من یک‌ دوستی داشتم، دو پسر داشت که به کشورهای خارجی رفته‌ بودند. تا حتی ایشان به خدا قسم می‌خورد و می‌گفت از آرد آن‌جا هم نمی‌خوردند. از ایران گندم برده بودند و آن‌جا آسیاب می‌کردند. منتهی‌الآمال، مفاتیح و قرآن داشتند. همیشه می‌گفتند الحمدلله که مانند خارجی‌ها نشدیم و در مکتب علی علیه‌السلام داریم زندگی می‌کنیم. بعد از مدتی این‌ها به ایران آمدند و به آن‌ها پُست و مقامی دادند. وقتی خلافهای این‌جا را دیدند، دیگر نماز نخواندند و روزه هم نگرفتند. پدرشان ناراحت بود و گریه می‌کرد، می‌گفت: تمام هستی‌ام رفت. من پیر شده‌ام، تمام ابعادم این‌ بود که این دو جوان را تحویل اسلام داده‌ام؛ اما حالا دیگر نه نماز می‌خوانند و نه روزه می‌گیرند. این‌ها هم به امام‌ جماعت محله‌شان نگاه کرده‌ بودند. گفتم: به آن‌ها بگو: عزیزان من! من دوستی دارم که پیرمرد است و یک کناری است؛ رفتم با او صحبت کنم، سراغ شماها را گرفت. گفتم: بچه‌هایم نماز نمی‌خوانند، روزه نمی‌گیرند. آن پیرمرد از من سؤال کرد که آیا این‌ها کافر به‌ قرآن هستند یا نه؟ گفتم نه والله. آن پیرمرد گفت: مگر خدا سوره حمد را نازل نکرده‌ است؟ مگر خدا سوره توحید را نازل نکرده‌ است؟ شما به سوره قرآن کافر شده‌اید یا به امام‌ جماعت محله‌تان؟ به او هم گفتم قرآن را جلویشان باز کن و حرف‌های مرا به آن‌ها بزن. انصافاً این مرد وقتی رفته‌ بود و به آن‌ها گفته‌ بود، در جواب به او گفته‌ بودند: پدرجان! تاکنون چند وقت است که نماز نخوانده‌ایم، ما توبه کردیم و بر عهده می‌گیریم که تمام نمازهایمان را قضا کنیم.

منبع: کتاب انجمن ولایت