امام حسین؛ شناخت ولایت

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو

بسم الله الرحمن الرحیم

امام حسین؛ شناخت ولایت
صوت دانلود
پخش صوت پخش
پی‌دی‌اف دریافت
تاریخ سخنرانی 1376-12-18

السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

هدف عمر و ابابکر و باندشان این بود که می خواستند ایمان را از بین ببرند

حسین منّی و أنا من حسین؛ حسین از من است و من از حسین

رفقای عزیز! ما یک قوم و خویشی داریم و یک رحم داریم. بیشتر بیشتر ما رحم را با قوم و خویشی یکی حساب می‌کنیم. نه! قوم و خویشی یک حرف است، رحمیت یک حرف. اگر آقا رسول محترم؛ رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید: «حسین منّی و أنا من حسین» درست می‌گوید؛ ما نمی‌کشیم. حسین از من است، من از حسین. هدف اینها دین خداست، هدفشان ولایت است؛ یعنی اگر امام حسین (علیه السلام) نبود زحمت‌های پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را از بین می‌بردند، آن دو نفر می‌خواستند از بین ببرند، موفق نشدند. اینها یک باند بودند. باند یک خصوصیتی دارد، یک باند بودند؛ یعنی بنای اینها بود که دم از اسلام بزنند و ایمان را از بین ببرند. چرا؟ خودتان از من بهتر می‌دانید، آگاه‌تر هستید که این دو نفر با ایمان چه کردند. زهرای عزیز (علیها السلام) را زدند، فرق زهرا (علیها السلام) را شکستند، صورت او را نیلی کردند، زهرا (علیها السلام) را کشتند، احکام را فاش نکند. چه جسارتی به قدس ولایت کردند؛ اما قدرت نداشتند ولایت را از بین ببرند. عمر، ابابکر، عثمان، معاویه، یزید یک باندی بودند که هدفشان این بود که ایمان را از بین ببرند.

من یک صحبتی بکنم که از من قبول بکنید. معاویه یک دوستی داشت، خیلی با او رفیق بود، پسرش به او می‌گفت: بابا چرا اینقدر با او رفیق هستی؟ گفت: دنیا به او رو کرده است، ما هم که اهل دنیا هستیم، ما را خلاصه اداره می‌کند. یک روز این شخص آمد و جلوی پسرش بد به معاویه گفت. پسر گفت: بابا، تو خیلی با این دوست بودی، چطور شده است؟ کم تو گذاشته است؟ پدر گفت: نه بابا، من امروز به آنجا رفتم، دوتایی بودیم. به او می‌گویم علی که کشته شد و در ظاهر دیگر نیست، تو یک قدری با اینها ترحم بکن. گفت: هدف من که مردم نیست. تا گفت: «أشهد أن محمداً رسول الله» گفت: من این را می‌خواهم، می‌خواهم این اسم را از بین ببرم. پس هدف پدر و پسر این بود که اصلاً ایمان و اسلام را از بین ببرند. اما الحمد لله رب العالمین، خدای تبارک و تعالی ایمان را حفظ کرد. پس هدف اینها این بوده است.

امام حسین (علیه السلام) قیام نکرد، از دین دفاع کرد

حالا اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌گوید: حسین منّی، أنا من حسین؛ امام حسین (علیه السلام) دید که با مادرش اینطور رفتار کردند، با پدرش اینطور رفتار کردند، جدش را زهر دادند، اینها کمر بستند تمام زحمت‌های جدش را از بین ببرند. امام حسین (علیه السلام) دفاع کرد، نه قیام. قیام فقط برای حضرت حجة بن الحسن امام زمان (عج الله فرجه) است. اگر امام قیام کند و سقوط کند، پس امام قدرت ندارد! کجای کار هستید؟ امام وقتی اراده می‌کند، تمام خلقت به وجودش هست. چرا ما نمی‌فهمیم؟ چرا می‌گویید که ایشان قیام کرد؟ قیام فقط برای حضرت مهدی (عج الله فرجه) است. چرا؟ امام حسین دفاع کرد. حالا من خدمت شما عرض می‌کنم ببینید درست است یا نه. وقتی که معاویه سَقَط شد، به دوزخ وارد شد، اتفاقاً به یزید گفت، گفت: بابا! با حسین (علیه السلام) درنیفت، آبروی بنی امیه را می‌بری. این یک وجودی هست، تحمل ندارد، تحمل ناحسابی ندارد. [یزید] گوش نداد. به والی مدینه نوشت، تا این نامه به دستت رسید یا برای من با حسین (علیه السلام) بیعت بگیر یا او را بکش. امام حسین (علیه السلام) را دعوت کرد، گفت: می‌خواهیم راجع به خلافت صحبت کنیم، شما تشریف بیاورید. امام حسین (علیه السلام) آمد. حضرت به بنی هاشم اشاره کرد که دور خانه را محاصره کنید. تمام بنی هاشم دور خانه والی ریختند. وقتی والی دید، دید که نمی‌تواند این کار را بکند، یک صحبتی کرد. پس می‌خواست امام حسین (علیه السلام) را بکشد. از این طرف [امام حسین] بلند شده و به مکه آمده است. دید که اینها زیر احرام‌هایشان شمشیر دارند. چه می‌گویی؟ خدا می‌داند، به حسین قسم، من از دست یک عده‌ای داغ می‌شوم که نمی‌توانم اسم آنها را بیاورم. می‌گوید: امام حسین (علیه السلام)دید احترام خانه می‌رود، تو چه می‌گویی؟ به قرآن مجید، موهای امام حسین (علیه السلام) از مکه و صفا و مروه بهتر است، موهای امام حسین (علیه السلام) بهتر است، تو چه می‌گویی؟ آیا احترام خانه می‌رود؟! امام حسین (علیه السلام) دید که خونش لوث می‌شود، اینها او را می‌کشند، آن هدف و آن امری که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) کرده است، اجرا نمی‌شود. امام حسین (علیه السلام)، هشتم بلند شد از آنجا بیرون آمد. اگر همه از امام اطاعت می‌کردند که امام حسین (علیه السلام) را نمی‌کشتند. همه رفتند آنجا که حاجی بشوند، حاج آقا سلام، حاج آقا سلام. حاج آقا هم یک باد به خودش بکند. بله، دنبال امام حسین (علیه السلام) نیامدند. حالا امام حسین (علیه السلام) به کربلا آمده است، یار ندارد، یاور ندارد، کسی را ندارد، همانطور که پدرش علی (علیه السلام) در ظاهر غریب بود، امام حسین (علیه السلام) هم غریب بود. امام حسین (علیه السلام) که قیام نکرده است، امام حسین (علیه السلام) از دین دفاع کرده است.

تمام خلقت به امر امام است. مگر نیست که زعفر به آنجا می‌آید و می‌گوید من اسبهای اینها را به پایین می‌کشم. می‌گوید: زعفر، نفس‌ها که اینها دارند می‌کشند در قبضه قدرت من است؛ اما اجازه نمی‌دهد. اما آقا امام زمان (عج الله فرجه) اجازه می‌دهد. زمین هفتاد هزار لشکر سفیانی را بیرون مکه و مدینه، می‌بلعد. تو چه داری می‌گویی؟ چه داری می‌گویی که ایشان قیام کرد؟ پس اگر امام حسین قیام کرده است چرا ما نمی‌فهمیم؟ آیا قدرت یزید بالاتر بوده است که امام را کشت؟ ما یک حرفی می‌زنیم، آخر آن را نمی‌فهمیم.

ولایت قطعه‌بندی هست، به هر کسی یک ذره ولایت داده شده است

من امروز می‌خواهم این موضوع را بگویم. اگر می‌گویند که امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) مثلاً خالق است، روایت هم داریم. یک آقا سید هاشم آقا حسینی بود که خیلی ولایتی هم بود، ما راجع به امام زمان (عج الله فرجه) یک کاغذی و ربطی با او داشتیم و او هم یک دوستی داشت و گفت: ایشان را به آنجا بیاور. ما رفتیم، عید غدیر بود. فهرست‌وار بگویم. یک طلبه‌ای بود جلو نشسته بود و کتاب آورده بود و می‌گفت: خدا خالق است و علی می‌گوید: أنا الخالق، این سید اولاد پیامبر را پیچانده بود. گفتم: او را بده به من؛ پیش من آمد، گفتم: چه می‌گویی؟ گفت: امیرالمؤمنین (علیه السلام) این را می‌گوید، خدا خالق است. گفتم: ولایت قطعه‌بندی هست، به هر کسی یک ذره ولایت داده شده است. ولایت چیز نیست، توحیدی هست. تو آمدی پیش یک مرجع تقلید سراغ می‌گیری؟ گفت: باید با عقل هم درست بیاید. خیلی پر بنیه بود. گفتم: من الان یک روایت برای تو می‌گویم، تو که اصلًا عقل نداری، آن بزرگترها هم عقل ولایت ندارند. این فقط یک قسمت‌بندی دارد. گفت: هان! گفتم: یک روایت داریم، یک کسی بود در نماز جماعت به تکبیرة الاحرام نرسید، گفت: هفتاد شتر می‌دهم، پیامبر گفت: نه، همین آقا به چهار رکعت نرسید؛ گفتند: آقا رسول الله! این به تکبیرة الاحرام نرسید، امروز به چهار رکعت نرسید. پیامبر رویش را برگرداند و گفت: کجا بودی؟ گفت: رفتم علی (علیه السلام) را ببینم. به جمعیت رو کرد و گفت این ثوابی که این کرده است، اگر به تمام ثقلین قسمت کنند، ثقلین رستگار می‌شود. تو عقل ولایت داری؟ آقا، این دست و پایش را جمع کرد.

یک دیدن علی اگر از روی معرفت باشد، اینقدر خدا به تو ثواب می‌دهد، تمام ثقلین رستگار می‌شوند. چرا ثقلین محبت دارند؟ اینها اتصال می‌شوند. اتصال به ولایت هم چیزی نیست، این رستگار است. همه بدبختی ما این است که اتصال به ولایت نیستیم. قربانتان بروم! تعجب نکنید چرا ثقلین رستگار می‌شود؟ وقتی محبت علی (علیه السلام) داری؛ یعنی این ثواب را به ثقلین قسمت می‌کند، ثقلین رستگار می‌شود. گفت: شما کجا هستید، ما بیاییم از فرمایشات شما استفاده کنیم. گفتم: بابا پاشو برو. من این میان ویلان هستم، من جایگاه ندارم.

از نور ولایت، بهشت و فردوس خلق شده است، نه از خود ولایت

حالا می‌خواهم این موضوع را به شما بگویم. پس امام‌شناسی که بگویی امام خلقت می‌کند، ما امام را کوچک می‌کنیم. در مقابل علی (علیه السلام) خلقت چیست؟ خدا در حدیث کساء می‌فرماید: خلقت را برای تو کردم. از آن طرف امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌گوید: دنیا به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. علی (علیه السلام) از این حرف‌ها بزرگ‌تر است، رسول الله از این حرف‌ها بزرگ‌تر است، دوازده امام و چهارده معصوم از این حرف‌ها بزرگ‌تر است. من الان یک روایت برای شما می‌گویم که قبول کنید، اگر کسی مغرض باشد، قبول نمی‌کند. اگر این روایت را قبول نکردید، بدانید یک مغرضیت در مغزتان هست، شب دعا کنید این از بین برود. اما استدلال عیب ندارد، بیایید به من بگویید، من حرفی ندارم. اگر به شما نچسبید، به من بگویید. اما آدم باید چیزی را رد نکند، بگو من نمی‌فهمم. آقای مهندس! مگر تو همه ولایت را می‌فهمی؟ ولایت یک چیزی است که خلقت در آن مانده است.

حالا روایت داریم؛ پیامبر می‌فرماید: اول چیزی که خدا به وجود آورد، نور ماست. ببین، نمی‌گوید: نور من است، می‌گوید: نور ماست؛ یعنی نور دوازده امام و چهارده معصوم. از نور ما؛ یعنی از نور ولایت؛ خدا درخت طوبی خلق کرده است. از نور درخت طوبی، بهشت و فردوس و عرش را خلق کرده است. باباجان! تو داری چه می‌گویی؟ کجای کار هستی که می‌گویی علی خالق است؟ از نورش بهشت خلق می‌شود، فردوس خلق می‌شود، از نورش خلق می‌شود؛ نه خودش. خودش یک چیز دیگری است. این آمده از نور خدا خلق شده است. ببین نور چه چیزی هست؟ نور، ولایت است. حالا از نور او درخت طوبی خلق شده است، از نور درخت طوبی، بهشت و رضوان خلق شده است. از نور او خلق شده است، نه اینکه علی (علیه السلام) خلق کند. کجایید که دم از ولایت می‌زنید. خدا کند به شما بچشاند، بفهمید ولایت چه چیزی هست. هنوز نچشیدیم. از نور او خلق می‌شود. حالا از این درخت طوبی سیبی چیده شد و به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) داده شد؛ شد زهرا (علیها السلام)، شد فاطمه. اگر پیامبر سینه زهرا (علیها السلام) را می‌بوسد؛ والله، ولایت را می‌بوسد، اگر دست زهرا (علیها السلام) را می‌بوسد؛ ولایت را می‌بوسد. باید یک قدری از دنیا بیرون بیاییم تا اینها را بفهمیم. مگر پیامبر دختر دیگری ندارد؟ چرا آنها را نمی‌بوسد؟ این دلیلش هست. پس زهرا (علیها السلام) از نور ولایت خلق شده است. حالا که زهرا (علیها السلام) از نور ولایت خلق شده است، باید به خود ولایت اتصال بشود، به خود ولایت اتصال بشود، به خود علی (علیه السلام) اتصال بشود. چرا می‌گویند: اگر علی (علیه السلام) نبود، کفوی با زهرا (علیها السلام) نبود؛ یعنی ولایت نیست. علی ولایت باید کفو زهرا (علیها السلام) باشد. به کوری چشم کسانی که نمی‌فهمند.

پس علی بالاتر از این است که بهشت را خلق کند، علی بالاتر از این است که فردوس را خلق کند، علی بالاتر از این است که عرش را خلق می‌کند، نور او خلق کند. نور علی خلق می‌کند. همین سان که خدا اینقدر بزرگ است، اگر بگوییم بزرگ است کفر گفتم، باید کفر بگویم تا شما بفهمید. از نور او پیامبر خلق شده است، از آن نور، درخت طوبی خلق شده است، از درخت طوبی، از نور ولایت بهشت خلق شده است. علی از این حرف‌ها بالاتر است. چه دارید می‌گویید؟ این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟ مگر ما شناخت امام داریم؟ تو شناخت خودت را نداری. خدا چه کار کرده است؟ می‌گوید: غلو کردی! اصلاً تو می‌فهمی غلو چیست؟ تو علم خودت را خیلی بالاتر از علم امیرالمؤمنین می‌بینی؟ مثل این است که من الان می‌گویم این آقا کلاس شش هست، شما کلاس هشت درس خواندی. می‌گویی: نه، او کلاس پنج هست، تو نمی‌فهمی. این حرف یعنی این است. تو غلو کردی! تو می‌فهمی غلو یعنی چه؟ تو اصلاً نمی‌فهمی ولایت چیست. تو ولایت را دکان خودت کردی. حقیقت ولایت را خودشان باید بدهند.

«أنا مدینة العلم و علی بابها»؛ آقا مهندس، اینها که داری سواد است، به قرآن سواد است. سواد غیر از علم است. باید به انگلستان و آمریکا و کانادا بروی و علم بیاموزی، لیسانس و دکترا و مافوق لیسانس می‌شوی. مهندس جان! مافوق لیسانس آمریکایی‌ها، سواد آمریکایی‌ها تو هستی. کجای کار هستی؟ بیا توی علی از در برو علم یاد بگیر. این سوادت سیاهی است. چرا به شما می‌گوید: شب احیاء برو علم یاد بگیر، یعنی می‌گوید برو سواد یاد بگیر؟ این شخص که همه چیز می‌تواند بخواند، می‌گوید: برو علم یاد بگیر؛ یعنی برو ولایت یاد بگیر. حالا از کجا بروم یاد بگیرم؟ بیا پوز به در خانه امام زمان بمال، یادت می‌دهد. آنها آمادگی یاد دادن دارند، نه آمادگی یاد گرفتن. ما کجای کار هستیم؟ چرا فکر نمی‌کنید؟ چرا می‌گوید نیم ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است؟ برو فکر بکن ببین باید چه کار بکنی؟ راه کار تو چیست؟

من یک روایت بگویم که رفقای عزیز یک قدری شاد بشوند. پیامبر می‌فرماید: حالا که عرش معلی خلق شد، به نور ما این خلق شده است. حالا که مثلاً این اتاق خلق شده است، یک نوری می‌خواهد، خلق آن یک چیز دیگری هست. پیامبر می‌گوید نورش از نور من است. نور زمین‌ها و آسمان‌ها از نور علی است، نور خورشید از نور حسن من است، نور ماه از نور حسین من است و نور تمام خلقت برای اینها است. برای نور اینهاست نه خود اینها. من سینه‌ام از دست یک عده‌ای می‌گیرد. تمام این خلقت که دارد می‌گردد، به توسط نور اینها می‌گردد. امام را باید اینطوری بشناسی. غلو کردی؟ خدا ان‌شاءالله به تو عقل بدهد. تو همه چیز داری، به غیر از عقل. همه چیز تو درست است، به غیر از عقلت که ناقص است.

علی (علیه السلام) بالاتر از این است که بیاید یک عالمی را خلق کند

این عالمی که خدا خلق کرده است و در حدیث کساء می‌گوید: من به عزت و جلالم، زمین و آسمان و لوح و قلم همه را به واسطه شما خلق کردم، کادو است، کادوی حسین است، کادوی زهرا است، خدا به او کادو داده است. اینقدر بی‌لیاقت است. چرا امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌گوید: مثل استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. علی (علیه السلام) بالاتر از این است که بیاید یک عالمی را خلق کند. حالا خوب شد؟ هر کاری می‌خواهید بکنید. مگر حرف را نفهمید. یک چیزی که امیرالمؤمنین می‌گوید مثل استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است، این قابل ندارد که علی این را خلق کند. علی یک چیز دیگری هست. همانطور که خدا یک چیز دیگری هست، علی هم یک چیز دیگری هست، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم یک چیز دیگری هست، دوازده امام و چهارده معصوم هم یک چیز دیگری هستند که عقل بشر به کنه اینها نمی‌رسد. همین طور که به کنه خدا نمی‌رسید، به کنه ولایت، به ولایت قسم، هیچ کس نمی‌رسد. چرا؟ سلمان رفته است و امیرالمؤمنین رفته جن‌ها را آرام کرده است و داخل زمین رفته است. حالا می‌گوید: هر کس خبر پسر عمویم را به من بدهد، هر چه بخواهد به او می‌دهم. حالا آمده است و خبر علی را داده است. به پیامبر می‌گوید: چه چیزی می‌خواهی، می‌گوید یک سرّ نگو. وقتی پیامبر رفته است، گویا سه هزار حرف زده است، هزار تا را بگو، هزار تا را نگو، هزار تا را هم می‌خواهی بگو، می‌خواهی نگو. گفت: یکی از آنها که می‌خواهی نگو. باباجان! عزیز من! قربانتان بروم! من با روایت و حدیث حرف می‌زنم. حالا می‌گوید: یکی از آنها را بگو. خدا به پیامبر گفته است که نگو. جبرئیل نازل شد؛ «سلمان منّی اهل البیت» یکی را بگو. یکی از آن‌ها را گفت.

عزیز من! قربانتان بروم! هزار حرفی که گفته است که بزند، به تمام جزءهای کلام الله راجع به علی بوده است. مغزی در عالم نبوده است که بگوید. چرا؟ خود علی حرفش را داخل چاه می‌زند. مغزی نیست که حرف علی را بگوید. حالا هم مغزی نیست که بگوید. من که دارم این حرف‌ها را می‌زنم در پرتو ولایت این حرف‌ها را می‌زنم، نه از ولایت. ولایت یک چیز دیگری هست. من در پرتو ولایت حرف می‌زنم. مگر زبانی هست که بتواند در ولایت حرف بزند؟ مگر می‌شود از کمال، از جمال، از قدرت، از عظمت، از جود، از کرم خدا حرف زد؟ همین‌طوری هم نمی‌شود از جود و کرم و بزرگواری این دوازده امام و چهارده معصوم (علیهم السلام) حرف زد. اینها ازلی هستند. چه دارید می‌گویید؟ خدا ازلی هست، اینها هم ازلی هستند. مگر امام می‌میرد؟ چه کسی می‌فهمد؟ زینب. چرا امام زمان می‌گوید: عمه جان! اینقدر برای تو گریه می‌کنم تا اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. برای معرفة الله زینب گریه می‌کند. چرا برای ام کلثوم نمی‌گوید؟ چرا برای بقیه نمی‌گوید؟ برای زینب می‌گوید. حالا ببینید معرفت زینب چیست؟ حالا که کسی کشته شد و رگ‌های بدنش جدا شد، می‌میرد و تمام می‌شود. حالا به دروازه کوفه آمده است و می‌گوید: برادر، با من حرف بزن. اگر نمی‌زنی با این طفل حرف بزن. بعد امام حسین می‌گوید: «ام حسبت ان اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا»[۱] مگر امام می‌میرد؟ عقل تو مرده است. امام قبل از این که تو گفته باشی، می‌داند.

درخواستهای متقی از امام رضا (علیه السلام)

من در این سفر که به مشهد رفتم، دیدم رفقای عزیز واقعاً خدمت می‌کنند. اینها بزرگوارانی هستند که خدا مباهات می‌کند، خدا به کسانی که ولایت دارند مباهات می‌کند، علی الخصوص جوانان عزیز. اگر به نماز بایستند خدا مباهات می‌کند. ای ملائکه من ببینید او چقدر آمال و آرزو دارد، به سمت من آمده است. مباهات می‌کند. اما کسی که واقعاً سمت خدا بیاید. اگر گفت «ایاک نعبد و ایاک نستعین»[۲]» آنوقت بگوید «اهدنا الصراط المستقیم»[۳]؛ ای خدا ما تو را عبادت می‌کنیم، ما را به صراط مستقیم وادار کن. آن نماز است. درخواست کند که خدا او را به صراط مستقیم وادار کند. یعنی صراط علی؛ «أنا الصراط المستقیم». آنوقت در آن نماز خدا با او مباهات می‌کند. حالا که شما به نماز آمدی، در خواست تو از خدا این باشد که مرا به صراط مستقیم وادار کن؛ یعنی صراط علی. مگر به غیر ولایت ما صراط مستقیم داریم؟ همه صراط‌ها پیچ و خم دارد، اینقدر پیچ و خم دارد که خفه می‌شوی، کجا می‌روی؟

من پنج شب بودم، می‌خواهم پنج شب را خدمت شما عرض کنم. من تقاضایی از حضرت رضا (علیه السلام) کردم، قربانتان بروم، ببینید من چقدر به فکر شما هستم؛ شب اول که رفتم از امام رضا خواستم که رفقای مرا به بلوغ برساند، بالغ بشوند، ببخشید به شما برنخورد، ما بالغ نیستیم، ما به تکلیف رسیدیم؛ چرا؟ گول می‌خوریم. آدمی که بالغ بشود که دلش را به یک تلویزیون و ویدئو خوش نمی‌کند. اگر آدم بالغ بشود که دلش را به یک مجلس لهو و لعب خوش نمی‌کند. من اول تشکر کردم از پدر خانم آن آقا که بنا شده است اسم نبرم. از شما و اخوی گرامی‌شان. دیدم مجلس، بوی ولایت می‌دهد، خب چه شد؟ چه عیبی دارد؟ حالا انگار یک چیزی هم آورد و یک مقدار سر و صدا می‌کرد؛ نه جدت راضی بود و نه خدا راضی بود، نه پیامبر راضی است و نه ملائکه راضی هستند. خانه‌ای که وحی منزل در آن باید نازل شود، چرا ساز در آن نازل می‌کنند که رقاصه‌ها به آنجا بیایند، اینجا باید حسین (علیه السلام) بیاید، اینجا باید زهرا (علیها السلام) بیاید، اینجا باید امام زمان (عج الله فرجه) به خانه‌ات بیاید سید اولاد پیامبر! خیلی خوشم آمد. در حق شما دعا کردم، تا حتی دعا به نسل شما کردم. مجلس یک مجلس روحانی بود، چقدر خوب است. کاش مردم از شما یاد می‌گرفتند.

بعد من از امام رضا (علیه السلام) خواستم که رفقای من به بلوغ برسند. گفتم: آقا جان! ممکن است. حالا که اگر باشیم، امام زمان (عج الله فرجه) می‌آید ما باید به بلوغ برسیم، حالا تو ما را به بلوغ برسان. فرق نمی‌کند، «تسمع کلامی، ترد سلامی» حرف ما را دارد می‌شنود. خلاصه یک قدری از این حرف‌ها زدیم و رفتیم. خلاصه شام خوردیم و منتظر تلفن بودیم. من به صورتی هستم که با امام حرف می‌زنم، منتظر جواب هستم. چرا منتظر جواب هستم؟ من به امام رضا (علیه السلام) گفتم من از طرف قومم آمدم، من برای خودم نمی‌خواهم. من از طرف قومم آمدم. خلاصه اینها تا یک اندازه‌ای تصفیه شدند. من شب خواب دیدم که دو تا چیز به من دادند و گفتند: اینها را طراحی کن. اگر تو طراحی کنی، اینها شمش طلا می‌شود. اینقدر من خوشحال شدم، شماها طلا می‌شوید. حالا آمدم خوشحال شدم.

شب دیگر به فکر فرو رفتم و گفتم: تو هفتاد و خرده‌ای سن داری، این حرف‌هایی که تو داری می‌زنی، مبادا جزء لعنت بشوی. اصلاً مرا شجاع کرد. ببین امروز از شجاعت صحبت کردم. روایت داریم هر کس از خودش حرف بزند که این حرف را خدا و پیامبر و ائمه طاهرین نزده باشند، این آدم جزء ملعون‌ها است. باید حرف از خودش نباشد، حرف از اینها باشد. ما به فکر فرو رفتیم حالا که اینها به بلوغ رسیدند، حالا که اینها اینطوری شدند، حالا که کار کنیم طلا می‌شوند، حالا حرف ما چطوری است؟ آیا حرف ما درست است یا نه؟ در خودمان رفتیم. من یک وقت دیدم که شبحی شد و گفت: ما تو را هادی قرار دادیم. ببینید خیال که می‌کنی به تو جواب می‌دهد. نباید هم بگویی، من خیال کردم. من دیدم این بار برای من زیاد است. بلند شدم آمدم و از خواب بیدار شدم. خدمت حضرت آمدم و گفتم: یابن رسول الله! این بار برای من زیاد است. من راهی بلد نیستم، من خودم گمراه هستم. هادی؟ آیا این رؤیای صادقه بوده است یا اینکه امر شما بوده است. در فکر بودم، یک دفعه دیدم عنایتی شد و گفت: شما راهنما باش. خب، راحت شدم. بعد گفتم: خدا می‌فرماید، هدایت با من است، آیا هادی یعنی هدایت کننده؟ و خدا هم می‌گوید هدایت با من است. این با آن چه مناسبتی دارد؟ و عنایت شد که شما اصلاً راهنما باش. من بارها به شما گفتم من راه را بلد هستم؛ اما خودم نمی‌آیم. خودم نمی‌توانم بیایم، می‌گویم بیایید از این طرف بروید. این شب دوم.

شب سوم شد، دیدم ایام محرم است، باید به فکر این باشم که گریه امام حسین (علیه السلام) چطور هست. من بارها به رفقای عزیز گفته‌ام که گریه سه شکل است. گریه عقده، گریه‌ای که توهین به ولایت است و اینها را بیچاره بدانیم؛ اما یک گریه‌ای است که امام زمان (عج الله فرجه) می‌کند، برای توهینی که به آنها شد. این گریه درست است. حالا که من این را گفتم، ببینید آقا چطور آن را تأیید کرد. این حرف مرا تأیید کرد. گفت: فلانی، ولایت گریه می‌کند نه مردم. ببینید چقدر عالی است. ولایت، گریه می‌کند، حجة بن الحسن، آقا امام زمان (عج الله فرجه)، مگر ولایت نیست؟ ولی خداست، ولایت است. «تنزل الملائکة و الروح»[۴]؛ روح تمام خلقت است. حالا که ولایت گریه می‌کند، کسانی که ولایت دارند، آنها هم گریه می‌کنند. ولایت به ولایت اتصال است. اگر گریه نکردی، بدان یا ولایت نداری یا کورکوره می‌کنی. چرا؟ فرمود: چرا کفار گریه نمی‌کنند؟ چون ولایت ندارند. چرا اهل تسنن گریه نمی‌کنند؟ ولایت ندارند. پس ولایت گریه می‌کند. حالا که ولایت شد و ولایت گریه می‌کند، این است که اگر قطره‌ای از اشک داخل جهنم بریزد، جهنم تعادلش را از دست می‌دهد.

آقا مهندس! قربانت بروم! به واسطه ولایت، جهنم تعادلش را از دست می‌دهد. آن اشکی که ریختی، آن ولایت است. اگر یک قطره اشک برای امام حسین بریزی، تعادلش را از دست می‌دهد. چرا نمی‌روید یک گوشه‌ای بنشینید و برای آقا امام حسین (علیه السلام) گریه کنید؟ چرا شما از این فیض عظما بهره نمی‌برید؟ کجا بلند می‌شوید این طرف آن طرف می‌روید؟ یک کم می‌خندی، یک کم بلند می‌شوی، یک کم می‌نشینی، به دینم راست می‌گویم، به ایمانم راست می‌گویم، یک نفر در قم بود که از او مهم تر نبود. سردسته بود و سید هم بود. وقتی مرد می‌خواستم او را ببینم. دیدم در صحرای محشر چنان نعره می‌زند که یک محوطه از محشر را صدای او برداشته بود. رفتم گفتم: حاج آقا، خدا چشم شما را گریان نکند، چرا گریه می‌کنی؟ گفت: حسین (علیه السلام) را نشناختیم یا برای پول کردیم یا برای ریاست. این هم روایتش در عالم رؤیا. پس ولایت گریه می‌کند. این شب سوم بود.

شب چهارم شد. من گفتم: آقا جان! این که می‌فرماید: از هزار نفر یکی با دین از دنیا نمی‌رود، با این فرمایش پسرت حجت خدا، جواد الائمه (علیه السلام)، که می‌فرماید: زیارت قبر پدرم هفتاد حج، هفتاد عمره دارد و گویا امام صادق (علیه السلام) گفته تا هزار حج و هزار عمره روایت داریم می‌فرمایند، چه می‌شود؟ این مردم که همه به زیارت می‌آیند. از آن طرف هم گفته که یک حج اینقدر ثواب دارد که اگر کوه ابوقبیس را در راه خدا بدهی به آن نمی‌رسی. اینها چه می‌شود؟ جواب قشنگی داد، قربانش بروم، فدایش بشوم، عنایت کرد که اینها کارشان است؛ یعنی زیارت کارشان است. «لا اله الا الله حصنی، فمن دخل حصنی امن من عذابی، بشرطها و شروطها و أنا من شروطها»؛ من را شروط نمی‌دانند. رفقا، من این را از خودم می‌گویم. آن آدم سینما می‌رود، تئاتر می‌رود، لب دریا می‌رود، اینجا می‌رود و آنجا می‌رود و زیارت هم می‌کند. این هم مثل همان می‌بیند. این هم کارش است. حالا زیارت چطوری باشد که درست باشد؟ ببین حالا که موسی دارد در وادی می‌آید می‌گوید: «فاخلع نعلیک»[۵]. رفقای عزیز! ایشان زنش در بین راه زاییده بود، آمده بود که یک روشنایی ببرد. می‌گوید: «فاخلع نعلیک»[۵]. محبت زن را از دلت بیرون کن. اینجا وادی نور است. عزیز من! قربانتان بروم! شما که به زیارت امام رضا (علیه السلام) می‌آیی، می‌خواهی داخل نور بیایی، او جرقه‌ای از این نور به وادی زده است، جرقه‌ای از ولایت به وادی زده است. تو چه می‌گویی؟ پس لااقل وقتی می‌خواهی بیایی توبه کن، آنها را به آنجا بریز و وارد نور بشو. خب، این هم زیارت. این شد شب چهارم.

شب پنجم شد. شب پنجم ما در کرامت‌هایی که شما دارید رفتیم. گفتیم اینها سخی هستند، کمک می‌کنند. خودتان گفتید که زنبور دهانش را پر از آب کرده است تا برود آتش ابراهیم را خاموش کند، حالا هم وحی به او نازل شده است، هم دهانش پر از عسل شده است. واقعاً این رفقای من آتش فقرا را خاموش می‌کنند. درخواست کردم اینها جزء شفعا [شفادهنده] باشند. همانطور که زنبور رفت تا ابراهیم را شفا دهد، اینها هم جزء شفعا [شفادهنده] باشند. ما این را برای شما خواستیم. به وجدانم قسم من آمدم روی این تشک نشستم و گفتم تو هیچ چیزی برای خودت نخواستی؟ تمام ابعاد من روی شما دارد پیاده می‌شود. من دارم برای شما گدایی می‌کنم. شب و روز دارم گدایی می‌کنم. چند وقت پیش به امام زمان (عج الله فرجه) گفتم: آقا، با گریه از شما می‌گیرم و با خنده به مردم می‌دهم. شب خواب دیدم یک دفعه دیدم محشر است. آقا جان، ان‌شاءالله جزء آزاده‌های محشر باشی، وگرنه آنجا خیلی خطرناک است. تمام مردم در اضطراب هستند، هیچ کس راحت نیست. کسی که ولایت به او داده شود، سکونت دارد. ولایت یک سکونتی هست که به بشر داده می‌شود. من جزء ولگردها بودم، من جزء آنها نبودم. همه دور پیامبر ریخته بودند، خلاصه چیز می‌خواستند، بیچاره بودند. ببینید این خواب باید با روایت و حدیث جور باشد، اگر جور نباشد خواب شکمی است. تمام این حرف‌ها با روایت و حدیث جور است. من همان جا فکر کردم که یک روایتی داریم می‌فرماید که: تمام اهل محشر سه دسته هستند: یک عده مانند برق وارد بهشت می‌شوند، این‌ها جزء این‌ها نیستند. یک عده‌ای هم هستند که در عذاب هستند، یک عده‌ای هم هستند که تکلیفشان معلوم نیست. اینها از آن عده‌ای هستند که نه در عذاب هستند و نه اینکه رها هستند. پیامبر اکرم یک سر و گردن از تمام خلایق بلندتر هستند.

حالا این روایت این‌طور می‌گوید: وقتی که اینها می‌آیند همه دور آدم می‌ریزند و می‌گویند: ای پیامبر ما! راهی برای ما پیدا کن، ما بیچاره هستیم. می‌گوید: من ترک اولی کرده‌ام، پیش نوح بروید. نوح هم می‌گوید: من ترک اولی کرده‌ام، بیایید پیش پیامبر بروید. تمام خلایق دور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جمع می‌شوند. این روایت است؛ می‌خواهم به شما بگویم خواب با روایت جور است. بعد وقتی همه دور پیامبر جمع شدند، پیامبر سجده می‌کند. خدا می‌فرماید: یا محمد! سرت را بلند کن، به تو می‌بخشم؛ دوباره سجده می‌کند که یعنی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پذیرفته شد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌خواهد شفاعت کند. خدا می‌گوید: سرت را بلند کن و علی را بیاور. فوراً امیرالمؤمنین (علیه السلام) با ناقه نور حاضر می‌شود. روایت داریم بعضی‌ها گفته‌اند که می‌گوید: زهرا (علیها السلام) هم بیاید. چون که امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید: اگر نگفته بود زبان من قطع شود که می‌خواهم این حرف را بزنم، مادرم زهرا (علیها السلام)، مانند مرغی که دانه خوب و بد را تشخیص بدهد، در محشر دوستانش را جمع می‌کند.

حالا رفقای عزیز من! اینها شفاعت می‌کنند. حالا جمعیت هستند، پیامبر منتظر وحی است، من اینطور دیدم. این روایت است و اینجا خواب است. منتظر وحی منزل است. بعد از اهل تسنن عده‌ای هستند که واقعاً عبادت کرده‌اند که پیامبر نجاتشان بدهد خیال کرده‌اند که پیامبر آنها را نجات می‌دهد. همه دور پیامبر جمع شده بودند؛ اما یک دفعه امریه صادر شد که کسانی که کارت علی دارند باید به آن طرف بروند. اینجا پیامبر با همه آن حرفهایش باید کسانی که کارت علی را دارند شفاعت کند. «الیوم اکملت لکم دینکم»[۶]؛ ما کجا هستیم؟ تو این را قبول نداشتی، حالا آمده است محمد، محمد می‌کند، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بدون اجازه خدا هیچ کاری انجام نمی‌دهد. ببینید من دارم به شما می‌گویم ولی اجازه دارد، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم اجازه دارد، اما اینجا باید اجازه بگیرد. اجازه پیامبر، هر چه می‌خواهد بشود، حتی خود پیامبر، کسانی که با مقصد خدا طرف هستند، به خود پیامبر قسم، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شفاعت نمی‌کند. آن دیگر شفاعت نیست، با مقصد خدا طرف است. اهل تسنن با مقصد خدا طرف بودند و مقصد خدا هم علی است.

اینها که با مقصد خدا طرف هستند، اصلاً شفاعت ندارند و آمرزیده نمی‌شوند

قربانتان بروم! شفاعت برای من است، من گناه دارم، اما ولایت هم دارم؛ همه گناه‌ها را شستشو می‌کند. کسی که با مقصد خدا طرف است، نجس العین است، تمام این نجس است، نجس که شفاعت نمی‌شود. من چرک هستم، الان بدنم چرک است، یکی از رفقا من را به حمام می‌برد و یک صابونی به بدن من می‌زند و من را تمیز می‌کند و یک دفعه می‌بینید که من نورانی شدم. پیامبر هم این کار را انجام می‌دهد. چه می‌گویید؟ اینها دلشان به کجا خوش است؟ اینها که با مقصد خدا طرف هستند، اصلاً شفاعت ندارند، آمرزیده نمی‌شوند. علی مقصد خداست، امام حسین مقصد خداست، زهرای عزیز مقصد خداست، دوازده امام و چهارده معصوم مقصد خدا هستند. گناه، غیر از با مقصد خدا طرف شدن است. ما باید این را بفهمیم. خب، از کجا بفهمیم؟ مگر نمی‌گوید: به عزت و جلال خودم قسم اگر علی را دوست نداشته باشی، اگر عبادت ثقلین بکنی، تو را می‌سوزانم. چرا تو با مقصد خدا طرف هستی؟ خدا که عبادت نمی‌خواهد، اصلاً خدا کاری که نمی‌خواهد یک عده‌ای هستند این حرفها را انداختند در دهان ما و ما هم دنبال این‌ها می‌رویم. خدا عبادت می‌خواهد چه کند؟ مگر محتاج است؟ خدا اگر به تو می‌گوید: یک دعای کمیل بخوان، یک جوشن بخوان، یک کاری بکن، دارد به تو تمرین می‌دهد که این طرف بیایی. ما اینجا به اینها دلمان خوش است، فردا هم که می‌برد، همه اینها «هباءاً منثوراً»[۷] می‌شود، به هیچ دردی نمی‌خورد.

اول محرم است، یک رحمی به یک نفر بکنید و دل یک بچه یتیم را خوش کنید

اینقدر خانمت را داخل خانه بگذار و تا نصف شب او را اسیر کن، کجا بودم؟ روضه بودم! آره، تو بمیری. روضه بودی یا رفتی پیش رفقا بگویی و بشنوی و بخندی. قهوه خانه شده است. من به عمرم قهوه خانه نرفتم. یادم می‌آید یک وقت به تهران رفتیم جایی کاری داشتیم، گفتند بیا برویم یک دیزی بخوریم، من گفتم: من لب جوی می‌نشینم، هرچه اصرار کردند، گفتم: من داخل نمی‌آیم. دیدم اگر این دفعه بروم، دو دفعه دیگر هم می‌روم، آن‌وقت قهوه‌خانه‌ای می‌شوم. آقا جان! شما هرکجا می‌خواهید بروید باید بفهمید نتیجه رفتن شما چه چیزی هست؟

قربانتان بروم! فدایتان بشوم! بیایید تاجر شوید، کجا داریم می‌رویم؟ به روح تمام انبیاء قسم، واعظ دیدم که نزدیک محرم داشت می‌رقصید، رقصش را من می‌بینم. می‌گفت: اینجا اینقدر مزد می‌گیرم، آنجا اینقدر مزد می‌گیرم. شصت هفتاد هزار تومان درست کرد. این مداح دارد می‌رقصد، حالا شما پولت را به مداح‌ها بده! به رقاص‌ها بده! آقا جان! نگویید که این می‌گوید: روضه‌خوان بد است و آقا بد است و مداح بد است. نه والله! نه بالله! به من لعنت اگر بگویم چه کسی بد است. من می‌گویم: کارشان بد است. باید بفهمی عزادار باشی، غصه‌دار باشی، غمگین باشی. چرا به شما می‌گوید اگر گریه‌ات نمی‌آید، تباکی کن؟ یعنی خودت را در حالت عزا قرار بده. حالا رفته‌ای، خسته هستی، از کارگاه آمدی، از کارخانه آمدی و گریه‌ات نمی‌آید، می‌گوید: خودت را تباکی کن؛ یعنی خودت را به این کار بزن.

من این موضوع را بگویم که نگویید به مداح‌ها و منبری‌ها جسارت کرد. یکی از مداحان به کرمجگان می‌رود. در کرمجگان مثلاً یکی می‌رود خواننده تلویزیون می‌آورد، آن می‌رود یکی دیگر را می‌آورد. اینها روی بورس شده است. مثلاً این باشعورها! به یک منبری پنجاه هزار تومان می‌دهند؛ اما به آن یکی پانصد هزار تومان می‌دهد. من این مداح را دیدم. گفتم: پارسال دعوا شد و زدند یک جوان را کشتند. سینه‌زنان امام حسین یک جوان را کشتند. سر یک مداح دعوا کردند. گفتم اینها را اصلاحشان کن. گفت: بگذار اینطوری باشد تا ما طاقچه بالا بگذاریم. این مداح امام حسین است؟ این مداح یزید است یا مداح امام حسین؟ من هم به او گفتم: فلان، فلان شده تو مداح امام حسین هستی؟ امام حسین آمده است اصلاح بدهد، امام حسین برای دین دعوا کرده است. تو می‌گویی اینها اختلاف داشته باشند تا ما طاقچه بالا بگذاریم؟ رفقای عزیز! اگر من می‌گویم، این مداح‌ها را می‌گویم. اگر واعظی را می‌گویم، این طور می‌گویم وگرنه روایت داریم، می‌گوید: هر شخصی که مردم را بگریاند، این اشکی که ریخته می‌شود، ذبح العظیم است. آن‌موقع هر کسی که اشک ریخت، این منبری و گوینده ثواب ذبح عظیم می‌برد. یک عده‌ای هستند وقتی نوار را گوش می‌دهند منتظر یک نکته‌ای هستند، نمی‌خواهند بفهمند، می‌خواهند یک نکته‌ای از آن پیدا کنند و به دست بگیرند. رفقای من! شما نیستید، متوجه هستید؟ اما من اگر حرفی می‌زنم می‌خواهم به شما بگویم که شما خودتان می‌توانید مستقلاً یک گوشه‌ای بروید و یک حالی پیدا کنید، یک اشکی برای امام حسین بریزید.

من روایت می‌گویم؛ می‌گوید: اگر تو به گوشه‌ای بروی و اشکی برای امام حسین بریزی، فوراً زهرای مرضیه آنجا حاضر می‌شود، دارد گریه می‌کند. امام زمان حاضر می‌شود، دارد گریه می‌کند. تو روضه‌خوان امام زمان باش، نه این مداحی که بیاید اینها را به هم بریزد، دعوا کنند و از روی لج و لج بازی مداح دعوت کنند. به حضرت عباس، اینها غنیمت‌جمع‌کن‌های امام حسین هستند. امام حسین را کشتند اینها دارند غنیمت جمع می‌کنند. چرا می‌گوید که خادمان ما جزء شرار الناس هستند، اینها هستند که من دارم می‌گویم. اینها که هدفشان پول است. اینها که می‌روند، دو به هم زنی بکنند پول بیشتر بگیرند، اینها جزء شرار الناس هستند. کجا دنبال این نمازهای جماعت می‌دوید؟ من نمی‌گویم نماز جماعت نروید، تو اگر نمازت درست است برو نماز خودت را بخوان. روایت داریم هفتاد هزار ملک به شما اقتدا می‌کنند. بیا امام جماعت بشو. ما هم می‌گوییم بیا روضه‌خوان امام زمان بشو، روضه‌خوان حضرت زهرا بشو. ما حرف ناجوری نمی‌زنیم. تو ناجور هستی که ناجور می‌فهمی. ما داریم چه کار می‌کنیم؟ ما داریم چه می‌گوییم؟

باباجان من! آنها هم ظلم کردند، الان اول محرم است، یک رحمی به یک نفر بکنید، دل یک بچه یتیم را خوش کنید، بگویید خدا ما جزء ظالمین نیستیم، ما جزء آنهایی هستیم که رحم داریم، در این دهه محرم یک دسترسی به قوم و خویش خود داشته باش، مردم دهه محرم چند روز بیکار هستند، دستت را یک کمی باز کن.

روضه امام حسین (علیه السلام)

عزیز من! قربانتان بروم! متوجه باشید. خدا می‌داند کربلا چه خبر بوده است. وقتی که آقا امام حسین (علیه السلام) آمد که وداع کند، حضرت سکینه می‌خواست یک کاری بکند که مانع شود پدرش به میدان نرود. گفت: باباجان! ما را به مدینه جدمان ببر. گفت: باباجان! اگر مرغ قطا را می‌گذاشتند در خانه‌اش باشد، که از آشیانه‌اش بیرون نمی‌آمد. من که بیرون نمی‌خواستم بیایم، آمدند ریختند که خون مرا بریزند. سکینه جان! قربانت بروم! عزیز من! اگر من در قله‌های کوه بروم، اینها مرا می‌کشند. سکینه بنا کرد به گریه کردن. از گریه سکینه، تمام گریه کردند. امام حسین (علیه السلام) گفت: خواهر، صدایتان را به گریه بلند نکنید، دشمن مرا شماتت می‌کند. یک روایت داریم امام حسین (علیه السلام) دوباره به آنجا آمد تا وداع کند، می‌بیند همه یکی یک دستمال جلوی دهانشان گرفتند و فشار می‌آورند که گریه‌شان صدادار نشود. خدایا، چه خبر است؟ بعد با امام حسین (علیه السلام) وداع کرد، با حضرت سجاد (علیه السلام) وداع کرد، ام سلمه به زینب گفته بود که اگر امام حسین (علیه السلام) گفت پیراهن کهنه بده، نیم ساعت دیگر یا یک ساعت دیگر طولی نمی‌کشد، حسین دیگر لحظه‌های آخرش هست. تمام دل‌خوشی زینب این بود که امام حسین (علیه السلام) نیامده است که بگوید پیراهن بده. تا امام حسین (علیه السلام) گفت: خواهر، پیراهن کهنه بده، زینب غش کرد. دید برادرش نیم ساعت دیگر بیشتر زنده نیست. امام حسین (علیه السلام)، دست ولایت در قلب زینب گذاشت، تصرف کرد، زینب ولی اعظم شد. چشمانش را باز کرد، گفت: خواهر جان! شیطان، صبرت را نبرد، اما باید صبر کنی. گفت: اینقدر صبر می‌کنم که صبر از دستم عاصی شود، قول داد. گفت: اما باید در دروازه کوفه یک خطبه بخوانی، در مجلس یزید هم یک خطبه بخوانی. امر برادر اطاعت شد. حالا به دروازه کوفه آمده است، حضرت زینب خطبه می‌خواند. به ابن زیاد خبر دادند چه خبر است، اگر زینب خطبه‌اش را طولانی کند، تمام اینها شورش می‌کنند. خود علی دارد حرف می‌زند. گفت: نقاره بزنید، قیل و قال بکنید تا صدای زینب به مردم نرسد. اینها تا آمدند یک نقاره‌ای زدند و شلوغ کنند، زینب گفت: أسکت؛ تا گفت أسکت، خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند گفت: شتر دیگر نتوانست پایش را حرکت دهد، نفس‌ها در تمام سینه مردم شکست، جنبش نمی‌توانند بکنند.

چه می‌گویی آقا که می‌گویی بیچاره زینب! بیچاره، مادرت است. زینب اولی به تصرف است، زینب باید برود کاخ یزید را زیر و رو کند. می‌گوید: حسین منّی و أنا من حسین؛ زینب باید اجرا کند. دین خدا را اجرا کند. باباجان! چه می‌گویی؟ بیچاره زینب! بیچاره تو هستی که نمی‌فهمی ولایت چیست.

سخن آخر

بسم الله الرحمن الرحیم، اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

من می‌خواهم در مورد سخاوت به شما بگویم که سخاوت چقدر خوب است. حمزه خیلی به اسلام خدمت کرده است. پیامبر را کتک زده بودند و بدنش خونی بود، به خانه عمویش آمد، حمزه عمویش بود؛ اما اسلام نداشت. گفت: عمو چه چیزی می‌خواهی؟ گفت: می‌خواهم اسلام بیاوری. فوراً وضع عمویش را که دید، اسلام آورد و در کوچه به آنها گفت: دیگر کسی حق ندارد به عموی من کار داشته باشد. آدم عادی نبود، یکی از اعیان کوفه بود. دیگر کسی به پیامبر کار نداشت، اینقدر خدمت کرد. حالا وحشی حمزه را شهید کرده است، حالا پیامبر می‌خواست این وحشی را بکشد. جبرئیل نازل شد؛ یا محمد! این را نکش، این سخی است.

بدانید سخاوت اینقدر خوب است. کسی که سخاوت ندارد، لجاجت دارد. همه ما باید سخاوت داشته باشیم، حالا بدانید سخاوت چقدر خوب است. حالا پیامبر یک خانه برای او خرید، یک مبلغی هم به او داد و گفت: جلوی من نیا. من هر وقت تو را می‌بینم یاد عمویم می‌افتم. منظور من این است که اینقدر سخاوت خوب است. رفقای عزیز! دلم می‌خواهد همه شما سخی باشید، حالا اگر هم کم باشد. خودتان را از سخاوتمندان خارج نکنید. حالا اگر کم هم هست، سخی باشید.

یا علی

ارجاعات

  1. (سوره الكهف، آیه 9)
  2. (سوره الفاتحة، آیه 5)
  3. (سوره الفاتحة، آیه 6)
  4. (سوره القدر، آیه 4)
  5. ۵٫۰ ۵٫۱ (سوره طه، آیه 12)
  6. (سوره المائدة، آیه 3)
  7. (سوره الفرقان، آیه 23)
حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه