مشهد 94 - شب دوم، روضه

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو

بسم الله الرحمن الرحیم

مشهد 94 - شب دوم، روضه
صوت دانلود
پخش صوت پخش
پی‌دی‌اف دریافت
تاریخ سخنرانی 1394

السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علی الحسین و علی بن الحسین و اولاد الحسین و اهل بیت الحسین و رحمة الله و برکاته

من امروز می‌خواهم یک روضه برای شما بخوانم، ان‌شاءالله این چند روز که هستید، یک اشکی برای امام حسین بریزید. دیشب یک اشاره‌ای شد؛ رفع کسری شما، اشک ریختن برای امام حسین (علیه السلام) است. الان چند روز است که اینجا آمده‌ایم. از هفتم عاشورا این‌ها دیگر نگذاشتند کسی در کربلا بیاید، تمام کربلا را محاصره کردند؛ نه کسی برود، نه کسی بیاید. از هفتم، آب را به روی امام حسین بستند. آخر، بی‌رحم و بی‌انصاف، حالا به قول شما امام حسین کافر شده، علی اصغر هم کافر است؟ علی اکبر هم کافر است؟ زینب هم کافر است؟ ام کلثوم هم کافر است؟ شما با چه کسی طرف هستید؟ چنان امر یزید بن معاویه به این‌ها تزریق شده است، دیگر هیچ چیز را نمی‌بینند؛ مگر امیر یزید را. خدا نکند شما هم جوری شوید که امر خلق را اطاعت کنید؛ شما هم مشاور همانها می‌شوید. حالا امام حسین چه کار کند؟ حالا از هفتم آب را بستند. وقتی زینب دید محاصره شده، بنا کرد گریه کردن، آقا ابوالفضل گفت: خواهر، غصه نخور، فردا من دیاری را در کربلا نمی‌گذارم باقی باشد؛ مگر طرفدار برادرت حسین باشد. آقا علی اکبر به میمنه بزند، من به میسره می‌زنم؛ ما قال این‌ها را می‌کنیم. امام حسین شنید، دید اگر صبح بشود، آقا ابوالفضل این کار را خواهد کرد. از آن طرف هم آقا رسول الله به ابوالفضل گفت، عباس جان، خدا می‌خواهد شما را کشته ببیند. امام حسین، ابوالفضل را صدا زد، شمشمیرش را گرفت، روی زانویش زد، شمشیرش را شکست. عباس جان، بچه‌ها تشنه هستند، برو برای اینها آب بیاور. تا سکینه این حرف را شنید، خب، دیگر مشک داشتند، فوراً مشک را آورد، گفت: عمو جان! اگر آب به قیمت جان هست، جان می‌دهم، ما تشنه هستیم.

آقا ابوالفضل مشک را گرفت، وارد شریعه شد. این طوری که نوشته‌اند، چند هزار نفر موکل شریعه بود. من کربلا می‌رفتم. رفتم لب شریعه، گفتم: ای آب فرات، خاک عالم بر سرت، از بهر حسین، نسوخت جگرت؟ آب فرات جواب داد: گفت، ما گریه می‌کنیم تا قیام قیامت. من که نمی‌توانستم بروم، باید من را ببرند. آقا ابوالفضل لب شریعه آمد، آن‌ها همه فرار کردند. آقا می‌خواهد اسبش هم آب بخورد، اسب آب نمی‌خورد. قربان آن معرفت اسب، به حضرت عباس، وقتی من فکر می‌کنم، آتش می‌گیرم؛ یک اسب، حیوان، بهتر از انسان می‌شود. انسان، حیوان می‌شود؛ حیوان، انسان. آقا ابوالفضل فقط کاری که کرد آب را روی آب زد. عباس، مگر تو می‌خواهی زنده باشی که آب بخوری. آب را روی آب ریخت. حالا اسب آب نمی‌خورد. حالا مشتش را آب کرد، مرتب ملچ، ملچ کرد تا اسب آب خورد. با اسب چه کار دارند می‌کنند؟ اسب آب خورد، آنجا نخلستان بود. یک ظالمی پشت درخت قایم شده بود، با شمشیر زد، دست آقا ابوالفضل را قطع کرد. آقا ابوالفضل دستش را برداشت. با دست دارد صحبت می‌کند.

خدا فلسفی را رحمت کند. این روضه را آقای فلسفی خواند. دست را بوسید، گفت: ای دست، تو از من باوفاتر بودی و رفتی. شدی در راه شاه شهیدان. دستش را بوسید. چرا؟ فدای امام حسین شد. حالا آقا ابوالفضل اینجا خلاصه، یک قدری از لشکر کمک خواست. می‌خواست چه چیزی بگوید، من اینجا نمی‌فهمم، فهم من اینجا کشش ندارد. گفت: زدید به دستم، به چشمم بزنید، به مشک آبم نزنید. من به سکینه وعده آب دادم. خلاصه مشک را زدند، آبها روی زمین ریخت. حالا آقا ابوالفضل چه کار کند؟ دست که ندارد، آب هم که ندارد. ظالمی با عمود آهنین به سر آقا ابوالفضل زد. ابوالفضل بی‌تاب شد. داشت از اسب می‌افتاد. خدا فلسفی را رحمت کند. یک وقت حضرت زهرا ابوالفضل را بغل کرد. گفت: پسرم، عباس جان، تو فدای حسین من شدی!

تا حالا به آقا امام حسین می‌گفت: آقا جان، مولا جان، برادر نمی‌گفت. حالا وقتی که حضرت زهرا صدا زد، پسرم گفت: برادر، برادرت را دریاب. آقا امام حسین با تعجیل آمد. گفت: برادر، من یک دانه وصیت دارم. من را تا زنده‌ام به خیمه‌ها نبر. من از سکینه خجالت می‌کشم. آخر، او مشک را آورد.

به حضرت عباس قسم! من یک پاره وقتها یک چیزی که می‌خواهم به یکی از رفقا بگویم، همین‌سان که می‌خواهم بگویم، تا می‌توانم نمی‌گویم، می‌گویم: مبادا یک وقت در راه به این‌ها صدمه بخورد. یاد آقا ابوالفضل می‌افتم. تا می‌توانم نمی‌گویم. یک پاره‌وقتها یکی‌شان می‌گوید، داروخانه نزدیک است، من تا آنجا می‌روم. در این دنیا چه خبر است؟ حالا آقا امام حسین یک کاری کرد، آمد در خیمه ابوالفضل را پایین انداخت، گفت: این خیمه بی‌صاحب شد. حالا چه کار می‌کند؟ لشکر خیلی خوشحال شده، از عباس خیلی می‌ترسیدند، اینها هجوم آوردند. دور آقا امام حسین را گرفتند. امام حسین همه‌اش می‌گفت: «لاحول و لاقوة الا بالله العلی العظیم» حول و قوه از خدا می‌خواست. یک وقت زینب دید، صدای برادرش نمی‌آید. زینب، وسط بیابان چه کند؟ یک قدری فکر کنید، یک قدری اندیشیده داشته باشید. آمد درِ خیمه حضرت سجاد، گفت: آقا جان، ای پسر برادرم، ای آقا جان، چه خبر است؟ گفت: عمه جان، دامن خیمه را بالا بزن. دامن خیمه را بالا زد. گفت: عمه جان! پدرم را کشتند. گفت: پدرم را کشتند.

