عبادت حجت نیست

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو

بسم الله الرحمن الرحیم

عبادت حجت نیست
صوت دانلود
پخش صوت پخش
پی‌دی‌اف دریافت
تاریخ سخنرانی 1382-08-24

السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علیکم و رحمة الله و برکاته، السلام علی الحسین و علی بن الحسین و اولاد الحسین و اهل بیت الحسین و رحمة الله و برکاته

دوست عزیز خودم، آمد عظمت ولایت را به تمام رفقای عزیز عرضه کرد؛ یعنی ما بفهمیم که امیرالمؤمنین چه کسی هست. اما هیهات که ما در تفکر ولایت فرو برویم. تفکر ولایت خیلی مهم است، تفکر ولایت را فقط خدا می‌داند.

رفقای عزیز، ما کم داریم یا نداریم همچنین کسی که بتواند با صحبتش به قلبهای محترم شما تصرف پیدا کند. الحمد لله امشب من مجلس را نگاه کردم، دیدم تصرف دارد. حالا این مرد بزرگوار، عظمت مولای موحدین امیرالمؤمنین را به اندازه وسع خودش ابلاغ کرد؛ اما این حرف‌ها مثل یک اقیانوس می‌ماند که یک قطره‌ای باشد، اما اگر آن قطره در وجود شما نفوذ کرده است، بیشتر نفوذ کند، شما به آن دریا و اقیانوس ولایت وصل می‌شوید. امیدوارم که وصلتان کند.

من می‌خواهم خدمت شما عرض کنم که باید بدانید که ما از ولایت باید قدردانی کنیم. این دنیا طوری است که به قول بعضی‌ها مثل جنگل مولا می‌ماند. اما جنگل هم مال مولا است، دنیا هم مال مولا است، آخرت هم مال مولا است، بهشت هم مال مولا است، فردوس هم مال مولا است، قیامت هم مال مولا است؛ مولا علی بن ابی طالب. قربانتان بروم، چون که حرف تکراری نباشد، قدری باید توجه کنید.

امشب شب قدر است، قدردانی کنید، از چه کسی؟ از علی. از چه چیزی؟ از عظمت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام). در دنیا گردش می‌کنید، بگردید اما بفهمید. قربانتان بروم، دنیا طوری است که باید گردش کنید اما بفهمید. هر چیزی که در امم سابقه می‌شود، در این زمان هم می‌شود. این زمان «شر الازمنه» است، اما «ازمنه» چیزی هست که خیلی مهم است. رفقا «ازمنه» این دنیا را شما باید بدانید. شما الحمد لله الان در مجلس تبلیغ ولایت یا تمرین ولایت قدم رنجه فرمودید. انشاالله که قدم‌های شما در صراط نلرزد، در اینطور مجلس‌ها نلرزد.

امروز یک طوری شده است که قدیم را افشا می‌کند؛ یعنی زمان رسول الله را، زمان امیرالمؤمنین را، زمان نوح را، زمان آدم را؛ تمام اینها را افشا می‌کند. شما این سوادی که در مهندسی‌تان دارید و در دنیا پیشرفت کردید؛ اما باید یک سوادی هم داشته باشید که این افشای ولایت را بخوانید. افشای ولایت را هر کسی نمی‌تواند بخواند. بخوانید و عمل کنید و بفهمید. مگر عثمان قرآن نخواند و چاپ نکرد؟ اما افشای ولایت نداشت. عزیزان من، افشای ولایت باید بخوانی و بفهمی و ببینی. این خوارج نهروان تا حتی وقتی به مالک گفت: برو، گفت: اینها اینقدر مثل زنبورعسل وزوز می‌کنند، چگونه عبادت می‌کنند؟ یکی از خوارج نهروان ابن ملجم بود، یکی از آنها شمر ملعون بود، اینها یک چند نفری بودند که خوارج بودند؛ اما یک عده دیگری بودند، امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) یک دریایی بود، یک بحر خیلی بزرگی بود، اینها این طرف بودند، گفت: بروید آنجا زندگی کنید به ما کاری نداشته باشید. قرارداد کردند هر موقع این طرف آمدند، به اصطلاح آنها آمدند که مبارزه کنند. چه کسانی؟ آنها که نمازخوان بودند. خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند، توجه کنید ببینید امشب چه می‌خواهم بگویم. توجه، توجه، می‌گفت: مانند ابن ملجم در عبادت یا نبود یا کم نظیر بود، صورت او از اینجا تا اینجا پینه زده بود، پیشانی‌اش را سالی یک بار می‌برید، سر کاسه زانوانش را می‌برید، یک وصله می‌زد، از بس که به بیابان می‌آمد و خدا خدا می‌کرد.

عزیز من، یک روزی به شما گفتم که عبادت بی علی، علی‌کشی است. امشب با خواست خدای تبارک و تعالی می‌خواهم برای شما معلوم کنم. گفتم: رسول الله، کمکم کن، علی جان، کمکم کن، زهرا جان، کمکم کن، حسن جان، کمکم کن، حسین جان، کمکم کن. اگر کمک نکنند من که حالی ندارم. حالا توجه بفرمایید اینها در یکی از جنگ‌ها بودند، وقتی امیرالمؤمنین مشغول شد اینها از پل این طرف آمدند. حالا گوش بدهید. حالا علی (علیه السلام) نشسته است، گفت: اینها این طرف آمدند، ببین، چه می‌گویند؟ [می‌گویند] علی جان، اگر اینها این طرف نیامده باشند، تو دروغ گفته ای و ما تو را می‌کشیم. بقرما! مگر دوستی علی چیزی است که هر کسی می‌داند آن دوستی را در گوشت و خون و پوست خود پیاده کند. چیست که علی، علی می‌گویند؟ اینها اصحاب هستند، اینها کسانی هستند دارند جنگ می‌کنند، حالا چه به امیرالمؤمنین می‌گویند؟ حالا دید که این طرف آمدند. امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) آن ذوالفقار را کشید و همه را به درک واصل کرد. گفتند: علی اینها نمازخوان هستند، دعاخوان هستند، قرآن‌خوان هستند. گفت: من با معاویه فرق نمی‌گذارند. توجه کن من چه می‌گویم؟ این مقدس، یک عناد دارد یک خیال؛ آن‌وقت این عبادتش را حجت می‌داند. حرف من امشب این است.

خوارج نهروان عبادتشان را حجت می‌دانند، حجت خدا را می‌خواهند به قتل برسانند؛ عبادتش را حجت می‌دانند. الان هم در زمان ما یک قدری اینطوری شده است، یک عده‌ای هستند که عبادتشان را حجت می‌دانند. عزیز من، عبادت، حجت دانستن خیال خودت است. کربلا می‌رود، مکه می‌رود، عمره می‌رود، تمام اینها را می‌رود چرا می‌گوید: اگر با دین بروی، ملائکه تعجب می‌کنند؟ مرتب نمره به خودش می‌دهد. حساب سال ندارد، می‌رود. الان ببین چه خبر است؟ بنده‌زاده می‌گفت: با پول ربوی، با هر چه هست، صف کشیدند. ببین، عبادتش را حجت می‌داند، کار به حجت خدا ندارد. عبادت باید با امر باشد.

حالا توجه کنید من چه می‌گویم؛ اینها سه نفر از خوارج نهروان بودند که قرارداد گذاشتند. سه نفر را باید بکشیم، ما عبادت کنیم. یکی علی بن ابی طالب است، یکی معاویه است و یکی هم عمروعاص. آن شب عمروعاص نیامد، معاویه آمد؛ شمشیر را بلند کرد، دستش لرزش پیدا کرد و به معاویه نخورد، او را گرفتند؛ اما ابن ملجم به مقصد خودش رسید و فرق علی (علیه السلام) را شکافت. حالا توجه کنید من چه می‌گویم؟ اینها عبادت را حجت می‌دانند؛ نه اینکه امام را حجت بدانند. عبادتشان برای خودشان حجت است. الان هم زمان ما خیلی افراد اینطوری هستند. عبادت حجت است و مرتب به خودشان نمره می‌دهند.

حالا عزیز من، ببینید من دارم چه به شما می‌گویم. خیلی توجه بکنید. ایشان یک اشاره‌ای فرمودند که مقصد خدا از تمام خلقت علی است. خدا می‌گوید: اگر عبادت ثقلین بکنی به رو تو را داخل جهنم می‌اندازند. عبادت را، در مقابل خدا، حجت کردند. آن زمان یک طوری بوده است، حالا هم طوری دیگر است. بی‌امر مکه می‌رود، بی‌امر عمره می‌رود، بی‌امر کربلا می‌رود، بی‌امر نماز می‌خواند. عزیز من، اینها به درد نمی‌خورد، باید با امر باشد. (صلوات)

رفقا، ما یک عبادت داریم، یک قبولی، یک زیارت داریم، یک قبولی داریم. یک انفاق داریم، یک قبولی داریم، یک مکه و منا داریم، یک قبولی داریم، آنچه را که از این بشر تولید می‌شود باید با امر باشد. ببینید اینها عبادت را حجت می‌دانند، عبادت باید به امر حجت باشد؛ نه اینکه عبادت حجت باشد. خوارج نهروان عبادت را حجت می‌دانند. چه کسانی؟ در زمان بعد از رسول الله هم همین‌طور شد. حجت را کنار گذاشتند و عبادت حجت شد.

عزیز من، بیایید حرف بشنوید. امشب که شب قدر است، از این حرف‌ها قدردانی کنید، از علی بن ابی طالب قدردانی کنید، از مقصد خدا قدردانی کنید، قدردانی از اینکه امر او را اطاعت کنید. من در جای دیگر گفتم و امشب هم تکراری می‌گویم، تمام خلقت آنچه را که هست و نیست؛ چرا می‌گوید عرش خدا زیر پای علی هست؟ علی پا در عرش خدا می‌گذارد. یک وقت گفتم عرش خدا مقری است که اطلاعیه به تمام خلقت می‌دهد، اما مکه اطلاعیه به اهل دنیا می‌دهد. حالا می‌گوید: عرش خدا زیر پای علی است؛ یعنی چه؟ یعنی عزیزان من، الان باید امر ولی الله الاعظم، وجود امام زمان را اطاعت کنید. به اینکه ما حساب می‌کنیم که امام اول علی است، امام دوم حسن و امام سوم حسین الی آخر نیست. اینها مثل اسم می‌ماند. اسم تو حسین است، آیا حسین هستی؟ اسم تو حسن است، آیا امام حسن هستی؟ نه؛ اسمت است. ما الان اسممان اینطوری است که می‌گوییم اینها را دوست داریم. کجا تو دوست داری؟ عزیز من، تو چه سنخه‌ای هستی؟ خانم، تو با حضرت زهرا چه سنخه‌ای داری؟ او باید شفاعت تو را بکند. عزیز من، تو چه سنخه‌ای با علی (علیه السلام) هستی؟

یکی از دردهای بی‌درمان من این است که والله، درمان ندارد. من باید با این غصه بمیرم و می‌میرم و دوا ندارد. امروز اغلب وعاظ ما دارند مردم را به خوارج نهروان تشویق می‌کنند و ترغیب می‌کنند و تأیید می‌کنند. من دو تا نوار گوش دادم فقط می‌گوید: اینجا اگر نماز شب کنی، اینطوری می‌شوی؟ اگر استغفرالله کنی اینطوری می‌شوی؟ اگر شب با وضو بخوابی، اینطوری می‌شوی؟ اگر «لا اله الا الله» بگویی، اینطوری می‌شوی؟ چهار تا صلوات بفرستی، اینطوری می‌شوی؛ به همه دارد کارت می‌دهد. مرد نادان، این کارت نیست، کارد هست که در جان اینها می‌ریزی. یک نفر از این وعاظ نگفت که همه اینها درست است، اینها سنت پیامبر است. ما سنت پیامبر را اطاعت می‌کنیم. اگر گفت نماز؛ جوانان عزیز، اگر دو رکعت نماز را عمداً نخوانید، کافر به امر هستید، کافر به سنت هستید، باید بخوانید. همه اینها به جای خودش؛ اما والله، من نزدیک هشتاد سال دارم؛ نشنیدم و کتاب ندیدم و واعظ ندیدم، کسی ندیدم که بگوید چه چیزی اینها را باطل می‌کند؟ بی ولایتی، حداقل این وعاظ محترم به اندازه یک مدیر عامل، علی را به مردم معرفی کنند. به روح تمام انبیا، علی بین دوستان ظاهری‌اش غریب است. نه اینکه بین آنها غریب باشد، آنها که قاتل هستند. آنها قاتل علی هستند، اما ما چه هستیم؟ خب، چه گفتم؟ [پیش ما] غریب [است]. چرا؟ امر او را اطاعت نمی‌کنیم.

ببین، این دوست محترم چه گفت؟ من را آتش زد، خیلی واقع گفت. زهرا از علی حمایت می‌کند، امام حسین حمایت می‌کند، زهرا حمایت می‌کند، خدا حمایت می‌کند. ما نه به امر خدا هستیم، نه به امر زهرا هستیم. ببین، چه می‌گوید؟ می‌گوید: نزن. دوبار زهرا آمد و گفت: نزن. یکی کربلا آمد و گفت: به حسین من نزن، یک جا هم مثل دیشب بود که گفت: به علی نزن. اما گفت: نزن، می‌خواست او به عذاب مبتلا نشود؛ وگرنه شمشیر به امر علی هست. چه کسی می‌تواند بزند؟ چون که وقتی امیرالمؤمنین خیلی به قول ما چیز شد، خود پسرش امام حسن می‌گوید: به همه رو می‌کند و می‌گوید: وقتی مادرمان را کشتند، همه ما را کشتند. آن روز که زهرا را زدند و کشتند، علی را کشتند. امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) جسارت می‌کنم، مثل نیمه جان بود. مگر زهرا کشتن شوخی است؟ مگر علی کشتن شوخی است؟ تمام انبیاء را کشتند یا ائمه ما را شهید کردند. خود پیامبر را زهر دادند، جبرئیل نکرد که بین زمین و آسمان بگوید ارکان خدا شکست. تمام خلقت جسم است، علی (علیه السلام) ارکان تمام خلقت است. تمام خلقت اگر علی را دوست داشته باشند، یعنی امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) را به «الیوم اکملت لکم دینکم» قبول داشته باشند، هر که می‌خواهد باشد، جبرئیل هم [چیزی نیست]. خدا طوری کرده است که قبولی تمام اینها علی است.

عزیز من، چرا خودتان را جدا می‌کنید؟ والله، تو اگر محبت علی داشته باشی، به قلب تو جلوه می‌کند، تمام هوا و هوس دنیا خنثی می‌شود. اصلاً عشقی نداری. به ذات خدا قسم، نمی‌خواهم بگویم، من هیچ عشقی ندارم، هیچ جایی را نمی‌خواهم ببینم، هیچ جایی را تفریح قرار ندادم و نخواهم داد. من همیشه حواسم پیش زهراست، حواسم پیش امام حسین است. آن مصیبت را می‌گویم که آن مصیبت، مرا می‌کشد؛ یکی مصیبت امام حسین و یکی مصیبت زهرا است. این مصیبت امیرالمؤمنین، مصیبت روی مصیبت است. کجا از اینجا پی تماشا می‌روید؟ گفتم: تکراری نباشد، تا تماشایی هستی، وصل به ولایت نیستی. تماشای بی‌امر، تو خانه خدا را ببین، ثواب دارد، مؤمن را ببین ثواب دارد، قرآن را ببین ثواب دارد. نگاه به غیر تماشا است. عزیزان من، نگاه، غیر از تماشا است. در تماشا وقت صرف می‌کنید، نگاه گذران است. عزیزان من، بیایید تماشایی نباشید. والله، تماشا بیچاره‌کن بشر است. چون که در تماشا وقت شما صرف تماشا می‌شود، وقتی وقت تلف شد؛ از آن یک بهره‌ای می‌برید، اما نگاه اینطور نیست. حالا من به شما می‌گویم نگاه و تماشا دو تا چیز است. امشب حرف‌های نابغه به شما زدم؛ یکی تماشا و یکی اینکه گفتم حجت آنها عبادتشان است.

شخصی پیش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد. گفت: چطوری؟ گفت: یا رسول الله، من امروز سر کار نرفتم. رفتم، سر چهارراه، من را کسی سر کار نبردند. دیدم امروز که کار ندارم، رفتم به نخلستان گفتم: یک نگاه به علی (علیه السلام) بکنم. آنجا رفتم و به علی نگاه کردم؛ ولی نمی‌گوید تماشا. تماشای علی درست است؛ من می‌خواهم نگاه را بگویم با تماشا. او آمد و حضرت فرمود: امروز یکی یک ثوابی کرده، اگر تمام ثقلین را قسمت کنی، رستگار می‌شود. آقا چه داریم می‌گوییم؟ وقتی پیامبر می‌گوید: «وحی یوحی» است، خدا به پیامبر می‌گوید: ای محمد، علی را افشا کن. جبرئیل نازل می‌شود. ایشان یک ثوابی کرده است، اگر به تمام ثقلین بدهند، رستگار می‌شود. چه کار کرده است؟ یک نگاه به جمال مبارک علی کرده است. یک وقت او آمد و گفت: همین است که کرده است. پیامبر فرمود: دعایش مستجاب است، نفرینش هم مستجاب است. یک نگاه کردن، آن علی را تسلی داد و امیرالمؤمنین هم به این مرد تجلی داد. او رفت به آنجا و علی را در ظاهر تسلی داد و او هم به این مرد تجلی داد. حالا دعایش هم مستجاب است.

عزیز من، باید به قلب تو تجلی بشود. والله، تا هوا و هوس و تا اینکه تو غیر امر را اطاعت کنی، به تو تجلی نمی‌شود. بیایید امشب قرار بگذاریم غیر امر کاری نکنیم تا وجود مبارک علی در قلب زن و مرد ما تجلی کند. امروز قرار می‌گذاریم هوا و هوس دنیا و غیر امر را بیرون کنیم، اگر نکرد به من لعنت کنید. اگر تجلی بشود، تمام تماشاهای دنیا از دل شما بیرون می‌رود. بالاتر ببرم؟ والله بالله، محبت بهشت هم بی علی زشت است، بیرون می‌رود. (صلوات) مگر عده‌ای، ده سال، چندین سال، سالش را معلوم نکنم، خدمت امیرالمؤمنین، خدمت پیامبر، خدمت امام حسن و امام حسین و حضرت زهرا نبودند، چرا طاغوت شدند؟ کاش طاغوت می‌شدند. چرا طاغوت شدند؟ اینها یک عناد داشتند و یک خیال. عناد داشتند، خیالشان این بود که بعد از رسول الله حکومت را بگیرند، خلافت را بگیرند. توی این نبودند که محبت واقعی به امیرالمؤمنین داشته باشند. چرا اینطوری شدند؟ اویس قرن در بیابان است، روایت داریم پیامبر را هم ندید. فقط یک مادر داشت که در آنجا به او خدمت می‌کرد. آخرش که مادرش مرد، بلند شد و پیش امیرالمؤمنین آمد و در جنگ صفین هم شهید شد. حالا چرا پیامبر می‌گوید: اویس برادر من است؟ این حرف‌ها که زده می‌شود خیلی باید یقین داشته باشید، فکر کنید. ببینید من چه چیزی دارم می‌گویم. او در بیابان است و پیامبر در مسجدالنبی است. در مسجد است، در مدینه است، اما این جنبه مغناطیسی چنان اویس را گرفته است که اتصال به پیامبر شد. وقتی اتصال شد، پیامبر می‌گوید: برادر من است. چرا برادرها به هم اتصال هستند؟ یعنی آقازاده‌های شما هستند؟ از یک شجره هستند. پیامبر فرمود: اویس، انگار شجره من است، شجره توحید است، شجره ولایت است. عمر و ابابکر و طلحه و زبیر شجره خبیثه هستند. اینها حب دنیا دارند، دور حب دنیا می‌گردند. مگر زهرای عزیز نیامد بگوید که ما به دنیای شما کار نداریم؟

عزیز من، قربانت بروم، این به مسجد رفتن و معبد رفتن نیست. اگر تو ولایتت کامل نباشد، هر کجا بروی انگار به سینما رفته‌ای. سینما تماشاخانه است، می‌روی و تماشا می‌کنی. به حقیقت ولایت قسم، اگر شما اهل دنیا نباشید، به علی (علیه السلام) اتصال می‌شوید، به زهرای عزیز اتصال می‌شوید، به امام زمان اتصال می‌شوید و امام زمان تو را در آغوش می‌گیرد.

بیایید امشب یک کاری بکنیم که حب دنیا از دل ما بیرون برود. حب دنیا، به غیر امر است. ببینید من دارم چه می‌گویم. آن پولی که دارید بیت المال است، تو باید در اختیار آن باشی، نه اینکه آن در اختیار تو باشد. دوباره تکرار می‌کنم. هر غلطی ما می‌خواهیم با آن پول می‌کنیم. بلند شده است و به مکه رفته است، لبیک گفته است، مرا دعوت کردی، لبیک، لبیک؛ آمدم، آمدم. خب، پس داخل بازار می‌روی و این آشغال‌ها را برای چه می‌خری؟ تو بازاری هستی. اما ممکن است داخل بازار باشی و وصل به امام زمانت باشی. ممکن است داخل مسجد باشی و وصل به شیطان رجیم باشی. خدای تبارک و تعالی، قلب مبارک تو را می‌خواهد. روایت رویش بگذارم، روایت داریم که گفت: الاغت را بیاور یا سرت را شانه کن. موسی می‌گوید: این حرف‌ها را به چه کسی می‌زنی؟ به خدا کافر شدی. موسی، من حال او را می‌خواهم، نه قال را. عزیز من، خدا حال ما را می‌خواهد.


دوباره تکرار می‌کنم. کجا می‌روی؟ والله، دارم با چشم ولایت می‌بینم که مردم کجا می‌روند. نمی‌توانم بیشتر از این افشا کنم.

امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) خودش با پیامبر صحبت می‌کرد، گفت: یا رسول الله، سینه‌ام در این دنیا تنگ شده است، می‌دانی که با ما چه کار می‌کنند. امیرالمؤمنین بین دوستان خوش غریب است. خدا نکند یک مردی در خانه‌اش غریب باشد. یعنی بچه‌ها و خانمش به حرف او نباشند و غریب باشد. هر موقع که آن بچه را می‌بیند که به حرف او نیست ناراحت می‌شود. زنش را می‌بیند ناراحت می‌شود. این دنیا اینطوری است.

امیرالمؤمنین دوستانش را هم که در ظاهر می‌دید ناراحت می‌شد. چرا؟ چون باطن آنها را می‌دید. حالا حساب کن در جنگ صفین دارند می‌جنگند، قرآن را سر نیزه کرده است. می‌خواهم یک مقداری از غریبی امیرالمؤمنین برای شما بگویم، وگرنه جنگ صفین با امشب خیلی مناسبت ندارد. حالا این ملعون برداشت قرآن را سر نیزه‌ها کرد، [گفت:] با قرآن جنگ نداریم. علی (علیه السلام) فرمود: «أنا قرآن ناطق»، بزن اینها را. آنجا مالک گفت: پایش روی رکاب است و می‌خواهد برود. خود اینها که با امیرالمؤمنین بودند، گفتند: یا بگو مالک برگردد و یا او را می‌کشیم. به مالک پیام داد، گفت: مالک، اگر می‌خواهی من زنده باشم، دست از جنگ بردار. آن فجایع به وجود آمد. حالا قرار شد حَکَم درست کنند. امیرالمؤمنین گفت: یکی از حکم‌ها را مالک قرار دهید. گفت: چون با شما نسبت دارد، ما نمی‌خواهیم. بفرمایید! حکم قرار دادند. آن ابوموسی احمق خر نفهم و مقدس را به مقدسی قبول داشتند. گفتند: ابوموسی باشد. آمد. گفت: تو باید خلیفه بشوی، رسول الله تو را تأیید کرده است. رفت و گفت: همین‌طور که انگشتر از دستم درآوردم، علی را خلع کردم و خودم را نصب کردم. این خلیفه شد! و او هم رفت، گفت: من علی را با اینها خلع کردم و معاویه را به جای او نصب کردم و معاویه خلیفه شد. این است که به شما می‌گویم امر امام است. این از دوستانش.

حالا اینجا یک توصیه‌ای کردند که علی (علیه السلام) وقتی ضربت خورد و شهید شد، می‌گوید: به پروردگار کعبه، من رستگار شدم. یعنی مردم، من هم رستگار شدم. مگر علی رستگار نبود؟ دارد به آنها می‌گوید: من هم رستگار شدم. حالا وقتی که شهید شد، گفتند: علی که نماز نمی‌خواند، داخل محراب چه کار می‌کرد؟ حالا حرف من این است، زیر بغل علی را گرفتند دارد می‌آید، در خانه که رسید، گفت: مرا زمین بگذارید، زیر بغل مرا بگیرید. علی (علیه السلام) جوری بود که او را را داخل جایی گذاشته بودند مانند تخت بود. گفت: چرا؟ گفت: زینب طاقت ندارد مرا اینگونه ببیند. حالا هم به فکر زینب بود. گفت: زیر بغل‌های مرا بگیرید. حالا علی (علیه السلام) را به خانه آوردند. اینقدر علی غریب است. ببین علی (علیه السلام) چه کار می‌کند؟ برای او شیر آوردند. صف کشیدند. گفت: علی جان، پدر جان اینها همه شیر آورده‌اند. [گفت:] حسن جان من، اینها که صف کشیدند، ته صف، یک زنی هست که دارد گریه می‌کند، برو شیر او را بیاور من بخورم. گفت: حسن جان، آیا پدرت خوب می‌شود یا نه؟ من حاضرم جانم را فدای او بکنم، شیعه او هستم. چرا علی شیر آن دیگران را نگرفت؟ علی، عالم امکان هست، نه در عالم امکان باشد. قدر این حرف را بدانید. علی در عالم امکان نیست، علی خودش عالم امکان است. تمام عالم امکان به وجود علی است، نه اینکه علی در عالم امکان باشد. می‌دانست اینها همه دست به شمشیر می‌کنند و حسین او را می‌کشند. شیر آنها را قبول نکرد.

عزیز من، شیر آن زن را قبول کرد. حالا آوردند، می‌گوید: اول ببرید به ابن ملجم بدهید، درست است این کار را کرد، او یک قدری ترسیده است. اول شیر را به او بدهید. عزیز من، حالا یک چیزی به شما می‌گویم، خیلی سر به سر این مردم نگذارید. ولایت چیزی نیست که ما بخواهیم به مردم بدهیم. من اول عقلم رسید، به رفقای عزیز گفتم ما تمرین می‌کنیم. من غلط می‌کنم ولایت را بتوانم به شما بدهم، من خودم بیچاره هستم. والله، راست می‌گویم وقتی شما را می‌بینم انگار زنده می‌شوم. می‌گویم: ای خدا، ای زهرا، ای امام زمان، به من بدهید، به اینها بدهم، من که بیچاره هستم. چیزی ندارم. همیشه دارم برای شما گریه می‌کنم. من که بیچاره هستم.

حالا ببینید من می‌خواهم به شما چه بگویم. حالا علی (علیه السلام) یک روز ابن ملجم را آورد. من در یک جای دیگر هم گفتم: گفت: مرادی، در یک جنگ می‌خواستند تو را بکشند، نگذاشتم. یادت هست یک حرکتی کرده بودی، زندانی تو درآمده بود، نخلستان را فروختم. من را به حسینم قسم دادی، آمدم زندان تو را خریدم. گفتی: علی جان من چند وقت زندان بودم، چیزی ندارم، رفتم نخلستان را فروختم. گفت: من چه کار کردم تو اینطوری کردی؟ ببینید ابن ملجم چه می‌گوید. علی جان تو خیلی به من خدمت کردی، اما خباثتی که در من است را بیرون نبردی.

والله، به دینم قسم؛ کسی که ولایت ندارد یا به ولایت پشت می‌کند، یک خباثتی در او است که فایده‌ای ندارد. حالا اشخاصی هستند چقدر خدمت می‌کنید، اصلاً فایده‌ای ندارد. اول باید آن خباثت از دل آدم بیرون برود، وقتی که رفت، آنجا جای توحید است، آنجا جای خداست، آنجا جای دوازده امام، چهارده معصوم است، آنجا جای اطاعت خداست، صادرات شما اطاعت خدا می‌شود، صادرات شما به فکر فقرا می‌شود، صادرات شما طوری می‌شود که علی، علی می‌کنید، صادرات شما دلت برای زهرا می‌سوزد، صادرات شما در باطنت اشک می‌ریزی و خنده بر لبت هست، همیشه می‌گویم: خدایا، اینها با لب خندان بیایند و بروند. همیشه دارم برای وجود مبارک شما دعا می‌کنم. چرا؟ شما پشت پا بر عالم امکان زدید، دست بر دامن ولایت زدید. والله، بالله دارم می‌بینم من در مقابل شما کمترین ارزشی دارم، همه شما با ارزش هستید؛ اما قدر ولایت را بدانید، دست از تمرین ولایت برندارید.

خدا می‌داند که گفتم، اما شما فهمیدید، تمام این خلقت اینجاست، تمام خلقت عالم ایستادند، تمام خلقت منتظر امر هستند، تمام خلقت باید امر را اطاعت کنند، مقصد خدا علی است؛ اما اطاعت علی واجب است، اطاعت امام زمان واجب است. این نمازها که می‌گویید واجب است، بی‌محبتی علی، تمام واجب را از بین می‌برد. بی ولایتی، تمام سنت پیامبر را از بین می‌برد. ارزش ولایت را باید از تمام خلقت حتی از سنت پیامبر بالاتر بدانیم. اگر ولایت داری، این دوست مبارک، این دوست عزیز، گفت: از خدا و محمد نمی‌خواهم ایراد کنم، آنها را قافیه شعر می‌آورند، خیلی قشنگ گفت، در حق او دعا کردم. گفت: خدا و پیامبر و علی، من دارم پشت این دستگاه می‌گویم: اول خدا، پیامبر و علی. اگر علی گفتی، والله، هم خدا گفتی و هم پیامبر. به تمام آیات قرآن اگر علی نگویی، چون مقصد خداست، اگر علی نگویی؛ نه خدا گفتی و نه پیامبر.

عزیز من، قربانت بروم، سر اندر پایت باید علی باشد. چرا؟ از کجا می‌گویی؟ تو باید امر خدا را اطاعت کنی. وقتی پیامبر در قاب قوسین رفت، وقتی می‌خواست خداحافظی کند گفت: علی، خدا هم گفت: علی. چرا نگفت: رسول من، گفت: علی. علی (علیه السلام) یک چیزی است که هیچ قدرتی نمی‌فهمد که خدا هم علی می‌گوید. چرا؟ مقصد خدا از تمام خلقت، علی است.

عزیز من، خیلی توجه کن. بیا و دلت را از هر چیزی هست پاک کن و پر از محبت علی کن تا جبرئیل امین امرت را اطاعت کند. تا آنچه که ملائکه مقرب است، اطاعت تو را بکند. چرا می‌گوید: اگر یک مؤمن را ببینی، انگار دوازده امام و چهارده معصوم را زیارت کردی؟ مگر نمی‌گوید که عرش خدا در قلب مؤمن است؟ یعنی محل آنها، محل محبت آنها باید باشد. آنوقت در قلب شما، می‌گوید: عرش خدا می‌شود. چه داریم می‌گوییم؟ ما کجاییم؟ اما اگر حب دنیا باشد، جای آنها نیست. هر قبولی اینطور است. ببخشید طول کشید. می‌خواهم برای شما مصداق بیاورم. مگر امام زمان نبود که آن پول‌ها را برایش بردند. گفت: آن شطیطه هست، حالا هر اسمی دارد. گفت: او چقدر داده است؟ پول‌ها را برگرداند. گفت: چرا؟ گفت: آن حنفی است. برگرداند. خدا نکند اعمال ما غیر از علی باشد، غیر خدا باشد، قبول نکند. این اعمالی که قبول نمی‌شود، می‌دانم عبادتشان حجت شده است، با این حجت محشور هستند. آن‌وقت می‌گوید: اگر یکی از شما با دین از دنیا رفتید، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند. تو کنار حجت، حجت گرفتی، عبادتت حجت شده است.

عزیز من، قربانت بروم، بیا از این کار دست بردار. من دارم به تو می‌گویم، تو باید در قلبت و وجودت از ولایت حمایت کنی. مگر علی (علیه السلام) با تمام مقامش جای پیامبر نخوابیده است؟ حالا به خانه پیامبر می‌ریزند که او را بکشند. می‌گویند: پیامبر کجاست؟ می‌گوید: مگر به من سپردید؟ حالا می‌گوید: یک یک نفسش افضل عبادت ثقلین است. دفاع از ولایت می‌کند. در جای دیگر گفتم: این ولایت در قلب مبارک پیامبر است، هنوز افشا نشده است، اگر پیامبر از دنیا می‌رفت، آن ولایت افشا نمی‌شد. حالا می‌گوید: یا محمد، علی را به جای خودت بخوابان، او از ولایت دفاع می‌کند. مگر خود امیرالمؤمنین یک شمشیر نمی‌زند؟ می‌گوید: افضل عبادت ثقلین است. او یک شمشیر می‌زند، افضل عبادت ثقلین می‌شود؛ این هم یک شمشیر زد، ثقلین را کشت. او دستش به امر شیطان بالا رفت، علی (علیه السلام) دستش به امر خدا بالا رفت.

عزیزان من، بیایید دستتان را، جوارحتان را نزد خدا بگذارید. عزیز من، بیا دستت به واسطه حمایت از ولایت بالا برود. عزیز من، گفتم: حمایت از ولایت، سخاوت است. حمایت از ولایت، عدالت است، حمایت از ولایت این است که خودخواهی را کنار بگذارید، تسلیم ولایت بشوید. به یک دوستی گفتم آخر: همه‌اش داری نمره می‌دهی؟ باید تسلیم پیامبر باشی، تا صلوات ارزش داشته باشد. (صلوات)

پس حرف من این شد؛ یک نگاهی به تمام خلقت بکنیم، یک نگاهی به این عالم که مثل خشخاشی هست بکنیم، نگاه به عالم بکن، نگاه به آسمانها بکن، نگاه به کرات بکن، نگاه به بهشت بکن، نگاه به فردوس بکن، نگاه به قیامت بکن؛ تمام در یک صف ایستادند و محتاج ولایت هستند. قبولی خدای تبارک و تعالی از تمام خلقت ولایت است؛ یعنی ولایت علی (علیه السلام). (صلوات)

عزیز من، اگر تو به امر باشی، عضو امیرالمؤمنین می‌شوی. (صلوات) عزیز من، شما جزء هستید، من با چنگ و دندان آنچه را که دارم، تا نفس آخر خرج می‌کنم که برای شما بگیرم و به شما بدهم. شما اگر از نظر مادی مرا تأمین می‌کنید، من ان‌شاءالله به امید خدا، از خدا می‌خواهم با امر خدا، با امر امام، با امر پیامبر از خدا می‌خواهم گدایی کنم، می‌گیرم و به شما می‌دهم تا ولایت شما کامل شود.

دعا

خدایا، ولایت ما را کامل کن.

خدایا، ما را بیامرز.

خدایا، ما را از خواب غفلت بیدار کن.

خدایا، به حق وجود پیامبر، این رفقای مرا یک وجود حمایت‌کن از ولایت قرار بده.

خدایا، وجود اینها را یک وجود حمایت از زهرا قرار بده.

خدایا، اینها را از کسانی قرار بده که دعوت زهرا را بپذیرند.

خدایا، اینها را طوری قرار بده که دعوت علی (علیه السلام) را بپذیرند.

خدایا، اینها از کسانی باشند که امام حسین «هل من ناصر» گفت، لبیک بگویند.

خدایا، امشب احیا گرفتند، دور هم هستند، خدایا، دل ما را با ولایت احیا کن.

خدایا، ما از ولایت قدردانی کنیم.

خدایا، رفقای مرا از نابغه‌های دنیا قرار بده. والله اگر ولایت داشته باشید، شما نابغه تمام دنیا هستید. خدایا، اینها را نابغه قرار بده.

خدایا، وسوسه شیطان را از دلشان بیرون کن.

خدایا، جیبشان را همیشه پر از پول کن، با کمک امام زمان، سخاوت هم به اینها بده.

خدایا، عاقبت همه را به خیر کن.

من را ببخشید، من از همه شما عذرخواهی می‌کنم.

یا علی

حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه