مشهد 92 - امام رضا

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو

بسم الله الرحمن الرحیم

مشهد 92 - امام رضا
صوت دانلود
پخش صوت پخش
پی‌دی‌اف دریافت
تاریخ سخنرانی 1392-03-31

السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیکم و رحمة الله و برکاته، السلام علی الحسین و علی بن الحسین و اولاد الحسین و اصحاب الحسین و رحمة الله و برکاته

ما گفتیم ما چند سال است که مشهد آمدیم، یک نوار از حضرت امام رضا نداریم. حالا من می‌خواهم از حضرت امام رضا صحبت کنم، یک نوار داشته باشیم. بی انصافی است. ما چند سال است داریم می‌آییم یک نوار از امام رضا نداریم. حالا با اجازه شما می‌خواهیم در آن بالاخره حرفی دیگری هم می‌زنیم. یکی منافق است یکی مقدس است بی امر، این‌ها توأم به هم هستند. ببین، اشتباه نشود، نه هر مقدسی. یکی منافق است، یکی مقدس بی امر، این‌ها توأم به هم هستند. آن منافقی می‌کند، آن هم مقدس است در امر خودش است. اما خب ما نمی‌توانیم هر کسی را رد کنیم. مقدس هم هست که با امر هست. اما منافق، نه آن اصلاً در امر نمی‌آید. خدا هم گفته: «المنافق اشد من العذاب» شدیدترین عذاب برای منافق است. اول منافق عمر و ابابکر بودند. بعد از عمر و ابابکر بنی عباس بودند. حالا می‌خواهم به شما بگویم این مامون همین کارها را می‌کرد.

حالا پدرش موسی بن جعفر را شهید کرده است، حالا می‌خواهد چه کار کند؟ حالا به خلافت رسیده است، می‌خواهد آن را کمی کم‌رنگ کند. من به شما بگویم در جمعیت یکی دو تا نابغه هستند. من همه را رد نمی‌کنم. شما هم همین سان هستید. یکی دو تا در شما نابغه می‌شود. مثلاً اگر بخواهید من جسارت نکنم ببین، امام صادق چند تا شاگرد دارد. یکی از آن‌ها هشام بود. آن‌ها همه خوب بودند نه اینکه بد باشند. آخر حرف زدن خیلی مهم است. که آدم حرفش جامعی باشد، یعنی همه را دربربگیرد، کسی را رد نکند، انشاء الله امیدوارم که ما با کمک حضرت زهرا و ائمه می‌خواهیم آن را جمع کنیم. حالا هشام بود. جوانی که زیبا است و خوشگل است. امام او را احترام می‌کرد. می‌گفت شاگرد امام هستند توهین به امام می‌کنند. من از شما خیلی ممنون هستم. خدا می‌داند به قدر از زمین تا آسمان بیشتر ممنون هستم، شما منافق نیستید. شما همه‌تان پا شدید آمدید اینجا یک چیزی بفهمید. درست است برای حضرت زهرا آمدید، اما برای مجلس ولایت آمدید. شما خودتان باید قدردانی کنید که از این صفاتی که خدا به شما داده، شما صفات الله دارید، امام صادق می‌گوید: من به مجلس ولایت غبطه می‌خورم. ما هم به غیر از ولایت حرف دیگری نمی‌زنیم.

من این حرف را بزنم تا یادم نرفته است. حضرت زهرا فقط از کسی خوشش می‌آید که حمایت از ولایت کند. در تمام این کرات عالم زهرا مسلط است. اما از کسی خوشش می‌آید که حمایت از ولایت کند. ببین، خودش حمایت از ولایت کرد. حالا که اینجوری شده است باز دست برنداشت، او می‌خواست علی را بیاورد، نشد و حالا آمده در مسجد گفت: شتری به نام خلافت برانگیختید علی بن ابی طالب وصی رسول الله را، کفواً احد را،که اصلاً احدی مثل او نیست. این کفواً احدی که من گفتم والله، زهرا درباره امیرالمؤمنین گفته است، از آن خوشش می‌آید. الحمد لله شما همه آمدید کمک به ولایت کنید. زهرای عزیز از شما خیلی خوشش می‌آید. آخر هم به آن‌ها گفت: شتری به نام خلافت برانگیختید، می‌زاید شیرش اشک چشمتان است. اشک چشمش آن موقعی شد که خدا گفت مرتد و کافرند. مواظب باشید. من نمی‌توانم حرفم را بزنم که الان عده‌ای مثل همانها شده‌اند. کجا رفتند؟ کجا می‌روید؟ چه کسی را برانگیخته می‌کنید، بدبخت بیچاره،

پس حضرت زهرا از کسی که حمایت از ولایت کند، خوشش می‌آید. خودش تا آخر عمر ظاهری‌اش، مگر زهرا مرده است، اگر علی مرده است، زهرا مرده است. مگر نبود که جلوی تابوت را گرفت، چه کسی است که جلوی تابوت پدر من را گرفته است. آخر امیرالمؤمنین هم مثل حضرت زهرا شب دفن کردند. هارون آمد و این قبر را درآورد. آن‌ها آمدند رفتند شکار، آن وقت آنجا شکارها که آنجا می‌رفتند حیوانات روی تپه ردشان نمی‌رفتند. آن وقت هارون هم هوشیار بود، گفت یک چیزی است که نمی‌روند. رفت پیرمردهای شهرها را خواست. گفتند می‌گویند اینجا قبر علی بن ابی طالب است. آن وقت درآورد، بارگاه درست کرد. آن‌ها با همه خباثتشان یک چیزهای خوبی داشتند، اما بعضی‌ها اصلاً خوب ندارند. کجا می‌روید؟

حالا حضرت زهرا را هم شب دفن کردند. لا اله الا الله ، آدم یک حرفهایی می‌زند بعضی‌ها می‌بینید اشتباه می‌کنند. حالا این می‌خواهد چه کار کند؟ هشام یکی بود، همه آمدند نوشتند که گفتند این نبوده است، هارون گفت من او را نکشتم. بیایید ببینید. ای رافضی ها، رفضه، شیعه‌ها رفضه بودند. بیایید همه ببینید.من انجام ندادم. اما ایشان آمد، گفت امام ما هنوز نمرده است. سراغ می‌گیرم. سلام کرد یابن رسول الله، شما به مرگ خدایی مردید یا زهر به شما دادند؟ گفت: زهراً، زهراً. کجا مرده است؟ همچین کرد زهراً زهراً گفت: حرکت کنید. حرکت دادند. چهارتا بار بر دارند می‌برند. این‌ها رفتند سلیمان از طرف هارون بود. دو تا قبرستان بود. یک قبرستان اغنیاء بود، یکی هم قبرستان فقرا. فقرا را مثلاً چیزی نمی‌گیرند. دید دارند می‌برند در قبرستان اغنیا. بالای قصرش بود گفت چه کسی را می‌برند آنجا؟ رفتند گفتند موسی بن جعفر است. آن‌ها را کنار زد و آمد در بازار و گفت امام الرفضه و بازار را بستند و با تشریفات خیلی مهم دفن کردند. از این طرف هم برای هارون نوشت، هارون تو می‌خواستی که این‌ها را چیز کنی، که این گفت زهراً، زهراً، من می‌خواهم بگویم که شما ایشان را دوست دارید. من این کار را کردم. یک انعام هم به سلیمان داد.

حالا مامون می‌خواهد چه کار کند؟ می‌خواهد این را رفع کند. این منافق است دیگر. حالا روانه کرد پی حضرت رضا. آن وقت هم من به شما بگویم، اینجا این که الان هست این بقعه هارونی است که الان اینجا هست، این را مامون برای پدرش ساخته است. خیلی احترام کرد. تا حتی نوشتند شترش اگر می‌خواهد بایستد و علف بخورد، شما کاری نداشته باشید. با احترام حضرت را وارد کرد. آن زمان علماء آمدند پیشواز حضرت رضا، اما قمی ها نرفتند پیشواز حضرت معصومه. خدا می‌داند جگر من خون است. نمی‌توانم بگویم، چه کار کنم؟ من بدبخت هستم. نرفتند. من بچه بودم رفتم دیدم اینجا حضرت یک خانه داشت، یک اتاق آنجا داشت و یک درخت انجیر هم آنجا بود. آن وقت ستیه هم که می‌گویند آنجا مسجد بود ایشان می‌رفت آنجا نماز می‌خواند. اصلاً تاریخ نگذاشتند روی حضرت معصومه. تاریخ ندارد. آقای تولیت خدا رحمتش کند، یک میلیون داد به یک نفر رفت قاهره، رفت کتابخانه مصر پیدا نکردند. فوت حضرت معصومه را این‌ها درست کردند. این‌ها می‌خواستند روی حضرت زهرا هم بگذارند آنها اجازه ندادند.

حالا وارد کرد و حاج شیخ عباس می‌گفت عالم ترین تمام بنی عباس، مامون است. علماء را جمع کرد و گفت: بدانید که من می‌خواهم خلافت را به ایشان بدهم. آخر، یک روز شاه آبادی گفت تو می‌گویی کسی نباشد، گفتم باشد، با امر باشد. ما نمی‌گوییم مملکت کسی نداشته باشد، با امر باشد. شاه آبادی یک وقت آنجا می‌آمد. حالا رفته دفتر آقای اردبیلی است. ایشان گفت اگر خدا به تو داده که نمی‌توانی به من بدهی، اگر هم خدا به تو نداده، زمین بگذار. در گوشش گفت: ولی عهدی را قبول کن وگرنه تو را می‌کشم. حالا دارد حرف می‌زند، در گوشی هم دارد. امام رضا دید او را می‌کشند. گفت: من قبول می‌کنم به اینکه من کسی را وصل و قطع نمی‌کنم. این بعد از چند وقت اطلاع به مدینه رسید، سیدها راه شدند که امام رضا ولی عهد است به این‌ها کار بدهد. این‌ها را حاکم کند. بالاخره این‌ها راهی توس شدند. همین سان که می‌آمدند خبر رسید که امام رضا را زهر دادند. امام رضا در ظاهر از دنیا رفت، دستور داد این‌ها را بگیرید. همین که می‌خواست امام رضا را ولیعهد کند. گفت اینها را بگیرید.

این امام زاده ها که می‌بینید در بیابانها هستند از ترس این‌ها، مامور مامون رفتند. آن امام زاده کله کوه رفته است. یک امام زاده دارید که در شهر باشد؟ تمام این‌ها رفتند آنجا. اگر هم الان یک امام زاده در شهر است، جنازه او را آوردند. ببین، این‌ها وقتی می‌خواستند از دنیا بروند می‌گفتند من اولاد موسی بن جعفر هستم، خودشان را معرفی می‌کردند.

اینقدر که می‌گویم دنبال مردم نروید دنبال خوبها هم نروید. خوبها هم بد هستند، کدام خوبها تا آخر رساندند؟ به من بگویید. آن خوبش آنقدر جمع کرد چندین میلیارد پول جمع کرده بود. به من یک چیز جزئی که می‌آورند بدهند، آن چند وقتها یکی هزار تومان آورده به ما بدهد. الان یک چیز که می‌دهند من که شب خوابم نمی‌برد، فوراً ردش می‌کنم. زنم هم می‌گوید هوای پدر را داشته باشید، اگر یک چیزی به پدر بدهند، دیگر صبح نیست. حالا این کار را کرده وقتی می‌خواست مهمانی بکند، همان موقع هم که مهمانی می‌کرد می‌خواست امام رضا را قدری زننده اش کند.

یک نفر بود دلقک بود. این دلقکها یک کارهایی می‌توانستند بکنند. یکی داشتیم جو را به دیوار راست می‌کرد. یک چیزهایی می‌خوانند، یک کارهایی دارند. دلقک تا امام رضا رفت لقمه بردارد پرید. دوباره پرید، گفت آرام. به او گفت آرام، نکرد. دید دو تا شیر گذاشته بود که تا می‌آیند این‌ها ابهت این شیرها را ببینند، گفت: شیرها این را بخورید. این‌ها دو تا شیر شدند و این را خوردند و یک لکه هم زمین نریخت. اشاره کردند که مامون را هم بخوریم؟ امام فرمود نه. حالا این باید باشد. شما چه می‌گویید؟ کجا می‌روید؟ این یعنی امام. اُف بر بعضی‌ها، که ابابکر و عمر را خلیفه دانستند. دنیا چه خبر است؟

حالا حضرت از دنیا رفته. اباصلت غلام حضرت بود. گفت اباصلت کسی نیاید در را ببند. هر کس آمد او را رد کن. حالا بعضی از علماء می‌گویند امام رضا غریب بود و کسی نمی‌رفت. این‌ها اگر حرف نزنند بهتر است. همان حرفهای بی خود بزنید بس است. چه کار به ولایت داری تو آخوند؟ امام رضا حسابش را کرد اگر بدانند امام رضا را شهید کردند، مردم خون‌ریزی خیلی می‌شود. به اباصلت گفت در را بر روی کسی باز نکن. یک دفعه کسی در را زد. گفت: اباصلت این مامون است. حالا به او بگو بیایید تو. آمد و بنا کرد گریه کردن. گفت: یابن عم، می‌ترسم مردم به من تهمت بزنند. خواهش می‌کنم شما رفع این را بکنید که مبادا به من تهمت بزنند. فقط یک حرف به او زد. گفت: مامون با بچه من این کار را نکن. مبادا با بچه‌ام این کار را بکنی. مبادا با جوانم جواد الائمه این کار را بکنی. به او همین حرف را زد.

حالا جنازه را حرکت دادند. حالا مردیکه ببین چه کرده؟ گل زده، پابرهنه شده است، یابن عم، یابن عم می‌کند. این است که امام صادق فرمود: بنی عباس از بنی امیه برای ما بدتر بودند. آن‌ها قلدر بودند که جد ما را کشتند. این‌ها این کارها را اینجوری می‌کردند. یک هفته سر قبر امام رضا نشست و گریه کرد. تا گفتند خلیفه دارد مملکت به هم می‌خورد. پا شو بیا. آمد. این دارد چه کار می‌کند. حالا هنوز که منافقی اش تمام نشده است، حالا می‌خواهد چه کار کند؟ می‌خواهد پایین پای پدرش دفنش کند. خدا هم خوب کاری کرد. تا یک ذره کندند یک برق اتصال شد و ترسید و آمد بالای سر هارون دفنش کرد. که یک قدری می‌بینید جا تنگ است، این است که بالای سر پدرش حضرت را به خاک سپرد.

پس من دو تا حرف به شما زدم، گفتم ولایت، عدالت، سخاوت دنبال خلق هم نروید، گول خلق هم نخورید. این‌ها که گول خلق را خوردند چطور شدند؟ به غیر اینکه آدم کش شدند، به غیر اینکه امام کش شدند. باز هم می‌بینم بعضی‌ها یک رگ، دو رگشان هست. آخر نمی‌شود نکرد. چطور نمی‌شود؟ می‌گوید ما باید با فلانی بسازیم، خب برو بساز. اگر پیامبر گفت قصری برای شیعیان درست می‌کنم، تو برو بساز قصری در جهنم برایت درست می‌کند.

حالا اباصلت یک وقت دید یک جوانی وارد خانه شد. گفت جوان، من در را بسته بودم. از کجا آمدی؟ گفت: خدایی که من را از مدینه به توس می‌آورد، در بسته را هم به روی من باز می‌کند. آن وقت ودایع امامت را گفت. آخر، امام باید امام را در ظاهر بشوید. اگرنه این‌ها «إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذهِبَ عَنكُمُ الرِّجسَ أَهلَ البَيتِ وَيُطَهِّرَكُم تَطهيرًا» تطهیر هستند، اما در مردم باید این کارها را بکنند، این‌ها کارهای مردمی است. شما هم باید مردمی باشید. در مردمی یک کارهایی بکنید. تا می‌توانید خودتان را حفظ کنید. تا می‌توانید حرفی که به شما نزدند که بگویید، نگویید. شما باید ولایت مثل زنبور عسل که عسل در دلش است، اگر زنبورها خبر داشته باشند، من دیدم یک زنبوری را کشته بودند، این زنبورها می‌آمدند، ویزویز می‌کردند عسلها را می‌خوردند و می‌پریدند. می‌گوید مثل زنبور عسل باشید. این ولایت را در قلبتان حفظ کنید. در خودتان باشد. متوجه هستید من چه می‌گویم ؟ امروز مردم با ولایت این است که می‌گوید بی دین می‌روید گفتم حضرت زهرا گفت: این‌ها آخر الزمان هم همین‌جوری شد: شتری به نام خلافت برانگیختند حالا زمانی بشود که اشک چشمشان بشود. نمی‌توانم باز هم بگویم.

خلاصه اگر بخواهید زهرای عزیز از شما خوشش بیاید، از ولایت حمایت کنید. از ولایت حمایت کردن امر ولایت است. گناه نکنید. دروغ نگویید. خدعه نکنید. معامله ربوی نکنید. خمس سهم امامتان را بدهید. در اختیار ولایت باشید نه ولایت در اختیار شما باشد. الان می‌گویند ولایت در اختیار ما باشد. شما اگر بفهمید می‌دانید من درست می‌گویم یا نه؟ الان این است. می‌گوید آن در اختیار ما باشد، «منم» حالی ات شد یا نه؟

حالا همان حرف پیامبر را بشنوید. گفتم که آن‌ها امر پیامبر را اطاعت کردند. آخر حرف ولایت تکراری اش خوب است. چرا؟ این موقعی که من گفتم این جوانها نبودند، حالا که من می‌گویم به من نگویید تکراری است. گوش بدهید. یک عده جوانها نبودند. اینکه من می‌گویم برای تو تکراری است، برای این تکراری نیست. یک وقت نگویید که حاج حسین تکراری می‌گوید. آن‌ها امر پیامبر را اطاعت نکردند مرتد و کافِر هستند، ما هم حرف پیامبر را اطاعت نمی‌کنیم می‌گوید بی دین می‌رویم.

حالا پیامبر گفت یا سلمان، واجبات، ترک محرمات، انتظار الفرج و به خیر و شر مردم شرکت نکنید خیرشان هم شر است. برو کنار. ببین، چه می‌گوید. حرفی که پیامبر می‌زد را دارم می‌زنم. من حرف از خودم را نمی‌زنم. یا سلمان، اگر تمام خلقت رفتند یک طرف، علی رفت یک طرف، برو طرف علی. علی به تمام خلقت ارزش دارد. چرا اینقدر همچنین بی‌اعتنا هستید؟ علی علی می‌کند، امرش را اطاعت کن. کدام یک از ما رفتیم در این خرابه‌ها به این بدبختها یک سر بزنیم. کارش این بود. این همه خدا به او داده، می‌رفت در خرابه‌ها به فقرا سر می‌زند. تنور یک زنی را گرم کند، برود کنار رود، زنها که باری دارند آب بیاورد، مشکشان را برایشان کمک کند. چه خبر است؟ آقا، یک ذره درس خوانده، ببین چه باد و بودی دارد. فقط یک جوال‌دوز می‌خواهد که به او فرو کنی، بادش بیرون بیاید.

شما به خودتان ببالید به اینکه همه شما دارید حمایت از زهرا و از مقصد زهرا و از دل زهرا و از هدف زهرا دارید می‌کنید. ببین چه گفت ؟ یک دست به پهلو و دستی به طناب، دستی دیگر کجا است حمایت ز حیدر کند. یعنی ای خدا، این دستی که به من دادی، اگر اراده می‌کردی که چند تا دست دیگر به من می‌دادی با تمام دستهایم حمایت از حیدر می‌کردم. یعنی از علی، از یعسوب الدین، از امام المبین، از حجت خدا. حالا تو می‌روی مشابه درست می‌کنی؟ اف بر تو، اف بر رویه تو و اف بر عقاید تو. این سنی‌ها همین سان هستند. اما الحمد لله شما دارید حمایت از حیدر می‌کنید. شکر کنید خدا را.

یا علی

حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه