کامپیوتر جهانی - جلسه دوم، اشیاء خلقت

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو

بسم الله الرحمن الرحیم

کامپیوتر جهانی - جلسه دوم، اشیاء خلقت
صوت دانلود
پخش صوت پخش
پی‌دی‌اف دریافت
تاریخ سخنرانی 1380-05-07

السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

عزیزان من، به کلی می‌گویم، کسی که این نوار را می‌شنود، باید تفکر داشته باشد. آن‌وقت اگر تفکر داشته باشد، این تفکر، خودش ایجاد می‌کند که آن شخص با فکر باشد؛ یعنی تفکر، خودش ایجاد می‌کند شما با فکر باشید. آن‌وقت تفکر چند نوع است: یک تفکر خیالی داریم، یک تفکر داریم بعضی‌ها گفتند، یک تفکر یقین داریم. قربانتان بروم، فدایتان بشوم، آن تفکر یقین، این است؛ باید بگویید: ما نمی‌دانیم. ما مِلک تو هستیم، تمام هستی ما برای توست؛ اما حملاتی به شما شده، شیطان حملات کرده است، مردم حملات کردند، فکر و خیال حملات کرده، ما نمی‌توانیم این حملات را از خودمان دفع کنیم. ما الان می خواهیم هر کاری بکنیم، یک قدری، ده دقیقه، بیست دقیقه، یک ربع، [باید تفکر داشته باشیم] کار تا کار داریم، یک کاری است تفکرش دو دقیقه است، یک کاری است تفکرش یک دقیقه است، یک وقت یک کاری تفکرش یک ساعت است. چرا اینجوری حرف می‌زنی؟ آن کار تو مهم است.

الان می‌خواهی یک کاری را شروع کنی، خیلی مهم است، خیلی ابعاد دارد. عزیزِ من، گوش بده ببین چه می گویم. یک کارگاهی را می‌خواهی راه بیندازی، این کارگاه مواد می‌خواهد، شاگرد می‌خواهد، برق می‌خواهد، فروش دارد، خرید دارد، بخر دارد، نفر دارد، این تفکرش یک ساعت است؛ یعنی باید تفکرش خیلی زیاد باشد. یک وقت یک جایی می‌خواهی بروی، خب، یک فکری می‌کنی. اما تمام این حرفهای من این است که با تفکر باش. بگو: خدایا، من نمی‌دانم. آن‌وقت وقتی به خدا گفتی من نمی‌دانم، آن فکر تو، راهنمای تو می‌شود. آن فکری که شما داری، در این باره می‌خواهی بکنی، می‌گویی: من نمی‌دانم، خدا یک جور می‌کند، فکرت را راهنمای خودت می‌کند، آن کار صحیح انجام می‌شود.

حالا می‌خواهم خدمت شما عرض کنم که این اشیای خدا، یعنی آنچه که خدا زیر این آسمان خلق کرده، اینها که زیر آسمان خلق کرده، به اجازه چه کسی شده است، این علف بیابان، به اجازه چه کسی شده است، این گل و گیاه بیابان به اجازه چه کسی شده است، اینها خود به خود روئیده است؟ شما یک ذره خاک را بردار، [یا] برو چند تا بارِ شن آنجا بریز، اگر یک چیز از آن رویید؟ اما ببین، این زمینِ بیابان، چقدر چیز از آن روییده است. یک مثالی بزنم که شما حرفِ من را قبول کنید. یک دوستی داشتم می‌گفت یک کاسه پشتِ [لاک پشت] خیلی بزرگ توی جنگل بود، کاری نداشت، خیلی بزرگ بود. گفت: آن‌وقت این مار می‌خورد. یک مرتبه می‌دیدی، هر ماری که از آن مهم‌تر نبود، این [کاسه پشت] کمرش را می‌گرفت، این [مار] هم مرتب خودش را به کاسه این می‌زد، می زد، می زد تا می‌مُرد. می‌گفت: می‌خورد. گفت: این تا می‌خورد، یک بوته علف آنجا بود، می‌رفت از آن علف می‌خورد. گفت: من رفتم به یک واسطه بوته علف را کَندم. گفت: این تا مار را خورد، یک مرتبه دید [علف] نیست یک جیغ کشید، باد کرد، زمین افتاد و مُرد. ببین، این علفی که خدا اینجا سبز کرده، روی یک حسابی کرده است، حساب کرده این زبان بسته اگر می‌خورد، رفعش را می‌کند؛ یعنی زهرکُش است.

اگر بخواهیم خدا را بشناسیم بدانیم که خدا کار لغو نمی‌کند؛ یعنی تمام این علف‌ها و این اشیا که در بیابان است، خدای تبارک و تعالی اینها را روی یک حکمتی خلق کرده است. مثلاً شما ببینید یک جایی که هوایش خوب است، یک قدری باغ است گل است درخت است هوای آنجا را، این [باغ و گل و درخت] عوض می‌کند، توجه فرمودید. پس هر چیزی که خدا در این خلقت خلق کرده است درست است. یک وقت به شما گفتم: [در زمان] موسی، یکی از این سوسک‌ها بود که داشت چیز لوله می‌کرد، موسی گفت: [خدایا] این را برای چه خلق کردی؟ [خدا] گفت: این چند دفعه به من گفته موسی را برای چه خلق کردی؟ یعنی یک دانه سوسک، یک وجودی دارد. شما نگاه می کنی، می دوی یک لنگه کفش می‌اندازی او را می‌کشی، این یعنی خودش یک وجودی دارد، یک حرفی دارد، یک تکلمی با خدا دارد. این را تعجب نکن؛ خداشناسی یعنی این است. ببین هر چیزی که در این عالم، زیر این آسمان است، با خدا ارتباط دارد، توجه فرمودید؟ هر چیزی که زیر این آسمان است، ارتباط با خدا دارد. این درختها ارتباط با خدا دارند، این اشیایی که همه هست، اینها همه یک وجود دارند، آن‌وقت وجودشان به یک وجود وصل است؛ یعنی به قول ما، چیزهایی که در عالم است، همه‌اش مصنوعی است، هر چیزی که در این عالم است، مصنوعی است. مصنوعی یعنی این به وجود آمده است. حالا هر جوری می‌خواهی حساب کن. یعنی این ماورایی نیست. مثلاً اینها همه که این‌جوری شده، اینها همه برای آدم شده؛ یعنی برای شما شده است. چون که هیچ جایی نداریم که خدا بگوید: اشرف مخلوقات! حرف رفت بالا؛ این حالا برای اینجا است، ما هیچ جایی نداریم که چیزی در تمام خلقت، در تمام آسمانها، در تمام کرات که از ولایت بالاتر باشد خدا هجده هزار کرات دارد در تمام آنها ولایت از همه بالاتر است، آن از هر شیئی بگویی بالاتر است، چون که گفتیم، آن مقصد خداست، خواست خداست، مقصد خداست. حالا ببینید می‌خواهم چه بگویم؟ همه اینها به اصطلاح یک ارتباطی دارند، ملکش یک ارتباطی دارد، همه اینها با هم ارتباط دارند، این ارتباط که با هم دارند، باید چرخ این آفرینش؛ یعنی چرخ دنیا بگردد. مثلاً آن به گل گاوزبان یا گل بنفشه احتیاج دارد، اینها همه در بیابان است. آن‌وقت همه اینها نسبت به خودشان یک وجودی هستند؛ یعنی الان این علف، بوته گل، بوته هر چیزی نسبت به خودش یک وجودی است.

اگر شما ببینید، یک وقت به شما گفتم که یک برگی را بردار ببین، این چطور لوله‌کشی کرده است؟ یا مثلاً این درخت چقدر بزرگ است، چطور آب به این بالا می‌رود؟ آن‌وقت خدا، حیات اینها را یک جوری تنظیم کرده که بشر از آن استفاده کند. تمام اینها را خدا خلق کرده است. چرا؟ هیچ چیزی نیست که خدا بگوید: اشرف مخلوقات، فقط بشر را می‌گوید که اشرف مخلوقات است. تمام اینها در مقابل بشر، اشرفیت ندارند. تمام این گیاهان، تمام درختها، تمام اینها اشرفیت ندارند. چرا؟ آنجا هم روایتش را برای شما بگویم، به موسی می‌گوید: نعمت‌های من را به بنده‌های من بگو، من را بشناسند. نعمت‌های من را بگو، این نعمت را بگو، انگور و اینها نیست، اینها نباتات است، اگر این بود می‌گفت: نباتات من را بگو. می‌گوید: نعمت من را بگو، یعنی تو هم تبلیغ ولایت کن، علی را به اینها بگو. امام زمان را به اینها بگو. چون که نجات این بشر که اشرف مخلوقات است، نجاتش به واسطه خواستن ولی الله الاعظم، امام زمان است.

عزیز من، خدا هیچ چیزی از شما انتظار ندارد، فقط خواستن ولی الله الاعظم، امام زمان! خواستن این دوازده امام، چهارده معصوم را از شما می‌خواهد؛ هیچ چیزی نمی‌خواهد. حالا چرا خواستن آنها را می‌خواهد؟ آن چیزی که می‌خواهد به شما بدهد، آن فیضی که می‌خواهد به شما بدهد، از خواستن آنها به تو می‌دهد. چرا می‌گوید: «حب الدنیا، رأس کل خطیئة» دارد تو را کنار می‌زند. چون که آنها دنیا را نخواستند. به تو هم می‌گوید: نخواه، اینکه شبیه آنها بشوی، یعنی چه؟ یعنی شبیه اعمال آنها هم بشوی، شبیه رفتار آنها هم بشوی. شبیه گفتار آنها هم بشوی، شبیه رویه آنها هم بشوی، شبیه اعمال آنها هم بشوی. (صلوات)

عزیز من، ببین، فکر کن، یک قدری تفکر داشته باش! همه اینها که [در این عالم] به شما می رسد، هر چیزی به شما خیر می‌دهد. یعنی تمام این گیاهی که در بیابان است، تمام اینها، هر چیزی که هست. آن‌وقت باز خدای تبارک و تعالی یک عنایت دیگر می‌کند و می‌گوید: شما تولیدتان را ظاهر کنید. این درخت گلابی، گلابی می‌دهد، این درخت انگور، ببین، چه انگورهای قشنگی دارد. آن‌وقت به آنها می‌گوید: تولیدتان را ظاهر کنید. چرا می‌گوید تولیدت را ظاهر کن؟ شما باید بخوری. خدا آن‌وقت یک انتظاری از تو دارد. خدا می‌گوید بخور، کیف آن را بکن، خدا که نمی‌خواهد تو بد باشی. قربانت بروم، خدا که بد تو را نمی‌خواهد، خدا خوشی تو را می‌خواهد، خدا می‌خواهد تو را بپروراند. مثلاً ببین، این ترب‌های ایشان، من دیدم دارد پلاسیده می شود. این آقازاده تا به آنها آب داد، من دیدم طرزی شد که آدم حظ می‌کند. انگار روحش باز شد. من صبح نگاه کردم، دیدم روحش انگار باز شده است. چرا؟ این اصلاً به آب، بند است. آن‌وقت آن آبی که این می‌خورد، تولید دارد یا آبی که این درخت می‌خورد تولید دارد، آبی که اشیاء می‌خورد، تولید دارد. آن‌وقت این وقتی که آن آب را خورد، توجه کنید چه می‌گویم، تولیدش را ظاهر می‌کند. یک نفری بود که جلوی آب یکی را گرفت. یک قدری درخت گیلاس داشت، من دیدم تمام اینها خشک شد. چون که آب نخورد. توجه فرمودید.

پس آب، یک چیزی است که اگر نباشد، همه جاها خشک می‌شود. اگر آن موقعی که گویا می‌خواهد دنیا به هم بخورد، آب به هم می‌خورد. آیه «اذا زلزلت» را بخوانید. می‌گوید: یک دفعه تمام اینها هیچ می‌شود. حالا، حرف من این است. حالا شما تمام اینها را که می‌بینید که البته شما دارید کیف می‌کنید، سبزی می‌خورید، گلابی می‌خورید، اینها را می‌خورید، این حرفها اولش یک قدری چیز است، ما می‌خواهیم نتیجه‌گیری کنیم، آن‌وقت تمام اینها، اصلاً الان وجود خود شما، «وجوده بوجود» است. ما چند جور مرحله داریم. از آنجا می‌گوید: اگر امام زمان نباشد، تمام اینها فروریزان می‌شود. درست است؟ حالا می‌خواهیم مثلاً بفهمیم وجود حضرت زهرا چیست؟ چطوری است؟ وجود ائمه چطور است؟ وجود یک مؤمن چیست؟ وجود این یعنی چه؟ از کجا این درجه را پیدا کرده؟ از کجا شما جوری شدی که زیارت تو، [مطابق زیارت] دوازده امام، چهارده معصوم است. از کجا شدی که یکی از تو خوشش نیاید، به تو توهین کند، هیچ عبادتش قبول نمی‌شود. تمام شرافت‌هایی که در این خلقت است، برای ولایت است. تمام شرافت‌هایی که زیر آسمان است، به واسطه ولایت است.

حالا شما ببین، همه این حرفها که زدم،[منظورم این است] آب، یک کادو است؛ یعنی وقتی که عقد حضرت زهرا، صدیقه طاهره شد، در عرش معلی شد. اینها بودند، این که دارد درست می‌کند؛ اینها مثل یک شبیه است که پیغمبر درست کرد که درِ دهان مردم را ببندد. زهرای عزیز، موقعی که خلقت نبوده، بوده است، امیرالمؤمنین بوده است. این چیزها هم که پیدا می‌شود، اینها جوری شد که بشر را به تکامل برساند. اینها در این عالم آمدند، شاید صدها عالم باشد که اینها بودند. چون که مغز ما کشش ندارد. اگر این جوری نباشد که ما اینجوری نیستیم.

الان یک روایت می‌گویم که ببینید هست یا نه؟ یک روز موسی، ( موسی خیلی درجه پیدا نکرد، یک سوالاتی می‌کرد، سوال باید سوال مهمی باشد) یک روز به خدا گفت، مثلاً این موسی که کلیم الله است و عصایش اینجوری شده، یک نگاهی به خودش کرد و گفت: آیا دیگر موسی مثل من آمده است؟! یعنی خدا کسی مثل من را داشته است؟ یک دفعه ندا آمد یا موسی، عصایت را بزن به زمین، [تا عصایش را] زد به زمین، دید دریایی اینجا است. یک اندازه‌ای کنار دریا خشک شد، رفت دید یک ملکی اینجا نشسته؛ اما یک کوهی هم آنجاست، موسی همین طور که داشت می‌رفت، آن ملک گفت: «السلام علیک یا موسی کلیم الله». موسی به او گفت: از کجا تو فهمیدی [من موسی هستم]؟ گفت: هر موسی‌ای که آمده، من یک ریگ از توی دریا برداشتم و آنجا انداختم. دید یک کوه است. مگر ما از آفرینش خدا سر در می‌آوریم؟ مگر ما از ماوراء سر در می‌آوریم؟ بیایید باور کنیم که ما سر در نمی‌آوریم. ما خیلی ضعیفیم. چرا خدا می‌گوید بشر ضعیف است؟ ما در [برابر] قدرت خدا ضعیف هستیم، ما در [برابر] ولایت ضعیف هستیم، ما در [برابر] کمال ولایت ضعیف هستیم، ما در [برابر] دید ولایت ضعیف هستیم. ما ضعیف هستیم. ببین، یک کوه شده، می‌گوید: هر موسی‌ای آمده یک ریگ انداخته است. در هر زمانی یک موسی آمده است! چقدر خدا زمان داشته است؟ عزیز من، توجه کن، الان این عمری که داری، مثلاً هشتاد سال، هفتاد سال، ان‌شاءالله صد سال خدا به شما عمر بدهد. خدا ان‌شاءالله من را پیش‌مرگ همه شما بکند، دلم می‌خواهد شما باشید، باقی باشید! اما باقی باشید نه جاری باشید که این‌طرف و آن‌طرف بروید. دلم می‌خواهد باقی باشید.

عزیزان من، گوش بدهید که چه می‌گویم، حالا مگر ما از اینها سر در می‌آوریم، والله! بالله! اینها ارزان گیر ما آمده است، ما می‌خواهیم اینها را ارزان بخریم. مگر ممکن است که یکی اینطوری بشود! ما روی شناختی که نداریم، همین‌طوری هم هستیم. اصلاً زور به آنها می‌آید که بگویند اینها غیر از خلق هستند. حالا ببین، جانم، هر چیزی یک روحی دارد، یک جانی دارد. ما خیلی که حالا صحبت کردیم، یک جوری صحبت کردیم. من فدای یکی بشوم، گفت: از توحید صحبت کن. توحید؛ همین است. حالا شما ببین، همه این اشیاء که هست، به واسطه یک کادویی است که خدا به حضرت زهرا داده است. اگر آن نباشد تمام این عالم خشک می‌شود. آسمانش هم خشک می‌شود اگر آب نباشد! حالا زهرا چیست؟ زهرا کیست؟ زهرا چطوری است که ما نمی‌دانیم. من فقط حرفم این است که شما که الان در این دنیا صد سال، پنجاه سال هستید، بدانید این زمان، زمان تو است نه زمان خدا! که مثلاً زمان تمام بشود. موسی که بوده موسی در یک زمانی آمده است، تو هم در این زمان آمدی. این زمان به تو امر کرده. این زمان به تو امر کرده تو مدیون حضرت زهرا باش. [با] حضرت زهرا اینطوری باش.

خانم های عزیز، دنبال این زنها که یا شبیه روسها هستند یا شبیه انگلیسها هستند نروید. بیا خودت را شبیه زهرا کن، بیا پیرو زهرا باش. ببین، این آبی که داری می‌خوری مال زهراست. خانم‌های عزیز، بدان این اشیاء که تمام می‌خوری، مال زهراست. زهرا را بشناس! خاک بر دهان یک نفری که دختر یک کسی را گفت مثل زهرا می‌ماند. آخر! تملق هم یک اندازه‌ای دارد. نه اینکه یک کسی دانا به ریش تو بخندد، تمام ممکنات به تو می‌خندند که این حرف را زدی. تو مدیون تمام ممکنات هستی؛ یعنی علف می‌داند تو خری، درخت می‌داند تو خری، میوه‌ها می‌دانند تو خری، آنچه که وابسته به زهراست، می‌فهمد که تو خری. این حرف چیست که می‌زنی؟ مگر ممکن است ما کسی را در مقابل اینها بیاوریم؟ اگر خدای تبارک و تعالی یک نبی دیگر بیاورد، یک ولی دیگر بیاورد، چندین عالم دیگری بیاورد، آن‌وقت توی آنها، یک زهرای دیگر بیاورد. مگر ممکن است؟ غیر ممکن است. حالا این از روی چه چیزی می‌شود؟ از روی شناخت و تملق و نفهمی و چشم حیوانی، ما اینطوری می‌شویم. چرا اینطوری هستیم؟ (صلوات)

پس بنا شد عزیزان من اگر شما اینجوری باشی، الان در بیابان بروی، در صحرا بروی، هر کجا بروی، می‌بینی یک چیزی جلوی تو هست، آنجا می‌بینی درخت جلوی تو است، این به وجود حضرت زهراست. آنجا میوه‌ها را می‌خوری، به وجود حضرت زهراست، آنجا آب را می‌بینی، به وجود حضرت زهراست. آنجا درختها را می‌بینی، به وجود حضرت زهرا است. حالا آن به کجا وصل است؟ خود زهرا، ولایت است؛ اما آن به ولایت وصل است. ولایت به کجا وصل است، به خدا وصل است. پس اگر شما این درخت را دیدید، در واقعیاتش بروی، به کرامت ولایت می‌رسی. آن‌وقت شما اگر همین‌جور مشغول شدی، شما دارید اینجوری مطالعه توحید می‌کنید، مطالعه خداشناسی می‌کنید، مطالعه ولایت می‌کنید. اصلاً دیگر ما حرفی نداریم، ما چیزی نداریم.

حالا اگر اینجوری شدی، به شناخت تو پاسخ می‌دهد، چون که اگر شناخت داشته باشی، از شناخت به یقین می‌رسی. از شناخت به یقین می‌رسی. اگر ما بخواهیم ولایت را بفهمیم، بدان! هر چه که در این عالم است به وجود کادوی حضرت زهرا است. پس حضرت زهرا چه چیزی است؟ خود حضرت زهرا چیست؟ مگر ما می‌فهمیم؟ حالا این حضرت زهرا ولایت را خوب توجه دارد. حالا این حضرت زهرا، با تمام این کمالش، با تمام اینکه آنچه که در این ممکنات است به وجود مبارک حضرت زهراست، حالا همین حضرت زهرا، حسابش را می‌کند؛ ببین، معصوم یعنی این، خودش را که معصوم نمی‌بیند، معصوم چیز دیگری را می‌بیند، معصوم از خود بی‌خود است، ما خودیم، ما بالاخره به سوادمان، به مهندسی‌مان، به آیت اللهی‌مان و به یک چیزی پابندیم. آنها که به چیزی پابند نیستند. حالا آنها چه چیزی را می‌بینند؟ مقصد خدا را می‌بینند. حضرت زهرا چه چیزی را می‌بیند؟ مقصد خدا را می‌بیند. حالا می‌بیند مقصد خدا علی است. حالا چیزی که ندارد.

یک وقت به شما گفتم، قربانتان بروم، اگر بخواهید امام زمان را ببینید، باید اینجور باشید. هیچ تقاضایی نداشته باشید. چه تقاضایی داشته باشیم؟ ما بگوییم: آقا، ما را یاور خودت کن، ما بیاییم آن مقصدی که تو داری، آن کاری که تو داری، با آن کار تو، با مقصد تو، شریک بشویم. مقصد تو این است که اینها [عمر و ابابکر و پیروانشان] در این عالم بد کردند، بیایی احقاق حق از دشمنان مادرت کنی، [احقاق حق] از دشمنان جدّت حسین کنی، ما را با آن شریک کن. آخر دیگر من چه چیزی بخواهم؟ حالا یک خانه خوب هم بخواهم، خب، چند وقت، چند سال دیگر آدم در آن خانه هست، یک مقدار پایم اینجوری شده، از بین می‌رود. این هم اینجا می‌ماند. این به چه درد من می‌خورد؟ یعنی بابا، نمی‌گویم به دردت نمی‌خورد. من نمی‌خواهم آن را هیچ چیز کنم، می‌خواهم بگویم وقتی که این خانه یا ملک را پیش ماوراء گذاشتی، چیزی نیست. اگر نه، خب چقدر این اتاق خوب است، چقدر این خوب است. الان معلوم نیست که شما چقدر ثواب می‌برید، چند تا مؤمن اینجا آمدند، یا علی می‌گویند، یا حسین می‌گویند. من گفتم، گفتم: خدایا، اینها به عرش متصل بشوند. یعنی اینجا یک جوری بشود که حرفها به عرش متصل باشد. چرا ملائکه می‌آیند می‌گویند آنجا که حرف امام حسین است، خودشان را می‌مالند به در و دیوار، معلوم می‌شود حرف ولایت را دیوار هم جذب می‌کند، چوب هم جذب می‌کند، شیشه هم جذب می‌کند، آن یک جاذبه ولایت دارد، آن را جذب می‌کند؛ یعنی دیوار وظیفه‌اش است که جذب کند، درخت وظیفه‌اش است که ولایت را جذب کند، اگر نه توهین به ولایت می‌شود. توجه می‌کنید چه می‌گویم؟

خب، حالا زهرای عزیز با همه این حرفها می‌فهمد که این همه حرفها برای اموراتی است که این عالم بگذراند. این برای اموراتی است که این عالم بگذراند، اما یک عالم دیگری هست. حالا از کجا به خدا برسد؟ تو خودت ولی شدی، حالا ولی از کجا می‌خواهد به خدا برسد؟ این خودش ولی است. تمام این خلقت احتیاج به ولی دارد؛ اما خود ولی هم یک تکاملی دارد. تمام این خلقت احتیاج به ولی دارد؛ اما ولی هم یک تکلیفی دارد، ولی هم یک تکاملی دارد. حالا حضرت زهرا چکار می‌کند؟ پیش خودش می‌گوید من چه کار کنم؟ می‌گوید: حالا که من این همه چیز کردم، خدا یک مقصدی دارد، من باید فدای مقصد بشوم، می‌آید خودش را فدای علی می‌کند. این با حساب است، این جوری که نیست، با حساب است. مگر امیرالمؤمنین چیز است؟ همه این حرفها در دست خودش است. آن دخترش زینب گفت: اسکت، تمام نفسها در اختیارش است، اگر این گفت: نفس‌های آنها در اختیارش است، نفس خلق در اختیارش است. زهرا تمام خلقت در اختیارش است. حالا حساب می‌کند از این خلقت از همه خلقت چه چیزی بالاتر است، حساب می‌کند خواست خدا [بالاتر است] می‌گوید: خواست خدا کیست؟ علی. مقصد خدا کیست؟ علی. حالا خودش را فدای مقصد می‌کند. حالا که فدای مقصد کرد، مگر ممکن است که ما بفهمیم علی کیست؟ زهرا کیست؟ اینها چه کسانی هستند؟

عزیزان من، فقط چیزی که ما می‌خواهیم بکنیم، مخالفت نکنیم. در مقابل اینها یک چیزی درست نکنید، [اگر] یک کسی محور درست کرد، بفهمید محورش باطل است. این[حرف را فهمیدن]، یقین می‌خواهد! با یقین، با یقین توجه کنید. توجه فرمودید چه می‌گویم؟ دوباره تکرار کنم، مگر حضرت زهرا چیست؟ زهرا یک خلقت است، حالا خلقت در مقابل ولایت ارزش ندارد. ولایت چیست؟ گفتم: مقصد خداست. خدا مقصد [دیگری] که ندارد. آخر زهرا دل چه کسی را خوش کند؟ چه کار بکند؟ حالا ما چه کار [باید] کنیم؟ ما باید خودمان را فدای اینها بکنیم. هر چیزی را که داری، فدایش بکن، چشمت را فدایش کن، پایت را فدایش کن، خیالت را فدایش کن، مالت را فدایش کن، یعنی آن را دور بریزی؟ نه، این مالی که جمع می‌کنی، به امر بکن. این خانه که می‌خری، به امر او بکن. امر او بیاید این را خریداری کند، نه خودت. با دست تو، با پای تو، امر باشد.

عزیز من، فدایت بشوم، قربانت بروم، باید همه چیز شما در امر باشد، دست شما در امر باشد، پای شما در امر باشد، چشم شما در امر باشد، خیال شما در امر باشد، فکر شما در امر باشد، آن‌وقت، وقتی ان‌شاءالله به امید خدا این‌ها درست شد، اگر در امر نباشد، تو در امر شیطان می‌روی، اگر در امر شیطان شدی، خدا تو را عذاب می‌کند، یعنی پیش تمام اشیاء خجل هستی. خدا می‌داند، به دینم، وقتی این موضوع می‌شود، من می‌گویم: خدایا، اگر می‌خواهی من را بسوزانی، یک جهنمی ایجاد کن، من را در آن ببر، من را پیش دشمنان زهرا نبر، پیش دشمنان علی نبر، من خجالت می‌کشم، هفتاد سال، هشتاد سال، اینجا بودم، حالا نفهمیدم، دنبال اینها رفتم، من را پیش آنها نبری، من خجالت می‌کشم. می‌خواهی بسوزانی بسوزان، من نمی‌گویم نسوزان، من که مال خودم نیستم. من مال خودم نیستم که بگویم بکن یا نکن، من هیچ اختیاری ندارم؛ اما یک جهنمی ایجاد کن من را در آن ببر. من را ببری [در جهنم] یا نبری تو را یک جور می‌خواهم. والله! به قرآن! به خودت[قسم]! بهشت به من بدهی تو را می‌خواهم، فردوس هم به من بدهی تو را می‌خواهم، جهنم هم بدهی همین طور تو را می‌خواهم. خواستن من به [خاطر] این نیست که تو یک چیزی به من بدهی. اگر آن باشد، من مثل حیوانی هستم که چیز می‌خواهم.

رفقای عزیز، من والله، شما را هم همین‌طور می‌خواهم. البته اگر یک عطایی بکنید، دعا می‌کنم، باز هم می‌گویم به مردم برسد. همه اینها یک وقت، یک چیزی است، می‌گویم: خدایا، ثوابش را هم به او بده. آن‌وقت دوباره می‌گویم: همه چیز مال خودشان است، من که نمی توانم بگویم به من بدهند. حالا این گفت: برای خودت [باشد]، درست است که او گفته، اما من در واقعش در ماورایش می بینم که مال خودش است می‌گویم به خودش بده. حالا اگر خواست یک چیزی هم به ما بدهد، ما نمی‌گویم نمی‌خواهیم. من قهر نمی‌کنم اما در ماورای عدالتی که تو به من دادی، می‌بینم این شیء که مثلاً ایشان به من داده، برای من نیست، من به یکی می‌دهم، می‌گویم: ثوابش هم برای خودش. بعد دوباره می‌گویم: خدایا، حالا من این کار را کردم، خیلی به او ثواب بده، باز دوباره یک چکش هم به آن می‌زنم.

عزیزان من، قربانتان بروم، ببیند چه دارم می‌گویم، شما وقتی خیلی در فکر بروید، با مبنا می‌فهمید که این دستت برای خودت نیست، پایت برای خودت نیست، چشمت که برای خودت نیست، اصلاً هستی تو برای یکی دیگر است. حالا این هستی را در اختیار هستی بگذار. اگر شما هستی را در اختیار هستی گذاشتی، آن‌وقت آن می‌دانی با تو چه کار می‌کند؟ اینکه می‌گوید: چشم شما چشم او می‌شود، دست شما دست او می‌شود. تا دست شما، دست آن است؛ [یعنی] فرمان ببری. این حرفها به اینکه سَرسَری حسابش را بکنید، نیست؛ باید بروید و یک گوشه‌ای فکر بکنید. یک قدری از آن فکرها که داری کنار بروی، مثل این است که باید توبه کنی، یک غسل بکنی، یک غسل توبه کنی. این نوار را گوش دادن، مثل توحید گوش دادن است، ولایت گوش دادن است، باید غسل کنی؛ یعنی خودت را از همه آنها پاک کنی. ما درباره دنیا جنب هستیم، مِهر آن به دلمان است، مِهر آن است، مِهر آن است، مِهر آن است. مثلاً چرا می‌گوید اگر غسل بکنی اینطوری است [پاک می شوی]. یک غسل جنابت یا یک غسل توبه کنی، اینطوری است یعنی آن کثافتِ آنها از تو دور می‌شود. این نوار را اگر بخواهی گوش بدهی باید غسل کنی یعنی یک قدری این حرفها را کنار بگذاری تا بفهمی وگرنه، یک چیز گوش دادی و یک چیز نوشتی و یک چیز هم نگاه به آن کردی.

این نگاه کردن مثلاً یک شیء تا مزه‌اش را نچشیدی که فایده ندارد. من این انگورها را الان دارم می‌بینم، خیلی قشنگ است اما مزه‌اش را نمی‌چشم. این چیزها را نوشتن و گوش دادن همین است. شما نگاه می‌کنی و یک فکری می‌کنی؛ باید در خودت پیاده کنی! وقتی پیاده کردی، آن‌وقت عصاره ولایت را پیاده کردی، عصاره توحید را پیاده کردی، عصاره اشیا را پیاده کردی. عزیز من، باید در خودتان پیاده کنید، فدایتان بشوم.

حالا ببیند چه می‌گویم، مگر این دست نیست، باید فکر کنی، فکر دارد. این دست نیست که می‌گوید اگر یک ذره از آن خراشیده شد، باید چقدر نقره بدهی، اگر آن را خون انداختی، باید طلا بدهی. چرا می‌گوید: یک مرتبه از اینجایش قطع کن؟ نافرمانی کرد! دست‌درازی به امر خدا کرد! چرا می‌گوید دستش را قطع کن؟ نافرمانیِ به امر خدا، به امر ولایت، شما را از هستی خارج می‌کند. توجه کن چه می‌گویم، چرا؟ امر شیطان را اطاعت می‌کنی. نه امر ولی را اطاعت کردی، نه امر خدا را اطاعت کردی، امر شیطان را اطاعت کردی؛ از همه چیز افتادی. نستجیر بالله چرا می‌گوید: اگر یک کاری کردی، زنا کردی، برو یا سنگسارش کن یا از آن بالا پرتش کن؟ تو دیگر در تمام دارالوجود، اصلاً وجود نیستی، تو دیگر ارزش نداری. چرا؟ امر شیطان را اطاعت کردی، امر خدا را اطاعت نکردی.

عزیز من، قربانت بروم، پس حرفم این است که خدا به امر جزا می‌دهد، نه به هیکل من. هیکل من که چیزی نیست؛ دو روز دیگر به آن بوی گند می‌افتد. هیکل من را که جزا نمی‌دهد. خود حضرت زهرا، الان اگر نفهمید جسارت می‌کنم، خودش را فدای جسم علی نکرده، فدای امر علی کرده، امر علی، امر خداست. زهرای عزیز، خودش را فدای امر کرده است. ای شیعه، تو هم بیا امر را اطاعت کن، ما حرفمان این است. اگر می‌خواهی از ارزش نیفتی، اگر می‌خواهی قیمت پیدا کنی، اگر می‌خواهی ماوراء تو را بخواهد. ما توجه نداریم، شاید شما داشته باشید، من به شما توهین نکنم، من یک پاره‌وقتها از حرفهای خودم خجالت می‌کشم. می‌گویم مبادا به اینها توهین کنی، شاید آنها باشند.

بابا جان، عزیز من، تمام این خلقت یک قوه لامسه دارد، درختش دارد، ریگش دارد، تمام اشیای این خلقت یک قوه لامسه دارد، اگر تو امر خدا را اطاعت نکردی، امر شیطان را اطاعت کردی، پیش یک نفر دو نفر که ما خجالت‌زده نیستیم. پس من بی‌خود می‌گویم یک جهنم خلق کند که من در آن بروم. آخر من از چه کسی خجالت نکشم؟ مگر ریگ، تسبیح خدا را نمی‌کند، مگر درخت، تسبیح خدا را نمی‌کند، مگر آسمان، تسبیح خدا را نمی‌کند، مگر ملک نمی‌کند، مگر جن نمی‌کند، اصلاً روایت داریم باران، رحمت خداست، تمام اینها تسبیح می‌کنند. اگر تو آن‌طرف بروی، من دارم چه می‌گویم؟ بهشتش تسبیح می‌کند، جهنمش تسبیح می‌کند، تمام این وجود تسبیح می‌کنند، تمام وجود چه می‌گویند؟ می‌گویند: خدا. تمام این وجود در مقابل خدا دارند تسبیح می‌کنند. تو را به حضرت عباس گوش بدهید، تو را به حضرت عباس، این نوار را با فکر گوش بدهید، تو ببین، جلوی یک درخت خجالت می‌کشی، جلوی ملک خجالت می‌کشی، جلوی سنگ خجالت می‌کشی، جلوی بهشت خجالت می‌کشی، جلوی جهنم هم خجالت می‌کشی. خود جهنم به تو می‌گوید: بی حیا! خجالت نکشیدی امر خدا را اطاعت نکردی؟ حالا من باید تو را بسوزانم. اگر کسی نباشد، خود جهنم دارد ما را ملامت می‌کند.

آقا جان من، بیا این حرفها را گوش بده، عمل کن، سرافراز باشی. سرافراز کسی است که در تمام خلقت پرچم ولایت داشته باشد، محبت ولایت داشته باشد، محبت زهرا داشته باشد. ای خانم‌های عزیز، بیایید این حرفها را گوش بدهید، محبت زهرا داشته باشید. حالا اگر خانه‌ات اینطوری شد، ماشینت این‌طوری شد، اینها اینطوری شد، اینها فکر خوشی است، خانم! مگر تو می‌خواهی چند سال اینجا بمانی، آقا! مگر چند سال می‌خواهی اینجا بمانی، چند سال خدا فرصت به تو داده؟ الان راضی نیستم که این حرف را بزنم ولی می‌زنم، شما بروید در قبرستان ببینید، اغلب اینها که مُرده‌اند، دور از جان این جوانها! دور از جان این جوانها! خدا به شما ببخشد، بروید ببینید چقدر جوان مُرده است؟ چرا ما اینجوری هستیم، چرا علاقه به اینها پیدا می‌کنیم. خانم! شما باید اگر ماشین داری، خانم عزیز، اگر شوهر خوب داری، بدان اینها نعمت خداست؛ قدردانی کن. الان می‌خواهی در یک خانه [جدید] بروی، یک النگو درآور، [بگو] خدایا، شکر که این خانه را به من دادی، یک النگو هم به شکر شوهرت بده. خدایا، شکر که چنین همسری به من دادی، [دارایی] به او دادی، نعمت به او دادی، خانه ساخته است.

گفتم که یک نفر در یک خانه نو رفت و خیلی دارایی به هم زد، گفتم: این کار را کردی؟ یا به آن گفتی یک تلویزیون رنگی بخر؟ خدا را شکر، به تو داده، تمام این حرفها شکرانه دارد. عزیز من، قربانتان بروم، فدایتان بشوم، خانم! اصلاً خوشی که شما داری می‌بینی، نعمت خداست. آقا! به شما هم می‌گویم: این خوشی که داری می‌بینی نعمت خداست. نعمت از کجا به شما رسیده؟ از وجود زهرا، از وجود علی، از وجود امام زمان. چرا قدردانی نمی‌کنید، چرا امرش را اطاعت نمی‌کنید؟! اگر امرش را اطاعت کنی، امرالله می‌شوی؛ هم خانه داری، هم ماشین داری، هم خوش هستی، هم شوهر داری، هم پسر داری، همه چیز داری. آخرش هم امرالله هستی، با امر خدا محشور می‌شوی. آن‌وقت امر خدا به تو چه می‌دهد، بهشت می‌دهد. امر خدا به تو چه می‌دهد، جنات می‌دهد. چرا ما فکر نمی‌کنیم؟! چرا این همه به یک چیزی که نابود است علاقه داریم! ما این چیزی که داریم به آن علاقه داریم، باید علاقه به تولید این داشته باشیم. این الان خانه‌ای که داری، جایی که داری، شما باید علاقه به تولید این داشته باشی، تولید این چیست؟ پسر عزیزت در آن راه می‌رود، دختر عزیزت در آن راه می‌رود، خانمت راحت است. یک دانه مؤمنی را می‌آیی به آن انفاق می‌کنی، به آن احسان می‌کنی، به شکرانه این خانه ولیمه می‌دهی. پس می‌خواهم بگویم که همه این حرفها به هم وصل است. توجه فرمودید؟

حالا اگر شما اینجوری شدی، شما هم وصل هستی. حرف من این است. این که می‌گوید: خدایا، قطع نکن، تو هم به تمام اینها وصل هستی. بابا جان، اما اگر اینطوری شدی، وصل به شیطان می‌شوی. شکرانه کن عزیز من، شکرانه. گفت: شکر نعمت، نعمتت افزون کند، کفرِ نعمت، نعمت از کفت بیرون کند.

قانع و راضی باش عزیز من. بس که خوشم آمد، دوباره تکرار می‌کنم. تمام ریگ و اشیا تمام اینها لشکر خدا هستند. تمام اینها فرمان خدا را می‌برند. حالا به تو چه گفته است؟ به این گفته، اینها فرمان خدا را می‌برند که بشر خوش باشد. آن تولیدش را بدهد، آن سبز شود، برای تو اینطوری شود. اما به تو چه گفته است؟ به شما چه گفته است؟ گفته: تولید همه اینها را من در اختیار شما گذاشتم، اما تولید تو باید ولایت باشد، تولید تو باید نبوت باشد، تولید تو باید توحید باشد، دوباره تکرار می‌کنم: دور آن محور بگرد، نه دور محور خلق. حالا از کجا به اینجا برسیم؟ از یقین! «علم الیقین، حق الیقین، یقین» با یقین تو به آنجا می‌رسی. دوباره تکرار کنم، با یقین به آنجا می‌رسی. شیطان یک چیزهایی به تو نشان می‌دهد، گفتم: این کامپیوتر جهانی را به تو نشان داد، آن بوده است. آنجا خدمت شما عرض کردم، یک نقطه‌هایی را می‌آوردند می‌گفتند این نمی‌دانم ژاپن است، کجاست؟ می‌دیدند. حالا عینش را دیدی. حالا یقین پیدا کردی که هست، درست است؟ آن‌وقت این را با چشم دنیایی دیدی، حالا ما این را با چشم حیوانی دیدیم. حالا ممکن است که همین کامپیوتر جهانی را با چشم ولایت هم ببینی، تو کجا با چشم ولایت می‌بینی؟ وقتی جهان را دیدی، آن که ولایت گفته [نبین] را نگاه نکن. آن امرش را اطاعت کنی. تو ببین، ما [چیزی] نمی‌گوییم، ما نیامدیم با این حرفها جلوی ترقی کسی را بگیریم، نمی‌خواهیم منزوی بشویم، خیلی هم کَمَروار [= آماده] نگاه کن؛ اما آنجا که خدا گفته نکن. آن‌وقت شما چه کسی هستی؟ شما خدایی، تو علی هستی، تو ولایت هستی، چرا؟ خواست آنها، خواست خداست. تو داری خواست خدا را بجا می‌آوری، حالا نه اینکه بگویم تو امام زمان شدی، چرا؟ گفتیم امام زمان، اینها، خودشان امرشان هستند. حالا تو داری امر او را اطاعت می‌کنی. هم نگاه کردی، هم سیاحت کردی، هم امر را اطاعت کردی.

امرت را به شیطان نفروش. اگر نگاه کردی به آنجا که خدا راضی نیست، امرت را به شیطان فروختی. عقیده ولایتم این است که گناه چیزی نیست، برای شما بالاتر هم ببرم، تا حتی زنا هم چیزی نیست، آن پشت‌کردنی که به ولایت می‌کنی، گناه است. آن که ولایت را نمی‌بینی، گناه است. آن خیلی گناه بالایی است، آن توهین به ولایت است! این گناه نیست، خدا تو را می‌آمرزد. یک توبه کنی، تو را می‌آمرزد. اما آن توهینی که به ولایت کردی، چه می‌کنی؟ مگر روی نفهمی‌ات بکنی. چرا؟ وقتی که تو گناه می‌کنی، پشت به ولایت کردی؛ یعنی پشت به امر کردی، امر شیطان را داری اطاعت می‌کنی. وای به حال ما. حالا منِ پیرمرد این کار را نمی‌کنم، یک حرف ناجور می‌زنم، در خیالم می‌روم که یک حرف بزنم تا مثلاً مرید جمع کنم. من پشت به امر ولایت کردم. خاک بر سر من! این نیست که حالا فلانی برود یک گناه اینطوری بکند، من که دیگر نمی‌کنم. من یک حرفی می‌زنم که خدا و پیغمبر راضی نیست، من پشت به ولایت کردم. آن جوان آن کار را کرده، خدا او را می‌آمرزد؛ اما خدا من را نمی‌آمرزد. [می‌گوید:] مرتیکه چرا پشت به ولایت کردی؟ چرا؟ من مشرک می‌شوم. من بعد از هفتاد سال، هفتاد و چند سال، مشرک می‌شوم.

شما توجه کنید ببینید چه می‌گویم؟ این نیست که. آن گناه کرده، من معصیت کردم. اصلاً حرف زدن و راه رفتن و اینها، ما باید تماماً در اختیار ولایت باشیم. اگر تو در اختیار ولایت شدی، عضو ولایت هستی. وقتی عضو ولایت شدی، ولایت تو را نگه می‌دارد. حرف من این است: اگر عضو ولایت شدی، والله، بالله، ولایت تو را نگه می‌دارد. عزیز من، یک کار دیگر هم با تو می‌کند. لذتی که امیرالمؤمنین دارد از خدا می برد، آن لذت را علی به تو هم می‌دهد. اصلاً دیگر به این حرفها می‌خندی. به این حرفها اصلاً دیگر پشت پا می‌زنی. اصلاً بخواهی هم بکنی، دیگر لذت نمی‌بری. اصلاً می‌خواهی بکنی، خوب شد؟ اصلاً دیگر لذت نمی‌بری. وقتی لذت نمی‌بری، از سرش می‌گذری. چنان ولایت در قلب تو نفوذ می‌کند که تمام خباثت‌ها را بیرون می‌برد. این چه جوان باشد، چه پیر باشد. اما ولایت باید در قلب تو جلوه کند. از آنجا که گفتم: شجره را ببینی، بیابان را ببین، درخت را ببین، آنها را ببین، حضرت زهرا را ببینی، اعمالشان را ببینی، گفتارشان را ببینی، اینها همه را که لمس کردی، آن‌وقت می آوری در آخر، آخر به تو چه می‌دهد؟ آخر، به تو محبت علی می‌دهد، محبت زهرا را، محبت پیغمبر را به تو می‌دهد. (صلوات)

ببین، قربانت بروم، تمام جزاها باید از طرف خدا صادر بشود، تا حتی خود امیرالمؤمنین، تا حتی خود پیغمبر، از آنجا باید صادر شود. صادرات خدا چیست؟ صادرات خدا، خواستش است؛ خواستش علی است، خواستش امام زمان است. [خدا] که خواست ندارد. خدا چه احتیاجی دارد؛ تمام مُلک و ملکوت، تمام اینها را خدا به وجود آورده. مگر ما می‌دانیم هستی خدا چطور است که بگوییم خدا چطور است. اصلاً خدا که احتیاج ندارد اما خدا دلش می‌خواهد که شما امرش را اطاعت کنید خدا دلش می‌خواهد امرش را اطاعت کنی، امرش، وجود مبارک زهراست، امرش وجود مبارک امام زمان است، امرش وجود مبارک امیرالمؤمنین است. حالا چرا این کار را کرده؟ الان شما الحمد لله مهندس هستید باسواد هستید با کمال هستید ممکن است بگویید چرا این کار را کرده. ببینید، وقتی خدا توی تمام این خلقت علی را می‌خواهد، خدا پیغمبر را می خواهد، ای زنها، ای خانمها، خدا زهرا را می‌خواهد، می‌خواهد شما مثل آن بشوی. می‌خواهد آنها کسانی را مثل خودشان تربیت کنند. خدا همین را می‌خواهد، خدا که چیزی نمی‌خواهد. اصلاً عزیزان من، خدا همین را می‌خواهد. چرا؟ ببینید آنجا امام حسین دارد شهید می‌شود می‌گوید: «هل من ناصر»! می‌گوید یکی بیاید این طرف به اصطلاح عضو ما بشود. امیرالمؤمنین عضو می‌خواهد، زهرا عضو می‌خواهد، امام زمان عضو می‌خواهد. می‌خواهد یکی این‌طرف بیاید. مگر امام حسین احتیاج دارد؟ مگر حالا یکی بیاید، می‌تواند در ظاهر امام حسین را نجات بدهد، امام حسین می‌خواهد یکی را نجات بدهد.

حالا اگر می‌خواهید که اینها خیلی برای شما تعجب‌انگیز نباشد، ببینید امام حسین می‌گوید چرا من را می‌کشید، مگر من چه تقصیری دارم؟ می‌گویند: بغضاً لابیک. حالا بنا می‌کند زار زار گریه کردن. پس عزیزان من، ما هم باید سنخه امام حسین بشویم. اگر یکی بد شد، غصه‌اش را بخوریم. مرتب نگوییم اینجوری شد و فلانی اینجوری شد، غصه‌اش را بخور! تو از خدا بخواه او بیاید حزب تو بشود؛ نه حزب شیطان. شیطان دارد تقلا می‌کند حزب می‌خواهد، این هم حزب می‌خواهد. اگر تو حزب امام زمان شدی، حزب خدا شدی. اگر حزب خلق شدی، حزب شیطان شدی؛ خلقی که امر خودش را بخواهد اجرا کند. ببین، مگر نشدند؟ حزب عمر شدند. چرا؟ خدا می‌گوید اینها کافر و مرتد شدند. حزب هارون شدند، کافر شدند. اینها هم خلیفه بودند، اینها هم برای خودشان کسی بودند. چرا اینجوری شدند؟

پس عزیزان من، اگر می‌خواهید پیش خدا، پیغمبر، ملائکه، تمام اشیا سرافراز بشوی، بیایید تسلیم علی بشوید، بیایید تسلیم زهرا بشوید، بیاییم تسلیم خدا بشویم. اگر تسلیم علی شدی، تسلیم خدا شدی. خدا یک وجودی، یک خلقتی، هر چه می‌خواهید بگویید، یک محوری به وجود آورده و می‌گوید: هر کسی می‌خواهد من او را قبول کنم، باید خواست این را اجرا کند. خدا دلش می‌خواهد ما خواست ولایت را اجرا کنیم. باز دوباره تکرار می‌کنم چرا؟ اینها در خلقت الگو هستند. ای دوست علی، می‌خواهد تو هم الگو بشوی. (صلوات)

خدایا، عاقبتمان را به خیر کن.

خدایا، ما را با خودت آشنا کن.

خدایا، ما را بیامرز.

خدایا، ما یقین به این حرفها کنیم.

خدایا، به حق امام زمان، تو را قسم می‌دهم، خدایا، تو دست ما را بگیر.

خدایا، ما حرف صراط مستقیم را می‌زنیم، ما را در صراط مستقیم وادار کن.

خدایا، ما را در صراط امیرالمؤمنین ثابت قدم بدار.

خدایا، هر محبتی به غیر محبت خودت و اینها هست، از دل ما بیرون کن.

خدایا، محبتی نیاید که برای ما مانع بشود. بین ما و آنها جدایی بیندازد، خدایا، آن را از ما دور کن. (صلوات)

یا علی

حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه