اینها خدمت امام سجاد (علیه السلام) رفتند و گفتند: آقا! یزید گفته که ما باید اهل بیت را سوار شترها کنیم و آنها را خدمت خلیفه ببریم؛ یعنی یزید بن معاویه. ما اینها را نمیبینیم، فقط صدایشان را میشنویم. حضرت فرمود: کنار بروید؛ تا عمهام زینب آنها را سوار کند. آخر تو چه میگویی؟ اصلاً من نمیدانم چرا جان از بدنم در نمیرود؟ به حضرت عباس، آنها مرا نگه داشتهاند؛ وگرنه با این حرفهایی که آدم میفهمد آتش میگیرد. حضرت فرمود: بروید کنار! حالا وقتی حضرت زینب همه را سوار کرد، رو به نهر علقمه کرد و فرمود: عباس جان! برادر! کجایی؟ من هر وقت میخواستم سوار بشوم، تو زانویت را خم میکردی، دستم را میگرفتی و پایم را روی زانویت میگذاشتم و سوار میشدم. روایت داریم: بدن مبارک آقا ابوالفضل (علیه السلام) تکان خورد؛ اما زینب (علیها السلام) گفت: من خداحافظی میکنم. والله، اگر اراده میکرد، بدن مبارک حضرت عباس (علیه السلام) بلند میشد؛ چون اراده الله شد. عیسی علی میگفت و مُرده زنده میکرد، این چطور نمیتواند؟
