Press ESC to close

کلیپ

آسوده خاطرم که در دامن توام، علی جان، خدا می‌داند راست می‌گویم:...

آسوده خاطرم که در دامن توام، علی جان، خدا می‌داند راست می‌گویم: آسوده خاطرم که در دامن توام دامن نبینم که در دامنش بروم دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بود دامان توست اتصال به ماورا بود خدا می‌داند همه خلقت را می‌بینم، می‌بینم، همه خلقت، بی‌محتوا است؛ اما با تمام گلوله‌های خونم، با تمام موهای بدنم می‌گویم: علی، علی، علی، علی، علی، علی، علی. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: افشای شیعه]

مواظب یمین باش. مواظب باش که خدشه به دین نخورد. مواظب باش که خدشه به یمین نخورد. تو اصحاب یمینی! تو باید اطاعت کنی یمین را...

یک شاگرد داشتم دزد بود. می‌خواهم یکی دوتای آنها را برای شما بگویم. من چهار پنج تا شاگرد داشتم. بساز و بفروش می‌کردم، خلاصه اینجوری بودیم. اینها آمدند گفتند: این بچه دزد است. گفتم: من که باور نمی‌کنم. آن موقع اگر یادتان باشد، اسکناس پنج تومانی خیلی زیاد بود؛ این که می‌گویم مال چهل سال، چهل و پنج سال پیش است. این‌ها رنگ کردند؛ شب که شد از توی جیب این درآوردند. گفت: دیدید؟ ما این کار را کردیم که به ما دزد نگویی. سه شنبه بود، ما نگهش داشتیم تا اینکه شب جمعه، گفتم: پسر جان! نیا. این صبح شنبه شد، پسر را آورد، گفت: چرا بچه من را جواب کردی؟ گفتم: خانم، من شاگرد نمی‌خواهم. هر چه که فحش عالم بود، یک قدری هم قرض کرد به ما داد. هر فحشی که می‌گویی [بود] یک مقدار هم قرض کرده بود. اصلاً یک فحشهایی است که مثل این که می‌گویند تجدد، تجددی بود، به ما داد. هر چه به من گفتند چرا، گفتم من شاگرد نمی‌خواهم. من حسابش را کردم، یمین خدشه می‌خورد. ببین، من دارم به شما چه می‌گویم. یمین نگذارید خدشه بخورد؛ نه خودم. من که خود نیستم. اصلاً خود نباید باشد. یمین باید خود نباشد. من دیدم خدشه به یمین می‌خورد. این فحشها که داد خب، ما که اینقدر بی‌غیرت نیستیم، من مواظب یمین هستم. آقا، مواظب یمین باشید که خدشه نخورد. اگر من می‌گفتم خانم، بچه‌ات دزد است، دیگر کسی او را نمی‌خواست. تمام فحشها را خریدم که یمین خدشه نخورد. مواظب یمین باشید که خدشه نخورد، نه مواظب خودتان. تو خود نباید باشی. اگر خود شدی، بت شدی. اگر خود شدی، والله، بت شدی. خودت را داری می‌پرستی. قدر این حرفها را تو را به دینم، بدانید. بروید رویش فکر کنید. دو مرتبه می‌گویم: اگر خود شدی، بت شدی. تو نباید خودت باشی. مواظب یمین باش. مواظب باش که خدشه به دین نخورد. مواظب باش که خدشه به یمین نخورد. تو اصحاب یمینی! تو باید اطاعت کنی یمین را. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: صفات اصحاب یمین]

من به عمرم نگاه به تلویزیون نکرده‌ام، به عمرم یک دروغ نگفتم، به عمرم به فکر مردم بودم...

به دینم! من محشر را دیده‌ام. تو چه چیزی داری می‌گویی؟ تو به غیر تلویزیون و ویدئو چیز دیگری ندیدی؟ کجا محشر را می‌بینی؟ کجا برزخ را می‌بینی؟ به دینم! من دیدم، جهنم را دیدم، بهشت را دیده‌ام، بهشت هم رفته‌ام. من نمی‌خواهم خودم را معرفی کنم. خدا من را لعنت کند اگر من بخواهم خودم را معرفی کنم. خدایا! من را لعنت کن! اگر بخواهم خودم را معرفی کنم، من حاضرم. می‌خواهم بگویم می‌توانید بشوید. اینقدر ما عقب‌افتاده‌ایم. ما از عقب‌افتاده‌ها هستیم. پس من چه کاره‌ام؟ من به عمرم نگاه به تلویزیون نکرده‌ام، به عمرم یک دروغ نگفتم، به عمرم به فکر مردم بودم. تو بابا بیا بشو. تو چه کاره‌ای؟ [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: عاشورای 93]

تا به من گفتند امر خداست که جهنم بروی، به دینم قسم! یک دفعه، جفت زدم توی جهنم، گفتم: «بسم الله الرحمن الرحیم» به دینم! تمام جهنم خاموش شد...

حالا می‌خواهم به شما عرض کنم ما باید اول حسین را بشناسیم، بعد گریه کنیم. من اینجا می‌خواهم به شما عرض کنم: اگر علما، فقها یا دانشمندان در کتابهایشان نوشتند، یا روایت و حدیث داریم که اگر به قدر یک بال مگس گریه کنیم آمرزیده‌ایم، این چه گریه‌ای است؟ اگر گریه، ما را آمرزیده می‌کرد، ابن سعد روز عاشورا گریه کرد! وقتی حضرت زینب به او گفت: «یابن سعد، أیُقتل ابوعبدالله»، دور امام حسین را گرفته بودند، آخر، ابن سعد با حضرت زینب یک خویشی داشت. درسی گرفته بود از مادرش. مادرش وقتی که آقا امیرالمؤمنین را توی مسجد بردند و خالد بن ولید، شمشیر روی سر امیرالمؤمنین گرفته بود، گفت: دست از علی بردارید و گرنه نفرین می‌کنم. ستونها از جا حرکت کرد. علی را برگرداند. زینب آمد حسین را برگرداند. آمده می‌گوید: «یابن سعد، أیُقتل ابوعبدالله» تو ایستادی و حسین من را دارند می‌کُشند. ابن سعد بنا کرد گریه کردن. اگر گریه، ما را بهشت می‌برد، پس چرا ابن سعد با گریه‌هایش جهنمی است؟ چون گریه از روی کفر بلند می‌شود.آقا جان، قربانت بروم، عزیز من! بیا وقتی روضه می‌روی، یک ذره حواست توی آبگوشت نباشد، توی برنج نباشد، مرغ نباشد، سرت را زیر بینداز، تفکر داشته باش. این عمرت دارد کلید می‌اندازد. تو کجایی؟ من کجا هستم؟ اگر گریه [آدم را] بهشت می‌برد، پس چرا ابن سعد جهنم می‌رود؟ [چون] گریه از روی کفر بلند شده، ابن سعد کافر به ولایت است. گریه باید از روی ولایت بلند شود، اگر تو ولایتی باشی، اینجوری هست. [گریه تو را بهشت می‌برد] من به دینم قسم! نمی‌خواهم محض خودم بگویم، می‌خواهم شما بیدار شوید. بفهمیم، با هم باشیم. من چند وقت پیش از این خواب دیدم؛ مُردم. من را صحرای محشر آوردند. یک دفعه دیدم دو مَلَک آمدند. گفتند: باید جهنم بروی. گفتم: آقا جان! امر است من جهنم بروم یا اعمالم باید جهنم برود؟ گفت: امر است، باید بروی. من حساب کردم اگر بگوید برای اعمالت هست، گریه کنم. یک قدری التماس کنم. خدا را به امام حسین قسم بدهم. دیدم گفت: امر است، باید بیایی. من را لب جهنم بردند. انشاءالله، باطن امام زمان، رفقا، چشمتان به آتش نیفتد. آتش نیست، یک چیزی است که اصلاً خدا می‌داند سیاهی‌اش چه هست؟ این دارد موج می‌زند. تا به من گفتند امر خداست که جهنم بروی، به دینم قسم! یک دفعه، جفت زدم توی جهنم، گفتم: «بسم الله الرحمن الرحیم» به دینم! تمام جهنم خاموش شد. من وسط جهنم ایستاده بودم و نگاه می‌کردم. دیدم تمام دیوارهای جهنم یک قدری سیاه است. خاموش شد، آتش. نادان! چه می‌گویی؟ اگر ولایت داشته باشی، جهنم را خاموش می‌کنی. ما داریم چه کار می‌کنیم؟ [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: درباره امام حسین]

امام حسین گفت: دست از علی بردارید، علی دارد طرف خدا می‌رود...

حالا بنا شد روضه علی اکبر را برای شما بخوانم. آدم یک پسر داشته باشد متدین باشد، خیلی او را می‌خواهد. خدا انشاء الله بچه‌هایی که دارید به شما ببخشد، این این علی اکبر، در ظاهر و باطن خیلی ترقی کرد؛ چون که حضرت فرمود: «منطقاً، علماً، برسول الله»، یعنی آورد و [او را] جفت رسول الله قرار داد. حالا وقتی خلاصه آتش جنگ شروع شد، گفت: علی جان، بیا برو توی میدان. [امام این کار را نکرد] که خودش بنشیند، بچه‌هایش بنشیند، مردم را به سمت جنگ سوق بدهد، فوراً آمادگی پیدا کرد. گفت: علی جان، قربانت بروم، برو با این مادرت و خواهرانت یک خداحافظی کن. زره به او پوشاند. رفت آنجا در خیمه گفت: عمه جان، خداحافظ، خواهر جان، مادر جان، خداحافظ. اینها ریختند دور علی، دیدند برود میدان معلوم نیست که بالاخره او را نکشند؛ اما سکینه دور علی می‌گشت می‌گفت: ای خدا، دعاهای مرا مستجاب کن؛ مرا فدای علی کن، دست برنداشتند. یک دفعه امام حسین گفت: دست از علی بردارید، علی دارد طرف خدا می‌رود. حالا مگر امام حسین دست برداشت؟ حالا وارد شد، علی جان، یک قدری جلوی من راه برو. حالا گفت: علی جان، یک قدری جلو من راه برو. بابا! حالا روایت داریم یک وقت رفت، صد و بیست نفر را به درک واصل کرد؛ اما وقتی رفت، لشگر گفتند ما با پیغمبر جنگ نداریم. ابن سعد صدا زد، گفت: این پسر حسین است، شبیه پیغمبر است. پیغمبر که از دنیا رفته است؛ حالا یک وقت آمد، گفت: بابا، این زره، [سینه] من را به تنگ آورده، آخر، آفتاب هست، من تشنه‌ام هست. خدا شیخ عباس را رحمت کند گفت: دو تا روایت داریم. یک روایت داریم که حسین زبان در دهانش گذاشت، [یعنی] گفت: بابا، من هم تشنه‌ام. عزیز من، چرا آب می‌خوری، یک سلام به امام حسین می‌دهی، لعنت به موکلان آب فرات می‌دهی، این همه ثواب دارد؟ چرا؟ [چون] یاد لب تشنه امام حسین می‌کنی.آقا علی اکبر دو مرتبه رفت جنگ، یک وقت صدا زد: بابا، من هم رفتم، خداحافظ. بابا جان، قربانت بروم، غصه تشنگی مرا نخور، جدت مرا سیراب کرد. یک ظرف آب برای تو گذاشته. تا امام حسین این ندا را شنید، با عجله رفت آنجا. لشکر هم بالای سر علی اکبر صف‌آرایی کرد. روایت داریم آن موقع یک شامی توی فرق علی زده بود، علی در ظاهر از دنیا رفته، خونها را از لب علی پاک کرد. مرتب گفت: «ولدی علی»، با من حرف بزن. مرتب دلش می‌خواهد یک کلام علی، حرف بزند. در تمام لشکر زینب در میدان نیامده است. گفت: مبادا برادرم سکته کند. مرتب آمد توی میدان و او هم می‌گفت: «ولدی علی، ولدی علی»، روایت داریم امام حسین دو تا نعره زد. یک دفعه گفت: ابن سعد، خدا رحم تو را قطع کند؛ رحم مرا قطع کردی. یک وقت صدا زد: بنی هاشم بیایید، نعش علی را در خیمه رسانید، خدا داند که من طاقت ندارم. این مداحان که دارند کف می‌زنند و می‌رقصند، آنها آنجا کف زدند!!! ای مداح، چرا کف می‌زنی؟ مگر تو بنی امیه هستی؟ حالا آمدند، این مصیبت چه کار کنیم؟ حالا سکینه چه به سرش می‌آید؟ نگاه به علی می‌کند. رقیه چه به سرش می‌آید؟ لیلا چه به سرش می‌آید؟ [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: شناخت امام]

توی کوچه‌ها می‌رفتم و می‌گشتم، می‌گفتم: اینجاست که زینب آمده! اینجاست که حسین آمده!...

حالا ای مسلمان، تو چه مسلمانی هستی؟ گفتم: این دهه عاشورا این تلویزیون را کنار بگذار، برو فکری برای مسلمانی‌ات بکن! لااقل این دهه ویدئو و ماهواره و تلویزیون نزن. آیا با این حرفها نقش داری یا نه؟! حسین جانم، آخر، چه نقشی داری؟ تو هنوز از لهو و لعب دست برنداشتی. عزیز من، قربانت بروم، وقتی امام حسین شهید شد، امام صادق آمد و یک خانه در کربلا خرید و از اول دهه روی پایش می‌زد و داد می‌کشید، می‌گفت: جدم را اول کافر کردند و بعد او را کشتند! [حضرت]، مرتب حسین، حسین می‌کرد. کربلا دارد حسین، حسین می‌گوید؛ [اما] تو ای بی‌غیرت، می‌خندی!!؟ به تمام آیات قرآن! راست می‌گویم: من رفتم آنجا [کربلا،] [مردم] امام حسین را زیارت می‌کردند و بعد پای ویدئو می‌آمدند!! تو کربلا آمدی؟ چه خبر است؟توی کوچه‌ها می‌رفتم و می‌گشتم، می‌گفتم: اینجاست که زینب آمده! اینجاست که حسین آمده! [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: وقایع عاشورا]

پیامبر به من گفت: برو توی خاکها، بگو آخرین امضاء شد...

  قربانتان بروم. باید به فکر رجعت باشید. یک دفعه دیدید رجعت آمد. تو برای امام زمان چه کار کردی؟ آقا تشریف آوردند، تو چه کار کردی؟ نماز امام زمان خواندی؟ ذکر خدا گفتی؟ فقیری را دستگیری کردی؟ امری را اطاعت کردی؟ چه کار کردی؟ تو باید به فکر رجعت باشی. رجعت یک دفعه می‌آید. گفتم که پیامبر به من گفت: برو توی خاکها، بگو آخرین امضاء شد. من خیال می‌کردم آمریکا بودم، انگلیس بودم، شوروی بودم. نمی‌دانم در این شهرها و خاکها بودم. فقط در تمام شهرها داد می‌زدم، دوباره می‌رفتم به شهر دیگر. از اینجا تا خیال می‌کردم در آن شهر بودم. مطلب اینطوری می‌شود. وقتی امام زمان بیاید، یک مقداری به من نشان داد. بله، قربانتان بروم، ماشین از کار می‌افتد. تمام ماشینها و طیاره‌ها و اتم و تفنگ و باروت از کار می‌افتند. وقتی امام زمان ظهور می‌کند، اینها فلج می‌شوند که امام زمان به این‌ها زور می‌شود. امامت حرف دیگری هست، خیال حرف دیگری هست، خواستن حرف دیگری هست؛ اما زمان این‌طوری می‌شود. همه آنها فلج می‌شوند. هفتاد هزار ملک از آسمان می‌آیند. تمام دست به شمشیر وگرنه به امام زمان (عج الله فرجه) می‌گویند برو وگرنه تو را رجم می‌کنیم. به امام زمان می‌گویند. فکر رجعت باشید. یک دفعه می‌بینی آقا آمد. من دیدم دیگر، یک دفعه آمد. تا به من گفتند، من مغازه را رها کردم و پابرهنه پالتو را برنداشتم و چرخ هم انگار برنداشتم، دویدم. یک وقت آمدم دیدم آنجا روی کوهها آمده است، به روی ما توپ سوار کردند. من توپ را زمان شاه دیدم؛ ولی آن موقع دیده بودم. همین سان گلوله‌هایش اینجور بود، روبروی آقا سوار کرده بودند. از این آدمهای گنده هم بودند. ما خدمت آقا آمدیم، گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند. رفت، گفت: بازاری‌ها نمی‌آیند. این از بازاری‌ها! من به ایشان گفتم: آقا، اینها توپ روی ما سوار کردند، نه که من از توپ بترسم، من آمدم جانم را فدای تو بکنم. گفت: حسین، توپها در نمی‌رود. پشت توپها رفتند، هر کاری کردند در نرفت. آن‌وقت آقا یک صوت حجاز خواند. صدایش از تمام دنیا می‌آمد. آن وقت اینها دستهایشان را اینطوری کردند و از روی کوهها پایین آمدند که آقا قبولشان بکند. بعد من از خواب بیدار شدم. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: وعاظ]

مگر امام حسین (علیه السلام) من را به آغوش نکشید؟ به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم، پاهایم به زمین کشیده نمی‌شد...

ما نباید بگوییم ما تسلیم هستیم، تسلیم ولایت هستیم؛ تسلیم امر ولایت باید باشید. بیشتر مردم مارک ولایت به خودشان می‌زنند؛ مثل این روغن نباتی، روغن خوش را با سیب زمینی قاطی می‌کنند یک مارک به آن می‌زند که روغن حیوانی است. بیا یک مارک حیوانیت به خودت نزن! کجا مارک حیوانیت به خودت می‌زنی؟ موقعی که امر اینها را اطاعت نمی‌کنی، خودت امر می‌شوی، خودت امر خیالی می‌شوی، بیا امر اینها بشو. کجا امر آنها می‌شوی؟ «سلمان منی اهل البیت»، عزیز من، بیا بشو. مگر نمی‌شود شد؟ اینقدر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شما را احترام کرده است، می‌گوید: اگر اینجور شدید، با من، در درجه من محشور می‌شوید. مگر درجه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کم است؟ اما ببین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چطور است؟ حالا می‌گوید: یا رسول الله، با اجازه آمدیم [هنگام قبض روح]. گفت: من یک حرفی دارم؛ می‌خواهم امت من را خدای تبارک و تعالی بیامرزد. الان تو هم باید همین‌جور باشی؛ دارد به فردوس، به بهشت، او را دعوت می‌کند، حالا به فکر امت هست. آیا تو به فکر فقرا هستی یا نیستی؟ یا داری جمع می‌کنی و انباشته می‌کنی؟ «من گفتم، در نوار نبوده است، می‌خواهم در این نوار باشد، پنج چیز است شما را هدایت می‌کند: اول، ولایت است، بعد، عدالت است، بعد، سخاوت است. دو چیز دیگر است که اگر نداشته باشید، آن هم شما را گمراه می‌کند: یکی اینها را خلق حساب کنید، یکی هم به حرف خلق بروید. به تمام آیات قرآن، به سی جزء کلام الله، داد می‌زنم: اگر شما این پنج چیز را درست کنید، پنج تن یاورتان می‌شوند، کمکتان می‌کند، هدایتتان می‌کند، تحویلتان می‌گیرد. بگویم شما را به آغوش می‌کشند؟ زشت است، من بگویم. مگر امام حسین (علیه السلام) من را به آغوش نکشید؟ به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم، پاهایم به زمین کشیده نمی‌شد. شما را در آغوش می‌گیرد؛ اما خلق را در آغوش نگیرید، دنبال خلق نروید، اهل دنیا نباشید، به فکر فقرا باشید. حالا اصلاً من چه بگویم؟ حالا امام حسین (علیه السلام) دست من را گرفته، زینب (علیها السلام) داشت نگاه می‌کرد، گفت: فلانی، خواهرم زینب است. زبان من لال بشود که بگویم از من اجازه گرفت، رفت. تمام شما را می‌خواهم اینطوری شوید. تمام [حل] مشکلات دنیا را توی دلت می‌ریزد، آن موقع مشکل‌گشا می‌شوی. حالا خدای تبارک و تعالی، فقیرخواه است. از آنجا می‌گوید: «این الرجبیون»، از اینجا می‌گوید «این الفقراء». تازه، خدای تبارک و تعالی به تمام آیات قرآن، از هیچ‌کس تشکر نکرده است؛ از انبیاء نکرده، از اولیاء نکرده، از اوصیاء نکرده، از علمای ربانی نکرده، از فقها نکرده، فقهای واقعی نه قلابی، فقط از فقرا [تشکر] کرده است. [می‌فرماید:] ای فقرا، ببخشید، هر چیزی می‌خواهید، به شما می‌دهم. خدا به چه کسی گفته که هر چه می‌خواهید به شما می‌دهم؟ به فقرا. به چه کسی گفته؟ به من بگویید. شما همه باسوادید، شما همه دبیر هستید، معلم هستید، دانشمند هستید، به من بگویید. اگر نیست، جلوی دهنم را بگیرید؛ اما نمی‌توانید بگیرید، قدرت ندارید، نیست. حالا می‌گوید هر چه می‌خواهید به شما می‌دهم. باز دوباره همچنین می‌کند، عذرخواهی می‌کند؛ [می‌فرماید:] فقرا، من شما را فقیر کردم. حالا ببین، باز چقدر شما اغنیاء را می‌خواهد؟ خدا، فروگذار نمی‌کند؛ هم فقرا را تأیید می‌کند، هم شما را، می‌گوید: من می‌خواستم اینطوری اینها به شما کمک کنند، اینها سالم باشند. چقدر خدا شما را می‌خواهد؟ کجایی، عزیز من، قربانت بروم؟ [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: عنایت پنج تن به شیعه]

به تمام آیات قرآن، من میلیارد حوریه را به کفش زهرا صلح نمی‌کنم...

شما الان نگاه به بهشت می‌کنی، خیال می‌کنی که آن‌جا هم یک چهار تا درخت کاشتند؟ چهار تا درخت گل پونه کاشتند، چهار تا درخت سیب کاشتند؟ چه کسی کاشته است؟ مگر بهشت جنگل است؟ نه، بابا جان! خدا اراده کرد، درخت طوبی را خلق کرد. بهشت و این‌ها همه از درخت طوبی خلق شده‌اند. عزیز من، قربانت بروم، کجایی؟ یک بهشتی را که داری می‌بینی، دست دوم است. من می‌خواهم شما دست اول بشوید؛ داد می‌زنم! تو بیا دست اول بشو، چرا دست دوم می‌شوی؟ مگر بهشت مخلوق نیست؟ مگر عرش مخلوق نیست؟ من امروز به شما باسوادها [می‌گویم]؛ مگر بهشت مخلوق نیست؟ مگر عرش مخلوق نیست؟ مگر جنات مخلوق نیست؟ خالق است یا مخلوق است؟ حالا یک مرتبه به تو می‌گوید: تو اشرف مخلوقاتی! بابا جان، من درست دارم می‌گویم، تو درست بشنو، درست بفهم، یک مرتبه می‌گوید: تو اشرف مخلوقاتی، چرا می‌گوید اشرف مخلوقاتی؟ بهشت، رشد ندارد؛ یک حدی دارد، فردوس، یک حدی دارد، جنات، یک حدی دارد، تو حد نداری اصلاً. خدا تو را جوری خلق کرده که حد نداری. عزیز من، تو می‌توانی به خدا برسی؛ اما بهشت به کجا می‌تواند برسد؟ بهشت یک چیزی دارد که خیلی عظمت دارد [این است که] ندای علی می‌دهد، تا زنگش را می‌زنید، می‌گوید: علی، علی، علی. بهشتی که این همه سفارش شده است، [برای این است که] ندای علی می‌دهد، تو بیا امر علی را اطاعت کن، بروی بالاتر بشوی. به تمام آیات قرآن، گفت: برو، گفتم: نه، بهشت را نشان من داد، جنات را نشان داد، فردوس را نشان داد، چرا؟ تو وقتی که مؤمن شدی، خدا عظمتش را حالی‌ات می‌کند. ما هنوز مؤمن نیستیم که خدا عظمتش را به ما بفهماند. من عقیده‌ام این است اگر مؤمن واقعی بخواهد بهشت برود، [در مقابل] محشور شدن با زهرا یا علی، حیوان است، من حسابش را کردم، دیدم من دارم می‌گویم یک عده‌ای خودشان درست می‌کنند، بُل می‌گیرند، من هم نماز شب می‌کنم، نماز می‌کنم، چیز به مردم می‌دهم، دارم بُل می‌گیرم. حالا تو را چه کار می‌کند؟ حالا تو را می‌آورد، زهرا را هم آنجا می‌گذارد، می‌گوید: این هم بهشت و فردوس برو، مرد است که باید بگوید: برو پشت پا بر عالم امکان زدم من، دست بر دامن زهرا زدم بشر باید حیوانیت خودش را بفهمد، حیوانیت خودش را حس کند. مگر من بهشت می‌خواهم که بروم آنجا گلابی‌اش را بخورم، حوریه‌اش را ببینم؟ به تمام آیات قرآن، من میلیارد حوریه را به کفش زهرا صلح نمی‌کنم. یکی از حرفهایی که من با امام زمان می‌زنم، می‌گویم: آقا جان، افتخار تو این است کفش زهرا پیش توست، افتخار تو این است که پیراهن حسین پیش توست، پیش من نیست! کجا داریم می‌رویم؟ چه کار داریم می‌کنیم؟ بیا این طرف خط. به تمام آیات قرآن، اگر کفش زهرا را به من بدهند، به بهشت و فردوس صلح می‌کنم، می‌گویم: من این را می‌خواهم بو کنم؛ چون که بوی زهرا به تمام این خلقت می‌ارزد، بوی علی بن موسی الرضا به تمام این خلقت می‌ارزد. چرا شما از جو این دنیا پرش نمی‌کنید؟ هنوز ما پابندیم!

[آقا امام زمان] همچنین خندید که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم...

به روح تمام انبیاء! من یک شبم را به سلطنت سلیمان نمی‌دهم. من به شما بگویم، من چیزی هم ندارم. من همچنین دارایی هم ندارم که به عشق دارایی‌ام، به عشق ملکم، به عشق اجاره، باشم. من هیچ چیز ندارم. روزی‌ام را خدا دارد می‌دهد، خیلی هم قشنگ می‌دهد. من توجیه نمی‌خواهم بکنم. الان الحمد لله در یخچال هم مرغ هست، هم گوشت است، هم میوه است، همه چیز است. من توجیه نمی‌کنم. من می‌خواهم به شما بگویم، ببین، در صورتی که ندارم، خدا دارم. در صورتی که ندارم، امام زمان دارم، من نجوا می‌کنم. من نمی‌خواهم بگویم که حالا بگویند، این امام زمانی هست. من این‌ها را قدری رد می‌کنم. به دوست عزیزم گفتم وقتی من مُردم افشا کنید، حاضر هم نیستم. با او هم عهد و پیمان کردم، به کلی من را احترام نکنید. اما حالا ببین، من چه چیزی به شما می‌گویم: من یک دوستی داشتم به نام حاج مظلوم، این بنده خدا، راست‌راستی، هم مظلوم بود. مثلاً ایشان یک باغ داشت، همه انارهایش را می‌داد به مردم؛ اما آدم‌شناس هم بود. بعضی از این طلبه‌ها می‌آمدند، یک مقدار انار می‌گذاشت جلویشان، توی باغ می‌رفت، با بعضی‌ها حرف می‌زد. آنجا را حالا کاری ندارم. یک وقت این‌ها می‌گفتند ایشان هست تا امام زمان بیاید. این مریض شد و او را بردند، عملش کردند، آمدند؛ حال‌ندار شد. من خواب دیدم که در باغش آمدم. او به من گفت: حاج حسین!، گفتم: بله، گفت: یک نفر اینجا می‌آید که هر چه صفات خوبی در عالم است، به او است. او توی عالم را گفت، ما فکر کردیم به غیر امام زمان  کسی دیگر نیست. رفتیم بالای باغش، توی باغش، دیدم آقا آنجاست. تا به من رسید، من سلام کردم. گفت: فلانی! خوشی تمام شد. در صورتی که گفت تمام شد، گفتم: آقا، دو تا خوشی هست. گفتم: جد شما هم گفته؛ اما به نظرم دو خوشی است: یکی دستم را همچنین کردم، از دم پایش بردم تا بالا، گفتم: آدم خدمت امام زمانش باشد. گفتم: یعنی شما را می‌شناسم، گفتم: یکی هم بیتوته شب. همچنین خندید که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم. شما یک قدری که از دنیا کنار بروید، اینها شما را ضبط می‌کنند. تا این هست، آن نیست یکی دیگر، ما باز رفتیم توی فکر که بالاخره سواد پیدا کنیم. چند وقت رفتیم مسجد جمکران، نشد، بالاخره قهر کردیم. قهر قهر کردیم با امام زمان. گفتم: خب، تو بابایت رعیت است، اینجوری بوده است، تو خودت اینجوری هستی، می‌خواهی آقا را ببینی؟ این چه خیالی است؟ قهر قهر کردم. ما یک اتاقی داشتیم در آن بیتوته می‌کردیم، من یک دفعه دیدم آقا با یک نفر دیگر تشریف آورند. ایشان گفت که ایشان آقا امام زمان است. چه می‌خواهی؟ گفتم: من دو تا خواهش دارم، یک حرف هم می‌خواهم بپرسم، اجازه می‌خواهم. گفتم: آقا! خواهش من این است که من دلم می‌خواهد یاور شما باشم. اگر شما الان امر کنید، سلطنت سلیمان را بدهند، قدری هم بالاتر، قدری بالاتر هم داشته باشم، سلیمان یک حدی داشت، من حدی هم نداشته باشم؛ یعنی یک حکومت عالمی داشته باشم، من دلم خوش نیست تا: احقاق حق از جدت حسین، مادرت زهرا نکنند. تا گفتم مادرش زهرا، ایشان [ناراحت شد]. به خودم گفتم: خاک بر سرت، چطور می‌خواهی یاورش باشی؟ کاش نگفته بودی. بعد من به ایشان گفتم: آقا، من چه کنم [یاور شما] باشم. ایشان فرمود: صلوات بفرست. حالا من یک صلواتی هر روز دارم. ببین، من چه می‌گویم؟ من می‌گویم: اگر این عالم را در اختیار من بگذارید، من دلم خوش نیست. یعنی چه؟ معنی این را می‌فهمید یعنی چه؟ یعنی باید ما همه‌اش در فکر یاوری امام زمان باشیم، همه‌اش یک بیتوته‌ای، داشته باشیم.

من یک شب خواب دیدم که یک موادی آوردند و جلوی من ریختند...

رفقای عزیز، من در چند وقت پیش، توی فکر رفتم که یک صحبت راجع به «لا اله الا الله» کنم. یک قدری در تفکر بودم، دلم می‌خواست یک ابعادی، یک نویدی داده شود که من یک قدری خاطرم جمع بشوم و خیلی خاطرجمع درباره اینکه در قلب من خطور کرده صحبت کنم. و الحمد لله، به خواست خدای تبارک و تعالی، یک پیش آمدی کرد. اگر من این پیش آمد را به خودم نسبت می‌دهم به «لا اله الا الله» قسم! من نمی‌خواهم خودم را معرفی کنم. دلم می‌خواهد رفقای عزیز، یک قدری با تفکر و با فکر این حرفها را با ابعاد خودشان قبول کنند. من یک شب خواب دیدم که یک موادی آوردند و جلوی من ریختند، بعد، من با دست، این‌ها را به هم می‌زنم. یک دفعه یک صورتی، بهترین صورت می‌شود، می‌آید روی پای من، زانوی من، می‌نشیند. یک دفعه می‌گوید: «لا اله الا الله» وقتی می‌گوید «لا اله الا الله»، تمام گلوله های خون می‌گوید: «لا اله الا الله». من نگاه کردم دیدم انگار تمام خلقت می‌گوید: «لا اله الا الله»! با دست چپ، مواد را به هم زدم. دیدم دو مرتبه، صورتی پیدا شد روی زانوی چپ من (آمد)، گفت: «لا اله الا الله»! (به دینم قسم! من آن صورت‌ها را که دیدم هنوز می‌گویم خدایا، یک دفعه دیگر من را موفق کن، آن صورت‌ها را ببینم.)… باز آن می‌گفت: «لا اله الا الله». تمام خلقت انگار می‌گفت: «لا اله الا الله».» حالا من خیلی خاطرجمع شدم اینکه این عقایدی که داشتم، خدمت رفقای عزیز بگویم. عقاید این بود، حرف این بود: من همیشه به فکر مردم هستم. والله، به فکر خودم نیستم. (حتی) به خدا عرض کردم: خدایا به خودت قسم! من راست می‌گویم اما می‌خواهم با تو حرف بزنم. به تمام انبیائت قسم، اگر من را به جهنم ببری و بسوزانی، یا به فردوس ببری، من یک جور می‌خواهمت! من اگر تو را بخواهم که مرا به فردوس ببری، پس فردوس را می‌خواهم. اما خالق من که فردوس نیست. من خالقم را می‌خواهم. اگر من این مطلب را می‌گویم به همان خدا قسم، برای خودم نیست که خودخواه باشم و بخواهم شما خدای ناکرده، مرا عزت یا احترام کنید، اما می‌خواهم سند نشانتان بدهم و حرفم با سند باشد که شما در این حرفها تفکر کنید

تقاضاها از حضرت رضا...

من از آقا امام رضا خواستم که رفقای من به بلوغ برسند. گفتم: آقاجان! ممکن است. حالا که امام زمان می‌آید، ما باید به بلوغ برسیم، اگر باشیم، خب، تو ما را به بلوغ برسان؛ فرق نمی‌کند: «تسمع کلامی، [تردّ] سلامی» حرف ما را دارد می‌شنود. یک قدری خلاصه از این حرف‌ها زدیم و آمدیم و رفتیم، خلاصه، شام خوردیم و منتظر تلفن [بودیم]. من به طوری هستم که با امام حرف می‌زنم، منتظر جواب هستم. این را همچنین به شما بگویم. چرا منتظر جواب هستم؟ من به امام رضا گفتم: من از طرف قومم آمدم، من که برای خودم نمی‌خواهم، من از طرف قومم آمدم. اینها تا یک اندازه‌ای خلاصه، تسویه شدند. من شب خواب دیدم که یکی دو تا چیز به من دادند. اینها را گفت طراحی کن. اما گفت اگر طراحی کنی، اینها شمش طلا می‌شود. اینقدر من خوشحال شدم، که شماها طلا می‌شوید.

تو اگر روح شدی، به روح علی بن ابی طالب اتصال شدی، معراج هم می‌روی. اصلاً معراج چیزی نیست...

به دینم قسم! به علی قسم! من خودم دیدم. ما یک دوستی داریم، یک وقتی رفت به معراج؛ فقط خدا بود و علی. حالا برو بگو دارد خودش را معرفی می‌کند. به دینم قسم! خدا بود و علی. من دیدم! تو اصلاً باور نمی‌کنی این طور بشوی. تو اگر از دنیا بگذری، دیگر، جسم نیستی، روحی! روح به روح اتصال می‌شود. ما جسمیم، به دنیا علاقه داریم. به این بساطها علاقه داریم. اصلاً توی این فکرها نیستیم. روح، به روح باید اتصال بشود. خب، تو اگر روح شدی، به روح علی بن ابی طالب اتصال شدی، معراج هم می‌روی. اصلاً معراج چیزی نیست

به دینم راست می‌گویم. اینجا بهشت است؛ یک گشایشی از بنده خدایی بکنی...

حالا عزیز من! والله، روایت داریم، می‌فرماید: مؤمن را، اول، وقتی دارد آدم جان می‌دهد، جبرئیل ظرف آب حوض کوثر را می‌دهد. من دیدم، من آن آب را دیدم. بعد به تو می‌دهد بخوری. چرا؟ آن شیطان، آن لحظه بچه‌هایش را صدا می‌زند. می‌گوید: این دارد دینش را می‌برد، ولایتش را می‌برد، ببینید به آب [دینش را] می‌تواند می‌دهد؟ مؤمن یک ذره تشنه‌اش می‌شود، این ظرف را آب می‌کند و می‌آورد، [می‌گوید]: همچنین کن تا من آب به تو بدهم. متوجهی؟اینهایی که تواضع برای مردم کرده‌اند، آنجا هم همچنین می‌کنند، شیطان را سجده می‌کنند و می‌میرند. [من که] تواضع نمی‌کنم، گم شو! حالا جبرئیل، اول آب حوض کوثر می‌آورد و به تو می‌دهد، بعد جایت را نشانت می‌دهد؛ بعد می‌گوید: اجازه می‌دهی؟ می‌خواهی بروی آنجا؟[اگر] بگویم ریا می‌شود؟ بشود. گفتم: من اینجا را بهتر می‌خواهم. اینجا می‌توانم یک کارگشایی از مردم بکنم؛ حالا یا مال مردم است یا مال خودم. اگر آنجا هم می‌توانم کارگشایی کنم، بیایم و گرنه نمی‌آیم. من اینجا را بهتر از بهشت می‌خواهم؛ به دینم راست می‌گویم. اینجا بهشت است؛ یک گشایشی از بنده خدایی بکنی

خدایا، اگر می‌خواهی من را بی‌محبت علی، بی‌محبت زهرا وارد محشر کنی، از صحنه گیتی نابودم کن...

آن چند شب به خدا گفتم: خدایا، این کار را تو می‌توانی بکنی، هیچ کسی هم نمی‌تواند بکند. من به هیچ‌کس هم نمی‌گویم. جسارت هم کردم؛ گفتم تا حتی انبیاء، تا حتی اولیاء نمی‌توانند این کار را بکنند. خدایا، اگر می‌خواهی من را بی‌محبت علی، بی‌محبت زهرا وارد محشر کنی، از صحنه گیتی نابودم کن؛ نه بهشتت را می‌خواهم، نه فردوست را می‌خواهم، نه جناتت را می‌خواهم. مگر اینکه آنجا من را با محبت این‌ها وارد محشر کنی.