حالا علی اصغر چه میگوید؟ میگوید: من را در میدان ببرید تا جانم را فدای پدرم کنم...
یک اصغر است دیگر. حالا بچهها در غریبی امام حسین (علیه السلام)، بهانه میگیرند. گاهی به آغوش مادرشان میروند، گاهی به دامن مادر پناه میبرند. امام حسین (علیه السلام) گفت: خواهر گریه نکنید، دشمن من را شماتت میکند. دید همه دستمالهایشان دستشان است. زینب گفت: برادر! چاره اصغر ز دست ما تمام است. حالا علی اصغر چه میگوید؟ میگوید: من را در میدان ببرید تا جانم را فدای پدرم کنم. بچه را آوردند. حالا این طفل که گناهی نکرده است؟ [از نظر شما] حسین تقصیر کار است!! این طفل که گناهی ندارد. چرا با این بچه هم کار دارند؟ [چون] میخواهند دل یزید، خلیفه مسلمین خوشحال شود! به دینم، نمیتوانم حرفم را بزنم. در دنیا چه خبر است؟ حالا دارند چه کار میکنند؟ امام حسین (علیه السلام) گفت: بیایید این بچه را آب بدهید. … تیری رها کرد، آمد به گلوی اصغر نشست. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: عاشورای 93]
