اذن الله شدن و ایرادی نبودن شیعه

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیکم و رحمة الله و برکاته، السلام علی الحسین و علی بن الحسین و اولاد الحسین و اهل بیت الحسین و رحمة الله و برکاته

اذن الله شدن و ایرادی نبودن شیعه
صوت دانلود
پخش صوت پخش
پی‌دی‌اف دریافت
تاریخ سخنرانی 1375-09-22

معنای واقعی «من ذا الذی یشفع الا باذنه»

«من ذا الذی یشفع الا باذنه» این آیه شریفه، آیه‌ای است که اهل تسنن خیلی روی این پافشاری دارند. آیه خیلی درست است، خیلی صحیح است؛ هر کاری به اذن خدا می‌شود؛ اما ما که به اصطلاح شیعه هستیم، هم آیات قرآن را قبول داریم، هم امیرالمؤمنین علی را قبول داریم، بیشترمان این «من ذا الذی یشفع الا باذنه» را مانند اهل تسنن در نظرمان است. امیدوارم که از اشخاصی که اینجوری است تجدید نظر کنند. اهل تسنن همین عقیده‌شان هست، هر کاری به اجازه خدا می‌شود، خلاصه خیلی روی این صحبت می‌کنند. اگر این‌ها صحبت می‌کنند، روی اینکه به اذن خدا می‌شود. البته این آیه شریفه است، خیلی مهم است؛ «من ذا الذی یشفع الا باذنه» هر کاری به اذن خدا می‌شود؛ اما کاش ما می‌فهمیدیم اذن الله چیست؟ یکی از رفقای عزیز من خواهش کرد من راجع به حضرت یوسف صحبت کنم؛ اما اشاره شد که شما این را بگو. ما هم خلاصه امر را اطاعت می‌کنیم.

من می‌خواهم از شما سؤال کنم: قربان شما بروم، تو که هفتاد سال، پنجاه سال درس مهندسی خواندی، از جغرافیا هم سر در می‌آوری، چرا عصاره این آیه را نمی‌فهمیم. من از تو خواهش می‌کنم بیا یک قدری درس ولایت هم بخوان. خب، درس ولایت از کجا بخوانیم؟ «العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء» باید از این دریچه بخوانی که خدای تبارک و تعالی یک علم ولایت به ما بدهد، داری، کورکوره می‌کنی. چرا؟ من می‌خواهم از شما سؤال کنم: «من ذا الذی یشفع الا باذنه» به اذن خدا هست، ما هم قبول داریم، [اما] بابا جان! عزیز جان من! ائمه طاهرین، دوازده امام، چهارده معصوم خودشان اذن الله هستند، خودشان اذن خدا هستند. چرا تو آن آیه‌ای که اهل تسنن می‌آید معنی می‌کند را دنبالش می‌روی، او را هم تأیید می‌کنی. به تمام آیات قرآن تمام اشیاء من ناراحت است. من می‌خواهم از شما سؤال کنم، تو که هفتاد سال است درس مهندسی خواندی، دکترا داری، علم نمی‌دانم فیزیک خواندی، مگر آصف اجازه گرفت تخت بلقیس را به چشم هم نزدن حاضر کرد؟ کجای آیه قرآن است که اجازه گرفت؟ تو خیلی فکرت کوتاه است این‌ها، شیعه‌هایشان هم اذن الله هستند. بیا شیعه شو تا بفهمی شیعه، اذن الله هست یا نه. ما نداریم که آصف اجازه گرفته باشد که به سلیمان گفت چشمت را به هم نزده تخت بلقیس را حاضر می‌کنم. خودش اذن الله است. من دارم می‌گویم علی «اذن الله» است، قبول نمی‌کنید، امروز معلوم می‌کنم شیعه‌های این‌ها هم «اذن الله» هستند. هر جوری می‌خواهد بشود، با آیه قرآن، با حدیث [ثابت می‌کنم].

مگر نداریم که آمدند پیش حضرت سلمان، گفتند: اگر می‌خواهی ما ایمان بیاوریم، این شکالهایی را که دارد می‌رود و همین‌جور نوک کوه هستند، امر کن بیایند اینجا، بپز به ما بده بخوریم، آن‌وقت به این‌ها بگو زنده بشوند بروند. بابا! حضرت سلمان «اذن الله» است. علی «اذن اللهش» کرده. بابا! حالا نگویید که علی را خدا قرار می‌دهد؛ نه، خدا اذن اللهش کرده است. بابا جان! اگر خدای تبارک و تعالی یکی را اذن الله کرد، اختیار خودش را هم ندارد، شما با یک مغز الکی و کوچکت اعتراض به خدا هم می‌کنی؟ حالا آمده این‌ها را پخته و به این‌ها داده، سرهایشان را نگه داشته، یک قلوه هم گذاشته زیر دیگ آتش از آن بیرون می‌آید. امیرالمؤمنین آمد برود. گفت: سلمان جان، دیگر این کار را نکن، گفت: چشم، حالا علی دارد چه می‌بیند؟ می‌داند که اگر این کار را هم بکند، این‌ها قبول نمی‌کنند. یک عده‌ای عناد دارند، نمی‌خواهند از ما قبول کنند. حالا این‌ها را آورد و خوردند و نمی‌دانم سرهایشان را گرفت. عین حضرت ابراهیم. کاری که ابراهیم کرده، این کرده، کاری نکرده. این‌ها جفت زدند رفتند. درآمدند، گفتند: ما نمی‌دانستیم که تو این سحرها را هم بلدی، عجب ساحری هستی! حالا امیرالمؤمنین می‌داند که گفت: سلمان جان! این کار را نکن، عصاره‌اش را گفت. [ایمان] نمی‌آوردند دیگر.

بابا جان من! عزیز جان من! قربانت بروم! اگر تو می‌گویی که آن شتر صالح که از کوه درآمد آن درست است، به اذن خدا آمد، [پسر] مریم هم به اذن خدا آمده. آدم هم به اذن خدا شده، مگر ما منکر هستیم. اما چه کار می‌کنی که امیرالمؤمنین می‌گوید: من در گل آدم هم دست داشتم. خب، می‌شود باور کرد؟ بابا! آدم کجا، حالا اولی است که آدم روی زمین آمده است. آقا مهندس، این «اذن الله» شناختن هم همین‌جور است، مثل همان «اذن الله» است. خب، این را هم قبول می‌کنی یا نمی‌کنی؟ با عقل من و تو که نمی‌شود قبول کرد. آخر، قربانتان بروم، ما که عقل ولایت نداریم. والله، من نمی‌خواهم به شما جسارت کنم، به دینم، نمی‌خواهم، می‌سوزم. خب، اگر بخواهی به این کارها فکر کنی، گیجت می‌کند. یا پیامبر اکرم می‌فرماید که وقتی آدم هنوز خلق نشده من نبی بودم. خب، کجا بوده که نبی بوده؟ مگر این با عقل درست می‌شود؟ با بی‌عقلی درست نمی‌شود. با عقل درست می‌شود. عقل یعنی ولایت؛ اگر داشته باشی درست می‌شود.

اگر گفتم با عقل درست نمی‌شود با این عقلی که من و تو داریم، با عقل من درست نمی‌شود، اما با چه چیزی درست می‌شود؟ با عقل ولایت. اگر تو عقل ولایت داشته باشی درست می‌شود، ما که عقل ولایت نداریم. بیشتر ما هوش داریم. هر طور می‌خواهد بشود. بیشترمان هوش داریم؛ به خیالمان عقل داریم. هوش با عقل دو تاست. عقل یعنی ولایت. خب، از کجا می‌گویی؟ پیامبر می‌گوید: [خدا] اول ما را از نور خودش به وجود آورده؛ یعنی اول عقل را خلق کرده است، عقل ولایت است. تو که ولایتت کورکور می‌کند.

حالا که تو می‌گویی «من ذا الذی یشفع الا باذنه» به اذن خدا می‌شود درست است؛ اما اذن خدا را بفهم چیست. تو اصلاً «اذن الله» را نمی‌دانی چیست؛ عین اهل تسنن داری حرف می‌زنی و قرآن را معنی می‌کنی. بیا از کنار اهل تسنن کنار! اهل تسنن این‌ها را قبول ندارند. تو که قبول داری.

یک شیعه‌اش اذن الله نمی‌گوید. ببین! خودش اذن الله است؛ علی که هیچ چیز، خلق می‌کند، پیامبر خلق می‌کند؛ اما به چه چیزی خلق می‌کند. ببین، حواست این طرف و آن طرف نرود، خدا «اذن اللهش» کرده است. خب، هر کاری که بخواهد بکند، اجازه بگیرد؟ این نیست. ببین، باز کج دهنی نکنید. من می‌گویم خدا او را «اذن الله» کرده. آیا می‌تواند؟ حق دارد او را «اذن الله» کند یا اختیارش با توست؟ تو مرتب بگو نه، نمی‌شود. من دوباره تکرار می‌کنم آصف «اذن الله» داشت، گفت چشمت را به هم نزنی، تخت بلقیس را می‌آورم، آورد. بابا جان من! عزیز جان من! قربانت بروم! آخر، این همه من دارم داد می‌زنم، تفکر داشته باشید. تفکر به این معناست: قربانتان بروم، عزیزان من، من به تمام شما می‌گویم، من خصوصی ندارم، یک گوشه‌ای بروید فکر کنید، [بگویید] من نمی‌فهمم؛ آن‌وقت وقتی نشستی فکر کردی من نمی‌فهمم؛ یعنی یقین کنی، آن‌وقت خدای تبارک و تعالی به تو فهم می‌دهد، آن‌وقت می‌فهمی؛ اما ما هنوز «من» داریم. این آقای مهندس تا به او بگویی، [می‌گوید:] من چندین سال رفتم خارج و درس خواندم. درس پیش چه کسی خواندی؟ پیش انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها و کانادایی‌ها خوانده است. تو مگر رفتی پیش امام زمان درس خواندی؟ حالا می‌گوید فلانی که بی‌سواد است، مهندسها را هم به باد گرفت. ما غلط می‌کنیم؛ من می‌گویم بابا! این درس‌ها را خواندی، درس ولایت را هم بخوان.

شیعه نباید ایرادی باشد

این انبیاء؛ [البته] به غیر از پیامبر آخرالزمان، (مگس نیش می‌زند، نه اینکه [کسی] بگوید پیامبر آخرالزمان را هم می‌گوید) چرا می‌آیند نوکر یک شیعه می‌شوند؟ مال اینکه ایراد داشتند. شیعه نباید ایراد داشته باشد. حرف من امروز این است. اگر ایراد داشته باشد، درست نیست. حالا آمده به خدا گفته: خدایا من می‌خواهم علم بیاموزم. درست است؟ من دارم آیه قرآن می‌گویم. تو را به دین و آیین، من را نبینید، تو را به این امام حسین که ثارالله و بن ثاره هست، من را نبینید؛ اگر من را ببینید فایده ندارد. امروز ما یک رفیقی داریم از تهران دو نفر را آورده بود. می‌گفت: دو سال است که می‌گویم: حاج حسین فلان است. گفتم: آقا، بی‌خود این را آوردی که من را نشانش بدهی. تو برای چه آوردی نشانش بدهی؟ خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را، یک وقت مفاتیحش را گم‌کرده بود، در راه کربلا رفته بود مفاتیح بخرد، یارو بنا کرده بود از مفاتیح و صاحب مفاتیح تعریف کردن، خیلی تعریف کرده بود. [گفته بود: صاحب مفاتیح] مغز متفکر است، چه چیزی است، قرآن به پیامبر نازل شده است، این مثل قرآن است، بنا کرده بود تعریف کردن. مفاتیح را گران گفته بود. حاج شیخ عباس گفته بود اینکه می‌گویی، من هستم. گفته بود تو را به همان صاحب این کتاب، تو هستی؟ گفته بود: بله. گفته بود زود در رو که کسی مفاتیح را از من نمی‌خرد. برای چه می‌آیی من را نشان می‌دهی. حالا آقا جان، اگر تو من را ببینی، حرفها را نمی‌خری؛ باید من را نبینی [تا] بروی در حرفها خرد شوی، بروی از امام زمان مدد بخواهی.

عزیز من! حالا گفته من می‌خواهم علم بیاموزم. خواهش می‌کنم توجه بفرمایید. حالا رفته پیش خضر. می‌دانید، بهتر از من می‌دانید. یک وقت آدم مطلب را می‌داند و نمی‌فهمد. من نمی‌گویم شما نمی‌فهمید، غلط می‌کنم بگویم شما نمی‌فهمید. خب، آمده است و کشتی سوار شده است، می‌آید کشتی را سوراخ می‌کند. دادش در می‌آید که چرا کشتی را سوراخ می‌کنی. حالا از کشتی آمده پایین آن موقع لباس اسلام معلوم بود، (حالا همه یک‌جور شدیم. ما با انگلیسها و آمریکاییها یکی شدیم. آن موقع لباس اسلام معلوم بود.) این‌ها را مسخره کردند، چیزی به این‌ها نفروختند. گفت: بیا دیوار بکشیم. گفت: آخر، این‌ها به ما چیزی نفروختند. ببین، موسی دارد چه کار می‌کند؟ دارد این کار را می‌کند که اگر یکی توهین به یک شیعه کرد، توهین به یک مسلمان کرد، نباید کارش را راه بیندازی؛ چون که [اگر] توهین [کنی]، انگار خانه خدا را خراب کرده‌ای. موسی توی این حرف بود، موسی حدش این است. گفت: این توهین به ما کرده است. گفت: نه بیا دیوار بکشیم، دیوار کشیدند. رفت زد یک بچه را هم کشت. داد موسی درآمد. بچه می‌کشی. قتل نفس می‌کنی؟ گفت: تو قرارداد کردی، اگر سه دفعه من ایراد کردم، میانجی ما متارکه شود. آن کشتی که سوراخ کردم، مال چند تا بچه یتیم بود، کشتی‌ها را می‌گرفتند. من سوراخ کردم. آمدند دیدند آب تویش افتاده است، آن را نگرفتند؛ [بعد از آن] آبهایش را بیرون ریختند و تخته‌اش را کوفتند. آن دیواری هم که کشیدیم، یک گنجی زیرش بود، مال بچه‌های یتیم بود، مال پشت دیگری بود، خدا هم برای بچه‌های یتیم ذخیره کرده بود. کجا این طرف و آن طرف می‌زنی؟ ببین، خدا دارد چه می‌کند؟ طلا را برای بچه‌های یتیم زیر خاک نگه داشته است. کجا این طرف و آن طرف می‌زنی؟ چرا ما خداشناس نیستیم؟ خیلی خب. این بچه‌ای هم که کشتم، خودش کافر شده بود، یک دانه بود، یگانه پسر بود. پدر و مادرش خیلی او را می‌خواستند. این‌ها هم کافر می‌شدند. یک کافری را کشتم، دو نفر را نگذاشتم کافر شوند.

عزیز جان من! قربانتان بروم! این پیامبر حالا باید نوکر تو بشود. اما تو چه کسی هستی؟ تو که ایرادی نیستی. شیعه باید ایراد نکند. چرا؟ از کجا می‌گویی؟ شیعه باید یقین داشته باشد که این اولیائش؛ یعنی امام زمان؛ یعنی ائمه طاهرین این کارها که می‌کنند ما نمی‌فهمیم. شیعه باید به آنجا برسد. این آقا که پیش امام صادق آمد، عرض می‌کند یابن رسول الله، من به جایی رسیدم اناری از درخت بچینم، یا سیبی از درخت بچینم، بگویی نصفش حرام است، آن نصف را دور می‌اندازم و نصف حلال را می‌خورم. شیعه باید اینجوری باشد. حالا اگر یک شیعه اینطوری شد، انبیاء باید نوکر این باشند، نوکر چه چیزش بشوند؟ نوکر معرفتش بشوند، نوکر ولایتش بشوند. بنده که چیزی نیستم، من که لیاقت ندارم، اینقدر ابعاد شیعه بالا می‌رود که یک عصمت الله، باید بیاید نوکر تو بشود. چرا ما نمی‌فهمیم؟ نه یکی، صد تای این‌ها باید بیاید نوکر تو بشود. نوکر چه چیزی بشود؟ نوکر ولایتت بشود، نوکر «معرفت الله» تو بشود که به علی داری، به زهرا داری، به این دوازده امام، چهارده معصوم داری. حالا اگر یک همچنین نبی که اینطوری شد، می‌شود شیعه. خیلی حرف لطیف است. من خواهش می‌کنم از خدا بخواهید در قلب شما پرورش پیدا کند. والله، بالله، من اینجا نشسته بودم، بنده زاده گفت: حالا چه چیزی می‌گویی؟ گفتم: من نمی‌فهمم. راست راستی، به او گفتم نمی‌فهمم. فقط گفتم: یا امام زمان، رزق این‌ها را زیاد کن. رزق به من بده، به اینها بدهم. یا امام حسین، تولدت است، رزق این‌ها را در ولایت زیاد کن. من، بدبخت هستم. والله! شما اگر باطن من را خبر داشته باشید، شاید هیچ کدام از شما اینجا نیایید. من خیلی صدرم پایین است. من با همه این حرفها که می‌زنم، شبی برای خودم دارم. می‌گوید:

به ذره گر نظر لطف بو تراب کندبه آسمان رود و کار آفتاب کند

یک شیعه باید به مملکتها بتابد، شما چه می‌گویید؟ [باید] نورش به کرات بتابد .

خب حالا ایرادی نیست، چطور می‌شود؟ ابراهیم می‌شود، حضرت ابراهیم می‌شود. خب، خدایا این را چطور زنده می‌کنی؟ عوامانه‌اش این است که افتاده بود این طرف، نصفش را مرغهای بیابان می‌خوردند نصفش را حیوانات دریا. گفت: چطور زنده می‌کنی؟ خدا گفت: مگر به ما اعتقاد نداری؟ گفت: می‌خواهم بدانم، می‌خواهم علمم زیاد شود. یا ابراهیم، حالا برو سه تا مرغ بگیر، سر این‌ها را ببر، سرشان را بکوب تا مثل گوشت چرخ‌کرده بشود. این‌ها را برو توی قله‌ها بگذار و صدا بزن. صدا زد. یک مقدار از این آمد و مرغ شد و پرید. ببین، دارد به او می‌گوید بکن، این دیگر «اذن الله» نمی‌گوید. به علی هم گفت: بکن. به امام حسین هم گفت: بکن. به دوازده امام هم گفت: بکن. به زهرای عزیز هم گفت: بکن. مرتب حرف بزن، مرتب «اذن الله» بگو! آخر، «اذن الله» بگو؛ اما «اذن الله» را هم بفهم. حالا چه شد؟ حالا شیعه شد، حالا تازه شیعه شد. دیگر اعتراض هم نکرد. حرف من سر این است. حالا به کجا رسیده؟ حالا که جبرئیل نازل شده که می‌گوید یکی از مخلوق خدا بنده خدا شد، ببین، چقدر آمادگی دارد. چون و چرا ندارد. می‌گوید: یا اخا جبرئیل، کیست که من بروم نوکرش بشوم. یک پیامبر اولی العزم که اعجاز دارد، دارد التماس به جبرئیل می‌کند نشانم بده که بروم نوکرش بشوم. حالا چه می‌شود؟ شیعه می‌شود. ببین، قربانتان بروم، من چند تا آیه قرآن برای شما گفتم، من از خودم که حرف نمی‌زنم، اگر بخواهیم شیعه باشیم، باید ایراد نکنیم. آنجا هم خدمت شما عرض کردم: «سلمان منا اهل البیت» سلمان جزء اهل بیت است. یک آن، نه خیلی، یک آن، یک ذرات، هر چه می‌خواهی کوچک، تا فکر کرد، گفت: این کسی که طناب گردنش است، تمام قدرت زمین و آسمان دستش است، [پس چرا اینطوری است؟] اینجایش زخم شد. ببین، شیعه نباید توی این فکرها برود؛ یعنی شیعه اینقدر اطمینان به امامش داشته باشد، خدا بداند.

خب، چرا موسی کنار رفت؟ چرا موسی را کنار زد؟ ما هم همین‌جور هستیم. آقا جان من! اگر این ابعاد را داشته باشی، می‌آیی به امام زمانت ایراد می‌کنی. تو ایرادی هستی. حالا ببینید ایراد چقدر بد است. من وقتی می‌گویم تفکر داشته باشید این است؛ یعنی به امام زمان خودت می‌گویی: فکر من بالاتر است؛ یعنی عقل تو نمی‌رسد. توی ابعاد حرفها، داری این را می‌گویی. اگر موسی به او می‌گوید: تو چرا کشتی را سوراخ کردی، چرا دیوار کشیدی، چرا بچه را کشتی، مال خود موسی است. ببین، آقا جان! خواهش می‌کنم فکرش را بکنید ببینید من چه می‌گویم، مال خود موسی است. خود موسی که پیامبر است، باید کشتی را سوراخ نکند، چرا؟ به ابعادش خبر ندارد. این وظیفه‌اش است که کشتی را سوراخ نکند. اگر کشتی را سوراخ کند، باید تاوانش را بدهد. اگر آن دیوار را می‌گوید نکش، برای خودش است. کسی که منافق است، به اصطلاح یک شیعه را اذیت می‌کند، یک مسلمان را اذیت می‌کند، [را نباید یاری داد] می‌گوید: اگر یک ذره آب توی قلمدان او بریزی، تا زمانی که این را می‌نویسد پای تو گناه می‌نویسند. این مال خود موسی است. اگر بچه را بکشد، موسی برای خودش است، باید یا تاوان خونش را بدهد، یا رضایت حاصل کند، یا کشته شود، این مال خود موسی است. ما اینقدر ابعادمان کوچک است، این حرفها که مال خودمان است، روی امام پیاده می‌کنیم. حرف من این است. دیدی را که خودمان داریم، روی امام پیاده می‌کنیم؛ این است که ما اینجوری می‌شویم. هیچ چیز نمی‌فهمیم. سرگردان می‌شویم. آقا جان من! تو که هفتاد سال است درس مهندسی خواندی، تو که هفتاد است دکترا داری، تو که علم فیزیک خواندی، علم ولایت هم بخوان. حالا امامت را اینجوری قبول نداری، حالا من آمدم می‌گویم این حرفها همه‌اش مال شیعه‌هایشان هست. تو که معرفت امام را نداری، بگذار معرفت شیعه‌هایشان را هم نداشته باشی، این‌ها مال شیعه‌هایشان هست. اگر «اذن الله» گفته، امام خود «اذن الله» است. حالا خود «اذن الله» است، اجازه دارد شیعه‌اش هم «اذن الله» بشود. هر که حرف دارد به خود من بزند. همه‌کس توی این حرفها وارد نیست. به خودم بگویید که جواب بدهم.

این غلام حضرت سجاد که همه رفتند باران نیامد، حالا از توی اسطبل حضرت سجاد می‌آید، این هم اتصال است. این آمد تا دستهایش را بلند کرد، تمام بیابان پر از آب شد. «اذن الله» گرفت. گفت: ای ابرها، ای آسمان، به اذن خدا ببارید؟ نه بابا! اذن الله است. اربابش، آقایش امام سجاد، «اذن الله» است، این را هم «اذن الله» کرده است. گفت: غلام، برو نماز بخوان باران بیاید. کجایی؟ پس کسی کج دهنی نکند، ما «اذن الله» را قبول داریم. اما «اذن الله» اهل تسننی را قبول داریم! می‌گویند همه کاری به اذن خدا می‌شود، ائمه را کنار می‌زنند. این‌ها را هیچ کاره می‌دانند. ما هم توی حرفهایمان داریم این‌ها را هیچ کاره می‌دانیم. من حرف را خوب می‌فهمیم. من یکی حرفی بزند، مغزش را می‌فهمم؛ یعنی خدا این را به من داده. همین‌طور که «اذن الله» را به من داده، این شعور را هم خدا به من داده است. ائمه طاهرین دادند که این آدمی که دارد حرف می‌زند به حساب شیعه است، روی «اذن الله» حرف می‌زند اما این‌ها را هیچ کاره می‌کند.

اگر شما رفیقی بگیری که تو را یاد خدا بیندازد، خدا قصری به تو می‌دهد که خلق اولین و آخرین را بخواهی جا بدهی، جا داری

یک جمله‌ای دیگر هم به امید خدا می‌خواهم برای شما بگویم که این را هم خیلی تویش ماندیم. شخصی آمده خدمت امام صادق، می‌گوید: من می‌خواهم خدمت شما بایستم، می‌گوید من یک وقت یک جایی می‌خواهم بروم، شما دهنه اسب و الاغ من را بگیر. یک چند وقت رفت. یک شخص خراسانی آمد آنجا، مجاور بشود، این‌ها دوتایی که در توس بودند، این شخص طوسی یک باغ خیلی عظیم داشت، یک خانه خیلی خوب هم داشت. آمد به این شخص گفت: سر این الاغ را به من بده، این سمت را به من بده، من آن باغ و خانه را به شما می‌دهم. الان هم می‌گویم امام بنویسد. این آمد فکرش کوتاه بود، گفت: یابن رسول الله، اگر ما بخواهیم ترقی کنیم، شما حرفی دارید، گفت: این خراسانی این‌جوری می‌گوید. گفت: نه، این رفت خراسانی را بیاورد، حضرت او را صدا زد. گفت: بیا. گفت: تو چند وقت پیش ما بودی، به ما حق پیدا کردی. این نوکری ما کمتر چیزی که خدا به تو بدهد، از آن چیزی که خورشید می‌زند، تا غروب می‌کند [ثوابش بالاتر است]. این یک، دوم می‌فرماید: اگر شما یک رفیقی بگیری تو را یاد خدا بیندازد، یک قصر به تو می‌دهد، خلق اولین و آخرین را بخواهی جا بدهی، جا داری.

اینکه به شما می‌گوید این نوکری من از آنجا که خورشید طلوع می‌کند تا غروب می‌کند [ثواب دارد]، به چه درد تو می‌خورد؟ شما تا آنجا که دید داری به دردت می‌خورد؛ یعنی الان بگویند تا [میدان] صاحب الزمان از برای تو، آنجا که دیگر محتاج نیستی که بخواهی یک جایی را اجاره بدهی، بگویی خدا از اینجا تا [میدان] صاحب الزمان به من داده، یک قدرش را میدان می‌کنم یک قدرش را دکان می‌کنم و یک کارخانه می‌کنم و یک قدرش را برای رفع احتیاجم می‌کارم. آنجا که احتیاج نداری. پس ما چه کار کنیم؟ از کجا این مطلب را بفهمیم. من احتیاج ندارم، از آنجا هم که موقع دید من هست، می‌خواهم. من تا آنجا که دیدم هست، لذت می‌برم. من الان خانه‌ام صد متر است. خب، این خانه بشود پانصد متر، بشود هزار متر، بشود دو هزار متر، من دو هزار متری هم ممکن است یک گردشی کنم، استخری بسازم، از این استفاده کنم، از آنجا که خورشید می‌زند، تا غروب می‌کند به چه نتیجه من می‌رسد؟ ما با مغز گنجشکی‌مان می‌خواهیم این‌ها را بفهمیم. مگر می‌شود به بعضی‌ها حرفی بزنیم. این حرفها را باید از «العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء» به تو بفهماند. درس ولایت بخوانی. معلم تو باید آقا امام زمان باشد، امام حسین باشد، زهرای عزیز باشد.قرآن دارد می‌گوید: «یعلمکم الله»؛ این‌ها معلم هستند. ما باید پیش این معلم‌ها درس بخوانیم. خب، گیج می‌شویم. پس خدا کار بیهوده کرد؟ از اینجا که خورشید می‌زند تا غروب می‌کند به تو می‌دهد! خب، بابا جان، تو این نیستی. همین‌جور که ولایت در تمام خلقت تصرف دارد، تو هم تصرف پیدا می‌کنی، تو «اذن الله» می‌شوی، این برای تو کم هم هست. از اینجا که خورشید می‌زند تا جایی که غروب می‌کند برای تو کم هم هست، جایی بیشتری هم داری. با این مغزمان چطور این را بفهمیم؟

به قول یک نفر از رفقا یک نفر مزاح می‌کرد. خب، ان‌شاءالله که باطن امام زمان همیشه دل خودش و اهل بیتش را و رفقایش را از نور ولایت شاد کند، همیشه الحمد لله شاد است، می‌گفت: یک حوریه چند متر جلویش را ببیند یا عقبش را؟ گفتم: هر کجایش را می‌خواهی ببین. گفتم: بابا جان این الان برای تو زیاد است، خب تو الان قد تو یک متر و هشتاد تا یا یک متر و نود تا است، تو یک حوریه که نمی‌دانم صد هزار متر است یا هزار متر است را نمی‌خواهی؛ اما آنجا به آن احتیاج داری، قربانت بروم، آقا جان من، وقتی که از آنجا که خورشید می‌زند، تا آنجا که غروب می‌کند مال توست، حوریه هم باید اینقدر بزرگ باشد. حالا تو کوچک هستی، یک حوریه کوچک به تو بدهد! به قدر عقلت به تو می‌دهد. تا دیگر تو باشی از این حرفها نزنی. هر چه عقلت زیاد باشد، حوریه‌ات هم قدش بلند است. بیا توی عقل کار کن. اگر حوریه هم می‌خواهی، بیا کار کن.

خب، این چه می‌شود؟ بابا جان من! عزیز جان من! دوباره تکرار می‌کنم، یک شیعه خودش «اذن الله» می‌شود، تصرف دارد، به آسمان تصرف دارد. ما همین‌جور ماندیم. خدا رحمت کند حاج شیخ عباس تهرانی را، می‌گفت: یک قصر به تو می‌دهد، خلق اولین تا آخرین دعوت کنی، قاشق و چنگالش را هم داری. بابا جان من، دوباره تکرار می‌کنم، این مال شیعه‌ای است که ایرادی نباشد. شیعه‌ای که ایرادی باشد، اگر پیامبر هم باشد، عصمت الله هم باشد، او را کنار می‌زند. همین سان که موسی را کنار زد، کنارت می‌زند. ایراد نکن، یقین کن. یقین کن ائمه، «اذن الله» هستند. به اذن خودشان همه کاری می‌توانند بکنند. وظیفه من چیست؟ مطیع باش. چرا امام زمان می‌گوید «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیع لله و رسوله» پدر و مادرم به قربانت، حالا چرا داد می‌زنی؟ داد من را در می‌آوری. ببین، مطیع است، به کار امام کار ندارد، امام را خدا می‌داند، خدا او را خدایی‌اش کرده است. خدا او را «اذن الله» کرده است. به جایی می‌رسد که امام زمان می‌گوید: پدر و مادرم به قربانت. باز هم فضولی کن! بس است دیگر. جلوی خودت را بگیر. مطیع باش. تو اگر به بچه بگویی قربانت بروم، فدایت بشوم، بچه خوشحال می‌شود. تو به قدر یک بچه هم نیستی که امام زمان بگوید فدایت شوم. راهش چیست؟ راهش این است که (ببخشید من یک وقت جوش می‌کنم) فضولی نکن، راهش این است که ایراد نکن، راهش این است که تسلیم باش. «ان الله و ملائکته یصلون علی النبی، یا ایها الذین امنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما» تسلیم بودند. آن صلواتی که می‌گوید یک دانه‌اش از چهار هزار سال بالاتر است، باید تسلیم نبی باشی، والله! ما تسلیم نیستیم. من نمی‌خواهم شما را ناراحت کنم. ما برخی وقتها هستیم، برخی وقتها نیستیم.

اگر یک فشاری به شما آمد به کون و مکان بد نگویید، راضی باشید

فردا تولد آقا امام حسین است؛ چند کلام هم از این بگوییم. بابا جان! عقلمان نمی‌رسد. والله، اگر من بخواهم این‌طوری حرف بزنم. به دینم، می‌خواهم یک جوری حرف بزنم که یک قدر نرم باشد، خب، چه کنم؟ زبانم زبر است، جوش می‌کنم، زبانم زبر است. ما آینده‌مان را نمی‌فهمیم، ما باید تسلیم باشیم، صفت رضا داشته باشیم. من الان دوباره یکی را نشانتان می‌دهم. حالا این فطرس وقتی که توی جنگل افتاده، روایت داریم سیصد سال در جنگل افتاده است، تسلیم است، ور نمی‌زند، در قلبش می‌گوید: خب، خدا خواسته من اینجا بیفتم، افتادم؛ اما خدا می‌خواهد او را رشد دهد. ببین، من دارم چه می‌گویم؟ من وقتی می‌گویم شما صبر کنید، حرف نزنید، راضی باشید، من دارم مدرک می‌گویم. اگر به من بگویید چطور، من مدرکش را می‌گویم. حالا که چطور نگفتید، من مدرکش را می‌گویم. سیصد سال اینجا افتاده است، ملائکه می‌آیند نگاه می‌کنند، می‌گویند: این یعنی چه کار کرده؟ چطور شد که این به غضب خدا افتاد؟ دارند همین‌جور، اینجور، اینجور نگاه می‌کنند، این هم راضی است به رضای خدا. حالا مثل شنبه، آقا امام حسین به دنیا می‌آید. بابا جان من، عزیز جان من، خدا آینده‌بین است، ما آینده‌بین نیستیم. ما یک تب می‌کنیم دادمان در می‌آید. بابا، تب کردی، امروز باید خانه‌ات بنشینی، ماشینت را سوار می‌شدی می‌رفتی، یکی را می‌کشتی؛ خدا یک تب به تو داده، امروز خانه بنشینی. اینکه ما نمی‌فهمیم چرا به من تب داده است، مرتب ور می‌زنیم. الان داری می‌روی یک مرتبه ماشینت پنچر می‌شود، می‌گویی: اقبال نداشتیم، فلانی چطور کرد. بابا، باید اینجا پنچر شود، نیم ساعت بایستی به کسی نزنی. خدا بلد است.

حالا فطرس آمده، می‌بیند در آسمان باز شده است، ملائکه مقرب دارند نازل می‌شوند. جبرئیل، میکائیل، اسرافیل، مقربین ملائکه نازل می‌شوند. کجا می‌روید؟ خدا یک اولاد به پیامبر داده است، ما آنجا می‌رویم، مبارک باد بگوییم، تهنیت هم بگوییم. [گفت:] من را ببرید. جبرئیل او را روی بالش گذاشت و آورد. یا رسول الله، این ملک است، سیصد سال است در جنگل افتاده است، پر و بالش سوخته است. پیامبر اینجا «باذن الله» گرفت؟ گفت: به اذن خدا برو [بالهایت را به گهواره امام حسین] بمال؟ چرا ما نمی‌فهمیم؟ خود پیامبر «اذن الله» است. گفت: خودت را به گهواره امام حسین بمال. یک نفر می‌گفت: قنداقه، به خیالش مثل بچه خودش است که توی قنداقش کثافت کاری کند! آره، تو بمیری، قنداقش کردند! [گفت:] برو خودت را به گهواره بمال. تا مالید پرهایش درآمد، به آسمان پرش کرد؛ [گفت:] کیست مثل من، آزادکرده حسین؟ سیصد سال او را در جنگل انداخته که به درجه برسد. قربانتان بروم، عزیز من، اگر یک فشاری آمد، به کون و مکان بد نگویید. حواستان جمع باشد، راضی باشید، خدا بد شما را نمی‌خواهد. یک خدایی که می‌گوید: اگر توهین به یک مؤمن کردی، انگار خانه خدا را خراب کردی، آجرهایش را شکستی، آن‌وقت خود خدا به یک مؤمن توهین می‌کند؟ نه، ما نمی‌فهمیم. حالا پرهایش درآمده، می‌پرد، حالا شغل هم می‌خواهد. ندا آمد: ای ملک، تو سلام به امام حسین را برسان. بابا جان، این [امام حسین] اول شفاعتش است که آمده روی زمین، امام حسین تا آسمان را دارد شفاعت می‌کند. چرا ما متوجه نیستیم؟

همین آدم حالا که ترک اولی کرده است، بعد از چهل سال که گریه کرده، حالا اشاره می‌شود یا آدم! نگاه کن رو به آسمان من را به این‌ها قسم بده. نورهایی می‌بیند، یک نورهای ریز ریز هم می‌بیند. [پرسید:] این‌ها چه کسانی هستند؟ این‌ها دوازده امام، چهارده معصوم هستند. این نورهای کوچک چیست؟ این‌ها شیعه‌های این‌ها هستند. (همین‌طور که اینجا وصلیم، آنجا هم وصلیم) خب، این کیست؟ به زبان عبری، این محمد است، شما مهندسها بهتر می‌دانید. خدایا به حق محمد، خدایا به حق علی، خدایا به حق فاطمه، خدایا به حق حسن، تا گفت به حق حسین! گفت: خدایا دلم شکست. گفت: یا آدم! این حسین است، در صحرای کربلا او را می‌کشند. خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را، گفت: چنان تشنگی اثر می‌کند، بدنش ترک، ترک می‌شود. گفت: خدایا، من را به حسین ببخش. ترک اولی‌اش قبول شد. ترک اولی پدرش به واسطه پسرش قبول شد. ما کجاییم؟ بابا، در ظاهر خلاف کرده است، باید به توسط بچه‌اش آمرزیده شود. ما کجاییم؟ حالا یک نفر می‌گوید [امام حسین، جریان شهادتش را] نمی‌دانست!

یک سعادتی از ما شیعه‌های مصنوعی، این‌ها که یک قدری محبت داریم، گرفته شده که ما نمی‌فهمیم. چرا می‌گویند امام حسین کشتی نجات است؟ شما خیال نکنید من این شعر و معرها را بلد نیستم، می‌فهمم فایده ندارد. خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را، می‌گفت اگر آن کسی که حرف می‌زند، بفهمد این به درد این مردم می‌خورد و چیز دیگری بگوید، مورد لعنت خداست؛ من می‌خواهم مورد لعنت خدا نباشم. یک وقت خیال نکنید من این چیزها را نمی‌دانم. خدا یک اندازه آن را به من داده است؛ اما می‌خواهم مورد لعنت خدا نباشم. یک توفیقی از ما گرفته شده است. امروز خدمت یکی از رفقای عزیز بودیم، من این جمله را گفتم، حاج اشرف و حاج مرزوق بودند، روضه‌ای در تهران داشتند، یک قهوه‌چی بود، چایی می‌ریخت؛ اما پول می‌گرفت. آن‌وقت قهوه‌چی‌ها، ما سابق بودیم، نفت می‌گذاشتند، زغال می‌گذاشتند، همه چیز را حاضر می‌کردند. یک قوطی هم می‌گذاشتند. این قوطی در قهوه خانه نبود. یک کبریت از توی جیبش درآورد، زد و نفت ریخت و روشن شد. آخر محرم یا آخر دهه شد، دید حضرت زهراست، دارد همه را اسم‌نویسی می‌کند، در عالم رؤیا دید. [حضرت زهرا] گفت: همه مجلس را گفتید. [ملک] گفت: بله. گفت یک چیز را جای گذاشتید. گفت: چه چیزی را. گفت: آن قهوه‌چی یک کبریت داد. ببین، یک کبریت را دارد حضرت زهرا می‌نویسد. خیلی توفیق از ما گرفته شده است، یک کبریت را می‌نویسد.

خب، زمان قدیم می‌دیدید که این مساجد به اصطلاح دو تا گوسفند می‌کشتند، خدا مادر ما را بیامرزد، زردچوبه می‌دادند، نمک می‌دادند، نان می‌پختند و می‌دادند. یکی هیزم می‌داد. این عزاخانه امام حسین را درست می‌کردند. یک ذره از این آبگوشت می‌خورد، اگر مریض بود و درد دل داشت و سرطان داشت، خوب می‌شد. به عشق امام حسین آن را می‌داد و این هم به عشق امام حسین شفا می‌گرفت. ما چطور شدیم؟ خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را، همین آیة الکرسی را یک دهه معنا کرد. یک حسین که می‌گفت همه مردم گریه می‌کردند. مسجدها بیشترشان حصیر بود. من یادم هست مسجدی که بودیم، حصیر بود. پول روی هم گذاشتیم، یک زیلو خریدیم، انداختیم؛ اما یک دنیا معنویت داشت. این مسجد، مثل خانه حضرت زهرا بود، نه مثل کل سیاه. کل سیاه را، حالا بهایی‌ها درست کردند. هر چه می‌خواهم نگویم از دهنم می‌آید. خب، مردم می‌آمدند. اصلاً وقتی آنجا می‌رفتی، بوی خانه خدا را می‌شنیدی، بوی زهرا را می‌شنیدی، توفیق از ما گرفته شده است.

اگر زنت بداخلاقی می‌کند، تو خوش اخلاقی کن

اگر می‌گوید آقا امام حسین سفینه نجات است از اول سفینه بوده است، تا آخر هم که در دنیا در ظاهر اجزای بدنش بود، نصیحت می‌کرد، امر به معروف می‌کرد، مگر سر امام حسین نیست که می‌گوید: «أعجبت ان اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا» بابا، یک شیعه هم باید اینجور باشد. بچه‌هایت را بچین دور هم، با هم حرف بزنید. من یک نوار دارم راجع به منیت صحبت کردم. «من» ات را بگذار کنار. چطور می‌شود در خانه که آمدی یک سلام به زنت بکنی؟ ولایتت می‌رود، دینت می‌رود؟ چه چیزی از تو می‌رود؟ فقط تکبرت می‌رود. خب، یک دفعه یک سلام به زنت بکن. این بنده خدا می‌خواهد کار کند، تو هم پاشو کار کن. با هم صفا کنید، وفا داشته باشید.

من نمی‌خواهم بگویم، خیلی برایم مشکل است بگویم. من یک وقت یک تلفن زدم یک جایی، یک دوستی داشتم، [با تلفن از خانم او] سراغ گرفتم. یک حرفی زده است اصلاً من را زیر و رو کرده است. من به آن آقا هم نگفتم و به او هم نمی‌گویم. من خیلی مشکلم هست یک تلفن به یک خانواده بزنم. تا حتی می‌خواستم بزنم، به علی گفتم تو بزن. خیلی مشکل است؛ اما ایشان یک حرفی زد. گفت: ایشان می‌خواهد مسافرت برود، من هم می‌خواهم با او بروم. دلیلش این است: اگر ایشان طوری شد، من هم بشوم. من بعد از ایشان دیگر زندگی را نمی‌خواهم. خدا می‌داند من گریه‌ام گرفت. گفتم: خدایا، این‌ها را به هم ببخش. خدایا، وفای این‌ها را زیاد کن. رفتم توی لیلا. حالا که امام حسین کشته شد، دیگر خانه نرفت، در سایه نرفت. سر قبر امام حسین بود. دیدم این بوی او را می‌دهد. من که نمی‌خواهم با زن مردم حرف بزنم. گفتم: یک وقت اگر استخاره کنم، به همسرش می‌گویم قدر این زنت را بدان. او دارد اینجور می‌گوید، من دارم گریه می‌کنم. حالا فلان آقا هم تلفن می‌زند با یک زن حرف می‌زند. او دارد می‌گوید، من دارم گریه می‌کنم. من رفتم توی قضایای لیلا. ببین، اگر در ولایت بروی، اینطور می‌شوی. نامحرمی را نمی‌بینی، زنی را نمی‌بینی. صدایی، چیزی نیست. هیچ چیزی نوا پیش تو ندارد. همه‌اش وزر و وبال است. نرسیدید ببینید من چه می‌گویم؟ می‌سوزم و می‌گویم.

بابا جان من، قربانت بروم، حالا زنت بداخلاقی می‌کند، تو خوش‌اخلاقی کن، تو او را بگیر. حالا تو رفتی کار کردی، دو سه شاهی آوردی، یک مقدار نان و گوشت هم آوردی، یک مقدار چیز هم آوردی، می‌خواهی افاده‌ات را به این زن بیچاره بکنی. چرا به تو می‌گوید که اگر رفتی کار کردی، برای زن و بچه‌ات کار کردی، تو داری جهاد می‌کنی و جزء شهدا هستی. شهدا خیلی ابعاد دارند. خب، تو داری این را به یک بداخلاقی می‌فروشی. بابا جان، من می‌فهمم داری تو چه کار می‌کنی که می‌سوزم، تو را می‌خواهم. به قرآن، تو را می‌خواهم. به دینم، شما را می‌خواهم. می‌فهمم شما دارید مالتان و هستی‌تان را آتش می‌زنید، بهشتت را آتش می‌زنی، فردوست را آتش می‌زنی. خب، می‌سوزم. تو جزء شهدایی. بابا جان! کار خودت را بکن، راه خودت را برو. حالا یک تندی هم به تو کرد، تو کندی کن. ما تصفیه نشدیم، توقع از زنهایتان دارید. خب، مگر زنهای شما دختر من هستند که من اینطور حرف می‌زنم؟ شما داماد من که نیستید. من می‌فهمم شما دارید چه چیزی را به باد می‌دهید. شما دارید بهشتتان را به باد می‌دهید. بابا جان! من یک چیزی بگویم که باور کنید. حالا اینکه به تو می‌گوید که یک قصر به تو می‌دهم که خلق اولین تا آخرین دعوت کنی، یا [بابت] نوکری ما، از آنجا که خورشید بزند تا غروب کند به تو می‌دهد؛ اما یک بداخلاقی کنی، می‌گوید: همچنین قبر به آن فشار آورد، دنده چپ و راستش را یکی کرد. حالا می‌گوید چرا داد می‌زنی؟ من می‌فهمم آخر بعضی از شما دارید چه کار می‌کنید. به یک مؤمن این را می‌دهد؛ اما این را هم همچنین کاری می‌کند که دنده چپ و راستش را یکی کند. یا ایمان به این حرفها ندارید یا اعتقاد ندارید یا نمی‌دانم چه بگویم. می‌ترسم توهین به شما شود، نمی‌خواهم به شما توهین کنم. پس من می‌گویم شما تفکر داشته باشید. با تفکر کار کن. اصلاً اگر بخواهید راحت بشوید، وقتی خانه می‌آیید، باید توقع بداخلاقی از زنتان داشته باشید. والله، من همین‌جور هستم. باور کردید؟

خب، یک وقت می‌بینی یک تندی می‌کند یواش یواش خودش متوجه می‌شود می‌آید بغلت می‌نشیند. یک جوری حرف می‌زند که دارد پشیمان می‌شود. خب، بفرما. تو داری کجا را به یک بداخلاقی می‌فروشی؟ من دارم می‌بینم. خلق اولین تا آخرین را جا داری داری می‌فروشی، خودت را می‌گذاری اینجا که به تو فشار دهد، دنده چپ و راستت را یکی کند. پیامبر برای معاذ می‌گوید. [معاذ] همه کارش درست بوده است، پیامبر روی دوشش گذاشته است، عبایش را اینجوری کرده است؛ بس که ملائکه در تشییعش آمده است. هفتاد هزار ملک آمده است. پیامبر می‌گوید: جا نبود من اینطوری کنم، شاید ملائکه می‌مالیدند. (او ملک را می‌بیند، ما هم به غیر شیطان چیزی نمی‌بینیم.) حالا مادرش می‌گوید: بشارت باد تو را به بهشت. [پیامبر می‌فرماید:] وا اماه، همچنین قبر به او فشار آورد که دنده چپ و راستش یکی کرد. باز هم «من» ات را کنار نگذار! حالا تو رفتی کاری کردی، یک مقدار برنج و گوشتی را هم آوردی، خب، یک مقدار هم خودت می‌خوری. آن بنده خدا درست می‌کند به تو هم می‌دهد. این کلفت توست که دارد درست می‌کند به تو می‌دهد. تو آوردی، دارد این هم درست می‌کند، به تو می‌دهد، شریکت است. چرا بداخلاقی می‌کنی؟ آخر، چه کار می‌کنی؟ یا به فکر خودت باش، یا امر را اطاعت کن، چرا ما امر را اطاعت نمی‌کنیم؟ هوایت را بگذار کنار، هوست را بگذار کنار، منیتت را کنار بگذار، کارت را بگذار کنار، قدرتت را بگذار کنار، زحمتت را بگذار کنار. این مثل کسی است که یک چیزی به کسی داده بود، می‌گفت: بیا من را سجده کن. حالا بیا سجده‌ات هم بکند! تو بمیری! تو مؤمن هم هستی، ولایتی هم هستی و تقبل الله هم هستی و ارادة الله هم هستی و حکمة الله هم هستی! من که این صفت دارم مثل حکمت الله افغانی هستم. من خودم را می‌گویم، جسارت نمی‌کنم.

حکمة الله این است: [پیامبر] می‌دانست اینقدر عایشه بد است، ببین، چطور با او حرف می‌زند؟ حمیرا، با من حرف بزن. بفرما! مگر نمی‌دانست پیامبر این است. به دینم، جهنمش را می‌دید، به روح تمام پیامبرها، پیامبر، جهنم عایشه را می‌دید؛ اما می‌گوید حمیرا! بیا با من حرف بزن. می‌گوید حالا که می‌سوزد، حالا که اینجوری می‌شود من با او عطوفت داشته باشم. چرا عطوفت با زنهایتان ندارید؟ چرا ندارید؟ «ان الله و ملائکته یصلون علی النبی، یا ایها الذین امنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما» این است. تسلیم پیامبر بشو. به قرآن [جهنمش را] می‌دید، به او گفت. من الان روایت می‌گویم که بدانید که پیامبر می‌دانست. گفت: یکی از شما زنها می‌روید به جنگ وصی. همین عایشه گفت: خدا لعنتش کند. یا محمد، یا رسول الله، به ما بگو که ما آگاهی پیدا کنیم. گفت: دو نفر است که شما را می‌برد، از شهر که بیرون رفتید، یک آبادی است به نام حوأب، سگهایشان جلوی شما را می‌گیرند. طلحه و زبیر و با یکی دیگر، سه تایی آمدند از طرف معاویه، به تحریک معاویه که پا شو برویم. چه کنیم؟ خون‌بهای عثمان. عثمان، مظلوم کشته شد! وقتی گفتند: عایشه، یک قدری گریه کرد. حالا رفتند آنجا، در آبادی سگها جلوی این‌ها را گرفتند، می‌خواستند آسیب به این‌ها برسانند. گفت: پیامبر به من گفت، من را برگردانید. دو نفر رفتند ریش سفید ناحق‌گو را آوردند، گفتند: این آبادی اسم دیگر هم دارد. ببین، پس پیامبر می‌داند. چرا او را عزت می‌کند؟ چرا او را احترام می‌کند؟ چرا می‌گوید با من حرف بزن؟ می‌داند در جهنم می‌رود، می‌داند جهنمی است. می‌داند می‌آید به جنگ وصی‌اش؛ اما می‌گوید حمیرا، بیا با من حرف بزن. بابا، دیگر آخر حرف را به شما زدم. اگر اثر نداشته باشد، من دیگر راجع به این قسمت صحبت نمی‌کنم. بابا جان، می‌روید در خانه‌تان بخندید. این بیچاره آمده در خانه را روفته، تمیز کرده، چیزی برای تو پخته است، حالا تو حداقل عشق خودت را به هم نزن. چرا می‌گوید زن ناقص العقل است؟ تو که از آن ناقص‌عقل‌تری که اینقدر سر به سر او می‌گذاری. بابا جان من، قربانت بروم، [خدا] این را برای تو رئوف کرده است.

یا علی

حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه