عدالت، زیربنای رشد است

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
نسخهٔ تاریخ ‏۲۸ آوریل ۲۰۲۵، ساعت ۲۲:۰۶ توسط Mojahed (بحث | مشارکت‌ها)
پرش به:ناوبری، جستجو
بسم الله الرحمن الرحیم
عدالت، زیربنای رشد است
کد: 10208
پخش صوت: پخش
دانلود صوت: دانلود
پی‌دی‌اف: دریافت
تاریخ سخنرانی: 1379-11-06
تاریخ قمری (مناسبت): 29 شوال

«أعوذ بالله من الشّیطان اللّعین الرّجیم»

«العبد المؤیّد الرّسول المکرّم أبوالقاسم محمّد»

السّلام علیک یا أباعبدالله السّلام علیکم و رحمة الله و برکاته

رفقای عزیز! اگر ما هر مطلبی که هیجان می‌شود در دل ما، قلب ما، اگر ما با آن مطلبی که می‌شود مطّلع نباشیم؛ یعنی ما تفکّر نداشته باشیم، از آن مطلب مطّلع نشویم، ممکن است خدا را هم زیر سؤال بیاوریم. این کارها که می‌شود؛ یعنی می‌خواهیم روی فکر خودمان کار کنیم، به قول بعضی‌ها روی عقل خودمان کار کنیم، خودمان را اندازه‌گیری کنیم، این است که می‌بینی که ما در یک موضوعاتی کافر به خدا می‌شویم. آن کافر به خدا، (یک‌وقت ناراحت نشوید!) یعنی شما با فکر خودت، با آن کاری که خدا می‌کند، کافر به آن می‌شوی.

این‌که من می‌گویم کافر به خدا، نه این‌که آدم کافر به خدا بشود؛ یعنی مشرک بشود، نه! خدای تبارک و تعالی یک کارهایی کرده، چیزی را به وجود آورده، چیزی را خلق کرده، این‌ها، ما آن‌وقت توجّهمان به آن کم است. باید یک اندازه‌ای تفکّر داشته باشیم تا برسیم به امر. اگر تفکّر داشتی، به امر رسیدی، امر تو را رهبری می‌کند. هان! امر چیست؟ یقینِ به خدا، یقینِ به مبدأ، آن رهبری می‌کند. من دلم می‌خواهد که رفقای عزیز! توجّه بفرمایند.

اگر شما، ما تفکّر داشته باشیم، با تفکّر یک چیزی را اندازه‌گیری کنیم، می‌رسیم به امر؛ آن‌وقت امر تو را رهبری می‌کند. وقتی امر شما را رهبری کرد، شما به آن کار روشن می‌شوی. اگر بخواهی روی مهندسی خودت و عالمی خودت و مُلّایی خودت و درس خودت و فکر خودت، این‌ها را بیاوری این‌جا چیز کنی، آن‌ها به درد ماوراء نمی‌خورد. هان! توجّه فرمودید؟!

حالا دوست عزیزی داشتیم، بالأخره یک صحبت‌هایی کرد، ما گفتیم که ما فرمایشات شما را، این‌که خب می‌دانیم پرورش بدهیم. من نمی‌خواستم نوار کنم، می‌خواستم با شماها نجوا کنیم، بعد استخاره‌ام خوب آمد، خطش بد آمد. گفتیم خب ما که این‌جاییم، شما هم که هستید. (یک صلوات بفرستید.)

اگر خدای تبارک و تعالی مَثل الاغی را خلق می‌کند، آن خودش که به اصطلاح این حیوان را خلق کرده، مبنا دارد. زمان قدیم که ماشین نبوده که، تاحتّی مکّه می‌رفتید، شتر می‌بردید. من خودم یادم است، تمام این کارها که می‌شد روی الاغ بود؛ آن‌وقت عجیب این است به آن‌ها گفته فرمان شما را ببرند. هان! این شتر به این بزرگی، ما روایت داریم: آن کسی‌که می‌رود، می‌گیرد، آن مثل یک کوه می‌ماند، [شتر مثل یک کوه] می‌بیند تو را. این که نیست که، اگرنه یک همچینش می‌کند؛ تاحتّی شکل شما را جلوی گاو و جلوی این حیوان‌های خیلی با عظمت، بزرگ نشان می‌دهد؛ یعنی یک چشمی گذاشته به این‌ها [که] شما خیلی بزرگ باشید، همچینش می‌کنی می‌خوابد؛ [وگرنه] به امر تو نیست که! ببین حالا خدا چقدر توی این کار کرده! یا مَثل، این به وقتش، به آن زمانی‌که جمعیّت کم بوده، این خیلی مفید بوده؛ یعنی باربری می‌کرده، کار می‌کرده، مکّه می‌خواستی بروی، هر کجا می‌خواستی بروی، می‌رفتی.

حالا وقتی‌که این جمعیّت زیاد می‌شود، هر چیزی خدای تبارک و تعالی، گفتم تولید زیاد می‌شود؛ اما یک مطلبی آمد توی نظر من که می‌خواهم جوان‌ها بدانند، این‌ها حالا که بدانند، این‌که به شما می‌گوید که مَثل جلوگیری در اولاد اشکال ندارد؛ امّا اگر اوّل جلوگیری کنی پدرت در می‌آید، الآن هستند و بودند، این‌ها یک سال جلوگیری می‌کنند، این بچّه‌دار به این زودی نمی‌شود. چرا؟ آن جلوگیری که دارد می‌کند، روی شهوتش دارد می‌کند؛ اما جلوگیری عیب ندارد. چرا؟ به این عنوان جلوگیری کنید، به این عنوان که ما نمی‌توانیم این بچّه را تربیت کنیم؛ نه که نمی‌توانیم روزی بدهیم، اگر بگویی نمی‌توانیم روزی بدهیم، مشرکی! ما نمی‌توانیم.

ما یک نفر بود در محلّ سابق ما هشت تا پسر داشت، یکی‌اش هروئین‌فروش بود، یکی‌اش تریاک‌فروش، یکی‌اش دزد شد، یکی نمی‌دانم چه جوری شد؟ نمی‌دانم دو سه تا [از آن‌ها را] کُشتند، خب این نمی‌تواند تربیت کند. خدا رحمت کند حاج ‌شیخ‌ عباس را! می‌گفت: اشکال ندارد. ببین من دارم می‌گویم، آخر یکی از جوان‌ها گفته بود خب تولید زیاد می‌شود، هر چه بچّه داری. آخر بچّه را هم باید بتوانی تربیت کنی.

ببین من دوباره تکرار می‌کنم توی این نوار، نه به این عنوان که من رزقش را نمی‌توانم بدهم، به عنوانی که من نمی‌توانم تربیت کنم‌. من خودم جلوگیری کردم. چرا؟ آخر تربیت بچّه هم حساب است. چرا به شما می‌گوید آخرالزّمان اگر بتوانی جلوگیری کنی زن نگیری، خوب است؟! اما بتوانی جلوی خودت را بگیری؛ نه فساد به وجود بیاوری. چرا می‌گوید آخرالزّمان اگر زن‌ها مار بزایند بهتر است [از این‌‌که] بچّه بزایند؟!

این را می‌خواستم تکرار کنم جوان‌ها بدانند اشکال ندارد. ببین دوباره تکرار می‌کنم، این بارِ سوم هست، نه به عنوانی که من نمی‌توانم روزی این‌ها را بدهم، مگر تو روزیِ این‌ها را می‌دهی؟! شما هر کدامتان، من نگاه می‌کنم، نمی‌خواهم بگویم، اصلاً یک نگاهی کردم، می‌بینم کار و زندگیتان چه جور بوده؟! چه چیزی داشتی؟! خیلی هم قدرت داشتی، خیلی هم ماشاءالله شَمَل بودی، خیلی هم چیزی نداشتی که، حالا آمدی زن گرفتی، دارای همه چیز شدی، خدا رزق آن‌ها را به تو دارد می‌دهد، عزیز من! قربانت بروم؛ پس رزق را خدا می‌دهد. توجّه فرمودید؟!

می‌خواستم این مطلب را اوّل بگویم. چه چیزی داشتیم ما؟! چه قدرتی داشتیم؟! چه چیزی داشتیم؟! هیچ چیز نداشتیم. خدای تبارک و تعالی عنایت کرده. «یا لطیف! إرحم عبدک الضّعیف.» این بچّه‌ها درست است ضعیف هستند، والله، قوی‌اند. به واسطه این تو را قوی کرده، باید قدردانی کنی. بچّه‌ها را به یک جوری نگاه به آن‌ها نکن! نگاه به خودت بکن! این بچّه‌ها معصوم‌ هستند. الآن قدردانی کنید!

واقع جوان‌های شما همه معصوم هستند. والله، من خجالت می‌کشم؛ اگرنه پاهای این‌ها را می‌بوسیدم؛ به دینم، راست می‌گویم، بس که خوشم می‌آید! همه جا را وِل کرده، آمده این‌جا؛ این‌جا هم نیایند من دوستشان دارم، این را به شما بگویم، من دوستی‌ام به این نیست که این‌جا بیاید یا نیاید، می‌فهمم این‌ها چه جور هستند؟ این جوان نمی‌دانم نزدیک بیست سالش است، هنوز حرم بلد نیست [برود]. این جایی می‌رود؟! هان؟ معصوم هستند این‌ها. (یک صلوات بفرستید).

پس من حرفم این است که هر چیزی که توی این خلقت است، امر روی آن است؛ بی‌امر چیزی نیست. خدا نظر دارد. الآن عدّه‌ای هستیم ما، حواسمان پیش خارجی‌هاست، الآن یک کامپیوتر درست کرده منظورم این‌جوری‌. درست است؟ این تلفن درست کرده این‌جوری؛ یعنی این را باید، من دلم می‌خواهد این مطلب را ما توجّه کنیم، اگر این مطلب را توجّه کنیم، خیلی بالاست مطلب!

هر چیزی که خدا توی این مغز بشر گذاشته، روی صلاح این بشر بوده، هر چیزی که تولیدِ مغزِ یک بشر است، صَلاحِ بشر است؛ آن‌وقت این بشر پیرو شیطان می‌شود، این را که در مغزِ یک مَثل حالا آمریکایی یا کانادایی یا ژاپنی هست، او خودش نسبت به این ادیان ما صحیح نیست؛ اما آن که توی مغزش گذاشته، به صلاح بشر هست گذاشته ‌است؛ آن‌وقت همین بشری که پیرو شیطان است، این می‌رود خرابش می‌کند.

من یک مثال برای شما بزنم که قبول کنید، آخر شما اگر قبول کنید، یک قومی قبول کردند، همه شما «الحمد لله» دانشمند، مهندس، ملّا، باسواد، باکمال، اصلاً کسری ندارید شماها؛ اما من این حرف‌ها که می‌زنم، می‌خواهم آگاهی بدهیم به هم‌دیگر؛ یعنی جوان‌ها یک‌وقت حوا‌سشان این‌طرف، آن‌طرف نرود که خیال کند این کامپیوتر توی مغز مَثل آن ژاپنی است، توی مغز تو نیست؛ والله، توی مغزِ تو هم هست. اگر نباشد، خدا در چیز قرار می‌گیرد [که] چرا فرق گذاشته؟! حالا به شما عرض می‌کنم.

ببین این انگور را، خدا یک درخت انگور واسه شما درست کرده، موادّش را هم گفته. ما روایت داریم: اگر صبح نمی‌دانم چند تا کشمشی بخوری، ذهنت باز می‌شود، چه جور می‌شود. این انگور اگر بخوری مَثل ضعیف باشد آدم، چاق می‌شود. این آمپول‌ها که می‌گویند الآن قوی است، بیشترش تفحّص کردند از انگور است. درست است؟ حالا بشر چه با آن می‌کند؟ حالا این بشر می‌رود این را شراب می‌کند. چه کسی کرد؟! هان؟! این جویی که خدا خلق کرده، بیشترِ بیشتر مال این حیوان‌ها خلق کرده؛ اما نظرش چه کسی بوده؟! نظرش تو هستی. چرا توجّه نداری؟!

این جویی که خلق کرده، این گوسفند بخورد چاق شود، گوشتش را شما بخوری. این جویی که خلق کرده گفته مَثل کسی، مَثل آن زمان‌ها که زردی داشتند، (حالا آقای دکتر هم تشریف دارند،) می‌گفت: هر روزی چند تا از این جوها مَثل بخورد، زردی رفعش می‌شود؛ یا هر کسی‌که قوی نیست، یک‌قدری آش جو بخورد، مَثل گوشتی درست کند در آن بریزد، قوی می‌شود. این برای بشر در ظاهر است؛ آن‌وقت این حیوان‌ها بخورند مَثل، هر حیوانی که بخورد قدرت می‌گیرد. حالا بشر چه با آن می‌کند؟ همین را برمی‌دارد آب‌جو می‌کند.

خدا لعنت کند یزید را! دور و بریهایش را جمع کرد، گفت: من می‌خواهم مست بشوم، پیغمبر هم که عرق را حرام کرده؛ آب‌جو گرفتند. چه با آن می‌کند؟ آن را آب‌جو می‌کند. چه کسی می‌کند؟ بشر. این تلویزیون واقع اگر این در دست یک کسانی بود که واقع بود، خب الآن شما، من والله، بالله، از اوّل خیال می‌کردم اگر در این زمان ما باشد، در دست آقایان بیفتد، همین‌جور بشود؛ به دینم، همین‌جور بود، عقیده‌ام همین بود که علی ‌بن ‌ابوطالب (علیه‌السلام)، حقانیّتش را به عالم ثابت باید بکنی. می‌شد بکنی یا نمی‌شود؟! هان؟ والله، تمام گوشت و پوستم تا گلوله‌های خونم مقصدم این است.

گفتم: اگر دست این‌ها بیفتد، جوری بشود که علی ‌بن‌ ابوطالب (علیه‌السلام) را جوری بکنند که صحبتی بکنند، حقانیّت خودش و عیالش را، زهرای عزیز (علیهاالسلام) را به دنیا ابلاغ کنند. می‌شود بکنی یا نمی‌شود بکنی؟! حالا تو چه با آن کردی؟! پیرو شیطان شدی، آوردی یک چیز هم زدی توی آن؛ پس من حرفم، توجّه داری آقا! چه می‌گویم؟ اسمت را نمی‌خواهم بیاورم، توجّهِ من این است که، آن‌چه که صادراتِ هر بشری هست، اگر آمریکایی باشد، اگر انگلیسی باشد، اگر کانادایی باشد، آن‌که‌ صادراتش است، در مغزش خدا قرار داده به نفع بشر است! آن‌وقت بشر می‌رود عوضش می‌کند. توجّه فرمودید؟! هان!

این تلفن درست کرده این‌جا نشستی، راست راستی یک چیز واجبی شده، من که با این پاهایم نمی‌توانم بروم، فوری تلفن می‌کنم. حالا از همین یک استفاده‌های دیگری می‌کنند، من نمی‌خواهم بگویم، استفاده بد می‌کند. چرا می‌کنی تو؟! هان؟! پس هر چیز که در مغز این بشر است، اگر آن صادرات صادر شد، به نفع بشر است. حالا چرا مَثل حالا، مَثل حالا ژاپن این‌جوری است؟!

من یک مثال برای شما بزنم، این جمعیّت دنیا را من یک نظر به آن کردم، دیروز یک نظر به آن کردم، جمعیّت دنیا را، تمام این به اصطلاح رئیس جمهورها را، خلفاء را، نمی‌دانم شاه‌ها را، من والله، بالله، به دینم قسم، به کسی کار ندارم، اگر کسی یک ذرّه بگوید این به کسی کار دارد خدا نیامرزد او را! اگر من نظرم به شخص است! خدا من را هم نیامرزد! توجّه کنید من چه می‌گویم؟! من دارم آگاهی می‌دهم، خودم هم می‌خواهم آگاه شوم، این حرف‌ها که من می‌زنم، شما هم با من صحبت کنید!

حالا توجّه بفرما! من جمعیّت دنیا را آوردم یک گوشه‌ای قرار دادم، تمام این رئیس جمهورها را قرار دادم، یک‌قدری‌ از آن را این‌جا، یک‌قدری از آن را این‌جا، یک‌قدری از آن را این‌جا، یک‌قدری هم ژاپن برداشت رفت آن‌جا توی مملکتش. (من دارم نظرم را می‌گویم،) بُرد توی مملکتش، وقتی بُرد توی مملکتش، این‌ها را تأمین کرد.

من یک مثال واسه شما بیاورم که شما قبول کنید! من یک بچّه پسر خاله داشتم، این عرض بشود خدمت شما معلّم بود، از اوّل هم این با من یک سلام و علیکی داشت، توی بچّه‌های قوم و خویش‌های من این یکی یک‌قدری بالأخره بهتر بود. یک‌وقت شاه اعلام کرد: هر کس یک شصت ساله را باسواد کند، یک جایزه‌ زیادی گذاشت، من یادم است.

این فکرش کار می‌کرد، رفت آن‌ که مَثل عمله بنّا بود، شصت سالش بود، آن را دید. آن‌ که از این چرخ‌ها داشت، این‌ها که سطحشان پایین است، آره! هفت، هشت تا این‌ها را درست کرد، حالا نمی‌دانم هشت‌تا، هفت‌تا، ده‌تا درست کرد. این‌ها را آورد، گفت: آقا! شما، چقدر مَثل شما کار می‌کنی؟ گفت: من صد تومان. گفت: می‌خواهی سواد یاد بگیری؟ گفت: حسین آقا! اسمش‌ هم حسین بود؛ (مثل فلانی، آن‌ هم معلّم بود.) گفت: حسین آقا! ما که باسواد نمی‌شویم. گفت: حالا می‌خواهی یاد بگیری؟ گفت: اگر بشود که خوب است. گفت: من روزی دویست تومان به تو می‌دهم. صد تومان اضافه به او داد، فکرش را خرید. آقا! این‌ها را باسواد کرد.

از اوّل چه کرد؟ اوّل یک گذاشت، بعد دو گذاشت، بعد سه گذاشت، بعد چهار گذاشت، بعد پنج گذاشت آورد؛ آن‌وقت این‌ها را دوباره نقطه‌بندی کرد، مَثل این دو، یک نقطه بغلش است سه، این نمی‌دانم سه یکی است نمی‌دانم سی، این‌جوریشان کرد. از این دریچه بُرد بالا، این‌ها سواددار شدند. چرا؟ فکرشان را خرید؛ یعنی چرا؟

الآن شب عید است، درست است؟ این مردم بیچاره، آن [پول] برقش که مانده، آب که مانده، یک نمی‌دانم شلوار می‌خواهد برای بچّه‌اش بِخرد، این‌قدر فکر ندارد، این تمام فکرش توی این است که امشب یا امروز تأمین شود، آن‌وقت این‌که توی این بحث است می‌ماند، این در نطفه خفه می‌شود. توجّه فرمودید؟! حالا ژاپن چه کرد؟ ژاپن این‌ها را آورد، هر کدامشان را آورد، تأمینشان کرد، هیچ فکرِ چیزی ندارند، تأمینشان کرد.

آمریکایی‌ها هم من شنیدم که یکی که مطّلع بود، گفت: یک جایی است جزیره است، این‌ها که جوان‌ها که یک‌قدری فکرشان روشن است، این‌ها را تمام وسیله گذاشته آن‌جا، فکر می‌‌کنند. چرا؟ مملکتش را می‌خواهد. رئیس جمهورش‌ هم یک چرخ سوار می‌شود می‌رود، مملکت را می‌خواهد. مملکت ترقّی کند، همه می‌گویند ترقّی کند. اوّل فکر این‌ها را خرید، حالا که فکر این‌ها را خرید، صادراتی که در مغز این است، چه می‌کند؟ تولید می‌شود.

مثل این درختی که، (ببینید هر چیزی را من دارم مثال می‌زنم واسه‌اش،) مثل این درختی که شما آب به آن می‌دهی، کود به آن می‌دهی، ببین نار [انار] دار‌د یکی یک همچین، ببین الآن این‌ها چیست؟ این‌ تولید هر درختی است. چه با آن کرده؟ تأمینش کرده این درخت را. حالا این درخت را آب به آن نمی‌دهی، خشک می‌شود. تأمینش کرده، بشر را یکی باید تأمین کند؛ آن‌وقت آن‌که در مغزش است، چه می‌شود؟ هان؟ (یکی از حضّار: بروز می‌کند.) هان! احسنت!

حالا حرف من سر این است، این را می‌خواهم بدانید: آن‌ که در مغز آن بشر است، به نفع جامعه است؛ اما باید چه کار کرد؟ باید این‌ها را یک‌قدری خلاصه چیز [تأمین] کرد که آن تولید مغزشان بیاید، کامپیوتر می‌آید، تلویزیون می‌آید، نمی‌دانم تلفن می‌آید، صدها چیز توی این مغز بشر است. چرا به شما می‌گوید که؟ یک نفر بود، آن‌جا بچّه‌ای بود، آن‌جا پیش آن میوه‌فروش بود، پسر خوبی بود، بچّه خوبی بود، ما رفتیم با او یک سلام و علیکی کردیم، یواش یواش با او رفیق شدیم. آن‌جا هم که من با یکی رفیق می‌شدم، این دیگر ایمن بود، (این را به شما بگویم، خیلی حساب روی من می‌کردند،) راستای بدی ما داشتیم، کاروان‌سرای بدی بود.

یک روز به او گفتم که: حسین آقا! گفت: بله؟ گفتم: این بشر مطابق دور همه‌ کُره رگ دارد. همین یک مبنا دارد، (حالا من مبنایش را به شما می‌گویم.) این طفلک می‌آمد درس، چیز می‌کرد، عملگی می‌کرد، کار می‌کرد، (والله، قدر پدرهایتان را بدانید! قربانتان بروم،) این‌قدر به این می‌گوید: این را بردار! را بردار! چه چیزی را بردار؟ چه کار کن؟ پدر این در می‌آمد، حالا دو سه شاهی به او می‌داد، این جمع می‌کرد برود درس بخواند.

من به او گفتم: بشر [مطابق] دور تمام این کُره رگ دارد. اتّفاقاً این در کنکور شرکت کرد، آن معلّم همین را سراغ گرفته بود، این پا شده بود گفته بود. آقا! نمره‌اش بیست شد، فوراً یک جای حسّاسی گذاشتند او را. ببین آن روز که این پسر، (من دادم سر این است، من ناراحتی‌ام سر این است،) ببین این پسر شاگرد بقّال است، یک سال کشیده این حرفِ من توی کلّه‌اش است، به جا می‌زند. چرا حرف بی‌جا می‌زنی؟! چرا توجّه نداری؟! چرا روی این حرف‌ها فکر نمی‌کنید؟! هان! آقا! آمد آن‌جا از ما عذرخواهی کرد و تشکّر کرد.

حالا، حالا اگر ژاپن این کار را می‌کند، ببین عزیز من! دوباره دارم می‌گویم، حواستان پیش خارجی‌ها می‌خواهم بگویم نَرود، من نتیجه این صحبت من همین است، حواستان پیش خارجی‌ها نرود! آن خارجی یک رهبر دارد، حالا شاهش هست، سلطانش هست، خلیفه‌اش هست، هر کس هست، این‌ها را تأمین کرده. وقتی تأمین کرده، آن فکری که، آن چیزی که خدا در مغز این گذاشته، این صادر می‌شود، می‌آید این را درست می‌کند. رهبری دارد. توجّه فرمودید؟!

و هر چه هم که می‌‌شود، مَثل ماشین درست کرده، طیّاره درست کرده، ساعت درست کرده، این‌ها که درست کرده که این‌ها خوب است که! چرا شما تتبّعِ این کارها را نمی‌کنید؟! ما چیزی نداریم، ما در یک محدوده قرار گرفتیم، اغلب این ممالک همین‌جور است. این ممالک مَثل سودان، چرا این‌جوری است؟! چیزی ندارد، رهبری ندارد که! یک ‌ذرّه سیب‌زمینی می‌ریزد جلویش، بخور! حرف هم نزن! این نیست که! این نیست باباجان که! توجّه فرمودید من چه می‌گویم؟!

پس خدای تبارک و تعالی به قول ما عوام‌ها فرق نگذاشته است. هان! این آقای دکتر پدری داشته، خدا رحمتش کند! یک سرپرست داشته. [به او گفته] پدرجان! برو من تأمینت می‌کنم، خب رفت دکتر شد. من کسی را نداشتم که من را تأمین کند، خب من همین‌جور ماندم؛ پس این تقصیر خداست؟ نه! تقصیر تأمین‌کننده یک مملکت است. توی مغزِ تو هم هست. تو نرو اعتراض کن به خدا! اگر خدا گفته این شیعه اشرف مخلوقات است، درست گفته. اگر گفته متقی است، والله، درست گفته.

این متقی به نماز و این‌ها نیست که! یک آدمِ متقی تأمین‌کُنِ یک مملکت است! توجّه فرمودید؟! چرا خدا می‌گوید: اعمالش را قبول می‌کنم؟ این متقی تأمین‌کُنِ یک مملکتی است؛ امّا مگر می‌گذارند؟! چه می‌گوید؟! چه می‌گوید؟! بابا! مگر نگفتند؟! چرا توجّه ندارید؟! آیا از علی ‌بن ‌ابوطالب (علیه‌السلام) متقی‌تر کسی بود؟! آیا از امام‌ حسین (علیه‌السلام) متقی‌تر کسی بود؟! یک شیعه‌ای که وصل به آن است، متقی است؛ نمی‌سوزد. آن‌ها گفتند، خلفاء گفتند بیا به حرف ما باش! این هم روزگارشان. به حرف ما باش یعنی چه؟!

هر کسی یک مغزی دارد توی این خلقت، خدا هم آیه گذاشته روی آن، «لا إکراه فی‌الدّین»[۱]: دین اکراه ندارد. چرا اکراه به او می‌دهی؟! این جوان را آزاد کن! فکرش آزاد باشد.

بعد از رسول‌‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) این‌جور شد، حالا هم همین‌جور است؛ اما بعضی کشورها نه! آن کشور چیست؟ آزادیِ، آن فقر را برده، آزادی به این داده، مغزت آزاد باشد، فکرت آزاد باشد، بیا فکر کن مملکت را بسازیم. با چه بسازیم؟ با آن فکری که خدا توی کلّه‌ات گذاشته، با آن بسازیم؛ نه با فکرِ بیهوده‌ شهوتِ خودت! تو اگر فکر داشته ‌باشی به غیر امر، این فکرت شهوتِ خودت است. کجا را می‌توانی بسازی؟! خودت خرابی تو! آمدند بسازند، نگذاشتند دیگر. مگر امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) نمی‌خواست بسازد؟! حالا می‌دانید چرا نگذاشتند؟!

این دیدِ ولایتِ من است، دیدند اگر علی (علیه‌السلام) بیاید روی کار، سلمان هم باید بیاید روی کار، اباذر هم بیاید روی کار، آن به آن‌ها می‌دهد. این‌ها دیدند لَش‌خوری که نمی‌توانند بکنند، لَش‌خوری می‌خواهد بکند، شهوت‌رانی می‌خواهد بکند عمر و پیروانش، بنی‌عبّاس هم همین‌جور بودند. چرا فرصت به این‌ها نمی‌دادند؟! اصلاً خودِ این‌ها وجودشان عدالت است؛ نه عدالت داشتند. حکومت، اغلبِ حکومت با عدالت سر و کار ندارد اصلا! چرا؟ عدالت با آن سازش ندارد، بی‌عدالتی شیطان است، عدالت خداست!

مگر نمی‌گوییم ما؟! تا می‌گوییم خدا، می‌گوییم خدا عادل است. سه چیز است که این‌ها خیلی مهمّ است، اوّلی‌اش عدالت است، بعد سخاوت است، بعد ولایت است. چرا؟ اوّل عدالت است؛ یعنی خدا، بعد سخاوت است. چرا سخاوت این‌جا این‌جوری شده؟ سخاوت امرِ ولایت است، به تو می‌گوید سخی باش!

رفقای عزیز! فدایتان بشوم! توجّه کنید! نه این‌که ولایت، ما داریم می‌گوییم اوّل عدالت، بعد سخاوت، بعد ولایت، این نمره است ما می‌دهیم، این نیست. اگر این‌جوری که من دارم می‌گویم، این نمره است دارم می‌گویم. صحبت را یک‌جوری باید کرد که از اطراف، هر کسی از این راه، از این راه، از این راه، توان داشته باشد به این مطلب برسد. ممکن است یک راه، آدم صحبت کند؛ اما من صحبتی که می‌کنم، راه برایش می‌گذارم.

چرا این است که می‌گوید اوّل عدالت، بعد سخاوت، بعد ولایت؟ سخاوت امرِ ولایت است، عدالت امرِ ولایت است؛ پس خودِ امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)، وجود مبارک امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه)، امرش خودش است. توجّه کنید اگر من می‌گویم سخاوت امرش است، عدالت امرش است، هر مملکتی که اگر عدالت توی آن نباشد، آن مملکت سقوط می‌کند. هر کارگاهی که عدالت نداشته باشد، والله، سقوط می‌کند. هر خانواده‌ای که عدالت نداشته باشد، سقوط می‌کند. اگر عدالت نباشد توی آن کارگاه، مردم بغض دارند، متنفّرند، حرف نمی‌زنند. اگر شما در منزلت عدالت‌فرسا نباشی، بچّه‌ها چه کار می‌کنند؟ عقده‌ای هستند.

والله، من حقیقتِ این مطلب را می‌گویم: یک نفر بود پدرش مُرده بود، بزرگ بود، جفت جفت می‌زد، می‌گفت: «الحمد لله» بابام مُرد! این پدر عدالت نداشت. نمی‌خواهم کارهای این پدر را بگویم که مَثل چقدر عدالت نداشت، یک کَلّه‌پاچه درست کرده بود، یکی‌اش نمی‌دانم حالا یک ذرّه زبانش را برداشته بود، این‌جایش را گرفته بود، این‌قدر بی‌عدالت است!

من نمی‌خواهم بگویم، من والله، بعضی وقت‌ها مهمان داریم، می‌بینم مرغش یک‌قدری، همچین وَر می‌روم، وَر می‌روم که شاید نیم سیر، من از این نمی‌خورم، می‌گویم بگذار این‌ها بخورند. چرا؟ اگر تو شکمِ خودت را دیدی، والله، عدالت نداری. اگر شخصیّت خودت را دیدی، والله، عدالت نداری. تو باید هیچ‌کسی را از خودت کسرتر حساب نکنی! تاحتّی یک گنه‌کار را! عدالت این است.

تو چقدر پرونده ماورایی داری؟! به غیر بدعت‌گذار دین را، آن بدعت‌گذار یک حرف دیگری است، آن را هم خدا لعنتش کرده، هم پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله)؛ اما باید، من والله، با یکی روبرو می‌شوم، حساب می‌کنم همه این ابعادش از من بالاتر است. من یک‌وقت خدا می‌داند به دینم قسم، این آقایانی که مهندسین یا این‌ها که عالم هستند، یک ذرّه از من در این توی دنیا یک‌قدری شعاعشان بیشتر است، به روح امیرالمؤمنین، یک جواب بِدهم، تمام بدنم ناراحت است؛ امّا مجبورم، این آقا آمده یک حرفی می‌زند، خب باید بگویم؛ اما توی کالبد بدنم به دینم، می‌خواهم او بگوید. توجّه فرمودید؟! گفتم به دینم قسم، وقتی می‌گویم چاره ندارم بگویم، آقا یک آیه قرآنی آمده بپرسد، یک حدیثی آمده بپرسد، باید جواب بِدهم؛ اما آن جوابی که دارم می‌دهم، با ناراحتی والله، به ناراحتی می‌دهم. نصف شب پا می‌شوم، می‌گویم: خدایا! کاش این‌ها من بودند، من این خجالت‌ها را نمی‌کشیدم. خدایا! این‌ها را آن‌جور کن! عدالت این است. واقع ببین من قسم خوردم، به دینم، قسم خوردم. من نمی‌خواهم واسه شما صحبت کنم که! خب حالا آمده دیگر حالا، این‌جور شده دیگر حالا. بشر باید این‌جور باشد!

این‌قدر بشر باید عدالت داشته باشد، این‌جا هم بخواهد این‌ها رفقا همه برتری به خودش داشته باشند نه قیامت، قیامت که یک حرف دیگری است اصلا. من یک‌ پاره وقت‌ها والله، حساب می‌کنم، به خدا گفتم: خدایا! تو یک اشاره‌ای کردی که حالا ما چه چیزی هستیم؟ آیا می‌گویی یک نفر ناراحت باشد، من ناراحتم؛ امام‌ صادق! علی «علیه‌السلام»! گفتی: یک نفر ناراحت باشد، من ناراحتم. زهراجان! گفتی: یک شیعه‌ام ناراحت باشد، من هستم؛ فردای قیامت من را ناراحت نکن این دوست‌های من آن‌جا گیر باشند. این‌ها در درجه‌ اعلی باشند. نصف شب دارم این‌جوری حرف می‌زنم. راست می‌گویم باباجان! من راست می‌گویم، والله، راست می‌گویم. این درست است.

تاحتّی ببین این‌که من می‌گویم: سخاوت، یک‌وقت چشمتان نرود به این‌که دو کیلو پرتقالی یکی چیز کند، سخاوت این است! این‌قدر سخی باشی که بخواهی این‌ها همه از تو بالاتر باشند. این سخاوت است. ما یک سخاوت دنیایی داریم، غذایی داریم، پولی داریم؛ یک سخاوت ماورایی داریم. یک دانه بچّه کوچک شما ناراحت باشد، من ناراحتم. اصلاً شیعه باید خودش را وصلِ به هم بداند. اگر وصلِ به هم ندانیم، ما شیعه نیستیم. چرا؟ از کجا می‌گویی؟!

مگر امام‌ صادق (علیه‌السلام) نمی‌گوید تو ناراحت شدی، من ناراحتم. تو بهتر شدی، مریضی، خوب شدی، من شدم؟! دارد حالی می‌کند؛ یعنی می‌گوید شیعه مثلِ عضو ما هست. اگر شد، شیعه باشی، عضو امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) می‌شوی. چه چیزی ما امام‌زمان، امام‌زمان می‌کنیم؟! خب هستی دیگر. ما باید کوشش کنیم که متقی باشیم، کوشش کنیم که (عرض می‌شود خدمت شما با این‌ها،) عضوِ این‌ها بشویم. عدالت که من می‌گویم این است عزیز من! سخاوت که می‌گویم این است. البتّه ما باید کسریِ هم را درست کنیم نه هستیِ هم‌دیگر را، به فکر هم باشیم.

یک دانه سیب برای یعقوب آوردند، حضرت‌ یعقوب این‌قدر تشکّر کرد که نه! تشکّر این دنیا یک حرفی است، ماوراء یک حرفی هست. اگر شما بخواهی که عبادت کنی بروی بهشت، این بهشت را تو بیشتر می‌خواهی! این عبادتِ ما، گفتم اطاعت باشد، (دوباره تکرار می‌کنم:) سجده شکر باشد: خدایا! من علی (علیه‌السلام) را دوست دارم، چه کسی به من داده؟! خدایا! زهرا (علیهاالسلام) را من دوست دارم، چه کسی به من داده؟! علی (علیه‌السلام) را دوست دارم، چه کسی به من داده؟! چه کسی آتش جهنّم [را] برای من حرام کرد؟ خدا! تو کردی. یک سجده بکن! یک «لا‌ إله‌ إلّا ‌الله» این‌جوری باید گفت. چه کسی کرده؟ خدا کرده. چه کسی آتش جهنّم [را] در اختیار تو گذاشته؟ والله، روایت داریم: آتش جهنّم در اختیار یک شیعه است. اصلاً همان‌جا که می‌ایستد، حرف نزده آتش دارد خاموش می‌شود. چه کسی خاموش می‌کند؟ ولایت. این شکرانه ندارد؟! (یک صلوات بفرستید).

تمام این خلقت جسم است. تمام و کوه و دریا و آن‌چه را که هست، جسم است، امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) روح است! آن‌وقت شیعه هم می‌شود روح، شیعه هم می‌شود روح. آیا فهمیدیم امام‌ صادق (علیه‌السلام) این را گفت یعنی چه؟ تو روح شدی دیگر. از کجا روح می‌شوی؟! امر را اطاعت کن! اگر بخواهیم این‌جوری بشویم، ما خدا را باید ببینیم، امر [را] هم باید ببینیم. هیچ، پایبند هیچ چیزی نباشیم.

حالا الآن معماری، امر را تویش پیاده کن! آقایی، درس می‌خوانی، امر را تویش پیاده کن! دکتری، امر را تویش پیاده کن! یعنی این امر باشد؛ آن‌وقت ببین خدا امرش است، امام زمان‌ (عجل‌الله‌فرجه) هم امرش است، قرآن هم امرش است، خب تو داری امر را پیاده می‌کنی. چه جوری هستی؟ در هر حالی هم باشی، جزء شهدایی. (یک صلوات دیگر بفرستید.)

خب حالا این مطلب [را] هم من به شما بگویم، ببینید تمام احتیاج بشر را خدا گذاشت توی این کوه‌ها، احتیاج تمام بشر را گذاشت توی این زمین. توجّه فرمودید؟! آن‌وقت پرورشِ این‌ها را گذاشت توی مغز بشر، تمام این‌ها را گذاشت، پرورشِ این‌ها را گذاشت توی مغز بشر. چرا؟ می‌گوید: بشر اشرف مخلوقات است. این پرورش، توی مغز این‌ها نیست؛ آن‌وقت این بشر این‌ها را مَثل پرورش می‌دهد، می‌رود آن‌جا خاک هست دیگر، این پرورش می‌دهد، این‌جا مَثل باغ هست، این کوه است، می‌گوید: این ذغال‌سنگ است، ببین پرورشِ این را گذاشت توی مغز بشر. چرا توی مغز بشر گذاشت؟ اشرف مخلوقات [است].

از کجا این اشرفیّت پیدا می‌کند؟ این بشر از کجا اشرفیّت پیدا می‌کند؟ از امر اشرفیّت پیدا می‌کند؛ یعنی آن‌ها اشرفش می‌کنند؛ اگرنه اشرف مخلوقات پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) است. (یک صلوات بفرستید).

حالا شما الآن می‌توانید به من اعتراض کنید، بگویید آیا کفّار هم همین‌جور است؟ نه! آن صادراتی که در آن مغز هست، آن اشرفیّت دارد. ببین من چه می‌گویم؟ آن صادرات که توی، خودش اشرف نیست، خودش این کارها [را] که می‌کند، باز محتاج ولایت است. چرا؟ امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می‌گوید: ما «صفات‌ الله» را پاسخ می‌دهیم. این صفات، صفاتی که دارد، نفعش به مردم می‌رسد. (عرض می‌شود خدمت [شما]) نتیجه‌اش به مردم می‌رسد، این «صفات‌ الله» است.

خدا به این پاسخ می‌دهد، تنش ساز است، ببین الآن یک شرافتی توی این دنیا دارد، این به واسطه آن کاری است که دارد می‌کند. ببین من دوباره تکرار دارم می‌کنم، آن که در مغزش است، اشرفیّت دارد، می‌گوید: این‌جا فاو است، این‌جا نمی‌دانم آهن است، این‌جا ذغال‌سنگ است، این‌جا نمی‌دانم چه هست؟ چه می‌کند؟ این از مغز یک نفری که در ظاهر کفّار است، در می‌آید؛ این به نفع بشر است. چرا؟ خدا گذاشته توی مغزش، آن دارد صادر می‌کند. چرا به شما آقا! می‌گوید، می‌گوید: اگر علمت را صادر نکنی، بخل بکنی، فردا به تو می‌گوید: ای حسود! چرا نکردی؟! فردا می‌بینی آن آقای خارجی، به او نگفته حسود، به تو که عالِم هستی گفته حسود! مگر خدا فرق و توفیر می‌گذارد؟! مگر خدا عالِم و غیر عالِم و این‌ها دارد؟! خدا که این حرف‌ها را ندارد که! خدا امر دارد.

دوباره تکرار می‌کنم، آن بنده‌ خدا ببین چه کرده؟ تمام این جانش را به تَعَب انداخته، زحمت کشیده، صادراتش را گذاشته در تو، استفاده کن؛ اما تو صادراتت را می‌گذاری یا من داری؟! حالا، تمام این کارها که در این عالَم دارد می‌شود، آن‌ که آن صادراتش را می‌گذارد، آن ‌که به اصطلاح این صادرات را نقل می‌کند، آن ‌که پرورش می‌دهد، تمام این کارها که گذاشته توی اختیار شما، این‌ها می‌خواهد شما رشد کنی. هان! تمام این‌ها را که گذاشته عزیزان من! می‌خواهد شما رشد کنی؛ یعنی پرورش بخوری.

حالا تمام این رشدی که داری می‌کنی، پرورش که می‌کنی، آخر به تو می‌گوید: من یک امر دارم، یک مقصد دارم، مقصدم علی (علیه‌السلام) است، مقصدم ولایت است. بی‌خود که رشدت نمی‌دهد که! تو یک ذرّات بودی، تو یک نطفه گندیده بودی. چه کسی این‌جوری رشدت داد؟! خدا مقصد نداشت؟! مگر ما گوسفندیم که خدا می‌خواهد بکشد ما را، بخوریم، بخورد؟! چه احتیاجی به تو دارد؟! یک مقصد دارد، آن ذرّاتی که تو را به این‌جا رسانده، یک مقصد دارد، مقصدش علی (علیه‌السلام) است، مقصدش ولایت است.

چرا می‌گوید: اگر خودت را شناختی، خدا را شناختی؟! این طرز بشناسی. اگر این طرز ما بشناسیم، ما در مقابل ولایت والله، ما چه هستیم؟! فانی هستیم. اگر هم روایتش را می‌گویی، اشرف مخلوقات است پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، رسول‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) اشرف مخلوقات است.

یک نفر بود که در کُرات دست داشت، از ستاره‌شماری دست داشت، خیلی پیشرفته بود: این کُرات اسمش چیست؟ این کُرات نمی‌دانم چیست؟ این ذوالقرنین، نمی‌دانم ستاره‌ نمی‌دانم چیست؟ همه این‌ها را می‌گفت؛ آن‌وقت گفت: این‌ها چه جور هستند؟ گفتم: والّا قرآن جواب ما را داده. گفته: پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) اشرف مخلوقات است، تمام این کُرات باید در اختیار پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) باشند، حالا با این‌که اشرف مخلوقات است، چه به او می‌گوید؟ می‌گوید: چه کسی به تو داده این‌ها را؟! چه کسی به تو داده؟!

من آن چند شب‌ها گفتم: به پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) گفتی چه کسی به تو داده؟ به من نگفته می‌گویم: تو دادی. گفتم: خدایا! به من نگفتی؛ اما یک ذرّاتی از ولایت به من دادی، این‌قدر من این‌جوری حساب می‌کنم که دارم می‌گویم تو به من دادی، نگفته می‌گویم تو دادی. چه کسی به من داده؟! باید حساب کنی. چه کسی به تو این‌ها را داده؟! شاخِ شمشاد! چه کسی تو را این‌جوری کرده؟! تو چه بودی؟! تو نگاه به آن باید بکنی، آن کسی‌که رشدت داده، آن کسی‌که کمال به تو داده، آن کسی‌که جمال به تو داده. چه کسی به تو داده؟!

حُسن یوسف آن است که یوسف آفرید. یوسف حُسنش مال آن است که یوسف را خدا آفریده او را. حالا ما می‌رویم چه کار کنیم؟! حالا اگر یک نفر زیبا هست، این امانت خداست. تو باید بروی توی فکرِ این آقازاده، محمّد آقا ببین چقدر زیبا و خوشگل است! چه کسی این را این‌جوری کرده؟ هان! نه که یک چشم ناجور داشته باشی؛ والله، آن چشم فرمانِ شیطان است. تو باید فرمان خدا را روی این جوان پیاده کنی؛ نه فرمان شیطان را؛ آن‌وقت می‌افتی توی جهنّم، ابدالآباد می‌سوزی.

هر چیزی را ما باید همین‌جور حساب کنیم؛ آن‌وقت می‌شویم انسان؛ آن‌وقت می‌شویم بنده؛ آن‌وقت می‌شویم فرمان‌بردار. توجّه فرمودید چه می‌گویم؟! آن‌وقت هر چه ببینی، خدا می‌بینی. شما این کوه را داری می‌بینی، خدا می‌بینی. آب می‌بینی، خدا می‌بینی. پسرت را می‌بینی، خدا می‌بینی. این بچّه‌ها ببین چه جور بُل [پریدن] می‌روند؟! به یک بچّه بُل می‌رود، نگاه به آن بکنی، توی ماورایش بروی، خدا‌بین می‌شوی.

اوّل پا می‌شود، دوباره می‌اُفتد، دوباره این‌جوری می‌رود، بابا! همه هیکلش هست، آن قدرت کامل را به این نداده. چه کسی به این می‌دهد پا می‌شود راه می‌اُفتد؟! چقدر من داد بزنم بگویم این نیرویت را روی خدا پیاده کن؟! چرا نیرو‌یتان را صرف می‌کنید؟! چرا نیرویتان را لغو صرف می‌کنید؟! قربانت بروم، فدایت بشوم، ذخیره کن! این نیرو را ذخیره امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) بکن! نیرو را خرجِ آن بکن! چرا این کارها را می‌کنید؟! این نیرو والله، بیت‌المال است پیشت جوان! عزیز من! قربانتان بروم، بیت‌المال است. والله، اگر بی‌خودی صرف بکنی، زمانی بشود که چه کار می‌کنی؟

من این‌جا نشستم، از اوّلی که بودم، شاگرد بودم، این‌جوری بودم، این‌جوری بودم، این‌جوری بودم، همه را می‌آورم توی نظر، به دینم، دیدم هیچ کجا خیانت نکردم. بعد گفتم: خدایا! چه کسی من را نگه داشت؟! چه کسی نگهم داشت؟! چه کسی این‌جوری بود این جوان را باقدرت؟! چه کسی من را نگه داشت؟! در هر کجا از آب در آوردی.

این‌که دارم به شما می‌گویم شما خودتان چه هستید گفتم؟ هان؟! چه گفتم؟! خودتان مکانید، آن مکانی که الآن تو داری باید این‌جا امتحان پس بدهی، چرا این‌جوری‌ات می‌کند؟! شما اوّل شاگرد بودی، بعد شاگردت این‌جوری بود، بعد توی این کارگاه بودی، بعد دانشگاه بودی، تمام این‌ها را که می‌آورد، شما باید از چه در آیی؟ [از] امتحان در بیایی.

وقتی از امتحان در آمدی والله، خدا بینایت می‌کند. ما از امتحان در نمی‌آییم، می‌رویم آن‌جا خیانت است می‌کنیم، می‌رویم آن‌جا بدچشمی است می‌کنیم، می‌رویم آن‌جا مال حرام‌ است می‌خوریم، از امتحان در نمی‌آیی؛ عزیز من! این‌که دارد سِیرت می‌دهد، به غیر دوازده امام (علیهم‌السلام) همه سِیر دارند؛ سِیرت می‌دهد، می‌خواهد از امتحان در‌آیی. توی یک کارگاه هستی، جایی هستی، این‌جا باید [از] امتحان درآیی عزیز من! قربانت بگردم، چه من دارم می‌گویم؟! خیلی باید، گفت:

یک دم غافل از آن شاه نباشیدشاید دم زنَد آگاه نباشید

خدا رحمت کند حاج ‌شیخ‌ عبّاس را! این جمله را او گفت، خدا رحمتش کند! گفت: یک درّه‌ای هست مَثل هزار ذَرع بلند است؛ آن‌وقت یکی آن بالاست، می‌خواهد تو را پیاده کند، یک طناب به تو بسته، از آن‌جا داری پیاده می‌شوی. گفت: تو چه جور متوجّه آن هستی؟ نگهت دارد، خشک می‌شوی؛ وِلت [رهایت] کند، می‌خوری زمین. گفت: همین‌جور این‌جوری هستی داری خدا می‌گویی، آن‌موقع داری خدا می‌گویی، این یواش یواش می‌آوردت پایین. گفت: خدا را این‌جور باید توجّه کنی؛ یعنی این‌جور باید توجّه داشته باشی؛ یعنی تمام هیکل ما، آنی ما را واگذار کند، ما فانی می‌شویم. خداشناسی یعنی این.

خداشناسی این نیست که یاد ما می‌دهد، نمی‌دانم سه هزار تا ذکر بگو! نمی‌دانم وِرد بگو! ذکر که تو را نجات نمی‌دهد که! توجّه کنید من چه می‌گویم؟ نسبت به امام‌ زمانت (عجل‌الله‌فرجه) هم باید همین‌جور باشی. هان! چرا؟ آن خداشناسی است، این امر خداشناسی. (یک صلوات بفرستید).

خدایا! عاقبتتان را به خیر کن!

خدایا! ما را بیامرز!

خدایا! این حرف‌ها، من یک حرف می‌زنم جسارت است به همه شما، می‌دانم؛ اما من جسارت می‌کنم، من آدم بی‌حیایی‌ هستم. من می‌رفتم آن‌جا مکّه، این سودانی‌ها را می‌دیدم زن‌ها و مردها، این‌ها اوّل جُلّ پوشیده بودند، بعد هم دیدم یک چیز گذاشتند این‌جا، یک‌قدری نمی‌دانم شیره ریختند تویش، یک‌قدری آرد ریختند نان خالی داشت؛ یعنی یک همچین خوردند. گفتم: خدا! این‌که این هست، علی (علیه‌السلام) را روانه کن توی دل این‌ها! گفتم: علی (علیه‌السلام) را، (گریه می‌کردم،) خدا! علی (علیه‌السلام) را روانه کن توی دل این‌ها که نجا‌تشان بِده، نسوزند.

خدایا! علی (علیه‌السلام) را در قلب ما بگذار! خدایا! اگر تا حالا کممان گذاشتی، به حقّ خودِ علی نگذار! خدایا! ما می‌خواهیم خاطر جمع بشویم، می‌خواهیم خاطر جمع بشویم. از کجا خاطر جمع می‌شویم؟ ببینیم محبّت علی (علیه‌السلام) را داریم، آن خاطر جمع است. هان! محبّت کس دیگر را نداریم. هر کس در شعاع علی (علیه‌السلام) باید باشد، هر کس می‌خواهد باشد؛ تاحتّی پدرت، تا حتّی پسرت در شعاع آن باید باشد. «إنّه لیس من أهلک»[۲]

خدایا! عاقبتتا‌ن را به خیر کن!

خدایا! من خودم یک پاره‌وقت‌ها می‌گویم که خدایا! جوانی‌ام را حفظ کردی، پیری‌ام را هم بکن!

خدایا! جوانیِ این جوان‌ها را حفظ کن! خدایا! کامل‌بودنِ این‌ها را حفظ کن!

خدایا! این آخرالزّمان ما را سرفراز کن!

خدایا! ما با آبرو بیاییم توی محشر. خدایا! بی آبرو نیاییم. خدایا! ما با صورت بیاییم توی محشر. آخر می‌گویند یک عدّه‌ای هستند که آن‌ها را با صورت توی جهنّم می‌اندازند. خدایا! ما با صورت بیاییم؛ یعنی با محبّت این دوازده‌ امام، چهارده معصوم (علیهم‌السلام).

خدایا! ما را دست‌تنگ نکن! خدایا! ما را محتاج این مردم نکن!

اللّهم إنّی أسئلک الأمن و الإیمان بکر و التّصدیق بنبیّک و العافیة عن جمیع البلاء و الشّکر علی العافیة و الغناء عن شِرار النّاس.

خدایا! این رفقا من را محتاج شِرار خَلقت نکن!

خدایا! تو را به حقّ امام‌ زمان، تو را به حقّ پیغمبر، تو را به حقّ امیرالمؤمنین، تو را به حق این پنج تن قسمت می‌دهم که این‌ها را محتاج نکن! خدایا! دست سخاوتشان را تهی‌دست نکن!

خدایا! همیشه در دنیا و آخرت سرفرازشان کن!

خدایا! عاقبت همه ما را به خیر کن! (یک صلوات بفرستید.)

یا علی

ارجاعات

  1. (سوره البقرة، آیه ۲۵۶)
  2. (سوره هود، آیه ۴۶)
حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه