لا اله الا الله

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو

بسم الله الرحمن الرحیم

لا اله الا الله
صوت دانلود
پخش صوت پخش
پی‌دی‌اف دریافت
تاریخ سخنرانی 1373-02-02

السلام علیک یا ابا عبد الله، السلام علیکم و رحمة الله و برکاته، السلام علی الحسین و علی بن الحسین و اولاد الحسین و اهل بیت الحسین و رحمة الله و برکاته

رفقای عزیز! من در چند وقت پیش، توی فکر رفتم که یک صحبت راجع به «لا اله الا الله» کنم. یک قدری در تفکر بودم، دلم می‌خواست یک ابعادی، یک نویدی داده شود که من یک قدری خاطرم جمع بشوم و خیلی خاطرجمع درباره اینکه در قلب من خطور کرده صحبت کنم و الحمد لله، به خواست خدای تبارک و تعالی، یک پیشامدی کرد. اگر من این پیشامد را به خودم نسبت می‌دهم، به «لا اله الا الله» قسم! من نمی‌خواهم خودم را معرفی کنم. دلم می‌خواهد رفقای عزیز، یک قدری با تفکر و با فکر این حرفها را با ابعاد خودشان قبول کنند.

من یک شب خواب دیدم که یک موادی آوردند و جلوی من ریختند، بعد، من با دست، این‌ها را به هم می‌زنم. یک دفعه یک صورتی، بهترین صورت می‌شود، می‌آید روی پای من، زانوی من، می‌نشیند. یک دفعه می‌گوید: «لا اله الا الله» وقتی می‌گوید «لا اله الا الله»، تمام گلوله‌های خون می‌گوید: «لا اله الا الله». من نگاه کردم دیدم انگار تمام خلقت می‌گوید: «لا اله الا الله»! با دست چپ، مواد را به هم زدم. دیدم دو مرتبه، صورتی پیدا شد روی زانوی چپ من [آمد]، گفت: «لا اله الا الله»! (به دینم قسم! من آن صورت‌ها را که دیدم هنوز می‌گویم: خدایا، یک دفعه دیگر من را موفق کن، آن صورت‌ها را ببینم.) باز آن می‌گفت: «لا اله الا الله». تمام خلقت انگار می‌گفت: «لا اله الا الله».

حالا من خیلی خاطرجمع شدم اینکه این عقایدی که داشتم، خدمت رفقای عزیز بگویم. عقاید این بود، حرف این بود: من همیشه به فکر مردم هستم. والله، به فکر خودم نیستم. (حتی) به خدا عرض کردم: خدایا به خودت قسم! من راست می‌گویم؛ اما می‌خواهم با تو حرف بزنم. به تمام انبیاءت قسم، اگر من را به جهنم ببری و بسوزانی، یا به فردوس ببری، من یک جور تو را می‌خواهم! من اگر تو را بخواهم که مرا به فردوس ببری، پس فردوس را می‌خواهم؛ اما خالق من که فردوس نیست. من خالقم را می‌خواهم. اگر من این مطلب را می‌گویم به همان خدا قسم، برای خودم نیست که خودخواه باشم و بخواهم شما خدای ناکرده، مرا عزت یا احترام کنید، اما می‌خواهم سند نشانتان بدهم و حرفم با سند باشد که شما در این حرفها تفکر کنید.

شخصی که از یک قومی بود خدمت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت: یا رسول الله، من از طرف قومم آمدم. یک چیزی به ما بگو که ما هدایت‌کرده شویم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: یک دانه «لا اله الا الله» بگویید، هدایت‌کرده‌اید! این چه «لا اله الا الله» ای هست؟ از آن طرف هم، در قرآن می‌فرماید: «ان هو الا وحیٌ یوحی»، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از خودش حرف نمی‌زند. کلام خدا را می‌گوید. یا جای دیگر داریم که می‌گوید: اگر از خودت حرف بزنی، رگ دلت را قطع می‌کنم. حالا همین پیامبر می‌فرماید: در آخرالزمان، از هر هزار نفر، یک نفر با دین از دنیا نمی‌رود.

آقا جان! یهودی که کافر است. آمریکایی که کافر است. نصاری که کافر است، پس چه کسی را می‌گوید؟ من و شما را می‌گوید. آخر چرا ما بی‌دین از دنیا می‌رویم؟! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم در جایی دیگر به سلمان می‌فرماید: یا سلمان! در آن زمان، دین، مثل آتش کف دست می‌شود، یا در باد شدیدی بخواهند چراغی را روشن کنند. بعد می‌گوید: در آن زمان هر کس دینش را حفظ کند، با من، در درجه من است! و سلام من به برادران من در آخرالزمان.

من ان‌شاءالله و به خواست خدا می‌خواهم شما از آن‌ها باشید. از آن‌ها که در درجه پیامبرند! سلمان با همه آنکه «سلمان منا اهل البیت» می‌پرسد: مگر ما برادر تو نیستیم؟ می‌گوید: شما اصحاب من هستید، آن‌ها مرا ندیده‌اند؛ اما امر مرا اطاعت می کنند. از آن طرف هم می‌فرماید: از هر هزار نفر، یک نفر با دین از دنیا نمی‌رود. آخر، سببش چیست؟

من مثالی بزنم که شما روشن هستند، روشن‌تر بشوید. الان شخصی است که می‌آید خدمت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یا خدمت ائمه طاهرین ‎(علیهم السلام) یا خدمت علمای اعلام. این شخص کافر است. هفتاد سال، هشتاد سال، پنجاه سال ... در کفر زندگی کرده که یا عرق خورده یا زنا کرده یا کارهای دیگری کرده. حالا قرآن می‌گوید که این آدم که آمد و گفت: «لا اله الا الله، محمد رسول الله» خدا از سر تمام گناهانش گذشت. چرا؟ وارد قلعه «لا اله الا الله» شد؛ اما همین «لا اله الا الله» را آقا امام رضا (علیه السلام) تکلیفش را در نیشابور معلوم کرده است. می‌گوید: «قال الله تعالی: لا اله الا الله حصنی، فمن دخل حصنی امن من عذابی بشرطها و شروطها و أنا من شروطها» شرط «لا اله الا الله» ماییم. پس من می‌خواهم به شما بگویم: «لا اله الا الله» یعنی کارکرد باید «لا اله الا الله» باشد، نه «لا اله الا الله» بگویی! من نمی‌گویم «لا اله الا الله» نگو، غلط می‌کنم اگر بگویم نگو؛ اما این «لا اله الا الله» که تو می‌گویی، «لا اله الا الله» نیست که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت هدایت می‌شوید. این «لا اله الا الله» که تو می‌گویی آن «لا اله الا الله»ای نیست که یک دانه می‌گوید و خدا از سر گناه هفتاد سالش می‌گذرد! امام رضا می‌گوید: «لا اله الا الله» قلعه‌ای هست که اگر وارد شدید، پاک شدید؛ اما «أنا من شروطها» شرط «لا اله الا الله» من هستم! یعنی ما خانواده‌ایم!

حالا ببینید کارکرد چیست؟ یک روز پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) یک چند شتر را در جایی قرار داد و فرمود: هر کس دو رکعت نماز بخواند و در آن فکری نکند، یک شتر از این شترها را به او می‌دهیم. آن دو نفر هم نماز خواندند. حضرت افشاء کرد: تو چهار تا، تو پنج تا فکر و خیال کردی. هرکس آمد، فکرهایشان را گفت. حضرت زهرا (علیها السلام) تشریف آورند. فرمود: زهرا جان! تو فکر کردی که اگر نماز بخوانی، شتری که خیلی چاق‌تر است را برداری که به فقرا خیلی برسد؛ پس تو هم فکر کردی. فوراً جبرئیل نازل شد: یا محمد! فکر زهرا (علیها السلام) نماز است! این است «لا اله الا الله»! این فکر «لا اله الا الله» است! این، به فکر مردم است. به فکر فقراست. «لا اله الا الله» این است. حضرت زهرا (علیها السلام) بهترین شتر را معین کرد. کُشت و به فقرا داد.

رفقای عزیز! اگر من گفتم که این تولید در دستم می‌شد و صورتی می‌شد که می‌گفت: «لا اله الا الله»، ما باید کارمان؛ یعنی کارکردمان «لا اله الا الله» باشد!

حالا وقتی نگاه می‌کنی می‌بینی این «لا اله الا الله» گو، چه کار می‌کند؟ این دارد «لا اله الا الله» می‌گوید، اما به مرگ برادرش راضی است! این چه «لا اله الا الله»ای می‌گوید؟ یا آن آقا، «لا اله الا الله» می‌گوید اما سیب‌زمینی پخته را با روغن (حیوانی) قاطی می‌کند. این چه «لا اله الا الله»ای است که می‌گوید؟! «لا اله الا الله» یعنی هیچ مؤثری نیست به غیر از خدا. چرا این را مؤثر می‌دانی؟ چرا تملق می‌گویی؟ تو اصلاً «لا اله الا الله» را دکان خودت کرده‌ای! این است که بی‌دین از دنیا می‌روی. «لا اله الا الله» باید کارکرد ما باشد.

حالا قدری مطلب را بهتر توضیح می‌دهم: مگر امیرالمؤمنین (علیه السلام) یک دانه شمشیر در یوم الخندق نزده است که «افضل من عبادة ثقلین»؟ «ضربة علی یوم الخندق افضل من عبادة ثقلین!» از ثقلین، ثوابش بالاتر است. چرا؟ کارکرد علی (علیه السلام) است. به ولی اللهی‌اش مربوط نیست! کارکردش است. ابن ملجم هم یک شمشیر زده، اشقی الاشقیا است. آن هم کارکردش است.

رفقای عزیز! به «لا اله الا الله» قسم! این حرف القاء شده است. قدرش را بدانید که اگر بی دین از دنیا می‌رویم برای چیست؟ برای این است که «لا اله الا الله» نمی‌گوییم. «لا اله الا الله» کارکرد ما باید باشد. کارکرد امیرالمؤمنین (علیه السلام) این است که یک نفسش، افضل من عبادت ثقلین است. کار به این ندارد که امیر المؤمنین (علیه السلام) است، حضرت زهرا (علیها السلام) هم، همین‌جور است. پس ما اگر «لا اله الا الله» می‌گوییم، باید کارکردمان «لا اله الا الله» باشد. اگر کارکرد ما «لا اله الا الله» نباشد، یعنی به امر نباشد، این «لا اله الا الله» نیست! «لا اله الا الله» باید علی (علیه السلام) کنارش باشد.

من از یک عده‌ای بیشتر از این توقع دارم. اینها القای ولایت در دلشان نشده یا اگر شده کم شده است! می‌گویند هر کس بیشتر قرآن بخواند و بهتر بلد باشد، در قیامت بالاتر می‌رود. والله، این حرف بی‌خود است. هر کس ولایتش کاملتر باشد، بالاتر می‌رود. مگر از حجت خدا، امام رضا نمی‌پرسند که یابن رسول الله! به جد شما که ابوالقاسم می‌گویند یعنی چه؟! می‌گوید: به کسی که جان همه عالم در قبضه قدرتش است، قاسم بهشت و جهنم، جدم رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) هستند. پس هر کس ولایتش کاملتر و بهتر و بالاتر باشد، بالاتر می‌رود. وگرنه اهل تسنن از ما بالاترند! آقا چرا فکر نمی‌کنی و حرف می‌زنی؟! بگو نمی‌دانم! اگر از تو می‌پرسند بگو نمی‌دانم. یک دوستی من داشتم، می‌گفت: من در مسجدالحرام بودم. یک پیرمرد از اهل تسنن بود که تا صبح قرآن را ختم کرد. آخرش هم گفت: خدایا، من را با دومی محشور کن. خب، دومی خودش کجاست؟! خودش چه کاره است؟ این قرآن است؟!

حالا چطور من این جوری حرف می‌زنم؟ امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌فرماید: «أنا قرآن الناطق»، تو باید محبت قرآن ناطق را داشته باشی. خدا هم می‌فرماید: من قرآن را برای متقی نازل کردم. تو اگر بخواهی متقی بشوی اول باید قرآن ناطق را قبول داشته باشی.

اگر «لا اله الا الله» شرط است و قلعه هست و ما یک «لا اله الا الله» بگوییم، هدایت می‌شویم، مگر دومی «لا اله الا الله» نمی‌گفت. «لا اله الا الله» گفت؛ اما «لا اله الا الله» را کُشت. مگر اولی «لا اله الا الله» نمی‌گفت. چرا بیدار نمی‌شویم؟ چرا فکر نمی‌کنیم؟ چرا تفکر نداریم؟ چرا دست از دنیا بر نمی‌داریم که این حرفها را بشنویم؟

عزیز من! قربانت بروم! تو مرتب داری تلاش می‌کنی، این طرف و آن طرف می‌زنی که یک باغ در یک جای خوش آب و هوا بخری آن هم برای موقعی که هوا گرم می‌شود، زن و بچه‌ات را آنجا ببری. چقدر وزر و وبال می‌کنی؟ تو چرا داری بهشت را از دست می‌دهی، فردوس را از دست می‌دهی؟ چرا جنات را از دست می‌دهی؟ چرا رفقای عزیزی مانند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) و فاطمه زهرا (علیها السلام) را از دست می‌دهی؟! چرا این کار را داری می‌کنی؟ چرا بیدار نمی‌شویم؟ چرا یک مقدار اندیشه نداریم؟ چرا فکر نمی‌کنیم؟ چرا «لا اله الا الله» نمی‌گویی، آقا؟! تو کارَت باید «لا اله الا الله» باشد.

می‌گوید: این آقا برود درس بخواند به این عنوان که قال الصادق، قال الباقر یاد بگیرد و بیاید آدم گمراهی را در راه بیاورد. اشخاصی که اصول دینشان را بلد نیستند، غسلشان را بلد نیستند، یادشان بدهد. این آدمهایی که مستضعفند را بیاورد و برساند به ولایت! حضرت می‌فرماید: اگر در همین حال بمیرد، جزو شهداست. چرا؟ کارکردش است.

یک قدری اندیشه داشته باشیم! مگر آن دو نفر «لا اله الا الله» نمی‌گفتند؟ آمده و امیرالمؤمنین (علیه السلام) را طناب گردنش انداخته، از خانه بیرون کشیده که بیا نماز، بیا أشهد انّ «لا اله الا الله» بگو.

جانم فدای بلال! دومی آمده و به بلال می‌گوید: اذان بگو، ما خانه برایت می‌خریم. بهترین دختر را برایت می‌گیریم. حقوق به تو می‌دهیم. به تو جفا شده. همان اذان را بگو. گفت: نمی‌گویم. گفت: یادت رفته که من تو را خریدم و آوردم و به پیامبر بخشیدم. بلال گفت: محض چه کسی کردی؟ گفت: محض خدا. گفت: برو از خدا مزدش را بگیر. به من چه کار داری؟! گفت: همان أشهد انّ «لا اله الا الله» را بگو. همان «لا اله الا الله» را بگو. گفت: نمی‌گویم. آخر، چرا نمی‌گویی؟ گفت: «لا اله الا الله» ای که علی (علیه السلام)کنارش نباشد، چه «لا اله الا الله» ای است که من بگویم؟ خدا را قسم می‌دهم به باطن دوازده امام، چهارده معصوم که به ما معرفت بدهد. ببین، یک غلام سیاه چه معرفتی دارد! گفت: نمی‌گویم. من «لا اله الا الله» ای می‌گویم که عمود الدین کنارش باشد. «لا اله الا الله» ای می‌گویم که قرآن ناطق، کنارش باشد، نه تو ای غاصب! ما چه کار داریم می‌کنیم؟ ما چه «لا اله الا الله» ای می‌گوییم؟ به حق «لا اله الا الله» قسم، حرف همین است. من قسم خوردم که باور کنید. وگرنه، ما نماز می‌خوانیم. روزه می‌گیریم، خمس می‌دهیم، مکه می‌رویم!

روایت دیگری نقل کنم که باور کنید. امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید: اشخاصی هستند که نماز می‌خوانند، روزه می‌گیرند، عاق والدین نیستند، مکه می‌روند، عمره می‌روند، جاده صاف می‌کنند، تمام ابعاد مسلمانی را دارند، تا حتی دم از ما می‌زنند. حضرت می فرماید: ببین، (فقط) دم از ما می‌زنند؛ اما این‌ها اهل آتشند. سؤال کردند: یابن رسول الله! یک کسی که تمام ابعاد مسلمانی را دارد، چطور اهل آتش است؟ حضرت با دستان مبارکش نشان می‌دهد، می‌گوید: مال را چنگ می‌زند! این، «لا اله الا الله» نگفته است! اگر تو «لا اله الا الله» می‌گویی، یعنی می‌گویی هیچ مؤثری به غیر از خدا نیست. خدا هم گفته: «والله خیر الرازقین»، رزقت را می‌دهم. پس تو چه «لا اله الا الله» ای گفتی؟ عزیز من! قربانت بروم! یک قدری تفکر داشته باش. خدا می‌خواهد بهشت به تو بدهد، فردوس به تو بدهد. دوستانی برای تو تهیه کرده که اینجا یک عمری آرزویشان را می‌بری، آخر هم نمی‌بینی. آخر، تو «لا اله الا الله» نگفتی که امام زمان را ببینی. امام زمان، خودِ «لا اله الا الله» است. به تو هم گفته، بگو.

این چه «لا اله الا الله»ای است که ما می‌گوییم؟ مگر اهل کوفه، «لا اله الا الله» نمی‌گفتند؟ «لا اله الا الله» را زیر سم اسب کردند. کارکردشان، همان بود. این‌ها «لا اله الا الله» گفتند؟! شمر با لشکر کوفه قرار گذاشت که هر وقت من «الله اکبر» گفتم، «الله اکبر» بگویید. بدانید آن موقعی که من «الله اکبر» می‌گویم، سر حسین را جدا کرده‌ام. هفتاد هزار نفر، سه دفعه «الله اکبر» گفتند!! این‌ها «لا اله الا الله» گفتند؟ «لا اله الا الله»ی ما هم، مشابه همان «لا اله الا الله» ها است.

آن دو نفر کافرند. امام صادق (علیه السلام) قسم می‌خورد که اینها آنی ایمان به خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیاوردند؛ اما «لا اله الا الله» می‌گویند. اهل کوفه هم «لا اله الا الله» گفتند؛ اما با «لا اله الا الله»، «لا اله الا الله» را کشتند. زیر سم اسب کردند. این کارکردشان بود.

عزیز من! بیا کارکردت، «لا اله الا الله» باشد. همین‌طور که گفتم: موادی را جلوی من ریختند، تولیدی در دست من می‌شد و یک دفعه می‌گفت: «لا اله الا الله»! کارکرد من، «لا اله الا الله» بود؛ یعنی صورتی درست می‌شد و می‌گفت: «لا اله الا الله».

این آقای کشاورز، اگر «لا اله الا الله» بگوید، این گندم و جو که می‌کارد، تمام عدد گندمها، دارد «لا اله الا الله» می‌گوید. این آقای طلبه که دارد درس می‌خواند، اگر «لا اله الا الله» بگوید و هدفش فقط خدا باشد و هیچ مؤثری غیر از خدا نداشته باشد، درسش «لا اله الا الله» است. این آقایی که پشت میز دادگاه نشسته، دادگاه یعنی دادخواهی کن، اگر چشمش به رشوه باشد که چه کسی بیشتر می‌دهد، والله، این «لا اله الا الله» نگفته است! این رشوه را می‌گیرد بعد می‌بینی بچه‌اش چه‌جور می‌شود، نتیجه این مال است که این‌طور می شود! می‌گوید: چرا بچه من توده‌ای شده، بچه من کمونیست شده؟ بچه من ضد دین شده است؟! بابا! تو ضد دینش کردی. تو آن مال را به او دادی خورد که این جوری شد. تو «لا اله الا الله» می‌گویی؟ من نمی‌خواهم یکی یکی بگویم که این آقای نجار، این آقای آهنگر ... من به کل مردم می‌گویم: اگر می‌خواهید «لا اله الا الله»ی حقیقی بگویید، کارتان باید «لا اله الا الله» باشد. حرفم این است. من، این‌ها را که گفتم بدانید که نظر با کسی ندارم.

این آقایی که رئیس دادگاه است، یک حقوق می‌گیرد. اگر به آن قانع باشد، خدا برکات به این می‌دهد، حالا دل یکی را خوش کند، دل دوازده امام، چهارده معصوم را خوش کرده است، اما دل یکی را هم بشکند، دل دوازده امام، چهارده معصوم را شکسته است، آخر، حق‌کشی یعنی چه؟ مگر تو خدا را می‌کشی؟! خدا که دیدنی نیست. تو امر خدا را می‌کشی. اگر امر خدا را کشتی، خدا را کشتی! چرا ما بیدار نمی‌شویم؟ کارکردت «لا اله الا الله» [باید باشد]. اگر این مطلب را تکرار می‌کنم می‌خواهم عزیزان من بیشتر توجه بکنند.

امام صادق (علیه السلام) هم می‌فرماید: اگر یک مطلبی را بلد بودید، تکرار شد مثل گلابی است که روی گلاب بریزی. اما این تکراری، تکراری نیست. بیایید ما بیدار شویم. بیایید یک «لا اله الا الله» مثل آن کافر بگوییم. او یک «لا اله الا الله» گفته، همه گناهانی که در شصت سال، هفتاد سال کرده، پاک می‌شود، چرا گناهان ما پاک نمی‌شود؟ چرا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید: در آخرالزمان اگر یک نفر، با دین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند که چطور این، دینش را آورد؟! چه کسی را می‌گوید؟ من را می‌گوید، توی «لا اله الا الله»گو را می‌گوید. «لا اله الا الله، محمد رسول الله» علی (علیه السلام) باید کنارش باشد.

چرا می‌گوید علی (علیه السلام) کنارش باشد؟ اطاعت کن. اطاعت کن علی (علیه السلام) را! این کلام، مثل همان است که در مورد صلوات گفتم: «ان الله و ملائکته یصلون علی النبی، یا ایها الذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما» ما باید تسلیم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) باشیم نه اینکه فقط صلوات بفرستیم. ما اگر تسلیم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نباشیم، صلوات هم لقلقه است. چقدر مردم صلوات می‌فرستند؟ چقدر ما صلوات می‌فرستیم؟ آیا ما تسلیم هستیم؟ فردای قیامت ما را می‌آورند می‌گویند ما گفتیم تسلیم باش، اما تو تسلیم نبودی. حالا هر چه هم می‌خواهی صلوات بفرست. به دردت نمی‌خورد. هر چه هم می‌خواهی ذکر بگو. امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌فرماید: «أنا ذکر الله» ذکر، امیر المؤمنین (علیه السلام) است. تو اگر تسلیم باشی هر نَفَسی که داری می‌کشی، ذکر است. اما اگر تسلیم نباشی دو هزار «یا الله»، «سبحان الله»، «الحمد لله»... بگویی، به درد نمی‌خورد. این ذکر گفتن مثل آن است که نماز می‌خوانی؛ اما وضو نداشته باشی.

من تعجب می کنم! چرا ما در فکر نمی‌رویم؟ چرا اعتقاد به قیامت نداریم؟ چرا دنیا ما را گول زده است؟ تو می‌خواهی بیایی به وادی نور؟ حالا موسی دارد می‌رود به وادی نور برسد، یک قدری محبت زن در دلش بود، می‌گوید: «فاخلع نعلیک» یعنی محبت زنت را دور کن. می‌خواهی به وادی نور وارد شوی. بابا! «لا اله الا الله» خودِ نور است. «لا اله الا الله» خودِ خداست. تمام نورها از خداست. تو می‌خواهی «لا اله الا الله» بگویی؛ یعنی هیچ مؤثری، مؤثر نیست، اما تو داری چیز دیگری را مؤثر می‌دانی، آیا این مؤثرها مؤثرند؟

تو آمدی و ریشی گذاشتی و پالتوی بلندی پوشیدی و شب کلاهی گذاشتی و هر آقایی هم در مردم اسمی دارد، دورش می‌روی که به واسطه اسم آن بزرگ بشوی. اما چه کار می‌کنی تو؟ تو کسی هستی که آمده بودند در انبارت و دیده بودند که سیب زمینی (پخته) را با روغن (حیوانی) قاطی می‌کنی و می‌فروشی. تو «لا اله الا الله» گفتی؟ به «لا اله الا الله» قسم، تو کفر به «لا اله الا الله» داری! تو چون در ظاهر «لا اله الا الله» می‌گویی، نجس نیستی، اما کافر به «لا اله الا الله» هستی. آن دو نفر و اهل کوفه نجس بودند. چون ایمان به «لا اله الا الله» نداشتند. اما من و تو هم مشابه آنهاییم. اگر مشابه آن‌ها نیستی، خدا قسم خورده: «والله خیر الرازقین» این کار چیست که می‌کنی؟ ما چه کار داریم می‌کنیم؟

وقتی آقا امام حسین (علیه السلام) در صحرای کربلا با اصحابش نماز می‌خواند، عمر سعد امام جماعت بود. او هم می‌رفت با لشکرش نماز می‌خواند، «لا اله الا الله» می‌گفت. روزی چند مرتبه می‌گفت: «أشهد ان لا اله الا الله، وحده لا شریک له، الهاً واحداً صمداً» صدای «لا اله الا الله»ی این‌ها، یک فضایی را از جا برمی داشت. تهجد می‌کردند. حالا «لا اله الا الله» گفته؟ آقا امام حسین (علیه السلام) دنبال ابن سعد فرستاد. فرمود: یابن سعد بیا! فرمود: مرا می‌شناسی؟ گفت: آره. گفت: من کی هستم؟ گفت: تو حسین، پسر پیامبر، پدرت علی هست. مادرت، زهراست. آیه تطهیر هم درباره شما پنج تن نازل شده است. حضرت فرمود: پس چرا مرا می‌کشی؟ گفت: من خیلی محبت ری را دارم. ابن زیاد نوشته‌ای به من داده که تو را بکشم تا ملک ری را به من بدهند. امام حسین (علیه السلام) فرمود: بیا و برگرد، خیر نمی‌بینی. از گندمش نمی‌خوری. گفت: به جُوَش، قناعت می‌کنم. حضرت فرمود: کشتن من، برای تو میمنت ندارد. بیا! اگر مالت را بردند، مال به تو می‌دهم. خانه‌ات را خراب کردند، خانه به تو می‌دهم. من ضمانت تو را در بهشت می‌کنم. گفت: من بروم امشب فکر کنم.

عزیز من! این «لا اله الا الله» گو است! دارد «لا اله الا الله» می‌گوید! فکری کرد و به اصطلاح از آیه توبه و قرآن استفاده کرد. آقا جان من! به قرآن قسم، ما هم بیشتر استفاده‌هایمان از قرآن مثل عمر سعد است. به نفع خودمان داریم استفاده می‌کنیم! یک آیه را در قرآن پیدا می‌کنیم و به نفع خودمان آن را نقل می‌کنیم باشد. من چه بگویم؟ عمر سعد هم از آیه توبه استفاده کرد. آخر، مرد نادان، حسین‌کشی هم توبه دارد؟ خدا آیه توبه را به گنهکارها می‌گوید. به آن‌هایی که نمی‌فهمند و گناه می‌کنند؛ یعنی راه را باز کرده. می‌گوید: من خوشم می‌آید، بیایید برگردید. مثلاً اگر یک نگاهی کردی، یک خیالی کرده، یک میوه‌ای از یک جا برداشتی، یک کارهایی که این جوری باشد! اگر هم میوه یکی را برداشتی، باید به او برگردانی. حق الناس، توبه ندارد. حق الله توبه دارد: یک روزه‌ات را خوردی، یا یک نمازی را نخواندی. خب، اگر می‌توانی می‌گیری، خدا تو را می‌آمرزد. اما حق الناس که توبه ندارد! خدا می‌گوید حق مردم است.

آخر، مرد نادان! حسین‌کشی که توبه ندارد. حالا صبح شد. می‌گوید: حسین را می‌کشیم، توبه می‌کنیم. اگر قیامتی بود که توبه کرده‌ایم، اگر هم نبود، به سلطنت ری می‌رسیم. این بی حیا، نمازش را خوانده، نماز ظهرش را با جماعت خوانده! «أشهد ان لا اله الا الله» گفته! می‌گوید: شاهد باشید، اول کسی که تیر به خیمه حسین زد منم! این «لا اله الا الله» گفته؟ این «لا اله الا الله» گوها! آن‌ «لا اله الا الله» ای که ما هم می‌گوییم، مشابه همانیم، بی‌رودربایستی! آقا کار تو چیست؟ کار تو مفسدی هست! کار تو مردم گیر انداختن است! کار تو بخل و عداوت است! آقا کار تو چیست؟ کار تو کَلِّ بر مردم بودن است! چرا ما فکر نمی‌کنیم؟ چرا ما اندیشه نداریم؟ «لا اله الا الله» می‌گوید؛ اما «لا اله الا الله» را می‌کشد! تو داری «لا اله الا الله» می‌گویی؛ اما تمام احکام «لا اله الا الله» را زیر پایت گذاشتی! این چه «لا اله الا الله» ای هست که می‌گویی؟

رفقای عزیز! نتیجه‌ی مطالب این شد که باید کار ما، کسب ما، «لا اله الا الله» باشد. یعنی شما صبح که از خانه‌ات بیرون می‌آیی، هدفت این باشد که امر خدا را اطاعت کنی، آن‌وقت تو داری «لا اله الا الله» می‌گویی، اما نه اینکه نقشه بریزی که چک و سفته را این جوری کنم، آن را این‌جوری کنم. همه‌اش برای خودت یک چیزی درست کنی. تو فرمانده‌ات خداست، اما آن موقع فرمانده شیطان می‌شود، شیطان هم که استاد است. تو هم پیرو آن می‌شوی.

من خیلی راحت و آسان دارم رفقا را آگاه می‌کنم. هر کس که صبح از خانه بیرون آمد، به امید خدا، در کار خودش به فکر مردم باشد، به فکر زن و بچه‌اش باشد، قرق‌گاه را مراعات کن. آن‌وقت شما در صراط مستقیمی. ما در صراط مستقیم نیستیم که هر جا دلمان خواست می‌رویم. هر کجا دلمان رفت، می‌رویم. تو «لا اله الا الله» که نمی‌گویی، هیچ، بت‌پرست هم هستی. ای کاش ما مثل بت‌پرست‌ها یک بت می‌پرستیدیم. ما بتها می‌پرستیم. بی‌خود نیست که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌گوید در آخرالزمان از هر هزار نفر، یکی هم با دین از دنیا نمی‌رود. پس دین چیست؟ دین، ولایت است. دین، امیرالمؤمنین (علیه السلام) هست. دین، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است. دین، امر این‌هاست.

ببین شیطان چقدر درس خوانده! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وقتی از معراج تشریف می‌آورد، شیطان می‌گوید: یا رسول الله در کنار عرش، آن منبر را دیدی؟ من سی هزار سال آنجا تدریس می‌کردم. اما وقتی خدا به شیطان می‌گوید آدم را سجده کن، ببین عجب حرف حسابی می‌زند. می‌گوید: خدایا، سزاوار سجده تویی! من به غیر از تو، برای هیچ‌کس سجده نمی‌کنم. ببین چه حرف قشنگی می‌زند! خدا گفت: من می‌گویم سجده کن. گفت: نمی‌کنم. خدا گفت: گم شو! شیطان، امر را اطاعت نکرده و گرنه نمازی خوانده که چهار هزار سال طول کشیده. چرا بیدار نمی‌شویم؟ ما نمازمان پنج دقیقه طول می‌کشد. شیطان، چهار هزار سال نمازش طول کشیده! چه سجده‌هایی داشته، سی هزار سال تدریس می‌کرده! ملائکه را درس می‌گفته! اما یک اطاعت نکرده، خدا می‌گوید: گم شو! چرا در فکر نمی‌رویم؟ چرا ما اندیشه نداریم؟ چرا ما دنیا را از دلمان بیرون نمی‌کنیم؟ شیطان تکبر داشت. گفت: من از آتشم، اما آدم از خاک است. یک منیت در کار آورد. تا کِی من، من، می‌کنید؟ این است که به هیچ کجا نمی‌رسید. اگر می‌خواهید به جایی برسید، منیتتان را کنار بگذارید.

شما در صحیفه سجادیه نگاه کنید، ببینید امام چه‌جور حرف می‌زند! به قرآن مجید قسم، امام سجاد، قدرت الله هست. قدرت همه عالم در قبضه قدرتش است؛ اما می‌گوید: «عبد الذلیل»، «عبد الذلیل». خدا، من در مقابل تو عبد ذلیلم. یقین دارد این قدرت را خدا به او داده است، می‌گوید: من عبد ذلیلم. خدایا، به من رحم کن. با خدا چه‌جور حرف می زند؟ یاد من و شما داده است وگرنه روایت داریم که یک شخصی هفت مو پیش هارون آورد و گفت: این‌ها موهای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است. گویا آقا موسی بن جعفر (علیه السلام)تشریف داشتند. هارون گفت: یابن عمّ، آیا راست می‌گوید؟ حضرت فرمود: آتش بیاورید. آتش زلالی آوردند. حضرت یکی یکی موها را در آتش گرفت، پنج مو نسوخت، دو تا از موها سوخت. حضرت فرمود: این دو تا، موی جدم نبود. هارون به آن شخص گفت: درست می‌گوید؟ او گفت: بله. آن دو تا را اضافه کردم که تعدادش زیاد شود. پس موی این‌ها نمی‌سوزد. حالا چرا این جوری دارد حرف می‌زند؟ برای من و تو دارد حرف می‌زند. می‌خواهد آگاهی به ما بدهد که این قدر من، من، نکنیم! چه کسی تو را من کرده است؟ چه کسی به تو قدرت داده است؟ این‌ها را چه کسی به تو داده است؟

عزیز من! اگر رفتی درس خواندی، درس مثل این است که یک درخت به بار آمده، سر به زیر شو! تواضع داشته باش! مگر تو هم رفتی درس خواندی، شیطان شدی؟! اصلاً علم یعنی چی؟ علم یعنی تواضع! اول علم تمام خلقت امیرالمؤمنین (علیه السلام) است. اول قدرت همه خلقت است. اما آنجا آمده، دوشش را پایین می‌آورد که آن بچه یتیم روی کمرش بیاید. ما چه داریم می‌گوییم؟ قدرت الله است! آن قدر علی (علیه السلام) عظمت دارد که همه ائمه ‎(علیهم السلام) خودشان را فدای علی (علیه السلام) کردند. آقای دانشجو! آقای دکتر! آقای رئیس! چرا تو این قدر تکبر داری؟ کجایی؟ تو پیرو شیطانی! یک پیرمردی را که می‌بینی، یک سلام به او بکن. یکی از کسانی که الان ریاستی دارد، در شهر اسمی دارد، مرتب می‌رود به مشهدی محمد علی حمال سر می‌زند. وقتی که می‌رود، تمام ابعاد من تازه می‌شود. می‌بینم این صفت برای خودش نیست؛ اما باید شکرانه کند که خدا از او نگیرد. چه کسی به او داده؟ این صفت امیرالمؤمنین (علیه السلام) است. مگر تو یک ذره درس خواندی چه خبر شده؟ یک سلام به پیرمردی که در ظاهر چیزی ندارد بکن.

خدا حاج شیخ عباس تهرانی را رحمت کند. می‌گفت: حسین جان! هر کسی را که تحویلش نمی‌گیرند، تو برو تحویلش بگیر. من می‌رفتم در مجلس. نگاه می‌کردم، می‌دیدم یک رعیتی یا یکی که لباسش مندرس است، می‌رفتم کنارش می‌نشستم. احوال‌پرسی می‌کردم. روایت برایش می‌گفتم. آن بنده خدا هم حرفهایش را می‌زد. کسی که این‌طوری است، پیرو امیرالمؤمنین (علیه السلام) است.

آخر ما چه داریم می‌گوییم؟ ما داریم عوضی می‌رویم. آن از «لا اله الا الله»مان! آن هم که از ولایت داشتنمان! از آن طرف هم می‌خواهیم شش دانگ بهشت را به ما بدهند! شما یک علی می‌شنوید. چه کار دارد می‌کند؟ خب، تو هم پیرو همان باش.

یک روایتی داریم که خیلی جالب است: شخص دارایی کنار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته بود، فقیری خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد. آن شخص دارا، خودش را جمع کرد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) غضبناک شد. فرمود: ترسیدی از فقر او به تو بنشیند، چرا این کار را کردی؟ این خجالت کشید. آن مرد رو به آن شخص ندار کرد (فقیر کسی هست که دین نداشته باشد. این شخص، ندار بود.) و گفت: بد کردم. ثلث مالم را می‌دهم. مرا حلال کن. گفت: نمی‌کنم! گفت: نصف مالم را می‌دهم. گفت: حلالت کردم، اما مالت را نمی‌خواهم. می‌ترسم من هم مثل تو بشوم. ببین، این مکتب است!

داراها روزی خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند و گفتند: یا رسول الله! یک وقتی معلوم کن که ما بیاییم، یک وقتی هم معلوم کن که فقرا بیایند. بس که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اشتیاق به تبلیغ داشت، می‌خواست قبول کند، جبرئیل نازل شد و گفت: نیایند! تو دست از فقرا برندار. این‌ها دلشان می‌شکند. ببین، این کار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است. این، کار امیرالمؤمنین (علیه السلام) است. این، خود «لا اله الا الله» است. ببین دارد چه کار می‌کند؟

پس «لا اله الا الله»، کار علی (علیه السلام) است. «لا اله الا الله» کار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است. «لا اله الا الله» کار حضرت زهرا (علیها السلام) است. حضرت چه کار دارد می‌کند؟ در شب عروسی پیراهن عروسی‌اش را به یک فقیر می‌دهد.

چند جمله‌ای هم از حضرت زهرا (علیها السلام) بگویم: وقتی حضرت زهرا (علیها السلام) می‌خواهد به دنیا بیاید، عده‌ای بودند که از خدیجه ناراحت بودند که چرا تو زن محمد یتیم شدی! فامیلش گفتند نمی‌آییم. حضرت خدیجه تا خواست ناراحت بشود، حضرت زهرا (علیها السلام) فرمود: مادر جان! ناراحت نشو! خدا کمک برایت می‌فرستد. اینقدر کِیف کرد، دید دخترش دارد به او دلالت می‌دهد. فرمود: مادر جان، ناراحت نباش، کمک می‌آید. یک دفعه دید، چهار زن مجلله از بهشت آمدند. این‌ها یک پارچه‌هایی و حله‌هایی در دستشان بود، آمدند و گفتند: خدیجه! ناراحت نشو. من حوّا هستم. این آسیه است. این مریم است و این ساره. مردم پشت به خدیجه کردند، کمک برایش آمد. من قسم می‌خورم که خدیجه کمک نمی‌خواست. اینها برای دل‌خوشی خدیجه آمدند. برای اینکه تا خدیجه فکر می‌کند، فاطمه زهرا (علیها السلام) بفرماید: مادر جان، غصه نخور. کمک برایت می‌آید. عزیز من! تو با خدا باش، کمک برایت می‌آید. هر چقدر طرف مقابل تو بدجنس باشد، از شیطان که بدجنس‌تر نیست. شیطان فلج است! از شیطان که شیطان‌تر نیست؛ اما فلج است.

حالا فاطمه زهرا (علیها السلام) که آمد یک نوری تجلی کرد که تا زهرا (علیها السلام) زنده بود، آن نور در مدینه بود. اما آن نور را چه کسی می‌دید؟ آن، نورِ ولایت بود. آن، نورِ توحید بود. آن، نوری بود که خدا به زهرا (علیها السلام) داده بود. زهرا (علیها السلام) از نور خدا خلق شده، نورفشانی می‌کند. حالا عزیز من! یک اندازه‌ای در فکر حضرت زهرا (علیها السلام) بروید. ببینید با زهرا (علیها السلام) چه کردند؟ اما آیا حضرت زهرا (علیها السلام) را کوچک کردند؟ با تمام این دشمنی‌ها که با حضرت داشتند، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «ام ابیها»، مادر من است. یا فرمود هر کس زهرا (علیها السلام) را اذیت کند، مرا اذیت کرده، هر کس مرا اذیت کند، خدا را اذیت کرده است، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حضرت زهرا (علیها السلام) را افشا کرد. قرآن به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد، احکام به زهرا (علیها السلام). بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، جبرئیل همیشه به حضرت زهرا (علیها السلام) نازل می‌شد و احکام می‌آورد؛ اما واسطه وحی، امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود. اما دومی که هم غصب خلافت کرده و هم غصب دین، دید این به غیر از کارهایی است که کرده، به غیر از جلسه‌ی بنی ساعده‌ای است که درست کرده. زهرا (علیها السلام) خود پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است و افشا می‌کند و اگر افشا کند، مردم شورش می‌کنند و خلافت را از او می‌گیرند. تصمیم گرفت حضرت زهرا (علیها السلام) را بکُشد. دلیلش نامه‌ای است که به معاویه نوشت و گفت: معاویه! وقتی فهمیدم زهرا پشت در است، چنان فشار آوردم که عضله‌های زهرا را خرد کردم؛ یعنی معاویه، خاطرجمع باش، من زهرا را کشتم، دیگر احکام فاش نمی‌شود. خیالت راحت باشد. اما چه کرد؟ خودش را جهنمی کرد. خودش جزو طاغوت شد.

رفقای عزیز! از شما خواهش می‌کنم، از شما تقاضا دارم به این حرفها یقین کنید. یک قدری اندیشه داشته باشید. این مطالب را که می‌خوانید تو را به حق «لا اله الا الله» قسمتان می‌دهم یک قدری تفکر داشته باشید. تفکر یعنی یک ذره فکر بکنید و این حرفها را در عمل بگذارید!

یا علی

ارجاعات

حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه