منتخب:تذکر جلسه

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو

سخنرانی: [ تذکر جلسه ]

... آقا امام رضا فرمود: من تو را هدایت‌کننده قرار می‌دهم، گفتم: آقا هدایت‌کننده خود شما هستید، گفت: اینها را راهنمایی کن. باز دوباره وقتی فکرش را می‌کنی، از این بالاتر است، کسی است که همین جا است، از همین جا معراج رفته؛ یعنی توی آسمان رفته است. افرادی بودند که در همین جلسه آن‌جا رفتند. ... اینها حرف‌هایی است که اینجا زده می‌شود، زمانی بشود که این حرفها جهان‌گیر بشود، نه اینکه [تنها] توی قم، قم که چیزی نیست، توی قم به غیر اینکه مخالفت بکنند، چیزی نیست. ممکن است که این حرفها زمانی بشود که جهان‌گیر بشود؛ یعنی این حرفها توی یک جهانی پخش بشود. اما عده‌ای هستند که عقیده ندارند، ممکن است مخالفت کنند. حالا چرا اینها مخالفت می‌کنند؟ اینها والله، بالله، ولایتشان عاریه است، ولایت ندارند. اگر ولایت داشته باشند، تا حرف ولایت می‌شود، یک جاذبه‌ای در قلب آن مؤمن است، این را بی‌چون و چرا ضبط می‌کند. اما اگر نباشد، مرتب مشاور درست می‌کند تا از گیر ولایت در برود.

...این آقا ابوالفضل می‌گوید: تا زنده‌ام ای لشگر حامی دینم، دینم حسین است. شما باید بگویید ای دنیا، تا زنده‌ایم، ما دینمان علی است. آن [حضرت ابوالفضل] همین‌طور که آن را می‌گوید، شما هم بگویید، به دنیا بگویید؛

... شما باید قدر این جلسه را، این دور هم نشستن را، [بدانید.] هنوز هم من خجالت می‌کشم به زهرا بگویم ما جلسه داریم؛ یعنی من هنوز خجالت می‌کشم. من هنوز نگفتم، حالا امروز می‌خواهم بگویم که ما جلسه داریم. یعنی زهرا جان، ما جلسه تو را داریم، حسین جان، ما جلسه تو را داریم. حالا راست می‌گویم یا نمی‌گویم؟ اینکه من هنوز جلسه نگفتم، به این واسطه است، من هنوز قدری خجالت می‌کشم. پس اینجا آقا آمده، امیرالمؤمنین آمده، حضرت زهرا آمده، تا حتی توی این جلسه، جبرئیل نازل شده است. دیگر از این بهتر که نمی‌شود. جوادالائمه آمده، خود امیرالمؤمنین آمده


... حالا اگر ان‌شاءالله، به امید خدا، من مُردم، شما باید این جلسه را تا امام زمان برسانید. نه اینکه من بمیرم، شما خودتان حاج حسین هستید، همه شما مبرا هستید. شما باید ان‌شاءالله، به امید خدا، این کتاب را هم در مدیریت خود جمعیت افشا کنید. به اسم من می‌خواهی بکنی بکن، خیلی هم خوب است؛ اما ان‌شاءالله، به امید خدا، این کتابها را باید مرتب، جزوه، جزوه کنید، به یک کتاب نکنید، چند تا کتاب بکنید.

... ان‌شاءالله، امیدوارم اگر من رفتم، اگر اینجا بود، توی [همین] خانه، اگر نبود، همان خانه حاج ابوالفضل تشکیل بدهید. همان عنایتی هم که به من دارید، به کم و زیاد به این داشته باشید. ان‌شاءالله امیدوارم خانم‌های عزیز هم من بعد، از شوهرهایشان چیز نکنند که بگویند که حالا حاج حسین مرده، کجا می‌روی؟ خانم، تو خودت حاج حسینی، شوهرت حاج حسین است. حالا حاج حسین گفته، یک چیز باشد، آن‌وقت کسی است که خدا از توی شما برانگیخته کند و محبت آن را در دل شما بیندازد. دلم می‌خواهد این جلسه را دستتان باشد تا ان‌شاءالله، به امید خدا، به حضرت مهدی بدهید.

من باز حرف دیگر بزنم؛ ببین، نمی‌خواهم روضه بخوانم، حالا زهرای عزیز آمده با پهلوی شکسته، بازوی ورم کرده، سیلی خورده، می‌آید، می‌گوید: علی جان، من که طاقت ندارم، بیا ببینیم یک الاغی، چیزی بگیر، سوار بشوم بروم. حالا الاغ سوار می‌شود، [پیش] مهاجر و انصار می‌رود. می‌خواهد یک همچنین مجلسی درست کند. چون که پیغمبر گفت: یا علی، اگر چهل نفر بودند، حقت را از ابابکر بگیر. این بدعتها که گذاشتند از برای نامردی مردم بود که نیامدند.

... من با کوچک شما امروز می‌خواهم که صیغه برادری بخوانم، با تمامتان صیغه برادری می‌خوانم، من بی‌دین از دنیا بروم، اینجا که به فکر شما هستم، آن‌جا هم هستم. اگر من دستم به یک جا بند باشد، آنچه را که دارم آن‌جا هم به شما هدیه می‌کنم. به خدا هم گفتم، گفتم: خدایا، این رفقا که در این مجلس با حقیقت می‌آیند، اینها باید آن‌جا از من بالاتر باشند. از سر گناه کوچک و بزرگشان درگذر، باید همه اینها از من بالاتر باشند. ان‌شاءالله، امیدوارم اگر آن‌جا شما هم دستتان به یک جایی بند بود، باز دست ما را بگیرید. برادری این است. به پیغمبر عرض کردند که برادری خوب است یا رفیق؟ حضرت فرمود: برادر هم خوب است رفیق باشد. الان الحمد لله همه شما علی گفتید. حرفم این است: ما باید بگوییم: ای دنیا، همین‌ساخت که آقا ابوالفضل گفت، تا زنده‌ایم ما حمایت از ولایت می‌کنیم. ای دنیا، ما تا زنده‌ایم، ما جانمان را فدای ولایت می‌کنیم.

... امیدوارم که این حرفها را بشنوید، مبادا متفرق بشوید. این جلسه، همان جلسه‌ای است که زهرای عزیز می‌خواست درست بشود، نشد. الحمد لله، شکر رب العالمین، همه شما «هل من ناصر» به زهرای عزیز گفتید، همه شما «هل من ناصر» به امیرالمؤمنین گفتید، همه شما «هل من ناصر» به امام حسین گفتید؛ اما این حقیقتی که دارید مواظب باشید، شکرانه‌اش را بکنید. پس ان‌شاءالله امیدوارم چه من بودم، یا نبودم، دوباره تکرار می‌کنم، مدیریت این جلسه را به آقای حاج ابوالفضل، بنده‌زاده بدهید، آن خیلی دلسوز است، بچه‌ام خیلی دلسوز است. اگر بدانی چقدر دلسوز است خدا می‌داند.

عزیز من، قربانتان بروم، بیایید حرف بشنوید. بیا خودت را در اختیار ولایت بگذار تا ولایت، نه دنیا را در اختیارت بگذارد، خودش را در اختیارت می‌گذارد. چرا خوبهای ما خیلی توجه نداریم؟ به تمام آیات قرآن، من از زن و مرد شما تشکر می‌کنم. من تندی کردم، زن‌ها کندی کردند، جوانها کندی کردند، به دینم قسم، به دین یهودی بمیرم، تندی من [برای این است که] می‌فهمیدم شما دارید یک خرده به اشتباه می‌روید. اشتباه بود که دادم در می‌آمد. خواستن وجود زن و مرد شما بود که من داد می‌زنم. دارم می‌بینم، نه بفهمم که این دارد اشتباه می‌رود. می‌بینم نه بفهمم، می‌بینم این دارد اشتباه می‌رود، داد می‌زنم، دادم در می‌آید. تحملی که یک دوست من، اشتباه برود ندارم. چرا می‌گویم این صدمه‌ای که به شما بخورد، به من بخورد؟ خب، همین‌طور هم نمی‌خواهم جای ناجور بروید.


... حالا شما قدردانی کنید. حرفم این است قدردانی کنید. به حضرت عباس، حرفم این است هر کدام یک از شما بخواهید که بالاخره کارشکنی کنید، از اینجا بروید، زهرا را ناراحت کردید. الان به دینم، زهرا به شما افتخار می‌کند. روایتش را بگویم؟ چرا امام صادق می‌گوید: دور هم جمع می‌شوید، حرف ما را می‌زنید؟ می‌گوید: بله، می‌گوید من به آن مجلس افتخار می‌کنم. والله، امام صادق افتخار به همه این عالم نمی‌کند، افتخار به آن مجلسی می‌کند که حرف زهرا درون آن زده شود؛ حرف علی زده شود؛ حرف خودش زده شود؛ حرف خدا زده شود؛ مگر این جلسه به غیر این حرفها چیز دیگری است؟

... بیایید این جلسه را بکر قرار بدهید. بیایید این جلسه را بکر قرار بدهید. اگر بخواهید بکریت خودتان حفظ باشد، از این دور هم نشستن حمایت کنید. [اگر همچنین کنید،] والله، بکر هستید، به دینم، بکر هستید. بکر؛ یعنی شیطان به او تصرف نکرده، بکریت ولایت؛ یعنی شیطان تصرف نکرده، این بکریت ولایت است. اگر از این جلسه بیرون بروید، ممکن است به بکریت شما صدمه بخورد. اگر نه به دینم قسم، چه شما بیایید، چه نیایید، من مریدپسند نیستم. من ولایت‌پرست هستم، نه مریدپرست. به چه دردی می‌خورد؟ همه شماها خیلی همت کنید، یک عزایی بگیرید، تا سر قبر من هم بیایید. جواب داخل قبر را که نمی‌توانی بدهی. چه جوابی [می‌توانی بدهی]؟

... ببین، آخرالزمان چه چیزی به تو می‌گوید؟ می‌گوید: مثل گوسفندی که از گیر گرگ فرار می‌کند، از گیر باسوادها فرار کن. به تو هشدار می‌دهد، خدا هم می‌خواهد دینت حفظ باشد، علی هم می‌خواهد دینت حفظ باشد، زهرا هم می‌خواهد دینت حفظ باشد، همه آن‌ها می‌خواهند دینت را حفظ کنند.

... یک جای دیگر گفتم که اگر شما بخواهید فریب نخورید، ببین، خدای تبارک و تعالی چه چیزی می‌گوید. الان شما چند وقت یک رفیق می‌گیری، دنبالش می‌روی. دوباره آن‌جا می‌روی، بالاخره، آن به تو خیانت می‌کند، حرفت را نمی‌شنود. یک خرده ناراحت هستی. خدا تو را صدا می‌زند، می‌گوید: والله، به خودم قسم، ای بنده من، اینقدر که دنبال آن‌ها رفتی، اگر دنبال من می‌آمدی، همه حاجت‌هایت را برآورده می‌کردم. آیا خدا می‌تواند بکند یا نمی‌تواند؟ چرا دنبال خدا نمی‌روی؟ چرا دنبال ولایت نمی‌روی؟ چرا دنبال امام زمان نمی‌روی؟ من جوش بکنم، داد بزنم یا نه؟ چرا؟ پس تو هنوز آن حقیقت را نشناختی، هنوز آن حقیقت را، مشکل‌گشای همه خلقت نمی‌بینی، هنوز تا حتی آن را مشکل‌گشای خودت هم نمی‌بینی. مرتب، ادعا می‌کنی، علی، علی [هم می‌گویی] و سینه هم می‌زنید، زنجیر هم می‌زنید. بزن، نمی‌گویم نزن، به امر بزن، با شناخت بزن، (صلوات)

حالا ببین اهل بیت چطوری هستند؟ حالا ببین، یزید چه جوری است؟ حالا اینها را می‌خواهد کنف کند. ببین، امام زمان هم می‌گوید: من گریه می‌کنم برای اینکه به شما توهین شده است. حالا یزید به اصطلاح می‌خواهد اینها را توی مردم کنف کند. اینها را سوار شتر کرده، اسیر کرده، حالا توی خرابه جا می‌دهد. حالا ببین، این لا مذهب بی‌دین چطوری است؟ حالا توی خرابه جا داده، حالا طفل مبارک حضرت رقیه، خواب پدرش را دیده است. حالا می‌گوید: عمه جان، الان بابایم من را روی زانویش گذاشته بود. کجا رفت؟ عمه جان، جان من، بابایم کجا رفت؟ بچه است دیگر، آخر، زینب چه بگوید؟ زینب، هیچ چاره‌ای نداشت، ام کلثوم هیچ چاره‌ای نداشت، فقط چاره‌شان گریه بود. یک وقت رقیه گفت: عمه جان، تو گفتی بابایت مسافرت رفته، آمده بود. دوباره کجا رفت؟ بنا کرد گریه کردن، آخر، لا مذهب، بچه‌ای که گریه می‌کند، باید نوازش کنی. بابا جان، بابایت می‌آید، یک چیزی بیاوری، یک اسباب‌بازی بیاوری، یک چیزی بیاوری. آخر، یک قدری این بچه را نوازش کنی، شاید این بچه فراموش کند. حالا یزید بیدار شد. گفت: چه خبر است؟ آن‌جا توی خرابه جاسوس گذاشته بود، مبادا کسی به اینها تمایل پیدا کند. گفت: یزید، این بچه خواب بابایش را دیده است. حالا لامذهب دیگر حالی‌اش نیست، [گفت:] سر بابایش را برایش ببرید. این سر را یک روپوش انداخته بودند، تا آن فرستاده یزید آورد، رقیه یک وقت گفت: من بابایم را می‌خواهم، طعام نمی‌خواهم. حالا رقیه خیال کرده طعام آورده است. گفت: مقصدت همین هست. یک دفعه دید سر بریده امام حسین، پدرش است، سر را به دامن چسباند، مرتب، گفت: بابا، بابا، چه کسی من را به این کودکی یتیم کرده؟ لبهایش را به گلوی بریده گذاشت، بابا، چه کسی رگهای بدنت را جدا کرد؟ حالا زینب و کلثوم چه کنند؟ نمی‌توانند این سر را از بچه بگیرند. یک وقت جسارت می‌کنم، دید سر، یک خرده شل شد، بچه افتاد. گفت: خوب است بچه خوابش برده، رقیه از دنیا رفته، مرتب، زینب صدا زد: عزیز برادر، عزیزم، جواب نشنید، «لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم» یزید چه شد؟ سوخت، رفت پی کارش، قبرش کجاست؟

منبع: [ تذکر جلسه ]

تاریخ درج: [ 1399/02/16 ]

یا علی

حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه