ولایت قدر است

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو

بسم الله الرحمن الرحیم

ولایت قدر است
صوت دانلود
پخش صوت پخش
پی‌دی‌اف دریافت
تاریخ سخنرانی 1382-08-29

السلام علیک یا ابا عبد الله، السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

مجلس الحمد لله خیلی منزه است. در هر قسمتی آقایان همه مهندسند، دکترند، دانشمندند. امیدوارم که آن دانششان، آن دانشمندی‌شان را خرج امر بکنند. اگر دانشی خرج امر نشود، آن دانش را شرع امضاء نکرده است؛ یعنی آن نیرویی که خدا به شما داده است، باید خرج آن کسی بکنید که آن نیرو را به شما داده است. آن قدرتی که دارید باید صرف قدرت بکنید. رفقای مهندس! آقایان دکترها، آقایان! قربانتان بروم. توجه کنید. یکی از خوبی و مبرایی شما این است که گوش به حرف من می‌دهید. والله، گوش به حرف من نمی‌دهید، گوش به حرف خدا و پیامبر می‌دهید. مواظب باشید این نیرو تمام‌شدنی است؛ اما اگر شما این نیرو را در اختیار امر گذاشتید، تمام شدنی نیست. یک حاجت برادر مؤمن، با هفتاد حج و عمره یکی است. گفتم به دوست عزیز خودم! سخی باشید.

الان ماه مبارک رمضان دارد طی می‌شود. چه کار کردید؟ یک افطاری دادید به یک نفر؟ یک قوم و خویش داری، بردی یک مرغی، گوشتی در خانه‌شان؟ آیا دل یکی را خوش کردی یا ماه مبارک رمضان رفتی قرآن سر گرفتی؟ به دینم قسم! آن قرآن به ما، به بعضی‌ها لعنت می‌کند. قرآن مجید روح دارد، جان دارد. به رفقای عزیز گفتم، گفتم بیان داریم. بیان باید اتصال به کلام باشد؛ یعنی کلام الله مجید. اینکه تکرار می‌کنم از برای رفقایی که تازه در این مجلس آمده است؛ اگرنه من می‌خواهم حرفهایم تکراری نباشد. آقایان مهندس! آقایان دکتر! هر حرفی می‌زنی باید اتصال به کلام باشد؛ یعنی کلام الله مجید، قرآن مجید. اگر اتصال به کلام باشد، تو دیگر مسئول نیستی. چرا حرف از خودت می‌زنی؟ از تمام این خلقت بالاتر از پیامبر کسی نبوده است و نیست، حالا پیامبر به او می‌گوید: «بلغ»؛ اما می‌گوید اگر حرف از خودت بزنی، رگ دلت را قطع می‌کنم. تو چه کاره‌ای که حرف از خودت می‌زنی؟

آن باد مهندسی‌ات، آن باد دکتری‌ات، آن باد جوانی‌ات گرفته می‌شود، «من» داری. بیا این «من» را از خودت بیرون کن؛ بگو خدا، الله، قرآن، عزیزان من، مسئول نباشید. این عمر می‌گذرد؛ اما شما بیا ببین! من یک وقت دوست عزیز خودم را دیدم، الان به دوست عزیزم گفتم روزی که عقد شما بود ایشان مثل یک گلچین بود، حالا چه شده؟ حالا چند سال دیگر رفت. تمام شد. این عمر می‌گذرد ما مسئول نباشیم. «مالکم اولادکم فتنه، ای بنی آدم» خدا می‌گوید، قرآن می‌گوید: این مال فتنه است، اولاد فتنه است. می‌داند تو اینقدر علاقه به بچه‌ات داری. می‌داند اینقدر علاقه به دنیا داری. حالا اعلام می‌کند که فتنه است. هر چیزی که ما باید بخواهیم، تمام این حرفهایی که می‌زنم [برای] مال حرام می‌زنم.

