احکام جشن و روضه؛ شرط یاوری امام زمان

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو

بسم الله الرحمن الرحیم

احکام جشن و روضه؛ شرط یاوری امام زمان
صوت دانلود
پخش صوت پخش
پی‌دی‌اف دریافت
تاریخ سخنرانی 1381-07-21

اعوذ بالله من الشیطان اللعین الرجیم، العبد المؤید، الرسول المکرم، ابوالقاسم محمد

السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علیکم و رحمة الله و برکاته، السلام علی الحسین و علی بن الحسین و اولاد الحسین و اهل بیت الحسین و رحمة الله و برکاته

رفقای عزیز، یک عبادت‌هایی است که اینها خیالی است. عبادت خیالی، مبنا ندارد. عبادت خیالی که پیرو امر نباشد؛ چه چراغانی باشد، چه روضه‌خوانی باشد، هرچه که باشد، اگر اتصال به امر نباشد، این عبادت‌ها خیالی است. آن‌وقت خدا در قیامت می‌فرماید: «هباءاً منثوراً»؛ یعنی عبادت شما «هباءاً منثوراً» است. می‌بینید؛ اما به دست نمی‌آورید. مثلاً یک وقت بود، حالا الحمد لله عمارت‌ها همه خوب شده است. یک دریچه‌هایی بود، یک وقت آفتاب می‌زد، آن‌وقت گرد و غبار می‌پیچد، به اینها ذرات می‌گویند، آن‌وقت آنها را شما می‌بینی که گرد است؛ اما به دست نمی‌آید. رفقای عزیز، آنجا عبادت‌هایی را که غیر امر باشد می‌بینی؛ اما «هباءاً منثوراً» است. گفتیم: عبادت باید اتصال به ولایت باشد. حالا این حرف‌ها سند می‌خواهد، برای همه شما هم الحمد لله مافوق سواد پیدا شده است، شکرانه کنید. اوایل به سوادتان قانع بودید، به مهندسی و دانشتان و به سوادتان راضی بودید؛ اما الحمد لله، شکر رب العالمین، به امام زمان، علی بن ابی طالب، علی (علیه السلام) توجه فرمودید، آگاهی به شما داد که سواد نجات‌دهنده بشر نیست. سواد اینجا به شما یک کمالی می‌دهد. مثلاً به من می‌گویند فلانی، بچه رعیت است؛ اما به شما می‌گویند: آقای مهندس، آقای چه، یک آقایی اسمی روی شما می‌گذارد؛ اما این به درد ماوراء نمی‌خورد. اگر سواد با ولایت دو بال بود؛ یعنی سواد، تسلیم ولایت بود، آن سواد [قبول] است. اگر سواد تسلیم امر ولایت بود، آن سواد، کمال است، از سواد بالاتر رفت. من دارم یک چیزی به کل این مردم می‌گویم، من با کسی مربوط نیستم. به سواد ننازید، به این اسم‌هایی که خلق روی شما می‌گذارند ننازید. آنجا نمی‌گویند که تو فلان بودی، (نمی‌شود گفت؛ والله، چه کنیم؟) می‌گوید: چه چیزی آوردی، زیر کارهایت امضاء امام زمان هست یا نه؟ یا به اسم خودت مغرور بودی، حرف هم از خودت زدی؟ بدبخت! چه کار کردی؟ (صلوات)

حالا مثلاً سه روز دیگر تولد آقا امام زمان، حجة الله، حجت خداست. کسی هست که اگر نباشد، تمام خلقت فروریزان می‌شود. والله، امام صادق می‌فرماید: اگر نباشد، زمین اهلش را فرو می‌برد. عزیز من، چون که ما اهلیت نداریم. تا زمانی که اتصال به امام زمان باشیم، اهلیت پیدا می‌کنیم؛ آن‌وقت تو قطره هستی، اتصال به کر می‌شوی. من الان دارم توهین می‌کنم؛ اما حرفی می‌زنم که ان‌شاءالله باسواد و بی‌سواد و همه از آن استفاده بکنید، [شما] به کر اتصال می‌شوید. عزیز من، تو قطره هستی. خدا هم در یک جاهایی می‌گوید: تو قطره هستی، باید به کر اتصال شوی.

حالا چراغانی می‌کند. این چراغانی باید به امر باشد. تو یک بساط درست می‌کنی، بساط شهوت؛ یک عده زن هم اینجا می‌آیند و نگاه می‌کنند. این چه کاری است که می‌کنی؟ توی مقدس هم می‌روی تماشا. تماشای کجا می‌روی؟ مگر امام زمان آمده است که به تماشا می‌روی؟ هان، تماشای کجا می‌روی؟ چند تا نامحرم می‌بینی؟ تو نکردی؛ اما استفاده اینطوری می‌کنی. چند تا را می‌بینی؟ به حضرت عباس، که دریای غضب است، از اولش که من در بازار شاگرد بودم، من به نماز جماعت خیلی شوق داشتم، یک‌وقت پشت سر آقای حایری می‌رفتم، پشت سر حاج میرزا ابوالقاسم می‌رفتم، اینها عادل بودند. همین‌طور که می‌رفتم این سرم را به زیر می‌انداختم و از این پس کوچه‌ها به خانه می‌آمدم. من زمانی که عید می‌شد، خیلی اشتیاق به زیارت حضرت معصومه داشتم، از ده، پانزده روز که به عید مانده بود، من اصلاً بالا نمی‌رفتم. می‌دیدم یک مشت از ما بدتران، بهتران می‌آمدند، من نمی‌رفتم. چراغانی نمی‌رفتم؛ اما یک دفعه رفتم. من هر جا را یک دفعه رفتم. هر کجا که بگویید یک دفعه رفتم. آن یک دفعه هم که رفتم، می‌خواستم اندازه‌گیری کنم، عیبش را بفهمم. آدم یک جاهایی را باید یک وقت برود. فهمیدم که این چراغانی چقدر فساد دارد. من زمانی که یک مقداری قدرت داشتم، به هر وسیله‌ای بود؛ آن‌وقت خیلی چراغانی می‌کردند، طاق می‌زدند؛ نمی‌گذاشتم زن داخل بازار برود. یک وقت همسایه جلوی من را می‌گرفت. یک سال نبود، چند تا تلفن به تربتی زدم. آن موقع رئیس شهربانی یک مقداری اینها را احترام می‌کرد. من نمی‌گذاشتم زن داخل بازار برود. من می‌دیدم فساد بازار چقدر بد است. هر چیزی که یک مقداری عیب آن را می‌دانستم، بلند می‌شدم از کار و زندگی‌ام دست برمی‌داشتم و به هر شاخه‌ای بود می‌زدم که یک مقداری جلوی آن را بگیرم.

حالا عزیزان من، چراغانی خوب است؛ اما باید به امر باشد. این چه چراغانی‌هایی است که می‌کنید؟ سه شنبه تولد آقاست. خب، باید خوشحال باشیم؛ اما وقتی خوشحال هستی، یکی را هم خوشحال کن. یک قوم و خویش داری، یک همسایه‌ای داری، یک کسی را داری، یک دوستی داری، او را هم خوشحال کن. اگر او را خوشحال کنی، دوازده امام و چهارده معصوم را خوشحال کردی. خود امام صادق دارد می‌گوید. لامذهب! حرف رئیس مذهبمان است، تو حرفش را قبول نداری؟ تو که حرف رئیس مذهب را قبول نداری، لامذهب هستی، دیگر مذهب نداری. مگر نگفتند که ما مذهب از امام صادق داریم، چرا امر او را اطاعت نمی‌کنید؟ چرا امر او را نمی‌شنوید؟ می‌گوید: حالا تولد است، یک تکانی باید بخوریم. من با چراغانی موافق هستم؛ اما با شهوت‌انگیزی آن مخالف هستم. چرا یک چیز شهوت‌انگیز درست می‌کنید؟ ما که الان پنج، شش سال است که در خانه هستیم. امروز رفتیم دیدیم فلانی یک خر درست کرده است، چند تا کره هم برایش درست کرده است. کره هم داشت از خر شیر می‌خورد. تو خر هستی که خر درست می‌کنی. این چه چیزی هست که درست می‌کنی؟ بدبخت! تو خر هستی که خر درست می‌کنی. آخر، امام زمان گفت خر درست کن؟ تو تمایل به الاغ داری که الاغ درست می‌کنی. بساط شهوت‌انگیز درست نکنید. من با چراغانی خیلی موافق هستم؛ لامپ بزن، مهتابی بزن، لامپ آن هم باید مواظب باشی. عزیز من، باید در امر باشی. من سند امریه‌ات را می‌گویم، تمام کارها، اینها باطل است. همین‌طور روضه‌خوانی می‌کنی؟ الان فلان آقا یک مسجد را اشغال کرده است، حسینیه را اشغال کرده است، اسمش هم حسینیه است، این حسینیه است؟ چه کار دارد می‌کند؟ چراغانی کرده است. الان شما در اغلب مسجدها بروید، چراغانی است. چقدر بیرون لامپ زده است. داخل خیابان من نگاه کردم به یک شاخه من شمردم، شاید پنجاه تا لامپ زده بودند. برای چه کسی اینها را می‌زنی؟ چه کار می‌کنی؟ عزیز من، تو باید امر را اطاعت کنی. حالا برای چه کسی می‌کنند و چه کسی را تشویق می‌کنند آنها بماند. فعلاً من در آن حرف‌ها نیستم.

خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند، می‌گفت: روایت داریم هر کس یک دانه آجر برای مسجد بریزد، تا زمانی که این آجر به آن مسجد است، برای او ثواب می‌نویسند. اگر چراغ مسجد را روشن کند، فردای قیامت قبرش روشن است. من نمی‌گویم، حالا می‌گوید: اهل آخرالزمان کسانی که در مسجد جمع شدند، من آن را نمی‌گویم [که چطور نکوهش شده است]. پس آقایی که در مساجد این کارها را می‌کنی و در رأس کار هستی، برو کتاب را بخوان، ببین چه چیزی به تو گفته است. از بدی مردم گذشته، ببین ملائکه به تو چه می‌گویند. ما کجاییم؟ چرا اینطوری شدیم؟ تو یا پیرو شهوتت هستی و پیاده می‌کنی یا خیالت را و یا عنادت را. به امام حسین چه مربوط است؟ مگر یادتان رفته است که مساجد را سیاه‌پوش می‌کردند؟ تا داخل درگاه را سیاه‌پوش می‌کردند. من یادم هست وقتی هم که لامپ درآمده بود، یک لامپ هم بیرون می‌زدند. یکی دو تا هم داخل مسجد بود. اصلاً خودش [عزای] حسین بود. حالا چراغانی کردند. یک عده‌ای هستند که یک سال چشم می‌مالند که تولد امام زمان بیاید و به شهوت و خیال خودشان برسند. یک عده‌ای هستند چشم می‌مالند که محرم بیاید و به عناد خودشان برسند، به شهوت خودشان برسند. کجا به حساب امام حسین می‌گذارید؟ چرا این کارها را می‌کنید؟ پسر جان، اگر یک جا را به نام امام حسین اشغال کردی، باید امر امام حسین را اطاعت کنی.

حالا الان من یک روایت روی این می‌گذارم که اگر کسی نوار من را شنید، کسانی که سردسته هستند و روضه‌خوانی می‌کنند، چراغانی می‌کنند، خیلی بدشان نیاید. بدانند که دارند اشتباه می‌روند؛ اما اگر اشتباه را فهمیدی، دیگر دنبال آن نروی. گناه چند جور است: گناه عوام را خدا می‌آمرزد. عقلش درست نمی‌رسد. یک گناه می‌کند، یک استغفرالله می‌خواهد؛ اما دیگر نکند. الان اگر جوانی گناه کرد، خیلی ناراحت نباشد. خدای تبارک و تعالی به داوود گفت: ای داوود، من گنهکاران را، توبه‌کنندگان را از صدیقین بهتر می‌خواهم. گفت: خدایا، صدیقین شکمشان به پشتشان چسبیده است، همه‌اش خدا، خدا می‌کنند. گفت: برای بهشت این کار را می‌کنند. عزیز من، تو برای بهشت هم که نمی‌کنی، تو تمام کارهایت جهنمی است. از روضه‌خوانی تا چراغانی‌هایت که به امر نیست، پایه ندارد. حالا گنه‌کار می‌گوید: خدایا ما را بیامرز. خدا خوشش می‌آید. مگر خدا از مقدس خوشش می‌آید؟ خدا خوشش نمی‌آید، من هم خوشم نمی‌آید. چون که بیشتر فتنه و فساد، گیر مقدسی است که امر امام زمان را اطاعت نکند. من آن مقدس را می‌گویم. امر خودش را و یا خلق را اطاعت می‌کند. این اصلاً از صحنه بیرون است، از صحنه توحید بیرون است، از صحنه ولایت بیرون است، از صحنه قرآن بیرون است، [در] صحنه خودش است. باید امر خدا و پیامبر را اطاعت کند، امر خلق را اطاعت می‌کند. وای بر ما!

روایت داریم می‌گوید: اگر به اندازه بال مگسی گریه کردی و گناهانت به اندازه تمام ثقلین باشد، خدا می‌آمرزد، اگر ذره‌ای اشک در جهنم در چشمت باشد، جهنم طوفان می‌شود. خدا اینقدر حسین را می‌خواهد. ای روضه‌خوانها، ای کسانی که مساجد را اشغال کردید، ای کسانی که چراغانی می‌کنید و اینها را به اسم حسین، به اسم قرآن، به اسم دین می‌گذارید، پس چرا می‌گوید اگر یکی از شما با دین رفتید، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند؟ چرا این را به شما می‌گوید؟ کارهایتان قبول نیست. رفتم یک چیزی برای موتورسوار بگویم، دیدم بعضی از شما موتور دارید. حالا از آن بدتر کیست؟ آن کسی که به این‌ها پول می‌دهد. از آن بدتر کیست؟ آن کسی است که این تأسیسه را به پا می‌دارد. خب، بدبخت بیچاره، برو بده به یکی، بده به همسایه ات، فقیرت، دوستت. تو این را به پا داشتی. حالا برو دعا کن که خدا یک پولی به تو بدهد که خرج امر بکنی، نه خرج خلق. خرج امر بکنی، نه خرج خلق. خلقی که به امر نیست، این خلق است. مگر الان نگفتم که خدا می‌گوید: من می‌خواهم تو را مثل خودم بکنم. گفتیم اینجا یک گفتگویی شد.

حالا من می‌خواهم به شما بگویم، آقایانی که روضه‌خوانی می‌کنید، آقایانی که تکیه‌ها را اشغال کردید، آقایانی که مساجد را اشغال کردید، آقایانی که چراغانی می‌کنید، شما باید اول عدالت داشته باشی. کسی که جایی را اشغال می‌کند، اول باید عدالت داشته باشد. حالا که عدالت دارد، باید به امام زمان خودش یقین داشته باشد، به قرآن مجید یقین داشته باشد. تو کدام یک از اینها را داری؟ هیچ کدام. حضرت فرمود: در آخرالزمان، بچه‌ها به منبر می‌روند، زمام کارهای ما را شرار الخلق به دست می‌گیرند. «خدامهما شرار الخلق»؛ خدام، این‌ها هستند: اینها که به غیر امر چراغانی می‌کنند، اینها هستند که تکیه‌ها را به غیر امر می‌گیرند، اینها که به غیر امر روضه‌خوانی می‌کنند؛ اینها شرار الخلق هستند. بدتر هست، بدتر آن را نمی‌گویم. تو کجا هستی؟ چراغانی کردی؟ ببین، در مساجد چه خبر است. توی بدبخت هم یک پول را چطور پیدا کردی، می‌گویی: این راه امام حسین است. این راه امام حسین است یا راه شیطان یا راه دل آقا؟ والله، خدا به تو عقل بدهد. پول به تو داده است و عقلت را گرفته است. به من پول نداده، عقل داده است. خدا می‌داند راست می‌گویم.

حالا من به شما بگویم: خدا حاج شیخ عباس را بیامرزد. من این مدت‌ها یک وقتی که دلم می‌گیرد و طول می‌کشد، می‌گویم: حاج شیخ عباس یک روح خوبی دارد، شاید ما بدی کردیم. از ما قطع نکند. رفتیم توی این فکرها. شب او را در مسجد بالاسر خیلی شاداب خواب دیدم. آن کسی که در محراب بود، نماز اولش که طی شد از محراب بیرون آمد و به حاج شیخ عباس گفت: آقا، شما سزاوار هستید، شما بفرمایید؛ یعنی امام جماعت بشوید. حالا مسجد بالاسر پر است و نصف آنها آخوند است. حاج شیخ عباس گفت: حسین بیاید و به محراب برود. حالا ما هم یک مقدار عقب‌تر بودیم. گفت: بیاید، برود. دوباره تکرار کرد. حالا من هم به حضرت عباس، همچنین می‌کردم نمی‌خواستم داخل محراب بروم که مثلاً آقایان به من اقتدا کنند. چند دفعه هم شده است، نه، من نمی‌خواهم. در خواب هم همین‌طور بودم. به حضرت عباس می‌گفتم اگر امر بشود که بروم، می‌گویم: آقا یک استخاره بکن و با خودم می‌گفتم خدایا، این استخاره بد بیاید. فهمیدی؟ خدا می‌داند من راست می‌گویم. دوباره گفت: حسین بیاید. [کسی] گفت: سواد ندارد. گفت: عقل که دارد. خب، باعقلی ما را امضاء کرده است. تو چه می‌گویی؟ پس معلوم می‌شود کسانی که داخل محراب می‌روند، به این بوق و من تشاءها نیست، باید عاقل باشند، حالا عوام باشند. باید عاقل باشد، گفت: عقل که دارد. (صلوات)

حالا من این حرفی که من می‌زنم، سران محله‌ها، اینها که در خانه‌ها و یا هر کجا روضه‌خوانی می‌کنند؛ آخر، چند وقت دیگر محرم می‌آید و اینها را به حساب امام حسین می‌گذارند. ببین، بابا جان، من چه چیزی به تو می‌گویم، آقا، تو چه کاره هستی؟ حالا به آنجا می‌روی، آقایش هم همین‌جور است. این آقا هم اینجا را اشغال کرده است، می‌گویند سر این محله، یا سر این تأسیسه. حالا آقا به منبر می‌رود: آمریکا چه کار کرده است، انگلیس چه کار کرده است، آمریکا می‌خواهد به ایران حمله کند و راهپیمایی کردند و توی دهان آمریکا زدند. این حرف‌ها آخر به درد مردم نمی‌خورد. آن لعنت شده است، منبری‌اش هم لعنت شده است. شما کجا پای منبرها می‌روید؟ می‌گوید: هر کسی صحبت کند و بداند چه چیزی برای این جمعیت که پای منبر او نشستند خوب است؛ ولی یک چیز دیگر بگوید، تمام ملائک او را لعنت می‌کنند. به حضرت عباس، شما خوب هستید، حکم نداشتید و ندارید، مرا لعنت می‌کند. شما فردا این حرفها را می‌زنید، بهشت می‌روید. [بعد می‌گویید:] این بود که این حرفها را برای ما می‌زد؟ چرا اینقدر بدبخت شده؟ چرا اینطور هست؟ چرا این را لعنتش می‌کنند؟ چون امر خدا را کنار گذاشت و امر خلق را آورد، امر دلش را آورد، امر خیالش را آورد، امری که منبرش بهتر شود را آورد، تملق را آورد، این را خدا لعنتت کند، اعمالش را لعنت می‌کند. بابا، ببینید من چه می‌گویم. کاری نکنید که اعمال شما را لعنت کند. یک نفر مسجد باجک، خوب آمده بود. آمده بود پیش یکی از سران بازار گفته بود: من یک منبری می‌خواهم. او ده شب منبر رفته بود. ده تا دویست تومان چقدر می‌شود؟ دو هزار تومان داخل پاکت گذاشته بودند و به او داده بودند. رفته بود تلفن زده بود و گفته بود: آقا، [حق من] این است؟ گفته بود: روزنامه، دانه‌ای دویست تومان است. تو ده شب روزنامه برای ما خواندی. فلان، فلان شده، اگر حرف بزنی می‌گویم به همه، می‌گویم با تو هم همین‌طور کنند. [حرف از] دهانت هم در نیاید. خب، بفرما توجه می‌کنید من چه می‌گویم؟

حالا من برای شما نتیجه‌ای می‌خواهم بگیرم که خیلی هم به اینها برنخورد. آقا جان، شما که الان سر این محله هستی، تو که الان چراغانی می‌کنی، تو که الان یک مسجد را اشغال کردی، تو که الان به نام امام حسین این کار کردی، از امام حسین بالاتر هستی؟ خدا آقای بهاءالدینی را رحمت کند. از اول خدا به ما یک چیزی داده بود و به قول فلانی یک چیزی در مشت ما ریخته بود. ان‌شاءالله در مشت شما بریزد. من دیگر اسم آن را نمی‌آورم. (صلوات) یک قدری از آقایان و علما و سران یک جایی جمع بودند و یک مجلس خیلی مهمی بود و یواش یواش مطلب به امامت کشیده شد. حالا من هم هیچ چیز نمی‌گفتم. این‌ها آوردند روی اینکه وقتی امام وداع کرد، آن علم در دل امام [بعدی] ریخته می‌شود. حالا هم عده‌ای از ما بهتران همین‌طور هستند؛ اما کجای آنها از ما بهتر است، من نمی‌دانم. من خوب که عرض کردند، گفتم: اینطور نیست. امام، هنوز در صندوقچه مادرش نیامده، امام است. امام بوده است که اینجا آمده است. امام که نیامده است اینجا که امام بشود. حجت خدا، حجت خدا بوده است، اینجا نیامده است که حجت خدا بشود. او بوده است. خلاصه بحثی شروع شد و گفتم: امام، وقتی دارند با هم وداع می‌کنند و امام بخواهد در ظاهر از دنیا برود، اینها با هم یک نجوایی می‌کنند. آن امام آنچه را که او می‌داند، می‌داند؛ اما به حساب یک احترامی می‌کند که می‌خواهد بعد از این امام، مطلب را افشاء کند. یک احترامی سر او می‌گذارد و یک اجازه‌ای می‌گیرد؛ اجازه احترامی می‌گیرد. خلاصه، اینها که حرف ما را قبول نکردند. آخر، ما آخوند نبودیم که حرف ما را قبول کنند، قبول نکردند. گفتم: خیلی خب، چه کسی را قبول دارید؟ گفتند: بهاءالدینی را. حالا یک مقداری ساعت هم دیر شده بود. رفتم من نوشتم: حضرت آیت الله، در زمان امام حسن، امام حسین هم هست؛ پس اینها دو امام هستند. حالا مرقوم بفرمایید که این‌ها تکلیفشان چطور است؟ ایشان اول گفته بود: در جلسه چه کسی است؟ گفته بود: فلانی است. من را یک قدری می شناخت. گفته بود آنچه را که امام حسن می‌داند، امام حسین هم می‌داند؛ اما در زمان امام حسن، امام حسین باید متابعت کند. توجه فرمودید؟

حالا آقا جان من که چراغانی می‌کنی، آقا جان من که روضه‌خوانی می‌کنی، آقا جان من که تو یک تکیه را اشغال کرده‌ای، آقا جان من که یک مسجد را اشغال کرده‌ای، تو از امام حسین بالاتر هستی؟ چرا فکر نمی‌کنی؟ امام حسین تا آقا امام زمانش هست؛ یعنی امام حسن، باید با اجازه او باشد. ای سران، چرا با اجازه امام زمان کار نمی‌کنید؟ چرا با اجازه امام زمانتان کار نمی‌کنید؟ با اجازه دلت می‌کنی. حالا که کردی، برو داخل کتاب ببین، خدا به اهل مسجد چه می‌گوید؟ من این کلام را نمی‌گویم. برو ببین، ملائکه به تو که اهل مسجد هستی چه می‌گویند. چون تو به امر امام زمانت کار نمی‌کنی. مگر تو از امام حسین بالاتر هستی؟ تو که حسین می‌گویی، تو که امام زمان می‌گویی، باید به امر آنها باشی. حرف ما این است، چیز تازه‌ای که نیاوردیم. اگر به امر خودت باشی، به امر دلت باشی، این دل، شیطان است؛ به امر شیطان روضه‌خوانی می‌کنی، به امر شیطان چراغانی می‌کنی، عبادتت «هباءاً منثوراً» است، هیچ به دردت نمی‌خورد. آن مالی هم که از مردم گرفتی، خرج کردی، فردای قیامت باید جوابش را بدهی. این آقا سر و ساده است که آمده یک پول آورده است و به تو داده است، تو باید خرج امر بکنی، چرا خرج خودت می‌کنی؟ چرا خرج هوا و هوس می‌کنی؟ چرا خرج دلت می‌کنی؟ من که نمی‌خواهم کسی مرا دعوت کند، من حرف خودم را می‌زنم. وای به حال تو که پول به او می‌دهی. تو چه کاره‌ای؟ این است که می‌گوید: آخرالزمان اگر کسی با دین از دنیا رفت، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند. ای روضه‌خوان، حرف چه کسی را می‌زنی؟ ای مستمعین، حرف چه کسی را می‌زنی؟ کجایی؟ یک مرامی، یک مسلکی، یک اسلامی خودتان برای خودتان درست کردید. این چه اسلامی هست که درست کردید؟ والله، بالله، به دینم، من دارم به ماوراء این حرف‌ها را می‌زنم، من به کسی کاری ندارم. من دارم به شما آگاهی می‌دهم. من بعد از هشتاد سال «هل من ناصر» می‌گویم. من به این کارها کاری ندارم. عزیزان من، توجه کنید. این پولی که با عرق یمین پیدا می‌کنید، خرج امر بکنید. چرا خرج خلق می‌کنید؟ چرا ما این کارها را می‌کنیم؟ تو به اسم امام حسین می‌کنی. عزیز من، اگر وجود مبارک امام زمان در ظاهر نیست، امرش که هست. چرا امرش را اطاعت نمی‌کنی؟

یک جمله‌ای می‌خواهم بگویم که رفقای عزیز که بعضی را دیدم یک سرسرهایی راجع امام زمان می‌کنند، البته بعضی از آنها. امام زمان تو را می‌خواهد، وقتی تو را خواست، می‌فهمد شما از این عهده برنمی‌آیی. وقتی برنمی‌آیی، تا آخر عمرت خجالت می‌کشی. حالا مرتب امام زمان، امام زمان بکن. اگر تو امام زمانت را می‌خواهی، یک صدقه باید برایش بدهی، اگر امام زمانت را می‌خواهی، باید یادش کنی. خدا می‌داند الان کسی هست، یک صدقه‌ای می‌دهد، یک صدقه حسابی هم می‌دهد. اگر بدانید من با این صدقه به چند تا دوست امیرالمؤمنین می‌دهم. یک پاره وقتها می‌بینم کفش می‌شود، چادر می‌شود، اجاره خانه می‌شود، پول آب می‌شود، پول گاز می‌شود. این چطوری می‌شود؟ این نه اینکه امام زمان خوشحال شود؛ دوازده امام، چهارده معصوم خوشحال می‌شوند. بعد هم یقین دارد که امام زمان هست و باید برای او صدقه بدهد. صدقه برای امام زمان این هست که تو یقین داری که یک آقازاده داری و برای او صدقه می‌دهی. اگر ندهی، یقین تو، سست است. من از زمانی که یادم می‌آید یک دور تسبیح صلوات برای سلامتی امام زمان می‌فرستم، تا زمانی که یادم می‌آید؛ یعنی از بچه‌گی هم یک دور تسبیح برای یاوران او می‌فرستم. هر روز خدا، اگر کاری هم داشتم، وقتی مشتری‌ها رد می‌شدند، این کارها را می‌کردم. (صلوات)

حالا می‌خواهم به شما بگویم امام زمان هست، امام زمان دارد ما را می‌بیند، امام زمان مطلع هست. حالا شما چرا اینطوری می‌شوید؟ به قول ما، کسی از آب درنمی‌آید، کسی از امتحان درنمی‌آید. چرا؟ آن کسی که از امتحان درمی‌آید، باید از تمام وجودش، در تمام گلوله‌های خونش، در تمام ماورای خلقت خودش، یک دانه جان داشته باشد و بخواهد فدا کند؛ یعنی جانش را به امام زمان هدیه بدهد، او از امتحان درمی‌آید. اگر غیر از این باشد، درنمی‌آید. او درمی‌آید و درآمده است. باید اینطوری باشید. به هیچ چیز این دنیا پایبند نباشید، او درمی‌آید؛ اما این می‌دانید مثل چیست؟ باید از آن چهار نفر باشد. آخر، گفتم: مردم بعد از رسول الله، هفت میلیون آن‌طرف بودند، چهار نفر این‌طرف بودند. اغلب مردم از آن هفت میلیون هستند. خیلی نباید با مردم چیز کنی. آقا جان، قربانت بروم، فدایت شوم، مردم از آنها هستند. از این طرف می‌روند، از آن طرف می‌روند، ثابت که نیستند. آن چهار نفر ثابت بودند. چند روز پیش اینجا گفتم: گاهی گداری از اینها پیدا می‌شوند. یکی‌شان کسی بود که گفت: امام مرده و زنده ندارد، از امام سؤال کرد. او یکی از آن چهار نفر است یا زمان امام صادق، هشام بود. یکی‌اش همان است. گفت: برو مرغی را جایی بکش که کسی نباشد. گفت: هر جا رفتم دیدم کسی هست. مرغ را آورد. گاهی گداری از این‌ها پیدا می‌شود؛ اما خیلی کم است. مردم از این هفت میلیون هستند. توجه فرمودید؟ حالا ببینید من چه می‌گویم.

حالا یکی بود اینقدر امام زمان، امام زمان گفت که دیگر امام زمان خسته شد. من در حرف‌هایم شوخی هم می‌کنم. خلاصه، یک وقت امام زمان پی او روانه کرد، خود او از اینجا رد شد. دید خیمه‌هایی هست و گفت: آن خیمه حضرت است و آنها هم یاورانشان هستند. یک خیمه هم آنجا بود. گفت: حالا شما به این خیمه بروید، امام زمان می‌خواهد حرکت کند. وقتی رفت، دید اینجا یک خانم هست. گفت: حضرت می‌فرماید این به تو محرم است. این بود تا خلاصه نائب امام زمان آمد و گفت بیا. گفت: باشد می‌آیم. دوباره گفت: آقا، حرکت کرده است. گفت: برو من می‌آیم. یک دفعه بیدار شد، دید هیچ چیزی نیست. از کجا آمدی؟ آقا جان، تو خانم‌باز هستی، با امام زمان چه کار داری؟ تو کجا هستی؟

یا آن صابونی بنده خدا، او هم همین‌طور بود. سرش را آنجا برد و گفت آن خیمه امام زمان هست و آنها آنجا هستند. یک دفعه باران گرفت. گفت: آخ، صابون‌هایم آب شد. نه که باران با صابون خوب است! آقا امام زمان صدا زد: صابونی، برو دنبال صابون‌هایت. تو برو طرف دنیایت، کجا می‌روی؟

طرف همدان هنوز هست، آنجا را تبرک کردند، نمازی می‌خوانند. یک منطقه ای هست. اینها سیصد و سیزده نفر درست شدند. تا حتی بعضی از آنها زن‌هایشان را هم طلاق دادند که پایبند زنهایشان هم نباشند. حالا این‌ها آنجوری نبودند، اینجوری شدند. اینها فقط امام زمان، امام زمان می‌کردند. اینها یک وقت توی بیابان‌ها می‌ریختند، روزه هم می‌گرفتند. سیصد و سیزده نفر هم شده بودند. آخر، تو این سیصد و سیزده نفر را خودت درست کردی. چرا ما عقل نداریم؟ بی‌عقل، امام زمان سیصد و سیزده نفر را درست کرده است یا خودت درست کردی؟ چرا آن‌ها اینجوری هستند. اگر یاور امام زمان به این بی‌عقلی باشد، فاتحه‌اش خوانده می‌شود. یک وقت حضرت تشریف آوردند. حضرت دید دو تا بزغاله دستش است. وقتی که حضرت به مکه تشریف می‌آورند، یک چند تا گوسفند دستشان است. روایتش را داریم. حالا وقتی بالای پشت بام رفت، یکی از آنها قصاب بود. به او گفت: بیا بالا. قصاب بالا رفت. حالا این سیصد و سیزده نفر هم اینجا هستند. به او گفت: یکی از این بزغاله‌ها را بکش. [کشت و ] لب ناودان، خون داخل محوطه ریخت. درست است؟ گفت: بله. گفت: آقا، این را کشت. گفت: یکی دیگر بالا بیاید. یکی دیگر بالا آمد. گفت: این بزغاله را بکش. آقا سیصد و سیزده نفر فرار کردند. گفت: امام زمان ما را می‌کشد. فهمیدی؟ چه چیزی داری می‌گویی؟ تو را بکشد. من یک پاره وقتها به امام زمان می‌گویم اگر می‌خواهی گردن مرا بزنی، بزن؛ اما بیا دنیا را اصلاح کن. گردن من که به درد نمی‌خورد، بزن. اصلاً من نیامدم که گردن من را نزنی، بزن؛ اگر می‌خواهی بزنی، بزن. اختیار گردن من با تو؛ اما بیا و دنیا را اصلاح کن. توجه فرمودید؟

از این مطالب خیلی زیاد است که کسی نمی‌تواند از عهده بربیاید. حالا این آقا تا آخر عمرش خجالت می‌کشد. پس رفقای عزیز، اگر امام زمان، امام زمان می‌کنید، امام زمان را نمی‌بینید؛ چون ما از عهده برنمی‌آییم. توجه فرمودید که من چه می‌گویم؟ حالا ما چطور باشیم؟ چه کار بکنیم؟ ما یک وقت سر، سر کردیم و در عالم رویا به خدمت امام زمان رسیدیم. خواستم که توی این نوار باشد که اینجوری باید باشیم. خلاصه، ما رفتیم و قهر کردیم و صلح کردیم و حضرت دید که خلاصه چیز است. من یک اتاقی داشتم و بیتوته می‌کردم. یک وقت آقا با یک نفر تشریف آوردند. البته آقا موهای سرشان قدری فرفری هست و یک خالی هم اینجایش داشتند. حالا در عالم رویا است. من یک موقع دیدم که اتاق روشن شد. آن شخص گفت: ایشان امام زمان است. ایشان خلاصه ابراز محبت کرد. گفتم: آقا جان، من یک حرف می‌خواهم از شما سؤال کنم. چند تا خواهش هم از شما داشتم. یک دفعه هم من گفتم. حساب کردم آدم چه چیزی بخواهد. گفتم: آقا، اگر شما الان امر کنی، خدا سلطنت سلیمان را به من بدهد، نه، یک چیز بالاتر؛ یعنی تمام خلقت در اختیار من باشد، [الان] در اختیار توست، تو می‌توانی در اختیار من بگذاری. من به خودت قسم، دل من خوش نمی‌شود، تا اینکه احقاق حق از جدت حسین و مادرت زهرا کنم. یک دفعه همچنین کرد. تا اسم مادرش زهرا را بردم، یک دفعه همچنین کرد. گفتم: خاک بر سرت. کاش اسم حضرت زهرا را نبرده بودی، آقا ناراحت شد. گفتم: اگر بودم که بودم، اگر نبودم، به امر خودت، به امر خدا، من را زنده کن تا پا رکاب تو باشم. توجه فرمودید؟ بعد گفتم: آقا، من چه کار کنم اینطوری باشم؟ حضرت دست مبارکش را اینطوری کرد و گفت: صلوات بفرست. (صلوات) ببین، جان را باید آنجا بدهی، باید آنجا جان ببری، او هم جانش را به تو بدهد. تلافی می‌کند و تو آخر چه می‌خواهی؟ مگر تو می‌خواهی اینجا بمانی؟ حالا اگر ماندی با چه کسی هستی؟

هر کسی که این کارها را کرد، از آب درنیاورد. یکی دیگر را من بگویم، من وقت مبارک شما را من ضایع نکنم. یک بنده خدا یک مقدار مال داشت و بیرون شهر رفت. دو تا منبری بود و همه‌اش به اینها می‌گفت از امام زمان بگو. همه‌اش گریه و زاری و سر، سر و این حرف‌ها. این آقا یک کاری داشت، یک آقای دیگر را روانه کرد. آن بنده خدا وارد نبود. حرف امام زمان را زد، گفت: دعا نکنید امام زمان بیاید، ما از عهده برنمی آییم. این بیچاره را پایین کشیدند و تا می‌خورد به او کتک زدند. گفت: فلان، فلان، شده ما چند سال هست که منتظر هستیم، تو می‌گویی که نیاید. آقا، به خانه‌شان رفت. خدا نکند که طلبه کتک بخورد. والله، من نمی‌خواهم که آن بدهایشان هم کتک بخورند. می‌گویم: امام زمان، اگر می‌خواهی بزنی، هم خودت بزن. توجه فرمودید؟ طلبه عبایی دارد، چیزی دارد؛ انگار آدم حاضر نمی‌شود؛ مگر اینکه بدعت‌گذار باشد؛ آن اگر بخورد، لا اله الا الله، رفتم یک چیزی بگویم [اما نمی‌گویم] خودتان حالی‌تان شد. (صلوات) آن هم حیف است! (صلوات) این بیچاره، بنده خدا را زدند و همان آقا، شب خواب دید. خواب دید امام زمان آمده است. گفت: آقا، تو منتظر من هستی؟ گفت: بله آقا، قربانت بروم. گفت: خب، من آمدم. آیا امر من به تو واجب است یا نه؟ گفت: مگر من امام زمان نیستم؟ گفت: آره. گفت: شما این خانه که هستی، یک زمین آن مال این بچه‌های یتیم هست. یک نفر گرفته و به تو داده است، این مال او هست. گفت: این فرش و گلیم‌ها هم که دادی، این زنت بچه‌ها را درس می‌داد، همه این‌ها را بچه‌ها بافتند. مزد که ندادی، اینها را هم باید به آنها بدهی. گفت: زن تو هم خواهر رضاعی توست. مطلقاً به تو حرام است. آقا به امام زمان برگشت. گفت: خانه که ندارم، فرش که ندارم، زن هم که ندارم. این چه امام زمانی است؟ یک دفعه از خواب بیدار شد. توجه می‌کنید چه می‌گویم؟

پس کسی که یاور امام زمان است، دربست از تمام گلوله‌های خونش باید اصلاً دنیا را نبیند؛ یک جان دارد، می‌خواهد جانش را فدا بکند. این در عالم رؤیا می‌بیند. چون که اعلام کردند کسی که بگوید می‌بینم، کافر است. من به یکی از آنها گفتم. گفتم: من نمی‌خواستم این اعلامیه از این مدرسه بیرون بشود؛ تا حتی کافر باشد. مگر که آن نبود که یک کسی بود که یک وزیری داشت ناصبی بود. آن‌وقت او می‌خواست چیز کند. او به یک قالبی نوشت: ابابکر، عمر، علی. یک انار در این قالب گذاشت. این انار به قالب فشار می‌داد و نقش بست. آن را برداشت و پیش سلطان رفت. گفت: این که دیگر آیات خداست. این را که دیگر نمی‌شود انکار کرد. یکی از شیعیان امیرالمؤمنین را خواست و آورد و گفت: یا جواب بدهید یا همه شما را می‌کشم. گفتند: یک هفته به ما وقت بده. من به این آقا گفتم: تو که می‌گویی هر کس بگوید امام زمان را دیدم، مرتد و کافر است. این چه چیزی هست؟ خودتان به ما گفتید. این چه چیزی هست که می‌گویید؟ اینها به بیابان ریختند و گریه کردند. یک دفعه آقا امام زمان فرمود: این یک قالب است، درست کرده است، قالب آن هم در بالاخانه است. اول آن کس را بگیرند و جایش کنند، بعد با هم بروید وگرنه می‌رود و قالب را برمی‌دارد. توجه می‌فرمایید یا نه؟ گفتم: مگر این را امام زمان نگفته است. وقتی رفتند دیدند درست است. پس امام زمان خودش را حاضر می‌کند تا یک زمانی که بخواهد شیعه‌ها را بکشند. با یک امری می‌آید. تو که امر نداری. تو چه چیزی می‌خواهی از امام زمانت بگیری؟ [می‌گوید:] یک ماشین خوب می‌خواهم و نمی‌دانم، لا اله الا الله، چه چیزی می‌خواهی؟ خجالت نمی‌کشی؟ حیا نمی‌کنی که از امام خودت اینها را می‌خواهی؟ از امام زمان بخواه که من یاور تو باشم. از امام زمان بخواه که من سنخه تو باشم. از امام زمان بخواه که من ذخیره تو باشم. از امام زمان بخواه که مهر دنیا را از دلم بیرون ببرد. این دنیا فریب‌دهنده است، امتحانات می‌شود. من به شما گفتم: جوانان عزیز، جوانی که شانزده، هفده سال دارد، خطری است. بعد از آن هم زن بگیرد، خطری است. بعد زن بیاورد، خطری است. باید از این خطرها که گذشتی، آن‌وقت دیگر شما آرام هستی. الان خانم چه چیزی می‌بیند؟ خودم از حرم حضرت معصومه بیرون آمدم، من گوش هم نمی‌دادم، می‌گفت: اگر می‌خواهی من شما را ببینم، شما که مرا حرم حضرت معصومه آوردی، یک تلویزیون رنگی هم بخر. حضرت معصومه با تلویزیون رنگی رفیق نیست، آن بیچاره چه کند؟

امیدوارم که باطن امام زمان، امام زمان نظر کند، هوا و هوس دنیا از دل ما بیرون برود. امیدوارم ما را یاور خودش قرار بدهد. امیدوارم ما را بپذیرد. امیدوارم که کارهای ما روی امر باشد.

رفقای عزیز، امر به شما جزا می‌دهد، نه عبادت. دوباره می‌گویم: عبادت بی امر، به تو جزا نمی‌دهد؛ شما را لعنت می‌کند. مگر عمر و ابابکر نبودند؟ عبادت بدون امر کردند. گفت: اینها مرتد و کافر شدند. مبادا ما اینطوری باشیم. رفقای عزیز، بیایید ما امر ولایت را اطاعت کنیم؛ هم دنیای شما درست است، هم آخرت. باسوادها، محصل‌ها به شما می‌گویم؛ خوب درس بخوانید. درس، [باعث] زندگی است، درس ، [باعث رفتن به] کربلا است، درس، [باعث رفتن به] مکه است، درس، [باعث رفتن به] بهشت است، درس، [باعث] انفاق است، درس، [باعث] دستگیری مردم است. باشد؛ اما دو بال باید داشته باشد؛ یک بال او ولایت؛ آن درس را با امر توأم کنید؛ آن‌وقت هم اینجا احترام دارید و هم آنجا. یک باسواد اگر مثل من بچه رعیت را احترام کرد، خدا خیلی به او درجه می‌دهد. توجه فرمودید؟ رفیقی انتخاب کنید که با ولایت باشد. رفیقی انتخاب کنید که شما را یاد ولایت بیندازد.

عزیزان من، قدر پدر و مادرتان را بدانید. الان پدر و مادر، حالا هر طوری هست، دارد شما را کفایت می‌کند. شما باید قدر این پدر و مادرتان را بدانید و بابت پولی که به شما می‌دهد، شکرانه کنید تا شما به جایی برسید. آدم باسواد غیر از بی‌سواد است. به آدم بی‌سواد یا باید عنایت شود، یا از «العلم نور یقذفه الله من تشاء» به او داده شود، یا مثل من بدبخت هستم. شما همه چیز را می‌دانید. دوباره تکرار می‌کنم: بروید در کامپیوتر جهانی کار کنید؛ اما هر کجا امر نیست، کلیدش را بزن، آن‌وقت تو در امر هستی. تو باسواد در امر هستی، اگر نگاه کنی، بی‌امر هستی. نگاه، به تو [اگر با امر باشد]، جزا می‌دهد، نگاه، به تو [اگر با امر باشد]، ثواب می‌دهد، نگاه، به تو [اگر با امر نباشد، داری] امر شیطان را اطاعت می‌کنی. نگاهی که محض خدا بکنی، خدا به تو اجر می‌دهد؛ نگاهی که به غیر امر بکنی، نگاه شیطان است. (صلوات)

خدایا، عاقبت ما را به خیر کن.

خدایا، ما را با خودت آشنا کن.

خدایا، به ما عیدی بده.

خدایا، عیدی ما را محبت امام زمان قرار بده.

خدایا، عیدی ما [این باشد که] دل ما را پاک‌سازی کن که غیر از محبت اینها، به غیر از دوستان امیرالمؤمنین چیز دیگری نباشد.

خدایا، ما را به راه خودت موفق کن.

خدایا، تمام ما را کفایت کن.

خدایا، هم کفایت ولایت کن و هم کفایت دنیا.

خدایا، این رفقا و عزیزانی که دست دهنده دارند، آنها را تهیدست نکن.

خدایا، من بارها گفته‌ام توی این نوارها هم می‌گویم که اگر خواستند دعا کنند اینطوری دعا کنند. خدایا، گفتی: صد تا اینجا به آن‌ها می‌دهم، هزار تا آنجا، خدایا هزار تا را همین جا به این‌ها بده. چون که اینها احتیاج دارند، همین جا به آنها بده. حالا چرا گذاشتی آنجا بدهی؟ خدایا، احتکار همچنین خوب نیست، احتکار نکن. خدایا، همین جا به آنها بده.

خدایا، به حق امام زمان، اصلاً به اینها غم و غصه نده که من بخواهم بگویم از دلشان بیرون کن.

خدایا، همیشه قلبشان شاد به اینکه خدایشان تو هستی، ولایتشان علی و حجتشان امام زمان است. ما را به این دل‌خوش بگردان. (صلوات)

یا علی

حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه