Press ESC to close

حضرت ابوالفضل

منظور از بالِ آقا ابوالفضل، پر و بال ملائکه نیست، منظور ارادة اللهی است؛ یعنی هر چه اراده کند، انجام می‌دهد...

وقتی آقا ابوالفضل علیه‌السلام در ظاهر به‌دنیا آمد، امیرالمؤمنین علیه‌السلام بنا کرد بازوهای آقا ابوالفضل را بوسیدن. امّ‌البنین می‌گوید: آقا جان! مگر بازوهای فرزندم عیبی دارد؟ فرمود: نه، این بازوها و دستها را در کربلا جدا می‌کنند. این دستها فدای حسینم می‌شود. حالا خدا دو بال به آقا ابوالفضل داده؛ آن ارادة اللهی باز به‌ غیر از بال است. با بالش هر کجا بخواهد می‌رود. البته منظور از بالِ آقا ابوالفضل، پر و بال ملائکه نیست، بلکه منظور ارادة اللهی است؛ یعنی هر چه آقا ابوالفضل اراده کند، انجام می‌دهد. امام، آقا ابوالفضل را مثل خودش قرار داده‌ است. شیعه واقعی هم ارادة‌الله است، چه برسد به آقا ابوالفضل! شیعه واقعی از انبیاء، به جز پیامبر آخرالزمان، بالاتر است. آقا ابوالفضل ولیّ نبود؛ اما ولیّ‌پرست و ولیّ‌خواه بود، شما هم باید ولیّ‌خواه باشید.

آقا ابوالفضل وقتی جانش را فدای ولایت کرد، جان‌پرور شد...

آقا ابوالفضل علیه‌السلام خیلی مقام دارد، سلمان خلق‌کُن است. چرا؟ وقتی جانش را فدا کرد، جان‌پرور شد، یعنی جانی را می‌پرورانَد. جانش را داد به امام حسین علیه‌السلام، با تمام قدرتش؛ تمام درجه‌ای که دارد، به‌ واسطه امام حسین علیه‌السلام است. تو باید جانت را در اختیار ولایت بگذاری. جان را باید فدای یقین کنی، فدای ولی کنی. او هم می‌گوید: جانم به فدایت! این آخر کار است. من یک میلیارد جان داشته باشم، فدا می‌کنم. باید بدانی خواست خدا این است که جانت را فدا کنی. آقا ابوالفضل علیه‌السلام از کجا به این‌جا رسید؟ از آن‌جایی که از ریشه دلش، تمام جانش این است که فدای حسین علیه‌السلام بشود. آقا ابوالفضل علیه‌السلام نه جان بدهد، تکه تکه بدنش را می‌دهد. شما آقا ابوالفضل علیه‌السلام نمی‌شوید، اما صفاتش را باید داشته باشید؛ چون صفات او صفات خداست، صفات برادرش حسین علیه‌السلام است. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: عارف ولایت]

امام حسین بالای بدن مبارک آقا ابوالفضل (علیه السلام) آمد و صدا زد: برادر! کمرم شکست...

در تمام مدت عمر، آقا ابوالفضل (علیه السلام) به برادرش نگفت برادر! گفت: من از فرزندان زهرا نیستم، از فرزندان امّ البنین هستم، امام حسن باید به تو بگوید برادر! من لیاقت برادری ندارم. حالا تا زهرای عزیز او را در بغل گرفت، گفت پسرم! (من به شما بگویم: والله، هم حضرت زهرا (علیها السلام) کربلا بوده، هم امیرالمومنین علی (علیه السلام) بوده است، هم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ؛ اما اینها در ظاهر اجازه دفاع نداشتند.) وقتی او را در بغل گرفت و گفت: پسرم! اینجا آقا ابوالفضل (علیه السلام) مطلق شد، یک دفعه صدا زد: برادر! برادرت را دریاب. امام حسین (علیه السلام) رسید، دید چه برادری؟! دستانش جدا شده، فرقش شکافته است. امام حسین (علیه السلام) هیچ کجا این حرف را نزده است، در مورد آقا علی اکبر (علیه السلام) هم نگفته است. بالای بدن مبارک آقا ابوالفضل (علیه السلام) آمد و صدا زد: برادر! کمرم شکست. اینها چقدر امید به تو داشتند! زینب و امّ کلثوم امیدشان ناامید شد. برادر! امیدم ناامید شد. امید امام حسین (علیه السلام) این بود که این لشگر را به ولایت رهبری کند، امام حسین (علیه السلام) دیگر امیدی نداشت. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: حر]

روز عاشورا امام حسین (علیه السلام) به او گفت: عباس! جانم به قربانت!...

وقتی پیامبر می‌خواست آقا امام حسین (علیه السلام) را صدا بزند، می‌گفت: حسین! جانم به قربانت، امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌خواست او را صدا بزند، می‌گفت: حسین! جانم به قربانت. چون که آن مصیبت‌ها را می‌دانستند. حضرت زهرا (علیها السلام) می‌گفت: حسین! جانم به قربانت. امام حسن (علیه السلام) هم می‌گفت: حسین! برادر! جانم به قربانت؛ آقا ابوالفضل (علیه السلام) که هیچ، می‌گفت: من عبد تو هستم، تو دین من هستی، هیچ وقت نگفت برادر! می‌گفت آقاجان! حسین جان! حالا روز عاشورا امام حسین (علیه السلام) به او گفت: عباس! جانم به قربانت! [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: حر]

دینم حسین است...

آن رَجَزی که آقا ابوالفضل (علیه السلام) می‌خواند، همان رجز امیرالمومنین علی (علیه السلام) است. آقا ابوالفضل (علیه السلام) می‌گوید: افتاده است ای لشگر! دست یمینم تا زنده‌ام ای لشگر! حامی دینم دینم حسین است. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: حر]