صفحهٔ اصلی: تفاوت بین نسخهها
| سطر ۱۰: | سطر ۱۰: | ||
</div> | </div> | ||
--> | --> | ||
| − | {{قاب صفحه اول|لینک=حضرت زینب|عنوان=کتاب حضرت زینب؛ قسمت | + | {{قاب صفحه اول|لینک=حضرت زینب|عنوان=کتاب حضرت زینب؛ قسمت 1|فهرست=|بخش=دارد|قسمت=یک}} |
| + | {{قاب صفحه اول|لینک=حضرت زینب|عنوان=کتاب حضرت زینب؛ قسمت 2|فهرست=|بخش=دارد|قسمت=دو}} | ||
<!-- فرمایش منتخب | <!-- فرمایش منتخب | ||
نسخهٔ ۱۱ اوت ۲۰۲۵، ساعت ۱۱:۵۷
کتاب حضرت زینب؛ قسمت 1
خواست متقی مثل خواست دوازده امام، چهارده معصوم (علیهمالسلام) است؛ فقط دلش میخواهد که شما هدایت شوید؛ مقصدش این است که شماها رستگار شوید، هیچ مقصد دیگری ندارد. زیر قبّه امام حسین (علیهالسلام) به او گفتم: آقاجان! سِمَتی به من بده که مادرت زهرا (علیهاالسلام) و پدرت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را افشا کنم. فقط میخواهم که مادرت یک لبخند به من بزند.
من میخواهم به شما عرض کنم که شما حسابش را بکن: سفینه نجات امام حسین (علیهالسلام) است؛ یعنی تمام ائمه (علیهمالسلام) کشتیاند، سفینه امام حسین (علیهالسلام) است. چرا؟ کاری که امام حسین (علیهالسلام) کرد، هیچکدام از ائمه (علیهمالسلام) نکردند.
خدای تبارک و تعالی به تمام ائمه (علیهمالسلام) ابلاغ کرد: این کار (واقعه عاشورا) میخواهم بشود! وقتی به اسیری ناموس میرسید، میگفتند: خدایا! اگر امر کنی، ما امرت را اطاعت میکنیم اما میترسیم از امتحان در نیاییم!
امام حسین (علیهالسلام) گفت: من میکنم! تمام فدای تو، ناموسم فدای تو، زینب فدای تو، دخترم فدای تو، پسرم فدای تو، علیاکبر فدای تو، علیاصغر فدای تو. حالا هم که همه را داده، ببین چه میگوید! میگوید: «رضاً برضائک، تسلیماً لأمرک» ای خدا! امرت را اطاعت کردم.
فقط امام حسین (علیهالسلام) حضرت زینب (علیهاالسلام) را داشت، برای بقیه ائمه (علیهمالسلام) اینطور نبود. حالا حضرت زینب (علیهاالسلام) باید اسیر شود تا ولایت را افشا کند، فقط زینب (علیهاالسلام) میتواند. همینطور که افشا کرد؛ دماغ یزید را به خاک هلاکت افکند.
خدا میگوید: «یا ثار الله و ابن ثاره»: ای خون من! حسینجان! خدا میگوید ای خون من و ای پسر خون من! در تمام خلقت سومی هم ندارد. چرا؟ دنبال مردم نرفت. امام حسین (علیهالسلام) که میبینی این همه عظمت دارد و از تمام ائمه (علیهمالسلام) مهمتر است، هیچکس به غیر امام حسین (علیهالسلام) اهل و عیالش را در راه خدا نداد. به حضرت عباس، درست میگویم، گفت: اکبر و اصغر، عون و جعفر را میدهم در راه خدا. حالا خدا این همه عظمت به او داد. طرفدار خدا شد. تو طرفدار چه کسی هستی؟!
عزیز من! این حرفها فکر دارد. باید توی این حرفها یکقدری اندیشه داشته باشید. حالا این حسین (علیهالسلام) با تمام درجهاش، این نجات تمام خلقت به واسطه امام حسین (علیهالسلام) است.
والله، من گفتم: صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام اوصیاء، تمام ادباء، تمام علماء، کربلای امام حسین (علیهالسلام) را نمیدانند چیست؛ نمیدانند حضرت زینب (علیهاالسلام) کیست، تمام ناقصند. ولایت ناقص نیست، فهم ولایت خیلی بالاست.
به دینم، به ایمانم، به زهرا قسم، به علی قسم، زینب (علیهاالسلام) افشا کرد امام حسین (علیهالسلام) را؛ این است که امام زمان (عجلاللهفرجه) میگوید گریه میکنم، اشک چشمم تمام شود، خون گریه میکنم. من هم به امام زمان (عجلاللهفرجه) التماس کردم: آقاجان! شما اینطور گفتی، حالا کمک کن حضرت زینب (علیهاالسلام) را افشا کنم. افشای ولایت خیلی مهم است. اول در قلب مبارکتان افشا کنید، بعد قبول کنید، بعد عمل کنید. من جداً از امام زمان (عجلاللهفرجه) خواستم که حرف حضرت زینب (علیهاالسلام)، عمهات را بزنم؛ من چه توانی دارم؟! خودت ما را یاری کن!
خدا، امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را معین کرده، ائمه (علیهمالسلام) را معین کرده، الآن آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) را معین کرده؛ اگر شما اطاعت کنید و حرف بشنوید، حرف خدا را شنیدهاید. خدایا! به حق خود ولایت، مزه ولایت را به ما بچشان، ما بفهمیم ولایت یعنی چه!
ولایت یک جنبه مغناطیسی دارد. خدای تبارک و تعالی هر کاری که بخواهد بکند، به قول ما پیشبینی میکند. یعنی این ائمه طاهرین (علیهمالسلام)، خودشان پیروزی هستند، نه اینکه پیروز بشوند؛ چونکه آنها خدا را اطاعت میکنند، تمام خلقت در اختیار آنهاست. حالا هنده یک دختری است خیلی وجیه، خدا او را وجیه خلق کرده، پدری دارد، دید نمیتواند او را حفظ کند، آمد و او را خانه امیرالمؤمنین (علیهالسلام) گذاشت. چندین سال در خانه امیرالمؤمنین (علیهالسلام) بود، چند ولیّ آنجا هستند، او هم دارد متابعت امر ولیّ را میکند. حالا که متابعت امر ولیّ کرد، به هنده ولایت اثر کرد، آن جنبه مغناطیسی ولایت به او اثر کرد. خدا، هنده را پیشبینی کرد که در شام، کمک حضرت زینب (علیهاالسلام) باشد.
ببینید عبدالله (علیهالسلام)، به خواستگاری حضرت زینب (علیهاالسلام) آمده؛ حضرت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) الگوی تمام خلقت است، گفت: باید به دخترم بگویم، وقتی به ایشان فرمودند، حضرت زینب (علیهاالسلام) گفت: پدرجان! من که اختیارم با خود شماست اما من یک حرفی دارم که به عبدالله بگویی. من هر موقع خواستم برادرم حسین را ببینم باید بروم، اگر هم مسافرتی پیش آمد، من بیچون و چرا با او بروم. عبدالله (علیهالسلام) گفت: باشد، به دیده منّت دارم. به قول ما عقد شد. ببین حضرت زینب (علیهاالسلام) آنموقع خودش را فدای حسین (علیهالسلام) میکند.
حالا قضایای کربلا روی داده، عبدالله (علیهالسلام) در مدینه ماند؛ اما گفت: زینبجان! بچهها را با خودت بِبَر! یکوقت باید یک نفر بماند و یک مدینه حفظ شود. یکی باید بماند، عدهای گمراه نشوند. امام حسین (علیهالسلام) به عبدالله (علیهالسلام) گفت: تو در مدینه باش! عبدالله به امر امام در مدینه ماند، اگرنه عبدالله (علیهالسلام) که همسرش رفته، بچههایش هم رفتهاند، بیاید در مدینه بماند؟!
خدای تبارک و تعالی وقتیکه آدم ابوالبشر را خلق کرد، گفت: «تبارک الله أحسن الخالقین!» احسن به خالق تو! من گفتم: خدایا! بیحدّ و بیحساب احسن به امام زمان! ببین به آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) میگویند: آقاجان! شنیدیم شما میگویی گریه میکنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه میکنم، میفرماید: آری! میپرسند: برای چه؟ مصیبت جدّت؟ ببین عدالت این است، میگوید: او هم بود، گریه میکرد؛ میگویند: برای عمویت عباس؟ میفرماید: او هم بود گریه میکرد. میگویند: برای چه مصیبتی؟ میفرماید: برای عمههایم که توهین به آنها شد، اسیرشان کردند. توهین به ولایت اینقدر مهم است که امام زمان (عجلاللهفرجه) میگوید: جانم فدای آن کسیکه حاضر شد به خاطر ولایت توهین به او کنند.
کیست مثل امام زمان (عجلاللهفرجه)؟ زمین و آسمان در اختیارش است، فَلَک، عرش، خدا صدها هزاران کُرات دارد، هجده هزار کُرات که به ما گفتهاند در اختیارش هستند، چیزی نیست، تمام ممکنات خدا در اختیارش است. اگر میخواهید ارزش ولایت را بفهمید، ببینید چقدر او تواضع دارد. اینقدر صحنه کربلا مهم است؛ کسیکه تمام خلقت در اختیارش است، داخل آن نمیشود، کنار این صحنه را میگیرد و میگوید: عمهجان! برایت گریه میکنم؛ اگر اشک چشمم تمام شود، برایت خون گریه میکنم؛ یعنی میگوید فدایت میشوم که تو آماده شدی از جدّم حسین دفاع کنی. امام زمان (عجلاللهفرجه) دارد با عمهاش نجوا میکند. هنوز نمیگوید یا جدّاه! برای تو گریه میکنم، امام حسین (علیهالسلام) چیز دیگری است، امام زمان (عجلاللهفرجه) فدای آن کسی میشود که فدای امام حسین (علیهالسلام) شده، فدای ولایت شده، این یعنی معرفت. بیایید دفاع از ولایت کنید تا امام زمان (عجلاللهفرجه) بگوید: پدر و مادرم به قربانتان! امام زمان (عجلاللهفرجه) با اصحاب امام حسین (علیهالسلام) نجوا میکند تا حتی جانش را تقدیم میکند. «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیع لله و لرسوله!» پدر و مادرم به قربانتان!
عزیز من! بیا به امام زمان (عجلاللهفرجه) معرفت پیدا کن! وقتی معرفت پیدا کردی، همان معرفت، خواست امام زمان (عجلاللهفرجه) است. آن زینبی که خودش را آماده کرده و به خاطر ولایت، اسیر شده، اینقدر والامقام است! حضرت زینب (علیهاالسلام) را بشناسید و گریه کنید!
وقتی حسابش را میکنی، در تمام زنان عالم، هیچکس مثل حضرت زینب و امّکلثوم (علیهماالسلام) لطمه نخوردهاند. ببین به مادرشان اینجور توهین و جسارت کردند، پدرشان را شهید کردند، بعد هم امام حسن و امام حسین (علیهماالسلام) را اینجور جسارت کردند؛ اما مصیبتی که حضرت زینب (علیهاالسلام) داشت، هیچ زنی در عالم نداشته و نخواهد داشت! شجاعتی هم که حضرت زینب (علیهاالسلام) دارد، هیچکس نداشته و نخواهد داشت.
حضرت زینب (علیهاالسلام) هر وقت میخواستند زیارت قبر پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) بروند، ببین اهلبیت (علیهمالسلام) چه کار میکنند؛ امام حسین (علیهالسلام) جلو، امام حسن (علیهالسلام) آنطرف، آقا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) اینطرف، میدَوَند شمعها را خاموش میکنند، که کسی قامت حضرت زینب (علیهاالسلام) را نبیند.
در شب نوزدهم ماه رمضان وقتی امیرالمؤمنین (علیهالسلام) میخواست به مسجد برود، مرغابیها دامنش را گرفتند، همه داد میکشیدند: یا علی! نرو! حالا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) میفرماید: زینبجان! این مرغابیها را یا رهایشان کن یا تشنهشان نگذاری! گرسنهشان نگذاری! دخترم! به حرف حسین برو! حسین یک حرفهایی به تو میزند، بگو به دیده منّت دارم؛ هر چند برایت خیلی مشکل است.
وقتی امیرالمؤمنین علی «علیه السلام» ضربت خورد، جبرئیل میان زمین و آسمان ندا داد: «قُتِل امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، وصیّ رسول الله (صلیاللهعلیهوآله)، ارکان خدا شکست.» حالا حضرت زینب (علیهاالسلام) میگوید: هفتاد مرتبه آمدم تا درِ خانه، رفتم عقب خانه، گفتم پدرم راضی نیست، علی راضی نیست. حضرت زینب (علیهاالسلام) نیامد بیرون، حضرت زینب (علیهاالسلام) به امر ولایت است، رضایت خدا و پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) توی ذاتش است! تو هم باید همینطور باشی!
حالا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) ضربت خورده، قسم میخورند، میگویند علی (علیهالسلام) دیگر قوه زانوهایش رفت. اینها امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را روی تختی گذاشتند و آوردند، وقتی درِ خانه رسیدند، میفرماید: مرا زمین بگذارید، زیر بغل مرا بگیرید، مبادا زینب ناراحت بشود. ببین چقدر مراعات حضرت زینب (علیهاالسلام) را میکند. این پاسخ آن صفات اللهی است که حضرت زینب (علیهاالسلام) داشت و بدون رضایت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) از خانه بیرون نیامد.
قضایای کربلا را امیرالمؤمنین (علیهالسلام) به امّالسلمه گفته بود. تمام اینها را پیشبینی کرده بود، به امّالسلمه فرمود: تو به زینب بگو! چرا خودش نمیگفت؟ علی (علیهالسلام) رویش نمیشد؛ آخر به حضرت زینب (علیهاالسلام) بگوید اسیر میشوی؟! امام حسین (علیهالسلام) را اینطور شهید میکنند؟! امیرالمؤمنین (علیهالسلام) خجالت میکشید به حضرت زینب (علیهاالسلام) بگوید. همه حرفها را به امّالسلمه زد. وقتیکه امیرالمؤمنین (علیهالسلام) میخواست بر حَسَب ظاهر از دنیا برود، حضرت زینب (علیهاالسلام) پیش پدرش رفت و گفت: پدرجان! امّالسلمه یک حرفهایی میزند، درست میگوید؟ گفت: هر چه میگوید، درست است.
کتاب حضرت زینب؛ قسمت 2
حالا حضرت زینب (علیهاالسلام) همیشه یادش میافتد که امیرالمؤمنین (علیهالسلام) قدری که به صبح وقت داشت، با خدا مناجات میکرد، خود امیرالمؤمنین (علیهالسلام) اذان میگفت. خوشش میآمد بگوید: «أشهد أن لا إله إلّا الله». اگر امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) «أشهد أنّ لا إله إلّا الله، أشهد أنّ محمداً رسول الله (صلیاللهعلیهوآله)» میگفت، تمام خلقت میگفت.
امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در ظاهر از دنیا رفته، حالا امام حسن (علیهالسلام) حجت خداست. معاویه با امام حسن (علیهالسلام) میجنگد؛ پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: صلح حسنم با جنگ حسینم یکی است. چرا امام حسن (علیهالسلام) صلح کرد؟ امام هر کسی را فرمانده سپاه قرار میداد، معاویه او را میخرید و طرف خودش میبرد. اگر امام حسن (علیهالسلام) صلح کرد، میخواست شیعهها بمانند. معاویه میخواست نسل شیعه را براندازد، امام حسن (علیهالسلام) صلح کرد، خودش را فدای علی (علیهالسلام) کرد.
حالا مگر معاویه دست برداشت؟ به قیصر روم نوشت: من یک دشمن خیلی مهمی دارم، قدری زهر به من بده! در تمام این دنیا زهری بدتر از زهر هَلاهِل نیست. برایش داد و گفت: به مسلمان ندهی، جگرش را پاره کند! نوشت: ای معاویه! والله، اگر یک ذرهاش را در دریا بریزی، همه ماهیها و حیوانات دریا میمیرند. حالا حسابش را بکن، جُعده دختر اَشعَث، زن امام حسن مجتبی (علیهالسلام) چقدر بیعاطفه است! معاویه به او گفت: من میخواهم تو را عروس خودم بکنم، بیا ملکه بشو؛ اما به شرطی که این کار را بکنی! این زهر را به امام حسن (علیهالسلام) داد.
قربان زینب بروم! چقدر این زینب، مصیبت دیده! حالا حضرت زینب (علیهاالسلام) نزد امام حسن (علیهالسلام) آمد، امام فرمود: خواهرجان! تشتی بیاور! امام زهر را برگرداند. حضرت زینب (علیهاالسلام) گفت: قاسمجان! برو عمویت را خبر کن! قاسم (علیهالسلام) سر به دیوار صدا زد: عموجان! بیا! بابایم را زهر دادند. امام حسین (علیهالسلام) گفت: عموجان! پدرت را یک دفعه، دو دفعه دیگر هم زهرش دادهاند، سر قبر جدّم رسول الله رفت و شفا گرفت. قاسم گفت: اما عموجان! این دفعه پارههای جگر بابایم را داخل تشت دیدم.
حالا امام حسین (علیهالسلام) آمد و فرمود: چه کسی به تو زهر داد؟ امام حسن (علیهالسلام) فرمود: برادر! اگر بگویم با او چه میکنی؟ گفت: او را میکشم. گفت: به تو نخواهم گفت. نه که امام حسین (علیهالسلام) نداند؛ اما امام حسن (علیهالسلام) افشا نمیکند. دانستن و افشا کردن فرق دارد. امام حسن (علیهالسلام) پیشبینی کرد و گفت: برادر! من یک وصیت دارم. اگر گذاشتند مرا پیش جدّم ببرند، بگذار، اگرنه من راضی نیستم به قدر شاخ حجامت، پای بدنم خونریزی بشود. آخر، کجا در تشییع جنازه خونریزی کردهاند؟! امام حسن (علیهالسلام) میداند عایشه چه کار میخواهد بکند. معاویه به عایشه گفت: وقتی امام حسن از دنیا میرود، میخواهند او را پیش جدّش ببرند، نگذار! یک وعده حسابی به عایشه داد. حالا بدن مبارک را به روی به اصطلاح قبر رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) حرکت دادند.
عایشه یک بغض و کینهای با امام حسن (علیهالسلام) داشت. آمد و گفت: برگردانید! اینجا خانه خودم است، من کسی را که دوست ندارم، نمیگذارم کنار شوهرم باشد. عباس (عموی پیامبر) جلو آمد و گفت: عایشه! تو یا سوار شتر میشوی جنگ جمل را راه میاندازی، حالا هم سوار الاغ شدی؛ ممکن است عمرت طولانی شود، سوار فیل هم بشوی. عایشه! تو از خانه، یک هشتم ارث میخواهی، پدرت را که آنجا دفن کردی، چه حقی داری که نمیگذاری؟! یکوقت عایشه صدا زد: بنیمروان! شما ایستادهاید و میبینید که عباس (عموی پیامبر) به حرم رسول الله جسارت کند؟! گفتند: چه کنیم؟ گفت: تیرباران کنید! آقا علیاکبر و آقا ابوالفضل (علیهماالسلام) دست کردند به شمشیر. یکوقت امام حسین (علیهالسلام) صدا زد: عباسجان! آرام! وصیت برادرت را به هم نزن! ببرید بقیع! فوراً اطاعت کردند. یکی هم آقا ابوالفضل (علیهالسلام) روز عاشورا اطاعت کرد؛ وقتی امام حسین (علیهالسلام) گفت: عباسجان! بیا! شمشیرش را شکست و گفت برو آب بیاور! آنجا هم آقا ابوالفضل (علیهالسلام) اطاعت کرد.
حالا عایشه وقتی این کار را کرد، نوشت به معاویه که ببین من چقدر عظمت دارم! عایشه رابطه با معاویه دارد، رابطه با حضرت زهرا و حضرت زینب (علیهماالسلام) که ندارد! معاویه گفت: نه! من به مقصدم نرسیدم، مقصدم این بود که وقتی تو بدن امام حسن را تیرباران کردی، مگر آقا ابوالفضل و علیاکبر آرام میشوند؟! اینها آرام نمیگیرند، تو را میکُشند. من هم به خونبهای تو که زن پیامبری، تمام بنیهاشم را میکُشم.
حالا بدن مبارک را آوردند، چه خبر است؟! روایت داریم: چند ضربه تیر به بدن مبارک امام حسن (علیهالسلام) اصابت کرده بود، امام حسین (علیهالسلام) خودش را دلالت داد و گفت: برادر! غارتزده آن نیست که مالش را غارت کنند، غارتزده آن است که برادرش را با بدن تیرباران دفن کند! بالأخره هر جوری بود آقا امام حسین (علیهالسلام)، بدن مبارک آقا امام حسن (علیهالسلام) را در بقیع دفن کرد. ببین چه خبر است؟!
یک نفر آمد، گفت: زینب! خبر داری یا نداری؟! بدن مبارک برادرت را تیرباران کردند. چقدر حضرت زینب (علیهاالسلام) مرتب رفت عقب حیاط، آمد جلو، بیرون نیامد! گفت: شاید برادرم ناراحت بشود من بیرون بیایم! نیامد! این مثل همان است که پدرش علی (علیهالسلام) وقتی ضربت خورده بود، هفتاد دفعه حضرت زینب (علیهاالسلام) عقب خانه رفت و آمد، ولی بیرون نیامد. رفقای عزیز! ما باید قدری تأمل کنیم که چقدر حضرت زینب (علیهاالسلام) مصیبت دیده! همانطور که اینجا به حضرت زینب (علیهاالسلام) خبر تیرباران کردن بدن مبارک آقا امام حسن (علیهالسلام) را دادند، در کربلا هم گفتند: زینبجان! بدن مبارک برادرت، آقا امام حسین (علیهالسلام) را تیرباران کردند؛ اما اینجا او را به اسیری نبردند، در کربلا به اسیری بردند!
عمر و ابابکر جلسه بنیساعده درست کردند، تمام خلافها از آنجا درآمد؛ چون مردم به حرف خلق رفتند. باید فکر روی این حرفها کنید! به حرف خلق رفتند که بدن مبارک امام حسن (علیهالسلام) را تیرباران کردند، به حرف خلق رفتند که حسینِ ما را کشتند. به حرف خلق رفتند که بازوی زهرایِ ما را شکستند. گول مقدسها را نخورید! مقدس، معطل امر خلق است نه امر خدا. دلم میخواهد شما جزء آنها نباشید!
خدا معاویه را لعنت کند! وقتی میخواست از دنیا برود، به یزید گفت: بابا! به حسین کاری نداشته باش! حسین به غیر از حسن است، من نمیگویم به امرش برو! اما با او بساز! وگرنه ممکن است که آبروی بنیامیه را ببری؛ چون من هر موقعیکه یکقدری گوشه، کنایه مال علی میآمدم، فوری بلند میشد، جواب مرا میداد. مبادا با حسین نبرد کنی! به او هشدار داد؛ اما یزید آن فطرت خبیثش آرام نگرفت. خدا نکند درون ما خباثت باشد. امیدوارم هر کسیکه این حرفها را میخوانَد، درونش ولایت باشد، آن ولایت نجاتش میدهد. اگر خباثت باشد هر موقع که باشد، آن خباثت بروز میکند و گمراهش میکند.
یزید به والی مدینه نوشت که به مجرد دریافت دستور من، حسین را بخواه و از او بیعت بگیر و اگر نکرد او را بکش. والی مدینه امام حسین (علیهالسلام) را دعوت کرد؛ اما بنیهاشم با شمشیر دور خانه والی را گرفتند. والی دید نمیتواند این کار را بکند، صحبت مختصری کردند و مجلس تمام شد، والی به یزید نوشت: من نتوانستم این کار را انجام بدهم.
امام حسین (علیهالسلام) دید در مدینه او را میکشند؛ چونکه حکم قتلش را یزید صادر کرده، امام حسین (علیهالسلام) حساب کرد که هیچ کجا مانند مکه امن و امان نیست، به طوری که اگر یک پشه را بکشند، جرم است؛ به خاطر همین به مکه آمد؛ زن و بچهاش را برداشت و با خود آورد که در امان باشند. یکوقت دید اینها زیر لباسهای احرامشان شمشیر دارند و میخواهند او را بکشند. امام حسین (علیهالسلام) به دعوتِ بسیار مردم کوفه به سمت کوفه حرکت کرد؛ اما دید باید این حاجیها را نصیحت کند؛ دعای عرفه را خواند و با خانه خدا وداع کرد.
یک کوه است؛ به آن «جبل الرحمة» میگویند، امام کنار آن ایستاده و دارد اشک میریزد، حضرت زینب و امّکلثوم (علیهماالسلام) و اصحاب هم اشک میریزند. امام حسین (علیهالسلام) دارد وداع میکند با خانه خدا. دارد شکرانه حق را به جا میآورد. خدایا! من دارم میروم رو به امر تو، دارم میروم کربلا، جدّم گفته حسین! «اُخرُج إلی العِراق!» برو عراق! دارم امر تو را اطاعت میکنم.
حرف من این است: صاحبخانه از خانهاش آمد بیرون، ای حاجیها! چرا شما در خانه ماندید؟! آن خانه والله! به عقیده ولایتی من، غصب بود، اگر تمامتان دنبال امام حسین (علیهالسلام) میآمدید، یزید سگِ کی بود که حسینِ ما را بکشد؟ نیامدید! خدا میداند من عقیدهام این است؛ امام حسین (علیهالسلام) فقط عاشورا غریب نیست، همینجا غریب است که هیچکس دنبالش نیامد. همه، رفتند عبادت کردند. ای حاجیهای آن زمان و این زمان! لبیک باید به مقصد خدا بگویید! کاش این حاجیها که آنجا بودند، الآن هم ممکن است مانند آنها باشند، قدری متنبه شوند!
اگر حاجیها دنبال امام حسین (علیهالسلام) آمده بودند، این حکم را شریح قاضی نمیتوانست بدهد، حسین (علیهالسلام) را تنها دید که فتوا داد: کسیکه هشتم ذیالحجه به خانه خدا پشت کند و بیرون برود و به خلیفه وقت خروج کند، پشت به امر کرده، کافر است و خونش هدر است. این برای خلق است که پشت به خانه خدا کردن، پشت به امر کردن است. امام حسین (علیهالسلام) خودش امر است؛ نه که پشت به امر بکند. ولیّ خودش امر است، تو باید امر ولیّ را اطاعت کنی.
حالا اهلبیت (علیهمالسلام) قصد کربلا دارند، فضه میگوید: من هم میآیم. گفتند: فضهجان! ما آنجا میرویم، احتمال میدهیم کشته بشویم، احتمال دارد زینب (علیهاالسلام) اسیر شود. گفت: من هم اسیر میشوم. ببین، اتصالش را قطع نمیکند. رفقا! بیایید اتصالتان را با ائمه (علیهمالسلام) قطع نکنید. حالا ببین امام حسین (علیهالسلام) روز عاشورا با او چه کار میکند؟ پاسخ میدهد و او را دوشبهدوش خواهرش میآورد، میگوید: خواهرجان! خداحافظ! فضه! خداحافظ! هر چند فضه از بنیهاشم نیست؛ اما در بین زنان عالم نابغه شد که شما بدانید اگر مطیع شدید، چقدر احترام دارید!



















