من؟!
حالا دید، خود شیعه و سنّی نوشته: ستونهای مسجد از جایشان حرکت کردند. (آخر این وقتیکه ستون برود بالا، باید از سقف مسجد برود بالا. ببین امر زهرا (علیهاالسلام) ستون را مثل یک لاستیک کرد، یعنی اینجور.) حالا به طوری شد که از زیر ستونها مردم حرکت میکردند، زهرا (علیهاالسلام) ستون را اینجوری کرد. ببین چه دارم میگویم؟ این ستون وقتیکه دارد حرکت میکند، یا باید از این طاق برود بالا که از رویش بیاید، ببین این برود بالا؛ اما این چهجوری است؟ این مثل لاستیکش کرد، از زیرش حرکت میکردند. یکوقت اینها دیدند کار ناجور شد، دست از امیرالمؤمنین (علیهالسلام) برداشتند. آن دست عمر را همچین کرد روی دست این و دستش را گرفت کشید روی دست این و عرض میشود خدمت شما، علی (علیهالسلام) را برگرداند.
حالا چه کار میکند؟ حالا مگر این بوده؟ نه دیگر. حالا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) وقتیکه آمده، از توی خانه کشیده او را؛ حضرت زهرا (علیهاالسلام) آمد با پهلوی شکسته، طناب را گرفت کشید، چهل نفر روی هم ریختند. آنجاست که گفت مغیره! دست زهرا را کوتاه کن! چنان زد، دست زهرا (علیهاالسلام) شکست؛ اما این را فاش نمیکرد، حالا کجا فاش کرد؟ آن شبی که امیرالمؤمنین (علیهالسلام) حضرت زهرا (علیهاالسلام) را دارد غسل میدهد، یکوقت دیدند علی (علیهالسلام) سرش را گذاشت به دیوار، های های گریه میکند. والله، اگر علی (علیهالسلام) گریه کرده، همه خلقت گریه کرده، تا حتی اهل بهشت هم گریه میکنند. فضه گفت: علیجان! از فراق زهرا گریه میکنی؟ گفت: دستم به بازوی زهرا رسید. زهرا آمد حمایت از من کند، زدند به دستش. زهرا آمده حمایت از ولایت کند.
یک روایت داریم: زهرا (علیهاالسلام) غش کرد، دوباره به حال آمده، آمده درِ مسجد. حالا دست امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را گرفت، آمد برود توی خانه. (خدا نکند یک چیزی را مصداق کنی، یک چیزی الآن با یکی حرفت میشود، یکی بزند به تو، چقدر ناراحت میشوی! میگویی این آمد حمایت از من کند.)
حالا حضرت زهرا (علیهاالسلام) گریه میکند، امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) هم گریه میکند. به حساب آنها به مقصد رسیدند، گفتند: علی بیعت کرده. چرا امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) گریه میکند؟ نگاهش به حضرت زهرا (علیهاالسلام) است، پهلویش که شکسته، محسنش را از دست داده، صورتش که نیلی است، بازویش که شکسته. ناراحت است، همهاش آمده حمایت از امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) کند. حالا چرا حضرت زهرا (علیهاالسلام) گریه میکند؟ گفت: علیجان! پدرم گفت مظلومی را نوازش کن! آیا از تو مظلومتر هست یا نه؟!
حالا زهرای عزیز (علیهاالسلام) از دنیا خواست برود، حسن و حسین (علیهماالسلام) آمدند توی خانه. گفتند: فضه! مادر ما کجاست؟ گفت: مادرتان استراحت کرده. گفت: مگر ما نمیدانیم مادرمان از دنیا رفته؟ (خدا بیامرزد حاج شیخ عباس را!) گفت: حسنجان! حسینجان! بروید بابایتان را خبر کنید! روایت داریم: یکدفعه امام حسن (علیهالسلام) آمد، گفت: بابا! مادرمان از دنیا رفت. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) تا آنجا روایت داریم: سه دفعه خورد زمین، گفت: زانوهای من قدرتش رفت، چرا میخورد زمین؟! بلند شد. حالا آمده، گفت: دختر پیغمبر! جواب نشنید. گفت: عزیز من! من علیام، جواب نشنید.
خلاصه گفت: تشییع عقب افتاد؛ اما حضرت زهرا (علیهاالسلام) جلوتر گفته بود مرا شب دفن کن! مبادا اینها به من تشییع کنند. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) زهرا (علیهاالسلام) را غسل داد، کفن کرد. (مگر اینها مُردهاند؟ هر کسی بگوید اینها مُردهاند، خودش مُرده.) حالا حضرت زهرا (علیهاالسلام) که از دنیا رفته، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) گفت: حسنجان! حسینجان! بیایید مادرتان را ببینید! روایت داریم: دستها را از کفن بیرون آورد؛ یک دست به گردن حسن، یک دست به گردن حسین. منادی ندا داد، علی! جدا کن اینها را، ملائکهها طاقت ندارند، کنترل از دست ملائکهها دارد میرود بسکه گریه میکنند. حالا حرکت داد شب، حضرت زهرا (علیهاالسلام) را دفن کرد.
حالا میخواهم قربانتان بروم، یک دمی من میگویم، این دم را إنشاءالله بگویید. آخ!
| علیجان! علیجان! زهرا رفت در قیامت | با پهلوی شکسته، صورت نیلی، عمر زده سیلی | |
| علیجان! علیجان! سرت سلامت، زهرا رفت در قیامت | با پهلوی شکسته، صورت نیلی،عمر زده سیلی | |
| علیجان! علیجان! زهرا رفت در قیامت | با پهلوی شکسته، صورت نیلی، عمر زده سیلی | |
| حسنجان! حسنجان! سرت سلامت، مادر تو رفت در قیامت | با پهلوی شکسته، صورت نیلی، عمر زده سیلی | |
| حسینجان! حسینجان! مادرت رفت در قیامت | با پهلوی شکسته، صورت نیلی، عمر زده سیلی | |
| امام زمان! آقاجان! سرت سلامت، مادرت رفت در قیامت | با پهلوی شکسته، صورت نیلی، عمر زده سیلی | |
| زینبجان! زینبجان! مادر تو رفت در قیامت | با پهلوی شکسته، صورت نیلی، عمر زده سیلی | |
| امامصادق، رئیسمذهب! مادر تو رفت در قیامت | با پهلوی شکسته، صورت نیلی، عمر زده سیلی |
فرمایش منتخب: شهادت حضرتزهرا
فهرست امام رضا
ماه رجب، ایام زیارت ائمه طاهرین
مبنای ترک ترک شدن بدن امام حسین
امام حسین؛ کشته جلسه بنیساعده
عصاره روایت حسین منی و انا من حسین
حرکت نکردن سر امام حسین در منزلی
امر به معروفکردن سر امام حسین
چگونه واقعه کربلا به وجود آمد؟
نتیجه گرفتن از عاشورا و دهه محرم
ورود اهل بیت از کربلا به کوفه و خطبه حضرت زینب
حرکت امام حسین از مکه به کربلا
ازدواج امیرالمؤمنین و حضرت زهرا
جلسه ولایت (سالیاد متقی عزیز)
شهادت حضرت زهرا
امام حسین (علیهالسلام) میگوید: من کشته جلسه بنیساعدهام؛ یعنی دور هم نشستند، حرف از خودشان زدند، مرا کشتند. کسیکه جدا شد از حق، حرف خودش را زد، امام حسین (علیهالسلام) را کشته؛ این دو نفر بودند که این کار را کردند. حالا چه کار میکنند؟ منافق همیشه در فکر مقصد خودش است، نه فکر مقصد خدا. میخواهد مقصدش پیش برود. حالا هر جوری که میخواهد به اصطلاح پیش بیاید، یک چیزی را میآورد جلو، به مقصد خودش برسد.
اینها دور هم نشستند، عمر گفت: تا زهرا در خانه علی است، علی عظمت دارد، میگویند داماد پیغمبر است. ما باید یک کاری بکنیم، عظمت علی را از بین ببریم. گفت چه کار کنیم؟ زهرا را باید بکشیم. پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) گفته زهرا پارهتن من است، پیغمبر گفته سینه من است. عمر گفت هیچ راهی ندارد. دو تا نقشه ریختند، یکی گفتند فدک را از او بگیریم که این بیپول باشد، کسی دورش نرود؛ چونکه آنها عقیده ندارند که اینها خلق نیستند.
زهراکُشی مگر شوخی است؟ این میخواهد یک خلقتی را بکُشد، این میخواهد سفارشهای پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) را بکُشد، این میخواهد سفارشهای خدا را بکُشد، این میخواهد سفارشهای علی (علیهالسلام) را بکُشد، این میخواهد سفارشهای قرآن را بکُشد. مگر کشتن زهرا شوخی است؟ حالا با خود روایت و حدیث، حضرت زهرا (علیهاالسلام) را شهید میکند. ببین چقدر بد است، چونکه او راهنمایش شیطان است. ولایت راهنمایش ولایت است، عدالت است، اخوّت است، سخاوت است؛ اما او رهبریاش وقتی شیطان شد، جنایت است، خودخواهی است، خودپرستی است، مشرکی است؛ اینها اینجور بودند.
پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله)، یک زمانی گفت که اگر کسی جماعت نیامد، بروید ببینید چه شده؟ یعنی الآن من نیامدم، بیپولم؟ مریضم؟ گرفتارم؟ حالندار هستم؟ چرا مسجد نیامدم؟ پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) فرمود که به اینها برسید. حالا عمر گفت: مغیره! بلند شو برو! علی دو روز است نماز جماعت نیامده. چرا نمیآید نماز جماعت ثواب کند؟ پیغمبر فرمود این همه نماز جماعت اجر دارد، چرا نیامده؟ مغیره بلند شد رفت، خدا لعنتش کند! حضرت زهرا (علیهاالسلام) گفت: مغیره! به آن ابابکر و عمر بگو ما داریم قرآن را جمعآوری میکنیم. من هنوز جنازه پدرم زمین است؛ چونکه دو روز بود، رفت این کار را کرد.
جنازه پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) زمین بود، رفتند درِ خانه را آتش زدند. روایت داریم: خاک نشده بود هنوز. اینقدر اینها میخواستند این خلافت را قبضه کنند. گفت: دیدید نیامد! بلند شوید. این جمعیت نمازخوان پیشانی باد کرده، (ببین میگویم هر کجا نروید، حرفم این است) بلند شدند. چه کسی بلند شد؟ نمازخوانها. انگلیسیها بودند؟! نه! امریکاییها بودند؟! نه! مسلمانی که از امریکایی بدتر است، نمازخوانی که از امریکایی بدتر است. چونکه امریکایی بد است، خدا لعنت کند آن کسیکه امریکا را میخواهد؛ اما امریکایی زهراکش نیست، نفعبَر است. انگلیس، منافع کشوربَر است، امامکُش نیست؛ اما اهلتسنن امامکُشاند.
حالا جمعیت آمد. حالا رفت، دوباره حضرت زهرا (علیهاالسلام) در را باز نکرد. گفت: در را باز کن، من آتش میزنم. بابا! این خانهای است که جبرئیل میآید، خانهای است که جبرئیل بیاجازه نمیآید. گفت: نماز جماعت، اجتماع، از درِ خانه زهرا بالاتر است. این دارد دو دُرقهای میاندازد در مسلمانها، چرا نمیآید با خلیفه اسلام بیعت کند؟ مردم باور کردند این علی دارد دو دُرقهای میاندازد، میگوید من نمیآیم آنجا؛ اگر این بیاید، حرف تمام است.
گفت: بابا! حسن و حسین است. گفت: من آتش میزنم، مردم هیزم بیاورید! تف به تو! همین مردم بلند شدند، رفتند هیزم آوردند، جمع کردند، آتش زدند. چرا؟ آنموقعکه من رفتم مکه، خدمت آقای وزیری بودیم. آنموقع کوچه بنیهاشم را خراب نکرده بودند، بیشتر درها یک لنگهای است. آنوقت آن بالا یک روشنایی دارد که به اصطلاح از آن روشنایی استفاده میکنند، در یک لنگهای است.
آن سفارشها که پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) درباره حضرت زهرا (علیهاالسلام) کرده بود، حضرت زهرا (علیهاالسلام) حساب کرد به خود همین مردم کرده؛ یعنی این سفارشهایی که کرده: این پارهتن من است، عضو من است؛ سینهاش، سینه من است؛ نفَسش، نفَس من است؛ هر کسی زهرا را اذیت کند، من را اذیت کرده؛ هر کسی من را اذیت کند، خدا را اذیت کرده؛ رضایت زهرا، رضایت من است؛ رضایت من، رضایت خداست؛ رضایت زهرا، رضایت خداست؛ خدا میداند چقدر سفارش کرد؛ اما امام صادق (علیهالسلام) میفرماید: اگر برعکس سفارش کرده بود، دیگر اذیتی نبود که ما را اذیت کنند.
حضرت زهرا (علیهاالسلام) بلند شد، آمد پشت در، گفت: عمر! چه میگویی؟ ما داریم قرآن جمعآوری میکنیم، برو! گفت: این حرفهای زنانه را بینداز دور! به علی بگو بیاید بیرون. نیامد. عمر خودش به معاویه نامه نوشت: معاویه! زهرا بنا بود احکام را فاش کند، قرآن به پدرش نازل شده، احکام به او. جبرئیل به هیچکس نازل نمیشد بعد از پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله)، به زهرا (علیهاالسلام) نازل میشد؛ اما وسط جبرئیل و زهرا (علیهاالسلام)، علی (علیهالسلام) بوده. حالا چرا او را کشت؟ حضرت زهرا (علیهالسلام) میخواست فاش کند احکام را. اگر فاش کند، حرامزاده بگوید، هست؛ غاصب بگوید، هست؛ دروغگو بگوید، هست. آنچه که فساد توی این مملکت است، به این دو نفر، عمر و ابابکر جمع است. گفت نمیگذارم احکام را فاش کند که مردم را بیدار کند. امروز مردم دنبال کسیکه کسی را بیدار کند، نیستند.
همینطور نوشت به معاویه: معاویه! وقتی فهمیدم زهرا پشت در است، چنان فشار آوردم، عضلههایش را خرد کردم. معاویه! بدان من زهرا را کشتم. دوباره تکرار کرد، گفت وقتی فشار آوردم، یکهو گفت «یا أبتاه!» (آخر چه کسی را صدا بزند؟ علی، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) که اینهمه مرافعه الآن گردنش است؛) گفت «أبتاه!» عمر گفت: یکذره رفتم رقت کنم، دیدم آن بغضی که با علی دارم، فشار را ادامه دادم. معاویه! بدان من زهرا را کشتم.
این را من به آن واعظ گفتم. گفتم: چرا تو خون عمَر را میاندازی گردن قنفذ؟ قنفذ آنموقع که سر طناب را حضرت زهرا (علیهاالسلام) گرفته بود، زد بازوی زهرا (علیهاالسلام) را شکست، نه اینجا؛ آنموقع سر طناب را گرفته بود. حضرت زهرا (علیهاالسلام) گفت:
| یک دست به پهلو و دستی به طناب | دست دگر کجاست حمایت ز حیدر کند؟! |
هیچموقعی حضرت زهرا (علیهاالسلام) هیچ نخواست توی عالم، حالا دست میخواهد حمایت از حیدر کند، حمایت از ولایت کند. عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید. حمایت از ولایت، ما باید امر ولایت را اطاعت کنیم؛ این حمایت از ولایت است.
حالا چه کار کردند؟ ریختند توی خانه. حضرت زهرا (علیهاالسلام) غش کرده، به قول امروزیها سِقط کرده. یکدفعه صدا زد: فضه! مرا دریاب! باز نگفت علی! دلش میخواست امیرالمؤمنین (علیهالسلام) یکقدری توی غصه نیفتد. چونکه تمام خلقت میگوید علی! اما زهرا (علیهاالسلام) نگفت. فضه! بیا، بچهام را کشتند! حالا چه کار کرد؟ حالا اینها ریختند بچه را لِه کردند. من به شما عزیزان من! اهل سواد میگویم، شما تاریخات اسلام را خیلی خواندید، مگر زهرا (علیهاالسلام) کجاست قبر محسنش؟! زیر پای مردم رفت. دارد این زهرا (علیهاالسلام) چه کار میکند؟ امام را زیر پایش لِه میکند، میخواهد جماعت بیاید.
حالا طناب انداختند گردن امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، دیدند نمیتوانند ببرند او را. روایت داریم: چهل نفر او را هُل میداد. حالا باز یکدفعه زهرا چشمش را باز کرد، فضه! علی کجاست؟ گفت: علی را بردند مسجد. به صاحب آن مسجد که خداست، توی مسجد رفتم، داد کشیدم. گفتم: ای مسجد! کاش خراب شده بودی، نگاه تویش نکردم. هی گفتند اینجا نمیدانم بلال اذان میگوید، چه چیز. ول کن! گفتم: کاش خراب شده بودی که علی را نمیکشیدند با طناب بیاورند اینجا. خالد بن ولید شمشیر روی سرش بگیرد، بگوید بیعت کن! با چه کسی؟ با خباثتترین خلقت، یعنی ابابکر.
تمام اینها تحریک عمر بود. این مردک ابابکر یک ریش حق به جانب داشت، او را انداخته بود جلو؛ چونکه، بسکه این عمر سابقهاش بد بود. خدا رحمت کند حاجشیخعباس را! گفت: این گناهان عمر خیلی است، گناه ابابکر که ریش حق به جانب داشت، روی خلافت قبول کرد، از همه گناههای عمر بالاتر است. چونکه او کاری کرد که اسلام خدشهای به آن خورد و جدایی انداخت در اسلام.
حالا عین حالی که اگر حضرت زهرا (علیهاالسلام) نفرین میکرد، همه چیز از بین میرفت، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) گفت: طیورها در جو هوا هلاک میشود. حالا عزیز من یکی سؤال کرد، خود حضرت زهرا (علیهاالسلام) باید در اختیار امیرالمؤمنین (علیهالسلام) باشد. درست است اگر اختیار بود این کار را میکرد، حالا امیرالمؤمنین، علی «علیهالسلام» گفت: سلمانجان! به زهرا بگو تو دختر «رحمة للعالمین» هستی، مبادا نفرین کنی. حالا ببین میگوید اینها ارزش ندارند، طیورها که در جوّ هوا هستند، ارزش دارند. چرا؟ طیور امر را اطاعت میکند. این مردم امر را اطاعت نمیکنند، امر را دارد میکُشد. کجایی ای عزیز من؟!
حالا دید، خود شیعه و سنّی نوشته: ستونهای مسجد از جایشان حرکت کردند. (آخر این وقتیکه ستون برود بالا، باید از سقف مسجد برود بالا. ببین امر زهرا (علیهاالسلام) ستون را مثل یک لاستیک کرد، یعنی اینجور.) حالا به طوری شد که از زیر ستونها مردم حرکت میکردند، زهرا (علیهاالسلام) ستون را اینجوری کرد. ببین چه دارم میگویم؟ این ستون وقتیکه دارد حرکت میکند، یا باید از این طاق برود بالا که از رویش بیاید، ببین این برود بالا؛ اما این چهجوری است؟ این مثل لاستیکش کرد، از زیرش حرکت میکردند. یکوقت اینها دیدند کار ناجور شد، دست از امیرالمؤمنین (علیهالسلام) برداشتند. آن دست عمر را همچین کرد روی دست این و دستش را گرفت کشید روی دست این و عرض میشود خدمت شما، علی (علیهالسلام) را برگرداند.
حالا چه کار میکند؟ حالا مگر این بوده؟ نه دیگر. حالا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) وقتیکه آمده، از توی خانه کشیده او را؛ حضرت زهرا (علیهاالسلام) آمد با پهلوی شکسته، طناب را گرفت کشید، چهل نفر روی هم ریختند. آنجاست که گفت مغیره! دست زهرا را کوتاه کن! چنان زد، دست زهرا (علیهاالسلام) شکست؛ اما این را فاش نمیکرد، حالا کجا فاش کرد؟ آن شبی که امیرالمؤمنین (علیهالسلام) حضرت زهرا (علیهاالسلام) را دارد غسل میدهد، یکوقت دیدند علی (علیهالسلام) سرش را گذاشت به دیوار، های های گریه میکند. والله، اگر علی (علیهالسلام) گریه کرده، همه خلقت گریه کرده، تا حتی اهل بهشت هم گریه میکنند. فضه گفت: علیجان! از فراق زهرا گریه میکنی؟ گفت: دستم به بازوی زهرا رسید. زهرا آمد حمایت از من کند، زدند به دستش. زهرا آمده حمایت از ولایت کند.
یک روایت داریم: زهرا (علیهاالسلام) غش کرد، دوباره به حال آمده، آمده درِ مسجد. حالا دست امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را گرفت، آمد برود توی خانه. (خدا نکند یک چیزی را مصداق کنی، یک چیزی الآن با یکی حرفت میشود، یکی بزند به تو، چقدر ناراحت میشوی! میگویی این آمد حمایت از من کند.)
حالا حضرت زهرا (علیهاالسلام) گریه میکند، امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) هم گریه میکند. به حساب آنها به مقصد رسیدند، گفتند: علی بیعت کرده. چرا امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) گریه میکند؟ نگاهش به حضرت زهرا (علیهاالسلام) است، پهلویش که شکسته، محسنش را از دست داده، صورتش که نیلی است، بازویش که شکسته. ناراحت است، همهاش آمده حمایت از امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) کند. حالا چرا حضرت زهرا (علیهاالسلام) گریه میکند؟ گفت: علیجان! پدرم گفت مظلومی را نوازش کن! آیا از تو مظلومتر هست یا نه؟!
حالا زهرای عزیز (علیهاالسلام) از دنیا خواست برود، حسن و حسین (علیهماالسلام) آمدند توی خانه. گفتند: فضه! مادر ما کجاست؟ گفت: مادرتان استراحت کرده. گفت: مگر ما نمیدانیم مادرمان از دنیا رفته؟ (خدا بیامرزد حاج شیخ عباس را!) گفت: حسنجان! حسینجان! بروید بابایتان را خبر کنید! روایت داریم: یکدفعه امام حسن (علیهالسلام) آمد، گفت: بابا! مادرمان از دنیا رفت. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) تا آنجا روایت داریم: سه دفعه خورد زمین، گفت: زانوهای من قدرتش رفت، چرا میخورد زمین؟! بلند شد. حالا آمده، گفت: دختر پیغمبر! جواب نشنید. گفت: عزیز من! من علیام، جواب نشنید.
خلاصه گفت: تشییع عقب افتاد؛ اما حضرت زهرا (علیهاالسلام) جلوتر گفته بود مرا شب دفن کن! مبادا اینها به من تشییع کنند. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) زهرا (علیهاالسلام) را غسل داد، کفن کرد. (مگر اینها مُردهاند؟ هر کسی بگوید اینها مُردهاند، خودش مُرده.) حالا حضرت زهرا (علیهاالسلام) که از دنیا رفته، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) گفت: حسنجان! حسینجان! بیایید مادرتان را ببینید! روایت داریم: دستها را از کفن بیرون آورد؛ یک دست به گردن حسن، یک دست به گردن حسین. منادی ندا داد، علی! جدا کن اینها را، ملائکهها طاقت ندارند، کنترل از دست ملائکهها دارد میرود بسکه گریه میکنند. حالا حرکت داد شب، حضرت زهرا (علیهاالسلام) را دفن کرد.
حالا میخواهم قربانتان بروم، یک دمی من میگویم، این دم را إنشاءالله بگویید. آخ!
| علیجان! علیجان! زهرا رفت در قیامت | با پهلوی شکسته، صورت نیلی، عمر زده سیلی | |
| علیجان! علیجان! سرت سلامت، زهرا رفت در قیامت | با پهلوی شکسته، صورت نیلی،عمر زده سیلی | |
| علیجان! علیجان! زهرا رفت در قیامت | با پهلوی شکسته، صورت نیلی، عمر زده سیلی | |
| حسنجان! حسنجان! سرت سلامت، مادر تو رفت در قیامت | با پهلوی شکسته، صورت نیلی، عمر زده سیلی | |
| حسینجان! حسینجان! مادرت رفت در قیامت | با پهلوی شکسته، صورت نیلی، عمر زده سیلی | |
| امام زمان! آقاجان! سرت سلامت، مادرت رفت در قیامت | با پهلوی شکسته، صورت نیلی، عمر زده سیلی | |
| زینبجان! زینبجان! مادر تو رفت در قیامت | با پهلوی شکسته، صورت نیلی، عمر زده سیلی | |
| امامصادق، رئیسمذهب! مادر تو رفت در قیامت | با پهلوی شکسته، صورت نیلی، عمر زده سیلی |
سخنی با خانمها
مانع حضور شوهرانتان در جلسه ولایت نشوید[۱]
آن خانمی که به شوهرش میگوید برو مشهد! خوشا به حالش! شوهر خوشی زندگی زن است؛ میخواهد به فراق آن خوشی مبتلا شود؛ اما شوهرش مشهد برود و در جلسه ولایت حضور پیدا کند، خوش به حالش! به تمام آیات قرآن، حضرت زهرا (علیهاالسلام) آن زن را فراموش نمیکند. این زن در ثوابی که شما میبرید شریک است، چونکه به این امر راضی است. پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: به عمل هر قومی راضی باشی، جزء آن قوم هستی؛ اما آن زنی که به شوهرش میگوید: نرو! این خوشی را بهتر میخواهد تا اینکه شوهرش بیاید خدمت امام. این خانم از آن خانمهاست که اگر امام زمان (عجلاللهفرجه) هم بیاید، به شوهرش میگوید نرو! آن خانمی هم که میگوید: برو! از آنهاست. امیدوارم که خدا تتمه عمر این خانم را خاص امام زمان (عجلاللهفرجه) قرار دهد. [۲]
خانمهای عزیز! شما که اجازه دادید به همسران عزیزتان بیایند خدمت امام رضا (علیهالسلام)، امیدوارم در پناه امام زمان (عجلاللهفرجه) حفظ باشید! امیدوارم زهرای عزیز (علیهاالسلام) راهتان بدهد! چونکه زن میتواند جلوی شوهرش را بگیرد. اگر بگوید نرو! او ناراحت است. خانم! تو که اجازه دادی إنشاءالله امیدوارم همیشه در خدمت زهرا (علیهاالسلام) باشی. خدمت زهرا (علیهاالسلام) ، امر زهرا (علیهاالسلام) است. والله! روایت داریم، امام صادق (علیهالسلام) میفرماید: مادرم زهرا مثل مرغی که دانه خوب و بد را از هم تمیز میدهد، دوستانش را از صحنه محشر جمع میکند، پیش خودش میآورد.
امیدوارم خانمهایی که اجازه به شوهرانشان دادند که بیایند، از آنها باشند که زهرای عزیز (علیهاالسلام) در محشر جمعشان کند، ببرد پیش خودش.
امیدوارم اینها رضایت کامل داشته باشند، زهرای عزیز (علیهاالسلام) هم از آنها رضایت کامل داشته باشد. [۳]
امیدوارم خانمی که میگوید: بیا! در محشر پیش حضرت زهرا (علیهاالسلام) سرفراز باشد.
آنها هم که میگویند: نیا! إنشاءالله حضرت زهرا (علیهاالسلام) راه بهشان ندهد! خانم! مگر شوهرت کجا دارد میآید؟! در مجلس ولایت میآید. متقی به شوهرت گفته که به تو توجه کند، او گفته که نرود یک زن دیگر بگیرد! او میآید دعا میکند، دعایش مستجاب میشود، خودت، بچههایت حفظید. چرا نیاید؟! جای دیگر برود؟! اینجا نیاید؟! [۴]
خانم عزیز که به شوهرت میگویی: جلسه ولایت نرو! شوهرت میخواهد به معراج برود. مجلس ولایت، معراج است. اینجا جلوی علی بن موسی الرضا (علیهماالسلام) بیاید و دعا کند. آنها همه دارند از شما تشکر میکنند. مگر آمدن به این مجلس شوخی است که هر کسی بتواند بیاید؟ [۵] شوهر تو باید اینجا بیاید تا امام رضا (علیهالسلام) برای او ملک حافظ بگذارد تا سالم باشد و برایت چیز بیاورد و حاجتت را برآورده کند. کجا یک گوشههایی میآیی؟! مگر شوهر شما میخواهد به تماشاخانه برود؟! عزیز من! او میخواهد به بهشت بیاید، میخواهد زیر قبه آقا علی بن موسی الرضا (علیهماالسلام) بیاید، راحتی تو را بخواهد. میخواهد اینجا از امام بخواهد که بچههایش پیرو ولایت باشند. این آقای شما به تلفنخانه آمده است. چرا بعضی از شما یک حرفهایی میزنید؟! [۶]
إنشاءالله امیدوارم خانمهای عزیز، بعد از من، از شوهرهایشان انتقاد نکنند که بگویند که حالا حاج حسین از دنیا رفته، کجا میروی؟! خانم! تو خودت حاج حسینی، شوهرت حاج حسین است. دلم میخواهد این جلسه دستتان باشد تا إنشاءالله، به امید خدا، به حضرت مهدی (عجلاللهفرجه) بدهید. [۷]
ارجاعات
-->




















