صفحهٔ اصلی: تفاوت بین نسخهها
| سطر ۱۶: | سطر ۱۶: | ||
| − | {{قاب صفحه اول|لینک=حضرت زینب|عنوان=کتاب حضرت زینب؛ قسمت | + | {{قاب صفحه اول|لینک=حضرت زینب|عنوان=کتاب حضرت زینب؛ قسمت 3|فهرست=|بخش=دارد|قسمت=سه}} |
<!-- فرمایش منتخب | <!-- فرمایش منتخب | ||
نسخهٔ ۱۲ اوت ۲۰۲۵، ساعت ۰۳:۰۲
کتاب حضرت زینب؛ قسمت 1
خواست متقی مثل خواست دوازده امام، چهارده معصوم (علیهمالسلام) است؛ فقط دلش میخواهد که شما هدایت شوید؛ مقصدش این است که شماها رستگار شوید، هیچ مقصد دیگری ندارد. زیر قبّه امام حسین (علیهالسلام) به او گفتم: آقاجان! سِمَتی به من بده که مادرت زهرا (علیهاالسلام) و پدرت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را افشا کنم. فقط میخواهم که مادرت یک لبخند به من بزند.
من میخواهم به شما عرض کنم که شما حسابش را بکن: سفینه نجات امام حسین (علیهالسلام) است؛ یعنی تمام ائمه (علیهمالسلام) کشتیاند، سفینه امام حسین (علیهالسلام) است. چرا؟ کاری که امام حسین (علیهالسلام) کرد، هیچکدام از ائمه (علیهمالسلام) نکردند.
خدای تبارک و تعالی به تمام ائمه (علیهمالسلام) ابلاغ کرد: این کار (واقعه عاشورا) میخواهم بشود! وقتی به اسیری ناموس میرسید، میگفتند: خدایا! اگر امر کنی، ما امرت را اطاعت میکنیم اما میترسیم از امتحان در نیاییم!
امام حسین (علیهالسلام) گفت: من میکنم! تمام فدای تو، ناموسم فدای تو، زینب فدای تو، دخترم فدای تو، پسرم فدای تو، علیاکبر فدای تو، علیاصغر فدای تو. حالا هم که همه را داده، ببین چه میگوید! میگوید: «رضاً برضائک، تسلیماً لأمرک» ای خدا! امرت را اطاعت کردم.
فقط امام حسین (علیهالسلام) حضرت زینب (علیهاالسلام) را داشت، برای بقیه ائمه (علیهمالسلام) اینطور نبود. حالا حضرت زینب (علیهاالسلام) باید اسیر شود تا ولایت را افشا کند، فقط زینب (علیهاالسلام) میتواند. همینطور که افشا کرد؛ دماغ یزید را به خاک هلاکت افکند.
خدا میگوید: «یا ثار الله و ابن ثاره»: ای خون من! حسینجان! خدا میگوید ای خون من و ای پسر خون من! در تمام خلقت سومی هم ندارد. چرا؟ دنبال مردم نرفت. امام حسین (علیهالسلام) که میبینی این همه عظمت دارد و از تمام ائمه (علیهمالسلام) مهمتر است، هیچکس به غیر امام حسین (علیهالسلام) اهل و عیالش را در راه خدا نداد. به حضرت عباس، درست میگویم، گفت: اکبر و اصغر، عون و جعفر را میدهم در راه خدا. حالا خدا این همه عظمت به او داد. طرفدار خدا شد. تو طرفدار چه کسی هستی؟!
عزیز من! این حرفها فکر دارد. باید توی این حرفها یکقدری اندیشه داشته باشید. حالا این حسین (علیهالسلام) با تمام درجهاش، این نجات تمام خلقت به واسطه امام حسین (علیهالسلام) است.
والله، من گفتم: صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام اوصیاء، تمام ادباء، تمام علماء، کربلای امام حسین (علیهالسلام) را نمیدانند چیست؛ نمیدانند حضرت زینب (علیهاالسلام) کیست، تمام ناقصند. ولایت ناقص نیست، فهم ولایت خیلی بالاست.
به دینم، به ایمانم، به زهرا قسم، به علی قسم، زینب (علیهاالسلام) افشا کرد امام حسین (علیهالسلام) را؛ این است که امام زمان (عجلاللهفرجه) میگوید گریه میکنم، اشک چشمم تمام شود، خون گریه میکنم. من هم به امام زمان (عجلاللهفرجه) التماس کردم: آقاجان! شما اینطور گفتی، حالا کمک کن حضرت زینب (علیهاالسلام) را افشا کنم. افشای ولایت خیلی مهم است. اول در قلب مبارکتان افشا کنید، بعد قبول کنید، بعد عمل کنید. من جداً از امام زمان (عجلاللهفرجه) خواستم که حرف حضرت زینب (علیهاالسلام)، عمهات را بزنم؛ من چه توانی دارم؟! خودت ما را یاری کن!
خدا، امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را معین کرده، ائمه (علیهمالسلام) را معین کرده، الآن آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) را معین کرده؛ اگر شما اطاعت کنید و حرف بشنوید، حرف خدا را شنیدهاید. خدایا! به حق خود ولایت، مزه ولایت را به ما بچشان، ما بفهمیم ولایت یعنی چه!
ولایت یک جنبه مغناطیسی دارد. خدای تبارک و تعالی هر کاری که بخواهد بکند، به قول ما پیشبینی میکند. یعنی این ائمه طاهرین (علیهمالسلام)، خودشان پیروزی هستند، نه اینکه پیروز بشوند؛ چونکه آنها خدا را اطاعت میکنند، تمام خلقت در اختیار آنهاست. حالا هنده یک دختری است خیلی وجیه، خدا او را وجیه خلق کرده، پدری دارد، دید نمیتواند او را حفظ کند، آمد و او را خانه امیرالمؤمنین (علیهالسلام) گذاشت. چندین سال در خانه امیرالمؤمنین (علیهالسلام) بود، چند ولیّ آنجا هستند، او هم دارد متابعت امر ولیّ را میکند. حالا که متابعت امر ولیّ کرد، به هنده ولایت اثر کرد، آن جنبه مغناطیسی ولایت به او اثر کرد. خدا، هنده را پیشبینی کرد که در شام، کمک حضرت زینب (علیهاالسلام) باشد.
ببینید عبدالله (علیهالسلام)، به خواستگاری حضرت زینب (علیهاالسلام) آمده؛ حضرت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) الگوی تمام خلقت است، گفت: باید به دخترم بگویم، وقتی به ایشان فرمودند، حضرت زینب (علیهاالسلام) گفت: پدرجان! من که اختیارم با خود شماست اما من یک حرفی دارم که به عبدالله بگویی. من هر موقع خواستم برادرم حسین را ببینم باید بروم، اگر هم مسافرتی پیش آمد، من بیچون و چرا با او بروم. عبدالله (علیهالسلام) گفت: باشد، به دیده منّت دارم. به قول ما عقد شد. ببین حضرت زینب (علیهاالسلام) آنموقع خودش را فدای حسین (علیهالسلام) میکند.
حالا قضایای کربلا روی داده، عبدالله (علیهالسلام) در مدینه ماند؛ اما گفت: زینبجان! بچهها را با خودت بِبَر! یکوقت باید یک نفر بماند و یک مدینه حفظ شود. یکی باید بماند، عدهای گمراه نشوند. امام حسین (علیهالسلام) به عبدالله (علیهالسلام) گفت: تو در مدینه باش! عبدالله به امر امام در مدینه ماند، اگرنه عبدالله (علیهالسلام) که همسرش رفته، بچههایش هم رفتهاند، بیاید در مدینه بماند؟!
خدای تبارک و تعالی وقتیکه آدم ابوالبشر را خلق کرد، گفت: «تبارک الله أحسن الخالقین!» احسن به خالق تو! من گفتم: خدایا! بیحدّ و بیحساب احسن به امام زمان! ببین به آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) میگویند: آقاجان! شنیدیم شما میگویی گریه میکنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه میکنم، میفرماید: آری! میپرسند: برای چه؟ مصیبت جدّت؟ ببین عدالت این است، میگوید: او هم بود، گریه میکرد؛ میگویند: برای عمویت عباس؟ میفرماید: او هم بود گریه میکرد. میگویند: برای چه مصیبتی؟ میفرماید: برای عمههایم که توهین به آنها شد، اسیرشان کردند. توهین به ولایت اینقدر مهم است که امام زمان (عجلاللهفرجه) میگوید: جانم فدای آن کسیکه حاضر شد به خاطر ولایت توهین به او کنند.
کیست مثل امام زمان (عجلاللهفرجه)؟ زمین و آسمان در اختیارش است، فَلَک، عرش، خدا صدها هزاران کُرات دارد، هجده هزار کُرات که به ما گفتهاند در اختیارش هستند، چیزی نیست، تمام ممکنات خدا در اختیارش است. اگر میخواهید ارزش ولایت را بفهمید، ببینید چقدر او تواضع دارد. اینقدر صحنه کربلا مهم است؛ کسیکه تمام خلقت در اختیارش است، داخل آن نمیشود، کنار این صحنه را میگیرد و میگوید: عمهجان! برایت گریه میکنم؛ اگر اشک چشمم تمام شود، برایت خون گریه میکنم؛ یعنی میگوید فدایت میشوم که تو آماده شدی از جدّم حسین دفاع کنی. امام زمان (عجلاللهفرجه) دارد با عمهاش نجوا میکند. هنوز نمیگوید یا جدّاه! برای تو گریه میکنم، امام حسین (علیهالسلام) چیز دیگری است، امام زمان (عجلاللهفرجه) فدای آن کسی میشود که فدای امام حسین (علیهالسلام) شده، فدای ولایت شده، این یعنی معرفت. بیایید دفاع از ولایت کنید تا امام زمان (عجلاللهفرجه) بگوید: پدر و مادرم به قربانتان! امام زمان (عجلاللهفرجه) با اصحاب امام حسین (علیهالسلام) نجوا میکند تا حتی جانش را تقدیم میکند. «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیع لله و لرسوله!» پدر و مادرم به قربانتان!
عزیز من! بیا به امام زمان (عجلاللهفرجه) معرفت پیدا کن! وقتی معرفت پیدا کردی، همان معرفت، خواست امام زمان (عجلاللهفرجه) است. آن زینبی که خودش را آماده کرده و به خاطر ولایت، اسیر شده، اینقدر والامقام است! حضرت زینب (علیهاالسلام) را بشناسید و گریه کنید!
وقتی حسابش را میکنی، در تمام زنان عالم، هیچکس مثل حضرت زینب و امّکلثوم (علیهماالسلام) لطمه نخوردهاند. ببین به مادرشان اینجور توهین و جسارت کردند، پدرشان را شهید کردند، بعد هم امام حسن و امام حسین (علیهماالسلام) را اینجور جسارت کردند؛ اما مصیبتی که حضرت زینب (علیهاالسلام) داشت، هیچ زنی در عالم نداشته و نخواهد داشت! شجاعتی هم که حضرت زینب (علیهاالسلام) دارد، هیچکس نداشته و نخواهد داشت.
حضرت زینب (علیهاالسلام) هر وقت میخواستند زیارت قبر پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) بروند، ببین اهلبیت (علیهمالسلام) چه کار میکنند؛ امام حسین (علیهالسلام) جلو، امام حسن (علیهالسلام) آنطرف، آقا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) اینطرف، میدَوَند شمعها را خاموش میکنند، که کسی قامت حضرت زینب (علیهاالسلام) را نبیند.
در شب نوزدهم ماه رمضان وقتی امیرالمؤمنین (علیهالسلام) میخواست به مسجد برود، مرغابیها دامنش را گرفتند، همه داد میکشیدند: یا علی! نرو! حالا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) میفرماید: زینبجان! این مرغابیها را یا رهایشان کن یا تشنهشان نگذاری! گرسنهشان نگذاری! دخترم! به حرف حسین برو! حسین یک حرفهایی به تو میزند، بگو به دیده منّت دارم؛ هر چند برایت خیلی مشکل است.
وقتی امیرالمؤمنین علی «علیه السلام» ضربت خورد، جبرئیل میان زمین و آسمان ندا داد: «قُتِل امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، وصیّ رسول الله (صلیاللهعلیهوآله)، ارکان خدا شکست.» حالا حضرت زینب (علیهاالسلام) میگوید: هفتاد مرتبه آمدم تا درِ خانه، رفتم عقب خانه، گفتم پدرم راضی نیست، علی راضی نیست. حضرت زینب (علیهاالسلام) نیامد بیرون، حضرت زینب (علیهاالسلام) به امر ولایت است، رضایت خدا و پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) توی ذاتش است! تو هم باید همینطور باشی!
حالا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) ضربت خورده، قسم میخورند، میگویند علی (علیهالسلام) دیگر قوه زانوهایش رفت. اینها امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را روی تختی گذاشتند و آوردند، وقتی درِ خانه رسیدند، میفرماید: مرا زمین بگذارید، زیر بغل مرا بگیرید، مبادا زینب ناراحت بشود. ببین چقدر مراعات حضرت زینب (علیهاالسلام) را میکند. این پاسخ آن صفات اللهی است که حضرت زینب (علیهاالسلام) داشت و بدون رضایت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) از خانه بیرون نیامد.
قضایای کربلا را امیرالمؤمنین (علیهالسلام) به امّالسلمه گفته بود. تمام اینها را پیشبینی کرده بود، به امّالسلمه فرمود: تو به زینب بگو! چرا خودش نمیگفت؟ علی (علیهالسلام) رویش نمیشد؛ آخر به حضرت زینب (علیهاالسلام) بگوید اسیر میشوی؟! امام حسین (علیهالسلام) را اینطور شهید میکنند؟! امیرالمؤمنین (علیهالسلام) خجالت میکشید به حضرت زینب (علیهاالسلام) بگوید. همه حرفها را به امّالسلمه زد. وقتیکه امیرالمؤمنین (علیهالسلام) میخواست بر حَسَب ظاهر از دنیا برود، حضرت زینب (علیهاالسلام) پیش پدرش رفت و گفت: پدرجان! امّالسلمه یک حرفهایی میزند، درست میگوید؟ گفت: هر چه میگوید، درست است.
کتاب حضرت زینب؛ قسمت 2
حالا حضرت زینب (علیهاالسلام) همیشه یادش میافتد که امیرالمؤمنین (علیهالسلام) قدری که به صبح وقت داشت، با خدا مناجات میکرد، خود امیرالمؤمنین (علیهالسلام) اذان میگفت. خوشش میآمد بگوید: «أشهد أن لا إله إلّا الله». اگر امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) «أشهد أنّ لا إله إلّا الله، أشهد أنّ محمداً رسول الله (صلیاللهعلیهوآله)» میگفت، تمام خلقت میگفت.
امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در ظاهر از دنیا رفته، حالا امام حسن (علیهالسلام) حجت خداست. معاویه با امام حسن (علیهالسلام) میجنگد؛ پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: صلح حسنم با جنگ حسینم یکی است. چرا امام حسن (علیهالسلام) صلح کرد؟ امام هر کسی را فرمانده سپاه قرار میداد، معاویه او را میخرید و طرف خودش میبرد. اگر امام حسن (علیهالسلام) صلح کرد، میخواست شیعهها بمانند. معاویه میخواست نسل شیعه را براندازد، امام حسن (علیهالسلام) صلح کرد، خودش را فدای علی (علیهالسلام) کرد.
حالا مگر معاویه دست برداشت؟ به قیصر روم نوشت: من یک دشمن خیلی مهمی دارم، قدری زهر به من بده! در تمام این دنیا زهری بدتر از زهر هَلاهِل نیست. برایش داد و گفت: به مسلمان ندهی، جگرش را پاره کند! نوشت: ای معاویه! والله، اگر یک ذرهاش را در دریا بریزی، همه ماهیها و حیوانات دریا میمیرند. حالا حسابش را بکن، جُعده دختر اَشعَث، زن امام حسن مجتبی (علیهالسلام) چقدر بیعاطفه است! معاویه به او گفت: من میخواهم تو را عروس خودم بکنم، بیا ملکه بشو؛ اما به شرطی که این کار را بکنی! این زهر را به امام حسن (علیهالسلام) داد.
قربان زینب بروم! چقدر این زینب، مصیبت دیده! حالا حضرت زینب (علیهاالسلام) نزد امام حسن (علیهالسلام) آمد، امام فرمود: خواهرجان! تشتی بیاور! امام زهر را برگرداند. حضرت زینب (علیهاالسلام) گفت: قاسمجان! برو عمویت را خبر کن! قاسم (علیهالسلام) سر به دیوار صدا زد: عموجان! بیا! بابایم را زهر دادند. امام حسین (علیهالسلام) گفت: عموجان! پدرت را یک دفعه، دو دفعه دیگر هم زهرش دادهاند، سر قبر جدّم رسول الله رفت و شفا گرفت. قاسم گفت: اما عموجان! این دفعه پارههای جگر بابایم را داخل تشت دیدم.
حالا امام حسین (علیهالسلام) آمد و فرمود: چه کسی به تو زهر داد؟ امام حسن (علیهالسلام) فرمود: برادر! اگر بگویم با او چه میکنی؟ گفت: او را میکشم. گفت: به تو نخواهم گفت. نه که امام حسین (علیهالسلام) نداند؛ اما امام حسن (علیهالسلام) افشا نمیکند. دانستن و افشا کردن فرق دارد. امام حسن (علیهالسلام) پیشبینی کرد و گفت: برادر! من یک وصیت دارم. اگر گذاشتند مرا پیش جدّم ببرند، بگذار، اگرنه من راضی نیستم به قدر شاخ حجامت، پای بدنم خونریزی بشود. آخر، کجا در تشییع جنازه خونریزی کردهاند؟! امام حسن (علیهالسلام) میداند عایشه چه کار میخواهد بکند. معاویه به عایشه گفت: وقتی امام حسن از دنیا میرود، میخواهند او را پیش جدّش ببرند، نگذار! یک وعده حسابی به عایشه داد. حالا بدن مبارک را به روی به اصطلاح قبر رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) حرکت دادند.
عایشه یک بغض و کینهای با امام حسن (علیهالسلام) داشت. آمد و گفت: برگردانید! اینجا خانه خودم است، من کسی را که دوست ندارم، نمیگذارم کنار شوهرم باشد. عباس (عموی پیامبر) جلو آمد و گفت: عایشه! تو یا سوار شتر میشوی جنگ جمل را راه میاندازی، حالا هم سوار الاغ شدی؛ ممکن است عمرت طولانی شود، سوار فیل هم بشوی. عایشه! تو از خانه، یک هشتم ارث میخواهی، پدرت را که آنجا دفن کردی، چه حقی داری که نمیگذاری؟! یکوقت عایشه صدا زد: بنیمروان! شما ایستادهاید و میبینید که عباس (عموی پیامبر) به حرم رسول الله جسارت کند؟! گفتند: چه کنیم؟ گفت: تیرباران کنید! آقا علیاکبر و آقا ابوالفضل (علیهماالسلام) دست کردند به شمشیر. یکوقت امام حسین (علیهالسلام) صدا زد: عباسجان! آرام! وصیت برادرت را به هم نزن! ببرید بقیع! فوراً اطاعت کردند. یکی هم آقا ابوالفضل (علیهالسلام) روز عاشورا اطاعت کرد؛ وقتی امام حسین (علیهالسلام) گفت: عباسجان! بیا! شمشیرش را شکست و گفت برو آب بیاور! آنجا هم آقا ابوالفضل (علیهالسلام) اطاعت کرد.
حالا عایشه وقتی این کار را کرد، نوشت به معاویه که ببین من چقدر عظمت دارم! عایشه رابطه با معاویه دارد، رابطه با حضرت زهرا و حضرت زینب (علیهماالسلام) که ندارد! معاویه گفت: نه! من به مقصدم نرسیدم، مقصدم این بود که وقتی تو بدن امام حسن را تیرباران کردی، مگر آقا ابوالفضل و علیاکبر آرام میشوند؟! اینها آرام نمیگیرند، تو را میکُشند. من هم به خونبهای تو که زن پیامبری، تمام بنیهاشم را میکُشم.
حالا بدن مبارک را آوردند، چه خبر است؟! روایت داریم: چند ضربه تیر به بدن مبارک امام حسن (علیهالسلام) اصابت کرده بود، امام حسین (علیهالسلام) خودش را دلالت داد و گفت: برادر! غارتزده آن نیست که مالش را غارت کنند، غارتزده آن است که برادرش را با بدن تیرباران دفن کند! بالأخره هر جوری بود آقا امام حسین (علیهالسلام)، بدن مبارک آقا امام حسن (علیهالسلام) را در بقیع دفن کرد. ببین چه خبر است؟!
یک نفر آمد، گفت: زینب! خبر داری یا نداری؟! بدن مبارک برادرت را تیرباران کردند. چقدر حضرت زینب (علیهاالسلام) مرتب رفت عقب حیاط، آمد جلو، بیرون نیامد! گفت: شاید برادرم ناراحت بشود من بیرون بیایم! نیامد! این مثل همان است که پدرش علی (علیهالسلام) وقتی ضربت خورده بود، هفتاد دفعه حضرت زینب (علیهاالسلام) عقب خانه رفت و آمد، ولی بیرون نیامد. رفقای عزیز! ما باید قدری تأمل کنیم که چقدر حضرت زینب (علیهاالسلام) مصیبت دیده! همانطور که اینجا به حضرت زینب (علیهاالسلام) خبر تیرباران کردن بدن مبارک آقا امام حسن (علیهالسلام) را دادند، در کربلا هم گفتند: زینبجان! بدن مبارک برادرت، آقا امام حسین (علیهالسلام) را تیرباران کردند؛ اما اینجا او را به اسیری نبردند، در کربلا به اسیری بردند!
عمر و ابابکر جلسه بنیساعده درست کردند، تمام خلافها از آنجا درآمد؛ چون مردم به حرف خلق رفتند. باید فکر روی این حرفها کنید! به حرف خلق رفتند که بدن مبارک امام حسن (علیهالسلام) را تیرباران کردند، به حرف خلق رفتند که حسینِ ما را کشتند. به حرف خلق رفتند که بازوی زهرایِ ما را شکستند. گول مقدسها را نخورید! مقدس، معطل امر خلق است نه امر خدا. دلم میخواهد شما جزء آنها نباشید!
خدا معاویه را لعنت کند! وقتی میخواست از دنیا برود، به یزید گفت: بابا! به حسین کاری نداشته باش! حسین به غیر از حسن است، من نمیگویم به امرش برو! اما با او بساز! وگرنه ممکن است که آبروی بنیامیه را ببری؛ چون من هر موقعیکه یکقدری گوشه، کنایه مال علی میآمدم، فوری بلند میشد، جواب مرا میداد. مبادا با حسین نبرد کنی! به او هشدار داد؛ اما یزید آن فطرت خبیثش آرام نگرفت. خدا نکند درون ما خباثت باشد. امیدوارم هر کسیکه این حرفها را میخوانَد، درونش ولایت باشد، آن ولایت نجاتش میدهد. اگر خباثت باشد هر موقع که باشد، آن خباثت بروز میکند و گمراهش میکند.
یزید به والی مدینه نوشت که به مجرد دریافت دستور من، حسین را بخواه و از او بیعت بگیر و اگر نکرد او را بکش. والی مدینه امام حسین (علیهالسلام) را دعوت کرد؛ اما بنیهاشم با شمشیر دور خانه والی را گرفتند. والی دید نمیتواند این کار را بکند، صحبت مختصری کردند و مجلس تمام شد، والی به یزید نوشت: من نتوانستم این کار را انجام بدهم.
امام حسین (علیهالسلام) دید در مدینه او را میکشند؛ چونکه حکم قتلش را یزید صادر کرده، امام حسین (علیهالسلام) حساب کرد که هیچ کجا مانند مکه امن و امان نیست، به طوری که اگر یک پشه را بکشند، جرم است؛ به خاطر همین به مکه آمد؛ زن و بچهاش را برداشت و با خود آورد که در امان باشند. یکوقت دید اینها زیر لباسهای احرامشان شمشیر دارند و میخواهند او را بکشند. امام حسین (علیهالسلام) به دعوتِ بسیار مردم کوفه به سمت کوفه حرکت کرد؛ اما دید باید این حاجیها را نصیحت کند؛ دعای عرفه را خواند و با خانه خدا وداع کرد.
یک کوه است؛ به آن «جبل الرحمة» میگویند، امام کنار آن ایستاده و دارد اشک میریزد، حضرت زینب و امّکلثوم (علیهماالسلام) و اصحاب هم اشک میریزند. امام حسین (علیهالسلام) دارد وداع میکند با خانه خدا. دارد شکرانه حق را به جا میآورد. خدایا! من دارم میروم رو به امر تو، دارم میروم کربلا، جدّم گفته حسین! «اُخرُج إلی العِراق!» برو عراق! دارم امر تو را اطاعت میکنم.
حرف من این است: صاحبخانه از خانهاش آمد بیرون، ای حاجیها! چرا شما در خانه ماندید؟! آن خانه والله! به عقیده ولایتی من، غصب بود، اگر تمامتان دنبال امام حسین (علیهالسلام) میآمدید، یزید سگِ کی بود که حسینِ ما را بکشد؟ نیامدید! خدا میداند من عقیدهام این است؛ امام حسین (علیهالسلام) فقط عاشورا غریب نیست، همینجا غریب است که هیچکس دنبالش نیامد. همه، رفتند عبادت کردند. ای حاجیهای آن زمان و این زمان! لبیک باید به مقصد خدا بگویید! کاش این حاجیها که آنجا بودند، الآن هم ممکن است مانند آنها باشند، قدری متنبه شوند!
اگر حاجیها دنبال امام حسین (علیهالسلام) آمده بودند، این حکم را شریح قاضی نمیتوانست بدهد، حسین (علیهالسلام) را تنها دید که فتوا داد: کسیکه هشتم ذیالحجه به خانه خدا پشت کند و بیرون برود و به خلیفه وقت خروج کند، پشت به امر کرده، کافر است و خونش هدر است. این برای خلق است که پشت به خانه خدا کردن، پشت به امر کردن است. امام حسین (علیهالسلام) خودش امر است؛ نه که پشت به امر بکند. ولیّ خودش امر است، تو باید امر ولیّ را اطاعت کنی.
حالا اهلبیت (علیهمالسلام) قصد کربلا دارند، فضه میگوید: من هم میآیم. گفتند: فضهجان! ما آنجا میرویم، احتمال میدهیم کشته بشویم، احتمال دارد زینب (علیهاالسلام) اسیر شود. گفت: من هم اسیر میشوم. ببین، اتصالش را قطع نمیکند. رفقا! بیایید اتصالتان را با ائمه (علیهمالسلام) قطع نکنید. حالا ببین امام حسین (علیهالسلام) روز عاشورا با او چه کار میکند؟ پاسخ میدهد و او را دوشبهدوش خواهرش میآورد، میگوید: خواهرجان! خداحافظ! فضه! خداحافظ! هر چند فضه از بنیهاشم نیست؛ اما در بین زنان عالم نابغه شد که شما بدانید اگر مطیع شدید، چقدر احترام دارید!
کتاب حضرت زینب؛ قسمت 3
حالا شب عاشورا شده، مدام لشکر آمد و آمد؛ تمام این بنیهاشم، اینها که هستند، امیدشان اول به خداست، بعد به آقا ابوالفضل (علیهالسلام)؛ خیلی امیدواری دارند، چونکه روایت داریم: هفتاد هزار لشکر از آقا ابوالفضل (علیهالسلام) میترسیدند. نزدیک خیمهها نمیآمدند. همان شب امام حسین (علیهالسلام) همه را جمع کرد و فرمود: من بیعتم را از روی شما برداشتم، هر کسی میخواهد برود، برود؛ فردا طفل صغیرم هم شهید میشود. اینجا بود که مردم فوج فوج رفتند. امّکلثوم (علیهاالسلام) دوید پیش حضرت زینب (علیهاالسلام) و گفت: خواهر! همه دارند آنطرف میروند و برادرمان را تنها گذاشتند. حضرت زینب (علیهاالسلام) مرتب میدید گروه گروه میگویند: «اللهأکبر» با بیرقهای بلند، همه طرف یزید میروند. گفت: برادر! کسی طرف ما نمیآید. آقا ابوالفضل (علیهالسلام) «غیرةُ الله» است، دید خواهرش ناراحت است، گفت: زینبجان! خواهرم! غصه نخور! فردا من دیّاری را در کربلا نمیگذارم باقی باشد مگر طرفدار برادرت حسین باشد. آقا علی اکبر به میمنه بزند، من هم به میسره میزنم! امام حسین (علیهالسلام) صدای آقا ابوالفضل (علیهالسلام) را شنید، دید اگر صبح بشود، آقا ابوالفضل (علیهالسلام) این کار را خواهد کرد. امام حسین (علیهالسلام) مقصدش این است که خدا تمام خلقت را تا زمان رجعت، به واسطه گریه بر امام حسین (علیهالسلام) بیامرزد. حالا امام حسین (علیهالسلام) فرمود: عباسجان! بیا! شمشیرش را شکست، فرمود: عباسجان! برو آب بیاور چرا این کار را کرد؟ چون آقا رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) فرموده بود: حسینجان! خدا میخواهد تو را کشته ببیند. آقا ابوالفضل (علیهالسلام) «إرادة الله» است، یک متقی «إرادة الله» میشود قربانت بروم، چطور آقا ابوالفضل (علیهالسلام) «إرادة الله» نیست؟!
قربانتان بروم! امام حسین (علیهالسلام) به فکر شماهاست، نگاه به باطن شما میکند؛ ظاهر یک حرفی است. نگاه به باطن حُرّ کرد، دید حُرّ میخواهد «هل من ناصر» امام حسین (علیهالسلام) را لبیک بگوید. گفت: عباسجان! امشب یک فُرجهای از اینها بخواه که به ما بدهند. حالا میخواهد به حُرّ عطا کند. او را بیاورد طرف خودش، ولایت این است. امام حسین (علیهالسلام) میخواهد پاسخ بدهد به حُرّ. او را بهشتی کند چونکه حُرّ حیا کرد و به احترام اسم مادرش زهرا (علیهاالسلام) جواب به امام حسین (علیهالسلام) برنگردانْد؛ یک کاری بکنید امام حسین (علیهالسلام) شما را بیاورد طرف خودش.
شب عاشورا حُرّ به ابنسعد گفت: یابنالسعد! فردا چه کار میخواهی بکنی؟ گفت: دیّاری را باقی نمیگذارم، حسین را میکشم. گفت: ما آمدیم یک اصلاحی بکنیم، مگر من حسینکُشم؟ پرید روی اسبش، گفت: بچهها! برویم! آمد سمت امام حسین (علیهالسلام)، گفت: آقاجان! آیا توبه من پذیرفته است؟ حضرت فرمود: بله عزیزم. حُرّ گفت: حسینجان! از تو یک خواهشی دارم. من کسی هستم که دل خواهرت زینب را شکستم، دل سکینه و امّکلثوم را شکستم. تو به من گفتی بگذار از اینطرف و آنطرف بروم، گفتم باید از امیر اجازه بیاید. کاش گذاشته بودم میرفتی، کشته نمیشدی. حالا دلم میخواهد اجازه بدهی من زینب و امّکلثوم را ندیده جانم را فدا کنم. آمد رجزی خواند، خیلیها را به دَرَک واصل کرد.
یک حرف دیگرش هم این بود: آقاجان! دلم میخواهد اول بچههایم بروند. امام گفت: حُرّ! مقصدت چیست؟ گفت: میترسم وقتی من کشته شدم، بچههایم کشته نشوند. والله، این حرف القای خداست. باطن حُرّ دارد کار میکند. گفت: آقاجان! حسینجان! تو داغ اکبر را میبینی، من هم میخواهم داغ بچهام را ببینم، یکقدری به تو اتصال بشوم! قربان آن کسیکه دارد در ماورای امام کار میکند.
رفقای عزیز! بیایید به «هل من ناصر» امام حسین (علیهالسلام) لبیک بگویید. لبیک این است که پیرو خلق نباشید. حُرّ پیرو خلق بود که خلق را رها کرد و پیرو امر شد. امر، امام حسین (علیهالسلام) است، امروز هم امر، امام زمان (عجلاللهفرجه) است، عزیزان من! بیایید پیرو امر باشید. درون حُرّ ولایت بود نه خباثت، چون خودش و سپاهش موقع نماز، به امام حسین (علیهالسلام) اقتدا میکردند.
در شب عاشورا حضرت زینب (علیهاالسلام) داشت ردّ میشد، دید حبیب بن مظاهر اصحاب را جمع کرده و دارد از آنها پیمان میگیرد که مبادا دست از امام حسین (علیهالسلام) برداریم. به عقیده من، حبیب دارد دل زینب (علیهاالسلام) را خوش میکند، حضرت زینب (علیهاالسلام) خوشحال شد، اصل این است.
عزیزان من! توجه کنید من چه میگویم. آقا امام حسین (علیهالسلام) یکوقت حساب کرد اول کسیکه خیلی دوست دارد، علیاکبرش است، این علی شفیع محشرش است؛ علی را میخواهد قربان کند، شفاعت امّت را بکند. گفت: علیجان! حاضری؟ گفت: آری آقاجان! صدا زد: پسرم! قدری جلوی من راه برو. علی قدری رفت، دوباره برگشت، دوباره رفت. امام گفت: ای خدا! تو شاهد باش من نور چشمم، گیر زانویم، علیاکبرم را که «علماً منطقاً شبیهاً برسول الله» است، فدای تو میکنم. رفقای عزیز! این است که میگویم: همه را فدای امر کنید!
حالا امام حسین (علیهالسلام) یک کاری کرد. گفت: علیجان! مقصدت چیست؟ گفت: پدرجان! امرت را اطاعت میکنم، مرگ که در نظر من این حرفها را ندارد. من فدای امر تو میشوم، پدری یک حرفی است؛ اما تو امام زمانِ مایی، امرت را اطاعت میکنم. گفت: علیجان! پس یک کاری کن! برو خیمه با اهل حرم خداحافظی کن! آقا علیاکبر (علیهالسلام) آمد، خداحافظی کرد، مادرش هم بود؛ اما خلاصه، بیشتر به عمهاش نظر داشت، یکوقت گفت: عمهجان! زینب! خداحافظ! تا حتی گفت: فضه! ای کنیز مادرم! خداحافظ!
تا خداحافظ گفت، تمام اینها دور علی (علیهالسلام) ریختند، همه گریه میکردند؛ اما سکینه (علیهاالسلام) همیشه شیرینزبانی میکرد، یک دختر خیلی باهوشی بود! فقط دور علی (علیهالسلام) میگشت، دستهایش را بلند میکرد و میگفت: خدایا! اگر آسیبی میخواهد به علی برسد، به من برسد. خدایا! من را فدای علی کن! «علی! علی! علی! علی!»
آی سکینهجان! فدای خاک کف پایت بشوم! آخر، خواهش تو با تقدیر خدا سازش نداشت. خدا تقدیر کرده علی شهید بشود. شاید آقا علیاکبر (علیهالسلام) میگفت: خواهر! اینقدر مرا خجالت نده! اما یکدفعه امام حسین (علیهالسلام) دید لشکر دارد «هل من مبارز» میگوید. فوراً گفت: دست از علی بردارید! علی دارد به سوی خدا میرود، اینها دست برداشتند.
آقا علیاکبر (علیهالسلام) به میدان رفت. روایت داریم: صد و بیست نفر از شجاعان عرب را به دَرَک واصل کرد و برگشت. گفت: باباجان! من تشنه هستم. این زِره دارد مرا قدری اذیت میکند. آقا امام حسین (علیهالسلام) زبان در دهان علی (علیهالسلام) گذاشت، گفت: علیجان! من از تو تشنهترم، برو! تو را میسپارم که از دست جدّت سیراب شوی! آخر بدانید در کربلا هم رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) بوده، هم امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) بوده، هم حضرت زهرا (علیهاالسلام)؛ همه آنجا بودند. آقا علیاکبر (علیهالسلام) به میدان برگشت.
یکوقت صدا زد: بابا! جدّم مرا سیراب کرد. باباجان! جدّم به کربلا آمده، آب در دستش است، مرا سیراب کرد؛ یک جام آب هم برای تو گذاشته. تا گفت بابا! من رفتم، خداحافظ! هیچ دفعهای امام حسین (علیهالسلام) اینطوری نشده بود، دیدند رنگش پرید، با تمام قدرت، هفتاد هزار لشکر را اینطرف کرد، فوراً بالای سر آقا علیاکبر (علیهالسلام) آمد.
من به شما میگویم: تصرف امام یک حرف دیگری است؛ اما امام دارد با ظاهر کار میکند که شما توجه کنید! این است که ولایت را نمیتوانند بکِشند، ظاهر امام را میبینند. من مَقتل را ندیدم، والله، مَقتل را سِیْر کردم. علماء مَقتل را مینویسند؛ اما ائمه (علیهمالسلام) مَقتل را در سینه شیعههایشان نصب میکنند. تمام قضایای کربلا در قلب من نصب شده است.
حالا سر علی (علیهالسلام) را به دامن گرفت. آخر فرق علی (علیهالسلام) را شکافتند، خون جاری شده؛ امام حسین (علیهالسلام) یک حسی کرد، امامتش به جا؛ اما حساب بَشریتش هم به جا، امام حسین (علیهالسلام) خونها را از لب و دندان علیاکبر (علیهالسلام) پاک کرد. دوباره گفت: «وَلَدی علی»! با من حرف بزن! خیلی دلش میخواست علی (علیهالسلام) یک کلام حرف بزند. دید علی (علیهالسلام) از دنیا رفته. امام حسین (علیهالسلام) دو جور حرف دارد: یک حرف دارد و یک امر؛ اگر امر میکرد پسرم! با من حرف بزن! خدا، جان را برمیگرداند به علیاکبر (علیهالسلام)؛ اما آن را نگفت.
حالا حضرت زینب (علیهاالسلام) میفهمد با جگر امام حسین (علیهالسلام) چه شده! امام حسین (علیهالسلام) بالای سر آقا علیاکبر (علیهالسلام) یک صیحه زد و گریه کرد، چون میبیند این کوفیان که علیاکبر (علیهالسلام) را کشتند، رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) را کشتند؛ علم، حلم و دانش را کشتند، حالا همه اهل جهنم شدند. والله، امام حسین (علیهالسلام) دارد برای آنها گریه میکند نه برای فرزندش. او را که در راه خدا داده، اینکه گریه ندارد. مگر به اهل حرم نگفت دست از علی بردارید! علی دارد سمت خدا میرود؟! امام حسین (علیهالسلام) تا آخِر «هل من ناصر» میگفت، علیاکبر را کشتید، عباس و قاسم را کشتید؛ باشد، بیایید اینطرف! ولایت این است که از سر همه جرمها میگذرد.
همینطور که امام حسین (علیهالسلام) بالای سر آقا علیاکبر (علیهالسلام) است، دید خواهرش زینب (علیهاالسلام) به میدان آمده. یکوقت آقا امام حسین (علیهالسلام) کمک خواست! صدا زد:
| جوانان بنیهاشم بیایید | علی را به خیمه رسانید | |
| خدا داند که من طاقت ندارم | علی را بر در خیمه رسانم |
والله، حضرت زینب (علیهاالسلام) پسرهایش که شهید شدند، به میدان نیامد، قایم شد. زنها گفتند: زینب! بچههایت شهید شدند، آنها را آوردند. نمیخواهی بیایی ببینی؟ گفت: بچههایم را میخواهم، خجالت برادرم را نمیخواهم. میترسم مرا ببیند و خجالت بکشد؛ در هیچ کجا، تا حتی در کشته شدن آقا ابوالفضل (علیهالسلام)، یا عون و جعفر (علیهماالسلام) نداریم حضرت زینب (علیهاالسلام) در میدان آمده باشد. حضرت زینب (علیهاالسلام) به همه چیز آگاه است، بر حَسَب ظاهر گفت مبادا برادرم فُجأه کند. حضرت زینب (علیهاالسلام) دارد جان امام زمانش را رهبری میکند. رفقا! بیایید ما هم ولایت را رهبری کنیم.
حضرت زینب (علیهاالسلام) آمد در میان هفتاد هزار جمعیت، داد میکشید، مدام میگفت: «وَلَدی علی! وَلَدی علی!». امام حسین (علیهالسلام) دید ناموس دهر، زینب کبری (علیهاالسلام) آمده در میدان. دست از آقا علیاکبر (علیهالسلام) برداشت. آمد و گفت: خواهرجان! من با خدا عهد کردم. حضرت زینب (علیهاالسلام) را برگرداند در خیمه.
حالا قاسم (علیهالسلام) جلو آمد و مدام پاهایش را زمین زد که عموجان! فدایت شوم، اجازه جنگ به من بده! همینطور میگوید: عموجان! دیگر بعد از آقا علیاکبر دنیا برای من سیاه است، عموجان! اجازه بده! امام حسین (علیهالسلام) اجازه نمیداد، چونکه آقا امام حسن (علیهالسلام) خیلی سفارش حضرت قاسم (علیهالسلام) را به امام حسین (علیهالسلام) کرده، تا اینکه قاسم (علیهالسلام) تکرار کرد. امام حسین (علیهالسلام) گفت: عموجان! عزیز من! مرگ درباره تو چگونه است؟ گفت: «أحلی من العسل»؛ از عسل شیرینتر است! حالا حضرت قاسم (علیهالسلام) به میدان رفت، یکوقت صدا زد: عموجان! خداحافظ! من هم رفتم. میسوزم، تو را تنها گذاشتم و رفتم. امام حسین (علیهالسلام) آمد قاسم (علیهالسلام) را در بغل گرفت. حضرت قاسم (علیهالسلام) تمام جانش، قطعه قطعه بود. تمام این شهدا رفتند.
تمام اتکای حرم به آقا ابوالفضل (علیهالسلام) بود. سکینه (علیهاالسلام) سرفراز بود که عباس (علیهالسلام) دارد، عمو دارد. رقیه (علیهاالسلام) خیلی سرفراز بود. حضرت زینب (علیهاالسلام) یک حفاظ داشت، چونکه گفتم آقا ابوالفضل (علیهالسلام) پاسدار خیمهها بود، شبها که نمیخوابید، دور خیمهها میگشت، میگفت مبادا یکی خدشه بزند! من گفتم: من هم نگهبان شما هستم. خدا میداند راست میگویم. آقا ابوالفضل (علیهالسلام) پاسداری میکرد دور این خیمهها، تمام اینها آرام بودند. از کجا میگویی؟ وقتی آقا ابوالفضل (علیهالسلام) شهید شد و امام حسین (علیهالسلام) بالای بدن مبارک آقا ابوالفضل (علیهالسلام) آمد، امام حسین (علیهالسلام) فرمود: برادرجان! کمرم شکست. وقتی تو در ظاهر بودی، تمام اهلبیتِ من به واسطه تو خواب آرام داشتند، میگفتند عمویم دور خیمهها دارد میگردد. امشب همه اینها ناراحتند. آقا امام حسین (علیهالسلام) بنا کرد در باطن و ظاهر، آقا ابوالفضل (علیهالسلام) را دعا کرد.
حالا آقا ابوالفضل (علیهالسلام) گفت: برادرجان! یک وصیت دارم، مرا به خیمه نَبَر! میترسم سکینه مرا ببیند و خجالت بکشد، او مشک به من داد، گفت: عموجان! من تشنهام، برو آب بیاور! حالا میگوید من به او مشک دادم، شاید من باعث شدم. مرا به خیمه نَبَر! هر کسیکه شهید میشود، امام حسین (علیهالسلام) او را به خیمه میآوَرَد.
خوش به حال آقا ابوالفضل (علیهالسلام) که چقدر معرفت دارد! اصلاً زمین در امر آقا ابوالفضل (علیهالسلام) است. وقتیکه میخواست از اسب بیفتد، زهرای عزیز (علیهاالسلام) او را در بغل گرفت؛ گفت: پسرم! تا گفت پسرم، آقا ابوالفضل (علیهالسلام) خطاب به امام حسین (علیهالسلام) گفت: برادر! برادرت را دریاب! امضای حضرت زهرا (علیهاالسلام) را میخواست، امضای مادرش را میخواست. همیشه میگفت: آقای من! مولای من! تا حالا برادر نگفته، حالا امضا شد! امیدوارم امام زمان (عجلاللهفرجه) کارهای ما را امضا کند!
حالا امام حسین (علیهالسلام) آمد چه کار کرد؟ آن خیمهای که آقا ابوالفضل (علیهالسلام) بود، عمود آن را خواباند، یعنی دیگر این خیمه عباس (علیهالسلام) ندارد. خدا میداند حضرت زینب (علیهاالسلام) چه کار کرد!
حضرت سکینه (علیهاالسلام) دو دفعه امام حسین (علیهالسلام) را تکان داد: یک دفعه وقتیکه امام حسین (علیهالسلام) آمد وداع کند، سکینه (علیهاالسلام) میخواست کاری بکند، مانع شود پدرش به میدان نرود. گفت: باباجان! ما را به مدینه جدّمان بِبَر! امام فرمود: باباجان! اگر مرغ قَطا را میگذاشتند در خانهاش باشد که از آشیانهاش بیرون نمیآمد. من که نمیخواستم بیرون بیایم، اینها آمدهاند که خون مرا بریزند. سکینهجان! قربانت بروم! عزیز من! اگر من در قلههای کوه بروم، اینها مرا میکُشند. حضرت سکینه (علیهاالسلام) بنا کرد به گریه کردن. از گریه سکینه (علیهاالسلام)، تمام اهل حرم گریه کردند.
دفعه دوم: وقتیکه امام حسین (علیهالسلام) داشت به میدان میرفت، دید که اسبش حرکت نمیکند، این اسب تربیت شده بود، امام حسین (علیهالسلام) نگاه کرد، دید سکینه (علیهاالسلام) به پای اسب چسبیده، اینقدر این ذوالجناح هوشیار بود! قدم از قدم برنمیداشت. سکینه (علیهاالسلام) گفت: باباجان! حالا که میخواهی بروی میدان، من یک خواهش دارم. باباجان! از اسب بیا پایین، امام حسین (علیهالسلام) میخواست دل این بچه را نشکند. از اسب آمد پایین، سکینه (علیهاالسلام) گفت: بابا! مرا روی زانویت بگذار! امام او را روی زانویش گذاشت، سکینه (علیهاالسلام) صدا زد: باباجان! وقتی خبر شهادت مسلم به شما رسید، یادت میآید دختر مسلم را روی زانویت گذاشتی، دست یتیمی بر سرش کشیدی، آن دست را بر سر من بکِش! من هم یتیم شدم. خدا میداند این طفل با جگر امام حسین (علیهالسلام) چه کرد؟؟
امام حسین (علیهالسلام) به حضرت زینب (علیهاالسلام) فرموده بود: خواهر! صدایتان را به گریه بلند نکنید! دشمن مرا شماتت میکند. امر امام واجب بود. وقتی امام حسین (علیهالسلام) به خیمه آمد تا وداع کند، دید همه یک دستمال جلوی دهانشان گرفتهاند که گریهشان صدادار نشود. خدایا! چه خبر است؟! گفت: خواهر! مگر نگفتم گریه نکنید؟! گفت: برادر! چاره اصغر به دست ما تمام است. این بچه میگوید: مرا آنجا توی میدان بِبَر؛ تا جانم را فدای پدرم کنم. وقتی تو در غریبی «هل مِن ناصر» گفتی، بچه آرام نمیگیرد، قرار ندارد.
| گاهی ناخن زَنَد به سینه مادر | گاهی پیچ و تاب زَنَد به دامان خواهر |
امام حسین (علیهالسلام) گفت: بچه را بدهید، حالا بچه را آورده؛ در سپاه یزید وِلوِله افتاده، خیال کردند امام حسین (علیهالسلام) قرآن آورده اما ابنسعد ملعون گفت: بچهاش را آورده؛ بعد صدا زد: حرمله! چرا جواب حسین را نمیدهی؟ گفت: امیر! پسر را نشانه کنم یا پدر را؟ گفت: مگر سفیدی گلوی علیاصغر را نمیبینی؟ تیری رها کرد، آمد به گلوی علیاصغر (علیهالسلام) نشست. حالا امام حسین (علیهالسلام) چه کار کند؟ این گلو که شکافته شده را خیمه ببرد؟! چه کار کند؟! حالا آمد کنار خیمه، رفت پشت خیمه، قبر کوچکی با غلاف شمشیر کَند. والله، اگر محسن (علیهالسلام) زیر پا نمیرفت، علیاصغرِ ما را تیر به گلویش نمیزدند! کجاست قبر محسن زهرا؟! در ظاهر کوچک است، اصغر عزیز هم کوچک بوده؛ اما قبر دارد، باید قبرش را امام زمان (عجلاللهفرجه) افشا کند، کنار خیمههاست.
یکوقت صدا آمد: برادر! نچین خشت لحد را؛ بگذار من بیایم، علیاصغر (علیهالسلام) را یک دفعه دیگر ببینم. دید امّکلثوم (علیهاالسلام) با حضرت زینب (علیهاالسلام) دارد میآید. حالا میبینند گلویش جدا شده!
امّالسلمه به حضرت زینب (علیهاالسلام) گفته بود: وداعِ آخِر کار، امام حسین میآید، وداع میکند، میخواهد در ظاهر یک دفعه دیگر خواهرش زینب (علیهاالسلام) را ببیند، یک دفعه دیگر سکینه (علیهاالسلام) را ببیند، رقیه (علیهاالسلام) را ببیند.
امّالسلمه گفته بود: زینبجان! همیشه خیالت راحت باشد؛ اما اگر امام حسین آمد و طلب پیراهن کهنه کرد، بدان حسین یک ساعت یا نیم ساعت دیگر بیشتر زنده نیست. تمام این مصیبتها را حضرت زینب (علیهاالسلام) به دوش میکشید، قبول داشت، تمام ابعاد حضرت زینب (علیهاالسلام) پیش این حرف بود، مواظب بود امام حسین (علیهالسلام) نیاید آن کلام را بگوید.
حضرت زینب (علیهاالسلام) تا زمانیکه میدید برادرش زنده است خوشحال بود. امام حسین (علیهالسلام) هم دارد آگاهی میدهد، مرتب میگوید: «لا حول و لا قُوة إلّا بالله العلیّ العظیم»، دارد حول و قوه از خدا میگیرد، خودش کمک است؛ اما از خدا کمک میخواهد. ای خدا! به من قُوِه بده این پیام تو را تا آخِر برسانم. حالا اکبر (علیهالسلام) شهید شده، اصغر (علیهالسلام) شهید شده، عون (علیهالسلام) شده، فقط امام حسین (علیهالسلام) است. امام حسین (علیهالسلام) هم میخواهد چه کار کند؟ میخواهد به حضرت زینب (علیهاالسلام) بگوید: زینبجان! من زندهام. میخواهد بگوید: سکینهجان! من زندهام، ناراحت نباشید.
حضرت زینب و امّکلثوم (علیهماالسلام)، اهل حرم دلخوش بودند، میگفتند: پدرمان زنده است. حضرت زینب (علیهاالسلام) همه جا را تحمل میکرد، فقط دلش خوش بود حالا که همه رفتند، لااقل حسین (علیهالسلام) دارد، حامی دارد. حامیاش آقا ابوالفضل (علیهالسلام) بود که شهیدش کردند؛ دلش خوش بود که برادرش هنوز نگفته پیراهن کهنه بیاور!
حالا امام حسین (علیهالسلام) وقتی آمد وداع کند، گفت: ای خواهر! برادرم خیلی سفارش قاسم و عبدالله را کرد، قاسم که شهید شد، این یادگار برادرم، عبدالله را نگذاری بیاید در لشکر. حضرت زینب (علیهاالسلام) تمام توجهش به عبدالله (علیهالسلام) بود، تا وقتیکه امام حسین (علیهالسلام) «هل من ناصر» گفت، عبدالله (علیهالسلام) زد از خیمه بیرون، همینطور حضرت زینب (علیهاالسلام) اینطرف و آنطرف میزد که جلوی عبدالله (علیهالسلام) را بگیرد، نتوانست جلویش را بگیرد. تا وقتی عبدالله (علیهالسلام) رفت در بغل امام حسین (علیهالسلام)، یک ظالمی شمشیر میخواست به امام حسین (علیهالسلام) بزند، عبدالله (علیهالسلام) دستش را سپر امام حسین (علیهالسلام) کرد، دست عبدالله (علیهالسلام) قطع شد. خدا میداند به سر امام حسین (علیهالسلام) چه آمده! دو دفعه امام حسین (علیهالسلام) حمله کرده: یکموقعی که کوفیان گفتند «بغضاً لابیک»، اینجا هم حمله کرد. یکدفعه عبدالله (علیهالسلام) گفت: عموجان!
| دست بر سرم بکِش | شکست استخوانم |
حالا نوبت امام حسین (علیهالسلام) شد، اول آمد با حضرت سجاد (علیهالسلام) نجوا کرد. روایت داریم، حضرت سجاد (علیهالسلام) میگوید: از زِره پدرم خون به بیرون جُستن میکرد. وداع کرد و گفت: عزیز من! پدرجان! مگر خودت را معرفی نکردی؟! گفت: آری پسرم! عزیز من! گفتم مادرم زهراست، پدرم علی است، جدّم پیامبر است. آخر برای چه مرا میکشید؟ حرامی را حلال کردم یا حلالی را حرام؟ همه گفتند: به خاطر بغضی که با پدرت داریم، تو را میکشیم.
یکوقت آقا امام حسین (علیهالسلام) آمد دم خیمه و گفت: زینب! پیراهن کهنه بده! امام پیراهن کهنهای تهیه کرده بود، میدانست پیراهنش را درمیآورند، گفت وقتی پاره پاره باشد، شاید، این پیراهن در بدنم بماند. حضرت زینب (علیهاالسلام) امر را اطاعت کرد، رفت و پیراهن کهنه را آورد. تا حضرت زینب (علیهاالسلام) آن را دست امام حسین (علیهالسلام) داد، غش کرد. حالا لشکر «هل مِن مبارز» میطلبد، حضرت زینب (علیهاالسلام) هم غش کرده، چه کار کند امام حسین (علیهالسلام)؟ امام حسین (علیهالسلام) خودِ ولایت است، دست ولایت گذاشت در قلب حضرت زینب (علیهاالسلام). تصرف ولایت کرد به او. امام آن است که به تمام خلقت تصرف میکند چه برسد به قلبها. اگر به شما نظر بشود و تزریق شود؛ یعنی از آن در قلب شما وارد میشود. تصرفِ استقامت کرد، حضرت زینب (علیهاالسلام) را به این مردم مسلط کرد که استقامت داشته باشد. تصرف همه چیز کرد، تصرف کرد که حضرت زینب (علیهاالسلام) مثل خودش شد. آنها را که داشت، به حضرت زینب (علیهاالسلام) داد. گفت: زینبجان! ما هدفمان علی (علیهالسلام) است. امام حسین (علیهالسلام) دارد خرجی راه میدهد به حضرت زینب (علیهاالسلام). امام حسین (علیهالسلام) دید سالار، زینب (علیهاالسلام) است. سالارِ قافله است، سالار این اُسراست، باید قویاش کند. حضرت زینب (علیهاالسلام) قوی شد. شد «ولیّ الله الأعظم»؛ یعنی آنچه را که ولیّ میداند، حضرت زینب (علیهاالسلام) هم میداند، حضرت زینب (علیهاالسلام) دیگر زینب نیست، متقی شد؛ چون باید ولایت به زینب (علیهاالسلام) نازل بشود. حضرت زینب (علیهاالسلام) مسلط به کل خلقت است نه فقط به کل ظالم.
عزیزان من! اگر شما متقی بشوید، هفتاد و دو فرقه را به دینم، محکوم میکنید. حضرت زینب (علیهاالسلام) یزید را محکومش کرد، مگر کسی میتواند متقی را محکوم کند؟ آنچه که جواب است، در سینهاش ریخته؛ جوابگوست. همه آمدند اینجا، به دینم! محکوم از این در بیرون رفتند. جواب در مقابل کسیکه «العِلمُ نُورٌ یَقْذِفُهُ اللهُ فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاء» دارد، خنثی است؛ آن هم متقی است. تمام قدرتها را حضرت زینب (علیهاالسلام) در هم شکست، متقی هم همینطور است، بیخود نیست میگوید بروی پیش متقی، او شما را رستگار میکند. به دینم، رستگاری شما به این حرفهاست.
حالا حضرت زینب (علیهاالسلام) چشمهایش را باز کرد، بلند شد نشست، گفت: برادر! حسینجان! وقتی جدّم از دنیا رفت، دلم به پدرت خوش بود. وقتی پدرت از دنیا رفت، دلم به شماها خوش بود. امام حسن که از دنیا رفت، دلم به شما خوش بود. حسینجان! بعد از تو زندگی برایم زندگی نیست. گفت: خواهرجان! من «هل من ناصر» گفتم، هیچکس طرف من نیامد، چقدر «هل من ناصر» گفتم! هر کجای عالم باشم، اینها تا خون مرا نریزند آرام نمیگیرند.
زینبجان! خواهر عزیزم! تا اینجا وعده من بود با خدا که گفت: حسینجان! میخواهم تو را کشته ببینم! جدّم هم گفت: خدا میخواهد تو را کشته ببیند؛ برای اینکه خلقتهایی آمرزیده شوند. من امر خدا و جدّم را اطاعت کردم؛ گفتم: «رضاًء برضاءک، تسلیماً لأمرک، ای معبود سماء» اکبرم را دادم، اصغرم را دادم، من تسلیم هستم به تو، چون اکبر مال خدا بوده، اصغر مال خدا بوده، اینها امانت بودند؛ اما زینبجان! عزیز من! الآن تو هم وعده داری، از اینجا با توست، باید امر را اطاعت کنی و کمرت را ببندی، پدرمان علی را افشا کنی؛ بروی شام، آنجا لعنت به پدرمان علی میگویند. اینها همه پیرو یزید و معاویه شدهاند، زیر پرچم یزید هستند که میخواهند مرا بکشند. باید اینها را برگردانی؛ با قدرت، پرچم معاویه و یزید را بِکَنی، پرچم پدرمان علی را نصب کنی، به قدرت خدا و به قدرت آن بیانی که تو داری، اگرچه به اسیریات است. تا بگویند «علی ولیّ الله»، نگویند معاویه ولیّ الله. باید یک خطبه در دروازه کوفه بخوانی، یکی هم در مجلس یزید.
حضرت زینب (علیهاالسلام) گفت: چشم برادر! اطاعت میکنم. حسینجان! به عهدت وفا میکنم. امام حسین (علیهالسلام) گفت: خواهرجان! وقتی من شهید شدم این اسب من شعور دارد، یالش را میمالد به خونهای من، میآید شماها را خبر کند، میآید دم خیمه، میگوید «الظَّلیمه الظَّلیمه»: کشتند پسر پیامبر را! این اسب راهنمایی میکند، قدمهایش را کوچک برمیدارد، یعنی بیایید ببینید حسین را کشتند! بچهها میریزند بیرون. مواظب باش نیایند مرا به این حال ببینند. خواهر! تو جلوگیری کن! زینبجان! گذاشتم دست در قلبت، ولیّ شدی؛ اگرنه نمیگفتم به تو! یکی هم گفت: خواهرجان! صبرت را شیطان نَبَرد. گفت: برادر! به دیده منّت! آنقدر صبر میکنم، صبر از دستم عاصی شود. زینب (علیهاالسلام) یک شهامت جهانی پیدا کرد. هر چه هست زینب (علیهاالسلام) است.
قربانتان بروم! امام این است. امام با تمام اینها خداحافظی کرد. امام حسین (علیهالسلام) با اینها نجوا کرد، آمد اهل حرم را صدا زد. اول گفت: خواهر! خداحافظ! خدا حافظت باشد زینب! امّکلثوم! خواهر! خداحافظ! تا حتی گفت: فضه! خداحافظ؛ یعنی دست از زینب برندار! چرا فضه را با حضرت زینب (علیهاالسلام) فرق نگذاشت؟ دید فضه دارد حمایت از حضرت زینب (علیهاالسلام) میکند.
یکوقت حضرت زینب (علیهاالسلام) دید دیگر صدای امام حسین (علیهالسلام) نمیآید، زمین کربلا میلرزد. توجه پیدا کرد، روی تلّ زینبیه آمد، دید دور حسینش را گرفتهاند، حسینش در قتلگاه است. حالا ببین حضرت زینب (علیهاالسلام) چه کار میکند؟ این درس را از کجا گرفته؟ از مادرش زهرای عزیز (علیهاالسلام)؛ وقتی امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را طناب گردنش انداختند و به مسجد بردند، زهرای عزیز (علیهاالسلام) با پهلوی شکسته و صورت نیلی به مسجد رفت و گفت: دست از علی بردارید؛ وگرنه نفرین میکنم. ستونها از جا حرکت کرد، حضرت زینب (علیهاالسلام) دید مادرش زهرا (علیهاالسلام)، امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را برگردانْد. او هم آمد امام حسین (علیهالسلام) را برگردانَد. همینطور که دور امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را گرفتند، دور امام حسین (علیهالسلام) را هم گرفتند. حضرت زینب (علیهاالسلام) پیش ابنسعد آمد، ببین خواهش نکرد، گفت: تو ایستادهای و حسینِ مرا میکُشند؟! این نبود که حضرت زینب (علیهاالسلام) رویی به ابنسعد بزند، میخواست جهنمش محکم شود. ابنسعد بنا کرد گریه کردن، گفت زودتر کار حسین را تمام کنید؛ یعنی مرا از دست زینب نجات بدهید. زمین کربلا دارد میلرزد، زمین اعلام آمادگی میکند: زینب! اشاره کنی همه اینها را زیرورو میکنم. حضرت زینب (علیهاالسلام) دارد امر را اطاعت میکند.
| از حرم تا قتلگه زینب صدا میزد: حسین! | چون ندا میداد حسین! چون ندا میداد حسین! |
امام حسین (علیهالسلام) دارد ندا به تمام عالم میدهد، به تمام خلقت میدهد، امام حسین (علیهالسلام) با حضرت زینب (علیهاالسلام) گفتگو میکرد، صدا میزد: خواهرم زینب! من نه اکبر دارم، نه اصغر؛ نه عون دارم، نه جعفر. خواهرجان! من سکینه دارم، رقیه و فاطمه دارم، اینها را عزتشان کن، احترامشان کن!
وقتی حضرت زینب (علیهاالسلام) آمده بالای تلّ زینبیه، همینطور میگوید: حسینجان! قربان رگهای بدنت بروم! چه کسی رگهای بدنت را جدا کرد؟ چه کسی ما را، همه را یتیم کرد؟ آخ! آخ! امام زمان (عجلاللهفرجه) هم داد میزند، میگوید: عمهجان! فراموش نمیکنم، آنموقعیکه آمدی در تلّ زینبیه، هیچ چارهای نداشتی. دستهایت را روی سرت گرفتی و فریاد زدی: «حسین! حسین! حسین!»
به تمام آیات قرآن، امام زمان (عجلاللهفرجه) از این حسین، حسینِ شما خوشش میآید. قدردانی کنید جانم! از این مجلس! سر اندر پای ما میگوید «حسین!» میگوید «زینب!» نمیگوید خلق! شما شکرانهتان کم است، قربانتان بروم! «إنشاءالله» امیدوارم که اگر مطابق برگهای درخت، گناه داشتید، آمرزیده شدید. دوباره این حرف را میزنم: در صورتیکه غیر از امام حسین (علیهالسلام) و حضرت زینب (علیهاالسلام) و اینها، کسی دیگر را تأیید نکنید!
قربان آنموقع که «حسین» میگویی! چنان امام حسین (علیهالسلام) جلوه به شما دارد که خاک کف پایتان، میشود تربت. آن خاک میگوید:
| کمال همنشین در من اثر کرد | اگرنه من همان خاکم که هستم |
شما هم باید کمالتان با همنشینی حضرت زهرا و حضرت زینب (علیهماالسلام)، اینجا یکی باشد، تا خاک کف پایتان تربت حسین (علیهالسلام) باشد.
وقتی حضرت زینب (علیهاالسلام) دید دیگر صدای امام حسین (علیهالسلام) نمیآید، دوید پیش حضرت سجاد (علیهالسلام). صدا زد: عزیز من! دیگر صدای پدرت نمیآید. گفت: عمهجان! دامن خیمه را بالا بزن! تا بالا زد، گفت: عمهجان! پدرم را کشتند. یکوقت دید صدای شیهه ذوالجناح میآید، تمام بچهها ریختند بیرون، سکینه (علیهاالسلام) خیال کرد پدرش آمده. امام زمان (عجلاللهفرجه) میگوید: آقاجان! این دفعه هم به خیالشان تو آمدی. تا ذوالجناح شیهه کشید، دیدند: زین واژگون، یال اسب غرقِ خون، سکینه (علیهاالسلام) دوید توی خیمه، گفت: بچهها! بدانید یتیم شدیم. اینها همه ریختند بیرون. یکوقت دید اسب بیصاحب آمد، صدا میزند: «الظَّلیمه! الظَّلیمه!» وای به حال آنها که پسر پیامبرشان را کشتند! حالا اشاره میکند: بیایید دنبال من! من امام حسین را نشان بدهم. همینطور یواش یواش میرود، به بچهها نگاه میکند. آه!
حالا حضرت زینب (علیهاالسلام) چه کار کند؟ او از آنطرف میرود، او از اینطرف میرود. زینب (علیهاالسلام) میخواهد بچهها را برگردانَد، همینطور میدَوَد دنبال اینها و میگوید: عمهجان! کجا میروید؟ بیایید توی خیمه، صدا زد: خدا! کمکم کن! همه بچهها را برگردانْد، امر آقا امام حسین (علیهالسلام) را اجرا کرد، بالأخره هر جوری بود جلوی بچهها را گرفت. داغ روی داغ بوده. آنجا داغ آقا قمر بنیهاشم (علیهاالسلام) را دیده، حالا این داغ، یک داغ دیگری است. حضرت زینب (علیهاالسلام) چه کار میکند؟!
حالا اینها ریختند خیمهها را غارت کردند. خدا لعنتشان کند! ابنسعد دستور داد خیمهها را آتش بزنید؛ حضرت زینب (علیهاالسلام) آنجاست به جای خود؛ اما امام باقر و امام سجاد (علیهماالسلام) هم هستند، آتش بزنید تا امامت از روی زمین برچیده شود! حالا حضرت زینب (علیهاالسلام) دوید، آمد خدمت حضرت سجاد (علیهالسلام)، ببین حضرت زینب (علیهاالسلام) چقدر ادب دارد! چقدر آمادگی دارد از برای امر خدا، امر حجت خدا! اینقدر حضرت زینب (علیهاالسلام)، امام سجاد (علیهالسلام) را دوست داشت! اول میگفت: عزیز برادر! تا دید امام حسین (علیهالسلام) شهید شد، حالا میبیند حجت خدا امام سجاد (علیهالسلام) است؛ گفت: «یا حجة الله»! خیمهها را آتش زدند، آیا ما باید بسوزیم؟! اگر بناست بسوزیم، میسوزیم! امّالسلمه حرفها را زده، شاید شرمش شده این را بگوید، یکوقت حضرت سجاد (علیهالسلام) فرمود: عمهجان! «علیکُنّ بالفرار!» تمام این بچهها در بیابان دویدند.
حضرت زینب (علیهاالسلام) به خیمه آقا امام سجاد (علیهالسلام) آمد و رفت میکرد؛ گفتند: مگر آتش را نمیبینی؟! حضرت زینب (علیهاالسلام) گفت:
| از آن ترسم که آتش برفروزد | میان خیمه بیمارم بگیرد |
ممکن بود لباس آقا میسوخت؛ امام که نمیسوزد، موی امام هم نمیسوزد.
خدا میداند چنان من از دنیا بیزارم، اسیرم توی دنیا. اصلاً محبتش را ندارم، همهاش یاد اینها میافتم و گریه میکنم، خدا میداند همیشه همینجورم، فقط گریه میکنم. میگویم: حسینجان! قربان تو به جایش، اصغرت به جایش، حسینجان! به قربان بچههای کوچک کوچکت بروم، پدر پدر میکردند. آی! یکقدری بیایید توی این فکرها؛ تا محبت دنیا از دلتان بیرون برود. در هر کجا که هستید یاد امام حسین (علیهالسلام) باشید، یاد این بچّهها باشید. عزیزان من! این گریه است که قطرهای بریزید، خدا از همه گناهانتان میگذرد.
دختری دامنش آتش گرفته بود، یک مردی رفت دامن را خاموش کرد، یک ذره محبت از او دید، صدا زد: راه نجف از کجاست؟ گفت: ای دختر! میخواهی چه کنی؟ گفت: میخواهم پدرم علی را خبر کنم. بابایم که مُرده نیست. بابا! بیا ما را کمک کن! تو که آمدی جلوی تابوتت را گرفتی، با حسن و حسین حرف زدی، بیا ما را کمک کن! ببین امّت پیامبر چه کردند با ما؟! با حسین و زینب چه کردند؟ حسینت را شهید کردند! خدا لعنت کند عمَر را که جلسه بنیساعده را درست کرد، اینها همه تولید جلسه بنیساعده است. حرف این دختر مبنا دارد، میگوید این کارها را که میکنید دست از ولایت برداشتید، من بروم پدرم علی را خبر کنم.
حالا شب که شد، حضرت زینب (علیهاالسلام) یک خیمه نیمسوختهای درست کرد، نصف شب بچهها را، همه را جمع کرد و خواباند، یک فرصتی پیدا کرد؛ بلند شد، گفت بروم یک سری به برادرم حسین بزنم. قربان زینب بروم! آمد شمشیرها و نیزه شکستهها را کنار زد. آمد با امام حسین (علیهالسلام) نجوا کرد، چه نجوایی؟! گفت: آیا تو حسین منی؟! آیا تو پسر مادر منی؟! جای یک بوسه من در همه اعضای تو نیست؛ معلوم میشود حضرت زینب (علیهاالسلام) امام حسین (علیهالسلام) را میبوسیده. لبهایش را به گلوی بریده گذاشت و نجوا کرد. حضرت زینب یک کاری کرد که تمام دوست و دشمن، همه ناراحت شدند. یکوقت دست انداخت زیر بدن امام حسین (علیهالسلام)، گفت: ای خدا! این قربانی را از آلرسول قبول کن! دارد با خدا حرف میزند، میبیند این را باید خدا قبول کند.
والله، بالله، من با سر امام حسین (علیهالسلام) نجوا کردم. یک شب خواب دیدم، خیلی «حسین! حسین!» کردم، آمدم کنار شریعه، دیدم یک نفر وسط شریعه، سری به دست من داد. به من اشاره کرد: این سر امام حسین (علیهالسلام) است. من این سر را میبوسیدم، میبوییدم، توی صورت خودم میزدم. مرتب میگفتم: حسینجان! چه کسی رگهای بدنت را جدا کرد؟! یکوقت دیدم حضرت زینب (علیهاالسلام) با حضرت سکینه (علیهاالسلام) پیدایشان شد. وقتیکه من توی سر خودم میزدم، گفت: سر را به من بده! من سر را تقدیم حضرت زینب (علیهاالسلام) کردم. والله! سکینه (علیهاالسلام) ایستاده بود، نگاه میکرد، حیرانزده شده بود. حضرت زینب (علیهاالسلام) سر را از من گرفت و به سینهاش چسباند. عزیزان من! شما خیال نکنید حالا حضرت زینب (علیهاالسلام) دارد با سر بریده نجوا میکند، تا آمد در دروازه کوفه، باز هم با این سر پاک نجوا کرد.
شب عاشورا خیلی مهم بوده، شب وداع در تمام این عالم. امام حسین (علیهالسلام) وداع میکرد با همه عالم؛ یعنی با تمام دوستها وداع میکرد؛ اما هشدار به تمام عالم میداد. میخواست همه عالم بدانند؛ آخِرَش هم گفت: برای چه مرا میکشید؟ گفتند: «بغضاً لِأبیک» بغضی که با پدرت داریم. میخواست به تمام عالم بگوید: مرا بیجُرم دارند میکشند. تو نباید بیایی کمک کنی به کشتن امام حسین (علیهالسلام) تا بروی بهشت. تمام این هفتاد هزار نفر همین بودند. کسی نبود دفاع از امام حسین (علیهالسلام) کند به غیر حضرت زینب (علیهاالسلام) که این حرف را بزند. مگر علماء نبودند؟! خیلی زیاد، تمام اینها که با رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) آمد و رفت میکردند، علماء بودند؛ اما کسی نیست که راجع به امام حسین (علیهالسلام) اینجوری حرف زده باشد، یعنی ابلاغ کند به تمام دنیا که امام حسین (علیهالسلام) بیتقصیر بوده، اکبر (علیهالسلام) بیتقصیر بوده، اصغر (علیهالسلام) بیتقصیر بوده.
آنجا که امام حسین (علیهالسلام) دست در قلب حضرت زینب (علیهاالسلام) گذاشت، زینب «ولیّ الله الأعظم» شد! من به شما بگویم: آخر امام وقتی دست در سینه میگذارد، تصرف میکند. هنوز در قلب شماها ولایت دست نگذاشته است، امیدوارم در قلب شما ولایت القا شود. یکوقت دیدم امام حسین (علیهالسلام) با حضرت زینب (علیهاالسلام) داشت میرفت، مرا صدا کرد. امام حسین (علیهالسلام)، مرا در بغل گرفت، مثل پدری که بچهاش را در بغل بگیرد؛ من از زمین، پایم بالا بود، یک فشار به من داد؛ حالا میگفتم: ای خدا! من میخواستم سگِ در خانه امام حسین بشوم، اینکه مرا در بغلش گرفته! آنچه را که بود، در سینهام ریخت. قدری که طول کشید به من گفت این خواهرم زینب است؛ حضرت زینب (علیهاالسلام) هم داشت به ما نگاه میکرد. یک کاری بکن امام حسین (علیهالسلام) در بغلت بگیرد و تصرف به تو بکند.
خدا میفرماید: زهرا به هر کسی نظر کند، اهل بهشت است. به هر کسی غضب کند، اهلجهنم است. زهرای عزیز، نظر کننده قیامت است. نظر کننده تمام خلقت است. حضرت زهرا (علیهاالسلام) را خدا گفت یعنی فتح کننده. غضب زهرا، غضب من است، نظر زهرا، نظر من است. این است که به شما گفتم: امام حسین (علیهالسلام) دست بر قلب حضرت زینب (علیهاالسلام) گذاشت؛ نظر، همین است.
من حرفم این است که بعضی از این منبریها که ولایت، کم در قلب اینها نفوذ کرده، اگر بگوییم بیولایت هستند، جسارت میشود، اینها ولایت را نشناختند، میگویند: معجر از سر اینها کشیدند و بیمعجر در مجلس یزید آمدند. من میخواهم سؤال کنم: حضرت زینب (علیهاالسلام) رفت از بازار شام عبا خرید؟ نه! عبا داشت، رقیه (علیهاالسلام) عبا داشت. بیسلیقه! چه کسی میتواند معجر از سر اینها بکشد؟ اینها ناموس خدا هستند. خدا حاج شیخ عباس تهرانی را رحمت کند! گفت: امام حسین (علیهالسلام) وقتی شهید شد، خدا به هر کدام از اهلبیت به قدر صدها خورشید نور و عظمت داد. چنان اینها تجلی داشتند، اینها را نمیدیدند، چه کسی میتواند اینها را بزند؟ چه کسی جرأت میکرد عبا از سر اینها بکشد؟
خواب دیدند که به قبر حضرت رقیه (علیهاالسلام) آب افتاده. چندین سالِ پیش بود. وقتی رفتند، دیدند عبایش کفنش است. یک یا دو شبانه روز، یک نفر او را روی دستش گرفت، این مرد هیچ احتیاجی نداشت. جنبه مغناطیسی ولایت به این مرد اثر کرد. روی دستش گرفت، تا اینکه حضرت را در قبر گذاشتند.
تو چه میگویی که اینها را با سرهای بیمعجر جلوی یزید آوردند؟! خجالت بکش که این حرف را میزنی! چه کسی جرأت دارد از سر ناموس خدا، معجر بکِشد؟! اینها اولیٰ به تصرف هستند. حضرت زینب (علیهاالسلام) در تمام خلقت تصرف دارد. آقاجان من! هر حرفی میخواهی بزنی، قدری تأمل کن! حضرت سکینه و حضرت زینب (علیهماالسلام) عصاره ولایتند. حضرت ابراهیم میخواهد از این شهر به آن شهر برود، زنش را توی صندوق گذاشته. درِ دروازه آمده، میگویند: این چیست؟ ابراهیم میگوید: هر چیزی که قاچاق است، این همان است، جریمهاش را من میدهم. خبر به مَلِک دادند، گفت: با صندوقش بیاوریدش. درِ صندوق را باز کرد، دید یک زن است، تا مَلِک رفت با او حرف بزند، لال شد، به طرفش دست برد، دستش خشک شد.
باباجان! زنت را حفظ کن! اگر او را حفظ کنی، کسیکه بخواهد دستدرازی کند، دستش خشک میشود. حالا میخواهم به شما بگویم: آیا وجداناً، عقلاً حضرت زینب (علیهاالسلام) بالاتر است یا زن ابراهیم؟! حضرت سکینه (علیهاالسلام) بالاتر است یا زن ابراهیم؟! حضرت زینب (علیهاالسلام)، عصاره خلقت است. برو معرفت پیدا کن! دستش خشک میشد اگر به سَمتَش میرفت. قربان زینب بروم، وقتی میخواست در دروازه کوفه صحبت کند و مردم قال و قول میکردند، گفت «اُسکُتوا!» نفَسها حبس شد، شلاق به امر حضرت زینب (علیهاالسلام) است؛ دوستان آنها را نمیشود زد؛ چه برسد به خود آنها! چشمی نیست که به حضرت زینب (علیهاالسلام) نگاه کند.
وقتی آقا امام حسین (علیهالسلام) شهید شد؛ خدا یک جلوهای کرد به این بچهها، مطابق صدها خورشید میدرخشیدند. خدا شعاعی به این زنها داد، نمیتوانستند به اینها نگاه کنند؛ مبادا حرف ناجوری به اینها بزنند. دلیلش این است که موقع حرکت دادن نمیتوانستند سوارشان کنند.
حالا میخواهند اهلبیت (علیهمالسلام) را سوار کنند؛ اما اینها را نمیبینند؛ فقط صدایشان را میشنوند. ابنسعد آمد پیش امام سجاد (علیهالسلام)، گفت: آقا! ما باید اینها را به اسیری ببریم؛ اما نمیبینیم. امام سجاد (علیهالسلام) فرمود: بروید کنار! من به عمهام میگویم اینها را سوار کند. حضرت زینب (علیهاالسلام) گفت: همه بروید کنار! همه را سوار کرد؛ اما رقیه و سکینه (علیهماالسلام) را در محمل خودش گذاشت. حضرت زینب (علیهاالسلام) دید اینها بچهاند، اینها را مرتب نوازش میکرد.
وقتی همه را سوار کرد، حالا میخواهد حرکت کند، خیلی باوفاست! رو به برادرش امام حسین (علیهالسلام) کرد و گفت: برادر! حسینجان!
| چون چاره نیست میگذارمت | ای پاره پاره تن به خدا میسپارمت |
هرگز غم تو از دل خواهر نمیرود. رفقا! این تزریق است. من گفتم: زینبجان! قدری این حرفت خصوصی است؛ اما حرف عمومی است. مگر ممکن است شیعه، حبّ امام حسین (علیهالسلام) از دلش بیرون برود؟! حرف عمومی این است: برادر! حبّ تو از دل دوستانت بیرون نمیرود. دلی که حسین (علیهالسلام) تویش نباشد، ظلمت است. مگر ممکن است غم مادرش زهرا (علیهاالسلام) از دل دوستانش برود؟! مگر ممکن است محبت امیرالمؤمنین و امام حسین (علیهماالسلام) از دل ما برود؟! اگر مرا به رضوان و فردوس هم ببرند، این غصه از دلم بیرون نمیرود، مگر در رجعت! تولی و تبری یعنی بغض دشمنان اهلبیت و حبّ حضرت زهرا (علیهاالسلام) و امام حسین (علیهالسلام) در دل مؤمن است.
حالا امام حسین (علیهالسلام) جواب حضرت زینب (علیهاالسلام) را باید بدهد، گفت: زینب! تو مرا به خدا میسپاری؛ اما من دنبال تو هستم، من تو را فراموش نمیکنم، مگر امام حسین (علیهالسلام) دنبال حضرت زینب (علیهاالسلام) نبود؟! وقتی حضرت زینب (علیهاالسلام) میخواهد سوار شتر شود، فرق نمیگذارد، نظری به کنار نهر علقمه کرد و گفت: عباسجان! برادر! کجایی؟! چقدر آمدند دنبال تو، دعوتت کردند نرفتی، خودت را فدای حسین کردی. برادر! من هر موقع که میخواستم سوار بشوم، تو زانویت را خم میکردی، این دست مرا میگرفتی، من پایم را روی زانویت میگذاشتم، مرا سوار میکردی، عباسجان! کجایی؟! به خدا میسپارمت.
حضرت زینب (علیهاالسلام) امر کرد: شتر نشست، حضرت سوار شد. بدن مبارک آقا ابوالفضل (علیهالسلام) تکان خورد؛ اما حضرت زینب (علیهاالسلام) گفت: من خداحافظی میکنم: ابوالفضلجان! خداحافظ! والله، اگر حضرت زینب اراده میکرد، حضرت عباس (علیهالسلام) بلند میشد، چون «إرادة الله» شده بود زینب (علیهاالسلام).
حضرت زینب (علیهاالسلام) میگوید: برادرجان! قربان دل پُر حسرتت بروم. دل پُر حسرت امام حسین (علیهالسلام) این نبود که بماند، حسین (علیهالسلام) که نمُرده است! باید بفهمیم حضرت زینب (علیهاالسلام) چه میگوید؟ حضرت زینب (علیهاالسلام) هماهنگ با امام حسین (علیهالسلام)، میخواست امام حسین (علیهالسلام) همه اینها را نجات بدهد و بهشتی کند.
به تمام آیات قرآن، هیچکس این حرف را در دنیا نزده که من میخواهم به شما بزنم؛ چرا حضرت زینب (علیهاالسلام) گفت: حسینجان! برادر! قربان دل پُر غصهات بروم؟ برادری که به زعفر میگوید: تمام نَفَسهایی که اینها میکشند، در قبضه قدرت من است. آن دستی که امام حسین (علیهالسلام) در دل حضرت زینب (علیهاالسلام) گذاشت، از دل امام حسین (علیهالسلام) مطلع شده؛ دارد خبر میدهد، گریه میکند. آیا میدانی امام حسین (علیهالسلام) غصه چه کسی را میخورد؟ غصه میخورد که علیاکبر (علیهالسلام) دارد برای او کشته میشود، قاسم (علیهالسلام) برای او کشته میشود؛ چرا؟! چونکه امام حسین (علیهالسلام) امر خلیفه وقت را اطاعت نکرده. امام حسین (علیهالسلام) دلش برای اینها میسوزد.
زعفر مادرش مثل زنهای مانتوپوش نبود که گفت: مادر! برو کمک کن حسین را! دورش را گرفتهاند. شب عاشورا زعفر آمد و گفت: حسینجان! اجازه میدهی اسبهایشان را پایین توی زمین بکِشم؟ امام حسین (علیهالسلام) گفت: زعفر! نفَسهایی که اینها میکِشند در قبضه قدرت من است. من میخواهم در قیامت مردم به واسطه من آمرزیده شوند! اجازه نداد؛ اما آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) اجازه میدهد؛ زمین هفتاد هزار لشکر سُفیانی را میان مکه و مدینه، میبلعد. تو چه میگویی که امام حسین (علیهالسلام) قیام کرد؟ چرا ما نمیفهمیم؟! اگر امام حسین (علیهالسلام) قیام کرده، آیا قدرت یزید بالاتر بوده که امام را کشت؟! ما یک حرفی میزنیم، آخر آن را نمیفهمیم.
زعفر پیش مادرش رفت، مادرش گفت: شیرم را حرامت میکنم، برو حسین را یاری کن! برگشت، دید امام حسین (علیهالسلام) شهید شده؛ حالا نزد امام سجاد (علیهالسلام) آمد، حضرت به او فرمود: بیا دنبال ما! زعفر دنبال قافله اُسرا میرفت، به دیوارها مینوشت: لعنت به دشمنانت حسینجان!
شمر با خولی قرارداد گذاشت، گفت: من سر امام حسین را جدا میکنم، به تو میدهم، تو آن را پیش یزید بِبَر! هر چه جایزه گرفتی، با هم قسمت میکنیم. ببین اینکه میگویم: مِهر دنیا نداشته باشید؛ این است: دارد میگوید جایزه را قسمت میکنیم. شب وقتی خولی به خانهاش آمد، سر مبارک را توی تنور گذاشت. زن خولی بیرون آمد، دید نور از این تنور میزند بالا، خانه یک فضای دیگری شده، هودجی از آسمان به زمین آمد، چند زن مجلّله؛ (حواء، مریم، آسیه؛ شاید خدیجه هم بوده) آمدند.
یکوقت دید یک خانمی سر تنور رفت، حضرت زهرا (علیهاالسلام) این سر را برداشت، به سینهاش چسباند، قدری نوحهسرایی کرد؛ مرتب میگفت: حسینم! ای میوه دلم! حسین جانم! ما همراه تو هستیم، پسرم! چه کسی رگهای بدنت را جدا کرد؟! حسینجان! حسینجان! پدرم گفته بود؛ ما گفتیم: شاید بداء حاصل بشود؛ بداء حاصل نشد. قدری گریه کرد. زن خولی بالای پشتبام رفت، مرتب فریاد کشید، گیسهایش را کَند، پیراهنش را چاک داد. به خولی گفت: تو آمدی سر امام حسین (علیهالسلام) را جدا کردی؟! سر پسر پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) را برایم آوردی؟! میان من و تو دیگر جدایی افتاد.



