آقا جان من! که توی اداره‌ای و رشوه گرفته‌ای، می‌دانی چه کار کردی با نمازت، با روزه ات با حجت؟ تمام باطل است. چرا برآورده کردن حاجت برادر مؤمن می‌گوید از هفتاد حج و هفتاد عمره بالاتر است؟ یک حاجت برادر مؤمن. الان دوست عزیزم گفت. ایشان توی مریض‌خانه گلپایگانی است؛ فقط به فکر فقراست. بیا جان من، به فکر باش. این زنبور عسل رفت آتش ابراهیم را خاموش کند. جبرئیل گفت کجا می‌روی؟ گفت می‌روم آتش را خاموش کنم. گفت: با چه چیزی؟ گفت: با این آب دهنم. حالا به قدر وسعش. خدا هم در دهانش عسل خلق کرده، هم وحی به او می‌رسد. از وقتی که از مسیر ولایت جدا شدید، به غیر از وحی شیطان وحی دیگری به ما نمی‌رسد. ببین! یک حیوان را خدا چطور پاسخ می‌دهد. اگر به ایمان باشد، پاسخ می‌دهد. مگر امیرالمؤمنین علی، نمی‌گوید که من هر کسی این کار را بکند، پاسخ می‌دهم؟

رفقای عزیز! دو نفرشان با هم یک مذاکره‌ای راجع به شب قدر کردند، من به دوست عزیزم؛ یعنی همه شما عزیزید، نمی‌خواهم استثناء قائل شوم، اما باید یک جوری حرف بزنم که خلاصه مبرا باشد. این‌ها همیشه دارند در مسیر ولایت کار می‌کنند. ما چندین سال است که نداریم جلسه، دور هم نشستن داریم. کجا دور هم می‌نشینید پای تلویزیون؟ امام صادق می‌فرماید: دور هم می‌نشینید حرفهای ما را بزنید. می‌گوید: آره. می‌گوید: والله، من غبطه به آن مجلس می‌خورم. امام صادق، غبطه به دنیا نمی‌خورد، به مجلس [ولایت] می‌خورد. الان من گفتم یک تلویزیون که دورش می‌نشینید، والله خدا می‌داند چه خبر است. اگر زن من در کوچه باشد، یک برخورد دارد. رفقای عزیز! وقتی جمع می‌شوید محرم و نامحرم دور هم نشستید، تئاتر درست کردید، مگر می‌توانید جواب خدا را بدهید؟ تو شیعه‌ای. تو بلبل باغ ملکوتی، نه از عالم خاک. تو کسی هستی که یک نگاه کردن تو، یک زیارت تو، ثواب دوازده امام، چهارده معصوم دارد. چرا این کارها را می‌کنی؟ چرا متابعت زنهایتان را می‌کنید. متابعت این کارها را می‌کنید؟ من نمی‌گویم تلویزیون حلال است یا حرام. روی مناسبت می‌گویم. وقتی که جمع شدی، آن کانادایی را دیدی، آن آمریکایی را دیدی، آن چشمهای چطوری را دیدی، محبتش می‌آید در دلت. آقا مسلمان است، آقا سید است، فردا با آمریکایی، انگلیسی محشور می‌شوی. مگر نیست که شعیب پیامبر [به] موسی گفت یک سال پیش من بایست. هر گوسفندی که ابلق زایید مال تو. یک سال بایست من دخترم را به تو می‌دهم. حالا این چه کار کرد؟ موقعی که حیوان را با هم هماهنگ می‌کنند، این برداشت در چهار جا یک چوبی را ابلق کرد. تمام گوسفندها ابلق زاییدند.

مگر امام سجاد نمی‌گوید با هر کسی که دوست داری محشور می‌شوی؟ مگر پیامبر نمی‌گوید به عمل قومی راضی باشی، مثل آن هستی. چرا بابا؟ من احیاء رفتم و قرآن سر گرفتم. به دینم! آن قرآن به تو لعنت کرده. به چه کسی لعنت کرده؟ بابا جان! به آن کسی که قرآن می‌گوید خمس بده نمی‌دهی، معامله ربوی نکن، می‌کنی، دروغ نگو می‌گویی، خدعه نکن می‌کنی، بدچشمی نکن می‌کنی؛ خب، قرآن به تو لعنت می‌کند. «بک یا الله» آن هم به «بک به تو» می‌گوید. توجه کنید به این حرفها. کجا می‌روید که می‌روید یک آدم مترقی پیدا می‌کنید؟ آن می‌آید خانه شما، شما هم می‌روی خانه او؟ مگر نیست که می‌گوید اگر کسی که صحبت ولایت می‌کند، با او بسازی من یک قصری به تو می‌دهم خلق اولین تا آخرین را بخواهی دعوت کنی جا دارد. به دینم! من خیلی ممکن بود که خانه‌های بالا بخرم. هر کاری کردند، گفتم نمی‌خواهم. من می‌خواهم یک خانه‌ای درست بکنم به این‌ها بدهم. من نمی‌گویم خانه مدرن نساز، من نمی‌گویم ماشین نداشته باش، اما آقا جان! به فکر فقرا هم باش. دنیا یک جوری است، همیشه کسری داری، وقتی رفتی توی مد، همیشه کسری داری. درود خدا به روح حاج شیخ عباس تهرانی، من شانزده، هفده سال پیش ایشان بودم. می‌گفت: تو دنبال تجدد نرو، تجدد آخر ندارد. امروز این است، فردا آن است، فردا می‌گویند این مد است باید بروی. دنبال مد می‌دوی. یک دفعه به قول ایشان می‌گفت ببخشید باد از انبانه در می‌آید. بیا عزیز من! امشب ما یک قدری بیدار شویم.

بگذرم؛ این دوست عزیز خودم یک مطالعه‌ای داشتند با هم که این ماه مبارک رمضان اینقدر خوب است، پس اینکه می‌گوید: «تنزل الملائکة و الروح» ملائکه تنزل می‌کند، می‌آید خدمت روح، روح امام زمان است، این مطلع فجر؛ یعنی صبح صادق. یعنی خوبی. حالا با همه این حرفها چطور می‌شود که در این ماه مبارک، امیرالمؤمنین ضربه می‌خورد. بنا شد که با این زبان الکنم، ما داریم تمرین ولایت می‌کنیم، به دوستهای عزیز تذکر بدهم. عزیز من! قربانت بروم! این شب قدر که می‌گوید این نیست که می‌گوید ثواب هزار ماه داری. اینکه دارد می‌گوید نیست که دعای جوشن بخوانی و اینها. این‌ها را بخوان؛ من نمی‌گویم نخوان. ببین باید توجه به کجا داشته باشی. ابوحمزه خودش گیر است. حالا آمده خدمت حضرت سجاد، می‌گوید: آن یونس آن بود که افتاد توی دل ماهی، گفت: «لا اله الا أنت سبحانک، إنی کنت من الظالمین» گفت نجات پیدا کرد. می‌گوید: آره. می‌گوید: اما هنوز یک قدری چیز است. روایت داریم با امام سجاد کفشهایش را برد لب دریا، حوت به او [قضیه را] گفت. پس تمام بشر کمیتش در ولایت لنگ است.

حالا عزیز من! ببین! من چه چیزی به شما می‌گویم. امیرالمؤمنین در محراب که افتاد، گفت: من به پروردگار کعبه، رستگار شدم. علت همین است. اینجاست که خلاصه الان یک هشداری می‌شود. به تمام ما هشدار داده شد. مگر امیرالمؤمنین رستگار نبود که می‌گوید من رستگار شدم؟ آنچه که رستگاری در تمام خلقت است، به واسطه علی است. علی چرا می‌گوید من رستگار شدم؟ می‌دانی کجا؟ خدا لعنت کند آن دو نفر را که نگذاشتند امیرالمؤمنین، علی بیاید چه کار کند؟ یعنی دنیا را گلستان کند. مگر پسرش مهدی نمی‌آید دنیا را گلستان می‌کند. آن قیامت صغری است. قیامت کبری داریم، قیامت صغری. علی بعد از رسول الله می‌خواست همان کار را بکند. آن دو نفر نگذاشتند. علی توی چاه صحبت می‌کرد. عزیز من! حالا که می‌گوید من رستگار شدم، ببیند کجا رستگار است؟

من یک بحثی با علماء داشتم یک ساعت طول کشید که می‌گفت این‌ها چه کسانی هستند در جهنم؟ ولایت که داشته باشی در جهنم نمی‌سوزی. خدا تبارک و تعالی نمی‌سوزاند، اگر یهودی باشد. مگر آن یهودی نبود که بویش کردند، گفتند یک قدری محبت دارد، اینجا او را بهشت نمی‌برد؛ اما آن را جهنم هم نمی‌برد. این‌ها می‌گفتند چرا خدا این‌ها را جهنم برده؟ گفتم عزیز من! مطلب این است. توجه کنید! یک ولایت کلی به ایشان داده است؛ گناه کردند، آن ولایت از بین رفته است. حالا این‌ها مغرض نیستند. این اشخاصی که توی جهنم هستند، مغرض نیستند؛ یعنی راجع به ولایت مغرض نیستند؛ اما گناه [کرده] باید برود بسوزد دیگر. حالا ببینید. خیلی توجه کنید به این کلام. جان همه صحبت، این کلام است. حالا این‌ها مغرض نیستند، در جهنم هستند. دو طایفه هستند که این‌ها مخلدند. اول کسی که بد به امیرالمؤمنین بگوید؛ یعنی ناسزا بگوید. دوم کسی که بدعت به دین بگذارد. چرا بدعت‌گذار دین مخلد است؟ چون که روایت داریم یک نفر را گمراه کنی، عالمی را گمراه کردی. یک نفر را هدایت کنی عالمی را هدایت کردی. این وقتی که بدعت به دین می‌گذارد، مردم را گمراه می‌کند. این گناه نابخشودنی است. وای به حال آن کسی که دنبال بدعت‌گذار برود. آن هم مشابه همان است. من بدعت‌گذار نیستم؛ اما دنبالش می‌روم؛ یا برای شکمم می‌روم یا برای ریاست می‌روم. بالاخره یک چیزی در نظر گرفته‌ام و می‌روم.

حالا جان کلام اینجاست. وقتی که امیرالمؤمنین می‌گوید: من رستگار شدم، رستگاری‌اش آن مقصدش بود. مثل پسرش که می‌گفت «هل من ناصر» مقصدش بود. حالا علی به مقصد خودش رسیده است. نه اینکه ابلاغ کند من رستگار شدم؛ یعنی مسلمان شدم. این خیلی توجه می‌خواهد. حالا علی از کجا رستگار شده؟ وقتی جبرئیل میان زمین و آسمان گفت: «قتل امیرالمؤمنین، وصی رسول الله» ارکان خدا به هم ریخت. ارکان خدا شکست. پیامبر از دنیا رفت، ارکان نشکست. چون او نبی بود. حالا ولی وقتی رفت، ارکان خدا شکست. اینجاست که من دارم خدمت شما عرض می‌کنم. توجه کنید. وقتی میان زمین و آسمان گفت ارکان خدا شکست؛ این ندا به تمام خلقت رسید. این ندا به اهل جهنم [هم] رسید. اهل جهنم یک قدری ناراحت شدند. دیدند به واسطه‌ای که سرمایه ندارند؛ «انا مدینة العلم و علی بابها»، از این در نیامدند حالا جهنمی شدند، این‌ها رقت کردند. حالا که رقت کردند، مثل اینکه جنبه مغناطیسی ولایت، یک وقت به جهنم رسید. تمام اهل جهنم را خدای تبارک و تعالی آزاد کرد. قدر یعنی این. نه اینکه امشب دعایی بخوانی و کاری بکنی، ثواب هزار ماه را به تو بدهد. بخور تا برایت بیاورد. توجه کن. وقتی که اهل جهنم اینجا یک ندایی آمد، یک قدری دیدند این است، رقت کردند حالا که رقت کردند آن جنبه مغناطیسی ولایت به اهل جهنم رسید. حالا دیگر آتش این‌ها را نمی‌سوزاند. ولایت را خدا نمی‌سوزاند. بس که خوشم می‌آید دو سه مرتبه می‌گویم: حالا که اهل جهنم وقتی که این مغناطیسی ولایت رسید، حالا همه نجات پیدا می‌کنند. مغناطیس ولایت چیست؟ مگر این‌ها هفده، هجده سال پیش پیامبر نبودند؟ مغناطیس ولایت به این‌ها اثر نکرد؛ چون که منافق بودند. حالا اویس در بیابان است. حالا پیامبر می‌گوید برادر من است، دعایش مستجاب است. برادر من را، یکی می‌گوید علی، یکی می‌گوید اویس. یک اویس شترچران. چرا؟ او امر را اطاعت می‌کند. بیایید رفقا امر را اطاعت کنید. حالا می‌گوید برادر من است. اینکه اینجوری بوده، عوض اینکه آمرزیده شود طاغوت هم شده است.

چه چیزی دارید می‌گویید ما امام زمان را ببینیم. امام زمان، امام زمان می‌کنید. تو چه سنخه‌ای با امام زمان داری؟ آیا حرفش را اطاعت کردی. یا می‌خواهیم ببینیم دکان و دکاکی درست کنیم. ببین! من دوباره می‌گویم: تمام این‌ها که در جهنم بودند، این ندا به آن‌ها رسید؛ آن‌ها تولی پیدا کردند. حالا که تولی پیدا کردند، خدا تمام اهل جهنم را نجات داد. یا اینکه آقایانی که بودند این ندا به این‌ها رسید، محبت امیرالمؤمنین در قلبشان آمد، آن شد قدر. آن شد ثواب هزار ماه. گولمان زدند. گول خورید. نه خودشان فهمیدند، نه ما فهمیدیم. امشب برو احیاء. و ثواب هزار ماه را دارد و آره، «بک یا الله» «بک یا الله» نمی‌دانم چطوری است. نمی‌گویم نرو، ببین! یکی نگوید می‌گویم نروید؛ می‌گویم با هدف برو، با امر برو. خودت را مسئول بدان؛ برو. تمام این‌ها هم که روی زمین هستند این ندا به این‌ها رسید. این ندا یک ندای مغناطیسی بود. پس علی که می‌گوید رستگار شدم؛ یعنی عمر اینجوری کرد، من در شهید شدنم رستگار شدم. تمام این مردم به واسطه من نجات پیدا کردند.

عزیزان من! قربانتان بروم! فدایتان بشوم. علی آمد سر قبرستان. صدا زد مرده‌ها چطور هستید؟ گفت یا علی خودت می‌دانی. [فرمود:] من بگویم یا شما؟ گفت: شما بگو. گفت که عزیز من! زنهایتان شوهر رفت، مالتان هم قسمت شد. تو بگو. گفت: یا علی، اگر ما یک چیزی اینجا دادیم، به ما می‌دهند ندادیم هم که هیچ. به این شب عزیز این حاج شیخ عباس می‌گفت یک عده‌ای را می‌آورند آنجا، پشیمانی‌شان را به تمام صحنه محشر قسمت کنند، می‌شود؛ فقط کارشان این است که دستانشان را می‌جوند. او دارد می‌بیند که مالش را دارد می‌خورد، حالا وارثها حارثند؛ این وارثی که تلویزیون و ویدئو و رقاصی می‌کند داریم ما. من بچه قم هستم. نسل اندر نسلم قمی است، قمی‌ها را می‌شناسم. همه را، اغلب مردم را می‌شناسم. یک تیکه ملک زمین بابایش دارد، می‌فروشد می‌رود خارج. والله! یک نفر است، یک رعیت است، می‌گوید: دو سه شاهی این بابایت می‌خواهد، دو دفعه بابایت را خواب دیدم، گفته نمی‌دهد. کارش این است که یک چیزی بشود برود آنجا. چرا این کار را می‌کنی؟ چرا به فکر خودت نیستی؟ «الآخرة بقا و الدنیا فنا» باور کن این حرف را. یک قدری به فکر خودتان باشید.

حالا این را هم به شما بگویم. من یک دفعه دیگر به شما گفتم. بعضی‌ها جیبشان مثل غاری که پیامبر رفت تویش می‌ماند. حالا ببین! عظمت چیست؟ حالا جبرئیل آمده، عنکبوت به او می‌گوید کجا بودی؟ می‌گوید آمدم ببینم پیامبر کار دارد، حفظش کنم. می‌گوید: حفظش با من است. با چه چیزی؟ با تارهایم. یک تار کشیده. جبرئیل که هفت شهر قوم لوط را زیر و رو کرده، حالا نتوانست پاره کند. بعضی‌ها جیبشان عین همان است. اگر جبرئیل بیایید پاره کند، دستش برسد، برود توی این. یک کار خیر بکند. این را هم من به شما بگویم. این یک چیزی است که قدیمی است. دور پیامبر را خیلی زیاد گرفته بودند. خدای تبارک و تعالی، پیامبر هم خیلی اشتیاق داشت که مردم را هدایت کند. یک روز خدا به پیامبر گفت، این آیه قرآن است بروید بخوانید، گفت: یا رسول الله، به این‌ها بگو یک مبلغ کمی، یک درهم یا یک چیز کمی بدهید. والله! همه نیامدند. فقط کسی که آمد امیرالمؤمنین، سلمان، اباذر، گویا میثم. چهار تا. درست است؟ این نیامدند پیامبر را ببینند که دو سه شاهی بدهند. بعضی از ما هم همین‌طور هستیم. حاضریم امام زمان را نبینیم، دست نکنیم توی جیبمان که یک صدقه‌ای، چیزی بدهیم. این نیست که مسلمانی. بابا جان من! قربانتان بروم. توجه کنید که من چه چیزی به شما می‌گویم؟

خیلی من شما را می‌خواهم. به قرآن! راست می‌گویم. به روح علی بن موسی الرضا! به روح آقا امیرالمؤمنین! یک پاره وقتها می‌گویم خدایا من که نمی‌توانم شکرانه به جا بیاورم. شکرانه رفقا را هم نمی‌توانم به جا بیاورم. همه شما رفقای من هستید. توجه کنید که من چه می‌گویم؟ حالا می‌دانید چه شد؟ حالا ندادن این‌جوری است. مواظب باش که دستت توی جیبت نمی‌رود. ببین عاقبت بدی داری. حالا ببین این‌ها چطور شدند. حالا بعد از رسول الله این چهار نفر ماندند. همه آن‌ها رفتند طرف عمر و ابابکر. روایت داریم هفت میلیون رفتند طرف عمر و ابابکر. دستش توی جیبش نبود. دستت را بکن توی جیبت. یک همسایه داری، یک قوم و خویش داری. کجا هر سال می‌روی عمره؟ به کمرت بزند. یک همسایه داری. یک سال رفتی، دو سال رفتی بس است دیگر. این بیچاره جهاز ندارد. این بیچاره پشت بامش دارد می‌آید پایین. الان یک نفر است که والله خدا می‌داند یک خانه دارد سی متر. این نشسته بنده خدا، بچه یتیم، می‌گفت دارد این چاهش می‌آید پایین. دیوارهایش هم دارد می‌آید پایین. گفت: من نگاه کردم دیدم توی اتاق هیچ چیز نیست. تو چه مسلمانی هستی؟ هر روز مدل عوض می‌کنی. مگر آن «لا اله الا الله، محمد رسول الله، علی ولی الله» نمی‌گوید؟ چرا عزیز من به فکر آن‌ها نیستی؟

در زمان رسول الله مردم عبادتی شدند. دینشان رفت. عبادت بی علی جنایت است. عبادت بی علی علی‌کشی است. مگر ابن ملجم عبادت نکرد؟ بیایید دست از این عبادتهای مصنوعی‌تان بردارید. بیا نمره به خودت نده. بله! مکه‌اش اینجور است و عمره‌اش اینجور است و زیارتش اینجور است. مگر نمی‌گوید، امام رضا چه می‌گوید؟ «بشرطها و شروطها و انا من شروطها» با شروط باید بروی. چه شروطی ما داریم؟ مرتب به خودمان نمره می‌دهیم. شما که با چک سر و کار دارید، این نمره‌ها مثل چک بی امضاء می‌ماند؛ امضایش سخاوت است، امضایش ولایت است، امضایش قرآن است. این‌ها دمده شده است. اما در آخرالزمان مردم تجددی شدند. پی تجدد رفتند. والله! بالله! داریم این در کتاب کافی نوشته شده است. می‌گوید: هر کسی در این زمان با دین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کند. خیره خیره به این نگاه می‌کنند که چطور دینش را آورد. اینکه ما داریم دین نیست که داریم می‌رویم دنبالش. این سلیقه‌ای است که ما داریم می‌رویم دنبالش. دین، امر اطاعت کردن است. دین، امر خدا و پیامبر را اطاعت کردن است. باید هر کدام شما یک پرچم امر دستتان باشد. هر کجا خدا و پیامبر گفته بکن، بکن، هر کجا نگفته نکن. [اگر اینطور باشی] تو اول مرد روزگاری.

یک حرف دیگری هم به شما بزنم. به قول یک نفر از رفقا که خیلی من همه شما را دوست دارم، بنده زاده می‌گفت می‌گفت بابا این حرفهای تو مثل این است که امام زمان وقتی می‌آید می‌گویند دین تازه آورده است، می‌گفت این حرفهای تو هم بیشترش همین‌جور است. این‌ها همه‌اش برای مردم تازه است. آن آقا، والله! الان یک عده‌ای وعاظ ما داریم که این‌ها اهل تسنن را دارند تشویق می‌کنند. تمام شما اینجوری کردید. اینجا این نماز را بکن، اینجا هم ذکر بگو، اینجا چهار تا صلوات بفرست؛ می‌روی بهشت. این عبادت را به جا بیاور. تمام این‌ها درست است. اما «بشرطها و شروطها و انا من شروطها» باید با این باشی که علی را به «الیوم اکملت لکم دینکم» قبول داشته باشی. حالا اگر علی را قبول داری، باید امرش را اطاعت کنی. امیرالمؤمنین سه روز، سه روز نانش را می‌داد به فقرا. به تو می‌گوید تو آن نیستی. هم بخور و هم بخوران.

به ارواح پدر و مادرم دارم توی مجلس می‌بینم که ماه مبارک رمضان از دستش رفته، تکان نخورده فقط ذکر گفته است و مسجد رفته است. به دینم! دارم می‌بینم. خوب شد؟ تکان بخور. تکان بخور عزیز من! ماه مبارک رمضان طی شد چه کار کردی؟ پا شدی یک شب رفتی در خانه قوم و خویشهایت؟ یک شب رفتی در خانه فقرا؟ مگر این‌ها صدا از خرابه‌ها نمی‌آید، همه‌اش گریه است.. امیرالمؤمنین، ببین من دارم به شما چه می‌گویم؟ این مالی که دست تو است، بیت المال است. آن باید در امر تو باشد نه اینکه تو در امر آن باشی. هر کجا بخواهی خرج کنی، پدرت را درمی‌آورد. خدایا، تو شاهد باش من نزدیک به هشتاد سالم است، حجت به مردم تمام می‌کنم. مال تو حق نداری، بیت المال است. بیت المال که این‌ها درآوردند نیست. اصلاً مالی که در اختیار تو است، بیت المال است. مگر تو حق داری بروی هر چیزی یک چیزهای بی‌خودی است بخری، پدرت را درمی‌آورد. «ذرة مثقال خیر یره، ذرة مثقال شر یره» از تو بازخواست می‌کند. مالت را در کجا خرج کردی؟ چرا کردی؟ بیایید عزیز من! «آخرة البقاء و الدنیا فنا» یک تکانی بخوریم امشب. پس بنا شد این مالی که در اختیارت است، در اختیار تو باشد. مگر امیرالمؤمنین علی [نیست که] آمده می‌بیند یک گلوبندی نیست در خزینه. به آن خزینه‌دار می‌گوید چطور شده است؟ می‌گوید دخترت زینب می‌خواست برود یک مجلس مهمی بود، آمد این را عاریه ذمه گرفت. یعنی این را به پول درآورد، اینجا گذاشت و برد. قسم می‌خورد می‌گوید اگر دخترم ذمه نبرده بود، حدش می‌زدم. چه خبر است؟ حد می‌خورد. چرا بردی؟

تو را حد می‌زند. این کارها چیست می‌کنی؟ به حضرت عباس هر چه به داماد بدهی، باز دعوایش بیشتر است. هر چه به او بدهی، باز هم می‌گوید کم است. هر چه به تجملات غیر امر درست کنی، خانم می‌گوید یکی دیگر هم بگیر، یکی دیگر هم بگیر. مبتلایت می‌کند. حالا یکی نگوید ماشین عیب دارد. ماشین داشته باش. فرشت باید خوب باشد، ماشینت باید خوب باشد، لباس خانمت با لباس خانم من باید فرق داشته باشد، خانه‌ات باید فرق داشته باشد؛ اما با حلال. مدیون خانه نباشی، مدیون فرش نباشی، مدیون ماشین نباشی. فهمیدی دارم چه می‌گویم؟ مدیون یعنی چه؟ یعنی این که کردی، غصب است. شما الان می‌دانی حساب سال ندادی چه چیزی به سر خودت آوردی؟ گردنش را همچنین هم می‌کند و یک صلواتی هم می‌فرستد. یک ریش هم دارد مثل ریشهای من. خب، ابن سعد هم ریش داشت. ریش بی ولایت به چه دردی می‌خورد؟ ریشی که اطاعت نکند به چه دردی می‌خورد؟ حالا دارد چه کار می‌کند؟ داری چه کار می‌کنی؟ چه کار کردی؟ تو حساب سال ندادی. خودت هر روزی که روزه ات باز شد، شصت تا روزه گردنت آمد، خانمت را هم داری، دو سه تا بچه هم داری. چهار تا شصت تا دویست و چهل تا. من حسابدار هم شدم. دویست و چهل تا روزه گردنت آمده است. حالا این تسبیح را دست بگیر و «لا اله الا الله»! مرد حسابی! «لا اله الا الله»

یک جایی آمدند ما را ببرند خلاصه توی یک انجمن اسلامی. آره، وای از اسلام، که شما صحبت کن. آنکه آمده بود من را ببرد، گفتم رفیق! گفت: بله. گفتم من می‌خواهم به این‌ها بگویم: «لا اله الا الله» به این‌ها که می‌گویی اگر می‌گویی. گفتم: خب، حضرت آقا! تو «لا اله الا الله» گفتی؟ من اول می‌خواهم به این رفقا بگویم آقایان بگویند «لا اله الا الله» می‌توانم بگویم؟ «لا اله الا الله» یعنی هیچ مؤثری، مؤثر نیست. گفتم تو گفتی؟ به آن کسی که می‌خواست من را ببرد. گفت: والله! من نمی‌دانم. گفت تو که نمی‌دانی آن‌ها اصلاً نمی‌دانند. من نمی‌آیم. تو که «لا اله الا الله» می‌گویی اینقدر ثواب دارد، هیچ موثری نباید مؤثر بدانی. چند تا مؤثر داری؟ بس که مؤثر گرفتی یکی دو تایش را هم در شیراز است، نه ماشین داریم، نه می‌توانیم برویم. اگر نه آن را هم می‌رفتیم و مؤثر می‌دانستیم.

عزیز من! بیایید بیدار شوید. قربانتان بروم! بیایید هشدار شوید. عزیز من! بیایید امر را اطاعت کنید. عزیز من! بیایید خودخواه نباشید. عزیز من! بیایید خودپرست نباشید. والله! بالله! بت‌پرستی بهتر از خلق‌پرستی است. یک دانه بت‌پرست، یک «استغفر الله» می‌خواهد. اما آن بت تولید ندارد. اما اگر خلق را پرستیدی، آن تولید دارد. آن تولیدش پدرت را درمی‌آورد. بابا! بیایید بت‌پرست شویم، نه خلق‌پرست.

خدایا، عاقبتمان را به خیر کن.

خدایا، ما را بیامرز.

خدایا، ما را از خواب غفلت بیدار کن.

خدایا، تو را به حق امیرالمؤمنین علی آن جلوه امیرالمؤمنین در دل همه ما جلوه کند. اویس قرن در بیابان بود، جلوه علی و رسول الله به او رسید، این‌ها در دامن پیامبر بودند اهل آتش شدند.

خدایا، آن جلوه ولایت در قلب تمام ما تجلی کند.

خدایا، به حق امام زمان قسمت می‌دهم از سر گناهان کوچک و بزرگ ما در گذر. این جمله را هم بگویم. خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را. می‌گفت هر وقت رفتی غسل کردی بگو: خدایا، از سر گناه کوچک و بزرگ من درگذر. یک گناهانی است که خدا می‌آمرزد ما به نظرمان کوچک است در نظر خدا بزرگ است. هر وقت رفتی با خوبی حمام، غسل کردی، بگو خدایا از سر گناهان کوچک و بزرگ ما درگذر.

خدایا، از سر گناهان کوچک ما درگذر.

خدایا، به ما یقین ولایت بده. خدایا، یقین توحید بده. خدایا، یقین این حرفها بده.

خدایا، تو را به حق امیرالمؤمنین هر محبتی که در دل ما هست، به غیر محبت خودت و امیرالمؤمنین و آن‌ها که دنبال این‌ها می‌آیند هر محبتی به غیر این‌ها هست از دل ما بیرون کن. مملو کن دل ما را از محبت خودت و اولیاءت و آن‌ها که دنبال آن‌ها می‌آیند. آن‌ها که دنبال آن‌ها می‌آیند عزیز من! خیلی ارزش دارد. بیایید رفقا دوباره تکرار می‌کنم یک فکری هم برای آنجا بکنید. از صدی نود و نه تایش یک قسمت بگو ما باید بمیریم برویم آنجا. این چیزها را به ما برمی‌گردانند.

یا علی

حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه