یقین

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو

بسم الله الرحمن الرحیم

یقین
صوت دانلود
پخش صوت پخش
پی‌دی‌اف دریافت
تاریخ سخنرانی 1375-10-25

السلام علیک یا اباعبدالله و رحمة الله و برکاته، السلام علی الحسین و علی بن الحسین و اولاد الحسین و اهل بیت الحسین و رحمة الله و برکاته

یقین به ولایت

رفقای عزیز! ما باید جانمان را فدای ولایت کنیم، حالا به خواست خدای تبارک و تعالی ما باید ولایت را تشخیص دهیم،س مبادا تشخیص نداشته باشیم. ان‌شاءالله من رفقای عزیز را مطلع می‌کنم که ما وظیفه‌مان چیست؟ ما که چیزی نداریم؛ فقط یک جان داریم، باید جانمان را فدای ولایت کنیم. ولایت، اینقدر عظیم است که زهرای عزیز (علیها السلام)، جانش را فدای ولایت کرد. تا حتی روایت داریم رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)، خودش ولی است، نبی است؛ اما جانش را فدای ولایت کرد. مگر نیست که حفصه و عایشه، وقتی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، علی (علیه السلام) را به جای خودش نصب کرد، او را کشتند؟ روایت داریم، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) افشاء نکرد، حفصه و عایشه، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را کشتند. مگر نیست امام حسین (علیه السلام) وقتی که گفت: [آیا من] حلالی را حرام کردم، حرامی را حلال کردم، [پس چرا من را می‌کشید؟] گفتند: «بغضاً لابیک»؛بغضی که ما با پدرت داریم؟ پس امام حسین (علیه السلام) هم فدای ولایت شد. آقا امام حسن (علیه السلام) هم همین‌طور، فدای ولایت شد. پس حالا که ولایت، این همه عظیم است، ما باید تشخیص بدهیم و جانمان را فدای ولایت کنیم.

ما باید اندیشه داشته باشیم. اگر اندیشه نداشته باشیم، خود رو هستیم. حضرت موسی از خدای تبارک و تعالی خواست که علم بیاموزد. نگفت: سواد، گفت: می‌خواهم علم بیاموزم. توان نداشت. توان علم؛ یعنی توان ولایت، خیلی مهم است. حالا ما یک علم تشخیص داریم، یک فهم تشخیص داریم، یک تشخیص داریم. علم به تشخیص؛ یعنی ما علم داریم که این کار خوب است، این کار بد است، خدا علمش را به ما داده است. ما خوب می‌فهمیم این کار خوب است یا بد است؛ اما یقین نداریم. یقین در عالم حرف دیگری است. وقتی که یقین باشد، صبر هم می‌آید؛ یعنی ما اطمینان داریم که این کار درست است. اگر اطمینان باشد، نباید تزلزل داشته باشیم.

فلان آقا چندین سال زیارت عاشورا می‌خوانده است. مسجد جمکران رفته و به یک نفر برخورد کرده که شالش اینجوری بوده، ردایش اینجوری بوده. به او گفته تو داری به خودت لعنت می‌کنی. این آقا دیگر زیارت عاشورا نخواند. بعد، یک برخوردی با من داشت. گفتم: برو به او بگو: زیارت عاشورا، تولی و تبری است. اگر ما تولی و تبری نداشته باشیم، دین نداریم، ولایت نداریم. ولایت، تولی و تبری است. به او گفته بود: دیگر اینجا نیا، تو خودت یک استاد داری. ببین! این یقین ندارد. تا حالا زیارت عاشورا می‌خوانده، حالا یکی به او گفته نخوان، او هم نمی‌خواند. ما بیشتر کارهایمان همین‌طور است. یقین نداریم. این شخص دارد می‌رود می‌خواند، اشک هم می‌ریزد، مسجد جمکران هم می‌رود؛ اما یک آدم ظاهرالصلاح به او می‌گوید نخوان، نمی‌خواند.

یقین، خیلی مهم است. امیرالمؤمنین (علیه السلام) خودش یقین است؛ اما می‌گوید: اگر تمام پرده‌ها از جلوی چشم من کنار برود، به یقین من افزوده نمی‌شود. او به یقین خداشناسی‌اش؛ اما ما باید یقین ولایت داشته باشیم. یقین به ولایت خیلی مهم است. یقین به ولایت اینقدر مهم است که انبیاء طاقتش را نداشتند. چرا؟ مگر یونس نیست که وقتی ولایت به او ابلاغ شد، گفت: وقتی ما ولایت را ندیدیم، چطور آن را قبول کنیم؟ حوت او را بلعید. ناله‌اش بلند شد. در تاریکی دل حوت گفت: «یا لا اله الا أنت، سبحانک إنی کنت من الظالمین» انبیاء در یقین، کمیتشان لنگ است، به جز پیامبر آخرالزمان. چرا؟ او هم ولی است، هم نبی. رفقای عزیز! بیایید ما یقین پیدا کنیم. اگر یقین باشد، تزلزل نداریم. اگر یقین نباشد، تزلزل داریم.