امام حسین وقتی که هنوز شهید نشده بود، در خیمه آمد، صدا زد خواهرم زینب، من وقتی شهید می‌شوم، اسب بی‌صاحبم در خیمه می‌آید. مواظب باش بچه‌ها بیرون نیایند. این حرف را که زد، زینب غش کرد و افتاد. برادر، پس ما در این بیابان چه کنیم؟ دست روی سینه خواهر گذاشت، گفت: خواهر جان، بلند شو. من وعده‌ام با خدا و جدم رسول الله تا اینجا بوده، تو باید به شام بروی، دارند به پدر ما بد می‌گویند. آن پرچم را بکنی، پرچم ولایت پدرمان را نصب کنی. گفت: برادر، به دیده منت دارم. خوب حمایت کرد. حالا امام حسین شهید شد. خدا ابن زیاد را لعنت کند.گفتم، امام حسین را شهید کردند، سرش را جدا کردند. گفت: من گفتم اسب بتازانید، چرا نتازاندید؟ اسبها را نعل کردند. خانه آقایی رفتم، دیدم یک نعل در درگاهش زده است. گفتم: این چیست؟ گفت: این تبرک است. نگفتم، نفهم. گفتم: مگر تو خبر نداری؟ آن‌ها که دشمن امام حسین (علیه السلام) بودند، نعلهای اسبها را برای تبرک به خانه‌هایشان زدند، تو برای سلامتی در خانه‌ات نعل زدی؟ اشتباه‌کارها، خیلی اشتباه‌کار هستند. حالا زینب دارد چه کار می‌کند؟ آمدند. گفتم: بعضی‌ها از نفهمی‌شان یک حرفهایی می‌زنند، آدم آتش می‌گیرد؛ یک حرفهایی در لفافه می‌زنند. حالا می‌خواهند این‌ها را سوار کنند. می‌خواهند این‌ها را اسیری سوار کنند، نمی‌بینند. پیش حضرت سجاد آمدند. آقا جان، ما می‌خواهیم این‌ها را سوار کنیم، ما صدایشان را می‌شنویم و آن‌ها را نمی‌بینیم، چه کسی جرأت دارد دست به زینب بزند؟ حیف از آن اسمی که روی توست. چه کسی جرأت دارد؟ حالا امام سجاد (علیه السلام) فرمود: بروید کنار، من به عمه‌ام بگویم، این‌ها را سوار کند. حالا این‌ها را سوار کرد، یک وقت زینب صدا زد: عباس جان! برادر! هر وقت می‌خواستم سوار شوم، تو زانویت را خم می‌کردی، من پایم را روی زانویت می‌گذاشتم، سوار شتر می‌شدم. عباس جان. زینب با عباس خداحافظی کرد و سوار شد.

یک دروازه‌ای بود، به نام دروازه ساعات، آن دروازه خیلی مهم بود. زینب به آن ساربان گفت: من یک حرفی با تو دارم؛ ما را از دروازه ساعات نبر، از آن دروازه ببر. این‌ها همه منتظر بودند قافله کفار را ببینند. نمی‌خواستند قافله ولایت را ببینند. همه، چندین هزار گهواره زدند. بالاخره این‌ها را از دروازه ساعات بردند. زینب دید اینجا باید یک خطبه بخواند. زینب یک خطبه خواند، این‌ها که تماشا آمده بودند، همه گریه کردند. گفت: الهی چشمتان پر گریه باشد. مردهای شما، حسین من را کشتند. مردهای شما، برادرم ابوالفضل را کشتند. به اهل کوفه نفرین کرد. حالا بعضی‌ها چه چیزی می‌گویند؟ این‌ها را جایی نگه داشتند. این‌ها یک حرفهایی می‌زنند که انشا الله دهنشان کج شود . آنجا یک جایی بود که آن‌ها را نگه می‌داشتند که خلیفه وقت یزید، اجازه بدهد. آنجا بردند تا اجازه بدهد. آنجا را همه چراغانی کرده بودند.

حالا وارد مجلس شد، زینب خودش را مخفی کرد. گفت: این کیست که خودش را مخفی می‌کند. گفت: خواهر حسین است. یک وقت گفت: الحمد لله، خدا برادرت را کشت. گفت یزید، جان برادر من را، خدا گرفت؛ اما لشگر تو برادر من را کشتند. یابن الطلقاء. تا گفت یابن الطلقاء، ای آزاد کرده جدمان رسول الله، همه مردم یک دفعه هیجانی شدند. یزید، تو که می‌گویی این‌ها کافرند، این‌ها که بچه‌های رسول الله هستند. مجلس به هم خورد. حالا یزید چه کار کند؟ گفت: برویم جماعت. مردم را جماعت برد؛ مثل جماعت‌های زمان ما، همه یزیدخواهان جمع شدند. امام سجاد (علیه السلام) یک فرصتی داشت، گفت: من صحبت کنم. گفت: نه، پسرش معاویه گفت: پدر من دلم می‌خواهد ایشان حرف بزند، گفت: بابا، نگاه نکن به اینکه مریض است. اگر این حرف بزند، ما را رسوا می‌کند. گفت: دلم می‌خواهد حرف بزند. حضرت سجاد صحبت کرد، گفت: یزید، تو چه می‌گویی؟ تو چه کار می‌کنی؟ تو خلیفه رسول اللهی؟ حسین، پسر پیامبر را کشتی و ما را اسیر کردی؟ تمام مجلس به هم خورد. توی بازار می‌دویدند، می‌گفتند: مردم، بیایید ببینید این‌ها بچه‌های پیامبر هستند که یزید اینجوری گفته است.

زمانی بشود که حرفها افشاء شوند، رسوایی بعضی‌ها افشاء بشود. به تمام آیات قرآن، دارم می‌بینم. خدا کند عمرم کفاف بدهد، به شما بگویم: دیدید گفتم. قربانتان بروم. حالا دلم می‌خواهد شما دست از جلسه ولایت برندارید. جلسه ولایت خوشحال‌کن زهرا (علیها السلام) است. خوشحال‌کن امام حسین (علیه السلام) است. به تمام آیات قرآن، خوشحال‌کن امام زمان (عج الله فرجه) است. جایی نروید که آن‌ها را بدحال کند. در این جلسه ان‌شاءالله، جلسه چهارشنبه را با جلسه را ادامه بدهید، در آن حضور داشته باشید. چرا امام صادق (علیه السلام) می‌گوید: من غبطه می‌خورم، من به آن جلسه حسرت می‌خورم که حرف ما را بزنند. ما به غیر حرف آن‌ها حرف دیگری نزدیم. تمام نوارها را ببین، تمام کتاب‌ها را ببین. اگر من حرف خودم را زدم، یک کلامش را بیاورید؛ صد هزار تومان به شما می‌دهم. ما همه‌اش حرفهای آن‌ها را می‌زنیم. امام صادق (علیه السلام)‌ حسرت می‌خورد.

چرا امیرالمؤمنین (علیه السلام) در این خانه می‌آید؟ چرا حضرت زهرا (علیها السلام) می‌آید؟ چرا جواد الائمه (علیه السلام) می‌آید؟ چرا ائمه می‌آیند؟ محض من می‌آیند؟ من یک پسر رعیت بدبخت بیچاره بی‌سواد هستم. محض این حرفها که زده می‌شود می‌آیند؛ یا شما می‌زنید، یا من می‌زنم، این‌ها می‌آیند استقبال می‌کنند. الحمد لله توی قم یک جلسه‌ای است که حرف ما را می‌زند. به تمام آیات قرآن، امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمد، گفت: علی، علی (علیه السلام) خانه هیچ‌کس توی قم نرفته، فقط خانه پدر تو آمده است. شما قدردانی کنید. این حرفها را به همه‌کس نزنید. آن‌وقت می‌گویند: فلانی، جادوگر است. این حرفها را می‌زند؛ می‌خواهد شما را گول بزند. چون که خودش ولایت ندارد، ولایت جاذبه دارد. ببین، آهن‌ربا هیچ چیز را نمی‌گیرد، آهن را می‌گیرد. دل ولایتی، ولایت را می‌گیرد. اگر این‌ها را بشنوید، می‌گویید باز هم این‌ها کوتاهی درباره افشای ولایت است.

این اشک است که می‌گوید بریزی این همه ثواب دارد. این اشک است! شما امروز ریختید. من هم از دیشب تا حالا گفتم یک روضه‌ای بخوانم.

یا علی

حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه