تشخیص صنایع و تشخیص توحید

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
نسخهٔ تاریخ ‏۱۰ مهٔ ۲۰۲۱، ساعت ۱۰:۱۴ توسط Admin (بحث | مشارکت‌ها) (جایگزینی متن - 'آن وقت' به 'آن‌وقت')
(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به:ناوبری، جستجو

بسم الله الرحمن الرحیم

تشخیص صنایع و تشخیص توحید
صوت دانلود
پخش صوت پخش
پی‌دی‌اف دریافت
تاریخ سخنرانی 1384-01-29

السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیکم و رحمة الله و برکاته، السلام علی الحسین و علی بن الحسین و اهل بیت الحسین و رحمة الله و برکاته

بشر فکرش پخش می‌شود. بشر توی دنیا فکرش پخش می‌شود؛ اما بعضی‌ها می‌خواهند به ولایت برسند، بعضی‌ها می‌خواهند به صنایع برسند. بعضی‌ها شرافت را از کسب ولایت می‌دانند، بعضی‌ها شرافت را از کسب خودشان می‌دانند، بعضی‌ها شرافت را از صنایع می‌دانند. آن‌وقت شرافت‌هایی که بشر به دست می‌آورد، باید [با] تأیید حجت خدا باشد. اگر تأیید حجت خدا شد، تأیید خدا می‌شود، تأیید قرآن هم می‌شود. پس این بشر، باید تلاش خودش را بکند. عزیزان من باید خوب درس بخوانند، تخصص بگیرند، علم داشته باشند. ما با هیچ علمی مخالفت نداریم. اگر آن علم جغرافیا است، من مخالفت ندارم. علم ادیان است، من مخالفت ندارم، علم فلسفه هست، مخالفت ندارم، علم کلام است من مخالفت ندارم. من با علم نباید مخالف باشم. من که می‌گویم، من نیستم، دارم آگاهی به همه شما می‌دهم، کسی که این نوار من را گوش می‌دهد. من با خودخواهی مخالفم، با خودپرستی مخالفم، با بخل و عنایت مخالفم، با شهوت مخالفم، با اینکه علمت را در اختیار ولایت نگذاری مخالفم.

تو خودت برای خودت ادیان درست کردی. آقای دکتر، آقای پروفسور، آقای علم ادیان، آقای علم کلام، آقای علم فلسفه، تو برای خودت علم ادیان درست کردی. چرا ادیان درست می‌کنی؟ تو باید حواست پیش آن باشد، تو که بُل می‌رفتی، به قدری سطحت پایین بود، جسارت می‌شود، چی می‌خوردی؟ چه کار می‌کردی؟ تو خوب و بد را که تشخیص نمی‌دادی، نجس و پاکی را تشخیص نمی‌دادی. اگر به تو تشخیص دکترا داد، تشخیص علم کلام داد، تشخیص علم فلسفه داد، اینها را همه را جمع کردی. بعضی‌ها چند علم دارند، علم ادیان دارند، علم فلسفه دارند. من دارم می‌بینم و می‌گویم. خیلی‌ها هستند تو باید آن علمت را در اختیار ولایت بگذاری؛ یعنی در اختیار امر بگذاری؛ آن‌وقت آن علم کلامت امر می‌شود. اگر تو علم جغرافیا داری، در اختیار امر بگذاری، آن علم جغرافیایت امر می‌شود. اگر علم فلسفه داری، در اختیار امر گذاشتی، می‌شود امر؛ اما در اختیار «من»ات می‌گذاری.

قربانتان بروم، توجه کنید. شما باید ولایت‌پرست باشید و کلام تشخیص ده؛ ولایت‌پرست و کلام تشخیص ده؛ یعنی کلام را تشخیص بدهید، آن‌وقت دنبال کسی نمی‌روی. آنچه را که در عالم است نابود است، فقط سه چیز می‌ماند، در جای دیگر گفتم: خدا که هست، قرآن و ولایت ماندنی هستند. یعنی چرا ماندنی هستند؟ اگر این عالم به هم می‌خورد، عالم نوینی روی کار می‌آید. شما مراجعه کنید به این آیه: «اذا زلزلت» خب، شما الحمد لله مبرایید. من نمی‌خواهم این آیه را مثلاً یک جوری نگاه کنم. همیشه توی فکر هستم که یک حرفی را جمع و جور کنم، وقت شما‌ها را نگیرم؛ اگرنه ممکن است من، نیم ساعت روی همین «اذا زلزلت» حرف بزنم. من همیشه از خدا خواستم، عصاره هر حرفی را بده که به شما بزنم. باسواد‌ها، توجه کنید، الحمد لله، خدا را شکر می‌کنم، تشکر می‌کنم خدا را، خدا را سپاس‌گذارم، همه شما باسوادید، من بی‌سواد؛ تشکر می‌کنم. همه شما، کوچک و بزرگ و جوانتان به من برتری دارید. من این برتری را افتخار می‌کنم که من با یک مشت دکتر، مهندس، تشخیص بده، جوانان معصوم روبرو هستم. خدایا، شکر؛ اما من یک حرف‌هایی به شما می‌زنم که خدای تبارک و تعالی عصاره هر علمی را به قدری که کفایت بشود، به من داده است. من عصاره هر حرفی را به شما می‌زنم. رفقای عزیز، قدردانی کنید. (صلوات)

من در جای دیگر گفتم: این عالم با نظم است. خدا عالم را خلقت کرده است. همه‌اش با نظم است. خدا نظم عالم را به هم نمی‌زند. فکر شما‌ها نظم را به هم می‌زند. امیدوارم که توجه بفرمایید. یکی که اغلب فکر شما باسواد‌ها را به هم می‌زند، خارجی‌ها هستند. چرا؟ آنها تولید ولایت ندارند، تولید صنایع دارند. والله، تمام خارجی‌ها تولید ولایت ندارند، تولید صنایع دارند. عزیز من، تو که ادعای ولایت می‌کنی، چرا چشمت به تولید صنایع خارجی‌ها است؟ آنچه که بشر در عالم اجرا می‌کند، رئیس مذهب ما امام صادق گفته است، رسول گرامی گفته است، علی مرتضی گفته است، قرآن مجید گفته است. تو باید حواست باشد که این صنایعی که خارجی‌ها دارند، تولیدش از کجاست. چرا توجه ندارید؟ روزگاری شد که [خدا] مغزهای بشر را ذخیره قرار داده، کوه‌ها را ذخیره قرار داده است. الان این بارانی که می‌بارد، برف‌هایی که می‌آید، این کوه‌ها، اگر شما توجه داشته باشید، [این حرفها را می‌فهمید] والله، تا توجه شما به دنیاست این حرف‌ها را می‌شنوید، ولی نمی‌فهمید. والله، راست می‌گویم (صلوات)

اگر در صحبت‌های من جسارت به باسوادها شد، من را عفو کنید، من حرف خودم را می‌زنم. خدای تبارک و تعالی، تمام کارهایش از روی نظم است. این ابرهایی که در آسمان است، یک وقت من دیدم یک تیکه‌اش افتاده بود، (من جوری می‌گویم که خودم حالی‌ام بشود) مثل چلوکش بود؛ اما دو سه طبقه بود. این‌ها مفر دارد. حالا این ابرها از دریا است. شما توجه کنید. اگر خدا با قدرتش بخواهد بکند می‌کند. خدا تمام این خلقت را روی علل و واسطه قرار داده است. ببین، هیچ وقت از آسمان باران نمی‌آید. الان می‌آیید بیرون، می‌گویید چه خبر است؟ می‌گوید: آسمان است.اما تا گفتی ابر هست، یعنی ممکن است باران بیاید، ممکن است برف بیاید. این زمستان که می‌شود، این برف‌ها باران است، در جو هوا یک سردی ایجاد می‌شود؛ اینها برف می‌شود؛ اگرنه آسمان، برف ندارد. توجه کن! حالا به قدری شما را می‌خواهد، نباتات را هم دوست دارد؛ چون که تولید نباتات را می‌خواهد به شما بدهد. خیلی من ناراحتم که چرا شما ممکن است توجه نداشته باشید. نه اینکه توجه ندارید، شما باید توی ادیان خرد شوید، توی کلام خرد شوید، توی علم فلسفه خرد شوید، توی قرآن خرد شوید، توی دستور امام خرد شوید؛ خرد [شوید] یعنی خودتان را در مقابل خلقت، در مقابل امر خرد کنید. حالا اگر خرد شدی، جمعت می‌کند. مگر [نه این است که] خدا آدم را از خاک خلق کرده، او را جمعش کرد، شد آدم.

حالا شما توجه کن. این ابرها می‌روند از دریا آب برمی‌دارند. اینجوری روی سر شما می‌ریزد که مبادا صدمه بخورید. پس خدا تو را می‌خواهد. چرا می‌گوید باران رحمت است؟ رحمت است. یک مؤمن هم باید رحمت باشد. چرا می‌گوید رحمت می‌آید؟ آیا پیغمبر رحمت است، باران هم رحمت است؟ آیا توجه کردید؟ فهمیدید؟ من از کارهای بعضی‌ها می‌فهمم که هنوز به کل کمال نرسیدند، جوش می‌خورم، حرص می‌خورم، حرف‌هایی می‌زنند، می‌بینم به کل کمال نرسیدند. کل کمال این است که تو کسب ولایت کنی. تو هنوز حواست قدری این طرف و آن طرف هست. حالا این ابرها می‌روند، این باران هم که به قول دوست عزیزم، آرام آرام روی سرت می‌آید. اگر شل نمی‌کرد، چه می‌کرد؟ پس خدا دوستت دارد. چرا می‌گوید رحمت؟ آخ! آخ! چرا می‌گوید رحمت؟ چون که این باران، نتیجه‌اش به همه ممکناتی که در روی زمین است می‌رسد؛ کوه‌ها ضبط می‌کنند، در آن گرمای تابستان، نتیجه آن ضبطی را که کرده است را می‌دهد. اگر باران نیاید، دریاها نباشد، زمین خشک می‌شود. چه موقع گیاه می‌روید؟ توجه کنید. رحمت؛ یعنی به تمام ممکناتی که روی زمین است، می‌رسد؛ درخت، گندم‌ها، تا حتی دریاها. دریا هم به واسطه رحمت خداست. وقتی که خیلی توجه کنی دریا به آسمان وصل است. تو توجه نمی‌کنی. مگر تو باطن اقیانوس را دیدی؟ نه، عزیز من، ظاهرش را می‌بینی.

حالا من دلم می‌خواهد خیلی توجه داشته باشیم، ما مدیون زهرا هستیم. خدا آب را مهر زهرا کرده است. عزیز من، قربانت بروم، فدایت بشوم، ما مدیون زهراییم. چرا کسی که زهرای عزیز ما را کشته، می‌خواهی؟ لامذهب بگویم تند است. باید بگویم نفهم! مگر این آب، مهریه زهرا نیست؟ عزیز من، مؤمن جان، قربانت بروم، شیعه، تو باید وارث زهرا باشی. وارث زهرا [یعنی اینکه] استفاده از آب کنی، تشکر از خدا کنی، خدا زهرا را به شما داده، به واسطه زهرا دریاها را به شما داده، به واسطه زهرا باران به شما داده، به واسطه زهرا تمام ممکنات سبز است، (صلوات) چرا شما حواستان پیش تولید خارجی هاست، پیش‌تولید زهرا نیست؟ همین می‌روی آیه کسا را می‌خوانی؟ به قربانت بروم، بخوان؛ اما بفهم. تو باید در مقابل ولایت سر به زیر باشی، کجا می‌روی ساز می‌زنی؟ خجالت نمی‌کشی؟ حیاء نمی‌کنی؟ چرا امام زمان گریه می‌کند؟ جنازه زهرا را می‌بیند، دست شکسته زهرا را می‌بیند، صورت سیلی خورده را می‌بیند، می‌گوید گریه می‌کند، تو می‌رقصی؟ خجالت نمی‌کشی؟حیا نمی‌کنی؟ چرا نمی‌بینی؟ مگر زهرا توی عالم دفن شده است؟ زهرا توی عالم نقل شده است. نقل به غیر از دفن است. اگر تو اتصال به ولایت باشی، باید اتصال به مصیبت زهرا هم داشته باشی؟ من این حرف‌ها که می‌زنم، به مناسبت ربیع الاول می‌زنم، جنایت جنایت‌کارها را فاش می‌کنم. تو مدیون زهرایی. تو باید وارث زهرا باشی. مؤمن، شیعه، وارث زهراست.

خدا می‌داند که من چه حالی دارم، نمی‌خواهم افشا کنم. بعضی شب‌ها تف توی صورت خودم می‌اندازم. می‌گویم: تو چه شیعه‌ای هستی؟ تو چه شیعه هستی؟ چرا آرامی؟ چرا زهرا را فراموش می‌کنی؟ باز می‌گویم: خدا، کاش توی دنیا نیامده بودم؟ کاش من را یک جایی برده بودی، من از این مصیبت‌ها خبر نداشتم. خدایا، دو مصیبت من را می‌کشد؛ یکی مصیبت زهرا است، یکی مصیبت حسین است. هنوز خون حسین دارد توی این عالم می‌جوشد. چرا امام زمان می‌گوید: یا جداه، از برایت گریه می‌کنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. دوباره تکرار می‌کنم: وارث باید هم ارث ببرد؛ اما «انک لیس من اهلک» نباشد. اگرنه آن ارثی که می‌برد، ارث نیست، حرص است. یک ارث داریم، یک حرص. آن حرص است. توجه! توجه! توجه! توجه!

رفقای عزیز، قربانتان بروم، این حرفها را قدر بدانید. حالا این دریا شد، یک سعادتی از برای بشر، از برای کل خلقت شد. حالا آمدند، خارجی‌ها استفاده می‌کنند، کشتی‌های جنگی توی این دریا می‌ریزند، اتم می‌ریزند، حالی‌اش نیست. حالا خدا ذخیره‌های گذاشته است که تو راحت باشی. همه اینها را امام صادق گفته است. خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند، گفت: خوب خواندیم و خوب گفتیم و خوب نفهمیدیم؛ اما والله، بالله، من کلامی از این حرف‌ها را از حاج شیخ عباس استفاده نکردم؛ اما بعضی وقتها، از یک گفتارهایش [استفاده] کردم. می‌گفت: به ما می‌گفتند آهن روی آسمان راه می‌رود. مگر ممکن بود ما بفهمیم؟ اما امام صادق گفته بود. این خارجی‌ها، عقاید ما را قبول ندارند؛ اما کلام حجت خدا را نمی‌گویند حجت است؛ اما کلامش را قبول دارند. اغلب ما، عقاید آنها را قبول داریم، روی کلام این‌ها خیلی حساب نمی‌کنیم. وقتی که بشر، مرتب توی این دنیا توسعه کرد، خدای تبارک و تعالی ذخایر را در مغز بشر قرارداد. عزیزان من، اگر شما امروز می‌خواستید مشهد بیایید، مگر ممکن بود با الاغ بیایید؟ با الاغ می‌آمدند. حالا دیگر خیلی صنایع پیش‌روی کرده، خیلی که پیشروی کرد، یک چرخی درست کردند، [به نام] چهارچرخه، من یادم می‌آید، یکی دو تا اسب به آن می‌بستند، یک عده هم تویش می‌رفتند. حالا ببین خدا در مغز بشر قطار گذاشته است. قطار درست کرده، چند صد نفر می‌آیید و می‌روید. در مغز بشر طیاره گذاشته است. ببین، طیاره چقدر راه است. دوست عزیزم، از تهران آمده است. خب، آقا سید، اگر می‌خواستی سوار الاغ بشوی، چقدر وقت می‌کردی؟

تو باید حواست توی آن باشد که آن ذخایر را توی مغز این گذاشته است، نه اینکه خارجی‌پرست باشی. تازه، باسوادها توی این حرف‌ها مانده‌اند، نمی‌کشند. مگر ممکن است باسوادها این حرف‌ها را بکشند؛ اما سواد خیلی خوب چیزی است. آن کسی که کشف این کارها را می‌کند، باید سواد داشته باشد. یک بی‌سواد نمی‌تواند کشف کند. آن دوست عزیزمان که نمی‌خواهم اسمش را بیاورم، یک روز دیدنش رفتیم، گفت: این خاک، اینقدر طلا دارد، اینقدر خاک دارد، نمی‌دانم اینقدر نقره دارد. چه کسی می‌فهمد؟ یک باسواد. آمریکایی اینجا می‌آید، می‌گوید: این جور است، آن جور است. یک سنگ محک داریم، یک محک. سنگ محک یک جزئی کار می‌کند؛ اما مغز خارجی محک است. چرا می‌گوید به این‌ها کار نداشته باشید؟ روایت داریم. چرا می‌گوید به این‌ها کار نداشته باشید؟ بگذارید آرام باشد، استفاده کنید. من این کافر را خلق کردم، ذخایر در مغزش گذاشتم، تو استفاده کنی، خدا را ببینی. حالا گویا چاه از زمان امام صادق در آمد، در زمان آقا امام رضا، آنجا مدرسه رضویه آمد. رضویه یعنی یعنی آقا علی بن موسی الرضا، وقتی طوس می‌رفته، آنجا آمد، دستور داد یک چاه بکنند. این چاه همیشه آب دارد؛ یعنی اگر هر چه از این چاه آب بکشند، آب دارد. حالا امام صادق فرمود: این چاه را بزنید؛ اما آخر، چه کسی می‌فهمید زیر این زمین دریاست؟ چه مغزی می‌فهمید، مگر حجت خدا؟

به حضرت عباس، اگر توی این حرف‌ها بروید، اصلاً نگاه به دنیا، نگاه به شهوت دنیا، نگاهت به این طرف و آن طرف نیست؟ یعنی مست ولایت می‌شوی. تو باید مست ولایت بشوی. اگر یک عرق‌خور، عرق خورد، مست خباثت شده است. عزیز من، تو باید مست ولایت بشوی. چرا ساکتی؟ چرا توجه نمی‌کنید؟ چرا بعضی از شما هنوز هم مرا جوش می‌دهید؟ چرا؟ چرا؟ چرا بعضی از شما مرا جوش می‌دهید؟ می‌بینم هنوز ساختگی ندارید. باید خودتان را بسازید. حالا همین امام صادق فرمود چاه بزنید. خدا دریاهایی در این زمین قرار داده، این دریاها را که قرار داده باید یک طبقه این دنیا استفاده کنند. در یک طبقه زمین، باز دوباره ممکن است دریاهایی باشد، آسمان باشد، زندگی کنند. همین آسمانی که می‌بینی، این مال این طبقه است. باز ممکن است طبقه دوم باز آسمان داشته باشد، دریا داشته باشد، نفر داشته باشد. کجایی ای بشر؟ کجا را نگاه می‌کنی؟ این کوچکترین کرات است. چرا؟ حضرت می‌فرماید: مثل استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. ای دنیا، برو سه طلاقه‌ات کردم. چرا دنیا اینقدر پست است؟ اما ما روایت نداریم که بگوید آسمان پست است. خدا به آسمان قسم می‌خورد؛ اما چرا؟ در این دنیا، زهرا کشته شد، حسین تویش کشته شد، حق زهرا را خوردند، دست زهرا را شکستند، صورتش سیلی خورده است. به تمام آیات قرآن، این صورت، آینه ایزدنماست؛ یعنی آینه تمام خلقت است. اگر عمر به زهرا سیلی زد، توی آیینه تمام خلقت زد. باز هم می‌گویی او را می‌خواهم؟ برادرت است؟ خاک بر سرت! بشر، باید بشر را تغییرش بدهد، مگر بشر می‌تواند ولایت را تغییر بدهد؟ تو از اول نداشتی! کسب ولایت نکردی. ولایتت را به شهوت به باد دادی. چرا توجه نمی‌کنی؟

حالا ببین امام صادق چه می‌گوید؟ می‌گوید خدا، دریایی زیر زمین خلق کرده است. همین‌جور که ماهی‌ها هست، همین‌جور که نهنگ است، همین‌جور که ماهی‌های خیلی با عظمت است، یک وقت می‌بینی که جلوی کشتی یک اره‌هایی دارد که (شما مهندس‌ها بهتر از من می‌دانید، من می‌گویم شما حواستان باید برود،) این [اره‌ها] حیوان‌ها را قطع می‌کند، دو نیمه‌اش می‌کند که کشتی برود؛ اگرنه یک وقت می‌بینی یک نهنگی که دارد بازی می‌کند، کشتی را بر می‌گرداند. اما حالا امام صادق فرمود: دریایی که زیر زمین است، از این حیوانات که دارد می‌میرد، نعش اینها که آب به آن می‌خورد، اینها لجن می‌شود، لجن نفت می‌شود. آیا نفت‌ها را فروختی، لامذهب، پولش را هم به فقرا دادی؟ آیا توی محله نفتی، رفتی، فهمیدی؟ قربان دکتر بروم، فدایت بشوم، عزیز من، چطوری؟ آیا فهمیدی؟ تو فهمیدی که این صنایع ولایت است. چه کسی می‌فهمید؟ حالا چاه زده است. حالا بعضی جاها، از این حیوانات زیاد دارد، محل نفتی زیاد است. این دریا، سرتاسر این زمین را گرفته است، این زمین روی دریا است؛ اما بعضی جاها، بعضی کشورها ندارد؛ یعنی از این ماهی‌ها، از این حیوانات نمی‌میرد، نفت ندارد. اما می‌گویند کویت، محل این حیوانات است. هر کجایش می‌زنید، نفت دارد؛ یعنی به این حیوانات می‌خوری. چه چیزی داری می‌گویی؟

پس این همه تولید این حرفها که توی عالم است، امام صادق گفته است. کجا حواست [جای دیگری] می‌رود. حالا این خارجی طوری که نیست. آن توی مغز تو هم هست. تو رهبری نداری. به تو می‌گوید ساز بزن، آواز بزن. یک چهار تا از این خانم‌های شاشوی تلنگی را می‌آورد، به آنها نگاه می‌کنی! هنوز تو نگاهت را از آنجا برنگرداندی، کجا نگاه به توحید می‌کنی؟ کجا نگاه به ولایت می‌کنی؟ تو هنوز به آنها نگاه می‌کنی. (صلوات)

... نه اینکه دین ما گمراه کردند، صنایع ما گمراه کردند. دین ما گمراه کردند. چه کسی زهرا را زد؟ چه کسی مردم را برگرداند؟ مگر می‌شود گفت؟ خدایا، زمانی بشود عمرم طولانی بشود، حرفم را بتوانم بزنم. خدایا من منتهای آرزویم نیست که در دنیا بمانم، خودت می‌دانی از دنیا بیزارم؛ اما دلم می‌خواهد زمانی بشود حرفم را بتوانم بزنم. هنوز نمی‌توانم بزنم. یک شخصی، بچه‌های هارون را درس می‌داد؛ یعنی امین و مأمون. یک روز آمدند دیدن هارون دارد گریه می‌کند. ببین، چقدر خبیث بود؟ گفتند: خلیفه، خدا خاطر شما را افسرده نکند. گفت: امروز پسر عمویم، موسی بن جعفر، یک حرفی زده است که من افسرده‌ام و این افسردگی تا آخر عمرم از من جدا نمی‌شود. چرا؟ گفت: من به این گفتم که آقا، تقدیر بچه‌های مرا بگو. گفت، حضرت فرمود: بعد از تو، اینها دعوا می‌کنند. مأمون حرام‌زاده بود. گفت: امین را می‌کشد، سرش را به یک درخت می‌زند. می‌گوید: بیایید تف به این بیندازید. همینطور هم شد. آنجا یک باغی بود، سرش را زد، گفت: بیایید تف به آن بکنید. همین‌جور هم شد. هارون قسم می‌خورد، می‌گوید: این کار می‌شود. ببین، چطور می‌فهمد؟ می‌گوید: این کار می‌شود؛ یعنی این‌ها، ماوراء را می‌دانند. چون که ماوراء را می‌دانستند، اینها را می‌کشتند که از ماوراء نگویند. حالا روز عیدی بود و لباس زیبا به این دو تا خبیث پوشانده بود و گفت: معلم، خیلی کار خوبی کرده است، بچه‌های من را درس داده است. امروز روز عید است، بیاید انعام به او بدهم. دارم این را روی خودم پیاده می‌کنم. آمد، گفت: این بچه‌های من شایسته‌اند، یا حسن و حسین؟ گفت: ای خلیفه، این حرف را نزن. موهای حسن و حسین به بچه‌های تو شرافت دارند؛ چون که آنها نور خدا هستند. آنها گوشت و پوست رسول الله هستند. گفت: زبانش را از اینجا دربیاورید، عوض انعامش گفت از اینجا در بیاورید.

گفت: اگر گویم، زبان سوزد، اگر پنهان کنم، چون مغز استخوان سوزد. حسین، بسوز، بسوز. خدا می‌داند هیچ کس آتش مرا نمی‌تواند خاموش کند، هیچ خلقی نمی‌تواند خاموش کند، مگر آقا امام زمان با آب حوض کوثر خاموش کند. بگوید: حسین جان، آمدم. به زهرا، مادرمان هم می‌گویم آمدم، به قلب تو هم می‌گویم آمدم. آن‌وقت آتش قلب من را خاموش می‌کند. می‌سوزم. در مملکت اسلامی نمی‌شود حرف زد. اما یک چیزی به شما بگویم آن بچه که روی ناودان رفت، پیش عمر آمدند، یک وقت گفتم، نمی‌خواهم تکرار بشود، [گفتند] خلیفه نمی‌آید. گفت یک قدری آجیل بریزید. نیامد. گفت: بروید به ابوالحسن بگویید. حضرت فرمود: یک بچه‌ای مثل خودش بیاورید. یک بچه‌ای مثل خودش آوردند. من فدای جوانها بشوم، فدای این جور بچه‌ها بشوم. جوان‌ها، شما اتصال به همان حرف‌ها هستید. والله، حرفی ندارم فدایتان بشوم. می‌فهمم که از صراط مستقیم خارج نیستید. تمام شما همین‌جور هستید. اما بعضی شما، یک مرتبه، گول می‌خورید. دوباره شما را نگه می‌دارد. (صلوات) حالا بچه همچنین کرد، آن بچه هم همچنین کرد. بچه این طرف آمد. علی جان، چه گفت؟ گفت: این بچه می‌گفت: زمانی که عمر خلیفه باشد، من دنیا را نمی‌خواهم. از این بالا خودم را پرت می‌کنم، جانم را می‌دهم. به غصه‌ای که عمر خلیفه هست. آیا غصه خوردیم که داریم سنی می‌شویم؟ آیا غصه خوردیم که دارند دین ما را می‌برند؟ من به فدای آن بچه [بروم] حالا این بچه به او گفت: عزیز من، تو اشتباه می‌کنی، سایه علی به سر ما هست. ما هم باید بگوییم آنچه را که به سر ما می‌آید، سایه امام زمان به سر ما هست. قدردانی کنید. تو را به خود امام زمان، از زیر سایه امام زمان کنار نروید. کجا کنار می‌روید؟ موقعی که امر آقا را اطاعت نمی‌کنی. عزیزان من، بیایید زیر سایه امر باشید. والله، به دینم، امر شما را حفظ می‌کند، نه دنیا. دنیا خودش تکذیب شده است. کجا توی دنیا می‌رویم؟

حالا شما را جای دیگر ببرم. حالا این خارجی را، این صنایع را، در مغز شما گذاشته است. خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند. گفت: این‌ها پیشرفته‌ترند. این مهندس که مغزش الکی نیست، این توی مغزش توحید است؛ اما یک راهنما می‌خواهد. یک راهنما می‌خواهد که این در صنایع وارد بشود. صنایع تمام خارجی‌ها را به هم می‌زند. هم ولایت دارد، هم صنایع. شیعه، هم ولایت دارد، هم صنایع؛ اما راهنما می‌خواهد. حالا در مغز آنها این صنایع را گذاشته است. تو حسن یوسفی داری زه حسن خود مشو غره، صفات یوسفی باید تو را تا ماه کنعان کرد. نه هرکس گفت سلمان شد، از اول باید سلمان شوی، آنگه مسلمان شد. کجا سلمان، سلمان شد؟ موقعی که امر را اطاعت کرد. مگر مسلمان به غیر از امر اطاعت کردن به جایی رسیده است؟ سلمان، امر را اطاعت کرد. تو هم بیا امر اطاعت کن، سلمان بشوی. همه آقایان، پدران شما یا عالم بودند یا با ایمان بودند، سلمان پدرش هم ایمان نداشته است. شما والله، می‌توانید از سلمان بالاتر بشوید. بیایید حرف بشنوید، بیایید یقین کنید، بیایید دست از یک کارهای بچه‌گی‌مان برداریم. بیا دست از این این خاک‌بازی‌مان برداریم. بیا دست از این خاک‌بازی‌مان برداریم. عزیز من، بیا در جو عالم، در جو هوا پرواز کنیم. تو والله از سلمان بالاتر می‌شوی. زبانم قطع بشود اگر بخواهم از خودم حرف بزنم. شب و روز دارم گریه می‌کنم. آقا، خدا، امام زمان، مبادا از خودم حرف بزنم. من جلوی رفیق‌هایم روسفید هستم، فردای قیامت مبادا جلوی تو رو سیاه باشم، حرف از خودم بزنم. چرا؟ حالا سلمان وقتی با پیامبر از آخرالزمان صحبت می‌کند، یک دفعه می‌گوید: برای مؤمن چه هست؟ می‌گوید: خیر است. یک دفعه می‌گوید: سلام من به [برادرانم در] آخرالزمان. کسی که دینش را حفظ کند. آقا، ما برادر تو نیستیم؟ می‌گوید: تو سلمانی.

پس آقا جان من، قربانت بروم، شما از سلمان هم می‌توانی بالاتر بشوی. چرا پرش نداری؟ چرا پایت در دنیا گیر است؟ چرا پرش نمی‌کنی؟ والله، من جوش می‌کنم. جوانان عزیز، اینها همه‌شان آمدند اینجا. آنجا رفتم، قم بودیم که گفتم، گفتم: خدا، اینها اول محض تو آمده‌اند؛ اما محض امام الاعظم، امام رضا آمدند. اما یک خرده هم، من را می‌خواهند. دلشان می‌خواهد من هم از این حرفها بزنم. من که چاقو هستم، نمی‌برم، چیزی ندارم. من یک آدم بی‌سواد [هستم]. تو را به حق حجت خدا، امام زمان، در قلب وجود من، القا کن، من افشا کنم. این جوانان عزیز و رفقای عزیز، اینها یک استفاده‌ای از کلام تو بکنند، از آن اراده تو کنند. خدایا، تو یک لیاقتی بده، یک قدری ما روی ولایت را کنار بزنیم، اینها پرده روی ولایت کشیده‌اند که مردم ولایت را نبینند، طرف آنها بروند. پرده کشیدند. خدایا، آن پرده را بردارم. امیدوارم شما هم پرده را کنار بزنید. اگر آن پرده را کنار زدید، [درست است] عزیزان من، قربانتان بروم، فدایتان بشوم، به حضرت عباس، راست می‌گویم، حرفی ندارم جانم را فدای شما کنم، هر چیزی که نگاه می‌کنم، می‌بینم برتری نمی‌بینم، کوچک شما را می‌بینم، می‌گویم بزرگ است. بزرگ شما را می‌بینم، می‌گویم: کوچک بزرگ است. با سوادش بزرگ است، کم سوادش بزرگ است. چرا؟ می‌بینم همه شما اتصال به ولایت هستید. (صلوات)

حالا عزیز من، اینجا راه مستقیم است، می‌توانی از سلمان هم بالاتر بشوی. کجا می‌توانی بشوی؟ امر را اطاعت کن. اگر حضرت زهرا می‌گوید: علی جان، به سلمان بگو بیاید، او را ببینم، زهرا می‌خواهد ولایت را ببیند. یک قلبی را ببیند که این تصدیق به ولایت کرده است. به تمام آیات قرآن، زهرا می‌خواهد آن تسلیم را ببیند، نه هیکل سلمان را. من هم که این همه شما را دوست دارم، آن را می‌بینم. اگر یکی از شما یک خرده چیز کنید، می‌بینم به قدری این که رفتید، سر خوردید. آن سر [خوردن] را می‌بینم. از کجا بشر به اینجا می‌رسد؟ بشر وقتی ولایت‌بین شد، خلقت را می‌بیند. این که چیزی نیست؟ اگر من شما را دیدم که چیزی نیست. بشر خلقتی را می‌بیند، تو هم جزء خلقتی. (صلوات)

حالا خدا توی کله این آمریکایی‌ها یا انگلیسی‌ها ذخایر گذاشته است. آن ذخایر را خدا گذاشته است. اینها آن ذخایر را به کار می‌برند، طیاره درست می‌کنند، جت درست می‌کنند، وسیله راحتی تو را درست می‌کنند. آن‌وقت می‌گوید: به اینها کار نداشته باش. لا اله الا الله! می‌ترسم تند شود. همین ساخت که این کوه ذخایر است، مغز خارجی‌ها هم ذخایر است. هر چه که بشر زیاد می‌شود، ذخایر در مغز این‌ها تولید می‌شود که بشر راحت باشد. حالا باید حواست توی آن باشد. چه کسی این ذخایر را توی مغز یک آمریکایی گذاشته است که بیاید اینجا باشد. سنگ محک یک حدی دارد، این مغز خارجی حدش زیاد است. چون که این تشخیص می‌دهد، این است، آن [خارجی] این را تولید می‌کند. به این حرفها توجه کنید. سنگ محک این را می‌زند، می‌گوید: این طلاست. به همین حد پیش رفته است، اما مغز خارجی خیلی پیشرفته است. ذخایرش خیلی مهم است، مثل یک کوهی است که آقای مهندس می‌گوید: آنجا یک کوهی است، طلا دارد، نقره دارد، همه چیز دارد؛ اما ذخایر آقا، سنگ مرمر دارد. پس اینها را توی ذخایر مغز خارجی گذاشته است.

حالا به واسطه این صنایعی که در مغز خارجی‌ها هست، من بدبخت رفتم عقایدشان را هم قبول کردم. این خارجی‌ها عقاید ما را قبول نکرده است، ایمان به امام صادق ما ندارد؛ اما ایمان به کلام امام صادق دارد. حرف، امروز علمی است، خیلی باید توجه کنید. این خارجی، عقیده به کلام دارد؛ اما عقیده ولایت ندارد. چون که از کلام پیشروی کرده است. اگر امام صادق کلامی فرموده است که این چاه اینجوری است، می‌رود دنبال چاه، نفت می‌زند بالا. اگر امام صادق گفت طیاره اینجور می‌رود، پی آن می‌رود طیاره درست می‌کند؛ اما ما بدبخت [چه]! تو باید پی صنایع باشی، تو هم یاد بگیر. تو هم طیاره درست کن، تو هم جت درست کن. چه عیبی دارد؟ چه عیبی دارد؟ چه کسی گفته است که بد است؟ اما آن چه کار می‌کند؟ آن یک وقت می‌بینی صنایعش را به کار می‌زند، اتم درست می‌کند، میلیون مردم را می‌کشد؛ چون که ولایت ندارد. حالا که خارجی ولایت ندارد، صنایع دارد، عدالت ندارد. اما اگر یک بشری کارکرد، صنایع دارد؛ عدالت هم دارد. آن صنایع، بشر را نجات می‌دهد. آن صنایع، برای بشر راحتی فراهم می‌کند؛ چون که صنایع باید با عدالت باشد. کفار صنایع دارند، عدالت ندارند. چه کسی عدالت دارد؟ عدالت علی دارد. حالا می‌آید، می‌گوید: اگر مسلمان از غصه بمیرد، جا دارد. علی جان، چه شده؟ از پای یک بچه یهودی، خلخال کشیدند، کمر من عیب کرده، کمر من اینجا خورده است. این جمله را حاج شیخ عباس گفت، خدا رحمتش کند. چرا؟ علی ظلم را نمی‌خواهد، علی ظلم را امضا نمی‌کند؛ اما کفار، ظلم را امضا می‌کنند.

اما دوباره تکرار می‌کنم، تو باید حواست جمع باشد، یک کافری که اینجور است، چه کسی این صنایع را تو مغزش گذاشته است؟ آقا سید، اگر سوار طیاره شدی، باید بگویی: «لا اله الا الله» تویی که در مغز این کفار طیاره قرار دادی، من راحتم. در آن طیاره باید بگویی: «لا اله الا الله» در قطار بگویی: «لا اله الا الله» یعنی هر صنایعی که در دنیا پیش می‌آید، باید چشمت اول به خدا باشد، بعد به حجت خدا. این را دوباره تکرار می‌کنم: کلام را قبول دارند، ولایت را قبول ندارند. کلام را قبول دارند، کلام قرآن را قبول دارند، کلام امام صادق را قبول دارند. ما نه کلام را قبول داریم، دیگر بیشتر از این توهین نکنم.

پس ما نباید خارجی پرست بشویم. شما هر صنایعی که تولید از خارجی‌ها می‌شوند، باید خداپرست بشوی، نه خارجی‌پرست. بیشتر سواددارهای ما، خارجی‌پرست هستند. می‌آیند با من صحبت کنند. ای پرفسورها بیایید صحبت کنید. ای کسانی که علم ادیان دارید، بیایید صحبت کنید. اگر می‌خواهید بفهمید. اما عنادتان را کنار بگذارید. بی عناد بیا. اگر با عناد بیایی نه. والله، اگر کسی عناد نداشته باشد، خدا به او فهم می‌دهد. نمی‌گوید: خارجی‌ها. بدبخت! تو هم که او را دوست داری با او محشور می‌شوی. چیزی که نیست. خدا آن را در مغز این گذاشته است. گفتم: تو حسن یوسفی داری به حسن خود مشو غره، صفات یوسفی باید تو را تا ماه کنعان کرد. تو باید آن صفات را ببینی که چه کسی به او داده است. عزیز من، تو باید بدانی یک بچه‌ای بودی، اینجوری بودی. چه کسی تو را زیبایت کرده است. تشکر از زیبایی خودت بکنی، تشکر از آن خدایی کنی که تو را زیبا خلق کرده است. الان من آنجا بودم، یک آقایی بنده خدا، می‌گفت: خدا یک بچه به من داده است، آن‌وقت می‌گفت: این گوشش به چشمش چسبیده است. خب، بفرما. حالا می‌گفت: دکتر گفته است که بچه دوم اینجور می‌شود. گفتم خدا می‌تواند. خدا یک پسر به او داد، عین ماه. گفتم: همین جایی که می‌گوید خونت اینطور است، خدا ممکن است در خون هم دخالت کند. (صلوات)

به من لعنت اگر من بخواهم این حرف را بزنم، خودم را معرفی کنم. می‌خواهم بگویم خدا اینجور می‌کند، اینجور می‌کند. حرف من این است که شما خارجی‌پرست نباشید، خداپرست شوید. چه کسی صنایع را در مغز اینها گذاشته است. حالا حسابش را بکن. این کوه‌ها را چه کسی خلق کرده است؟ اینها از چیزی که هست، استفاده می‌کنند. امام از چیزی که نیست، دارد حرفش را می‌زند. امام کسی است که کوه‌ها را به وجود می‌آورد. امام کسی است که خلق را به وجود می‌آورد. امام کسی است که صنایع را در مغز اینها گذاشته است، اما اینها باید این صنایع را تولید کنند که بشر آرام باشد، بشر راحت باشد، خدا راحتی برای تو فراهم کرده است. آیا توجه داری یا نه؟ تو باید عزیز من، شکرت زیاد باشد. اگر خارجی‌ها یک چیز جدیدی آوردند، تو حواست نرود که این چه شده است؟ این تولید مغزی‌اش به وجود آورده است. الان این دستگاه را به وجود آورده است، آن تولید مغزی‌اش است. پس تا این را دیدی، بگو: لا اله الا الله. تا این را دیدی بگو: محمد رسول الله، تا این را دیدی بگو: علی ولی الله. تا این را دیدی در جو خلقت حساب کن، همه اینها یک چیز بی‌روح هستند. چه کسی روح به این داده است؟ چه کسی صنایع را در مغز این گذاشته است. تو صنایع‌پرست نباش، خداپرست باش. کجا یک جاهایی باسوادها حرفهایی می‌زنند، نفهمیدند. تو سوادت بت است، تو بت‌پرست هستی. آقای پرفسور، باید ولایت‌پرست بشوی. تو هنوز نگاه به مردم می‌کنی، می‌گویی، فلانی بی‌سواد است، من با سواد هستم، سوادت را الگو قرار دادی. تو از کجا می‌فهمی یک آدم بی‌سواد نمی‌فهمد؟ مگر سواد فهم است؟ سواد یک پیش‌روی است. پیش‌روی صنایع است. اما سواد پیش‌روی ولایت نیست. من از تمام باسوادها عذرخواهی می‌کنم؛ اما من حرف خودم را می‌زنم. تمام این باسوادها این جنایت‌ها را به وجود می‌آورند. آن با سواد است که اتم درست می‌کند، روی سر مردم می‌ریزد. آن باسواد است که مردم را از علی جدا می‌کند. آن باسواد است که از توحید جدا می‌کند. کجا نگاه به این باسوادها می‌کنید؟ چرا نگاه می‌کنید؟ چرا تفکر ندارید؟ چرا آرام نیستی؟ آرام!

از کجا به اینجا می‌رسیم؟ اینها را کنار بگذاریم. خدایا، می‌خواهم بفهمم. ببین، چطور به تو فهم می‌دهد. مگر این حرفها که زده می‌شود از کانال سواد زده می‌شود؟ باسوادها را گیج می‌کند. چون که آن باسوادی که سوادش اتصال به ولایت نباشد، گیج است. (صلوات)

خدایا، عاقبتتان را به خیر کن.

خدایا، ما را با خودت آشنا کن.

خدایا، ما را بیامرز.

خدایا، این بنده‌زاده عقلش از من بیشتر است. می‌گوید یعنی شما به نماز اول وقت برسید. من چه کار به ساعت دارم، بابا، من که دست خودم نیست. تو هنوز بعد از چند سال، من را نشناختی؟ خدایا، به حق امام رضا، به اینها شناخت بده. خدایا قلبش را باز کن، خدایا، فهم ولایت به او بده. خدایا، در ولایت خسته‌اش نکن، خدایا بیدار و هوشیارش کن.

یا علی

حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه