Press ESC to close

متقی

من فقط چیزی که از شما می‌خواهم، خدمت به ولایت و فقراست...

من دارم شما رفقا را حفظ می‌کنم؛ والله! ولایتِ شما را حفظ می‌کنم. دارم درِ خانه مهاجر و انصار می‌روم. می‌خواهند همه شما را ببرند، دورِ شما می‌گردم؛ هیچ اجری هم نمی‌خواهم. همان‌طور که پیامبر صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله فرمود: من اجری از شما نمی‌خواهم، «إالّا المَودّةَ ذَوِی القُربیٰ»، مگر دوستی اهل‌بیتم. من فقط چیزی که از شما می‌خواهم، خدمت به ولایت و فقراست. امیرالمؤمنین علیه‌السلام هم وقتی می‌خواست در ظاهر از دنیا برود، حرف دیگری نزد؛ فرمود: حسن‌ جان! حسین‌ جان! دست از خدمت به فقراء برندارید، به آن‌ها کمک کنید. منبع: کتاب عارف ولایت

من نمی‌خواهم متقی بشوم که خودم نجات پیدا کنم، در متقی‌بودن، به‌ فکر مردم هستم...

من هر روز یک دور تسبیح صلوات می‌فرستم و می‌گویم: خدایا! آن‌هایی که محشر و قیامت کم آورده‌اند و کسری دارند، رفعش را بکن. من نه فقط به‌ فکر دنیای شما هستم، به‌ فکر برزخ و قیامت شما هم هستم. من نمی‌خواهم متقی بشوم که خودم نجات پیدا کنم. این‌که خدا می‌گوید اعمال متقی را من قبول می‌کنم، می‌خواهم متقی بشوم که [خیرم] به مردم برسد؛ در متقی‌بودن، به‌ فکر مردم هستم. حضرت زهرا علیهاالسلام به امام‌ حسن علیه‌السلام فرمود: «عزیز من! وقتی دعا به کسی بکنی، خدا مَلَکی برایت خلق می‌کند که او در حق تو دعا می‌کند». من اصلاً در فکر نیستم که مَلَک به‌ من دعا کند، در این فکر هستم که مردم به یک‌ نوایی برسند؛ حالا مَلَک می‌خواهد دعا بکند یا نکند. خدا در دنیا مرا تأمین کرده‌ است، در آخرت هم می‌کند. چه‌ کسی این‌طور است؟ فقط متقی. منبع: کتاب احکام ولایت

متقی کسی است که امام‌ المتقین، علی علیه‌السلام را قبول داشته‌ باشد...

بهترین عمل، ولایت است. اگر بهترینِ اعمال، نماز است که سنّی‌ها آن‌ را بجا می‌آورند. پس چرا اهل آتشند؟ اگر بهترین اعمال را بجا می‌آورند، چرا خدا آن‌ها را می‌سوزاند؟ خدا می‌گوید: «إنما یتقبل الله من المتقین». متقی کسی است که امام‌ المتقین، علی علیه‌السلام را قبول داشته‌ باشد. شرط عبادت این‌ است که متقی باشی تا اعمالت قبول باشد، تو باید اتصال به امام‌ المتقین باشی. حالا امام‌ المتقین، علی علیه‌السلام، متقی را معلوم‌ کرده، شما باید تسلیم متقی باشید؛ چون خدا و چهارده‌ معصوم علیهم‌السلام به متقی نظر کرده و او را تأیید کرده‌اند. او از همه خلقت آگاه است، اما شما آگاهی ندارید. باید پیرو متقی باشید تا آمرزش پیدا کنید و با او محشور شوید. منبع: کتاب انجمن ولایت

هر کدام از شما، اهل‌بیت شما، یک ذره ناراحتی داشته باشید، من ناراحتم، اصلاً انگار به جان من اتصالید...

امام صادق علیه‌السلام به آن شخص فرمود: تو مریض شدی، من مریض شدم. دارد حالی تو می‌کند، می‌گوید تا حتی آن کسالتی که تو داری، من هم دارم، من با تو یکی هستم، تو را این‌قدر دوست دارم. امام صادق علیه‌السلام خوش است که بادین باشی. مؤمن واقعی هم دلش خوش است که از آن‌ها جدا نشوی. به دینم قسم، به ایمانم قسم، نمی‌خواهم تملّق بگویم، هر کدام از شما، اهل‌بیت شما، یک ذره ناراحتی داشته باشید، من ناراحتم، اصلاً انگار به جان من اتصالید. خدایا! تو شاهد باش که تملّق نمی‌گویم، حقیقت را می‌گویم. شما ولایی هستید. خود امام صادق علیه‌السلام هم همین را می‌گوید.   منبع: کتاب عارف ولایت

من دارم شما رفقا را حفظ می‌کنم، هیچ اجری هم نمی‌خواهم، مگر خدمت به ولایت و فقرا...

من دارم شما رفقا را حفظ می‌کنم؛ والله، ولایتِ شما را حفظ می‌کنم. دارم درِ خانه مهاجر و انصار می‌روم، می‌خواهند همه شما را ببرند، دور شما می‌گردم؛ هیچ اجری هم نمی‌خواهم. همان‌طور که پیامبر صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله فرمود: من اجری از شما نمی‌خواهم «إلّا المَودّةَ ذَوِی القُربیٰ»: مگر دوستی اهل بیتم. من فقط چیزی که از شما می‌خواهم، خدمت به ولایت و فقراست. امیرالمؤمنین علیه‌السلام هم وقتی می‌خواست در ظاهر از دنیا برود، حرف دیگری نزد؛ فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! دست از خدمت به فقرا برندارید، به آن‌ها کمک کنید.   منبع: کتاب عارف ولایت

ائمه کسی را جوابگو می‌کنند که به فکر هدایت مردم باشد، بخواهد خودش توی آتش بیفتد، اما دوست علی در آتش نیفتد...

چه شخصی می‌شود جواب‌گو؟ اشخاصی که غرض و مرض نداشته باشند؛ خودخواه و خودپرست نباشند؛ حرام نخورده باشند و دنبال حرام نباشند؛ چشم و پایشان را حفظ کنند؛ از گرسنگی بمیرند اما دستشان را جلوی کسی دراز نکنند؛ به غیر خدا و امام زمان و ائمه، کسی را نبینند؛ به فکر مردم باشند، به فکر هدایت مردم باشند؛ تاحتی بخواهند خودشان توی آتش بیفتند اما دوست علی علیه‌السلام در آتش نیفتد؛ نه فدای علی علیه‌السلام بشود، فدای دوست امیرالمؤمنین بشود، (من والله حاضرم فدای شما بشوم)؛ آن‌وقت از آن علمی که ائمه طاهرین در این خلقت دارند، یک ذراتی به این شخص می‌گویند، «العلمُ نورٌ یَقذِفه اللهُ فی قَلبِ مَن یَشاء» را به او می‌دهد؛ این شخص می‌شود جوابگو.   منبع: کتاب عارف ولایت

جواب در مقابل کسی‌ که «العِلمُ نُورٌ یَقْذِفُهُ اللهُ فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاء» دارد، خنثی است؛ آن هم متقی است...

عزیزان من! اگر شما متقی بشوید، هفتاد و دو فرقه را به دینم، محکوم می‌کنید. حضرت زینب علیهاالسلام، یزید را محکومش کرد. مگر کسی می‌تواند متقی را محکوم کند؟ آنچه که جواب است، در سینه‌اش ریخته؛ جوابگوست. همه آمدند این‌جا، به دینم، محکوم از این در بیرون رفتند. جواب در مقابل کسی‌ که «العِلمُ نُورٌ یَقْذِفُهُ اللهُ فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاء» دارد، خنثی است؛ آن هم متقی است. تمام قدرت‌ها را حضرت زینب علیهاالسلام در هم شکست، متقی هم همین‌طور است. بی‌خود نیست می‌گوید بروی پیش متقی، او شما را رستگار می‌کند. به دینم، رستگاری شما به این حرف‌هاست.   منبع: کتاب حضرت زینب

آقا فرمود: اذان بگو؛ وقتی اذان گفتم، فرمود: معنی اذان را به این‌ها بگو...

یک‌ شب به خدا گفتم: خدایا، من دیگر به رفقایم چه بگویم؟ من که چیزی بلد نیستم. شب خواب دیدم همین جایی که الآن هستم، همه آمده‌اند. هر کسی یک کاسه‌ای، یک ظرفی آورده‌ است. به این‌ها گفتم: چه‌ کار دارید؟ چه می‌خواهید؟ گفتند: ما ولایت می‌خواهیم. من از خواب بیدار شدم، بلند شدم و رفتم بیرون، نشستم و شروع به گریه کردم. گفتم: خدایا، من که این‌ها را نفرستادم، تو فرستادی. من که چیزی ندارم به این‌ها بدهم. یک‌ چیزی به‌ من بده، تا به این‌ها بدهم. این بنده‌های خدا از راه دور و نزدیک می‌آیند. بعد خواب دیدم که آقا فرمود: اذان بگو. وقتی اذان گفتم، آقا فرمود: معنی اذان را به این‌ها بگو.   کتاب انجمن ولایت

پیامبر گفت: برو بالای خانه‌ خدا و اذان بگو...

من یک‌ شب خواب دیدم که در مکّه هستم، یک جمعیت خیلی زیادی آن‌جاست. یعنی بیرون مسجدالحرام بود، یک منبری گذاشته‌ بودند، پیامبر صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله روی منبر ایستاده‌ بود و به تمام این جمعیت نگاه می‌کرد. وقتی پیامبر مرا دید، صدایم زد و گفت: حسین! گفتم: بله، گفت: برو بالای خانه‌ خدا و اذان بگو. این‌قدر کثرت جمعیت بود که من توان نداشتم. فوراً یک‌ نفر که بغل دست پیامبر بود، حالا مَلَک بود یا کس دیگری، آمد و جمعیت را خلاصه پس و پیش کرد، یک کوچه‌ای باز کرد و من وارد مسجدالحرام شدم. وقتی از پله‌ها بالا می‌رفتم، می‌گفتم که اگر بالای خانه‌ خدا قرار گرفتم، ده مرتبه «أشهد أنّ أمیرالمؤمنین علیاً ولیّ‌الله» را می‌گویم، چون‌ که منتها آرزویم همین بود که پیامبر اکرم امر کند. کتاب انجمن ولایت  

اگر همه خلقت برای من باشد، آن‌ را می‌دهم، کفش زهرا را می‌گیرم و بو می‌کنم...

به امام‌ زمان می‌گویم: آقاجان! دو چیز است که نزدِ تو و منحصر به توست، نزدِ من نیست. یکی پیراهن آقا امام‌ حسین و دیگری کفش مادرت‌ زهرا. وقتی حضرت‌ زهرا را در کوچه زدند، کفش حضرت آن‌جا افتاد. اگر همه خلقت برای من باشد، آن‌ را می‌دهم، کفش زهرا را می‌گیرم و بو می‌کنم. بوی کفش زهرا مافوق تمام خلقت است، چون وصل به زهراست. ابن‌عباس کسری داشت که وقتی امیرالمؤمنین کفشش را پینه می‌زد و می‌دوخت، به او گفت: ابن‌عباس! این کفش من چقدر می‌ارزد؟ ابن‌عباس گفت: چیزی نمی‌ارزد. حضرت فرمود: ارزش این کفش در نزد من، از ریاست و اِمارت بر شما بالاتر است؛ مگر این‌که حقی را از ظالمی بگیرم و احقاق حق کنم. اگر من بودم، می‌گفتم: آقا! کفش تو پیش من از تمام خلقت بالاتر است، چون پای تو به آن خورده‌ است. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: جامع ولایت]

امام حسین علیه‌السلام گفت تو وکیل ما هستی...

به امام رضا علیه‌السلام گفتم: امام حسین علیه‌السلام گفت تو وکیل ما هستی، تو هم ما را وکیل خودت قرار بده. یک چیز به من بگو، القاء و افشاء بده، یاد این‌ها بدهم. من این وکالت را می‌خواهم. مگر امام حسین علیه‌السلام نگفت ایشان وکیل من است، می‌خواهی صحن را تعمیر کنی، برو اجازه بگیر؟ امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام را داری که وکیل می‌شوی. بیا علی داشته باش. از همه جا بِبُر، بگو علی! بگو زهرا! [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: عارف ولایت]

آن‌ کسی که چشمش از برای زهرا و علی گریان است، امام زمان او را می‌پذیرد...

هیچ‌کس آتش مرا نمی‌تواند خاموش کند، هیچ خلقی نمی‌تواند، مگر آقا امام زمان با آب حوض کوثر خاموش کند. بگوید: حسین‌جان! آمدم. به زهرا، مادرمان هم می‌گویم آمدم، به آن قلب تو هم می‌گویم آمدم؛ آن‌وقت آتشِ قلب مرا خاموش می‌کند. مؤمن مانند سنگِ نمک دلش آب می‌شود. حواسش پیش زینب علیهاالسلام است، حواسش پیش امام حسن و امام حسین علیهماالسلام است؛ همین‌طور می‌گوید: آقا امام زمان! چه موقع می‌شود بیایی و احقاق حق کنی؟ دلش آب می‌شود. آن‌ کسی که چشمش از برای زهرا علیهاالسلام، از برای علی علیه‌السلام گریان است، امام زمان او را می‌پذیرد؛ می‌گوید: تو آگاهی و من آگاه‌تر از تو، تو گریانی و من گریان تر از تو. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: عارف ولایت]

کسی که خدمت به من می‌کند، یک حواله می‌نویسم، به خدا می‌دهم، خدا هم حواله ما را تا حالا که رد نکرده است...

رفقای عزیز! من همیشه به فکر شما هستم. تمام شما مثل ایمانی که در قلب من است، در قلبم حضور دارید. کسی خدمت به من می‌کند، می‌گویم: خدایا! من نمی‌توانم عوضِ خدمت او را بجا بیاورم، من نه مال دارم، نه قدرت دارم. خدایا! خودت کمکش کن! خدایا! خودت عوض به او بده! یک حواله می‌نویسم، به خدا می‌دهم. خدا هم حواله ما را تا حالا که رد نکرده است. به حضرت معصومه گفتم: بی‌بی جان! قربانت بروم، خاک کف پایت شوم، خیلی من تشکر می‌کنم، حواله‌های مرا رد نکردی. به ارواح پدرم رد نمی‌کند. حالا هر کسی نیاید، یک باغ بخواهد و چه بخواهد، بگوید یک حواله بده! [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: عارف ولایت]

هر کاری که می‌کنید، در فکر باشید زهرا یک لبخندی بزند. کمکش نکردند، بیایید رفقا ما کمک کنیم زهرا را...

دعا به وجود امام زمان کنید. من هر روز و هر شب یک دور تسبیح صلوات می‌فرستم برای سلامتی آقا امام زمان، می‌گویم: خدایا! وجود مبارک ایشان را از جمیع بلاها حفظ کن. وقتی خدمت امام زمان رسیدم، می‌خواستم در رکاب امام زمان کشته بشوم تا حضرت زهرا یک لبخند به من بزند. می‌خواستم زهرای عزیز خوشحال شود که پسرش مهدی را یاری کردم؛ حضرت زهرا خوشحال شود، نه خودم. تو مال آن‌هایی دیگر، قبولت می‌کنند. این است که می‌گویم کار باید وصل به خدا باشد، وصل به توحید باشد، آن‌وقت رشد پیدا می‌کند؛ رشدش رضایت زهراست، رضایت خداست. عزیزان من! هر کاری که می‌کنید، در فکر باشید زهرا یک لبخندی بزند. کمکش نکردند، بیایید رفقا ما کمک کنیم زهرا را. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: عارف ولایت]

شیعه باید همیشه جان در کف باشد...

به امام‌ زمان قسم که به تمام این خلقت می‌ارزد، وقتی خدمت حضرت رسیدم، دو چیز از ایشان خواستم: یکی این‌که آقا جان! اگر بودم که بودم وگرنه مرا زنده‌ کن تا پای رکابت بیایم و از دشمنان مادرت‌ زهرا احقاق حق کنم. الان هم القا و افشا به‌ من بده تا امیرالمؤمنین و فاطمه‌ زهرا را افشا کنم. شیعه باید دائم در این فکرها باشد نه در فکر دیگری، وگرنه ممکن‌است که دوست باشد؛ اما شیعه نیست. شیعه باید همیشه جان در کف باشد. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: رجعت]

به امام زمان می‌گویم چادر زهرا را به من بدهید، بو کنم، نه بهشت می‌خواهم، نه فردوس...

یک شب با امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) نجوا کردم؛ به خودم گفتم اگر امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) به تو بگوید: حسین! چه می‌خواهی به تو بدهند؟ من می‌گویم: چادر زهرا علیهاالسلام را به من بدهید، بو کنم، نه بهشت می‌خواهم، نه فردوس. اگر پرسید: حسین! چادر برای چه می‌خواهی؟ می‌گویم: می‌خواهم مثل شمعون یهودی مسلمان بشوم، معلوم نیست که مسلمان باشم. باز خوش به حال یهودی که به چادر زهرا علیهاالسلام اعتقاد دارد! اما ما به خودِ زهرا علیهاالسلام اعتقاد نداریم. چرا این‌طوری می‌شویم؟ چون با دشمنانش می‌سازی و مصیبتش یادت می‌رود. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: عارف ولایت]

امیدواری به بخشش خدا برای گناهکارانی که حبّ امیرالمؤمنین دارند، نه بدعت‌گذار...

من امیدواری به خدا دارم، می‌گویم [خدایا] همه را ببخش. یک پاره‌وقت‌ها می‌روم توی فکر خودم و خدا، می‌گویم: آن‌چه مردم به من بد کردند، من می‌بخشم؛ این‌ها که گناه کردند، این‌ها را ببخش. إن‌شاءالله امیدوارم دیگر گناه نکنید. جزء صدیقین باشید، به فکر مردم باشید. خدا به دینم، به فکر شماست؛ البته مردمی که مستحق هستند، مردمی که با امیرالمؤمنین علیه‌السلام هستند، نه با بدعت‌گذار. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: عارف ولایت]

امام حسین مرا در بغل گرفت تا مثل ذخیره‌ای شوم که شما رفقا را به او برسانم...

وقتی به کربلا رفتم، گفتم: حسین‌جان! آقاجان! فدایت شوم، دلم می‌خواهد سگِ درِ خانه‌ات شوم. به خودت قسم، حرفی ندارم. نه شأن می‌خواهم، نه مقام؛ هیچ چیز نمی‌خواهم. فقط حسین‌جان! تو را دوست دارم. حالا درخواست از تو می‌کنم: تو را به حق علی‌اکبرت، عنایت کن به من، به سینه من، این حرف‌ها را سوغاتی ببریم برای رفقای عزیزی که انتظار دارند. گفتم: حسین‌ جان! من این‌قدر به رفقایم افتخار می‌کنم. حسین‌ جان! آقاجان! خودت مرا بغل گرفتی، به سینه‌ات چسباندی، ریختی در سینه‌ام آن‌چه که باید بریزی، قبول دارم، مثل یک پدری که بچه‌اش را در بغل بگیرد. جان من! عزیز من! اگر شما خالص و مخلص باشید، امام حسین علیه‌السلام در بغلت می‌گیرد. چرا مرا این‌طوری کرد؟ من مثل یک ذخیره‌ای شدم که شما رفقا را برسانم به امام حسین علیه‌السلام. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: عارف ولایت]

تو اگر زهرا علیهاالسلام را بشناسی، نورش را می‌بینی...

حضرت زهرا علیهاالسلام هماهنگ با خداست، نور خداست. من آن نور را دیده‌ام؛ تو اگر زهرا علیهاالسلام را بشناسی، نورش را می‌بینی. این‌ها یک چیزهایی نیست که پیش ما نباشد. به دینم! نه این‌که نورش را ببینی، از نورش استشمام می‌کنی؛ اما چشمی که جای دیگر نگاه نکند، چشمی که در اختیار زهرا علیهاالسلام باشد، مشامی که در اختیار ولایت باشد؛ آن‌وقت چیز دیگری نمی‌فهمد. همان‌طوری که خلق انتظار خباثت دارد، مؤمن انتظار آن‌ها را می‌کشد. همین‌طور که در مدینه راه می‌رفتم، گریه می‌کردم؛ می‌گفتم: زهراجان! این‌جا به تو و امیرالمؤمنین علیه‌السلام جسارت کردند؟ کجا مدینه خوب است؟ می‌گویند الحمدلله ما موفق شدیم به مدینه رفتیم؛ آیا موفق شدی که این حرف را بفهمی؟ زهرا علیهاالسلام را در قلبت قرار بدهی؟ آیا موفق شدی که ببینی زهرا علیهاالسلام این‌جا این‌طور شده؟ [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: عارف ولایت]

محبت زهرا علیهاالسلام را هدایا می‌کنم به تمام خلقت...

تمام زندگیم عشق به زهراست. لبخند رضایت زهرا علیهاالسلام، از تمام کون و مکان برایم بالاتر است. من خاک کفش زهرا علیهاالسلام را به تمام خلقت نمی‌دهم. به امام زمان (عجل‌ الله‌ فرجه) گفتم: آقا! اگر سلطنت سلیمان را به من بدهی، نه! بالاتر، آن‌ را که خدا به تو داده، به من بدهی، یعنی تمام خلقت را در اختیارم بگذاری، به محبت زهرا علیهاالسلام نمی‌دهم. محبت زهرا علیهاالسلام را هدایا می‌کنم به تمام خلقت. پس بی‌خود نیست این حرف‌ها از دهان من نازل می‌شود، این‌طور باید بشوید. خوش به حال آن که به وظیفه عمل می‌کند و پشت پا بر عالم امکان زده، دست بر دامن زهرا علیهاالسلام زده. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: عارف ولایت]

خدا می‌گوید قرآن را به متقی نازل کردم، چون فقط متقی به‌ قرآن عمل می‌کند...

عقیده‌ام این‌ است که خدا به‌ غیر از دوازده‌امام، چهارده‌معصوم علیهم‌السلام کسی را ندارد. چرا خدا می‌گوید قرآن را به متقی نازل کردم؟ این برعکس خیالات ماست که می‌گوییم قرآن برای گنه‌کاران نازل شده‌ است؛ اما خدا می‌گوید به متقی نازل کردم، چون فقط متقی به‌ قرآن عمل می‌کند. عزیزان من! فدایتان شوم، اگر شما هم به امر خدا و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله و قرآن عمل کنید، متقی هستید. الآن خدا عظمائیت به شما نمی‌دهد، مِن‌بعد عظمائیت شما را فاش می‌کند. اما متقی شوید! امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام می‌فرماید: «أنا امامُ المتقین»؛ پس اگر من متقی نباشم، علی علیه‌السلام امام من نیست. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: جامع ولایت]

گفتم می‌خواهم هفتاد دفعه فدای علی علیه‌السلام بشوم، می‌گذاری پیش علی علیه‌السلام بروم؟...

یک شب خواب دیدم یک محوطه‌ای است که امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام آن‌جا تشریف دارند. در این محوطه یک نفر یک طرف یک صندلی گذاشته، و یکی هم آن طرف گذاشته است. اشخاصی می‌آمدند که تمام ابعاد مسلمانی به این‌ها جمع بود، تاحتی سرهای انگشتانشان را حنا بسته بودند، ریش‌هایشان حنایی، اثر سجود در پیشانی‌شان بود، عباء و رِداء داشتند، این‌ها در تمام ابعاد منظم بودند، پیش این دو نفر آمدند. می‌دیدم این‌ها برمی‌گردند، در حالی که امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام در آن محوطه ایستاده است. تعجب کردم، جلو رفتم، گفتم: آقا! من می‌خواهم پیش امیرالمؤمنین بروم؛ گفت: باید فدا بشوی! گفتم: من یک مرتبه نمی‌خواهم فدا شوم، می‌خواهم هفتاد مرتبه فدا شوم. می‌خواهی مرا آتش بزنی، قطعه قطعه کنی، گوش مرا بِبُری، سر مرا بِبُری؟ می‌خواهم هفتاد دفعه فدای علی علیه‌السلام بشوم، می‌گذاری پیش علی علیه‌السلام بروم؟ گفت: آری! وقتی این مطالب را گفتم، به علی قسم، ایشان صورت به صورت من چسباند، یک دستی به کمرم زد، گفت: برو پیش علی! ببین باید فدا بشوید؛ اما این آقایان تا بهشان می‌گفت فدا شوید، حاضر نبودند. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: عارف ولایت]

آهن‌ربا فقط آهن را می‌گیرد، تو ولایت را بگیر...

می‌گوید: «یا قدیمَ الإحسان»، خدا قدیم است، ای کسی که تو از قدیم به ما احسان می‌کردی! متقی هم والله، بالله، به شما احسان می‌کند، هیچ مقصدی ندارد؛ حالا خدا می‌گوید برو پیش او. خلق، حرف‌زدنش گمراهی است، عوضِ احسان. الآن چه خبر است؟ من به قربانِ آهن‌ربا بشوم، والله بهتر از ماست، فقط آهن را می‌گیرد. تو ولایت را بگیر، چرا چیز دیگر را می‌گیری؟ خدا علی علیه‌السلام را گرفته، تو نمی‌گیری. علی علیه‌السلام «[لم یکن له] کفواً أحد» است. تو بهتر می‌فهمی یا خلقت؟ تو ذراتی هستی پیش خلقت. تمام خلقت می‌گوید: علی! تو می‌خواهی بگویی ناعلی! [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: عارف ولایت]

شما اگر این حرف‌ها را اجرا نکنید، من خانه‌نشین هستم...

تمام این‌که سی سال زحمت می‌کشم، همین کلام است: علی علیه‌السلام را بخواه و دوست علی علیه‌السلام را. متقی، دین از او صادر می‌شود، ولایت صادر می‌شود. شما خیلی توجه ندارید که آن‌هایی که رفتند چقدر بیچاره شدند! وقتی کلام امیرالمؤمنین را اجرا نکردند، امیرالمؤمنین خانه‌نشین شد. شما هم اگر این حرف‌ها را اجرا نکنید، من خانه‌نشین هستم. اگر حرف امیرالمؤمنین اجرا می‌شد، نه زهرای عزیز علیهاالسلام کشته می‌شد، نه علی علیه‌السلام خانه‌نشین می‌شد، نه امام حسین علیه‌السلام کشته می‌شد. چرا امام حسین علیه‌السلام می‌گوید: من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام؟ بنی‌ساعده چه کردند؟ خلق را تأیید کردند. امام حسین علیه‌السلام گفت: اگر خلافت به وصی رسول الله صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله، امیرالمؤمنین می‌رسید من کشته نمی‌شدم. این کارها و جلساتی که اسم امیرالمؤمنین در آن نباشد، اسم خلق باشد، جلسه بنی‌ساعده آخرالزمان است. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: عارف ولایت]

امر متقی، امر خدا و ائمه است...

متقی مشکلات مردم را حل می‌کند. زبانش، زبان خدا و ائمه علیهم‌السلام است. امرش امر آن‌ها، خیالش خیال آن‌ها، رَوِیه‌اش رَوِیه آن‌هاست. هیچ‌ چیزی در این دنیا برایش چیز نیست، مگر این‌که از ماوراء بگیرد و به شما بدهد؛ به‌ خاطر همین [حضرت] می‌فرماید پیش متقی بروید. قلبش گنجینه است. متقی روح است و مردم جسمند. جسمش در دنیا، اما روحش در سماوات است؛ همه‌جا می‌رود. حافظ و نگهبان شماست، گذشته و آینده را به شما می‌گوید. کدامتان عبرت گرفتید؟ متقی قلوب مردم را می‌بیند، مقصدشان را می‌فهمد و آن‌هایی که با کارهای تأیید نشده آشنا هستند را می‌شناسد. بیایید از کارهایتان توبه کنید. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: امام رضا]

این حرف‌ها القای خداست و بر زبان متقی جاری می‌شود...

عزیزان من! این حرف‌ها القای خداست و بر زبان متقی جاری می‌شود؛ چون متقی می‌خواهد مردم بدانند و به آن عمل کنند. این حرف‌ها به قلب متقی نازل می‌شود برای این‌که آن‌ را به مردم بگوید. امام‌رضا علیه‌السلام به‌ من فرمود: حسین! تو را هادی قرار دادیم. گفتم: آقاجان! شما خودتان هدایت‌کُن هستید. فرمود: تو راهنما باش، برو خلقت را به ولایت راهنمایی کن. گفتم: شما که فرمودی این جوانان را راهنمایی کن، به این‌ها لیاقتی بده که امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام حرف‌هایش را در چاه نزند، به این‌ها بزند. فقط چیزی که از شما می‌خواهم، از خدا بخواه که توفیق افشای ولایت به‌ من بدهد که ولایت را افشا کنم. تو را به‌ حق جوادت، مرا سخنگوی ولایت قرار بده. سخنگو باشم، سخن هدایت بگویم، نه سخن جنایت. رفقا! متقی به امر امام‌رضا علیه‌السلام این حرف‌ها را به شما می‌گوید، قدردانی کنید. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: امام رضا]

کسی که اهل دنیا شود، محبت اهل‌بیت از او گرفته می‌شود...

من نود و پنج سالم است، شادم، هیچ غصه‌ای ندارم؛ فقط غصه‌ام این‌ است که چرا امام‌ زمان (عجل‌ الله‌ فرجه) تشریف نمی‌آورد. فقط شما صدمه‌ای که به‌ من می‌زنید، وقتی است که از این جلسه بروید؛ می‌فهمم گیر گرگ‌ها می‌افتید. هیچ غم و غصه‌ای ندارم، هیچ ترسی ندارم، چرا نمی‌ترسم؟ من محبت علی علیه‌السلام دارم، محبت رسول‌الله صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله دارم، محبت حضرت‌زهرا علیهاالسلام دارم، محبت حسن علیه‌السلام دارم، محبت حسین علیه‌السلام دارم، محبت امام‌ زمان (عجل‌ الله‌ فرجه) دارم. با محبت این‌ها وارد محشر می‌شوم، چه ترسی دارم؟ تو باید بترسی که مرتب، دنیا، دنیا می‌کنی، محبت ائمه علیهم‌السلام از تو گرفته می‌شود. چرا اهل‌ دنیا می‌شوی که محبت این‌ها از تو گرفته‌ شود؟ [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: امام زمان]

خدا می‌گوید در آخرالزمان تسلیم متقی باشید...

بشر باید تسلیم باشد، اگر شما تسلیم شدید، یوم ندارید. تمام گمراهی بشر این‌ است که تسلیم نیست. ببین می‌گوید: «ان‌ الله و ملائکته یصلّون علی النّبی، یا أیّها الذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً» باید تسلیم پیامبر بشوید. اگر تسلیم پیامبر بودند، این‌ همه فجایع به‌ وجود نمی‌آمد. هفتاد هزار نفر تسلیم نبودند، پنج‌ نفر تسلیم بودند. حالا در آخرالزمان به شما می‌گوید که شما برو تسلیم متقی بشو، اما تو نمی‌شوی، یک اندازه‌ای می‌شوی. این ولایت‌ خواستن ما، این امام‌حسین خواستن ما، حرف است، آن تسلیمیت را نداریم. خدا حق را فاش کرده‌ است، آخرالزمان می‌گوید برو دنبال متقی. قربانت بگردم، دنبال متقی رفتن، نه این‌ است که دنبال من بیایی؛ دنبال کلام متقی برو، دنبال حرف متقی برو. حرف او نجات است، نه خودش. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: امام زمان]

متقی تا زمان رجعت دائم ناراحت است...

همان‌طور که صحنه‌ محشر پیش حضرت‌زهرا علیهاالسلام جمع می‌شود و [حضرت] شما را نجات می‌دهد، من هم از زمان بعد از رسول‌الله صلی‌الله‌ علیه‌ و آله جلوی چشمانم جمع شده‌ است. کشتن امام‌حسین علیه‌السلام جلوی چشم من است، زدن زهرا علیهاالسلام جلوی چشم من است. آن‌قدر به این‌ها نزدیکم که هنوز ناله‌های زهرا علیهاالسلام توی گوش من است، یا أبَتایش توی گوش من است، «هل من ناصر» امام‌حسین علیه‌السلام توی گوش من است. همه این‌ها هست تا زمان رجعت که امام‌زمان (عجل‌الله‌ فرجه) احقاق حق کند. متقی آن‌ موقع غم و غصه از دلش بیرون می‌رود، وگرنه دائم ناراحت است. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: ترجمه احکام]

خوشی‌های دنیا خیالی است...

من اصلاً از اول عمرم خوشی ندیدم که دنبالش بروم. فهمیدم که خوشی‌های دنیا خیالی است. خوشی آن‌ است که دست از اهل‌بیت برنداری، خوشی آن‌ است که زیر سایه امام‌زمان (عجل‌الله‌فرجه) باشی، خوشی آن‌ است که با خدا و امام‌زمانت حرف بزنی، خوشی آن‌ است که سخاوت داشته‌ باشی؛ چون سخاوت امر خداست. من با کسی‌که سخی نباشد، می‌سازم؛ اما از او خوشم نمی‌آید؛ چون امر خدا از او صادر نمی‌شود. من والله، به‌ دینم و به علی علیه‌السلام قسم، اصلاً از خمس، ردّ مظالم و صدقه مصرف نمی‌کنم. تا الان رزقم را خدا داده‌ است. خدا می‌گوید: «والله خیر الرازقین»، به عمرم دستم را جلوی کسی دراز نکردم. امام‌صادق علیه‌السلام می‌فرماید: کسی‌که دستش را جلوی خلق دراز کند از ما نیست؛ چون خلق خودش محتاج است. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: ترجمه احکام]

متقی کسی را دوست دارد که حرفش را بشنود و عمل کند...

اگر دنیا را به متقی بدهند، راضی نمی‌شود، مگر حرفش را بشنوید و عمل کنید، آن‌وقت شما را دوست دارد. متقی می‌خواهد شما را به هستی برساند. تمام این حرف‌ها به‌ دینم، هستی است. از دست آن‌ها ناراحت هستم که این حرف‌ها را عمل نمی‌کنند، هر کدام این حرف‌ها را که خودشان می‌خواهند عمل می‌کنند، هر کدام را که نمی‌خواهند عمل نمی‌کنند. متقی را دوازده‌ امام، چهارده‌ معصوم علیهم‌السلام معلوم کرده‌اند و گفته‌اند شما پِی متقی بروید؛ چون ما کسری داریم و متقی رفع کسری ما را می‌کند؛ ولی ما پِی کسی دیگر می‌رویم. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: ترجمه احکام]

مقصد متقی، ابلاغ پیام ائمه طاهرین است...

من آخر عمرم است، هیچ مقصدی نداشتم و ندارم؛ مگر این‌که پیام حضرت‌زهرا علیهاالسلام، پیام امام‌زمان (عجل‌الله‌ فرجه) و پیام امیرالمؤمنین علیه‌السلام را به شما ابلاغ کنم. همان‌طور که قرآن مانند ندارد، کلام ائمه‌ طاهرین علیهم‌السلام هم مانند ندارد. من همیشه کلام این‌ها را به شما گفته‌ام. اگر حرفی از این‌ها بهتر سراغ دارید، به‌ من بگویید، من قبول می‌کنم؛ اما می‌دانم که نیست. من چیزی که بشر را بی‌دین می‌کند به شما می‌گویم، چیزی هم که شما را به اعلی درجه می‌رساند می‌گویم. فقط از شما می‌خواهم عمل کنید. این امر خدا و ائمه‌ طاهرین علیهم‌السلام است. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: ترجمه احکام]

خدا می‌داند! به دینم قسم! من یک پاره وقتها می‌گویم: خدایا! اگر من را آنجا ببری و به من بگویی چه چیزی آوردی، می‌گویم امیدواری به تو را آوردم. من، هیچ چیز توی دستم نیست. ف...

خدا می‌داند! به دینم قسم! من یک پاره وقتها می‌گویم: خدایا! اگر من را آنجا ببری و به من بگویی چه چیزی آوردی، می‌گویم امیدواری به تو را آوردم. من، هیچ چیز توی دستم نیست. فقط می‌گویم: خدایا! امیدواری به تو را آوردم. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: انسان، اطاعت، تکامل]

گفتم: اگر آقا امام حسین (علیه السلام) جهاد می‌گوید، می‌گوید شما حاجت برادر مؤمن را برآوری، انگار که در راه خدا جهاد کردی...

دو نفر از استادهای دانشگاه آمدند و از من سؤالی کردند. گفتند: ما اگر بخواهیم آنطور که خدا می‌گوید اشرف مخلوقات باشیم باید چگونه باشیم؟ گفتم: باید دین با ولایت داشته باشید. گفتند: آقا امام حسین (علیه السلام) می‌گوید که دین با جهاد. گفتم: قرآن ابعاد دارد، حرف امام هم ابعاد دارد. ما باید ابعادش را بفهمیم. گفتند: ابعادش چیست؟ گفتم: اگر آقا امام حسین (علیه السلام) جهاد می‌گوید، درست است. پس آیا این است که تو یک شمشیر درست کنی و اگر جنگی پیش آمد یا آقا امام زمان (علیه السلام) آمد بروی؟ نه. گفتند: پس چیست؟ گفتم: می‌گوید شما حاجت برادر مؤمن را برآوری، انگار که در راه خدا جهاد کردی. شخصی آمد خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: یا رسول الله! من می‌خواهم جنگ بیایم. از اصحاب صفه هم هستم؛ یعنی زن و بچه‌ای ندارم. یک مادر دارم که به من می‌گوید پیشش باشم. حضرت فرمود: فلانی! اگر نیم ساعت با مادرت بیتوته کنی، خدا ثواب هفتاد شهید به تو می‌دهد. به این‌ها گفتم: اگر امام حسین (علیه السلام) می‌گوید، این است که اگر شاربت عرق کند، جزء شهدایی. اگر در راه خدا اطاعت کنی، جزء شهدایی. این استادهای دانشگاه خیلی خوششان آمد. گفتند: توی دانشگاه از این حرفها نیست. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: انسان، اطاعت، تکامل]

ثقلین، به یک علی دیدن رستگار می‌شوند....

بنده به ایشان گفتم: یک نفر به چهار رکعت نرسید. وقتی خدمت پیامبر آمد، عرض کردند ایشان به چهار رکعت نرسیده است. پیامبر فرمود: کجا بودی؟ گفت: من رفتم در نخلستانها امیرالمؤمنین علی را ببینم. پیامبر به جمعیت رو کرد و فرمود: ثوابی را که این شخص کرده، اگر به ثقلین قسمت کنند، ثقلین رستگار می‌شوند. من به آن آقای اهل علم رو کردم و گفتم: آیا تو عقل ولایت داری؟ پیامبر چه می‌گوید؟ حسابش چیست؟ مگر ما درک ولایت داریم؟ ثقلین، به یک علی دیدن رستگار می‌شوند. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: انسان، اطاعت، تکامل]

من همه‌اش در این فکرم که خلق، سرسره به پای شما نگذارد، ریاست سرسره به پای شما نگذارد، شهوت سرسره به پایتان نگذارد...

من همه‌اش در این فکرم که خلق، سرسره به پای شما نگذارد، ریاست سرسره به پای شما نگذارد، شهوت سرسره به پایتان نگذارد، مال دنیا سرسره به پای شما نگذارد، مقام سرسره به پای شما نگذارد، فکر و خیالی که غیر امر خداست سرسره به پای شما نگذارد. والله، بالله، تمام توجهم این است که شما را به آن قله برسانم. آن قله، ولایت است. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: هدایت با خداست نه با خلق]

من بعضی وقتها که فکر می‌کنم، به طوری می‌شوم که شاید نزدیک است جان خودم را از دست بدهم....

من بعضی وقتها که فکر می‌کنم، به طوری می‌شوم که شاید نزدیک است جان خودم را از دست بدهم. می‌افتم، هیچ جا را نمی‌بینم، تمام این دنیا را نمی‌بینم. فقط یک جا را می‌بینم. توجه دارم که همه شما را به اصل ولایت برسانم. حالا، وقتی این‌طور شد، خدای تبارک و تعالی نظرِ مرحمت می‌کند. وقتی این‌طور شد، خدا می‌گوید: وقتی می‌خواهد او برساند، من نرسانم؟ آن وقت، او القاء می‌کند. وقتی او القاء کرد، من افشاء می‌کنم. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: هدایت با خداست نه با خلق]

من می‌رفتم در مجلس. نگاه می‌کردم، می‌دیدم یک رعیتی یا یکی که لباسش مندرس است، می‌رفتم کنارش می‌نشستم...

خدا حاج شیخ عباس تهرانی را رحمت کند. می‌گفت: حسین جان! هر کسی را که تحویلش نمی‌گیرند، تو برو تحویلش بگیر. من می‌رفتم در مجلس. نگاه می‌کردم، می‌دیدم یک رعیتی یا یکی که لباسش مندرس است، می‌رفتم کنارش می‌نشستم. احوال پرسی می‌کردم. روایت برایش می‌گفتم. آن بنده خدا هم حرفهایش را می‌زد. کسی که این‌طوری است، پیرو امیر المؤمنین (علیه السلام) است [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: لا اله الا الله]

خدا در تمام این خلقت دوازده امام، چهارده معصوم (علیهم السلام) را تأیید کرده و آنها متقی را تأیید می‌کنند...

خدا در تمام این خلقت دوازده امام، چهارده معصوم (علیهم السلام) را تأیید کرده و آنها متقی را تأیید می‌کنند. امام حسین هم می‌فرماید: «متقی وکیل من است». حالا این متقی که این همه سفارش شده است، ای کاش به حرفش نبودند، به او توهین هم می‌کنند! خدا می‌فرماید: «اگر عبادت ثقلین کنی، امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) را به الیوم أکملت لکم دینکم قبول نداشته باشی، تو را با صورت به آتش جهنم می‌اندازم». این را فقط متقی به شما می‌گوید. حالا می‌گویم: این مردم رشد کردند، از آن موقعی که دنبال امیرالمؤمنین (علیه السلام) نمی‌رفتند، حالا هم دنبال متقی نمی‌آیند. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: احکام ولایت]

هر کسی که دنبال متقی نرود، دوازده امام، چهارده معصوم (علیهم السلام) را قبول ندارد؛ چون که آنها گفته‌اند دنبال متقی بروید...

هر کسی که دنبال متقی نرود، دوازده امام، چهارده معصوم (علیهم السلام) را قبول ندارد؛ چون که آنها گفته‌اند دنبال متقی بروید! چه کسی دنبال متقی می‌آید؟! خدا این همه سفارش امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) را کرده است، فرمود: «به عزت و جلالم قسم، اگر عبادت جن و انس کنی؛ اما امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) را قبول نداشته باشی، تو را با صورت در جهنم می‌اندازم.» آن زمان، مردم امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) را قبول نداشتند، این زمان هم متقی را قبول ندارند، این مردم از همان‌ها هستند. اینهایی که از جلسه ولایت رفتند، از همان‌هایی هستند که دوازده امام، چهارده معصوم (علیهم السلام) را قبول ندارند. به چه دلیل این را می‌گویی؟ چون متقی را قبول ندارند. آن کسی که تو را رشد می‌دهد، به غیر از خلق است. خدا، چهارده معصوم (علیهم السلام) متقی را تأیید کرده‌اند. او شما را رشد می‌دهد، خدا هم گفته است که به حرف متقی بروید! وای به حال کسی که از جلسه ولایت برود و به متقی خیانت کند، به حضرت زهرا (علیها السلام) و حضرت علی (علیه السلام) خیانت کرده است! بیایید حرف متقی را بشنوید و عمل کنید؛ آن وقت جزء صدیقین هستید. چه کسی این حرفها را می‌زند؟ فقط متقی. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: احکام ولایت]

بهشت بی علی به دینم قسم زشت است...

من یک وقت خدمتتان عرض کردم که یک خوابی دیدم یک قلعه‌ای بود، تمام این قم بیرون رفته بودیم، یک قلعه‌ای بود راه به هیچ کسی نمی‌داد. من جلو رفتم تقاضا کردم، به من راه دادند. وقتی نشستم دیدم دوازده امام، چهارده معصوم آنجا تشریف دارند. میزبانی، جلوی من میوه آورد، تا آورد گفتم: اینها چه کسانی هستند؟ گفت: آن پیغمبر است. گفت: آن پیغمبر است و علی است و زهرا است و حسن و حسین، از آن طرف هم گفت: امام سجاد است تا حجة بن الحسن. من بلند شدم، اصلاً به این میوه‌ها اعتنا نکردم، آن میوه‌ها همه‌اش میوه های بهشتی است، من که میوه بهشتی نمی‌خواهم، اصلاً والله، بهشتش بی علی زشت است، بهشت بی علی به دینم قسم زشت است. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: حب و بغض]

من محبت علی (علیه السلام) را از تمام خلقت بالا‌تر می‌دانم...

به تمام آیات قرآن، اگر خدا تمام خلقت را به من بدهد، من قانع نیستم؛ مگر بگوید: ولایت به تو دادم، علی (علیه السلام) به تو دادم. من محبت علی (علیه السلام) را از تمام خلقت بالا‌تر می‌دانم. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: افشای شیعه]

محبت زهرا را معاوضه می‌کنم با تمام خلقت!...

به تمام مقدسات عالم، من یک وقت، با امام زمان (عج الله فرجه) روبرو شدم. گفتم: آقا، اگر سلطنت سلیمان را به من بدهی، نه، بالا‌تر، آن چیزی را که خدا به تو داده است را به من بدی؛ یعنی تمام این خلقت را در اختیار من بگذاری، من به محبت زهرا (علیها السلام) نمی‌دهم. محبت زهرا را معاوضه می‌کنم با تمام خلقت! پس بی‌خود نیست این حرفها از دهان من نازل می‌شود. باید اینجور باشی. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: افشای شیعه]

آسوده خاطرم که در دامن توام، علی جان، خدا می‌داند راست می‌گویم:...

آسوده خاطرم که در دامن توام، علی جان، خدا می‌داند راست می‌گویم: آسوده خاطرم که در دامن توام دامن نبینم که در دامنش بروم دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بود دامان توست اتصال به ماورا بود خدا می‌داند همه خلقت را می‌بینم، می‌بینم، همه خلقت، بی‌محتوا است؛ اما با تمام گلوله‌های خونم، با تمام موهای بدنم می‌گویم: علی، علی، علی، علی، علی، علی، علی. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: افشای شیعه]

اصلاً تا چند وقت دیگر می‌رفتم، کرِ کر شدم...

یکی دیگر می‌گویم. یک نفر بود که چندین سال درِ خانه‌اش چیز می‌بردم. یک مقدارش را خودم می‌دادم، یک مقدارش هم مال مردم بود. این پدرش مریض بود. پدرش مرد… یک وقت در را زدم. حالا نمی‌گویم چه گفت. گفت: اگر زن داری، فلان، اگر دختر هم داری، فلان. یک فحشهایی که به هیچ کجا نیست. گفت: خفه شو! حاج حسین است. حالا آمدم کر شدم. هر چه می‌گفت، می‌گفتم: چی هست؟ اصلاً تا چند وقت دیگر می‌رفتم، کرِ کر شدم. والله! من نمی‌خواهم بگویم که اصحاب یمین هستم. من دارم صفات اصحاب یمین را می‌گویم. شما این حرفها را عمل کنید. توی خودتان پیاده کنید. من که اینقدر بی‌غیرت نیستم. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: صفات اصحاب یمین]

گفتم: ای خدا! هر چه هست، تو مرا خلق کردی، تو کار خودت را بکن...

من یک وقت یادم می‌آید رفتم دیدم روی صورتم دو دانه مو در آورده است. حالا تمام صورتم سفید شده و چهار دست و پا راه می‌روم. باز هم می‌گویم حسین جان! امام زمان! من سگ تو هستم. چهار دست و پا راه می‌روم و افتخار می‌کنم که هفتاد و چند سالم هست و دارم به عشق امام زمان (علیه السلام) چهار دست و پا راه می‌روم. بعد گفتم: آقا! الان می‌گویی سگ اصحاب کهف که اطاعت کرد، تو آن هم نیستی. گفتم: خرت هستم. گفتم: خر بلعم هم اطاعت کرد. هر چه رفتم بگویم دیدم نمی‌شود. توبه کردم. دیدم دروغ می‌گویم. بعد گفتم: ای خدا! هر چه هست، تو مرا خلق کردی، تو کار خودت را بکن. این‌ها که به من مراجعه می‌کنند خودت جواب بده. من چه‌کاره هستم؟ حالا می‌دانید چرا اینطور می‌شویم؟ حرف سر این است [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: صفات اصحاب یمین]

مواظب یمین باش. مواظب باش که خدشه به دین نخورد. مواظب باش که خدشه به یمین نخورد. تو اصحاب یمینی! تو باید اطاعت کنی یمین را...

یک شاگرد داشتم دزد بود. می‌خواهم یکی دوتای آنها را برای شما بگویم. من چهار پنج تا شاگرد داشتم. بساز و بفروش می‌کردم، خلاصه اینجوری بودیم. اینها آمدند گفتند: این بچه دزد است. گفتم: من که باور نمی‌کنم. آن موقع اگر یادتان باشد، اسکناس پنج تومانی خیلی زیاد بود؛ این که می‌گویم مال چهل سال، چهل و پنج سال پیش است. این‌ها رنگ کردند؛ شب که شد از توی جیب این درآوردند. گفت: دیدید؟ ما این کار را کردیم که به ما دزد نگویی. سه شنبه بود، ما نگهش داشتیم تا اینکه شب جمعه، گفتم: پسر جان! نیا. این صبح شنبه شد، پسر را آورد، گفت: چرا بچه من را جواب کردی؟ گفتم: خانم، من شاگرد نمی‌خواهم. هر چه که فحش عالم بود، یک قدری هم قرض کرد به ما داد. هر فحشی که می‌گویی [بود] یک مقدار هم قرض کرده بود. اصلاً یک فحشهایی است که مثل این که می‌گویند تجدد، تجددی بود، به ما داد. هر چه به من گفتند چرا، گفتم من شاگرد نمی‌خواهم. من حسابش را کردم، یمین خدشه می‌خورد. ببین، من دارم به شما چه می‌گویم. یمین نگذارید خدشه بخورد؛ نه خودم. من که خود نیستم. اصلاً خود نباید باشد. یمین باید خود نباشد. من دیدم خدشه به یمین می‌خورد. این فحشها که داد خب، ما که اینقدر بی‌غیرت نیستیم، من مواظب یمین هستم. آقا، مواظب یمین باشید که خدشه نخورد. اگر من می‌گفتم خانم، بچه‌ات دزد است، دیگر کسی او را نمی‌خواست. تمام فحشها را خریدم که یمین خدشه نخورد. مواظب یمین باشید که خدشه نخورد، نه مواظب خودتان. تو خود نباید باشی. اگر خود شدی، بت شدی. اگر خود شدی، والله، بت شدی. خودت را داری می‌پرستی. قدر این حرفها را تو را به دینم، بدانید. بروید رویش فکر کنید. دو مرتبه می‌گویم: اگر خود شدی، بت شدی. تو نباید خودت باشی. مواظب یمین باش. مواظب باش که خدشه به دین نخورد. مواظب باش که خدشه به یمین نخورد. تو اصحاب یمینی! تو باید اطاعت کنی یمین را. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: صفات اصحاب یمین]

من به دینم، از اول عمرم نگاه به زن مردم نکردم. تا حتی به محرم خودم درست نگاه نمی‌کنم. به این‌ها که محرمند؛ یعنی بچه‌های داداشم، عروسم. می‌گویم: ملک من نیستند. من به مل...

به روح تمام انبیاء، من یک وقت یک جایی بودم عده‌ای بودند که به من اطمینان داشتند. بچه‌هایشان را آنجا می‌آوردند. من یک روز نشستم، بنا کردم زار، زار گریه کردن. گفتم: ای خدا، من شهادت می‌دهم اگر من خیانت کنم از ابن ملجم بدتر هستم. این الان آمده بچه‌اش را در اختیار من گذاشته است. بعضی‌ها من را می‌بردند و سر سفره خانواده‌شان می‌گذاشتند. از اولش من می‌چندیدم تا آخرش. مبادا چیزی شود. خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند. گفت: مگر آدم یک ترک اولی نکرد، چهل سال گریه گرد. چرا بیدار نمی‌شوید؟ یک ترک اولی کرد. یک ذره تزلزل در ولایت داشت. ما که اصلاً ولایت را قبول نداریم. من از اولش روی همین مبنا قدم زدم. گفتم: خب، من یک گناه کردم، چهل سال هم گریه کردم، یکی دیگر هشتاد سال. آن هم اگر خدا آمرزیدم. تصمیم گرفتم گناه نکنم. گفتم اگر به قیمت جانم طی شود، گناه نکنم، چیز حرام هم نخورم. من نمی‌خواهم بگویم؛ خدا انسان را نگه می‌دارد. من به دینم، از اول عمرم نگاه به زن مردم نکردم. تا حتی به محرم خودم درست نگاه نمی‌کنم. به این‌ها که محرمند؛ یعنی بچه‌های داداشم، عروسم. می‌گویم: ملک من نیستند. من به ملک خودم نگاه می‌کنم. آدم باید تمرین کند. قربانتان بروم، باید تمرین بکنید. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: نور ولایت]

من به عمرم نگاه به تلویزیون نکرده‌ام، به عمرم یک دروغ نگفتم، به عمرم به فکر مردم بودم...

به دینم! من محشر را دیده‌ام. تو چه چیزی داری می‌گویی؟ تو به غیر تلویزیون و ویدئو چیز دیگری ندیدی؟ کجا محشر را می‌بینی؟ کجا برزخ را می‌بینی؟ به دینم! من دیدم، جهنم را دیدم، بهشت را دیده‌ام، بهشت هم رفته‌ام. من نمی‌خواهم خودم را معرفی کنم. خدا من را لعنت کند اگر من بخواهم خودم را معرفی کنم. خدایا! من را لعنت کن! اگر بخواهم خودم را معرفی کنم، من حاضرم. می‌خواهم بگویم می‌توانید بشوید. اینقدر ما عقب‌افتاده‌ایم. ما از عقب‌افتاده‌ها هستیم. پس من چه کاره‌ام؟ من به عمرم نگاه به تلویزیون نکرده‌ام، به عمرم یک دروغ نگفتم، به عمرم به فکر مردم بودم. تو بابا بیا بشو. تو چه کاره‌ای؟ [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: عاشورای 93]

من از بس به هوا و به طاق نگاه می‌کردم زنم گفت: پاشو برو، تو دیوانه می‌شوی...

خدا بیامرزد حاج شیخ عباس تهرانی را. من چندین سال خدمت ایشان بودم. من خیلی دلم می‌خواست بروم کربلا. اینقدر دلم می‌خواست بروم که اصلاً برای زیارت امام حسین (علیه السلام) دیوانه شده بودم. واقعاً دیوانه شده بودم. من تقریباً یک پسر داشتم که شش ماهه بود. شش ماه بود که ما بچه‌دار شده بودیم. شاید یک سال بود که زن آورده بودیم. آدم که یک سال است زن آورده، زن به او علاقه دارد، او هم علاقه دارد. من از بس به هوا و به طاق نگاه می‌کردم زنم گفت: پاشو برو، تو دیوانه می‌شوی. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: انسان، اطاعت، تکامل]

امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) می‌فرماید: دنبال متقی بروید، به حرفش گوش دهید و امرش را اطاعت کنید....

این‌ها حرف است، عمل چیز دیگری است، عمل این است که دنبال کسی نروید. خواست امام حسین (علیه السلام) این است که دنبال پدرش امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) بروید. امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) می‌فرماید: دنبال متقی بروید، به حرفش گوش دهید و امرش را اطاعت کنید. عاشورا و اربعین برای این است که ما آمرزیده شویم، لکّه اشکی برای امام حسین (علیه السلام) بریزیم، آهی برای زینب بکشیم تا آمرزیده شویم. روز تاسوعا و عاشورا تصفیه شوید! با امام حسین (علیه السلام) و آقا ابوالفضل (علیه السلام) عهد کنید که دیگر گناه نمی‌کنیم، نظرهای ما بی‌خود است. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: حر]

به شما گفته‌اند دنبال متقی بروید؛ نه این که متقی را محکوم کنید! هیچ کدامتان تأییدی نیستید، تأییدی را امام حسین (علیه السلام) معلوم می‌کند، می‌فرماید: متقی وکیل من اس...

رفقای عزیز! عناد نداشته باشید. کسانی که از جلسه ولایت می‌روند، عناد دارند؛ عناد از کشتن امام حسین (علیه السلام) بالاتر است. در جلسه ولایت می‌آید؛ اما حواسش جای دیگر است، این به درد نمی‌خورد. شما که از جلسه می‌روید، کجا از این جا بهتر است؟! این جا را دوازده امام، چهارده معصوم (علیهم السلام) تأیید کرده‌اند، به شما گفته‌اند دنبال متقی بروید؛ نه این که متقی را محکوم کنید! هیچ کدامتان تأییدی نیستید، تأییدی را امام حسین (علیه السلام) معلوم می‌کند، می‌فرماید: متقی وکیل من است. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: حر]

تا به من گفتند امر خداست که جهنم بروی، به دینم قسم! یک دفعه، جفت زدم توی جهنم، گفتم: «بسم الله الرحمن الرحیم» به دینم! تمام جهنم خاموش شد...

حالا می‌خواهم به شما عرض کنم ما باید اول حسین را بشناسیم، بعد گریه کنیم. من اینجا می‌خواهم به شما عرض کنم: اگر علما، فقها یا دانشمندان در کتابهایشان نوشتند، یا روایت و حدیث داریم که اگر به قدر یک بال مگس گریه کنیم آمرزیده‌ایم، این چه گریه‌ای است؟ اگر گریه، ما را آمرزیده می‌کرد، ابن سعد روز عاشورا گریه کرد! وقتی حضرت زینب به او گفت: «یابن سعد، أیُقتل ابوعبدالله»، دور امام حسین را گرفته بودند، آخر، ابن سعد با حضرت زینب یک خویشی داشت. درسی گرفته بود از مادرش. مادرش وقتی که آقا امیرالمؤمنین را توی مسجد بردند و خالد بن ولید، شمشیر روی سر امیرالمؤمنین گرفته بود، گفت: دست از علی بردارید و گرنه نفرین می‌کنم. ستونها از جا حرکت کرد. علی را برگرداند. زینب آمد حسین را برگرداند. آمده می‌گوید: «یابن سعد، أیُقتل ابوعبدالله» تو ایستادی و حسین من را دارند می‌کُشند. ابن سعد بنا کرد گریه کردن. اگر گریه، ما را بهشت می‌برد، پس چرا ابن سعد با گریه‌هایش جهنمی است؟ چون گریه از روی کفر بلند می‌شود.آقا جان، قربانت بروم، عزیز من! بیا وقتی روضه می‌روی، یک ذره حواست توی آبگوشت نباشد، توی برنج نباشد، مرغ نباشد، سرت را زیر بینداز، تفکر داشته باش. این عمرت دارد کلید می‌اندازد. تو کجایی؟ من کجا هستم؟ اگر گریه [آدم را] بهشت می‌برد، پس چرا ابن سعد جهنم می‌رود؟ [چون] گریه از روی کفر بلند شده، ابن سعد کافر به ولایت است. گریه باید از روی ولایت بلند شود، اگر تو ولایتی باشی، اینجوری هست. [گریه تو را بهشت می‌برد] من به دینم قسم! نمی‌خواهم محض خودم بگویم، می‌خواهم شما بیدار شوید. بفهمیم، با هم باشیم. من چند وقت پیش از این خواب دیدم؛ مُردم. من را صحرای محشر آوردند. یک دفعه دیدم دو مَلَک آمدند. گفتند: باید جهنم بروی. گفتم: آقا جان! امر است من جهنم بروم یا اعمالم باید جهنم برود؟ گفت: امر است، باید بروی. من حساب کردم اگر بگوید برای اعمالت هست، گریه کنم. یک قدری التماس کنم. خدا را به امام حسین قسم بدهم. دیدم گفت: امر است، باید بیایی. من را لب جهنم بردند. انشاءالله، باطن امام زمان، رفقا، چشمتان به آتش نیفتد. آتش نیست، یک چیزی است که اصلاً خدا می‌داند سیاهی‌اش چه هست؟ این دارد موج می‌زند. تا به من گفتند امر خداست که جهنم بروی، به دینم قسم! یک دفعه، جفت زدم توی جهنم، گفتم: «بسم الله الرحمن الرحیم» به دینم! تمام جهنم خاموش شد. من وسط جهنم ایستاده بودم و نگاه می‌کردم. دیدم تمام دیوارهای جهنم یک قدری سیاه است. خاموش شد، آتش. نادان! چه می‌گویی؟ اگر ولایت داشته باشی، جهنم را خاموش می‌کنی. ما داریم چه کار می‌کنیم؟ [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: درباره امام حسین]

امام زمان شب و روز گریه می‌کند. می‌گوید: یا جداه، اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. انشاءالله امیدوارم رجعت [بیاید] تمامشان از غصه در‌می‌آیند. به دینم، به آیینم، آ...

امام زمان شب و روز گریه می‌کند. می‌گوید: یا جداه، اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. انشاءالله امیدوارم رجعت [بیاید] تمامشان از غصه در‌می‌آیند. به دینم، به آیینم، آن متقی واقعی، آن مؤمن، هم همین سان هست [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: مشهد 93 – حرکت امام رضا]

مؤمن واقعی، خودش رجعت است. چرا؟ اصلاً از جوانی خیال خیانت هم نکرده‌ام...

مؤمن واقعی، خودش رجعت است. چرا؟ اصلاً از جوانی خیال خیانت هم نکرده‌ام. در رجعت خیانت تمام می‌شود. اگر درون بشر خیانت نباشد، وصل به رجعت است. اگر بخواهی می‌شود که بشوی وگرنه این حرف در دنیا زده نمی‌شد؛ اما زحمت دارد، گذشت می‌خواهد، یقین می‌خواهد. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: رجعت را بهتر بشناسیم]

پیامبر به من گفت: برو توی خاکها، بگو آخرین امضاء شد...

  قربانتان بروم. باید به فکر رجعت باشید. یک دفعه دیدید رجعت آمد. تو برای امام زمان چه کار کردی؟ آقا تشریف آوردند، تو چه کار کردی؟ نماز امام زمان خواندی؟ ذکر خدا گفتی؟ فقیری را دستگیری کردی؟ امری را اطاعت کردی؟ چه کار کردی؟ تو باید به فکر رجعت باشی. رجعت یک دفعه می‌آید. گفتم که پیامبر به من گفت: برو توی خاکها، بگو آخرین امضاء شد. من خیال می‌کردم آمریکا بودم، انگلیس بودم، شوروی بودم. نمی‌دانم در این شهرها و خاکها بودم. فقط در تمام شهرها داد می‌زدم، دوباره می‌رفتم به شهر دیگر. از اینجا تا خیال می‌کردم در آن شهر بودم. مطلب اینطوری می‌شود. وقتی امام زمان بیاید، یک مقداری به من نشان داد. بله، قربانتان بروم، ماشین از کار می‌افتد. تمام ماشینها و طیاره‌ها و اتم و تفنگ و باروت از کار می‌افتند. وقتی امام زمان ظهور می‌کند، اینها فلج می‌شوند که امام زمان به این‌ها زور می‌شود. امامت حرف دیگری هست، خیال حرف دیگری هست، خواستن حرف دیگری هست؛ اما زمان این‌طوری می‌شود. همه آنها فلج می‌شوند. هفتاد هزار ملک از آسمان می‌آیند. تمام دست به شمشیر وگرنه به امام زمان (عج الله فرجه) می‌گویند برو وگرنه تو را رجم می‌کنیم. به امام زمان می‌گویند. فکر رجعت باشید. یک دفعه می‌بینی آقا آمد. من دیدم دیگر، یک دفعه آمد. تا به من گفتند، من مغازه را رها کردم و پابرهنه پالتو را برنداشتم و چرخ هم انگار برنداشتم، دویدم. یک وقت آمدم دیدم آنجا روی کوهها آمده است، به روی ما توپ سوار کردند. من توپ را زمان شاه دیدم؛ ولی آن موقع دیده بودم. همین سان گلوله‌هایش اینجور بود، روبروی آقا سوار کرده بودند. از این آدمهای گنده هم بودند. ما خدمت آقا آمدیم، گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند. رفت، گفت: بازاری‌ها نمی‌آیند. این از بازاری‌ها! من به ایشان گفتم: آقا، اینها توپ روی ما سوار کردند، نه که من از توپ بترسم، من آمدم جانم را فدای تو بکنم. گفت: حسین، توپها در نمی‌رود. پشت توپها رفتند، هر کاری کردند در نرفت. آن‌وقت آقا یک صوت حجاز خواند. صدایش از تمام دنیا می‌آمد. آن وقت اینها دستهایشان را اینطوری کردند و از روی کوهها پایین آمدند که آقا قبولشان بکند. بعد من از خواب بیدار شدم. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: وعاظ]

حالا این صحبت‌ها به تمام خلقت پخش می‌شود...

متقی هم در مکه صحبت کرده که: هرکسی که گناه بکند و دوباره گناه بکند و حال توبه نداشته باشد، مصر به گناه است و خدا او را نمی‌آمرزد. حالا وقتی از مکه آمد، در خواب به ایشان گفتند: ما صحبت‌هایی که در مکه انجام دادی به لوح نوشتیم؛ حالا این صحبت‌ها به تمام خلقت پخش می‌شود. بیایید متقی شوید و دست از متقی برندارید [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: نجوا]

گفتم: بی‌بی جان! اگر اینها داخل خانه من بودند، دفاع می‌کردم...

این علی آقای ما، همسر و پدر و مادر همسرش در بمباران، از دنیا رفتند. حرم حضرت معصومه (علیها السلام) رفتم، گفتم: بی‌بی جان! اگر اینها داخل خانه من بودند، دفاع می‌کردم. شما می‌توانی، چرا دفاع نمی‌کنی؟ وقتی از حرم بیرون آمدم، دیدم قلبم منور است. عده‌ای بودند که خانواده‌هایشان را در آبادی‌ها گذاشته بودند، اینقدر دل من منور شد که به آنها گفتم: بروید خانواده‌هایتان را بیاورید! دیگر بمباران نمی‌شود، والله، دیگر بمباران نشد [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: نجوا]

ندای ولایت بر زبان متقی جاری می‌شود...

ندای ولایت بر زبان متقی جاری می‌شود. حنجره‌اش، حنجره ولی خداست. این کتاب‌ها و نوارها ندای ولایت است و وقتی شما ندای متقی را گوش دادی، لذت می‌بری و زهرای عزیز خشنود می‌شود. چرا؟ چون چهارده معصوم (علیهم السلام) امر خدا می‌باشند و متقی امر چهارده معصوم (علیهم السلام) است [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: نجوا]

امام حسین (علیه السلام) فرموده است: «بروید از وکیل من اجازه بگیرید»...

شماها باید «دائم النجوا» باشید؛ با خدا حرف بزنید، خدا خوشش می‌آید. چه وقت خدا با شما نجوا می‌کند؟ موقعی که یاد خدا باشید. من کارم این بود که جمعه‌ها در بیابان می‌رفتم و با خدا نجوا می‌کردم، یک شب خواب دیدم که دو نفر آمدند و گفتند: می‌خواهیم صحن امام حسین (علیه السلام) را تعمیر کنیم؛ امام حسین (علیه السلام) فرموده است: «بروید از وکیل من اجازه بگیرید» اینجا امام حسین (علیه السلام) با متقی نجوا می‌کند [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: نجوا]

آن قلبی که علی (علیه السلام) بگوید، با زهرا (علیها السلام) محرم است....

یک وقت دشمن تعریف می‌کند، یک وقت دوست. عایشه تعریف می‌کند، می‌گوید تا زهرا (علیها السلام) بود، یک نوری بود تمام مدینه را گرفته بود. به تمام آیات قرآن، من آن نور را دیدم. تو اگر زهرا (علیها السلام) را بشناسی، نورش را می‌بینی. اینها یک چیزها نیست که پیش ما نباشد. به دینم، نه اینکه نورش را ببینی، از نورش استشفاء می‌کنی؛ اما چشمی که جایی دیگری نگاه نکند، چشمی که در اختیار زهرا (علیها السلام) باشد، مشامی که در اختیار ولایت باشد. این دیگر چیز دیگری نمی‌فهمد. همان‌طور که آنها انتظار خباثت دارند، مؤمن انتظار اینها را می‌کشد. به تمام آیات قرآن، زهرا (علیها السلام) به من دست داده است. به دینم، راست می‌گویم؛ اما این دست، جای دیگری نرفته باشد، این دست در اختیار باشد، این چشم، در اختیار باشد، این پا، در اختیار باشد. [حضرت زهرا] صیغه محرمیت خواند. صیغه محرمیت؛ یعنی صیغه ولایت خوانده است. حالا این مهدی است. می‌گفت: وقتی تو را عمل می‌کردند، آن طرف می‌گفت این چه کسی است؟ می‌گفت: قلبش دارد می‌گوید: علی! آن قلبی که علی (علیه السلام) بگوید، با زهرا (علیها السلام) محرم است. قلب تو می‌گوید: ویدئو، تلویزیون. هنوز از این بی‌صاحب‌مانده دست برنداشتید. برای امام حسین (علیه السلام)، برای ولایت، مشابه درست می‌کنید. مگر عمر و ابابکر نکردند؟ مشابه درست کردند؛ هفتاد هزار نفر مردم، دنبال مشابه رفتند. ای مشابه‌درست‌کن، تو کجا می‌روی؟ [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: مشهد 91 (حضرت زهرا، اعتقاد)]

متقی در مورد این بیماری [کرونا] فرمود: «خدا مردم را عذاب کرد، این کار معلوم نیست آرام بگیرد! مگر اینکه مردم دست از کارهایشان بردارند!»...

متقی در مورد این بیماری [کرونا] فرمود: «خدا مردم را عذاب کرد، این کار معلوم نیست آرام بگیرد! مگر اینکه مردم دست از کارهایشان بردارند!» متقی نظرش این است؛ چون که مردم به معصیت خوش هستند! آن مردک زن دارد، اما به فکر بچه‌های مردم است؛ باید به سزایش برسد. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: امام زمان با متقی]

متقی مثل ائمه طاهرین (علیهم السلام) از اولش بوده، می‌فرماید: خدا بود و علی بود و متقی؛ پس بیایید حرف متقی را بشنوید و به آن عمل کنید....

متقی مثل ائمه طاهرین (علیهم السلام) از اولش بوده، می‌فرماید: خدا بود و علی بود و متقی؛ پس بیایید حرف متقی را بشنوید و به آن عمل کنید. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: امام زمان با متقی]

مگر امام حسین (علیه السلام) من را به آغوش نکشید؟ به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم، پاهایم به زمین کشیده نمی‌شد...

ما نباید بگوییم ما تسلیم هستیم، تسلیم ولایت هستیم؛ تسلیم امر ولایت باید باشید. بیشتر مردم مارک ولایت به خودشان می‌زنند؛ مثل این روغن نباتی، روغن خوش را با سیب زمینی قاطی می‌کنند یک مارک به آن می‌زند که روغن حیوانی است. بیا یک مارک حیوانیت به خودت نزن! کجا مارک حیوانیت به خودت می‌زنی؟ موقعی که امر اینها را اطاعت نمی‌کنی، خودت امر می‌شوی، خودت امر خیالی می‌شوی، بیا امر اینها بشو. کجا امر آنها می‌شوی؟ «سلمان منی اهل البیت»، عزیز من، بیا بشو. مگر نمی‌شود شد؟ اینقدر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شما را احترام کرده است، می‌گوید: اگر اینجور شدید، با من، در درجه من محشور می‌شوید. مگر درجه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کم است؟ اما ببین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چطور است؟ حالا می‌گوید: یا رسول الله، با اجازه آمدیم [هنگام قبض روح]. گفت: من یک حرفی دارم؛ می‌خواهم امت من را خدای تبارک و تعالی بیامرزد. الان تو هم باید همین‌جور باشی؛ دارد به فردوس، به بهشت، او را دعوت می‌کند، حالا به فکر امت هست. آیا تو به فکر فقرا هستی یا نیستی؟ یا داری جمع می‌کنی و انباشته می‌کنی؟ «من گفتم، در نوار نبوده است، می‌خواهم در این نوار باشد، پنج چیز است شما را هدایت می‌کند: اول، ولایت است، بعد، عدالت است، بعد، سخاوت است. دو چیز دیگر است که اگر نداشته باشید، آن هم شما را گمراه می‌کند: یکی اینها را خلق حساب کنید، یکی هم به حرف خلق بروید. به تمام آیات قرآن، به سی جزء کلام الله، داد می‌زنم: اگر شما این پنج چیز را درست کنید، پنج تن یاورتان می‌شوند، کمکتان می‌کند، هدایتتان می‌کند، تحویلتان می‌گیرد. بگویم شما را به آغوش می‌کشند؟ زشت است، من بگویم. مگر امام حسین (علیه السلام) من را به آغوش نکشید؟ به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم، پاهایم به زمین کشیده نمی‌شد. شما را در آغوش می‌گیرد؛ اما خلق را در آغوش نگیرید، دنبال خلق نروید، اهل دنیا نباشید، به فکر فقرا باشید. حالا اصلاً من چه بگویم؟ حالا امام حسین (علیه السلام) دست من را گرفته، زینب (علیها السلام) داشت نگاه می‌کرد، گفت: فلانی، خواهرم زینب است. زبان من لال بشود که بگویم از من اجازه گرفت، رفت. تمام شما را می‌خواهم اینطوری شوید. تمام [حل] مشکلات دنیا را توی دلت می‌ریزد، آن موقع مشکل‌گشا می‌شوی. حالا خدای تبارک و تعالی، فقیرخواه است. از آنجا می‌گوید: «این الرجبیون»، از اینجا می‌گوید «این الفقراء». تازه، خدای تبارک و تعالی به تمام آیات قرآن، از هیچ‌کس تشکر نکرده است؛ از انبیاء نکرده، از اولیاء نکرده، از اوصیاء نکرده، از علمای ربانی نکرده، از فقها نکرده، فقهای واقعی نه قلابی، فقط از فقرا [تشکر] کرده است. [می‌فرماید:] ای فقرا، ببخشید، هر چیزی می‌خواهید، به شما می‌دهم. خدا به چه کسی گفته که هر چه می‌خواهید به شما می‌دهم؟ به فقرا. به چه کسی گفته؟ به من بگویید. شما همه باسوادید، شما همه دبیر هستید، معلم هستید، دانشمند هستید، به من بگویید. اگر نیست، جلوی دهنم را بگیرید؛ اما نمی‌توانید بگیرید، قدرت ندارید، نیست. حالا می‌گوید هر چه می‌خواهید به شما می‌دهم. باز دوباره همچنین می‌کند، عذرخواهی می‌کند؛ [می‌فرماید:] فقرا، من شما را فقیر کردم. حالا ببین، باز چقدر شما اغنیاء را می‌خواهد؟ خدا، فروگذار نمی‌کند؛ هم فقرا را تأیید می‌کند، هم شما را، می‌گوید: من می‌خواستم اینطوری اینها به شما کمک کنند، اینها سالم باشند. چقدر خدا شما را می‌خواهد؟ کجایی، عزیز من، قربانت بروم؟ [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: عنایت پنج تن به شیعه]

خانه واقعی، خانه متقی است. چرا؟ چون که ائمه (علیهم السلام) خانه شما نیامده‌اند، اینجا آمده‌اند...

خانه واقعی، خانه متقی است. چرا؟ چون که ائمه (علیهم السلام) خانه شما نیامده‌اند، اینجا آمده‌اند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمده، حضرت زهرا (علیها السلام) آمده، امام حسین (علیه السلام) آمده است؛ پس خانه واقعی اینجاست! کجا می‌روید عزیزان من؟! چه کسی این حرف‌ها را می‌زند؟ فقط متقی. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: امام زمان با متقی]

متقی به شما آگاهی می‌دهد. تمام آنچه که برای مردم – در زمان- پیش می‌آید را متقی می‌داند...

متقی به شما آگاهی می‌دهد. تمام آنچه که برای مردم – در زمان- پیش می‌آید را متقی می‌داند. هیچ کس به جز متقی نمی‌تواند کارهایی که در زمان پیش می‌آید را برطرف کند. کسی که بلا و مصیبت‌هایی که برای مردم اتفاق می‌افتد را تغییر می‌دهد، فقط متقی است. مگر بارش باران را تغییر نداد؟! فرمود: به خدا گفتم: «خدایا! مردم گنهکارند، درخت‌ها چه گناهی کرده‌اند؟! اگر من بودم، باران را نازل می‌کردم.» خدا هم باران را فرستاد. مگر جلوی سیل و یخبندان را نگرفت؟! مگر با دعایش آلودگی هوا رفع نشد؟! [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: امام زمان با متقی]

چرا متقی به آسمان راه دارد؟ عیسی یک سوزن و نخ داشت، در آسمان چهارم نگهش داشت؛ اما متقی اصلاً سوزن و نخ ندارد...

چرا متقی به آسمان راه دارد؟ عیسی یک سوزن و نخ داشت، در آسمان چهارم نگهش داشت؛ اما متقی اصلاً سوزن و نخ ندارد. شما که کارخانه سوزن و نخ دارید! بیایید دنبال متقی! خدا، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و امام رضا (علیه السلام) به متقی می‌گویند: حرف بزن! به شما می‌گویند: بروید حرف متقی را بشنوید! اسم من حاج حسین خوش لهجه است، بیایید به حرف متقی بروید! ایمان به جلسه داشته باشید، نه این که بیایید و بروید. من خودم که نمی‌گویم! ائمه (علیهم السلام) خودشان اینجا آمده‌اند. بیایید نتیجه داشته باشید؛ هیچ کجا خبری نیست! مردم دنبال خلق رفتند. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: امام زمان با متقی]

به تمام آیات قرآن، من میلیارد حوریه را به کفش زهرا صلح نمی‌کنم...

شما الان نگاه به بهشت می‌کنی، خیال می‌کنی که آن‌جا هم یک چهار تا درخت کاشتند؟ چهار تا درخت گل پونه کاشتند، چهار تا درخت سیب کاشتند؟ چه کسی کاشته است؟ مگر بهشت جنگل است؟ نه، بابا جان! خدا اراده کرد، درخت طوبی را خلق کرد. بهشت و این‌ها همه از درخت طوبی خلق شده‌اند. عزیز من، قربانت بروم، کجایی؟ یک بهشتی را که داری می‌بینی، دست دوم است. من می‌خواهم شما دست اول بشوید؛ داد می‌زنم! تو بیا دست اول بشو، چرا دست دوم می‌شوی؟ مگر بهشت مخلوق نیست؟ مگر عرش مخلوق نیست؟ من امروز به شما باسوادها [می‌گویم]؛ مگر بهشت مخلوق نیست؟ مگر عرش مخلوق نیست؟ مگر جنات مخلوق نیست؟ خالق است یا مخلوق است؟ حالا یک مرتبه به تو می‌گوید: تو اشرف مخلوقاتی! بابا جان، من درست دارم می‌گویم، تو درست بشنو، درست بفهم، یک مرتبه می‌گوید: تو اشرف مخلوقاتی، چرا می‌گوید اشرف مخلوقاتی؟ بهشت، رشد ندارد؛ یک حدی دارد، فردوس، یک حدی دارد، جنات، یک حدی دارد، تو حد نداری اصلاً. خدا تو را جوری خلق کرده که حد نداری. عزیز من، تو می‌توانی به خدا برسی؛ اما بهشت به کجا می‌تواند برسد؟ بهشت یک چیزی دارد که خیلی عظمت دارد [این است که] ندای علی می‌دهد، تا زنگش را می‌زنید، می‌گوید: علی، علی، علی. بهشتی که این همه سفارش شده است، [برای این است که] ندای علی می‌دهد، تو بیا امر علی را اطاعت کن، بروی بالاتر بشوی. به تمام آیات قرآن، گفت: برو، گفتم: نه، بهشت را نشان من داد، جنات را نشان داد، فردوس را نشان داد، چرا؟ تو وقتی که مؤمن شدی، خدا عظمتش را حالی‌ات می‌کند. ما هنوز مؤمن نیستیم که خدا عظمتش را به ما بفهماند. من عقیده‌ام این است اگر مؤمن واقعی بخواهد بهشت برود، [در مقابل] محشور شدن با زهرا یا علی، حیوان است، من حسابش را کردم، دیدم من دارم می‌گویم یک عده‌ای خودشان درست می‌کنند، بُل می‌گیرند، من هم نماز شب می‌کنم، نماز می‌کنم، چیز به مردم می‌دهم، دارم بُل می‌گیرم. حالا تو را چه کار می‌کند؟ حالا تو را می‌آورد، زهرا را هم آنجا می‌گذارد، می‌گوید: این هم بهشت و فردوس برو، مرد است که باید بگوید: برو پشت پا بر عالم امکان زدم من، دست بر دامن زهرا زدم بشر باید حیوانیت خودش را بفهمد، حیوانیت خودش را حس کند. مگر من بهشت می‌خواهم که بروم آنجا گلابی‌اش را بخورم، حوریه‌اش را ببینم؟ به تمام آیات قرآن، من میلیارد حوریه را به کفش زهرا صلح نمی‌کنم. یکی از حرفهایی که من با امام زمان می‌زنم، می‌گویم: آقا جان، افتخار تو این است کفش زهرا پیش توست، افتخار تو این است که پیراهن حسین پیش توست، پیش من نیست! کجا داریم می‌رویم؟ چه کار داریم می‌کنیم؟ بیا این طرف خط. به تمام آیات قرآن، اگر کفش زهرا را به من بدهند، به بهشت و فردوس صلح می‌کنم، می‌گویم: من این را می‌خواهم بو کنم؛ چون که بوی زهرا به تمام این خلقت می‌ارزد، بوی علی بن موسی الرضا به تمام این خلقت می‌ارزد. چرا شما از جو این دنیا پرش نمی‌کنید؟ هنوز ما پابندیم!

در نظر متقی، اینجا و زمین و آسمان یکی است...

در نظر متقی، اینجا و زمین و آسمان یکی است. به من بگویید کدام یک از شما به آسمان راه دارید؟! خودتان با خودتان نجوا کنید. حرف‌هایی هست که نمی‌توانم بزنم؛ چون کشش ندارید! همین حرفهایی که گفتم را عمل نمی‌کنید. روی سنگ قبرم با خط درشت بنویسید که با جگر پُر خون از دنیا رفتم و نتوانستم حرفم را بزنم؛ نه به یهودی‌ها، به شما خوب‌ها نتوانستم حرفم را بزنم؛ چون شما خوب‌ها هنوز از امتحان در نیامده‌اید! مگر ممکن است آدم، واقعیت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) و زهرای عزیز (علیها السلام) را بگوید؟! [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: امام زمان با متقی]

چه کسی این عالم را می‌شناسد؟ فقط متقی...

یک کاری کنید که متقی شما را قبول کند. چه کسی این عالم را می‌شناسد؟ فقط متقی. اگر شما سخی باشید و دنبال خلق هم نروید، حالا وقتی می‌خواهید عالم را بشناسید، باید از متقی بشناسید. کس دیگری این عالم را نمی‌شناسد. الآن عوض این که متقی را بشناسند، حرف هم به او می‌زنند! این عده از همان‌هایی هستند که به امیرالمؤمنین (علیه السلام) حرف زدند. شما از آن‌ها نباشید! بیایید سخی باشید و از اینجا دست برندارید! اگر از اینجا نروید، آن وقت از نابغه‌های عالم خطاب می‌شوید. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: امام زمان با متقی]

[آقا امام زمان] همچنین خندید که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم...

به روح تمام انبیاء! من یک شبم را به سلطنت سلیمان نمی‌دهم. من به شما بگویم، من چیزی هم ندارم. من همچنین دارایی هم ندارم که به عشق دارایی‌ام، به عشق ملکم، به عشق اجاره، باشم. من هیچ چیز ندارم. روزی‌ام را خدا دارد می‌دهد، خیلی هم قشنگ می‌دهد. من توجیه نمی‌خواهم بکنم. الان الحمد لله در یخچال هم مرغ هست، هم گوشت است، هم میوه است، همه چیز است. من توجیه نمی‌کنم. من می‌خواهم به شما بگویم، ببین، در صورتی که ندارم، خدا دارم. در صورتی که ندارم، امام زمان دارم، من نجوا می‌کنم. من نمی‌خواهم بگویم که حالا بگویند، این امام زمانی هست. من این‌ها را قدری رد می‌کنم. به دوست عزیزم گفتم وقتی من مُردم افشا کنید، حاضر هم نیستم. با او هم عهد و پیمان کردم، به کلی من را احترام نکنید. اما حالا ببین، من چه چیزی به شما می‌گویم: من یک دوستی داشتم به نام حاج مظلوم، این بنده خدا، راست‌راستی، هم مظلوم بود. مثلاً ایشان یک باغ داشت، همه انارهایش را می‌داد به مردم؛ اما آدم‌شناس هم بود. بعضی از این طلبه‌ها می‌آمدند، یک مقدار انار می‌گذاشت جلویشان، توی باغ می‌رفت، با بعضی‌ها حرف می‌زد. آنجا را حالا کاری ندارم. یک وقت این‌ها می‌گفتند ایشان هست تا امام زمان بیاید. این مریض شد و او را بردند، عملش کردند، آمدند؛ حال‌ندار شد. من خواب دیدم که در باغش آمدم. او به من گفت: حاج حسین!، گفتم: بله، گفت: یک نفر اینجا می‌آید که هر چه صفات خوبی در عالم است، به او است. او توی عالم را گفت، ما فکر کردیم به غیر امام زمان  کسی دیگر نیست. رفتیم بالای باغش، توی باغش، دیدم آقا آنجاست. تا به من رسید، من سلام کردم. گفت: فلانی! خوشی تمام شد. در صورتی که گفت تمام شد، گفتم: آقا، دو تا خوشی هست. گفتم: جد شما هم گفته؛ اما به نظرم دو خوشی است: یکی دستم را همچنین کردم، از دم پایش بردم تا بالا، گفتم: آدم خدمت امام زمانش باشد. گفتم: یعنی شما را می‌شناسم، گفتم: یکی هم بیتوته شب. همچنین خندید که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم. شما یک قدری که از دنیا کنار بروید، اینها شما را ضبط می‌کنند. تا این هست، آن نیست یکی دیگر، ما باز رفتیم توی فکر که بالاخره سواد پیدا کنیم. چند وقت رفتیم مسجد جمکران، نشد، بالاخره قهر کردیم. قهر قهر کردیم با امام زمان. گفتم: خب، تو بابایت رعیت است، اینجوری بوده است، تو خودت اینجوری هستی، می‌خواهی آقا را ببینی؟ این چه خیالی است؟ قهر قهر کردم. ما یک اتاقی داشتیم در آن بیتوته می‌کردیم، من یک دفعه دیدم آقا با یک نفر دیگر تشریف آورند. ایشان گفت که ایشان آقا امام زمان است. چه می‌خواهی؟ گفتم: من دو تا خواهش دارم، یک حرف هم می‌خواهم بپرسم، اجازه می‌خواهم. گفتم: آقا! خواهش من این است که من دلم می‌خواهد یاور شما باشم. اگر شما الان امر کنید، سلطنت سلیمان را بدهند، قدری هم بالاتر، قدری بالاتر هم داشته باشم، سلیمان یک حدی داشت، من حدی هم نداشته باشم؛ یعنی یک حکومت عالمی داشته باشم، من دلم خوش نیست تا: احقاق حق از جدت حسین، مادرت زهرا نکنند. تا گفتم مادرش زهرا، ایشان [ناراحت شد]. به خودم گفتم: خاک بر سرت، چطور می‌خواهی یاورش باشی؟ کاش نگفته بودی. بعد من به ایشان گفتم: آقا، من چه کنم [یاور شما] باشم. ایشان فرمود: صلوات بفرست. حالا من یک صلواتی هر روز دارم. ببین، من چه می‌گویم؟ من می‌گویم: اگر این عالم را در اختیار من بگذارید، من دلم خوش نیست. یعنی چه؟ معنی این را می‌فهمید یعنی چه؟ یعنی باید ما همه‌اش در فکر یاوری امام زمان باشیم، همه‌اش یک بیتوته‌ای، داشته باشیم.

به شما می‌گوید: حرف متقی را بشنوید! اما مردم با متقی خوب نیستند؛...

ائمه طاهرین (علیهم السلام) به متقی می‌فرمایند: «بگو!» امام رضا (علیه السلام) هم به متقی فرمود: «برو مردم را هدایت کن!» به شما چه می‌گوید؟! به شما می‌گوید: حرف متقی را بشنوید! اما مردم با متقی خوب نیستند؛ به خاطر همین می‌فرماید: در آخرالزمان اگر از هزار نفر یک نفر با دین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند. آنها می‌فهمند که وقتی به حرف متقی نیستید، بی‌دین از دنیا می‌روید. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: امام زمان با متقی]

اگر با متقی رفیق باشید؛ با دوازده امام، چهارده معصوم رفیق هستید...

از اینجا دست برندارید و با متقی رفیق باشید. ائمه طاهرین (علیهم السلام) متقی را تهیه کرده‌اند، اگر با متقی رفیق باشید؛ با دوازده امام، چهارده معصوم رفیق هستید. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: امام زمان با متقی]

من یک شب خواب دیدم که یک موادی آوردند و جلوی من ریختند...

رفقای عزیز، من در چند وقت پیش، توی فکر رفتم که یک صحبت راجع به «لا اله الا الله» کنم. یک قدری در تفکر بودم، دلم می‌خواست یک ابعادی، یک نویدی داده شود که من یک قدری خاطرم جمع بشوم و خیلی خاطرجمع درباره اینکه در قلب من خطور کرده صحبت کنم. و الحمد لله، به خواست خدای تبارک و تعالی، یک پیش آمدی کرد. اگر من این پیش آمد را به خودم نسبت می‌دهم به «لا اله الا الله» قسم! من نمی‌خواهم خودم را معرفی کنم. دلم می‌خواهد رفقای عزیز، یک قدری با تفکر و با فکر این حرفها را با ابعاد خودشان قبول کنند. من یک شب خواب دیدم که یک موادی آوردند و جلوی من ریختند، بعد، من با دست، این‌ها را به هم می‌زنم. یک دفعه یک صورتی، بهترین صورت می‌شود، می‌آید روی پای من، زانوی من، می‌نشیند. یک دفعه می‌گوید: «لا اله الا الله» وقتی می‌گوید «لا اله الا الله»، تمام گلوله های خون می‌گوید: «لا اله الا الله». من نگاه کردم دیدم انگار تمام خلقت می‌گوید: «لا اله الا الله»! با دست چپ، مواد را به هم زدم. دیدم دو مرتبه، صورتی پیدا شد روی زانوی چپ من (آمد)، گفت: «لا اله الا الله»! (به دینم قسم! من آن صورت‌ها را که دیدم هنوز می‌گویم خدایا، یک دفعه دیگر من را موفق کن، آن صورت‌ها را ببینم.)… باز آن می‌گفت: «لا اله الا الله». تمام خلقت انگار می‌گفت: «لا اله الا الله».» حالا من خیلی خاطرجمع شدم اینکه این عقایدی که داشتم، خدمت رفقای عزیز بگویم. عقاید این بود، حرف این بود: من همیشه به فکر مردم هستم. والله، به فکر خودم نیستم. (حتی) به خدا عرض کردم: خدایا به خودت قسم! من راست می‌گویم اما می‌خواهم با تو حرف بزنم. به تمام انبیائت قسم، اگر من را به جهنم ببری و بسوزانی، یا به فردوس ببری، من یک جور می‌خواهمت! من اگر تو را بخواهم که مرا به فردوس ببری، پس فردوس را می‌خواهم. اما خالق من که فردوس نیست. من خالقم را می‌خواهم. اگر من این مطلب را می‌گویم به همان خدا قسم، برای خودم نیست که خودخواه باشم و بخواهم شما خدای ناکرده، مرا عزت یا احترام کنید، اما می‌خواهم سند نشانتان بدهم و حرفم با سند باشد که شما در این حرفها تفکر کنید

کسی هست که عالم پیش او کوچک است، او متقی است...

خداوند تبارک و تعالی این عالم را ایجاد کرد؛ آن وقت این عالم هست، هر کسی از آن استفاده‌ای می‌کند. هر کدام از این مردم به امر خدا و امیرالمؤمنین (علیه السلام) باشند، برتری پیدا می‌کنند؛ اما کسی هست که عالم پیش او کوچک است، او متقی است. من خودم همین‌طور هستم؛ تمام عالم پیش من کوچک است. آن کسی که عالم را خلق کرده، می‌بینم و با خدا حرف می‌زنم. می‌گویم: «خدایا! تو این عالم را خلق کردی؛ حضرت زهرا (علیها السلام)، امیرالمؤمنین (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) را خلق کردی.» من خدا را این طوری می‌شناسم. این حرف از علی (علیه السلام) شناختن، زهرا (علیها السلام) شناختن و امام حسین (علیه السلام) شناختن بالاتر است. چه کسی این طور است؟ فقط متقی. خداشناسی یعنی این [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: امام زمان با متقی]

به خدا می‌گویم: «خدایا! قدرتم را نگیر...

به خدا می‌گویم: «خدایا! قدرتم را نگیر! خدایا! تو به امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)، حضرت زهرا (علیها السلام) و امام حسین (علیه السلام) قدرت دادی. قدرت مرا هم نگیر! بتوانم بروم و بیایم. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: امام زمان با متقی]

تقاضاها از حضرت رضا...

من از آقا امام رضا خواستم که رفقای من به بلوغ برسند. گفتم: آقاجان! ممکن است. حالا که امام زمان می‌آید، ما باید به بلوغ برسیم، اگر باشیم، خب، تو ما را به بلوغ برسان؛ فرق نمی‌کند: «تسمع کلامی، [تردّ] سلامی» حرف ما را دارد می‌شنود. یک قدری خلاصه از این حرف‌ها زدیم و آمدیم و رفتیم، خلاصه، شام خوردیم و منتظر تلفن [بودیم]. من به طوری هستم که با امام حرف می‌زنم، منتظر جواب هستم. این را همچنین به شما بگویم. چرا منتظر جواب هستم؟ من به امام رضا گفتم: من از طرف قومم آمدم، من که برای خودم نمی‌خواهم، من از طرف قومم آمدم. اینها تا یک اندازه‌ای خلاصه، تسویه شدند. من شب خواب دیدم که یکی دو تا چیز به من دادند. اینها را گفت طراحی کن. اما گفت اگر طراحی کنی، اینها شمش طلا می‌شود. اینقدر من خوشحال شدم، که شماها طلا می‌شوید.

بلند شدم آمدم توی فضای حیاط، نصف شب، خوابم نمی‌برد. گفتم: زهرا جان، تو را به حق دخترت زینب، زینب جان، تو را به حق مادرت زهرا، این زن را شفا بده...

  قربانتان بروم، عزیز من، بیایید با اینها دوست بشوید. مرده را زنده می‌کنند، مریض را خوب می‌کنند. من یک نفر، دوستی داشتم، یک وقت آنجا پیش من آمد. گفت: فلانی، گفتم: بله. گفت: «من زنم یک دیگ زودپز گذاشته، این مفرهایش گرفته، رفته باز کند، درش پریده، به سینه طاق خورده، یک آسیبی هم به طاق خورده؛ اما تمام صورت این سوخته است.» این آدم به نام احمدی، من نشانتان می‌دهم، برادر داماد آقای قدوسی، ببینید این حقیقت دارد، من آدمش را نشانتان دادم. گفت: دیشب ما خلاصه او را تهران بردیم. دختر آقای قدوسی اول جراح در تهران است. این را خلاصه یک قدری معالجه کرد و قرض و اینها داد. گفت: احمدی، وقتی این بهتر می‌شود، آن‌وقت ما باید بیاییم به صورت این تکه‌گذاری کنیم؛ یعنی اینها همه زخم شده است و ما تکه‌گذاری می‌کنیم تا خلاصه انشاءالله که درست شود. [این آقای احمدی] گفت: دیشب، من را صدا زد. گفت: احمدی، گفتم بله، گفت: چند سال است ما زن و شوهریم؟ من درآمدم به او گفتم: فلانی، ما دوازده سال است. گفت: من هنوز حرفی، خواهشی از تو کردم؟ گفت: نه. گفت: من یک خواهش دارم، تو بروی به آن حاج حسین بگویی، به من دعا کند. خدا می‌داند وقتی آمد، این با این دل من چه کرد؟ گفتم: خدا، ناموس مردم است، این که با من ارتباطی ندارد. حالا یک عقیده‌ای به ما دارد، چیزی شنیده چه کار کرده، نمی‌دانم. اما من اگر یک خانمی برای پیام بدهد، خیلی من می‌سوزم. اینکه پیغام بدهد، من یاد حضرت زهرا می‌افتم، یاد اسیری حضرت زینب می‌افتم. من در آن وادی می‌روم. می‌گویم: آخر، این چیست که آمده گفته؟ من که با این ارتباطی ندارم.؛ این ناموس مردم است که برای من پیغام داده، چه ارتباطی با من دارد؟ این به خیالش من در خانه شما آبرو دارم. بیایید آبروی من را بخرید. این جوان است، شفایش بدهید. فردا یا پس فردا دیدم این آقای احمدی آمد و گفت: حاج حسین، گفتم بله. گفت: زن من خوب شده، صورتش از روز اول [بهتر شده] تا حتی این مژه‌های ابرویش همه سوخته بود، تمام درآمده است، آدم حظ می‌کند. گفتم: راست می‌گویی؟ گفت: والله، راست می‌گویم. گفتم چه شد؟ گفت: دیشب خیلی صورتش می‌سوخت، اینقدر ما گریه کردیم، من گریه کردم، او گریه کرد، تا او خوابش برد. گفت: من گفتم الحمد لله، این حالا یک ذره خوابش برده. گفت: سر شب، مرتب می‌گفت: احمدی، سوختم، سوختم، سوختم. مرتب می‌گفت: سوختم. خب، قرص و دوا و اینها را دختر آقای قدوسی داده بود، چاره نمی‌شد. گفت: نصف شب بلند شد. گفت: احمدی، صورتم خوب شد. گفتم: خانم چه شد؟ گفت: دیدم دو زن مجلله در را باز کردند، آمدند تو. گفت که خانم چه شده؟ گفتم: خانم جان، من اینجوری شدم، این جوری شدم، من صورتم سوخته است. گفت: گفتی به حاج حسین که به ما دعا کند؟ از حاج حسین خواستی به تو دعا کند؟ گفتم: آره، خانم، من به همسرم آقای احمدی گفتم: من دوازده سال است چیزی از تو نخواستم؛ اما برو به آن مرد بگو، به من دعا کند. گفت: به او بگو بیاید. (دارد این خانم برای همسرش نقل می‌کند،) گفت: یک دفعه دیدم حاج حسین عقب اتاق است. آمد و سلام کرد به حضرت زهرا و حضرت زینب. بابا جان من! من که توی خانه خوابیدم، یک جارو به دم من نبندید. ببینید من چه می‌گویم؟ اینها والله، زنده هستند، اینها به کل خلقت احاطه دارند. بابا جان من، چه دارید می‌گویید که زینبِ اسیر؟ گفت: به حاج حسین گفت، دعا کن. حاج حسین همان دعا که کرده بود [را گفت]. گفت: خدا، به حق حضرت زهرا این را شفا بده، زینب جان، به حق مادرت زهرا، زهرا جان، به حق دخترت زینب، این خانم را شفا بده. گفت: این دو دفعه گفت: آنها گفتند: الهی آمین. گفت: من یک مرتبه دیدم صورتم خوب خوب شده، والله، گفت از روز اولش بهتر شد. اینها که ما می‌گوییم چیست؟ بابا، بروید در خانه اینها، کجا می‌روید؟ آخر، چقدر در خانه این و آن می‌روید؟ تو در خانه این برو این جوری است. کجا می‌روی در خانه آن که مشرک بشوی؟ مشرکیم ما، به قرآن، ما مشرکیم.

تو اگر روح شدی، به روح علی بن ابی طالب اتصال شدی، معراج هم می‌روی. اصلاً معراج چیزی نیست...

به دینم قسم! به علی قسم! من خودم دیدم. ما یک دوستی داریم، یک وقتی رفت به معراج؛ فقط خدا بود و علی. حالا برو بگو دارد خودش را معرفی می‌کند. به دینم قسم! خدا بود و علی. من دیدم! تو اصلاً باور نمی‌کنی این طور بشوی. تو اگر از دنیا بگذری، دیگر، جسم نیستی، روحی! روح به روح اتصال می‌شود. ما جسمیم، به دنیا علاقه داریم. به این بساطها علاقه داریم. اصلاً توی این فکرها نیستیم. روح، به روح باید اتصال بشود. خب، تو اگر روح شدی، به روح علی بن ابی طالب اتصال شدی، معراج هم می‌روی. اصلاً معراج چیزی نیست

خدا و چهارده معصوم (علیهم السلام) می‌گویند: برو پیش متقی! امام حسین (علیه السلام) هم می‌گوید: برو پیش متقی!...

مثل زمان امیرالمؤمنین (علیه السلام) که هفتاد هزار نفر درک نداشتند، فقط هفت، هشت نفر درک داشتند، الآن هم در آخرالزمان با متقی همین‌طور برخورد می‌کنند. اصلاً تو نمی‌دانی که کافر هستی! نمی‌دانی که کافر شده‌ای! تو می‌روی توی خیالهای خودت! تو خیالی شده‌ای، نه امری! باید امری باشید، نه خیالی! خدا نکند آدم این‌جوری بشود! «بدتان نیاید، می‌خواهم بیدار شوید. کل مردم دنیا ناقصی دارند. خدا و چهارده معصوم (علیهم السلام) می‌گویند: برو پیش متقی! امام حسین (علیه السلام) هم می‌گوید: برو پیش متقی! متقی، من هستم! شما چه خبری از دنیا دارید؟! یک چیزی می‌خورید، یک خنده‌ای می‌کنید. اصلاً توی ماوراء نیستید. خدا کند توی ماوراء بیایید. ماوراء و دوازده امام (علیهم السلام) ، چهارده معصوم (علیهم السلام) ، متقی را امضا می‌کنند. ببین، الآن امام حسین (علیه السلام) امضا کرد و گفت: پیش وکیل من برو!

من همیشه به فکر مردم هستم. والله، به فکر خودم نیستم...

من همیشه به فکر مردم هستم. والله، به فکر خودم نیستم. (حتی) به خدا عرض کردم: خدایا به خودت قسم! من راست می‌گویم اما می‌خواهم با تو حرف بزنم. به تمام انبیائت قسم، اگر من را به جهنم ببری و بسوزانی، یا به فردوس ببری، من یک جور می‌خواهمت! من اگر تو را بخواهم که مرا به فردوس ببری، پس فردوس را می‌خواهم. اما خالق من که فردوس نیست. من خالقم را می‌خواهم. اگر من این مطلب را می‌گویم به همان خدا قسم، برای خودم نیست که خودخواه باشم و بخواهم شما خدای ناکرده، مرا عزت یا احترام کنید، اما می‌خواهم سند نشانتان بدهم و حرفم با سند باشد که شما در این حرفها تفکر کنید

من از زن خیلی ملاحظه می‌کنم؛ چون حیا یک پرده‌ای است، اگر یک دفعه نگاه کنید، آن پرده دریده می‌شود...

من از زن خیلی ملاحظه می‌کنم؛ چون حیا یک پرده‌ای است، اگر یک دفعه نگاه کنید، آن پرده دریده می‌شود، من مواظب هستم آن پرده دریده نشود. سرتاسر مکه اگر من به کسی نگاه کردم به دین یهودی بمیرم؛ در صورتی که زنان زیبایی دارد که یکی از آنها در دنیا نابغه است. پس اگر یک بار نگاه کنید آن پرده، یواش یواش پاره می‌شود.

به دینم راست می‌گویم. اینجا بهشت است؛ یک گشایشی از بنده خدایی بکنی...

حالا عزیز من! والله، روایت داریم، می‌فرماید: مؤمن را، اول، وقتی دارد آدم جان می‌دهد، جبرئیل ظرف آب حوض کوثر را می‌دهد. من دیدم، من آن آب را دیدم. بعد به تو می‌دهد بخوری. چرا؟ آن شیطان، آن لحظه بچه‌هایش را صدا می‌زند. می‌گوید: این دارد دینش را می‌برد، ولایتش را می‌برد، ببینید به آب [دینش را] می‌تواند می‌دهد؟ مؤمن یک ذره تشنه‌اش می‌شود، این ظرف را آب می‌کند و می‌آورد، [می‌گوید]: همچنین کن تا من آب به تو بدهم. متوجهی؟اینهایی که تواضع برای مردم کرده‌اند، آنجا هم همچنین می‌کنند، شیطان را سجده می‌کنند و می‌میرند. [من که] تواضع نمی‌کنم، گم شو! حالا جبرئیل، اول آب حوض کوثر می‌آورد و به تو می‌دهد، بعد جایت را نشانت می‌دهد؛ بعد می‌گوید: اجازه می‌دهی؟ می‌خواهی بروی آنجا؟[اگر] بگویم ریا می‌شود؟ بشود. گفتم: من اینجا را بهتر می‌خواهم. اینجا می‌توانم یک کارگشایی از مردم بکنم؛ حالا یا مال مردم است یا مال خودم. اگر آنجا هم می‌توانم کارگشایی کنم، بیایم و گرنه نمی‌آیم. من اینجا را بهتر از بهشت می‌خواهم؛ به دینم راست می‌گویم. اینجا بهشت است؛ یک گشایشی از بنده خدایی بکنی

گفتم: فکر کردی من محض شهوت با تو ازدواج کردم؟ من آمده‌ام که امر را اطاعت کنم...

زن من حصبه روده گرفت. هر چیزی که می‌خورد استفراغ می‌کرد، چیزی هم که نمی‌خورد، دیگر توان نداشت. دکتر نبود که او را نبرده باشم، تا اینکه او را پیش یک دکتر بردم. دکتر گفت: باید او را ول کنی به درد نمی‌خورد. این بیچاره همان جا با زانو پیش دکتر زمین خورد. همان جا یقه دکتر را گرفتم و سینه دیوار زدم؛ گفتم: مردک! تو سواد داری؛ اما کمالات نداری. چرا جلوی روی او گفتی؟ وقتی به خانه آمدم، گفت: مرد! دیدی دکترم گفت برو زن بگیر! گفتم: فکر کردی من محض شهوت با تو ازدواج کردم؟ من آمده‌ام که امر را اطاعت کنم. والله اگر بیفتی، من لقمه دهانت می‌گذارم، من زن‌بگیر نیستم.

یک نگاه به او کردم؛ می‌گفتم: زهرا جان، مرا نجات بده...

یک خانمی در دکان ما آمد؛ گفت: من سه تا تخت می‌خواهم. از ما خرید، خانه‌شان هم باجک بود، یک قدری پولش ماند و گفت: شما به خانه من بیا. من هم پول به شما می‌دهم و هم تخت را برایم جابه‌جا کنید. من تا به خانه او رفتم، پول به باربر داد، باربر رفت و در را بست و پشت در را انداخت. به من گفت: فلانی! گفتم: بله، گفت: پدر من فلانی هست و پیش حاج شیخ عباس بوده است. من شما را خیلی دوست داشتم، نیامدید با من ازدواج کنید. رئیس فلان جا یا معاون فلان جا با من ازدواج کرد و الان مدتی است که فوت کرده است. خلاصه؛ من یک بچه دارم، شش ماهش است. من دلم می‌خواهد سایه شما بالای سر من باشد. رفت و خودش را خیلی زیبا درست کرد. گفت یک نگاه به من بکنید. یک نگاه به او کردم؛ می‌گفتم: زهرا جان، مرا نجات بده. حتی گفت: چیزی هم ندارید یک چیزی به شما می‌دهم، مهریه من بکنید. گفتم: خانم! حاج شیخ عباس تهرانی گفته که من اعجاز دارم؟ گفت: بله، گفتم: حاج شیخ عباس گفته که من دعایم مستجاب می‌شود؟ گفت: بله، خوب اقرار از او گرفتم. گفتم: خانم جان! من لیاقت شما را ندارم. درست است که شما شنیدی زن من مریض است؛ اما شما حرام می‌شوید. من یک نجار هستم، شما حرام می‌شوید. شما در را باز کنید تا من بروم؛ من دعا می‌کنم یک همسر خوب نصیب شما شود. خلاصه در را باز کرد و رفتیم. من هم یک شب، دو شب بلند شدم و گفتم خدایا، من به این خانم قول دادم، یک همسر خوب برایش جور کن. یک وقت دیدم بعد از یک هفته یک خانمی آمد داخل مغازه‌ام؛ گفت: فلانی، ممنون ممنون ممنون، و رفت

اگر مرا به رضوان و فردوس هم ببرند، این غصه از دلم بیرون نمی رود مگر در رجعت!...

حضرت زینب گفت: برادر جان! هرگز غم تو از دل خواهر نمی رود. مگر ممکن است غم مادرش زهرا از دل دوستانش برود؟ مگر ممکن است محبت امیرالمؤمنین و امام حسین از دل ما برود؟ اگر مرا به رضوان و فردوس هم ببرند، این غصه از دلم بیرون نمی رود مگر در رجعت! تولی و تبری یعنی بغض دشمنان اهل بیت و حب حضرت زهرا و امام حسین در دل مؤمن است. اگر بشر این طور نباشد مؤمن نیست و اسلام دارد.

[به امام زمان گفتم:] من دلم خوش نیست تا احقاق حق از جدت حسین، مادرت زهرا نکنند...

ما باز رفتیم توی فکر که بالاخره سواد پیدا کنیم. چند وقت رفتیم مسجد جمکران نشد، بالاخره قهر کردیم. قهر قهر کردیم با امام زمان (عج الله فرجه). گفتم: خب، تو بابایت رعیت است، اینجوری بوده است، تو خودت اینجوری است، می‌خواهی آقا را ببینی؟ این چه خیالی است؟ قهر قهر کردم. ما یک اتاقی داشتیم در آن بیتوته می‌کردیم، من یک دفعه دیدم آقا با یک نفر دیگر تشریف آورند. گفت که ایشان آقا امام زمان (عج الله فرجه) است. چه می‌خواهی؟ گفتم: من دو تا خواهش دارم. یک حرف هم می‌خواهم بپرسم، اجازه می‌خواهم. گفتم: آقا! خواهش من این است که من دلم می‌خواهد یاور شما باشم. اگر شما الان امر کنید، سلطنت سلیمان را به من بدهند، قدری هم بالاتر، سلیمان حدی داشت، من حدی هم نداشته باشم؛ یعنی یک حکومت عالمی داشته باشم، من دلم خوش نیست تا احقاق حق از جدت حسین، مادرت زهرا نکنند. تا گفتم مادرش زهرا، ایشان ناراحت شد. به خودم گفتم: خاک بر سرت، چطور می‌خواهی یاورش باشی؟ کاش نگفته بودم. بعد من به ایشان گفتم: یاور شما باشم. ایشان فرمود: صلوات بفرست. حالا من یک صلواتی هر روز دارم. ببین من چه می‌گویم. من می‌گویم اگر این عالم را در اختیار من بگذارید، من دلم خوش نیست. یعنی چه؟ معنی این را می‌فهمید یعنی چه؟ یعنی باید ما همه‌اش در فکر یاوری امام زمان (عج الله فرجه) باشیم. همه‌اش بیتوته داشته باشیم.

چند وقت پیش، یکی گفت تو چطور دعایت مستجاب می‌شود؟...

چند وقت پیش، یکی گفت تو چطور دعایت مستجاب می‌شود؟ حالا قضیه این بود. یک نفر زنش خیلی حالش بد بود و او را در سی‌سی‌یو برده بودند. پیش یکی از آیت الله ‌های خیلی مهم قم رفته بود. او نمی‌دانم یک مقدار آب دهانش را به او داده بود، یک مقدار آب زمزم به او داده بود، خلاصه، گفته بود: هفتاد حمد بخوان. هیچ چیز بهتر نشد. آمد پیش ما. من به او گفتم: هفتاد تا حمد بخوان به نام امام صادق (علیه السلام) به او بده من هم دعا می‌کنم خوب می‌شود. گفتم: یک چیز هم نذر کن. به او گفتم: چهار پنج تا مرغ نذر کن. این مرد اینقدر مقدس بود، پنج تا مرغ نذر کرده بود، از این مرغهای کشتارگاه را حرام می‌دانست، کشته بود، با پر و بالش داده بود. ما هم خدا می‌داند به مردم دادیم. من به او شوخی کردم. گفتم: امروز چند شنبه است؟ گفت: سه شنبه است. گفتم: شب جمعه خانمت را در بغلت می‌برم. آخر، شب جمعه خوب خوب شد. بعد گفت: آخر چطور شد؟ گفتم: هر کسی نفسی دارد. ما که حضرت آیت الله را رد نکردیم. حالا یکی به من گفت: چطور می‌شود که دعایت مستجاب می‌شود؟ گفتم: یکی که مریض است می‌گویم: یا خوب شود یا دردش به جانم بیفتد. خدا هم از از من خجالت می‌کشد. خدا هم خجالتی است. خب، آن فرد خوب می‌شود. این نیست که من دکان باز کنم که یکی چیزی به من بدهد. من بخواهم دکان باز کنم که دکانم خراب شده، سرمایه هم که ندارم. من دکان ندارم که درست کنم. دکان درست می‌کنید که دعا می‌کنید مستجاب نمی‌شود. توجه فرمودید؟

اگر تو با علی باشی، صحبت‌هایت را پخش می‌کنند. امر، پخش می‌شود، نه حرف...

آن زمانی که به مکه رفته بودم، در خواب دیدم: لوحی میان زمین و آسمان بود. گفت: فرمایشات شما را به این لوح نوشته‌ایم. اگر تو با علی باشی، صحبت‌هایت را پخش می‌کنند. امر، پخش می‌شود، نه حرف. این صحبت‌ها به تمام خلقت پخش می‌شود؛ پس متقی دارد خلقت را پرورش می‌دهد؛ یعنی متقی از تمام خلقت مطلع است. این عالم هنوز خلق نشده، متقی مطلع است.

این همه که ملائکه اجر دارند، خدا به متقی گفت: حسین! من مَلَک روی سرت می‌ریزم!...

این همه که ملائکه اجر دارند، خدا به متقی گفت: حسین! من مَلَک روی سرت می‌ریزم! تو چه کار می‌کنی؟! می‌خواهی این حرف را بکش؟! می‌خواهی نکش؟! این حرفهایی که من می‌زنم، مثل این است که به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) را معرفی کن. من هم دارم امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) را معرفی می‌کنم! وقتی این حرفها را بخواهی، خدا ثوابش را به تو می‌دهد!

به روح تمام انبیاء! من یک شبم را به سلطنت سلیمان نمی‌دهم...

به روح تمام انبیاء! من یک شبم را به سلطنت سلیمان نمی‌دهم. من به شما بگویم چیزی هم ندارم. من همچنین دارایی هم ندارم که به عشق دارایی‌ام، به عشق ملکم، به عشق اجاره، باشم. من هیچ چیز ندارم. روزی‌ام را خدا دارد می‌دهد، خیلی هم قشنگ می‌دهد. من نمی‌خواهم توجیه بکنم. الحمد لله الان در یخچال هم مرغ هست، هم گوشت است، هم میوه است، همه چیز است. من توجیه نمی‌کنم. من می‌خواهم به شما بگویم در صورتی که ندارم، خدا دارم. در صورتی که ندارم، امام زمان (عج الله فرجه) دارم، نجوا می‌کنم. من نمی‌خواهم بگویم که بگویید این امام زمانی هست. من این‌ها را قدری رد می‌کنم. به دوست عزیزم گفتم وقتی من مُردم افشا کنید، حاضر هم نیستم. با او هم عهد و پیمان کردم به کلی من را احترام نکنید.منبع:

دو خوشی است: آدم خدمت امام زمانش باشد. یکی هم بیتوته شب...

من یک دوستی داشتم به نام حاج مظلوم، این بنده خدا راست‌راستی هم مظلوم بود. یک باغ داشت، همه انارهایش را می‌داد به مردم؛ اما آدم‌شناس هم بود. بعضی می‌آمدند از این طلبه‌ها چند تا انار می‌گذاشت جلویشان توی باغ می‌رفت. با بعضی‌ها حرف می‌زد. حالا کاری ندارم. یک وقت این‌ها می‌گفتند ایشان هست تا امام زمان (عج الله فرجه) بیاید. این مریض شد و او را بردند عملش کردند. حال‌ندار شد. خواب دیدم که من در باغش آمدم. او به من گفت: حاج حسین! یک نفر اینجا می‌آید که هر چه صفات خوبی در عالم است به او است. ما فکر کردیم به غیر امام زمان (عج الله فرجه) کسی دیگر نیست. رفتیم بالای باغش، تا به من رسید، من سلام کردم. گفت: فلانی! خوشی تمام شد. در صورتی که گفت تمام شد، گفتم: جد شما هم گفته؛ اما به نظرم دو خوشی است: یکی دستم را همچنین کردم، از دم پایش بردم تا بالا، گفتم: آدم خدمت امام زمانش باشد. گفتم: یعنی شما را می‌شناسم، گفتم: یکی هم بیتوته شب. همچنین خندید که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم.منبع:

من از کسی رودربایستی ندارم، خدا این شهامت را به من داده است؛...

اگر از اولین تا آخرین علماء بیایند و حرف بزنند، اگر به غیر از ولایت باشد، می‌گویم شما اشتباه‌کار هستید. من از کسی رودربایستی ندارم، خدا این شهامت را به من داده است؛ چون که اگر رودربایستی داشته باشی، او را از امر بالاتر دانسته‌ای. چه کسی این طور است؟ فقط متقی. منبع: ‎

من به ایشان گفتم: یاور شما باشم. ایشان فرمود: صلوات بفرست...

ما باز رفتیم توی فکر که بالاخره سواد پیدا کنیم. چند وقت رفتیم مسجد جمکران نشد، بالاخره قهر کردیم. قهر قهر کردیم با امام زمان (عج الله فرجه). گفتم: خب، تو بابایت رعیت است، اینجوری بوده است، تو خودت اینجوری است، می‌خواهی آقا را ببینی؟ این چه خیالی است؟ قهر قهر کردم. ما یک اتاقی داشتیم در آن بیتوته می‌کردیم، من یک دفعه دیدم آقا با یک نفر دیگر تشریف آورند. گفت که ایشان آقا امام زمان (عج الله فرجه) است. چه می‌خواهی؟ گفتم: من دو تا خواهش دارم. یک حرف هم می‌خواهم بپرسم، اجازه می‌خواهم. گفتم: آقا! خواهش من این است که من دلم می‌خواهد یاور شما باشم. اگر شما الان امر کنید، سلطنت سلیمان را به من بدهند، قدری هم بالاتر، سلیمان حدی داشت، من حدی هم نداشته باشم؛ یعنی یک حکومت عالمی داشته باشم، من دلم خوش نیست تا احقاق حق از جدت حسین، مادرت زهرا نکنند. تا گفتم مادرش زهرا، ایشان ناراحت شد. به خودم گفتم: خاک بر سرت، چطور می‌خواهی یاورش باشی؟ کاش نگفته بودم. بعد من به ایشان گفتم: یاور شما باشم. ایشان فرمود: صلوات بفرست. حالا من یک صلواتی هر روز دارم. ببین من چه می‌گویم. من می‌گویم اگر این عالم را در اختیار من بگذارید، من دلم خوش نیست. یعنی چه؟ معنی این را می‌فهمید یعنی چه؟ یعنی باید ما همه‌اش در فکر یاوری امام زمان (عج الله فرجه) باشیم. همه‌اش بیتوته داشته باشیم.منبع:

خدایا، اگر می‌خواهی من را بی‌محبت علی، بی‌محبت زهرا وارد محشر کنی، از صحنه گیتی نابودم کن...

آن چند شب به خدا گفتم: خدایا، این کار را تو می‌توانی بکنی، هیچ کسی هم نمی‌تواند بکند. من به هیچ‌کس هم نمی‌گویم. جسارت هم کردم؛ گفتم تا حتی انبیاء، تا حتی اولیاء نمی‌توانند این کار را بکنند. خدایا، اگر می‌خواهی من را بی‌محبت علی، بی‌محبت زهرا وارد محشر کنی، از صحنه گیتی نابودم کن؛ نه بهشتت را می‌خواهم، نه فردوست را می‌خواهم، نه جناتت را می‌خواهم. مگر اینکه آنجا من را با محبت این‌ها وارد محشر کنی.

من فقرا را از خودم واجب‌تر می‌دانم، آنها را امر خدا می‌دانم...

«متقی اصلاً از دنیا استفاده نمی‌کند. چطور استفاده نمی‌کند؟ از پولهایی که شما می‌دهید، هم استفاده نمی‌کند. من الآن صبح که می‌شود، یک نفر چیزی می‌آورد، این حسین می‌بیند، من برای خودم چیزی بر نمی‌دارم. هر چیزی می‌آورند، از آن برداشت نکرده‌ام؛ چون که من فقرا را از خودم واجب‌تر می‌دانم، آنها را امر خدا می‌دانم. شما با سخاوت به امر خدا کمک می‌کنید.»