پس بیشتر ما علم الیقین داریم. می‌گوییم نماز درست است، صله رحم درست است، روزه درست است، همه این‌ها درست است، علم داریم؛ اما چرا اینجوری می‌کنیم؟ مثل آن زیارت عاشورا خوان، کار را تا به آخر نمی‌رسانیم. اغلب مردم که در عالم سقوط کردند اینطور هستند؛ یعنی این‌ها علم یقین دارند، علم دارند روزه درست است، علم دارند نماز درست است، علم دارند صله رحم درست است. علم دارند؛ اما در عمل، کمیتشان لنگ است. این‌ها صادرات ندارند، یقین ندارند.

معنای یقین

شما باید به امام زمانتان یقین داشته باشید. یک نفر است در دانشگاه بوده و مسجد جمکران خیلی می‌رود. از من پرسید چه کار کنیم که یقین داشته باشیم؟ گفتم: خیلی، خیلی آسان. شما الان آقازاده‌تان مکه رفته، یا پدرت مکه رفته. منتظر چه کسی هستی؟ فقط منتظر پدرت هستی. هر [کسی] که بیاید، می‌گویی که این پدرم نیست. گفتم: دنبال کس دیگری نرو. آقا جان من! تو دلت بیشتر می‌سوزد یا امام زمان (علیه السلام) ؟ نفسهایی که عالم دارد می‌کشد، در قدرت ولی الله الاعظم است. کجا دنبال این و آن می‌روی؟ اگر منتظری، خب، ایشان هنوز نیامده است. ما کجا می‌رویم؟ چه کار می‌کنیم؟

از امام صادق (علیه السلام) سؤال می‌کنند آیا سید حسنی درست است، بر حق است؟ می‌گوید: بله، حالا سید حسنی با هفتاد هزار لشکر، کم یا زیاد، می‌آید. حالا می‌آید خدمت امام زمان (علیه السلام). از آن طرف، آقا امام زمان (علیه السلام) ندا داده، ندا به کل خلقت داده است. تو خیال می‌کنی ندا به چهار تا مثل ما شاخ و شکسته‌ها داده، به کل خلقت ندا داده است. آقا به کل خلقت ندا داده است. چرا؟ از امام صادق (علیه السلام) که سؤال می‌کنند امام می‌فرماید: من هم منتظرم، آسمان هم منتظر است، ملائکه هم منتظرند. از کجا می‌گویی ملائکه هم منتظرند؟ وقتی داشتند آقا امام حسین (علیه السلام) را شهید می‌کردند، ملائکه، توانشان از دست رفت. گفتند: خدایا، یک بنده روی زمین داری، این طور دورش را گرفتند! خدا فرمود: ای ملائکه! نگاه به ساق عرش من کنید. نگاه کردند، دیدند جوانی با شمشیر ایستاده است. خدا گفت: به عزت و جلالم! توسط این جوان احقاق حق می‌کنم. پس معلوم می‌شود ملائکه هم دارند آن روز را روزشماری می‌کنند. مگر ظهور یک چیز عادی است؟ تمام خلقت منتظرند. چرا می‌گوید هر کس منتظر امام زمان (علیه السلام) باشد، افضل عبادت است. آیا ما منتظریم؟ ما دنبال چه کسی که نرفتیم، دنبال چه کسی که نمی‌رویم. آن هم به قول عوام، خواجه حافظ شیراز است. اگر می‌شد، دنبال آن هم می‌رفتیم که ببینیم یک چیز به ما می‌دهد یا نه!

چرا ما دنبال این و آن می‌رویم؟ ما یقین نداریم. یقین خیلی چیز مهمی است. تمام مردم که در این عالم سقوط ولایت کردند، یقین نداشتند. رفقای عزیز! بیایید ما یقین پیدا کنیم. یقین یک چیز مهمی است. یقین چیزی نیست که ما این طور آن را سر و ساده گرفتیم. شما یک ذره فکر کنید. می‌گوید: نیم ساعت فکر، بهتر از هفتاد سال عبادت است؛ یعنی فکرِ ولایت بکن. تو داری سرمایه هشتاد سال، نود سالت را از دست می‌دهی. اگر یقین پیدا کنی، صبر هم داری. اگر یقین نداشته باشی، صبر هم نداری.

نمونه‌هایی از یقین داشتن و یقین نداشتن

مگر در جنگ صفین نبود که این‌ها همه در مقابل امیرالمؤمنین (علیه السلام) شمشیر می‌زدند؟ دارد شمشیر می‌زند، علی، علی می‌گوید، به معاویه هم فحش می‌دهد، بد هم به معاویه می‌گوید؛ اما یقین به ولایت ندارد! یقین خیلی مهم است. اینکه می‌گویند: از هر هزار نفر، یکی با دین از دنیا نمی‌رود، برای این است که یقین به ولایت نداریم. اگر یقین داشته باشیم، چرا بی‌دین از دنیا می‌رویم؟

مگر آقا علی اکبر نیست که دارد به طرف کربلا می‌آید. آقا امام حسین (علیه السلام) گفت: من دیدم منادی ندا می‌دهد، می‌گوید: این‌ها دارند رو به مرگ می‌روند، مرگ دارد به دنبال این‌ها می‌رود. ببین! آقا علی اکبر، فدایش بشوم، گفت: پدر جان! مگر ما بر حق نیستیم؟ گفت: چرا، گفت: ما ترسی نداریم. ببین، این را می‌گویند یقین.

بیایید یک فکری برای خودمان بکنیم. شما حسابش را بکن. هفتاد هزار جمعیت بوده، همه شمشیرزن، همه جنگجو. حالا وقتی «الیوم اکملت لکم دینکم» آمد، همه رفتند آن طرف. تنها پنج نفر ماند. پنج نفر یقین داشتند.

تو خیال کردی مسجد رفتی و یک دعایی خواندی و یک نماز جماعتی هم خواندی همین کافی است؟ اغلب ما الان داریم به همین سر می‌کنیم، به خیالمان بهترین آدم هم هستیم. یک نگاه به عرق‌خور می‌کنیم، یک نگاه به کسی که مسجد نمی‌آید می‌کنیم، به خیالمان که او کافر حربی است.

این ابوحمزه خودش چه کاره است؟ حالا تا نصف شب، دعای ابوحمزه بخوان که نگذاری یک مریض بیچاره یا یک کارگر هم بخوابد. حالا می‌آید خدمت حضرت سجاد (علیه السلام) و می‌گوید: یابن رسول الله! می‌گویند که یونس یک مقدار زیر بار ولایت دیر رفت. حضرت می‌گوید: درست است؛ اما هنوز ابوحمزه یقین نکرده، تا اینکه حضرت فرمود: بلند شو. کفش‌هایش را برداشت، چشمش را روی هم گذاشت. کنار دریا رفتند و حضرت، حوت را صدا زد. حوت، حاضر شد و قضایای یونس را تعریف کرد تا ابوحمزه بعد از دیدن حوت، یقین کرد.

مگر حضرت ابراهیم نیست؟ می‌گوید: چطور مرده زنده می‌شود؟ خدا می‌گوید: برو چهار تا مرغ بگیر، بکوب. این‌جوری، این‌جوری. آن‌وقت ابراهیم یقینش زیاد شد. ابراهیم باید ببیند؛ اما آدم فدای خاک کف پای خدیجه شود. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او می‌گوید: خدیجه جان، این همه در راه خدا دادی، می‌خواهی جایت را نشانت دهم. می‌گوید: من به تو یقین دارم.

بابا جان! اگر شما یقین داشته باشی، کارَت پیش می‌رود. اگر یقین داشته باشی، می‌روی صله رحم می‌کنی، یک چیزی را هم بر می‌داری، رحِمت را خوشحال می‌کنی. اگر یقین داشته باشی، به قیامت اعتقاد داری، به معاد اعتقاد داری. ما داریم چه کار می‌کنیم؟ یقین، خیلی ابعادش بالاست. اغلب انبیاء در یقین کمیتشان لنگ است.

اگر یقین می‌گویم، [به دست آوردن آن] چیزی نیست. اگر شما از خدا بخواهید، «من» را کنار بگذاری، دکتری‌ات را کنار بگذاری، عالمی‌ات را کنار بگذاری، دَرست را کنار بگذاری، مهندسی‌ات را کنار بگذاری، فهمت را کنار بگذاری، دانشت را کنار بگذاری، فرض کنی که الان از مادر متولد شدی، بگویی: خدایا، من را هدایت کن، بعد ببین خدا چطور تو را هدایت می‌کند، یقین را هم به تو می‌دهد. اگر می‌گوییم: خدایا، ما را هدایت کن، چند چیز داریم و می‌رویم. تو خودت را فانی کن تا باقی بشوی.

از یقین بالاتر

حالا از یقین بالاتر هم هست؟ بله. بالاترش چیست؟ شما که الان داری می‌روی یک مؤمن را خوشحال کنی، خدا را خوشحال کردی، پیامبران را خوشحال کردی، دوازده امام را خوشحال کردی. برو خوشحال کن، چیزی هم نخواه؛ یعنی توی بهشت نباش، توی حوریه‌ها نباش، توی غلمان نباش. این بالاتر از یقین است. این هم می‌شود یقین. هم اینکه چیز نمی‌خواهی، خدا را می‌خواهی، امر خدا را می‌خواهی؛ آن‌وقت، وقتی امر خدا را اطاعت کردی، کم‌کم می‌شوی: «امرالله». مگر امیرالمؤمنین (علیه السلام) امر خدا نیست؟ چرا، چون اطاعت می‌کند؛ ائمه اطاعت می‌کنند. شما هم بیایید «امرالله» شوید. «امرالله» چیزی نیست، خدا را اطاعت می‌کند. شما به طوری می‌شوی که دیگر از هیچ چیز لذت نمی‌بری، مگر از امر خدا، مگر از اطاعت خدا. هم «امر الله» می‌شوی، هم «اطاعت الله» شما خیلی می‌توانید پیش بروید.

درک اهمیت دوستی ولایت

شما خیال می‌کنید دوستی امیرالمؤمنین (علیه السلام) و دوستی ولایت چیست؟ والله، نمی‌فهمید. خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را، می‌گفت: جان که در خرخره می‌آید، آن‌وقت می‌فهمید. در آن‌وقت دارید عالَم دیگری را می‌بینید. امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید آن موقع می‌فهمید ولایت چیست. حالا من یک مقدار پرده را از رویش برمی‌دارم.

اگر تو پیرو علی (علیه السلام) باشی، پیرو ولایت باشی، امیرالمؤمنین (علیه السلام) یک شمشیر زده، افضل عبادت ثقلین. جای رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)، یک نفس کشیده، افضل عبادت ثقلین. به علی قسم، این را خدا افشاء کرده، وگرنه هر نفَس ائمه، افضل عبادت ثقلین است. حالا این امیرالمؤمنین (علیه السلام). پیامبرش هم همین‌طور است. دوازده امام هم همین‌طور هستند. تو خیال کردی که آن آدمی که نورش تجلی کرد و موسی غش کرد و بقیه همگی مُردند، نور چه کسی بود؟ حالا موسی می‌گوید: آیا نور انبیاء بود؟ نه، آیا نور ائمه بود؟ نه، آیا نور خودت بود؟ نه، نور یکی از شیعیان آخرالزمان است.

این به خیالت، مثل من و تو توی مسجد رفته یا نصف شب پا شده و نماز شب کرده و همه را هم بیدار کرده است؟ این نیست؛ او مطیع بوده. یقین به امیرالمؤمنین (علیه السلام) داشته، یقین به دوازده امام داشته است. این، سهامش است. این که می‌گوید، نورش اول به سینا زد. اگر مستقیماً می‌زد، آنها را پودر می‌کرد. چرا خودت را داری می‌فروشی؟ نور تو دارد چه کار می‌کند؟ به سینا می‌خورد، بعد بدلش به هفتاد نفر می‌خورد، می‌میرند. سهام به تو می‌دهد. ما کجاییم؟

اگر امام صادق (علیه السلام) نمی‌فرمود، من زبانم قطع می‌شد اگر می‌گفتم. می‌فرماید: مادرم زهرا (علیها السلام)، در روز قیامت، مانند مرغی که دانه خوب و بد را تشخیص دهد، دوستانش را جدا می‌کند. خانم عزیز! چه کار می‌کنی؟ این چادرها چیست که در خیابانها می‌پوشی؟ این کفشها چیست که می‌پوشی؟ بیا حضرت زهرا (علیها السلام) فردای قیامت، از توی مردم تو را جمع کند. بیا زهرا (علیها السلام) را اطاعت کن، بیا یقین به زهرا (علیها السلام) داشته باش، یقین کن که این حرفها راست است.

چه کار داریم می‌کنیم؟ اگر ما واقع به معاد یقین داشته باشیم، به قیامت یقین داشته باشیم، خیلی ابعاد ما بالا است. اگر شما یقین داشته باشی، تزلزل نداری. اگر یقین داشته باشی، صبر می‌کنی.

به قدری ابعاد ظهور بالاست که می‌گوید افضل عبادت است. امام صادق (علیه السلام) هم می‌فرماید: من هم منتظرم. تمام ائمه منتظرند. چرا منتظرند؟ می‌فهمند او باید بیاید. ما هم باید منتظر باشیم. شرط انتظار همین است: امر ایشان را اطاعت کنید، منتظر هم باشید، تزلزل هم نداشته باشید. این، افضل عبادت است. یقین داشته باشید.

اگر شما یقین داشته باشی، مانند امام صادق (علیه السلام) هستی، مانند انبیایی، مانند ملائکه آسمانی. چرا این طرف و آن طرف می‌روی؟ چرا یقین خودت را از دست می‌دهی؟ بیا آرام باش، بیا بنشین. برو یک لقمه نان پیدا کن، بیا با زن و بچه‌ات بخور. ساکت باش، صامت باش، یقین داشته باش که جایی خبری نیست. اینقدر پی هیاهو نرو. کجا می‌روی؟ خبری نیست. آیا تو از آقا امام زمان (علیه السلام) دلسوزتر شدی؟

چه کنیم که ریا نکنیم؟

رفقای عزیز! یک حرفهایی است که اگر بخواهم بزنم، برای خودم یک اندازه‌ای درست نیست. آقایانی که من را شناختند، این‌ها دیگر تصفیه شدند. اگر آب تصفیه شود، می‌توان برای مریض هم برد. عده زیادی هستند که این‌ها تصفیه شدند. اگر من بخواهم یک‌جوری حالی کنم، این ابعاد روی خودم پیاده می‌شود. یکی که گوش می‌دهد می‌گوید: ببین، این دارد خودش را معرفی می‌کند. من به دین یهودی بمیرم اگر این حرف در تمام رگ و ریشه من باشد. چرا؟ امروز، یک نفر اینجا آمد و از من سؤال کرد: ما چه کار کنیم که ریا نکنیم؟ گفتم: هیچ‌کس را در عالم نبین، ریا نمی‌کنی. ما ریا را برای مردم می‌کنیم. اگر بشر به جایی برسد که هیچ جایی را نبیند، فقط خدا را ببیند، امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) را ببیند، حضرت زهرا (علیها السلام) را ببیند، دیگر ریا نمی‌کند. اگر ما کسی را ندیدیم که ریا نمی‌کنیم. من الان می‌خواهم صحبت کنم. طوری صحبت کنم، که به اصطلاح، این‌ها بگویند خوب صحبت کرد. خب، این ریا است. طوری حرف بزنم که یک چیز به من بدهند، این ریا است. یک‌جور نماز بخوانم، قال و قولی بکنم؛ یعنی من کسی را می‌بینم. این‌طور می‌خواهم به شما بگویم: اگر می‌خواهید عملتان ریا نباشد، هیچ‌کس را در عالم نبینید، فقط خدا را ببینید. آیا وجداناً اگر شما خدا را دیدید، ریا می‌کنید؟ نه، ما کسی را می‌بینیم و مؤثر می‌دانیم که ریا می‌شود. اگر شما در تمام خلقت هیچ‌کس را ندیدید، چطور ریا می‌کنید؟ ریا را برای کسی می‌کنیم.

چرا ما مشرک می‌شویم؟ می‌رویم یکی دیگر را شریک خدا می‌کنیم. این هم مثل همان است. اگر کسی روی این زمین نباشد، ما چطور مشرک می‌شویم؟ ما کسی را نمی‌بینیم که برویم کنار خدا بگذاریم یا برای خدا شریک بگذاریم. ریا هم همان است. خیلی صاف است: کسی را نبین. وقتی کسی را ندیدی، خدا را دیدی، خدا هم تو را می‌بیند.

اگر از ولایت کمک بخواهی، خدا هدایتت می‌کند

ما اول شب ماه مبارک رمضان بلند شدیم و نشستیم. گفتیم: خدایا مهمان تو ایم. تو خودت گفتی بیا. ماه توست. مگر ماههای دیگر هم مال خدا نیست؟ باباجان! این ماه ابعاد دارد. این ماه باید مُحرم شوی. همان‌طور که می‌گوید در خانه خدا باید مُحرم بشوی، این ماه هم باید مُحرم بشوی. چرا مُحرم بشوی؟ خب، یک روزه خوردی یا اینکه مبطلات به جا آوردی، حکمش این است. ماه رمضان عین مکه، مبطلات دارد. خب، ما باید مُحرم بشویم. حالا من به خدا چه بگویم؟ از خدا چه چیزی بخواهم؟ نان بخواهم که به من داده، برنج بخواهم به من داده، مرغ بخواهم به من داده، یک خانه هم به من داده، در آن نشستم، قانع و راضی هم هستم. من از خدا چه چیزی بخواهم؟ هر چه فکر کردم چه چیزی بخواهم چیزی به ذهنم نیامد. گفتم: خدایا، فکرش را خودت به من بده. گفتم:

مهمان تو ایم ای خدا راهمان بدهتوی خانه علی (علیه السلام) و فاطمه جایمان بده

شما در ابعاد همه مردم نگاه کن، ببین، اول ماه مبارک رمضان از خدا چه چیزی خواسته‌اند. ببین، چه چیزی می‌گوید. این است که آدم نمی‌خواهد بگوید. بابا، خدا یادت می‌دهد. به تو می‌گوید اینطوری کن، اینطوری حرف بزن، بیا پیش من. اگر تو از خدا و ولایت کمک خواستی، تو را یاری می‌کنند.

عزیز من! اصلاً شیعه باید مُحرم باشد. اگر ماه رمضان باید مُحرم باشد، شیعه باید [همیشه] مُحرم باشد. این شهر رمضان که می‌گوید مثل «أنا مدینة العلم و علیٌ بابها» است. باید همین‌طور که از این در می‌روی، از درِ رمضان هم بروی تو. یا مثلاً مطلبی دیگری می‌فرماید: با نظافت بیا، خودت را پاک کن. ما داریم چه کار می‌کنیم؟

شرط خدایی شدن:  به فکر فقرا بودن

اگر می‌گوید در ماه رمضان یک خرما به مردم بده و روزه‌شان را باز کن، والله! دارد افشاء می‌کند. این آقا تمام ماه رمضان می‌گذرد و یک افطاری به کسی نمی‌دهد. خب، نمی‌توانی افطاری بدهی، آیا می‌توانی یک کیسه برنج بخری و بین مردم تقسیم کنی؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌خواهد تو را با خدا آشنا کند. می‌گوید: به یک خرما، به بیچاره‌ای رحم کن، به گرسنه‌ای رحم کن. ما داریم چه می‌گوییم؟ آره، گفت: یک نصف خرما به کسی بده! آیا همین است؟

عزیز جان من! فدایت شوم! اگر می‌گوید یقین، یقین به حرف امیرالمؤمنین (علیه السلام) داشته باش. مگر امیرالمؤمنین (علیه السلام) نمی‌فرماید: دست و جوارحت را در نزد خدا بگذار. اگر تو دستت را در نزد خدا گذاشتی، پایت را در نزد خدا گذاشتی، چشمت را گذاشتی، دلت را گذاشتی، قلبت را گذاشتی، دیگر تو چه چیزی داری؟ بابا جان! از قلب خدا بهتر چه قلبی است؟ از دست خدا بهتر چه دستی است؟ از چشم خدا بهتر چه چشمی است؟ ما اصلاً چه می‌فهمیم؟ تو وقتی همه این‌ها را در نزد خدا گذاشتی، دستت می‌شود دست خدا، چشمت می‌شود چشم خدا. این، بالاتر از یقین است. چطور بالاتر از یقین است؟ به یک ممکناتی یقین داری که دست و پایت را در نزد او گذاشتی. این، خودش یقین است. تو که دیگر گناه نمی‌کنی، بدچشمی نمی‌کنی. تو معصوم می‌شوی. تو به خدا مَحرم می‌شوی؛ اما من هنوز خودم هستم که توی خانه علی (علیه السلام) می‌آیم و نامحرمم. من هنوز خودم هستم که توی خانه زهرا (علیها السلام) می‌آیم و نامحرمم. من خودم هستم که توی خانه خدا می‌آیم و نامحرمم. من «خود» ام. «خود» را ول کن. خدایا، تو «خود» هستی، من که چیزی نیستم.

همانطور که عالَم را نمی‌بینی، کار می‌کنی ریا برای چه کسی می‌کنی؟ وقتی تو ممکنی را به غیر خدا ندیدی، همه را در نزد خدا گذاشتی، تو دیگر چه چیزی داری؟ خب، تو می‌شوی مَحرم خدا. مگر نیست که امیرالمؤمنین (علیه السلام) مَحرم خداست؟ تو هم مَحرم بشو. مگر امیرالمؤمنین (علیه السلام) نیست که حالا وقتی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) معراج رفت و با وسیله رفت، دید امیرالمؤمنین (علیه السلام) آنجاست، مَحرم خداست. به دینم قسم! به علی قسم! من خودم دیدم.

ما یک دوستی داریم، یک وقتی رفت به معراج، فقط خدا بود و علی (علیه السلام). حالا برو بگو دارد خودش را معرفی می‌کند. به دینم قسم، خدا بود و علی (علیه السلام)، من دیدم! تو اصلاً باور نمی‌کنی این طور بشود. تو اگر از دنیا بگذری، دیگر، جسم نیستی، روحی. روح به روح اتصال می‌شود. ما جسمیم، به دنیا علاقه داریم. به این بساط‌ها علاقه داریم. اصلاً توی این فکرها نیستیم. روح، به روح باید اتصال بشود. خب، تو اگر روح شدی، به روح علی بن ابی طالب (علیه السلام) اتصال شدی، معراج هم می‌روی. اصلاً معراج چیزی نیست. اما من کجا بروم؟ روی کوه دو برادران! باید روی کوه خضر بروم. بفرما! چون من جسمم.

رفقای عزیز! بیایید روح بشوید. مگر نمی‌گوید روح القدس؟ مگر نمی‌گوید امام زمان (علیه السلام)، روح است؟ در نظر شما، ایشان پا دارد، سر دارد، چشم دارد. تقریباً مثل بشر است، مثل ما است. پس روح چیست؟ خودش روح است، پایش روح است، دستش روح است، تمام اجزای بدنش روح است. تو نمی‌بینی! ما کجاییم؟ اصلاً آقا امام زمان (علیه السلام)، روح است. امیرالمؤمنین (علیه السلام)، روح است. جسم نیست. چرا این‌ها سایه ندارند؟ این دلیل حرفی است که زدم. بروید توی فکر که این را از کجا می‌گویی؟ خب، تو هم روح بشو! چرا نمی‌شویم؟ ما به جسم علاقه داریم. جسم، ما را پابند کرده است.

عزیز من! بیایید حرف بشنوید. بیایید از آب حیات بخورید، دائم زنده بشوید. کجا می‌روید از این نوشابه‌ها می‌خورید که گلویتان بسوزد؟ خضر از آن آب خورد. چه کسی به او داد؟ امیرالمؤمنین (علیه السلام)، به او داد. خضر، یک ذره از آن آب حیات را خورده است، پیامبرها را فلج می‌کند. خب، از کجا آن آب را بخوریم؟ باید تشنه بشوی. روایت بگویم که قبول کنید: شخصی آمده خدمت امام صادق (علیه السلام)، عرض می‌کند: یابن رسول الله! من دلم می‌خواهد خواب شما را ببینم. حضرت می‌فرماید: امشب آب نخور، ببین چه می‌شود. یک قدری نان و خرما خورد. خواب دید توی آب انبار است، یا سر چاه است، سر جوی آب است. صبح آمد. امام فرمود: تو تشنه ما نیستی، تشنه آبی! تو هم تشنه دنیایی. تو هنوز هم داری فکر می‌کنی که ماشینت را چه‌جور کنی، خانه‌ات را دکور کنی، اینجا را این‌جوری کنی. تو چه چیزی داری می‌گویی؟ تو بیا دنیا را زمین بگذار، ببین من راست می‌گویم یا دروغ.

حالا آن آقا می‌گفت آیا نمی‌شود ما یک کناری برویم؟ بابا جان من، کنار نرو. مردم را کنار نزن، قوم و خویشت را کنار نزن، بچه عمویت را کنار نزن، همسایه‌های قدیمت را کنار نزن، رفقایت را کنار نزن.

امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمده یاد ما بدهد. فضه آمده خانه امیرالمؤمنین (علیه السلام) . دید یک تکه پوست است و ریگ است. گفت: چرا این‌ها این‌جوری هستند؟ یک علم کیمیا داشت. رفت ریگها را دستی مالید. امام دید دارد ریگها می‌درخشد. زهرا جان! چه شده؟ گفت: علی جان! فضه داشت ریگها را به هم می‌زد. امام به فضه فرمود: یک آفتابه لگن آب کن و بیاور. همچنین کرد. از هر انگشت علی (علیه السلام) ده رقم جواهر پایین ریخت. امام فرمود: تا اینجایی، به ما کار نداشته باش.

چرا می‌رود کار می‌کند؟ نخلستان درست می‌کند به فقرا می‌دهد. چرا سه روز، سه روز، نمی‌خورد و به فقرا می‌دهد؟ مهندس، یاد من و تو می‌دهد؛ می‌گوید: کار کنید و به مردم بدهید. مگر علی (علیه السلام) نمی‌تواند به اعجاز بدهد؟ حالا چرا می‌گوید؟ می‌خواهد تو هم خدا شوی. خدا می‌خواهد خدایی‌اش را به تو بدهد.

به روح تمام انبیاء! یک نفر مقداری پول به ما داده بود. گفت: مرغ بگیر. یک بنده خدایی هم یک کیسه برنج آورد. ابوالفضل آمد، این‌ها را برداشتند، بردند، یک خوشحالی به من دست داد که نگو. (امروز که می‌بینید که من اینقدر سرحالم برای همین است) گفتم: خدایا، به صاحبانش برکت بده. خدایا، همیشه دست توی جیبشان بکنند، پول باشد. گفتم: خدایا، همین جا به صاحبانش بده. خب، بفرما!

من یک وقتها می‌گویم خدایا، من که ندارم؛ اما خیر به دست من جاری کن. جاری می‌کند. آن‌وقت شب که می‌شود، عبادت تو ذوق دارد؛ چون که اطاعت کردی.

چرا اینقدر دل ما اینجوری است، مرده [است]؟ آخر، ولایت تویش نیست که مرده. به دینم! ولایت تویش نیست که مرده. عزیز من! ولایت، زندگی است. از کجا می‌گویی؟ یک نفر کافر می‌آید ولایت را قبول می‌کند، می‌شود زنده. یک نفر که ولایت دارد، می‌رود کافر می‌شود می‌شود مرده. اصلاً شرط بندگی، ولایت است.

حالا تو نداری به فکر باش. من به این مردم چه بگویم؟ چرا آقا امام حسن (علیه السلام) سالی دو بار مالش را تقسیم می‌کرد؟ چرا این‌ها گرسنگی می‌خوردند؟ حالا تو مثل امام حسن (علیه السلام) نباش؛ اما مردم را بازی نده، معصیت ولایتی نکن. چرا خدا در شب قدرِ به این خوبی، می‌گوید سه طایفه را نمی‌آمرزم؟ یکی شارب الخمر، یکی عاق والدین، یکی کسی که برادر مؤمن از دستش ناراضی باشد. خدا او را نمی‌آمرزد.

یکی از رفقای عزیز یک پول حسابی داد. من اسمم را نوشته بودم که مشهد بروم. آن روزی که این را به ما داد، من دیدم فردایش ماه مبارک رمضان است. من هم حقیقتاً موقعی که سرکار بودم، این کار را می‌کردم. ما آمدیم قدری مرغ و برنج گرفتیم و بچه‌ها را خواستیم. بچه‌ها بردند. من عقیده‌ام این است که اگر اسمتان را برای مشهد نوشتید بروید. آدم پشت پایش را می‌خورد، اگر اسمتان را برای مکه نوشتید، بروید. من که اسمم را نوشته بودم، گفتم نکند ما از آن‌ها باشیم که خلاصه اسممان را نوشتیم و نرویم. توی فکر بودم. بعد از یک شب یا دو شب، خواب دیدم عمره رفتم و دارم از عمره می‌آیم. من بودم با یک نفر دیگر. آن یک نفر گفت: آیا می‌خواهی ائمه طاهرین را به شما معرفی کنم؟ گفتم: بکن. همانطور که اشاره کرد، من یک ذره جلو رفتم. دیدم ائمه طاهرین آنجا هستند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) از آنجا بیرون آمد. فوری دستش را بوسیدیم و خیلی با هم لحمک لحمی بودیم و از خواب بیدار شدم.

ببین، امام رضا حالی من کرد. گفت: من که از دست تو راضی‌ام، دوازده امام، چهارده معصوم، از دست تو راضی هستند. من خودم تعبیر دارم. چرا؟ این کاری که تو کردی، رضایت ماست. من مال خودم که نبوده؛ اما از سر هوا و هوس مشهد، (یکی می‌خواست ما را ببرد و بیاورد و خوش بودیم) من این کار را کردم. امام رضا حالی‌ات می‌کند. بابا، برایت راهنما می‌گذارد، برایت هدایت‌کننده می‌گذارد که هدایتت می‌کند. ما داریم چه می‌گوییم؟

ما نباید از یک زنبور کمتر باشیم. این زنبور آمده، نوکش را پرکرده که آتش ابراهیم را خاموش کند. جبرئیل می‌گوید کجا می‌روی؟ می‌گوید: بروم آتش را خاموش کنم. با چه چیزی؟ با نوکم. گفت: دوازده فرسخ آتش است. گفت: به قدر وسعم [خاموش می‌کنم]. حالا ببین خدای تبارک و تعالی چه کرده؟ دهنش را پر از عسل کرده، عسل شفاست. ببینید! همین‌طور که می‌خواسته ابراهیم را شفا دهد، دهنش را پر از عسل کرده، عسل شفاست، وحی هم به او می‌رسد. بابا! ریا نکرده، نوکش را پر کرده برود آتش را خاموش کند. به قدر یک زنبور عسل تکان بخوریم، برویم آتش یک بیچاره را خاموش کنیم تا وحی به ما برسد. خدا بس که خوشش می‌آید، وحی به او می‌رسد.

محبت دنیا؛ مانع خدایی شدن

چرا به من وحی نمی‌رسد؟ به من هم وحی می‌رسد؟ از طرف چه کسی؟ شیطان. می‌گوید: اینجا را اینجور کن، اینجا را اینجور کن. می‌گویم: چشم، چشم، فدایت بشوم، می‌کنم. یک کار دیگر هم بکن. اصلاً فرصت به تو نمی‌دهد که فکر مردم باشی. اصلاً تو وقت نداری. به قدری کار جلوی تو گذاشته که اصلاً وقت نداری.

اصفهانی‌ها خیلی زرنگند. یک نفر بود، این هر زنی که می‌گرفت طلاق می‌داد. یک زن اصفهانی گفت: من زنش می‌شوم. گفت: این طلاقت می‌دهد. گفت: باشد. این رفت و خیلی خودش را درست کرد. آمد خودش را نشانش داد. گفت: آیا زن من می‌شوی؟ گفت: آره، افتخار می‌کنم. گفت: البته یک شرط دارد، تو باید حرف من را بشنوی. گفت: باشد.

این صیغه را که جاری کرد. گفت: چه کار کنم؟ گفت: شب باید هی بیندازی، صبح هم باید دم حمامی لنگ بدهی. گفت: باشد. گفت: موقع اذان هم که می‌شود چه کار کنی، پیش از ظهر هم چه کار کنی. چهار، پنج تا کار گفت. دیدند این مرد چند وقت است که با او می‌سازد. گفتند: تو که این‌ها را زود طلاق می‌دادی. گفت: به من فرصت نداده که طلاقش دهم. بابا! دنیا به تو فرصت نمی‌دهد که تو کار خیر بکنی. چند جور کار برای تو جور کرده. مگر تو می‌توانی دنیا را طلاق دهی؟ درست، راستش کرده. برای تو درست کرده، تو هم گولش را خوردی. بیا علی (علیه السلام) بشو. شیطان تمام وجاهت عالم را به خودش وصل کرد. گفت: برو! من تو را سه طلاقه کرده‌ام. بابا! تو سه طلاقه‌اش نکن، یک طلاقه‌اش بکن.

دنیا چیست؟ دنیا به غیر خداست. به غیر خدا جمع کردن، به غیر خدا نگاه کردن، به غیر خدا خوابیدن، به غیر خدا پا شدن، به غیر خدا مسجد رفتن، به غیر خدا مکه رفتن، به غیر خدا مشهد رفتن. به غیر خدا کار کردن. دنیا این است.

چرا می‌گوید که دین روی سه عده است؟ عالم ربانی، دارای سخی، دین روی دوش توست. (اگر آن را می‌گویم، این را هم می‌گویم) یکی هم فقیر صابر. فقیر، باید صابر باشد. این آدم، فقیر است؛ اما طوری حرف می‌زند که یعنی من ندارم. یک‌جور حرف می‌زند که به او بدهند. این چطور صابر است؟

یا علی

حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه