شهادت حضرت زهرا 81

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو

بسم الله الرحمن الرحیم

شهادت حضرت زهرا 81
صوت دانلود
پخش صوت پخش
پی‌دی‌اف دریافت
تاریخ سخنرانی 1381-05-03

اعوذ بالله من الشیطان اللعین الرجیم، العبد المؤید، الرسول المکرم، ابوالقاسم محمد

السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علیکم و رحمة الله و برکاته، السلام علی الحسین و علی بن الحسین و اولاد الحسین و اهل بیت الحسین و رحمة الله و برکاته

رفقای عزیز، ما گفتیم که یک نوار در زندگی حضرت زهرا داشته باشید. ان‌شاءالله امیدوارم که در این نوار، اول خدای تبارک و تعالی توفیق بدهد که بتوانیم به طور صحیح صحبت کنیم و القاء و افشاء باشد که در خدمت رفقای عزیز بگذاریم. آن‌وقت ما توجه کنیم که حضرت زهرا چقدر ما را دوست دارد و چقدر دوست دارد یک قدری توجه‌مان به زهرای عزیز بیشتر شود. البته شما توجه دارید؛ اما توجه به ولایت حد ندارد. همین‌طور که ولایت حد ندارد، توجه به ولایت هم حد ندارد. هر چقدر که تشخیص دادید، باز بالاتر است. چون که گفتیم چند چیز است که حد ندارد: یکی خداست، یکی قرآن است، یکی ولایت. یک وقت خسته نشوید از تمرین ولایت. شما الحمد لله هر وقت آمدید اینجا یک حرفی بوده که بالاخره راجع به ولایت زدیم. باز حرف بالاتر بوده. ان‌شاءالله امیدوارم که همه ما توجه کنیم.

ببین، قربانتان بروم، هر چیزی را خدا درباره به ولایت یک تذکرهایی داده که ما بفهمیم اینها خلق نیستند. این خلق بودنی که تا حالا در مغز مردم بوده بیرون برود، بدانید اینها خلق نیستند، اینها از نور خدا خلق شدند. خلق به وجود اینها شده، از برای اینها شده. همین طور که خدا انتها ندارد، ولایت هم انتها ندارد. ما باید توجه کنیم. اینها نیامدند اینجا که بود شوند؛ اینها بود، بودند. خلق بود شده. توجه بفرمایید. خلق، بود شده؛ یعنی خدا اینها را آورده، اشیاء شده است. خلق، جزء اشیاء است. توجه بفرمایید.

حالا پیغمبر اکرم وقتی معراج تشریف بردند، (من نمی‌خواهم معراج را بگویم، به طور فشرده می‌خواهم صحبت کنم، توجه کنیم به این حرفها) ، حالا خدا یک سیب به حضرت رسول اکرم داد، گفت: تناول کن. [پیغمبر] گفت: خدایا، می‌خواهم با علی بخورم. خب، حالا تا گفت، این سیب را به اصطلاح، به قول ما، قاچ کرد، نصف کرد که نصفش را به اصطلاح بدهد به امیرالمؤمنین، یک دستی پیدا شد مانند علی، این نصف سیب را برد. این همه که من به شما من بعد گفتم در صحبت‌هایم که زهرای عزیز، عصاره خلقت است، من از اینجا می‌گویم. حالا این سیب بهشتی نبوده است. سیب بهشتی یا میوه‌های بهشتی را، یک وقت می‌بینی که یک مؤمن هم می‌خورد. هست، خورده، باید بخورد. چون که این رزقش است آنجا، این می‌آید اینجا هم یک خرده به او می‌دهد بخورد. این چیزی نیست که. این سیب، غیر این سیب است؛ این سیب عصاره خلقت است.

حالا رسول اکرم گفت، یک قدری گفت کجا بودی، این حرفها، بعد گفت که یا علی عجیبش این است که سیب را آورد، این جور شد جریان. حضرت دست کرد در جیبش، سیب را در آورد. [امیرالمؤمنین] گفت: این است؟ [پیغمبر] گفت: آره. یک همچنین کردند، این سیب شد. گفت: یا رسول الله، این سیب را داشته باش تا زمانی که می‌روی آنجا، از کوه حرا می‌آیی پایین، می‌روی پیش خدیجه، نصفش را خودت بخور، نصفش را بده به خدیجه. حالا حضرت همین کار را کرد. حالا همین کار را کرد، آن نور بود که در دل خدیجه آمد. اینها که مثل ما نیستند که. این حرفها نیست. برو کنار بابا! عقلت را آب بکش!!! آره، بابا جان، آمد در صندوقچه حضرت خدیجه. حالا عزیز من،حرف من این است. اگر می‌خواهی بدانی، این زهرا، از ماوراء اطلاع دارد؛ دارد در دل مادرش از ماوراء حرف می‌زند. حالا اینها آمدند و چون که گفته بودند به حضرت خدیجه که زن محمد یتیم نشو. حالا آمده، شده. حالا نزدیک اینکه به اصطلاح زهرای عزیز پا در این دنیا بگذارد، گفتند خدیجه ما نمی‌آییم کمکت کنیم. آن زمان که زایشگاه نبوده. باید زنها می‌آمدند کمک می‌کردند. تا این حرف را زدند، زهرای عزیز گفت: مادر ناراحت نشو، خدا چهار زن مجلله در بهشت گذاشته، آنها می‌آیند. نادان، این اگر بچه است، دارد از ماوراء خبر می‌دهد، از بهشت خبر می‌دهد، از زنان بهشتی خبر می‌دهد. برو عقلت را آب بکش. کجا ادعا می‌کنی؟ تو ادعای کتاب بکن، نه ادعای فهم!، نه ادعای ولایت! تو ادعای کتاب کن، بگو کتاب را خوب خواندم. حالا دارد خبر می‌دهد. مادر جان، غصه نخور، اینها می‌آیند. حالا اینها آمدند. حوا آمد، دختر بنت عمران آمد. این چهار زن مجلله آمدند. حالا مرتب آنها بغض و عداوتشان بیشتر شد. حرف من همین است. مرتب بغض و عداوتشان بیشتر شد. تا زمانیکه گذشت. خب، حالا پیغمبر اکرم خیلی توجه دارد. حالا خدا باز می‌خواهد بگوید اینها خلق نیستند. حالا آیه «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت، و یتطهرکم تطهیرا» نازل شد. «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت، و یتطهرکم تطهیرا»؛ ای مردم عالم بدانید اینها تطهیرند، نیامدند اینجا تطهیر شوند. تو آمدی اینجا تطهیر شوی. [آنها] تطهیرند. هر روز پیغمبر دست مبارکش را روی خانه علی می‌کشید، [می‌فرمود: ] «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس و یتطهرکم تطهیرا» [یعنی] ای مردم عالم، اینها تطهیرند. اینها جزء خلق نیستند که. حالا این آیه را می‌خواندند دیگر. حالا هم می‌خوانند؛ اما فهمیدند؟ نه.

حالا پیغمبر می‌آید سینه زهرا را می‌بوسد. عایشه می‌گوید: زنی که شوهر رفته که [سینه‌اش را نمی‌بوسند]. گفت: عایشه، هر موقع [مشتاق] ملاقات بوی بهشتم، سینه زهرا را می‌بوسم. می‌آمد دست زهرا را می‌بوسید. مگر این دست، دست است؟ این دست ید الله است. این دست، دست خداست. مگر دست، دست است؟ دست خداست. «ید الله فوق ایدیکم». یک نادر [شاه] ظالم می‌فهمید «ید الله فوق ایدیکم» [یعنی چه]، اهل تسنن نفهمیدند. عمر و ابابکر نفهمیدند. دست ید الله را قطع کردند. کجا حواستان پیش این عبادتهای مصنوعی است؟ حالا چه شد؟ اینقدر حضرت زهرا کرامت داشت. حالا پیغمبر از دنیا رفت. حالا عمر و ابابکر یک جلسه بنی ساعده درست کردند. گفتند درست است که ما بیعت کردیم؛ اما زیر بار علی نمی‌رویم. تا حالا خودش بوده، حالا می‌خواهد دامادش باشد. همانجا کافر شدند. حالا در زمان خود پیغمبر هم عمر و ابابکر کافر شدند. مگر نبود که [پیغمبر] گفت: هر کس که تخلف کند از جنگ اسامه، لعنت خدا و رسول [به او]. این دو تا کردند. گفت مگر من نگفتم بروید؟ گفتند: دلمان نیامد!!!! مگر این نگفت که، پیغمبر گفت: کاغذ و قلم بیاورید که من بنویسم. [عمر] گفت: این رجل هذیان می‌گوید! دیوانه کرد پیغمبر را. این کافر شده. خب، دو مرتبه کافر شده. هنوز هم به کافری اینها شک می‌کنی؟ روایت داریم هر کس ذره‌ای به اینها اعتقاد داشته باشد، به کفر اینها اعتقاد نداشته باشد، والله روایت داریم خودش کافر است. اصلاً به کفرش شک کند، خودش کافر است. این دو نفر را، یعنی عمر و ابابکر.

حالا چه کار کند؟ حالا پیغمبر فرمود گویا که احکام را زهرا فاش می‌کند. همان‌طور که قرآن به من نازل شده، احکام به زهرا نازل شده. بنا بود فاش کند. عمر و ابابکر دیدند اگر فاش کند، ظالم بگوید، هستند. خیانت کار بگویند، هستند. آدمکش بگویند، هستند. حرام‌زاده بگویند، هستند. هرچه هست به این دو عنصر کثیف هست. گفتند باید چه کنیم؟ با نماز، با اسلام، ولایت را از بین ببریم. توجه می‌کنید من چه می‌گویم؟ حالا آمد در مسجد نشست. گفت: یادتان هست پیغمبر فرمود که هر کس نماز جماعت نیاید، بروید او را بیاورید. این نماز جماعت که اینهمه فضیلت دارد، این نماز جماعت که این دارد، مبادا کسی پشت کند به نماز جماعت!!! مغیره پا شو برو بگو علی بیا. دو سه روز است نیامدی. این آمد. حضرت زهرا گفت: ما داریم قرآن را جمع‌آوری می‌کنیم. چه کار به ما دارید؟ گفت: مردم بلند شوید برویم علی را بیاورید. دو جهت دارد علی نیامدن. یکی این است که اختلاف می‌اندازد در مردم. مردم تمام به خلیفه پیغمبر، ابابکر بیعت کردند، این نکرده. یکی اختلاف می‌افتد در اسلام. آیا من چه کنم؟ چه کار کنم؟ اختلاف در اسلام می‌افتد!!!! حالا اینها آمدند. حالا آمدند پشت در. حضرت زهرا در را باز نکرد. گفت علی جان، شما باش. آن سفارشها که پیغمبر کرده و این عمر و ابابکر دیدند، شاید حیا کنند و بروند. آمد اینجا. حالا که آمده، گفت بروید هیزم بیاورید. [گفتند: ] بابا، حسن و حسین در این خانه هست. والله، روایت داریم گفت باشد، من خانه را آتش می‌زنم. آن آتش بود که شعله کشید، خیمه‌های امام حسین را آتش زد. آن آتش از آنجا بلند شد. بدعت که بدعت‌گذار می‌گذارد، عالمی را می‌گیرد. حالا چه کار کرد؟ آن جنایت هولناک را کرد. نگذاشت بسوزد در، زد پهلوی زهرای عزیز را شکست.

بابا جان، یک آقایی خیلی من به او اطمینان دارم. ( اطمینان‌دارها هم یک وقت می‌بینی یک چیزهایی از دهانشان در می‌آید، می‌پرد. توجه کنید خلق اشتباه می‌کند. صد تا حرف، هزار تا حرف حسابی می‌زند، یک چیزی می‌پرد) ایشان گفته بود که همان غلاف شمشیر حضرت زهرا را کشت. نه بابا جان! اگر می‌خواهید منبر بروید، بخوان روایت را. به یکی از منبریها گفتم. حرف که می‌زنی حرف دومش را باید مطالعه کنی. حرفی که زدی، حرف دومش را مطالعه کن. هر حرفی زدم، مطالعه‌اش را رویش برایتان گذاشتم. حرفی نزدم که یک حرف باشد. حرف، دو حرف است. یکی این حرف را می‌زنی، یکی در دلت است. باید آن حرفی که می‌زنی در دلت است، ثابت این حرف باشد. اگر اینجوری نباشید رفقای عزیز، حرف نزنید. حرف که دارید می‌زنید دو حرف باید باشد. حرف اول این است که بگویی آن در دلت باشد، جوابگوی این باشد. اگر [نمی توانی] جوابگوی این باشی نزن. (صلوات)

برایش پیغام دادم گفتم: ببین، نوشت به معاویه، (آخر اینها یک باندی بودند، مانعشان زهرای عزیز و امیرالمؤمنین بودند) ، گفت: معاویه بدان، چنان فشار آوردم، عضله‌های زهرا را خرد کردم؛ یعنی بدان زهرا دیگر زنده نیست. مگر زهرا شوخی است؟ والله روایت داریم، آقا امام حسن فرمود: وقتی مادر ما را کشتند، همه ما را کشتند، ما یک جان داریم دیگر. زهرا مادر ما را کشتند، همه ما را کشتند. عمر، همه اینها را کشت. حالا توجه کنید من چه می‌گویم. حالا ریختند در خانه و آن قضایای هولناکی را به وجود آوردند، محسن زیر دست و پا رفت. آخر، محسن نباید قبر داشته باشد؟ اصلاً زیر دست و پا رفت. حالا حضرت زهرا صدا زد: فضه بیا، بچه‌ام را کشتند. حالا توجه کنید. حالا زهرای عزیز در ظاهر غش کرده، یک قدری به حال آمد، گفت: فضه پس علی کو؟ گفت: زهرا جان، علی را بردند مسجد. ای خراب شوی مسجد! مسجد بی علی خراب شود! در هر کجای عالم است خراب شود. کجا جمع می‌شوید یک جایی می‌روید؟ مسجد بی علی خراب شود! توجه کنید. حالا آمد دید طناب گردن علی انداختند و هل می‌دهند. زهرای عزیز یک دستش به پهلویش بود، سر طناب را گرفت. چهل نفر روی هم ریختند. این هم بازوی ولایت است، هم بازوی نبوت. یک وقت عمر دید زهرا، علی را می‌برد، اینها روی هم ریختند. صدا زد: قنفذ، دست زهرا را کوتاه کن. روایت داریم این لعنتی چنان زد دست زهرا را شکست. حالا زهرای عزیز دستش به طناب است. از خدا چه می‌خواهد؟ می‌گوید:

یک دست به پهلو و یک دست دیگر به طنابدست دگر کجاست حمایت ز حیدر کند

دارد طلب دست می‌کند حمایت از حیدر کند، حمایت از علی کند. خدا، ما زهرا را می‌شناسیم؟ حالا امیرالمؤمنین را به هر وسیله‌ای بود، بردند. این خالد بن ولید در زمانی سیف الله بوده. تا یکی را می‌بینید نروید دنبالش. این یک تولیدی بوده، یک چیزی به او می‌دهد. اگر روایت می‌خواهید، کسی که غدیر را نوشته، حالا پیغمبر به یکی می‌گوید: فلانی، الان جبرئیل تو را تأیید کرد؛ اما تا زمانی که حرف ما را بزنی. همین آدم من بعد رفت طرف عمر و ابابکر. داد من در این دنیا این است. یک چیزی از یکی می‌بینید، همه چیزتان را دستش ندهید. روایت می‌خواهید، یوسف وقتی از گناه گذشت، در به رویش باز شد. آن موقع باعث شد که توجه کنید. (صلوات)

حالا علی (علیه السلام) را بردند. ابابکر روی منبر نشسته. آوردند. گفت: با ابابکر بیعت کن. نمی‌کند دیگر. خالد بن ولید روی سر علی گرفته. زهرای عزیز بیرون است، دارد می‌بیند. آخرش هم این دست را همچنین کردند، یعنی[بگویند امیرالمؤمنین بیعت کرد]. تا زهرا دید شمشیر روی سر علی است، یک نفس کشید. گفت: دست از علی بردارید اگرنه نفرین می‌کنم. شیعه وسنی نوشته‌اند، ستونها از جا حرکت کرد. ستونها جمع می‌شود. ببین قشنگ است. ولایت جمع می‌کند. این که به شما گفتم محشر جمع می‌شود، من از این ستونها به شما می‌گویم. این ستونی که نوشتند آدم از زیرش می‌رفت جمع می‌شود. این اگر برود بالا که تمام طاق را نفله می‌کند؛ پس جمع می‌شود. رفت بالا از زیرش می‌روند. یک دفعه امیرالمؤمنین گفت: سلمان، به زهرا بگو تو دختر رحمة للعالمین هستی، اگر نفرین کنی تمام عالم هیچ چیز می‌شود، طیور در جو هوا می‌سوزند. اگر اینها عیب دارند، طیور ندارند. دست از امیرالمؤمنین برداشتند. امیرالمؤمنین را در خانه آورد.

حالا عزیز من، علی گریه می‌کند، زهرا گریه می‌کند. چرا علی گریه می‌کند؟ می بیند از برای علی بوده بازویش شکسته، از برای علی پهلویش شکسته. علی گریه می‌کند. حالا زهرا به روی خودش نمی‌آورد. حالا می‌آید اشکهای امیرالمؤمنین، علی (علیه السلام) را پاک می‌کند. می‌گوید: علی جان، پدرم گفت مظلومی را نوازش کن. آیا از تو مظلوم‌تر هست؟ اشکهای علی را پاک می‌کند. عزیز من، قربانت بروم، فدایت شوم توجه کن. یک خلقت است زهرای عزیز، اما حمایت از ولایت می‌کند. چون که ولایت مقصد خداست. حالا باز هم حضرت زهرا دست برنداشته که. حالا مگر دست برداشته؟ نه. حالا یک نکته؛ یک روزی پدرش گفت: علی جان، اگر چهل نفر با تو بودند، حقت را بگیر. اینها حقت را غصب می‌کنند. حالا حضرت زهرا در این فکر است. حالا با اینکه پهلویش شکست، دستش اینجوری است، به حضرت امیر گفت: علی جان، یک الاغ تهیه کن، من بروم مهاجر و انصار را دعوت کنم. شاید چهل نفر درست شود. حالا می‌آید در خانه‌های مهاجر و انصار. بابا، ندیدید پیغمبر چه گفت؟ شما اگر ظالم نمی‌خواهید، این ظالم است. این زده، من را زده، علی را اینجوری کرده. عدالت ندارد. آخر، کجا می‌روید دنبال این. مگر نبودید که [پیغمبر] گفت [وصی من] علی است. بنا کرد این از حرفها را به اینها زدن. بیایید چهل نفر شوید حق را بگیرید. چرا امیرالمؤمنین چهل نفر را می‌گوید؟ این چهل نفر با اینها طرف می‌شوند. خلافت که نیست که. آخر یکی می‌گوید چرا طرف نشدند؟ امیرالمؤمنین سر این که دعوا نمی‌کند؛ اما اگر چهل نفر درست شوند، چهل نفر در مقابل عمر و ابابکر می‌ایستند. وقتی ایستاد چه جور می‌شود. او که می‌آید می‌ایستد برای چیست آخر. ابا سفیان دست کرد به شمشیر بابایش. همین ابا سفیان پدر معاویه. گفت بیا. آمد. گفت من خلافت شام را می‌دهم به پسرت، گفت باشد. خداحافظ شما! رفت مکه! این است که، آقایی که اسمت را نیاورم. گفتی که این است، این است. ببین، این تا اینجا می‌آید. حمایت هم می‌کند. حالا چه جور شد؟ نرخش کم بود! نرخش کم است. باباجان! گفت نرخش شام را می‌دهم به بچه‌ات. رفت، تمام شد. ما هم یک کاری نرخش کم است، نمی‌کنیم. اینها را باید بیاوریم در نظرمان. با اینها باید نجوا کنیم. ببین، اینها چه جور شدند. توجه فرمودید؟ آن حقیقت ولایت یک حرف دیگری است. حالا رفت. می‌آمدند؟ نیامدند. فقط همین چهار نفر آمدند. چون که پیغمبر فرمود: سرشان را بتراشند، دامن [بالا] بزنند، اینجا شمشیر دست بگیرند، آستینشان را بالا کنند بیایند. نیامدند. تا حتی روایت داریم حضرت در یک خانه‌ای رفت. آن پسرش گفت: چه کسی بود؟ گفت: زهرا با امیرالمؤمنین. گفت: چه گفت؟ گفت بیایید خلاصه دین را یاری کنید. گفت: چه گفتی؟ گفتم: والله، ما به این کارها کار نداریم. گفت: والله، تا زنده‌ام با تو حرف نمی‌زنم بابا. تا زنده بود با بابایش حرف نزد. نیامدند دیگر. حالا این نیامدن به کجا رسید؟ نیامدن را نیامدند حمایت کنند از زهرای عزیز. توجه بفرمایید. تا اندازه‌ای که اینهمه زهرای عزیز حمایت کرد از ولایت.

عزیزان من، بیایید حمایت از ولایت کنید؛ نه قال و قول کنید. این ولایت را در خودتان پیاده کنید. من نمی‌گویم کاری بکنید. ببینید من دارم می‌گویم چه؟ ولایت را مثل سلمان و اباذر در خودتان پیاده کنید. آنها حرف نزدند که. حرف نزن آقاجان، عزیز من. مگر سلمان نبود که یک ذره رفت یک حرفی بزند اینجایش زخم شد تا آخر عمرش. یک ذره در ولایت تزلزل کرد، که امیرالمؤمنین که تمام خلقت به وجودش است چرا اینجور است که طناب دور گردنش دارد می‌رود؟ آن طنابی که گردن علی است امر خداست. علی این گردنش را زیر امر داده. عزیز من ، فدایت شوم، مگر ممکن است من شک بیاورم. یک ذره تزلزل کرد. اتفاقاً یک روایتی داریم، یک وقت این عمر، گردن سلمان را شکست. روایت داریم چرا؟ یک ذره تزلزل درباره امیرالمؤمنین کرد، یک ذره چیزی داشت. شک نبود؛ اما وقتی آقا امام زمان می‌آید، یکی می‌گوید چرا پهلوی مادرم را شکستی، یکی به این می‌گوید چرا گردن سلمان را شکستی؟ بعضی از آقایان می‌گویند: او بی امر کرده. نه! بی امر اگر بود امام زمان دفاع نمی‌کرد از او. پس چه بود این؟ پس عزیز من، این امر بود؛ اما امری بود که نباید افشاء کند. توجه فرمودید؟ یک امرهایی هست افشاء نباید بشود. امر بود؛ اما نباید افشاء شود. وقتی افشاء شد اینجوری می‌شود. (صلوات)

حالا زهرای عزیز در ظاهر از دنیا رفت. اینها آمدند و این خیلی عجیب است. زهرای عزیز گفت: فضه، یک آبی حاضر کن. یک آبی حاضر کرد و هر چیزی که بوده، صابونی بوده، بساطی بوده. حضرت رفت خیلی تمیز کرد و لباسهایش را عوض کرد و گفت فضه من در این حجره می‌روم می‌خوابم. من را صدا کن، اگر جواب دادم که دادم؛ اگر ندادم علی را خبر کن. آقا امام حسن و امام حسین از در آمدند تو. گفتند: فضه، مادرمان کجاست؟ گفت: مادرتان رفته خوابیده. گفتند: فضه مگر ما نمی‌دانیم مادرمان از دنیا رفته؟ خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را. این جمله را ایشان گفت. فضه گفت: حسن جان، حسین جان، بروید پدرتان را خبر کنید. آقا امام حسن و امام حسین بیرون مسجد سر به دیوارها زار، زار گریه می‌کنند. آن چیز را ندارند که اینجوری پدرشان را خبر کنند. حالا آمدند گفتند: علی جان این دو تا آقازاده گریه می‌کنند. هرچه ما به آنها می‌گوییم حرف نمی‌زنند. آقا امیرالمؤمنین از مسجد بیرون آمد. اینها می‌دانند، می‌خواهند افشاء کنند، یعنی علی با قدرتش می‌خواهد بفهماند که آن قدرتی که من دارم، در از خیبر گرفتم، مرحب را کشتم، در این که زهرا از دنیا رفته، زانویم به زمین می‌خورد. تمام قدرتم درباره زهرا هیچ چیز است. در مصیبت زهرا، تمام قدرتم رفت. خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را، این جمله را حاج شیخ عباس گفت. گفت: وقتی علی از مسجد آمد زانویش خم شد، خورد زمین. دو مرتبه بلند شد، یک قدر دیگر که رفت جلو خورد زمین. آیا چقدر به علی (علیه السلام) لطمه زده. حالا رفت در خانه. صدا زد فاطمه، صدا نشنید. گفت: دختر رسول خدا، دید جواب نمی‌دهد. گفت: عزیز من، پسر عمت هستم. جواب نشنید. حالا حرف من این است. آمدند ریختند از اینها که توجه داشتند. حضرت فرمود: تشییع جنازه تأخیر افتاد. حالا حضرت زهرا فرموده است علی جان من را شب غسل بده. کسانی که به من ظلم کردند نیایند. آخر، این یک عصاره‌ای دارد. یک روایت داریم که می‌گوید: هر کس تشییع جنازه مؤمنی برود، گناهانش مانند برگ درخت می‌ریزد؛ اما زهرای عزیز می‌خواست بگوید من از دست اینها ناراحتم. [با] این تشییع جنازه، ناراحتی زهرا در این خلقت بماند از دست اینها. چون که پیغمبر فرمود: هر کس زهرا را اذیت کند، من را اذیت کرده. هر کس من را اذیت کند، خدا را اذیت کرده.

یکی از رفقای عزیز من ، شاید در مجلس تشریف داشته باشند، ایشان یک سؤال کرد، من جواب سؤالش را اینجا بدهم. او گفت: چطور شد که زهرای عزیز [حضور] این دو نفر را پذیرفت؟ گفتم: روایت دارد، گویا ایشان، حاج شیخ عباس فرمودند: اینها آمدند پیش حضرت امیرالمؤمنین که ما می‌خواهیم عیادت زهرا بیاییم. آخر، خلیفه اسلام است. باید بیایند عیادت دختر پیامبر. حضرت فرمود من باید سؤال کنم. آمد به حضرت زهرا گفت. گفت: این دو نفر را من از آنها بیزارم. دو مرتبه حضرت فرمود: زهرا جان، اینها مشکل برای من به وجود می‌آورند؛ یعنی من را اذیت می‌کنند. حضرت فرمود: علی جان، خانه خانه توست، من هم کنیز تو هستم. اگر تو را اذیت می‌کنند، بگو بیایند. عزیز من، اگر اینها را پذیرفت، می‌خواست علی را اذیت نکنند، کمتر کنند. چون که این به این گفت: تو نمی‌خواهی ما بیاییم. حالا اینها آمدند، حضرت رویش را برگرداند. ابابکر صدا زد، زهرا، چرا رویت را بر می‌گردانی؟ گفت: من یک چیزی از شما سوال می‌کنم؛ آیا پدرم گفت: زهرا را اذیت نکنید؟ گفت: آره. گفت هر که زهرا را اذیت کند من را اذیت کرده؟ گفت: آره. گفت رضایت حضرت زهرا رضایت من است، رضایت من، رضایت خداست؟ گفت: آره. گفت: ای خدا، بدان من از دست این دو نفر راضی نیستم. اینها آمدند بیرون. ابابکر بنا کرد زار، زار گریه کردن. گفت: چرا گریه می‌کنی؟ گفت مگر نگفت پیغمبر ، گفت: بلند شو تو خلیفه اسلامی، از دست یک زن گریه می‌کنی؟ ببین، چه دارد می‌گوید. می‌گوید [به خاطر]یک زن، گریه می‌کنی؟

خلاصه، این موضوع گذشت. حالا ببینید رفقای عزیز، من چه خدمتتان می‌گویم. حالا گفت [تشییع] جنازه تاخیر افتاد. حالا شب که شد، امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) حضرت زهرا را شست. روایت داریم یک وقت علی سر به دیوار گذاشت، بنا کرد زار، زار گریه کردن. فضه کنیزش گفت: آیا از برای زهرا گریه می‌کنی؟ گفت: نه، نه. گفت: دستم رفت روی بازوی زهرا. این هنوز به من نگفته بود، من می‌دانستم؛ اما اینقدر بود که نگفته بود. حالا شب این جنازه (جنازه که می‌گویم می‌خواهم توجه کنید، نور بود زهرا) . حالا دفن کرد. حالا من سند دارم که می‌گویم ائمه در قبرشان نیستند. حالا وقتی زهرا را می‌خواست دفن کند، تا گفت دو دستهای پیغمبر گفت بده به من امانت من را. امیرالمؤمنین اینجا گریه می‌کند. می‌گوید: ای رسول الله، این جان مرا بگیر. آخر، این امانتی که به من دادی که پهلو شکسته نبود، دستش اینجوری نبود، سینه‌اش اینجوری نبود. چه کردی تو؟ حالا علی (علیه السلام) گریه می‌کند. حالا چهل صورت قبر درست کرد. حالا آمدند صبح در خانه حضرت امیر. دیدند مقداد دارد می‌رود. عمر گفت: مقداد، مگر تشییع نمی‌آیی؟ گفت: زهرا را شب دفن کردیم. چنان سیلی زد در گوش مقداد، مقداد افتاد روی زمین. گفت: بزن، من که از زهرا عزیزتر نیستم، تو کسی هستی که زهرا را زدی. حالا توجه بفرمایید. یک روزی پیغمبر فرمود: از آن روز علی بترسید که لباس قرمز بپوشد، سوار دیوار شود. اگر باشد، علی دیگر تقیه ندارد. دیاری از شما را باقی نخواهد گذاشت. حالا پیغمبر دارد پیش‌بینی می‌کند. هشدار می‌دهد. حالا این خبیث چه کار کرد؟ آمد یک مشت زن جمع کرد. گفت: من زهرا را از توی قبر در می‌آورم. گفت: خلیفه پیغمبر [باید] به او نماز بخواند. هنوز من از خلیفگی نیفتادم. حضرت مطلع بود دیگر. زودتر رفت. لباس قرمزش را پوشید، ذوالفقار را دست گرفت. آنجا چینه بود. دیوار چینه بود، نشست. وقتی آمد دید علی همانطور است. یک تکانی خورد. گفت: والله، اگر دست به یکی از این قبرها بگذاری، تمام زمین را از خونتان رنگین می‌کنم. آمد باز یک ذره، تا آمد، آمد. روایت داریم با دو تا انگشت اینجای این را گرفت. این هم همین جور دست و پا می‌زد. مرتب دست و پا می‌زد. عباس آمد و گفت: تو را به حق صاحب این قبر دست بردارید. برداشت. همین عباس. اگرنه چیزش می‌کرد، هلاکش می‌کرد. روایت داریم [با] دو تا انگشت. انگشت یدالله این است. اینجوری‌اش کرد اینجایش. گفت: یعنی عمر تو خیال نکنی. اما اینجا دیگر امیرالمؤمنین صبر نداشت. حالا چه بگوید آدم؟! حالا زخم زهرا یک طرف، پهلوی شکسته یک طرف، محسن سقط شد یک طرف. آخر، ناموس دهر است. خدا نکند زن بی‌خودی کتک بخورد در انظار.

من یک وقت در خیابان داشتم می‌رفتم، یک زنی آمده بود یک قدری لب جوی، یک چیزی بشورد، یک دفعه افتاد. این افتاد توی جوی. خدا می‌داند من یاد حضرت زهرا افتادم، گریه کردم. دیدم این نمی‌تواند خودش را ضبط کند اینجا. افتاد توی جوی. عزیزان من، کسی که تفکر داشته باشد، هر چه ببیند یک مصداق درست می‌کند برای خودش. بیایید تفکر داشته باشید. حالا حرف من این است. حالا یک وقت خبر دادند به زینب و ام کلثوم آیا می‌تواند مادرش را از قبر در بیاورد؟ اگر بدانید چه به سر زینب آمد. خدایا، یعنی یک چنین چیزی می‌شود؟ بعد خبر دادند امیرالمؤمنین نگذاشت. آیا توجه می‌کنید به این حرفها. آیا موقعی که حالا زهرای عزیز، مادرش را دلالت می‌کرد. یک قدری که کشید، آمد در خانه حضرت زهرا، حرف من این است. حالا امام حسین در دل زهرا می‌گوید «انا العطشان» پدر جان، این بچه اینجور می‌گوید. [پیغمبر] می‌گوید: زهرا جان، این در صحرای کربلا کشته می‌شود. عطش به او اثر می‌کند. می‌گوید: می خواهم چه کنم پس این که کشته شود؟ می‌گوید: این شفاعت می‌کند دوستان ما را. می‌گوید: حاضرم. عزیز من، حسین است که صدایتان می‌کند. زهرا حسین را فدایتان می‌کند. شما چه را فدا می‌کنید؟ ای خانم های عزیز، آیا توجه دارید؟ بیایید خودتان را شبیه زهرا کنید. بیایید امر زهرا را بشنوید. چرا اینجوری ما هستیم؟ بی‌حیاگری نکنم. بیایید عزیزان من، تو روضه می‌خوانی؛ اما خودت را شبیه زهرا کن. به این دلت خوش نباشد. عارف باش در حق زهرا. عزیز من، اگر عارف باشی خیلی خوب است. روایت داریم امام رضا [برای] حضرت معصومه (علیها السلام) می‌فرماید: دستتان به ما نرسید، خواهرم معصومه را زیارت کنید. همان ثواب را به شما می‌دهند؛ اما یک دفعه می‌گوید عارف باشید در حق ما.

ما با یکی از این علما آنجا صحبت شد. گفتم عارف [چیست]؟ گفت: یعنی باید شناخت داشته باشید. گفتم: ابن سعد هم شناخت داشت. شناخت به غیر عارف بودن است. من یک ذره هم خجالت کشیدم که این مرد به این بزرگواری چرا توجه نکرد. من به او گفتم. من نمی‌خواهم بگویم، من والله، کسی را نمی‌خواهم کوچک کنم. علی‌الخصوص هم که عالم باشد. نمی‌خواهم. یک وقت می‌شود دیگر. یک وقت چاره ندارم. بعد به او گفتم: عزیز من، این نیست که، مگر نیامده می‌گوید: پسر پیغمبری، مادرت زهراست. چرا مرا می‌کشید؟ گفت: ملک ری. گفت: پس عارف کیست؟ گفتم: امر اینها را اطاعت کنی. اگر امر ائمه را اطاعت کردی عارفی. اگر خانمها امر حضرت زینب را اطاعت کردی، عارفی. امر دختر حجت خدا را. نه بابا جان!!! حالا یک چیزی می‌خواهم بگویم عزیز من، عارف باید باشید، عارف، امر اینها را باید اطاعت کند. خودت را شبیه کفار نکن. مگر نمی‌گوید شبیه کفار حرام است. چقدر گفته روی منبرها. چقدر گفته؟ چرا اینجور شده؟ چرا زنهایتان را شبیه کفار کردید؟ چرا خودتان شبیه کفارید. خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را، یک وقت رفته بود در حمام دیده بود یکی از این شورتها و یکی از اینها پوشیده بود. داد می‌کشید می‌گفت: رویش درست شود، زیرش خراب است. تو رویش آخر چه پوشیدی؟ لباس اهل انجیل را پوشیدی، زیرش را چه پوشیدی؟ یکی خدمت آقا امام رضا آمد، گفت که لباسهایت خیلی خوب است. گفت تو می‌گویی من جای امیرالمؤمنین هستم، اینها چیست که پوشیدی؟!!! حضرت فرمود: آن موقع که امیرالمؤمنین جد ما بود، مردم نداشتند. اما الان در ظاهر من ولیعهد هستم؛ اما تو این را پوشیدی، زیرش حریر پوشیدی. زد کنار دید حریر است. فهمیدی؟ دارد امر به معروف می‌کند. بیشتر امر به معروف های ما همین‌طور است. (صلوات)

خدایا، عاقبتمان را به خیر کن.

خدایا، ما را بیامرز.

خدایا، معرفت به ما بده.

خدایا، تو را به حق امام زمان ما عارف باشیم در حق اهل بیت.

خدایا، تجلی کند زهرا در قلب تمام زنان، خدایا، در قلب تمام مردان.

خدایا، به ما تفکر بده.

خدایا، به ما حقیقت ولایت را بده.

خدایا، تو را به حق امام زمان تمام دوستان امیرالمؤمنین را یاور امام زمان قرار بده.

خدایا، ما را هم یاور امام زمان قرار بده.

خدایا، تو را به حق امام زمان، تتمه عمر ما را در راه خودت قرار بده، آقا جان، امام زمان.

خدایا، ما اگر بیراهه رفتیم دستمان را بگیر. ما عقل حسابی نداریم، هوش داریم، تو دستمان را بگیر. دست ما را که گرفتی تجلی تو به ما سرایت می‌کند. تو را به حق مادرت زهرا دست ما را بگیر. آقا جان ما را زیر سایه خودت حفظ کن. من بارها گفته‌ام، ما یک وقت مادرمان مرغ داشت، بیست تا تخم می‌گذاشت، حالا ما نمی‌دانیم چقدر است، چه جور شد. اینها تا یک گربه می‌دیدند، می‌دویدند زیر بال این. این هم بالش را همچنین کرد تمام اینها را جمع می‌کرد. فهمیدی؟! امام زمان، جسارت است! من بچه رعیتم، وارد که نیستم که، تو هم ما را زیر بال خودت بگیر. گرگها ما را نخورند. گربه‌ها ما را نخورند.

عزیز من، قربانتان بروم، من به زن و مرد می‌گویم: با تفکر، پرچم امر، سخاوت. من یک دفعه دیگر هم گفتم، خانمهایی که در اداره می‌روند پول جمع می‌کنند، باید خمس و سهم امامش را بدهد. اگر ندهد با آن پول نمی‌تواند برود مکه، نمی‌تواند امام رضا برود. نمی‌تواند برود چون که او نفقه‌خور آقایش است. این مثل یک کاسب کاسبی کرده، پول جمع کرده. اما خیلی مشکلتان است. بیایید عزیز من عارف باشید. عارف، امر را بیشتر از پول می‌خواهد. اگر عارف نباشیم پول را بیشتر از امر می‌خواهیم. ای خانم‌های عزیز، این نوار من را هر که می‌شنود، بیایید شیطان شما را بازی ندهد عزیز من، وقتی جمع کردی، در یک راه دیگر خرج می‌شود. ما والله روایت داریم، این جمله را حاج شیخ عباس گفت، گفت اشخاصی که پولشان را حق و حقوقش را نمی‌دهند، یک دفعه به این زمین می‌گوید بگیر. زمین می‌گیرد، خوب می‌سازد، یک چند وقت هست یک دفعه می‌بینی خلاصه یک جوری می‌شود، که من دلم نمی‌خواهد بگویم. توجه فرمودید؟ پس اگر تو حساب کن یکی مثلاً هزار تومان می‌دهد به تو، می‌گوید از پنج، یک آن را بده، باقی‌اش هم مال تو، خب چرا نمی‌کنید این کار را؟ پس توجه کنید قربانتان بروم، فدایتان بشوم. پس بنا شد که ان‌شاءالله، امید خدا شما تفکر و پرچم امر داشته باشید. ما امر اینها را اطاعت کنیم، عارف در حق اینها باشیم. ان‌شاءالله، امیدوارم که آنها هم دست ما را بگیرند. (صلوات)

یا علی

حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه